دُرّ نجف

الفبای سلوک

فصل سوم · بخش اول · تفرقه

تفرقه

تفرقه به معنای پراکندگی است در مقابل جمع و در اصطلاح گرایش به کثرات تفرقه باشد.

تفرقه آن است که دل به واسطه تعلّق به امور متعدّد پراکنده شود.

وقتی دل سالک به واسطه اشتغال به امور متعدّد پراکنده شده و از حالت جمع در یاد خدا خارج گردد و این تفرقه است. تفرقه خاطر و تردّد نظر از شک تولّد کند و به شرک انجامد.

تفرقه رجوع به عالم کثرت و تقیّد و نشان و رنگ است.

ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع **** به حکم آنکه چو شد اهرمن، سروش آمد (حافظ)

بزرگی فرموده است: جمع، جمع کردن دل است در معرفت و تفرقه، متفرّق گردانیدن در احوال.

تفرقه، مشاهدهٔ عبودیت است و جمع، مشاهده ربوبیّت. پس هرکه در طاعت به کسب خود بنگرد، در مقام تفرقه باشد و هرکه به فضل حق بنگرد در مقابل جمع باشد.

تفرقه از دلایل غفلت است و هرگز طریقت با تفرقه جمع نمی‌شود.

نقل است روزی ابوبکر واسطی همراه اصحاب در خانه نشسته بودند و در آنجا روزنی بود و ناگاه آفتاب در آن روزن افتاد. هزار ذره به هم برآمده بود. شیخ گفت: شما را این حرکات ذرّه تشویش می‌آورد؟ اصحاب گفتند: نه.

گفت: مرد موحد آن است که اگر کَونین و عالمین و باقی هرچه هست، اگر همچنین در حرکت درآید که این ذرّه‌ها، یک ذرّه درون موحد را تفرقه پدید نیاید اگر موحد است.

خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکیست **** مجموعه‌ای بخواه و صراحی هم بیار (حافظ)

در جواب این سؤال که اسباب تفرقه از کجا حاصل می‌شود؟

کسانی که تشویش خاطر دارند، یا حدیث نفس زیاد دارد، وسواس دارند، در جزئیات فرو می‌روند، به اعمال و رفتار و گفتار حق توجه زیاد دارند و کسانی که آرامش خاطر ندارند در تفرقه‌اند.

قالب این افراد جوری است که درونشان بالا و پائین زیاد دارد. (تلوّن دارند)

و کسانی که در تفرقه‌اند، نوعاً خواب و کشفشان پریشان است.

می‌خواهد در یکی باشد، دنبال یکی باشد (جمع باشد) ولی حریف نفسش نمی‌شود. ناچاراً به هر طرف که نفس اماره او را می‌کشد، او هم می‌رود.

شاید جسماً، افرادی آرامش داشته باشند و تکان نخورند ولی درونشان تکان می‌خورد؛ از درون در تفرقه‌اند و ذهنشان هی این طرف و آن طرف می‌رود؛ نهادی ناآرام دارند.

راهش این است که به یکی دل ببندند، فکرشان در یکجا باشد و دست به چند کار نزنند. کسی که چند شغل دارد و تفرقه دارد نمی‌تواند جمع باشد.