دُرّ نجف

چهارصد موضوع، دو هزار داستان

جلد دوم · فصل چهارم · بخش اول

علم دین برای دنیا

قرآن:

خداوند متعال در آیه 175 سوره اعراف می‌فرماید: «بر آن‌ها بخوان سرگذشت آن‌کس را که آیات خود را به او دادیم ولی (سرانجام) خود را از آن تهی ساخت و شیطان در پی او افتاد.»

حدیث:

امام باقر علیه السّلام فرمود: «هر کس علم را طلب کند تا به‌وسیلۀ آن بر علما مباهات کند و یا برای مجادلۀ با سفیهان و یا این‌که مردم را به‌سوی خود بخواند، جایگاه او در آتش است.» (محجه البیضاء،1، ص 127)

توضیح مختصر:

بدترین علم، دانشی است که به‌وسیله آن ثروت اندوزی شود و فخرفروشی کند یا بر دیگران مباهات نماید، یا علم را برای مجادله و بحث با دیگران به کار ببرد. مدعی مرادی گردد و ساده‌لوحان و زودباوران را به علم دین یاد دادن، در دام اندازد. علم حدیث و قرآن را برای زراندوزی به کار برد، دانشی را وارونه جواب دهد، لذا مراتب یک دانش نافع وقتی است که آثار نافع داشته باشد ولی می‌بینیم در کوتاه‌مدت یا درازمدت، علم اسباب تراکم و تکاثر دنیوی گردید و الفاظ و محفوظات علمی را در مقابل امام و اولیاء و عالمان ربانی بلند کرده و حتی بر حریم امام زمام وارد شده و از اسم امام و انتظار و دعا برای فرج و امثال این نوع مسائل، فرج خود را تلقی می‌کند و می‌خواهد ظهور کند و آوازه‌اش به این و آن برسد. سیرت دانشی که مقصد نهایی آن خدا نباشد، به کشف، جز به شکل بهائمی نباشد. در طول تاریخ بلعم باعوراها و قارون‌ها و ابوهریره‌ها … در آخر کار جز جهنّم چیزی برای خود نخریدند. نوع اتهامات و افترائات همه از جهل نبوده بلکه عالِمان حکومتی، کسانی که کتاب الهی را برای زراندوزان تحریف کردند، آن‌هایی که داعیه بزرگی و آقایی داشتند، آن‌هایی که مزدور دیگران بودند و علم را معرفی کردند، همه به خاطر دنیادوستی بوده است.

1- به سیرت خوک

مردی، حضرت موسی علیه السّلام را خدمت می‌کرد و بعدها هر جا می‌نشست، می‌گفت: «موسی صفی الله چنین گفت، موسی نجی الله چنین گفت، موسی کلیم‌الله چنین گفت…» و از این راه به ثروت و مال فراوان رسید. موسی علیه السّلام مدّتی او را نیافت و اثری از او نمی‌دید تا روزی مردی را به‌صورت باطنی خوک دید که ریسمان به گردنش بود. به او گفته شد: «آن مردی که قبلاً نزدت کار می‌کرد، الآن به سیرت خوک است.» عرض کرد: «می‌خواهم علّت خوک شدنش را بدانم و دوست دارم به حالت اولش برگردد.» خداوند فرمود: «اگر مرا به انبیا هم بخوانی، دعایت را مستجاب نمی‌کنم، چون او دین را سرمایۀ دنیا کرده است.» (احیاءالعلوم،1، ص 5 – بحرالمعارف،3، ص 721)

2- منظور از شعرا کیست

امام باقر علیه السّلام در تفسیر این آیه: «و شاعران را مردم جاهل و گمراه پیروی می‌کنند.» (شعراء، آیه‌ی 224) فرمود: «آیا شاعری را دیده‌اید که کسی از او پیروی کند؟ بلکه منظور از شاعران در این آیه، کسانی هستند که برای غیر خدا، درس دین می‌خوانند و درنتیجه خود و دیگران را به گمراهی می‌کشند.» (بحرالمعارف،3، ص 725- معانی الاخبار ص 385)

