دُرّ نجف

آفتاب خوبان

کتاب آفتاب خوبان

زندگی‌نامه

جناب سیّدالعارفین آیت‌الله سیّد عبدالکریم رضوی کشمیری در تاریخ ۱۳۴۳ هجری قمری در یک خانواده کاملاً سیادت و روحانی در نجف اشرف چشم به جهان گشود. از طرف پدر به جدّ بزرگوارش اسوهٔ علم و عرفان آیت‌الله سیّد حسن کشمیری و از طرف مادر به فقیه متبحّر آیت‌الله سیّد محمّدکاظم یزدی صاحب کتاب عروةالوثقی منتسب بود.

سیّد محمّد علی کشمیری

والد استاد حجةالاسلام سیّد محمّد علی کشمیری بود؛ که در کربلا به دنیا آمد و پس از مراحل تحصیل، داماد آیت‌الله سیّد محمّدکاظم یزدی شد؛ و به زهد و تعبّد و روحانیت، معروف و مشهور بود.

حضرت استاد می‌فرمودند:

پدرم فاضل بود امّا در حدّ اجتهاد نبود. به من علاقهٔ وافری داشت، لکن به خاطر زهد زیاد و جوّ تند و سخت حوزه علمیّه نجف آن روز نسبت به عرفا و علمای اخلاق که نسبت صوفی گری به آن‌ها می‌دادند، به من که دوستدار این سلسلهٔ جلیله بودم و دنبال آن‌ها می‌رفتم، سخت‌گیری می‌کرد و تحت فشار روحی قرار می‌داد.

مرا از رفتن نزد مرحوم قاضی که منسوب به تصوّف می‌دانستند منع می‌کرد و اگر روزی به خاطر مسائلی که با او صحبت نمی‌کردم، می‌گفت: سیّد علی آقا قاضی تو را چنین دستور داده است؟! و گاهی هم می‌گفت: می‌ترسم دیوانه شوی!

گاهی از کفشدار حرم امیرالمؤمنین علیه‌السلام سؤال می‌کرد: عبدالکریم به حرم آمده است؟ اگر می‌گفت: نه او را ندیدم، آن روز با من حرف نمی‌زد.

وقتی‌که سوار ماشین می‌شدم تا از نجف به کربلا برای زیارت بروم تا درون ماشین همراهم می‌آمد و سفارش بسیار می‌کرد و می‌گفت: اگر به بغداد بروی (که آن روز بغداد از همهٔ شهرهای عراق بدتر بود) تو را عاق می‌کنم.

وقتی از پدرم اجازه زیارت کاظمین که کنار بغداد بود را تقاضا می‌کردم اجازه نمی‌داد و می‌گفت:

دو امام در آنجا مدفون هستند، اگر پایت به بغداد بیفتد به ریش سفید امیرالمؤمنین عاقبت می‌کنم.

از حسّاسیّت پدر به من و فشارهای این شکلی، روزی به حرم جدّم امیرالمؤمنین علیه‌السلام رفتم و از پدرم (به خاطر اینکه کار حرامی انجام نمی‌دادم) شکایت کردم. پدرم حضرت علی علیه‌السلام را در خواب دید که امام به او با اشارهٔ دست و کلام شیوا فرمودند: «من از شکم تا سر عبدالکریمم». بعد از آن پدرم خیلی به من کاری نداشت.

پدرم دعای کمیل و احتجاب و یستشیر را خود می‌خواند و مرا سفارش به خواندن آن می‌کرد و می‌گفت: پدرم آقا سیّد حسن مرا وصیّت به خواندن دعای یستشیر کرده است.

پدرم با مرحوم آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی دوست و رفیق بود، به همین خاطر نام مرا عبدالکریم گذاشت.

پدرم لباس مقدّس روحانیت را دوست می‌داشت و برای این دوستی شدید، هنوز مو بر صورتم روئیده نشده بود که مرا به لباس روحانیّت ملبّس کرد.

پدرم مقداری تربت امام حسین علیه‌السلام را که قریب به سیصد سال قدمت داشت، با قدری بوریا (حصیر) همراه تربت داشت؛ وقتی مریض‌ها به پدرم مراجعه می‌کردند، چوب بوریا را در لیوان آب می‌زد و به مراجعین می‌داد و آنان شفا پیدا می‌کردند. آن‌قدر از چوب بوریا (یا حصیر) استفاده کرده بود که سیاه شده بود.

پدرم لوحی داشت که در آن زمان که دکتر و زایشگاه بسیار کم بود، زنانی که سخت زایمان می‌کردند، آن لوح را همراه زائو می‌نمودند، زود زایمان می‌کردند و فارغ می‌شدند.

استاد فرمودند:

«شبی در خواب دیدم تسبیح به دست من است و پاره شد. تعبیر آن را پرسیدم، گفتند: بزرگ قوم شما از دنیا می‌رود و بین اقوام فاصله می‌افتد، (دی‌ماه ۱۳۷۲. تاریخ یادداشت، تاریخی است که استاد آن مطلب را فرمودند.) همین‌طور هم شد، پدرم در سن ۵۶ سالگی در نجف اشرف از دنیا رفت و میان اقوام فاصله افتاد».

سیّد حسن کشمیری

جدّ پدری استاد، آیت به‌حق، مرجع و مروّج شریعت نبوی و صاحب کرامت، آیت‌الله سیّد حسن کشمیری بود. ایشان در سن ۷ سالگی همراه پدرش از کشمیر به کربلا آمدند و مقیم شدند و سپس مشغول علوم دینی گشت و به مقام اجتهاد و عرفان رسید؛ و شاگردانی همانند آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی و شیخ علی زاهد قمی و … از ایشان استفاده کردند.

حضرت استاد درباره جدّشان می‌فرمودند:

جدّ ما خیلی وجیه المنظر و زیباروی بودند تا جایی که شیخ عبدالکریم حائری وقتی در درسش شرکت می‌کرد می‌گفت: نمی‌دانم به درسش توجّه کنم یا تماشای جمالش را بنگرم.

ایشان هم مرجع بوده و عدهٔ زیادی از اهل کربلا و هند از او تقلید می‌کردند و هم عارف و صاحب کرامت بود. تا جایی که جدّ مادری‌ام آقا سیّد محمّد کاظم یزدی هرگاه مریض سخت می‌شد، می‌گفت: لباس آقا سیّد حسن کشمیری را بیاورید بپوشم تا خوب شوم! (آذر ۱۳۷۴) استاد ما مرحوم سیّد علی آقا قاضی جدّم را دیده بود و از او تعریف و تمجید می‌کرد. جدّم آن‌قدر سجدهٔ طولانی انجام می‌داد که خانواده‌اش از او قطع امید می‌کردند و پتو و یا روپوشی رویش می‌انداختند.

از جمله کرامات ایشان که مشهور و بعضی در کتب مقاتل نقل کرده‌اند این است که عده‌ای از ترک‌های ایران به کربلا مشرّف شدند و از ایشان دربارهٔ قبر علی‌اصغر امام حسین علیه‌السلام سؤال کردند، فرمود: یک شب مهلت بدهید تا جوابتان را بدهم.

با توسّل به ساحت مقدّس اباعبدالله الحسین علیه‌السلام، در عالم خواب (یا مکاشفه) امام علیه‌السلام می‌فرمایند: علی‌اصغر روی سینه‌ام (یا در کنارم) قرار دارد» و روز بعد جواب آن‌ها را می‌دهد.

جدّم سه پسر داشت یکی سیّد مصطفی که بعد از پدر به جای پدر در کربلا نماز می‌خواند. دومی سیّد محمّد حسین بود که پرچم استقلال را در فلکه شهرداری کربلا منصوب کرد. سومی پدرم آقا سیّد محمّدعلی بود.

حضرت استاد به حقیر فرمودند: «شرح احوال جدّم آقا سیّد حسن را خوب و مشروح بنویس»؛ لکن با پوزش از روح پرفتوح استاد، در موقع تحریر این مختصر، مطالب آماده‌ای از آن زنده‌یاد نزدم نبود تا بیشتر از تذکره او را متذکّر شوم.

مادر و جدّ مادری

مادر استاد زنی پاک‌دامن و مؤمنه بود و صبیّه آیت‌الله سیّد محمّدکاظم یزدی.

ایشان از نظر شهرت مرجعیّت و فقاهت در نزد علما زبانزد بود و کتاب «عروةالوثقی» نوشته ایشان، مشهور و بسیاری از مراجع بر آن حاشیه زدند. ایشان در سال ۱۳۳۷ در نجف اشرف جهان را بدرود گفت. منزل حضرت استاد، دو عکس از دو جدّ بزرگوارش آقا سیّد حسن کشمیری و آقا سیّد محمّدکاظم یزدی بر دیوار اتاق نصب بود؛ و علاقهٔ بسیاری به آن‌ها داشت و واردین را این دو عکس مجذوب می‌نمود.

