دُرّ نجف

الفبای سلوک

فصل دوم · بخش دوم · بقاء

بقاء

بقاء در لغت به معنای پایندگی و بی‌مرگی است. در اصطلاح بقاء، نهایت حالات مردان خدا و مقصد نهایی و هدف اعلای سالکان است که در این مرحله عارف سالک از کلیّه اوصاف بشری رهایی یافته و جامع صفات کاملهٔ الهی شده و در قرب حق، بقا حاصل کرده که تنها او باقی جاودان است: «وَالله خَیرٌ وَ اَبقی: و خداوند بهتر و باقی‌تر است.» (طه ۷۳)

بعد از این که سالک از خود فانی شد و هستی خویش را ندید، خود را به حق باقی می‌بیند. به‌عبارت‌دیگر بقاء، بقای روح است. وقتی آب از کوه‌ها جاری می‌شود، سروصدا دارد و آنگاه که به دریا می‌رسد دیگر سروصدایش تمام می‌شود.

پس وقتی تمام آثار و شواهد فانی شد، بعدش بقاء می‌آید. وقتی انسان باقی بالله شود، دیگر نفس و روحش اضطراب ندارد.

روح محجوب از بقاء، بس در عذاب **** روح واصل در بقاء، پاک از حجاب (مثنوی)

در عرفان بقای موجودات و دوامشان به بقای حق است. چه آن‌که وجود حقیقی از آن خداست و «کلّ شیء هالِک اِلّا وَجهِه» (قصص ۸۸) و بقای بعد از فنا، مقام حق الیقین و عین الجمع است.

گرچه آن وصلت، بقا اندر بقاست **** لیک ز اوّل آن بقا، اندر فناست (مثنوی)

(علّت آن است که آدمی اوّل کودک است بعد نوجوان بعد جوان بعد کامل، بعد پیر. پس باید سیر کند تا به فنا برسد.)

فنا و بقا مرتبط و متلازم یکدیگرند که شخص در زمان واحد، واجد آن‌هاست ولی از نسبت‌های مختلف. فنا نسبت شخص به کَون (بودن) است و بقا نسبت او به حق. بقا صفتی است که زوال ندارد.

صبر کن اَندر جهاد و در عَنا **** دَم به دَم می بین بقا اندر فنا (مثنوی)

بعد از این شخص از خود فانی می‌شود، خود را به حق باقی می‌بیند و وقتی باقی بالله شد، برای راهنمایی و ارشاد، به طرف خلق برمی‌گردد.

چون مراتب در فنا گردد تمام **** بر خلایق در بقا باشد امام

پس وقتی عبد فانی شد، بعد به مرحله بقاء برای دستگیری به طرف خلق برمی‌گردد. زمین به پای مرد خدا آرامش و بقاء می‌یابد. مرد خدا که دعا کند، باران می‌بارد. باران که می‌بارد این نزول رحمت الهی است؛ و مرد الهی شب جایی بخوابد همه در بقا و آرامش‌اند. وجود مرد الهی سبب استدامت آرامش و بقا است.

پیر هرات گوید: بقا، عنوانی است بر آنچه باقی است (وجه حق) بعد از فنای شواهد و سقوط آن. بقا بر سه وجه است:

اوّل: بقای معلوم بعد از سقوط علم (بقای معلوم در فرو افتادن علم) که باید عیاناً صورت گیرد نه عِلماً.

دوم: بقای مشهود بعد از سقوط شهود (بقای شهود پس از فروافتادن شهود) که باید وجوداً صورت گیرد نه وَصفاً (نه از روی بیان وَصفت)

سوم: بقای ما لَم یَزَل (بقای حق که زایل شدنی نیست) بعد از اسقاط ما لَم یَکُن (با فروافتادن آنچه نبوده) که باید لَم یَزَل حقّاً و لم یَکن محواً صورت گیرد.

لم یزل: وصف ذات واجب‌الوجود. لم یکن: وصف حال ممکن‌الوجود

گفته‌اند: فناء، از خود برستن است و بقا به حقیقت پیوستن.

گفته‌اند: بقاء، شهود و مشاهده جمال حق است با بیداری.

گفته‌اند: بقاء، بقای حضور قلب در مشاهدهٔ بقای حق است.

پس از میدان فنا، میدان بقاست. قوله تعالی: «والله خیرٌ وَ اَبقی» (طه ۷۳)

علایق منقطع و اسباب مُضمَحل و رسوم باطل و حدود متلاشی و فهوم فانی و تاریخ مستحیل و اشارات متناهی و عبارات منتفی و خبر متمحی و حق به یکتایی به خودی خود باقی.

(منقطع: از هم گسیخته، بریده شده رسوم: جمع رسم؛ آیین، قاعده، قانون و نیز ظواهر خلق و ظواهر شریعت را گویند اسباب: لوازم، ساز و برگ باطل: ناراست، دروغ مضمحل: نیست و محو شونده و ناچیز)