3- همه صادقیم

ابن جوزی در کتابش می‌نویسد: «واعظی شیرین سخن با ظاهری آراسته امیری را موعظه کرد. پس از آن‌که رفت، امیر مال فراوانی برایش فرستاد و او قبول کرد. وقتی پیک امیر آمد و قبول کردن واعظ را اطلاع داد، گفت: «کلنّا صیاد ولکن الشّباک تختلف: همۀ ما در فکر به دام انداختن صیدیم ولکن اختلاف در چگونگی دام‌هاست.» (اذکیاء ابن جوزی، ص 41 – پند تاریخ،1، ص 39)

4- ابوهریره

ابوهریره در سال هشتم هجرت مسلمان شد و فقط دو سال پیامبر صلی‌الله علیه و آله را درک کرد و برای دنیاپرستی خود تعداد 5374 حدیث جعل نمود. او در جنگ صفین، موقع غذا سر سفره‌ی معاویه می‌نشست و موقع نماز پشت سر امیرالمؤمنین علیه السّلام نماز می‌خواند و هنگام شدّت جنگ به کوه‌های اطراف می‌گریخت. او به خاطر پول گرفتن از معاویه به دستور او احادیثی کذب جعل کرد، چون معاویه به بعضی از صحابه و تابعین پول می‌داد تا به این وسیله مردم را به‌سوی او بخوانند. از امیرالمؤمنین علیه السّلام روایت شده که ابوهریره از همه بیشتر به رسول خدا صلی‌الله علیه و آله نسبت دروغ بست. در یک حدیث جعلی درباره‌ی امیرالمؤمنین علیه السّلام معاویه هم به او جایزه‌ی پولی و هم حکومت مدینه را داد. (پیغمبر و یاران،1، ص 156- 154)

5- حیرت‌زدگان

حضرت عیسی علیه السّلام فرمود: «عالم به‌مانند صخره‌ای است که در دهانۀ جوی قرار داشته باشد، نه خود آب می‌آشامد و نه می‌گذارد آب به کشتزار برسد و نیز مانند کاریز مستراح است که بیرون آن اندود از گچ و درون آن انبوه کثافت است و هم مانند گورستان است که ظاهر آن آباد و باطن آن پر از استخوان مردگان است. تا کی برای رهروان شب، راه را توصیف می‌کنید درحالی‌که خود در کنار حیرت‌زدگان اقامت گزیده‌اید؟» (راه روشن،1، ص 238 – 232)

علم باطن

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 31 سوره‌ی بقره می‌فرماید: «خداوند همگی علم اسماء (اسرار آفرینش) را به آدم آموخت.»

حدیث:

رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله فرمود: «همانا بخشی از علم پوشیده است و جز علمای بالله، کسی بدان آگاه نیست، چون به امور الهی لب گشایند، جز فریفته شدگان نسبت به خدای بزرگ بدان انکار نورزد.»

توضیح مختصر:

علوم باطنی از توفیقات الهیّه است که بر دل می‌نشیند و سعادت دو جهان را در پی دارد؛ اما گاهی حافظ قرآن و قاری قرآن را می‌بینی که کتاب وحی را از حفظ دارد اما گرفتار تعلّقات دینی است. علم باطن، آرامش می‌آورد، از تعلّقات بیرون می‌آورد، آهنگ و عزم صاحب آن به صواب است، توفیقات الهی به دنبالش می‌آورد، همانند آب چشمه‌ای دائم، فیض به قلب وارد می‌شود، حکمت‌ها بر زبانش جاری می‌شود، حیات دارد و حیات‌بخش دیگران است. اما دارندگان علم ظاهری همانند آب ناودان است که وقتی باران تمام می‌شود آب از ناودان هم قحط می‌شود. علمی خوب است که عاریتی نباشد چون این دانش‌ها در برزخ و قیامت به درد نمی‌خورد و محو می‌شود چون منشأ اثر علمی و ازدیاد فضایل و دفع رذایل نشده بود. هراندازه، علم اعتقادات و ایمانی را شخص به حقیقت گرفته باشد منشأ آثار بوده و همراهش خواهد بود. آن‌که آینه دلش صاف باشد و دانش او هم صاف باشد، آن علم مکاشفات و معرفتی را علم اهل‌دل و علم نادره نامند؛ چه آن‌که به بعضی از هزاران نفر هبه کنند و توفیق دهند و آن علم اشارت و تحقیقی و توحیدی است که صاحبان آن دارای حال و حضور هستند، لذا حقیقت بر آن‌ها اطلاق می‌شود و آن علم الهامی و غیبی است. لذا صاحبان سلوک واقعی و عارفان نامدار، علمشان عبودیتی است یعنی علو احوال، علم کشفی بوده و سیر منازل و مراحل واضح می‌باشد.