شجرهٔ سیادت

حضرت استاد می‌فرمودند:

«ریشهٔ سیادت ما به حضرت موسی مبرقع فرزند بلافصل امام جواد علیه‌السلام می‌رسد که در قم مدفون است. ما اصلاً قمی هستیم، لکن اجداد پیشین ما به هند رفتند که یکی از آنان بسیار ممتاز و فرزانه بود به نام آقا سیّد حسین قمی کشمیری که الآن قبرش در کشمیر هند است و برای او نذر می‌کنند و قبرش را زیارت می‌کنند، او تالی تلو صاحبان عصمت و دارای کرامات بسیاری بوده که مناظره ایشان با یک ناصبیِ مخالف از جمله قضایای جالب است». (یک نفر از مذهب غیر شیعه نزد آقا سیّد حسین کشمیری که مشغول وضو گرفتن بود، می‌آید و می‌گوید: «دلیل حقّانیّت مذهب ما و باطل بودن مذهب شما یکی این است که من می‌توانم از زمین چند متر به طرف آسمان پرواز کنم و شما نمی‌توانید»؛ ایشان می‌فرماید: «شما این کار را انجام دهید». وقتی چند متر به طرف آسمان بالا می‌رود، آقا سیّد حسین کفش پای خود را به طرف او پرتاب می‌کند و کفش آن‌قدر بر سر آن ناصبی می‌خورد که او را به زمین می‌اندازد، پس خجالت‌زده می‌شود و می‌رود.)

ما شجرهٔ سیادت استاد را در کتاب روح و ریحان صفحه ۲۰ ثبت کردیم. به آنجا مراجعه شود.

تحصیل علوم و اساتید

حضرت استاد از اوایل طفولیّت به دستور والد خویش به دروس علوم دینی روی آوردند. چون حافظه و استعداد قوی داشتند، ترقی ایشان سریع بود؛ تا جایی که روزی یازده درس (از فقه و اصول و فلسفه و ادبیات و …) تدریس می‌کردند.

درباره اساتید خودشان فرمودند:

«مقداری از سطح را نزد آقا شیخ مجتبی لنکرانی و مکاسب را نزد شیخ راضی تبریزی و قسمت استصحاب و تعادل و تراجیح را نزد آیت‌الله بهجت (فرمودند: «آشنایی ما با ایشان در مدرسه جدّ ما سیّد محمّد کاظم یزدی شروع شد») و کفایة الاصول را نزد شیخ محمّد حسین تهرانی و شیخ عبدالحسین رشتی خواندم. (هر دو شاگرد آخوند خراسانی صاحب کفایة الاصول بودند.) فلسفه را نزد شیخ صدرا بادکوبه‌ای و حاج‌آقا فیض خراسانی تلمّذ کردم. مقداری از اسفار را نزد شیخ عبدالحسین رشتی خواندم».

حضرت استاد در دروس آیات عظام و بزرگانی همانند میرزا حسن بجنوردی و شیخ علی محمّد بروجردی و سیّد عبدالهادی شیرازی و شیخ عبدالعلی سبزواری و شیخ کاظم شیرازی و سیّد ابوالقاسم خوئی شرکت و بهره‌ها بردند. لکن عمده استفاده ایشان در فقاهت از محضر مرحوم آیت‌الله خوئی (قدّس سرّه) بوده است تا جایی که در اجازه‌نامه اجتهادی که برای استاد نوشتند، این چنین مرقوم داشتند:

«یَحرم علیه التقلید فیما یَستنبط. آنچه از ادله استنباط کنند حرام است تقلید کنند». (و شفاهاً هم اجتهاد ایشان را متذکر شدند).

از مرحوم آیت‌الله حاج‌آقا بزرگ طهرانی اجازه حدیثی داشتند. روزی فرمودند:

«من در ایّام تحصیل، کفایة الاصول را شرح نوشتم و آیت‌الله خوئی و آیت‌الله میلانی تقریظ نوشتند، ولی همه نوشته‌جات و اجازات و دفتر اخلاقی و اذکار را صدّامیان به غارت بردند».

به دنبال عرفان و عرفاء

استاد از طفولیّت با جذبه‌ای که در نهادشان بود، او را به‌سوی حق و اولیاء الهی و بزرگان اهل سیر و سلوک می‌کشاند. با اینکه نوجوان بود، ملاقات با بزرگان نصیبش می‌شد و آن‌ها را دوست می‌داشت. فرمودند:

«من از اوّل دنبال پیرمردها بودم و رفیق جوان کم داشتم … و هر کدام را می‌دیدم که بویی از این طریق برده باشد، دستورالعملی از آن‌ها می‌گرفتم».

اولین کسی که ایشان را در کوچکی متذکّر شد که دنبال حقایق برود مرحوم شیخ مرتضی طالقانی بود. استاد فرمودند:

«نزدیک مدرسه جدّ ما سیّد کاظم یزدی با بچه‌های هم سن و سال کوچه بازی می‌کردم، شیخ مرتضی تا مرا دید، اشاره کرد به نزدم بیا. به نزدش رفتم و فرمود: در مغزت نور است با بچه‌ها بازی نکن که تو به درد بازی نمی‌خوری»!

درباره شیخ علی زاهد قمی شاگرد ملّا حسینقلی همدانی فرمودند:

«من کراراً در نماز ایشان شرکت کردم و تقاضای دستور می‌نمودم، سفارش اکید کردند که قرآن زیاد بخوانم. موقع وفاتش به خدمتش رسیدم و گفتم: چیزی برای راه بندگی به من بدهید. فرمودند: علی بن ابراهیم قمی می‌گوید: لااله الّا انت سبحانک انّی کنت من الظالمین؛ یعنی این ذکر یونسیّه را (در سجده) بگو». درباره سیّد عبدالغفار مازندرانی که فقیه و عالم اخلاقی بودند، (ایشان استاد آیت‌الله خوئی و میلانی و عده‌ای از علما بودند و در فقه و اخلاق مهارت داشتند.) فرمودند:

«ایشان گاهی برای رفتن به مسجد، با پدرم رفاقت داشت و به خانه پدرم می‌آمد و وضو می‌ساخت. از ایشان دستورالعملی خواستم، ذکر یونسیّه را به من سفارش کرد و فرمود: مرحوم آیت‌الله شیخ محمّد حسین اصفهانی معروف به کمپانی را درک کردم و از ایشان دستوری خواستم، ایشان خواندن سورهٔ «انّا انزلناه فی لیلة القدر» را به من وصیّت کردند و فرمودند: هرکس این سوره را بخواند از سرش تا عرش عمودی از نور متصل است؛ (آذرماه ۱۳۷۶) و خودش هم روزی هزار بار این سوره را می‌خواندند».

شیخ مرتضی طالقانی

از اساتیدی که استاد از او یاد می‌کرد و اولین کسی بود که ایشان را در طفولیّت متذکّر شد (چنان‌که در صفحه قبل گذشت)، مرحوم شیخ مرتضی طالقانی بود که ایشان شاگرد آخوند کاشی بود و تا آخر عمر مجرّد زیست و برای طلّاب از هر کتابی که تقاضا می‌کردند، تدریس می‌فرمود. به ذکر و فکر مشغول و کثیرالعباده بود. با شاگردانش مزاح هم می‌کرد و از تکبّر به دور بود.

استاد فرمودند:

«سال‌ها حجره من با حجره ایشان متصل بود؛ و بسیار با من مودّت داشتند و درس اخلاق او را نوشتم لکن وقتی مجبور شدم به ایران بیایم صدّامیان از من گرفتند. او سفارش خواندن قرآن و ذکر یونسیّه را به من می‌کرد. او از جوانی به ریاضات شرعیه مشغول و در اواخر عمرش سه روز چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه درب حجره را می‌بست و کسی را راه نمی‌داد و مشغول خلوت و عبادت می‌شد، البته دارای تصرّف و تسخیر هم بودند. استادی بود در علم منطق به نام شمس، اهل بادکوبه گفت: روز اوّل محرّمی کنار حوض مدرسه بودم و شیخ داشتند وضو می‌گرفتند، فرمودند: ده سال دیگر مانند همین روز از دنیا می‌روم و همین‌طور هم شد که ایشان روز اوّل محرم ۱۳۶۳ رحلت کردند».

سیّد افضل حسین هندی

از کسانی که استاد او را درک کرده، سیّد افضل بود که از هند برای زیارت امیرالمؤمنین علیه‌السلام به نجف می‌آمد. فرمود:

«او گاهی منبر می‌رفت و بسیار آدم قوی و همانند آهن استوار و عقایدش محکم بود و خودم چیزها از او دیدم. ذکر او روزی دوازده هزار مرتبه «بسم‌الله الرحمن الرحیم» بود. (۲۹/۸/۱۳۶۸) اگر کسی از او ذکری می‌خواست می‌فرمود: با بودن آقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام چه طور به من مراجعه می‌کنید؟!

او باطن شناس بود و وقتی دو نفر عکس می‌گرفتند می‌فرمود: این یکی اهل نجات و دیگری اهل آتش است و شکّی هم در تشخیص نداشت».

شیخ علی‌اکبر اراکی

استاد فرمود: «او گمنام بود و اکثر علماء به درجهٔ عرفان و مقامات او واقف بودند، امّا اهل معرفت فقط او را می‌شناختند. من هم به‌وسیله شیخ محمّد حسین تهرانی با او آشنا شدم. او را مردی فاضل و عارف یافتم. مردی قوی و صاحب تزکیه و دائم الذّکر بود و برایش اسم اعظم احتمال می‌دادم، اما کتوم بود.