1- عسل به شیرخوار

غزالی در احیاءالعلوم گوید: روزی پیامبر صلی‌الله علیه و آله اسرار الهی و توحید را به حذیقه تلقین می‌داد. چون عمر آمد، آن حضرت ساکت شد. عمر گفت: «یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله! آنچه می‌فرمودی بفرما.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «انَّ العَسَلَ یَضُّرُّ الرّضیع؛ خوراندن عسل به بچه شیرخوار، ضرر می‌رساند.» (بحرالمعارف،2، ص 213)

2- سلمان از عالِمان

امام باقر علیه السّلام فرمود: «یک روز عید، علی علیه السّلام از تقیّه یاد کرد و فرمود: «به خدا سوگند! اگر ابوذر می‌دانست آنچه در دل سلمان است، همانا او را می‌کشت و حال‌آنکه رسول خدا صلی‌الله علیه و آله میان آن دو پیمان برادری بست.» پس به سایر مردم چه گمان داری؟ همانا علم عالمان (امامان) مشکل و غیرقابل‌تحمل است و جز فرشتۀ مقرّب، یا پیامبر مرسل، یا بنده‌ی مؤمنی که خداوند قلب او را باایمان آزموده باشد تاب تحمل آن را ندارد. به همین جهت سلمان رحمه‌الله علیه از عالِمان و مردی از خاندان ما شد.» (بحرالمعارف،2، ص 216 – بصائرالدرجات، ص 25)

3- معانی افزون

امام صادق علیه السّلام در بیان بر دوش گرفتن پیامبر صلی‌الله علیه و آله علی علیه السّلام را برای فرو ریختن بت‌ها از بام کعبه، معانی چند را برای محمد بن حرب فرمودند. سپس وی عرض کرد: «بیان افزون‌تری برایم بفرما.» فرمود: «تو اهل افزون هستی.» سپس معانی دیگری را نیز بیان نمود، سپس فرمود: «اگر از معانی‌ای که در این عمل می‌دانم تو را خبر دهم، همانا خواهی گفت جعفر بن محمد دیوانه است. همین اندازه که شنیدی تو را بس است.» (همان، ص 221 – معانی الاخبار، ص 352)

4- پزشک دلسوز

حضرت عیسی علیه السّلام فرمود: «ای صاحب حکمت! مانند پزشک دلسوز باش که دارو را در آنجا که سودمند است می‌نهد و آنجا که زیان‌بخش است، ممنوع می‌دارد، پس حکمت را در میان نااهلان آن قرار مده.» (همان، ص 218 – فردوس العارفین)

5- راز پوشیدن

ذوالنون مصری گوید: مردی سیاه چهره را دیدم که دور کعبه می‌گشت و می‌گفت: «تویی تو، تویی تو.» و چیزی دیگر بر این لفظ نمی‌افزود. گفتم: «ای بنده‌ی خدا! مقصودت از این جمله چیست؟» گفت: «میان دوست، رازی است که با هیچ خط و قلمی آن را نقش و حکایت نتوان نمود. من به او مشتاق هستم و بَدَلی برایش نمی‌طلبم. این رازهای پوشیده‌ای است که با آن همرازم.» (معانی الأخبار، ص 218 – فردوس العارفین)

علم اهل تن و روح

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 113 سوره نساء می‌فرماید: «آنچه علم نداشتی خدا به تو آموخت.»

حدیث:

امام علی علیه السّلام فرمود: «به‌راستی‌که علم راهنمایی کند و ارشاد نماید و نجات دهد.» (غررالحکم،2، ص 171)

توضیح مختصر:

علم اگر فقط محفوظات و دانستن قواعد باشد، این علم ظاهری است و حقیقی نیست؛ چون یادگیری علم یا برای استادی و نان درآوردن است، مانند نوع کسانی که در دسته‌های مختلف، علم یاد می‌گیرند. اگر در کسب علم، اغراض نفسانی نباشد علوم ظاهری نیز به بینش عرفانی مبدّل می‌گردد. علم به ما خیر و شرّ را یاد می‌دهد اما پیاده کردن علم برای جسم و یا روح مرتبه عمل است. در علم، شخص قیمت هر کالایی را می‌داند اما قیمت خود را نمی‌داند، سعد و نحس ستاره را می‌داند اما نمی‌داند در کدام گروه از سعد و نحس است. در علم می‌داند و حکم می‌کند که این برای روح ضرر دارد و آن برای جسم خوب است اما در وقت پیاده کردن معکوس عمل می‌کند؛ به هنرها بسیار آگاهی دارد اما هنر پرورش روح خود را نمی‌تواند آرایش دهد. علم ظاهر برای تن، بار است اما علمی که بر دل می‌خورد یاری است. بعضی حمّالِ علوم هستند و انگار مانند رنگ‌های مصنوعی به اندک چیزی آفت می‌پذیرند و از بین می‌روند و جوهر خود را نشان می‌دهند. بعضی خود را حکیم می‌دانند درحالی‌که از درون به گمان گرفتارند و از بیرون جلوه حکیم بی‌نظیر را دارند. بعضی علمشان تقلیدی است و این علم مانند جسم، فانی و از بین می‌رود اما علوم حقیقی و تحقیقی زایش معنوی در وی دارد.

1- تقاضای علم

در سوره طه آیه‌ی 114 خداوند به پیامبر صلی‌الله علیه و آله می‌فرماید: «قُل رَبّ زِدنی عِلماً: خدایا علم مرا زیاد کن» چون علم حق‌تعالی نامتناهی است آنچه از اسماء اعظم، به پیامبر صلی‌الله علیه و آله داده شده، از اسمی مکنون نزد حق‌تعالی است. پیامبر کامل است؛ اما برای اکملیّت و ترقّیات و فتوحات، از آن اسم مستور، تقاضای علم و معرفت می‌کند.

2- علم الافراد

محی‌الدین عربی گوید: علی بن ابی‌طالب علیه السّلام هنگامی‌که دستش را به سینه‌اش می‌زده و آن را جلو می‌آورده، می‌فرمود: «همانا در اینجا علوم کثیری است اگر برای آن‌ها پذیرندگانی بیابم.» (غررالحکم،2، ص 171) زین‌العابدین علی بن الحسین علیه السّلام فرمود: «چه‌بسا جوهر علمی که اگر آن را آشکار بسازم، مرا متّهم می‌دارند که از بت‌پرستانم و مردان مسلمان، خونم را حلال می‌شمارند و زشت‌ترین چیزی را که به‌جا می‌آورند، نیکو می‌پندارند.» (فتوحات مکیه،1، ص 190) علم الافراد، علمی است که اختصاص به افراد خاص دارد و دیگران از آن بی‌بهره‌اند. چه‌بسا که دیگران استعداد پذیرش آن را ندارند. علم خضر علیه السّلام مختص به خودش بود و علم موسی علیه السّلام اختصاص به خودش داشت لذا خضر علیه السّلام به موسی علیه السّلام گفت: «ای موسی! من دارای علمی هستم که خداوند آن را به من تعلیم کرده است و تو آن را نمی‌دانی» و خضر در سه مورد با اعتراض موسی علیه السّلام روبه‌رو شد. (محی‌الدین عربی ص 404 نوشته محسن جهانگیری)

3- رأس علم

ابن عباس گوید: «عربی از پیامبر صلی‌الله علیه و آله پرسیده رأس و سر علم چیست؟ پیامبر فرمود: رأس علم شناخت پروردگار، او را به حق واقعی شناختنش است. پرسید: حقّ معرفت خدا چیست؟ فرمود: او را بی‌مثل و شبه و همتا شناسی، (و بدانی) او یگانه، ظاهر، باطن، اول و آخر است و کُفو و نظیری ندارد.» (توحید شیخ صدوق، ص 285) 4- دو گروه کمرشکن

امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: «دو گروه کمر مرا شکستند: 1. دانشمند بی‌شرم و پرده‌در. 2. نادان مقدس‌نما. عالم بی‌شرم با پرده‌دری خود انسان‌ها را از دین‌گریزان می‌کند و جاهل مقدس‌نما با تزهّد و پارسایی خود، مردم را فریب می‌دهد. (سیمای فرزانگان، ص 32 – منیه المرید ص 82)