معمولاً وقت زیادی به کسی نمی‌داد، هر وقت نزدش می‌نشستم تا استفاده ببرم، بعد از استفاده، این آیه می‌خواند: «فاذا طَعِمْتُمْ فَانتشروا» یعنی هرگاه غذا خوردید بعدش پخش شوید و بروید. (احزاب،۵۳، تاریخ ۲۲/۱۱/۶۸)

منظورش این بود که نشستن دیگر بس است و بروید. من او را از خیلی بزرگان عرفان پائین تر نمی‌دانستم. برنامه ریاضتی استخاره را از او گرفتم». (که انشاء الله در بحث استخارات متذکّر می‌شویم)

مستور آقا شیرازی

حضرت استاد بسیار ایشان را دیده و درک کرده و او را محبّ امام امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌دانست. درباره ایشان فرمودند:

«او اهل شیراز بود و فقط یک دختر داشت؛ و حجره‌ای در کوفه داشتند. حالات و عبادات او را دیدم، معمولاً شب‌ها بیدار و به عبادت مشغول بود. وقتی عرض کردم شما از تنهایی خسته نمی‌شوید و سخت نمی‌گذرد؟ در جواب می‌فرمود: من از خلق سخت در وحشتم، از تنهایی هیچ ترسی ندارم.

او برایمان از (سلوک و اوارد) صحبت می‌کرد و اگر کسی نزد ایشان می‌آمد در تشخیص، وارد و حاذق بود. یک نفر نزد او آمد و ذکری خواست، فهمید که طرف لیاقت و استعداد ندارد. (بعضی حاذق و راه رفته نیستند و تشخیص قابل از ناقابل ندارند و برای هر کس که تقاضای دستورالعملی کرده، نسخه می‌پیچند.) فرمود: روزی هزار بار بگو یا ماست یا چغندر (کنایه از اینکه تو اهل این راه نیستی)»! فرمودند: «چند نفر که به مقامات و ریاسات رسیدند، قبلاً نزد ایشان می‌آمدند، وقتی می‌رفتند به من خصوص می‌فرمودند: اینان قلبشان طالب دنیا است.

یک‌بار به ایشان عرض کردم دستوری بدهید تا عمل کنم و محتاج خلق نشوم! ایشان یکی از آیات را با عدد مخصوص به من دادند و فرمودند: به شرط آنکه ملازم و مداومت داشته باشید و من مدت‌ها ملازم این آیه بودم و اثر می‌دیدم».

حضرت استاد نظرشان این بود که ایشان دارای طیّ الارض بود، فرمودند:

«او از کوفه به طرف مسجد سهله می‌رفت، گفتم با او بروم پا گذاشتم برای حرکت دیدم نصف راه رفته، کمی رفتم دیدم به مسجد سهله رسیدم.

شبی تاریک و بارانی که زمین گل‌آلود بود همراهم آمد، کمی که راه رفتیم به خانه رسیدیم و این از قدرت ایشان بود».

فرمودند:

«ایشان وصیت کرد که من نماز بر جنازه‌اش بخوانم، لکن آن وقت نجف نبودم و او را در قبرستان وادی‌السلام دفن کردند».

سیّد هاشم حداد

استاد درباره این عارف بالله فرمود:

«او مردی معقول و هندی الاصل بود و فارسی هم وارد بود. فردی حلیم بود تا جایی که یکی از اقوامش او را اذیّت کرده بود، می‌فرمود: بگذارید زهرش را بریزد.

او قریب بیست سال مرحوم سیّد علی آقا قاضی را درک کرده بود و هرگاه آقای قاضی به کربلا می‌رفتند به منزل آقای حدّاد می‌رفتند. او شعر ابن فارض را خوب می‌خواند و علاقه داشت. (اشعار ابن فارض در عربی همانند اشعار حافظ برای فارسی‌زبانان است.) ابتدای آشنایی ما با آقای حدّاد به این نحو اتفاق افتاد که یکی از دوستان نزدم آمد و گفت: کسی در کربلا است به نام سیّد هاشم حداد که شاگرد آقای قاضی بوده، بیا برویم نزدش. با هم به کربلا رفتیم و به منزلش وارد شدیم. آن وقت‌ها خیلی تدریس می‌کردم، فرمودند: اجدادت اهل معنا بودند باید اهل معنا شوی. کم‌کم بین ما مودّت و دوستی زیاد شد و هر وقت از نجف به کربلا می‌رفتم به منزل ایشان وارد می‌شدم و هر وقت ایشان به نجف می‌آمدند به منزل ما وارد می‌شدند.

او کم صحبت و بیشتر به سجده و ذکر یونسیّه مشغول بود. گاهی کسانی برای گرفتن دستوری نزدش می‌آمدند به من توجه می‌کردند و می‌فرمودند: شما چیزی به این شخص از اوراد بدهید.

دربارهٔ اینکه چه چیزهایی برای معرفت نفس و معرفت رب مؤثر است می‌فرمودند: ذکر یونسیّه در سجده و دیگر ذکر «یا الله، یا الهُ، یا ربّ» یک ساعت زمانی، در سجده برای تقویت روح خیلی اثر دارد؛ و درباره آنان که قبض شدید دارند دستور می‌دادند سورهٔ «ألَم نَشرَح لَکَ صَدرک» چند بار خوانده شود مؤثر است که شرح صدر می‌آورد.

روزی از آقای حداد پرسیدم: ذکر یونسیّه چرا تا «الظّالمین» است تا «نُنْجی المُؤمنین» نیست؟

فرمود: تا «کنت من الظّالمین» است به دلیل آنکه تا اینجا برای عبد است و بقیه استجابت و نجات مؤمنین از خدا است. گفتم: «کلام الملوک، ملوک الکلام». (سال ۱۳۷۶)

حضرت استاد فرمودند:

«روزی کسی از اهل علم در نجف منزل ما آمد و گفت: کسانی که غیر از اهل ترقیاتی داشته باشند بعضی مطالب غیر وارد و غیر فقاهتی دارند که اشاره به آقای حداد داشت. گفتم: من پانزده سال با ایشان مربوط بودم و رفاقت داشتم. حتی یک‌بار مطلبی غیر پسندیده از ایشان نشنیدم».

حضرت استاد که در چند سال اخیر به کسالت‌های جسمانی متعدد دچار شده بود و سکته هم کرده بودند، فرمودند:

«در خواب آقای حداد را دیدم، به من فرمود: چرا غمناکی فرج نزدیک است».

و آخرالامر همین‌طور شد و حضرت استاد به لقاء الهی که بالاترین فرج و فتح است، رسیدند.

آیت الحق سیّد علی آقا قاضی

همان‌طور که قبلاً متذکّر شدیم، استاد از نوجوانی با جذبه‌ای که در جانشان متجلّی بود، دنبال بزرگان و اولیایی الهی بود. در سن جوانی به سال ۱۳۶۱ هجری قمری با استاد عرفاء متأخّر، سیّد العرفاء الواصلین سیّد علی آقا قاضی (قدّس سرّه) آشنا و جذب ایشان می‌شوند و حضرتش این جوان با همت را می‌پذیرند. (آن وقت از عمر مبارک آقای قاضی ۷۶ سال گذشته بود.)

حضرت استاد فرمودند:

«لطف ایشان به من همانند لطف یک پدر به فرزند بود. یک‌بار آقای قاضی به دنبالم فرستادند، من آن وقت در مدرسهٔ جدّمان بودم. اگر همّ و غمّی داشتم با حضور به محضرش، آن غم برطرف می‌شد. رفیقش خدا بود. اگر با افرادی همانند آیت‌الله سیّد جمال گلپایگانی و امثال این بزرگان رفت و آمد داشت، نه از باب رفاقت سلوکی بلکه از جهت آشنایی بود.

آقای قاضی روزهای جمعه منزلش مجلس روضه داشتند و من به منزل ایشان می‌رفتم و در نماز به ایشان اقتدا می‌کردم. با اینکه آقای قاضی امامت و هیچ نوع ریاستی را قبول نکردند و فقط شاگردان خاص در منزل به او اقتدا می‌کردند؛ نمازش فوق‌العاده بود. وقتی در حرم امیرالمؤمنین علیه‌السلام نماز می‌خواند بسیار متواضعانه می‌خواند. او خدائی و ملکوتی بود و اهل زمین نبود. آقای قاضی به من فرمود: «توی سرت نور است».

وقتی صحبت از خرما شد گفتم: من خرمای «دِری» را دوست دارم. بعد رفتم به منزل، بعد از مدتی کوتاه دیدم درِ خانه را می‌زنند. درب را باز کردم دیدم آقای قاضی خرمای «دِری» خریده و درون جیبش گذاشته و برایم آورده است.

او تمام مکاشفه بود. با داشتن عیالات زیاد خم به ابرو نمی‌آورد. (اواخر عمر آب را می‌دید گریه می‌کرد و به یاد اباعبدالله علیه‌السلام می‌افتاد). (دقیقاً یادم نیست این جمله را از استاد شنیدم یا از آقا سید هاشم رضوی هندی «قدّس سرّه» شاگرد دیگر آقای قاضی) علمیتش کافی و به اخبار احاطه کامل داشت و جنبه یادداشت اخبارش غالب بود. سجده‌های طولانی داشت، روزی به منزل آقای قاضی رفتم، در سجده بود، چون خیلی طول کشید از منزل خارج شدم (تا مزاحمتی نباشد). او کسی بود که در حقّ فانی بود. دستورالعمل‌های آقای قاضی در معرفت نفس و معرفت رب بسیار بود. سفارش اکید به مراقبه می‌کردند و به ذکر یونسیّه در سجده و تسبیحات اربعه بعد از هر نماز امر می‌کردند و خواندن سورهٔ «انّا انزلناه» را در شب جمعه ۱۰۰ بار و عصر جمعه ۱۰۰ بار وصیّت می‌کردند.