5- آفت علماء

آفت علما بر ده نوع و صفت است: 1. طمع داشتن 2. بخل ورزیدن 3. ریا کردن 4. عَصبیَّت (عناد و یک‌طرفه نظر داشتن) 5. دوست داشتن مدح 6. خوض در مسائلی که به حقیقتش نمی‌رسند. 7. تکلف در زینت دادن کلام و مراعات لفظ و قافیه 8. کمی حیا از خداوند 9. مباهات و افتخار کردن بر دیگران 10. عمل نکردن به آنچه می‌داند. (مصباح الشریعه، باب 65)

6- علم اهل‌دل و اهل تن

علم‌های اهل‌دل، حمالشان **** علم‌های اهل تن، احمالشان علم‌های اهل‌دل حمل‌کننده‌ی آنان می‌باشد، چه آن‌که بر آن سوار و به حق می‌رسند؛ اما علم‌های اهل تن، بار گرانی است که به رنج تحصیل به دست آورند و بر دوش آنان سوار است و آنان را به شک می‌رساند. هر وقت علم، به تقلید و زحمت تن، به دست آید، بار گرانی است و چون از راه کشف به دست آید همیشه یاور و همراه او خواهد بود. علم چون بر دل زند یاری شود **** علم چون بر تن زند باری شود برای همین است که خداوند در سوره جمعه آیه 5 فرمود: «کسانی که الفاظ تورات را حفظ کردند و به حقیقت تورات نرسیدند همانند خرهایی هستند که کتاب‌ها بر پشت خود دارند.» علمی که از طرف خدا بی‌واسطه، همانند وحی و الهام به انسان نرسد مانند رنگ آرایشگران است که بر صورت و دست می‌مالند، ولی دوامی نخواهد داشت. لذا اهل صورت به لقلقۀ زبان به کلمه «هو» اکتفا نموده‌اند. ولی اهل حقیقت به نوشیدن جام معرفت و محبّت به حقیقت راه یافتند. (مثنوی،1، ابیات 3453 – 3445)

7- علماء سه دسته‌اند

عارف محقق فیض کاشانی (متوفی 1091) در کتاب «کلمات مکنونه» در تقسیم علما می‌فرماید: علماء سه دسته‌اند: یک طایفۀ آنان که علم ظاهر دانند و بس. طایفۀ دیگر آنان که علم باطن دارند و بس؛ و طایفۀ سوم آنان که هم علم ظاهر و هم علم باطن دارند. طایفۀ اول مانند چراغ هستند که خود را سوزند و دیگران را افروزند که اینان کم‌اند. از محبت دنیا خالی باشند بلکه دین را به دنیا بفروشند و صلاحیت رهبری خلایق ندارند، ولی عوام، بدیشان مهتدی می‌شوند و بالعرض منتفع می‌گردند. دسته دوم مانند ستاره، روشنایی‌شان از خودشان تجاوز نکند و صلاحیت رهبری ندارند مگر کم. چون علم باطن بی ظاهر به کمال نتواند بود؛ و اما گروه سوم مانند آفتاب‌اند که عالمی را روشن کنند و سزاوار رهبری هستند ولکن چون به پیشوایی درآیند محل طعن اهل ظاهر و اذیت علمای اهل دنیا قرار می‌گیرند که نمی‌توانند ببینند دنیایی که معشوق ایشان است با دیگری باشد. (کلمات مکنونه ص 339)

عُلماء

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 43 سوره عنکبوت می‌فرماید: «و این مثل‌های در قرآن را برای مردم می‌زنیم ولی جز دانشوران درنیابند آن‌ها را.»

حدیث:

امام علی علیه السّلام فرمود: «دانشمندان (حقیقی) همیشه زنده و برجایند تا هر زمان که شب و روز برجا است.» (غررالحکم،2، ص 184)

توضیح مختصر:

علم‌اندوزی یکی برای شهرت و طلب متاع دنیوی و ریاست و مانند این‌هاست که این نوع مذموم است، نوع دیگر برای یادگیری و یاد دادن است که قصدش ارشاد خلایق است. این نوع علماء قابل‌تحسین و مدح می‌باشند. دانش مانند نهری است که دانشمندان در پیرامون آن می‌گردند و شنا می‌کنند و از آن بهره‌ها می‌برند. برترین مردم، عالمی است که مردم از او سود برند و زکات علمش را نشر دهد. منظور از علم، فیزیک و شیمی و مانند این‌ها نیست. بلکه علومی که سبب نجات انسان‌ها و هدایتشان شود و عقایدشان محکم و قوی گردد تا به راه ضلالت و گمراهی کشیده نشوند؛ ولی تأسف برای عالمی است که به علمش عمل نکند که شدیدترین عذاب برای عالم بی‌عمل است. علامت عالِم، آن است که انسان‌ها را از رذایل به فضایل و از شک به یقین و از ریا به اخلاص و از میل به دنیا به میل به آخرت و از دشمنی به خیرخواهی دعوت کند. «عالِم چراغ خدا در روی زمین است و خداوند خیر هر کسی را بخواهد، از نور آن چراغ بهره می‌برد.» (آثار الصادقین،13، ص 498)

1- صورت عالم

نزد امام صادق علیه السّلام این گفتۀ پیامبر صلی‌الله علیه و آله که فرمود: «نظر به صورت عالِم عبادت است» ذکر شد. امام فرمود: «منظور، عالمی است که هرگاه نظر به او بیفکنی، به یاد آخرت افتی و کسی که این خصوصیت را نداشته باشد، احتمال فتنه در او می‌رود.» (گوهر شب‌چراغ ص 198)

2- حلاوت ذکر خداوند

خداوند به حضرت داوود علیه السّلام وحی کرد: ای داوود! کمترین عملی (جزائی) که با بنده عالم که به علم خود علم نمی‌کند انجام می‌دهم علاوه بر هفتاد عقوبت باطنی، از قلب او حلاوت ذکر خود را برمی‌کَنم. (کلیات حدیث قدسی ص 179)

3- نتیجه‌ی عالم بی‌عمل

از امام صادق علیه السّلام روایت شده که حضرت موسی هم‌نشینی داشت که علم فراوانی به او تعلیم کرده بود. وقتی از آن حضرت اجازه خواست تا به دیدار خویشان خود برود موسی به او فرمود: «در این سفر احتیاط کن مبادا که دلت به دنیا متمایل گردد و علمی که خدا به تو داده ضایع سازی و حق آن را رعایت نکنی و به‌سوی غیر حق روی‌آوری.» مدتی گذشت و خبری از او نرسید. روزی حضرت موسی از جبرئیل جویای آن شاگرد خود شد، فرمود: «به‌صورت بوزینگان در آمده است.» موسی از شنیدن آن خبر متأثّر شده، پس در محراب عبادت نجات آن شاگرد را تقاضا کرد! خداوند فرمود: «ای موسی! هر چه دعا کنی اجابت نکنم زیرا او به غیر من توجه کرده، رغبت به دنیا پیدا نموده و علمی که به او کرامت کرده بودم ضایع و تباه ساخته است.» (ریاضت سالکین ص 17)

4- عالم پرهیزگار

ابوطالب مکّی در کتاب قوت القلوب فصل 27 گوید: در هنگام وفات یکی از علما از او پرسیدند: فردی را به ما معرفی کن تا پس از شما هم‌نشین او گردیم. فرمود: فلانی. آن عالم، بسیار ساکت و متعبّد بود، اما به کثرت علم، شهرت نداشت. عرض کردند: فلانی چندان علمی ندارد که سؤالات علمی ما را پاسخ گوید. در جواب فرمودند: «می‌دانم او چنان پرهیزگار است که به آنچه علم و آگاهی ندارد سخن نگوید. ولی بعضی علما که علم بسیار دارند و پرهیزگاری ندارند وقتی در جواب سؤالی درمی‌مانند سخن می‌گویند و شنونده را به جواب‌های گوناگون مشغول می‌کنند.» (ریاضت سالکین، ص 91)