آقای قاضی به من فرمودند: مسجد سهله (که رسم آن است که شب‌های چهارشنبه و جمعه می‌روند)، روز جمعه رفتنش بهتر است. (شهریورماه ۱۳۷۰)

روزی عرض کردم برای نورانیّت و روشنایی قلب چیزی بفرمائید؟ فرمودند: بعد از نماز عصر ۷۰ مرتبه استغفار خوب است. (نوزدهم خردادماه ۱۳۶۸)

خواندن زیارت ششم امیرالمؤمنین علیه‌السلام را بسیار مفید و عظیم‌الشأن توصیف می‌کردند؛ و خودش شب‌ها قبل از خواب مسبّحات قرآنی را می‌خواندند. زیارت «سَلامٌ علی آلِ یاسین» به اضافهٔ «الْمستغاث بک یا بن الحسن» ۷۸۶ مرتبه، در توسّل به ساحت مقدّس امام زمان (عج) را سفارش می‌کردند.

معمولاً بین الطلوعین به وادی‌السلام می‌رفتند. چرا که روایت دارد بین الطلوعین به قبرستان بروید که «یسمع و یری و یخبر»؛ که مردگان می‌شنوند و می‌بینند و اخبار می‌دهند.

ایشان شاگردانی ممتاز تربیت کردند، لکن خودشان می‌فرمودند: سیّد احمد کشمیری سوخته است. (ایشان مجذوب بود و نوعاً دوازده هزار ذکر «یا الله، یا هو» را شب‌ها می‌خواند)

وقتی آقای قاضی را در مکاشفه (یا خواب) دیدند، بعد از وفات آیت‌الله سیّد محمّدکاظم یزدی جدّمان، اسم مراجع تقلید را نوشته‌اند از جمله اسم آیت‌الله سیّد ابوالحسن اصفهانی هم نوشته شده است. به آقای اصفهانی این نکته را متذکّر می‌شوند. گاهی آیت‌الله اصفهانی به آقای قاضی می‌گفتند: کی وقتش می‌رسد؟ می‌فرمودند: به زودی می‌رسد و همین‌طور هم شد. آقای قاضی از نظر مادّی بسیار فقیر بودند، آیت‌الله اصفهانی که سخاوتش زبانزد بود، می‌گفت: هرگاه قصد می‌کنم برای ایشان چیزی بدهم یادم می‌رود! (آقای قاضی فرمودند: «برزخ من در دنیا، کشیدن فقر است». به نقل از آقا سید هاشم رضوی هندی.)

دربارهٔ فوت فرزندش فرمودند: یک وقت فرزند پسرش از دنیا رفت (برق او را گرفته بود) مادر بچه گریه می‌کرد، می‌فرمود: روح بچه‌ام الآن پیش من بوده است، ولی مادرش گریه می‌کند. (این قضیه را از آقا سیّد محمّد حسین قاضی فرزند آقای قاضی در منزل استاد به تاریخ شب ۲۱ رمضان ۱۴۱۸ شنیدم که آقای قاضی می‌فرمود: «پسرم کنارم هست، امّا نمی‌توانم زن‌ها را تفهیم کنم»). امّا دربارهٔ هنگام وفات و بعد از آن جناب استاد فرمودند: موقع وفات، آقای قاضی می‌فرمود: این (روح) دارد می‌رود و اشاره به جان و روحش می‌کرد.

اواخر عمر شریفش یک نفر که سال‌ها با ایشان آشنا بود ولی مقام آقای قاضی را نمی‌شناخت، آمده بود عیادت ایشان. آقا فرمودند:

نزدیک است راحة الحلقوم شوم. آن شخص خیال کرد آقا شیرینی راحة الحلقوم می‌خواهد. از خانه بیرون رفت (ظاهراً فردا) و این شیرینی را خرید و آورد، دید آقای قاضی وفات کرده، تازه متوجّه شد که منظور آقا شیرینی نبوده، بلکه خارج شدن روح از بدن بوده است.

جنازه ایشان را (صبح چهارشنبه سال ۱۳۶۶ هـ. ق) موقع غسل دیدم که لبانش باز بود و به صورت، تبسّم داشت. (آقا سید محمدتقی طالقانی داماد آیت‌الله شیخ محمدتقی آملی جنازه را غسل دادند و خودشان در مدینه وفات کرد به نقل از مرحوم سید هاشم رضوی «قدّس سرّه»)

موقع تشییع‌جنازه وقتی تابوت آقای قاضی را می‌بردند عدّه‌ای از علما شرکت داشتند، دکان داری می‌گفت: او همیشه به دکانم می‌آمد، نمی‌دانستم ایشان چه قدر ملّا و بزرگ است! (سوم شعبان ۱۳۷۲)

از آنجائی که اکثر نجف به خاطر اجدادم مرا می‌شناختند به عدّه‌ای از بازاری‌ها گفتم دکان‌ها را موقع تشییع ببندید (که آن روز مرسوم بود) و آن‌ها هم بستند. بعدها عدّه‌ای گفتند: تو برای یک صوفی دستور تعطیلی بازار را می‌دهی؟! از آنجائی که جوّ نجف نسبت به این سلسله عرفا خوب نبود مجالس فواتح زیاد گرفته نشد، بلکه از طرف خانواده‌اش و بعضی علما و شاگردانش مجلس ترحیم گرفتند.

«بعد از وفات خواستم درجات ایشان برایم معلوم شود، خواب دیدم که از قبر آقای قاضی تا به آسمان نور کشیده شده است. فهمیدم درجات ایشان نزد خداوند تعالی رفیع و بلند است».

محرّر این سطور گوید: حضرت استاد «قدّس سرّه» مطالبی دیگر هم درباره این فرزانه قرن گفتند؛ که به خاطر اختصار و عدم مصلحت در انتشار آن، به همین مقدار اکتفا می‌کنیم. چیزی که نوعاً از بیانات و احساسات استاد نسبت به آقای قاضی شنیده می‌شد غیر از جنبه علمیت و عرفان و فقر مادی، مظلومیت ایشان را که در میان اهل علم بود، آن را بازگو می‌کردند. (مرحوم آقا سید هاشم رضوی که سال‌ها آقای قاضی را درک کرده بود و در تاریخ ۲۳/۳/۷۱ در قم وفات کردند، بارها فرمودند: «چون مردم عراق حرمت امیرالمؤمنین علیه‌السلام و اولیاء الهی همانند آقای قاضی را ندانستند، به بلاهایی از قبیل حکومت بعث و دیکتاتوری صدام و اخراج و فرار از عراق دچار شدند و این‌ها اثر وضعی اعمال آن‌ها بوده است»).

البته حضرت استاد خیلی از بندگان صالح و اولیای الهی و اهل معرفت را درک کردند و از آن‌ها صحبت کردند و بهره‌هایی هم بردند که در این مختصر نمی‌شود همه را به رشتهٔ تحریر درآورد…

عشق به نجف اشرف

حضرت استاد همیشه در فکر حرم امیرالمؤمنین علیه‌السلام و نجف اشرف و وادی‌السلام بودند. وقتی سخن از دیار عاشقان می‌شد، با شور و میل و با احساسی خاص از آن یاد می‌کردند. این هجران سبب شد که در روح و جسم ایشان اثر بگذارد و در خلوت‌خانه سکوت بنشینند و می‌فرمودند: «من اگر نجف بروم حالم خوب می‌شود».

می‌فرمودند:

«نجف چیز دیگری است، حتّی مساجد کوچک آنجا دارای یک معنویّتی است که مساجد بزرگ ایران مثل مسجد گوهرشاد خراسان آن معنویت را ندارد. در نجف ۳۶۰ پیامبر دفن هستند و در کربلا ۲۶۰ پیامبر، قبر حضرت آدم و نوح علیهماالسلام در کنار قبر امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌باشد. آن‌قدر نجف مهم است که مانند مرحوم شیخ زین‌العابدین مرندی که مجتهدی مسلّم و با تقوا بود، گاهی می‌آمد جلو درب صحن امیرالمؤمنین علیه‌السلام، آنجا که گداها می‌نشستند، می‌نشست. می‌گفتند: آقا اینجا خوب نیست؟! می‌فرمود: اینجا جایی است که امام زمان (عج) و حضرت خضر به طرف حرم می‌روند، من هم نشسته‌ام تا شاید توجهی به من کنند». (مهرماه ۱۳۷۲)

از حضرت استاد سؤال شد: با همهٔ علاقه به نجف، چرا به ایران آمدید؟ فرمود:

«روزی در صحن امیرالمؤمنین علیه‌السلام بودم کسی از من پرسید: صدّام چطور آدمی است؟ گفتم: کلبٌ عقور یعنی سگ گزنده و نیش‌زن است. (مهرماه ۱۳۷۴) فردا بعضی از آشنایان برایم خبر آوردند که اسم تو را حزب بعث در لیست دستگیر شوندگان و اخراجی‌ها نوشتند. صدّام هم کسی نبود که از این مسائل به سادگی بگذرد. لاجرم با خوف و عواقب بعدی و اصرار بعضی به ایران آمدم با دست خالی، حتی دفتر جزوات اذکار و اخلاق را آن‌ها از من گرفتند».