5- از عالم ظاهر نپرس

مسائل عشق و عاشقی را نباید هیچ‌گاه از عالمان شریعت پرسید چون تخصّص در موضوع احکام ندارند؛ بلکه از عارف عاشقی باید پرسید که این راه را رفته و چشیده است. حافظ در این باره می‌فرماید: حلّاج بر سر دار، این نکته خوش سُراید **** از شافعی مپُرسید امثال این مسائل (حافظ) شافعی مؤسس یکی از چهار مذهب اهل سنّت است که درباره علم احکام مذهب خود وارد است نه علم عشق. مولانا در مثنوی درباره‌ی این مطلب می‌فرماید: سخت‌تر شد بند مـن از پند تو **** عشق را نشناخت دانشمند تو آن‌طرف که عشق می‌افزود درد **** بو حنیفه، شافعی درسی نکرد (مثنوی، دفتر سوم 3832 – 3831)

6- گریه جهنمی

آیت‌الله بهجت فرمودند: یکی از طلاب را دیدند که خیلی گریه می‌کند به او گفتند: چرا این‌همه گریه می‌کنی؟ گفت: در درس عارف کامل سید بحرالعلوم (م 1212) بودم، روایتی خواند که در سند روایت، احمد بن محمود بود. من گفتم: محمد بن احمد درست است نه احمد بن محمد. سید بحرالعلوم فرمود: «احمد بن محمد را می‌شناسم بلکه آباء و اجداد او را تا حضرت آدم می‌شناسم، بلکه اهل مجلس را می‌شناسم و می‌دانم چه کسی بهشتی است و چه کسی جهنمی.» در وقت گفتن (جهنّمی) به من اشاره کرد. علت گریه‌ام به خاطر این اشاره است. (در محضر بهجت،2، ص 94)

عقل و تعقل

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 60 سوره قصص می‌فرماید: «آنچه نزد خداست بهتر و باقی‌تر است اگر تعقل کنید.»

حدیث:

امام صادق علیه السّلام فرمود: «همۀ عابدان در فضل عبادتشان به آنچه عاقل رسیده نمی‌رسند.» (جامع السعادت،1، ص 111)

توضیح مختصر:

عقل دنبال کمال است، و رسیدن به آن مبتنی بر تعقل است. جاهل کارش مبنی بر جهل و شیطنت است. آن‌که در بسیاری آیات خداوند فرمود: «آنان تعقل نمی‌کنند، دلیل آن است که توجه به مسائل حسّی و حیوانی سبب می‌شود که روزنه‌های عقل آنان بسته گردد. آنانی که مقلّد صرف هستند و نوعاً از صحّت و فساد باخبر نیستند و مسائل روزمره‌ی آنان فقط مادی است و از شنیدن و دیدن مطالب طریقتی بی‌بهره هستند و به معنی دیگر کر و لال هستند و نمی‌توانند تعقّل کنند، قصص قوم و قبیله‌های گذشتگان را می‌خوانند و از فرجام آنان باخبر می‌شوند اما قوه عقلانی آن‌ها ضعیف است و نمی‌توانند خوانده‌هایشان را به نفس منتقل کنند لذا بی‌بهره می‌مانند، و یا آخر داستان‌سرا می‌شوند. انبیاء به بت‌پرستان می‌گفتند: «شما این مجسمه را می‌پرستید درحالی‌که هیچ نفعی به شما نمی‌رسانند و نه می‌توانند ضرری را از شما دفع کنند پس چرا تعقل نمی‌کنید؟» شنیدن، مرحله‌ی اول است و تعقّل مرتبه دوم، که اگر به این مرحله بهاء بدهد و تحقیق کند و تدبّر نماید به نتیجه کافی و لازم می‌رسد. موسی به قومش گفت: «پروردگار مشرق و مغرب و آنچه بین این‌هاست، خداوند است اگر تعقل کنید!» (شعرا، آیه‌ی 28) چرا فرمود: «اگر». یک دلیل آن است که مطلب واضح و روشن است و به اندکی اندیشه، عاقل به نتیجه می‌رسد؛ و آنان در تقلید آباء خود بودند لذا نمی‌توانستند مسائل واضح را استخراج کنند، و خداوند کلمۀ «اگر» فرمود.