دربارهٔ توسّل به امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمودند:

«هر مشکلی که برایم در نجف پیش می‌آمد، می‌رفتم صحن امیرالمؤمنین علیه‌السلام و هفت بار «نادعلی» می‌خواندم و مشکلم حل می‌شد».

می‌فرمود:

«آن‌قدر نجف هیبت از صاحب هیبت امیرالمؤمنین علیه‌السلام دارد که اگر اعلم علما به آنجا بیایند همانند یک طلبه می‌ماند».

مرحوم جعفر آقا مجتهدی «قدّس سرّه» مدفون در حرم امام رضا علیه‌السلام که با استاد سال‌ها رابطه دوستی داشتند بارها گفته بود:

«هر وقت آقای کشمیری را می‌بینم به یاد امیرالمؤمنین علیه‌السلام و نجف می‌افتم».

ما در کتاب‌ها خوانده‌ایم و شنیده‌ایم که مجنون به سرزمین نجد، محل لیلی (من ندیدم در میان کوی او **** بر در و دیوار الّا روی او، بوسه گر بر در زنم لیلی بود **** خاک اگر بر سر کنم لیلی بود) علاقه شدید و بی حدّی داشت و اهل محبّت و عشق سخن‌ها در این باره گفته‌اند و شعرها سروده‌اند، تعجّب می‌کردیم چه طور مجنون به مکان آن‌قدر علاقه داشت، ولی خودمان بارها از حضرت استاد دربارهٔ نجف مطالبی شنیدیم که انگار در دنیا شهری غیر از نجف اشرف وجود ندارد!

وادی‌السلام

از قبرستان‌هایی که در دنیا بی‌نظیر است، وادی‌السلام نجف است که دارای امتیازات بسیار است. از جمله آن‌که ارواح مؤمنین در برزخی هستند که ارتباط کاملی با باطن و ملکوت این قبرستان دارد. استاد می‌فرمودند:

«اول کسی که مرا با وادی‌السلام آشنا کرد و فرمود؛ برای ارواح مؤمنین حمد و بعضی سوره‌ها را بخوان و به آنان هدیه کن که آن‌ها برایت دعا می‌کنند و بارها غروب‌ها با هم به وادی‌السلام رفتیم، مرحوم شیخ ذبیح ا… قوچانی (متوفی ۱۴۱۴ هجری قمری) مدفون در سرداب صحن امام رضا علیه‌السلام بود. (مردادماه ۱۳۶۸، نزدیک به بیست سال با ایشان مربوط و رفاقت داشتم، سیره‌اش ترک محرمات و عمل به واجبات بود.)

بعضی شب‌ها به وادی می‌رفتم، عمامه زیر سر و عبا به رو می‌انداختم و می‌خوابیدم. با اینکه قبرستان مخوف بود و من هم شجاع نبودم، امّا میل شدید وادارم می‌کرد که شب‌ها به قبرستان بروم و از هیچ چیز نترسم. گاهی هم در گرمای شدید نجف به وادی می‌رفتم و بعضی درس‌ها را در وادی برای طلّاب تدریس می‌کردم. (دی‌ماه ۱۳۷۲)

در وادی دو مقام وجود دارد: یکی مقام امام صادق علیه‌السلام و دیگر مقام امام زمان (عج) که آنان آنجا نماز خواندند.

از جناب استاد درباره مشاهداتش در وادی‌السلام سؤال شد و قضایایی نقل کردند. از جمله فرمودند:

«روزی به وادی رفتم، شخصی بود به نام شیخ مالک که اهل علم نبود، به من گفت: من از اینجا زیارت امام حسین علیه‌السلام را می‌خوانم شما هم همراهم بخوان. او زیارت امام حسین علیه‌السلام را می‌خواند و من پشت سرش می‌خواندم. با آنکه از آنجا تا کربلا قریب ۹۰ کیلومتر فاصله داشت، کربلا را مشاهده می‌کردم»؛ و فرمودند:

«روزی در وادی‌السلام مشغول ادعیه و اورادی بودم که ناگهان دو طایفه با هم در قبرستان به دعوا و نزاع پرداختند و به هم سنگ می‌زدند، دیدم اگر این‌ها این نزاع را ادامه دهند، کارم ناتمام می‌ماند و خطرش مرا خواهد گرفت. در همین فکر، ناگهان سگی آمد به آن دو جمعیّت حمله کرد و همهٔ آن‌ها را از وادی‌السلام دور کرد و به کارم ادامه دادم».

حضرت استاد می‌فرمودند:

«به خاطر زیاد رفتن به وادی در گرمای تابستان و شب‌های تاریک، سبب شد که بعضی بگویند: سیّد عبدالکریم اسم اعظم دارد».

دربارهٔ روز عروسی و رفتن به وادی‌السلام فرمودند:

«شب ازدواج خواستم دنبال توسّلات بروم، نگذاشتند، صبح عروسی به وادی‌السلام رفتم، دنبالم فرستادند که علما می‌خواهند به دیدن شما بیایند، به منزل بیا. مجبور شدم به منزل آمدم».

حوزه و اهل علم

نظر استاد این بود که علم بدون تهذیب فایده‌ای ندارد و اهل علم باید در حضور خدا باشند و می‌فرمودند: «شرف اهل علم فقر است، چی شده بعضی‌ها هی خارج کشور می‌روند… .

در نجف این چنین بود که اگر اهل علمی راه عرفان را پیش می‌گرفت به او اتهام تصوّف می‌زدند. آیت‌الله سیّد عبدالغفّار مازندرانی، استاد آیت‌الله خوئی و میلانی، اخلاق می‌گفت. می‌آمد مسجد هندی به جای شیخ علی زاهد قمی (که مسجد روبه روی خانهٔ ما بود) نماز می‌خواند. نمازش خلوت بود، به خاطر اتهامش به عرفان بود. (خردادماه ۱۳۷۱)

یکی از بزرگان نجف به من می‌گفت: نزد آقای قاضی می‌روی؟ گفتم: آری! گفت: او شما را از اجتهاد ساکت می‌کند.

مرحوم آیت‌الله سیّد عبدالعلی سبزواری به درس خارجش رفتم، او اهل‌دل بود. ایشان اوایل کارش در مدرسهٔ آخوند خراسانی بود، به خاطر اتهام به صوفی بودن بیرونش کردند. اصلاً خیلی‌ها نمی‌دانند صوفی چیست و اینان دنبال چه هستند که متهم می‌کنند»! (پنجم ذی الحجة ۱۴۱۳ در مشهد اردهال مزار شاه سلطان‌علی فرزند امام باقر علیه‌السلام این مطلب را فرمودند.)

فرمودند: «اینان نمی‌دانند هرگاه یکی از استخوان‌های تقوا و عارفی می‌میرد، معمولاً بعدش بلا می‌آید. الآن همه رفتند، شما زحمت بکشید جای آنان را بگیرید. آن‌هایی که من دیدم الآن نیستند.

مرحوم آیت‌الله سیّد عبدالهادی شیرازی می‌فرمود: در زمان طلبگی ما قریب ۱۸ مدرس اخلاق در نجف وجود داشت و الآن هیچ کس نیست. این درد بزرگ حوزه‌های علمیّه است.

در زمان مرحوم ملّا حسینقلی همدانی، هفتاد مجتهد عارف پای درس اخلاق می‌نشستند والان کسی نیست. (آبان ماه ۱۳۷۲)

دربارهٔ کسانی که خوب درس می‌دهند، می‌فرمود: «خوب درس دادن معیار نیست که به درد قبر و قیامت بخورد. معیارِ خوبی نزد حق‌تعالی، تدریس با تهذیب است».

دربارهٔ مصرف سهم امام فرمود: «عیال آیت‌الله شیخ زین‌العابدین مرندی از کمی مال و رزق شکوه کرد. به زنش گفت: کلاه مرا آب بگیر، عیالش آن را آب گرفت و چرک‌ها درون ظرف جمع شد. بعد آقای مرندی فرمود: تو به من می‌گویی این چرک‌ها را بخورم (ایشان در مصرف سهم امام بسیار بااحتیاط بود)».

در تاریخ ۲۰ جمادی‌الثانی ۱۴۱۶ که عده‌ای جهت عمامه گذاشتن خدمت ایشان آمده بودند و تقاضای نصیحت کردند، استاد فرمودند:

«عمامه گذاشتن شرط دارد و آن اینکه دائم در حضور خدا باشید و غفلت نکنید»!

استخارات

جناب استاد در نجف، مسجد مسابک (شیره پزها) واقع در بازار امامت جماعت داشتند و در تابستان‌ها در صحن کربلا نماز جماعت می‌خواندند، چون جدّ ایشان آقا سیّد حسن کشمیری و عموی بزرگ ایشان آقا سیّد مصطفی آنجا نماز می‌خواندند، مردم آشنایی با ایشان داشتند و به ایشان اقتدا می‌کردند. تدریس علوم دینی هم می‌نمودند، ولی مراجعات استخارات زیاد داشتند. جنابش فرمود:

«در نجف خدمت آقا شیخ علی‌اکبر اراکی می‌رسیدم، دستورالعملی برای استخاره خواستم، ایشان یک اربعین صوم به اضافه سورهٔ نور را با عدد و شرایط مخصوصی فرمودند، من هم انجام دادم. در عالم رؤیا دیدم در ایوان طلا، امیرالمؤمنین امام علی علیه‌السلام ایستاده، نوح پیامبر با عمامهٔ بزرگ در عقب سر ایشان ایستاده، امام به من تسبیح دادند.

خواب دیگری دیدم که آقا سیّد ابوالحسن اصفهانی در صحن امیرالمؤمنین علیه‌السلام بودند به من تسبیح دادند. خواب سومی دیدم که در کفم چیزی مانند ماه است و کم‌کم نور آن زیاد می‌شود، از آن به بعد استخاره‌ام شهرت پیدا کرد و مراجعاتم زیاد شد».

از استاد سؤال کردم شما قرآن را حافظ هستید؟ فرمودند: نه. عرض شد: شما با تسبیح استخاره می‌گیرید، از آیات قرآنی جواب می‌دهید؟! فرمودند:

«به دلم الهام می‌شود».

سؤال شد: استخارات شما صد درصد درست درمی‌آید؟ فرمودند:

«استخارات مربوط به حال انسان هم می‌شود، چه طور شاعر نمی‌تواند در همه ساعات روز و شب شعر بگوید. باید حالش بیاید، وقتی حالش می‌آید استخاره مطابق واقع می‌شود».

حال چند نمونه از استخارات جناب استاد را می‌آوریم: اوّل: در تاریخ ۲۰ آبان ۱۳۷۴ یک سیّد پاکستانی که ملبّس به لباس روحانیّت بوده منزل استاد آمد و مقداری نشست و بعد گفت:

«۱۱ سال قبل نزد شما استخاره گرفتم، فرمودید، از ایران به جایی مسافرت مکن که به زندان می‌افتی، بعد از یک ماه خلاف استخارهٔ شما به پاکستان رفتم و به خاطر قتلی مرا به زندان انداختند و بعدش مشکلات و پریشانی احوال برایم پیش آمد. حال تقاضا دارم برای تشویش خاطر و افکار پریشان دستوری بدهید تا آرامش پیدا کنم».

استاد فرمودند:

«سورهٔ یاسین بخوان تقدیم به روح امیرالمؤمنین علیه‌السلام کن تا به شما عنایت بشود».

دوم: یکی از بزرگان و خان‌های عشایر عراق برای ازدواج پسرش با دختری که موردعلاقهٔ شدید پسر بود، استخاره نزد استاد گرفت و بد آمد. پسر که عاشق دختر بود ناراحت شد و کاردی زیر لباس گذاشت و آمد صحن امیرالمؤمنین علیه‌السلام نزد استاد، گفت: «یک استخاره بگیرید». استاد استخاره گرفتند و با صدای بلند فرمود:

«دور شو! قصد داری کعبه را خراب کنی»؟ (ترید ان تهدم الکعبة)

جوان متوجّه شد که استخارهٔ ایشان دقیق است و از قصدش خبر داده، خود را معرفی کرد و گفت: «اگر استخاره خوب می‌آمد، قصد داشتم شما را با کارد بزنم». بعد لباس خود را کنار زد و آن را نشان داد، سپس توبه کرد و از استاد عذرخواهی نمود. (اسفندماه ۱۳۷۲)

سوم: یکی از تلامذه استاد در سال ۱۳۶۲ با خانواده‌اش در ارتباط با باردار شدن صحبت کردند و کار به استخاره کشید. نزد حضرت استاد استخاره گرفت، جواب چنین فرمود:

«این مسئله رحمت است و صاحبش مسافرتی در پیش دارد که قدم به قدمش رحمت است».

تلمیذ گفت:

«سال ۱۳۶۳ خداوند دختری به ما عنایت کرد که طبق روایت دختر رحمت است و بعدش بدون هیچ انتظار و مقدمه‌ای، برای حجّ عمره اسم می‌نوشتند، با ناباوری اسم نوشتیم و دومین گروه اسم ما درآمد. به مکّه و مدینه رفتیم و واقعاً همه‌اش برایم رحمت بود».

حقیر گوید: اگر استخارات استاد جمع‌آوری شود خود کتابی شود، لکن برای نمونه این سه استخاره را درج کردیم.

آشنایی با امام راحل

استاد با آیت‌الله سیّد مصطفی خمینی در نجف دوست و رفیق بودند و ایشان را شخصی فاضلی و دور از تعیّنات ظاهری می‌دانست. استاد فرمودند:

«یک وقت آقا مصطفی به ابوی‌شان آیت‌الله خمینی «قدّس سرّه» عرض کرد: آقا سید عبدالکریم کشمیری از چیزهایی پنهانی خبر می‌دهد. ایشان به آقا مصطفی فرمودند: بگوئید من در ایران خوابی دیده‌ام و به کسی هم نگفتم، بگوید آن خواب چه بود؟

آقا مصطفی مطلب را به من رسانید. من با اورادی چند، آن خواب برایم واضح شد و گفتم: به والد بگوئید در ایران خواب دیده، در نجف از دنیا رفته و دفنش کردند. لکن سنگی، پهلوی او را آزار می‌دهد. امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمدند و فرمودند: حالت چه طور است؟ ایشان عرض کردند: حالم خوب است، لکن این سنگ مرا اذیّت می‌کند؛ و امیرالمؤمنین علیه‌السلام آن سنگ را از کنارش دور کردند. (۱۳۷۶)

چون جواب را رساندند، تصدیق کردند. آقا مصطفی از من پرسید: آیا پدرم در نجف وفات می‌کند؟ گفتم: نه، در ایران از دنیا می‌رود».

وقتی امام راحل به ایران آمدند، یک بار پیغام دادند که ایشان به نزدش بیاید و استاد رفتند (و آن هم داستانی دارد).

یک‌بار هم مسئولی از اهل علم را در قم فرستادند تا از احوال استاد بپرسند. مدّتی قبل از کودتای نوژه همدان، (کشف توطئه کودتای امریکایی پادگان نوژه در ۲۱ تیر سال ۱۳۵۹ بوده است) استاد صبحی در مکاشفه دیدند که ایران را دارد آتش فرامی‌گیرد و دودش نزدیک است به خانه‌اش بیاید. به‌وسیلهٔ مرحوم حجه الاسلام سیّد کمال موسوی شیرازی برای امام راحل پیغام فرستادند تا اقدامات لازم را انجام دهند. امام هم اقدام کردند و آن کودتا در نطفه خاموش شد؛ بعد هم به‌وسیلهٔ پیغامی از استاد تشکر کردند.

مرحوم حجةالاسلام سیّد احمد خمینی چند ماه قبل از وفات به منزل استاد آمدند و بعضی تلامذه هم بودند، دستورالعملی خواستند و استاد تفضّل نمودند و چیزی فرمودند. بعدها منتشر شد که حضرت آقای کشمیری وفات ایشان را متذّکر شدند. حقیر این مطلب را از استاد پرسیدم، فرمودند:

«به او گفتم، اجل نزدیک است، این فهمی بود که به دلم آمد و به او گفتم».

مکاشفات

از آنجائی که اهل معرفت، به سبب تهذیب و صفای باطن و رفع حجب، مکاشفات با اختیار و بی‌اختیار دست می‌دهد و مشاهدات رحمانی از چشمهٔ فیوضات جلالی و جمالی به شهود می‌رسد و معانی و حقایق برایش کشف می‌شود، حضرت استاد از این نعم باطنی برخوردار بودند به حدّی که قابل حصر نبود. ما برای نمونه چند مورد را برای خوانندگان طالب حقایق درج می‌کنیم:

اوّل: استاد در منزل یکی از معروفین در سلوک و دارای مکاشفات بسیار، بودند و شیخی فاضل (مرحوم حجةالاسلام نصیری آذربایجانی) از اهل آذربایجان منزل آن شخص آمد و عرضه داشت: دخترم مریض است و التماس دعا بسیار از او داشت. آن اهل سلوک گفت: مریضت خوب می‌شود. استاد فرمودند:

«یک‌مرتبه تابوت و جنازهٔ آن دختر جلویم پدیدار شد و فهمیدم دختر او می‌میرد. به آن اهل سلوک گفتم دخترش می‌میرد و خوب نمی‌شود. بعد از یک هفته سر پل آهنچی قم آن شیخ را دیدم و به من گفت: آقا دخترم مُرد. او چه می‌گفت که دخترت خوب می‌شود»!

دوم:

فرمودند: «بعضی مرا اذیّت می‌کردند، برای دفع اذیّت آنان چند بار سورهٔ انّا انزلناه را خواندم به روح مرحوم آقای قاضی تقدیم کردم و از ایشان استمداد جستم. در مکاشفه آقای قاضی را دیدم که با اشاره با انگشتان این کلام را فرمودند: «انّا کفیناک المستهزئین»؛ یعنی ما شرّ آن‌ها را از تو دور می‌کنیم. همین‌طور هم شد و آن شخص بعداً فلج شد». (۱۳۶۷)

سوم:

فرمودند: «وقتی در سرداب خانه در نجف اشرف مشغول ختم «الله الصّمد» بودم، یک مرتبه کشفی واضح مشهودم شد. پس دیدم حوریان بهشتی جلویم بسیار ظاهر شده و نزد آن‌ها یک سینی زیباست که وسط آن خیلی عالی نوشته شده بود «الله الصّمد» که وصفش قابل توصیف نیست».

وقتی سؤال شد همه چیز به کشف برایتان رخ می‌دهد؟ فرمودند: «نه، گاهی به صورت الهام است که به دلم تفهیم می‌شود».

چنانکه روزی شخصی منزل استاد آمد و صدای تلویزیون در خانه شنیده می‌شد. آن شخص برای اینکه خودی نشان بدهد گفت: این صدای تلویزیون حرام است. استاد فوراً (به الهام قلبی) فرمودند:

«بلند شو، برو، حرام آن است که دیروز صبح سیلی به صورت عیالت زدی و فلان فحشی را دادی».

شناخت افراد

شناخت افراد با شکل‌های ظاهری مختلف و باطن‌های متفاوت بسیار کار مشکلی است؛ و این فقیر شرمسار حق‌تعالی، در بین همهٔ اساتید مانند ایشان ندیدم که در شناخت افراد متبحّر باشد.

امّا آمدن افراد به منزل ایشان و احترامات ظاهری استاد نسبت به دیگران، خودشان می‌فرمودند: «کارم با ملاک نیست».

یعنی ظواهر شرع را در مسائل اخلاقی باید مراعات کرد، این دلیل بر فوق‌العادگی طرف نیست؛ و سیرهٔ رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله هم با همهٔ افراد این چنین بود.

اگر استاد سر حال بودند و کسالت نداشتند، بارها و بارها، وقتی از بعضی سؤال می‌شد دقیقاً در شناخت نکته‌های ریز و ظریف افراد اشتباه نمی‌کردند، ولی معمولاً کتوم بودند. گاهی بعضی‌ها استاد را برای مجلس یا ناهار دعوت می‌کردند، می‌رفتند. وقتی سؤال می‌شد می‌فرمودند:

«اصرار می‌کنند، می‌روم. گاهی میل باطنی نیست». والسلام علیه یوم یموت

در خلوت و سکوت

آن عزیزی که عاشق امیرالمؤمنین علیه‌السلام بوده و عطایای بسیار از حضرتش نصیب او شده، مجبور شد به ایران بیاید و به فراق و هجران مبتلا شود. آرزویش رفتن به نجف اشرف بود. هجران و کسالت‌های جسمانی سبب شد که این شمع فروزان، خاموش و در خانه به عزلت نشسته و مهر سکوت بر لب زند.

عجیب این است که یکی از بزرگان قم، منزل استاد آمده بود و گفته بود شما تدریس کنید! استاد به ما می‌فرمودند:

«من حال ندارم، اینان از تدریس صحبت می‌کنند».

و وقتی دیگر فرمودند:

«اینان حال مرا درک نمی‌کنند».

راستی چه بهره‌هایی از مجلس تفکّر و سکوت ایشان نصیب اهلش شد؛ و چه خاطراتی از جنابش در دل‌های دوستانش مانده است!

البته دو نفر از اولیاء در نجف به ایشان فرمودند: «اگر ایران بروی خاموش می‌شوی»(اسفندماه ۱۳۷۲) و گاه‌گاهی این کلام را از گوینده‌اش نقل و یاد می‌کرد. جنابش فرمودند:

«بزرگان همه رفتند و آخری آن‌ها سیّد هاشم حداد بود»؛ و این شعر را می‌خواند:

«همه بار سفر بستند و رفتند **** مرا خونین‌جگر کردند و رفتند»

بعد گریه می‌کردند و می‌فرمودند: «شما زحمت بکشید و جای آن‌ها را پر کنید». (شهریورماه ۱۳۷۰)

زیارت اهل قبور

حضرت استاد مسافرت مکّه و مدینه نصیبش نشد و قبور پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و چهار امام علیهم‌السلام را از نزدیک زیارت نکردند. از قبور ائمه، امیرالمؤمنین علیه‌السلام و بعد امام حسین علیه‌السلام و از امامزاده‌ها حضرت ابوالفضل در کربلا و سیّد محمّد فرزند امام هادی علیه‌السلام در سامراء؛ و از قبور علما به قبر سیّد علی آقا قاضی در نجف و بابا رکن‌الدین در تخت فولاد زیاد اهمیّت می‌دادند و ممتاز می‌شمردند.

تجلیل از بزرگان

استاد عده‌ای از بزرگان علمای اخلاق و عرفان را با احترام و با تجلیل یاد می‌کرد که بعضی از آن‌ها به‌عنوان ادای حق اساتید و بعضی به خاطر مقامات آن‌ها، نام آن‌ها را متذکّر می‌شدند؛ مانند ملّا حسینقلی همدانی، آقا سیّد احمد کربلائی، آقا سیّد علی قاضی، سیّد مرتضی کشمیری، شیخ زین‌العابدین مرندی، شیخ طه نجف، شیخ مرتضی طالقانی، شیخ علی‌اکبر اراکی، آقا سیّد حسن کشمیری، آقا سیّد هاشم حداد، آقا سیّد عبدالغفّار مازندرانی، مستور آقا شیرازی، شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی و …

اجازات

اجازه صاحب‌نَفَس و مرد حق، در خواندن ادعیه و اوراد و اذکار آیا تأثیر دارد یا نه؟ حضرت استاد می‌فرمودند:

«تأثیر دارد و سالک به همّت و نَفَس مرد خدا راه می‌رود تا به مقصد برسد».

البته سیرهٔ بزرگان در اجتهاد و اجازهٔ روائی و امور حسبیّه این چنین بوده و هست و در این طریق هم مرسوم بود و حضرت استاد از بعضی اولیاء اجازهٔ کتبی هم داشتند. ما به‌عنوان تبرّک صورت اجازه‌ای که حضرت استاد به یکی از شاگردانش دادند را درج می‌کنیم:

بسم‌الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله و صلی‌الله علی مُحمّد و آلِه الاَطهارسیما بقیة الله فی الارضین.

امّا بعد؛ بر طالبان حق و تشنگان طریق معرفت و محبّان اولیای الهی مخفی نماند که بهترین طرق برای وصول به حق تعالی، طریق ریاضات و مجاهدات نفسانی و ذکر دائم با مراقبه است.

و جناب … که سال‌ها خدمت وصحبت اینجانب را درک و ملازم بوده، آنچه از اوراد و اذکار و مکاشفات را که بازگو و القاء کردم همه را ثبت و ضبط نموده و آنچه در توان داشت مرعی و معمول نمودند، لذا ایشان را اجازه دادم تا:

با اهتمام تام و مراقبه کامل و ریاضات مشروعه مضبوطه از اینجانب را در لیل و نهار ملبّس به لباس ذاکریّت و سلوک نماید تا حقایق رحمانی و معاینات و مکاشفات را وجدان کند و بعد از مرتبه شهود هر مرحله از مراحل و منازل، هر که را قابل سجّاده شریعت و طالب منازل طریقت و شائق معراج حقیقت دیدند، ارشاد و تلقین کنند. تا انشاء الله مشعوقان حق به عین الیقین مکاشفات و حق الیقین معاینات برسند. وعلیه ان لا ینسانی فی الدعوات والحمدلله والسلام علی من اتبع الهدی». جمادی الثانی ۱۴۱۶- الاحقر عبدالکریم الرضوی الکشمیری

تبیین روش علمی

از مسائل مهم، توضیح و تبیین طریق و سیرهٔ عملی استاد است که در کتاب‌های بعدی خواهیم نوشت. لکن برای خوانندگان این کتاب، بعضی از آن‌ها را به نحو اختصار اشاره می‌کنیم تا آشنایی مختصری پیدا کنند.

۱. باید مجاهدت کرد و با تنبلی کسی به جایی نمی‌رسد.

۲. ذکر و فکر با دستور استاد حاذق، سریع‌تر و بهتر پیش می‌رود.

۳. از اعمالی که جنبهٔ تسخیر جنّ و امثال این‌ها را دارد، پرهیز باید کرد.

۴. دوری از اطعمه و اغذیه لذیذ برای تهذیب نفس بهتر است.

۵. نفی خواطر با ذکر و فکر باید باشد تا شیطان نفوذ نکند.

۶. تأثیر اذکار طبق روایات تا یک سال مثمر ثمر خواهد بود. (اردیبهشت‌ماه ۱۳۶۹)

۷. علم و دانش نه به حدّ افراط که غرور بیاورد و نه به حدّ تفریط که منجر به جهل شود، ضروری است.

۸. شب‌زنده‌داری و سحرها بیدار بودن بهتر از وقت‌های دیگر است.

۹. داشتن استاد برای سالک ضروری می‌باشد.

۱۰. توسّلات و ادعیه زاد همیشگی سالکان است.

۱۱. کسی که هم خدا و هم خرما را می‌خواهد، ترقّی نمی‌کند.

۱۲. خواندن قرآن و ختم آن و بعضی سوره‌ها و آیات به اعداد معیّن لازمهٔ راه است.

۱۳. مراقبهٔ نفس از واجبات است.

۱۴. افراد ناموفّق یا با شرایط همراه نیستند، یا تلوّن دارند که عرفا شخصی متلوّن را نمی‌پذیرند و یا اینان حالت حضور ندارند.

۱۵. از مدعیان و کسانی که از این راه دکانی باز می‌کنند، باید پرهیز کرد. (دی‌ماه ۱۳۷۲)

وفات

استاد قریب ده سال کسالت داشتند و چند بار هم سکته کرده بودند. آخرالامر این مصباح هدایت در اواخر ماه مبارک رمضان ۱۴۱۹ در قم سکته می‌کنند. دوستان ایشان را به بیمارستان شرکت نفت تهران انتقال می‌دهند و حدود سه ماه در بی‌هوشی بودند تا اینکه در روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۷۸ مطابق با ۲۰ ذی الحجة ۱۴۱۹ در سنّ ۷۴ سالگی به لقاء محبوب شتافت.

بعد از تغسیل و تکفین، حضرت آیت‌الله بهجت «قدّس سرّه» بر جنازه‌اش نماز گذاردند و در قسمت بالاسر حرم حضرت معصومه علیها السلام جنب قبر دیگر تلمیذ آقا سیّد علی آقا قاضی یعنی علّامه سیّد محمدحسین طباطبائی دفن نمودند.

حقیر چند بار از استاد شنیدم که فرمودند:

«من وفات یافتم، مرا در حرم دفن کنید».

بعضی دوستان می‌گفتند: آقا انشاء الله شما نجف می‌روید… ولیکن همان خواست ایشان، جنبهٔ عملی پیدا کرد و با احترام در حرم عمّه‌شان حضرت معصومه علیها السلام مدفون گردیدند.

والسلام علیه یوم یبعث حیا

اخلاق و عرفان

ادعیه و اذکار

ائمه و اولیاء الهی

ارواح و قبور

قرآن

ملک و جن و موکّل

علما و اساتید

علوم و کتب

استخاره

مسائل شرعی

مستدرک و متفرقه

خواص سوره توحید و قدر

استاد دربارهٔ سورهٔ توحید «قل هو الله احد» می‌فرمودند: «در کلّ ماه رجب ده هزار مرتبه ورود دارد و برای همه‌چیز خوب است. خواندن روزی هزار مرتبه برای نورانیّت و روحانیّت قلب و آسان شدن امور و وسعت رزق بسیار نافع است. بی‌عدد کسی بخواند و مداومت بر این سوره نماید به او طیّ الارض داده می‌شود». استاد موقع ورود به خانه این سوره را می‌خواند و می‌فرمود: فقر از خانه بیرون می‌رود.

«کسی که بخواهد یقین او زیاد شود همیشه این سوره را بخواند».

وقتی سؤال شد بیشترین عدد این سوره چند است؟ فرمودند:

«هفت هزار و خودم در نجف به همین عدد (نه در یک مجلس حتّی در هنگام راه رفتن) می‌خواندم».

استاد دربارهٔ سورهٔ قدر «انّا انزلناهٔ فی لیلة القدر» می‌فرمود: «خواندن این سوره در شب جمعه و عصر جمعه از استادمان سید علی آقا قاضی «قدّس سرّه» به ما رسیده است.

صد مرتبه در عصر جمعه برای رزق حلال خوب است (و در روایت وارد شده که در هر جمعه صد رحمت است و نود و نه تای آن برای خوانندهٔ این سوره خواهد بود).

شب‌های ماه مبارک رمضان خواندن این سوره هزار مرتبه تا شب بیست و سوم خصوصاً برای دیدن آیندهٔ خود (در خواب یا بیداری) مناسب است و من هم چند سال در نجف آن را خواندم.

مرحوم آیت‌الله خویی به دستور سید علی آقا قاضی خواندند و آیندهٔ خود را در عالم خواب دیدند. در خواب دیدند به مرجعیت می‌رسند و اموال کثیری از بیت‌المال، سهم امام و سهم سادات در اختیار ایشان قرار می‌گیرد که باید در مصالح مسلمین به مصرف برساند و وقایع دیگری از زندگی ایشان … و بعد منادی در مأذنه صدا می‌زند که آقا سید ابوالقاسم خویی وفات یافت!

خواندن این سوره مخصوصاً هزار مرتبه سبب دیدن ملائکه و فرشتگان می‌شود؛ و معنویت خوبی نصیب انسان می‌گردد.

بعضی‌ها به جای این سوره در شب‌های ماه مبارک رمضان سورهٔ حم دخان را صد مرتبه در هر شب می‌خواندند».

اذکار و اوراد

سیره و روش علمای اخلاق و عرفان نسبت به یکدیگر فرق می‌کند و هرکدام طریقی خاصّ در راه رسیدن به حقّ دارند.

سیره استاد نسبت به عموم و تلامذهٔ خاصّ فرق می‌کرد. هرکس طلب اوراد و ادعیه و توسّلاتی می‌نمود، عطا می‌کردند. امّا نسبت به خواص دستور تفکر و تعقل می‌دادند و نکات ضعف و قوّت و آثار وضعی و اخروی را متذکّر می‌شدند. بعضی که طریق بعضی عرفا را داشتند خیال می‌کردند استاد فقط ذکر می‌دهند که این طور نبود و همیشه می‌فرمودند:

«اذکار و ادعیه با شرایط تأثیر می‌گذارد و مراقبه حرف اوّل از شرایط لازم است».

چنانکه بارها از مرحوم آقای قاضی نقل نمودند.

استاد نوع اذکار، از نظر کمّی و کیفی، لفظی و قلبی، زمانی و مکانی، روحی و جسمی، دنیوی و اخروی را برای خواص متذکّر می‌شدند و این رشته کار ساده و آسانی نیست؛ بلکه کسی بتواند که خود راه رفته باشد و هم حاذق به طالبان راه باشد. مثلاً بعضی اوراد برای قوی شدن اراده و بعضی برای رؤیت ارواح و تعدادی برای زیاد شدن رزق و دسته‌ای برای توحید و فناء فی الله و تعدادی برای محبّت می‌باشد. از نظر استاد مثلاً برای توحید بعضی اذکار فقر ظاهری می‌آورد و بعضی‌ها نمی‌توانند تحمّل کنند، لذا متذکّر آثار می‌شدند؛ و حضرت استاد میان افراد مجذوب و غیر مجذوب فرق می‌گذاشتند. چه میل کلّی و جزئی فاصلهٔ بسیار دارد و ثمرات روحی و مزاجی هم تفاوت اندک ندارند.

اگر شنیدید ایشان در نجف در مدّت معیّنی با رعایت تروک مضبوطه روزی هفتاد هزار «الله الله» می‌گفتند و از حال می‌رفتند و می‌افتادند، باید دریافت در کنار امام الموحّدین و جذبهٔ توحیدی، این میل و اراده قوّت پیدا می‌کند. شاید کسی بگوید چه فایده‌ای دارد؟ معلوم است، کسی که این راه را نرفته و چشیدنی‌های این طریق را نچشیده است، فرضاً اگر فایده‌اش هم برایش گفته شود، کجا که بتواند آن گوینده را به کار بیندازد؟

سجده

در طریق اساتید حضرت استاد، سجده یکی از ارکان بندگی و توحید است. معمولاً سفارش ایشان به ذکر سجده بود و می‌فرمودند:

«ائمه سجده‌ها داشتند، یکی سجدهٔ حضرت موسی بن جعفر علیه‌السلام «عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِک فَلْیحْسُن العَفْوُ مِنْ عِنْدِکَ» که بسیار عالی است؛ و دیگر ذکر یونسیّه آن هم بعد از نماز عشاء تا به آخر شب که اگر با شرایطش همراه باشد تجرّد برزخی نصیب می‌شود. شیطان بر آدم سجده نکرد و بدبخت شد و از سجده خوشش نمی‌آید، پس سالک لازم است آن را ترک نکند.

از عیال آخوند ملّا حسینقلی همدانی بعد از فوتش سؤال کردند شما از آخوند چه دیدید؟ گفت: ایشان همیشه در سجده بود.

وقتی آقا سیّد احمد کربلائی استاد آقای قاضی فرزند جوانش فوت کرد، ایشان در سرداب منزل در سجده بودند بعد سر از سجده برداشت و سر قبر پسرش آمد» (آذرماه ۱۳۶۷)

کلام آخر

در خاتمه چون برخی افراد بعد از وفات استاد سؤال کردند که جناب استاد را چه طور دیدید؟ در جواب این‌طور می‌توانم بگویم که: وقتی ابوالعلاء معرّی دربارهٔ ملاقات با سید مرتضی «قدّس سرّه» از او پرسیدند که او را چگونه یافتی؟ در پاسخ این شعر را سروده و گفت:

«ای سؤال‌کننده‌ای که از حال سید مرتضی از من می‌پرسی، وقتی به حضورش رسیدم او را مردی یافتم که از هر ننگ و عاری پاکیزه بود. اگر او را درک می‌کردی درمی‌یافتی که گویا همهٔ مردم در یک مرد و همهٔ ساعات در یک‌لحظه و همهٔ زمین در یک خانه جمع گردیده‌اند (کنایه از عظمت آن بزرگوار است)».

و من هم در مورد ایشان چیزی کمتر از این نمی‌توانم بگویم:

صوفی و عابد و زاهد همه طفلان ره‌اند **** مرد اگر هست به جز عالم ربّانی نیست «سعدی»