1- ذبح کدو

پس‌ازآن که معاویه به مخالفت با امیرالمؤمنین علیه السّلام پرداخت، تصمیم گرفت عقل و مراتب اطاعت مردم شام را آزمایش کند، لذا با عمرو عاص مشورت کرد. عمروعاص گفت: به مردم شام دستور بده کدو را مانند گوسفند ذبح کنند و پس از تزکیه آن را بخورند، اگر فرمانت را اجراء نمودند آن‌ها یار تو هستند وگرنه اطاعت نکنند. معاویه دستور داد از فردا، همه کدو را مانند گوسفند ذبح کنند. مردم شام بدون کوچک‌ترین اعتراض، اجراء نمودند و این بدعت در سراسر شام معمول گردید. طولی نکشید که خبر این بدعت به گوش مردم عراق رسید، و بعضی از آنان از امیرالمؤمنین علیه السّلام دراین‌باره پرسش کردند. حضرت در جواب فرمود: خوردن کدو، ذبح لازم ندارد، مراقب باشید که شیطان عقلتان را نبرد و افکار شیطانی حیرت‌زده و سرگردانتان ننماید. (داستان‌ها و پندها، 1، ص 92 – کافی،6، ص 370)

2- پیرعقل

پیامبر اسلام صلی‌الله علیه و آله برای سرکوبی گروهی دشمن طغیانگر که در اطراف مدینه و مکّه بودند، جمعی را به‌عنوان سریّه و گروه ضربتی آماده ساخت تا شبانه به‌طور مخفی به‌سوی متجاوزین بروند و آن‌ها را سرکوب نمایند. پیامبر صلی‌الله علیه و آله جوانی (در زندگانی رسول خدا از این قبیل نصب‌ها مانند امیری دادن عتاب ابن اسید 21 ساله به‌عنوان امیر مکّه و فرماندهی اسامه بن زید جوان در تاریخ نقل کرده‌اند.) از طایفۀ (هُذّیل) را فرمانده و امیر این سپاه قرار داد. شخصِ ظاهربینی به رسول اکرم صلی‌الله علیه و آله اعتراض کرد که چرا یک جوان را بر ما فرمانده نموده‌ای؟ ما تسلیم فرمان او نمی‌شویم، لازم است شما پیرمردی به‌عنوان پیشوا و فرمانده انتخاب کنید. پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: ای آدم ظاهر نگر، گر چه او جوان است اما دلی قوی و عقلی صحیح دارد. امّا پیرمردی که تو می‌گویی ریش آن‌ها سفید است و به‌صورت ظاهر باید جلو بیفتند، اما دل آن‌ها چون قیر سیاه است. عقل این جوان را بارها آزمودم و دیدم در عقل، پیر است. (پیر، پیر عقل باشد ای پسر **** نی سپیدی موی اندر ریش و سر) پیر سن و سال بی‌عقل مثمر ثمر نیست. تا توانی کوشش کن (جهد کن تا پیر عقل و دین شوی **** تا چو عقل کل، تو باطن بین شوی) که پیر عقل و دین شوی، که رهبری و فرماندهی به سال نیست، به قوّه ی عقلانی و تفکّر و قلب سفید است. (داستان‌های مثنوی،3، ص 64)

3- نتیجه بی‌عقلی

در شرح‌حال حجّاج بن یوسف ثقفی، خون‌خوار بنی امیّه نوشته‌اند: مادرش (فارعه) قبلاً همسر حارث بن کلده، طبیب معروف بود، بعد به خاطر خلال کردن دندان بی‌وقت، حارث او را طلاق داد و به زوجیت یوسف بن عقیل ثقفی در آمد. پس از مدتی حجّاج به دنیا آمد امّا دُبر او سوراخ دفع مدفوع نداشت، دبُر او را سوراخ کردند. پستان هم قبول نمی‌کرد، متحیّر شدند چه کنند، که شیطان‌صفتی آمد و برای معالجه دستور داد بُز سیاهی را بکُشند و خون او را به دهان حجّاج بگذارند و حجّاج آن خون را می‌مکید و می‌لیسید. روز دوم دستور داد بز نری را بکشند و خون آن را به دهان او گذارند. روز سوم دستور داد مار سیاهی را بکشند و خون مار در دهان او کنند و به‌صورت او مالند و آن‌هم چنین کردند، روز چهارم پستان قبول کرد. در اثر این کار جاهلانه که در کام او خون ریختند، خون‌خوار شد و کارش بجایی رسید که می‌گفت: بیشترین لذّت من، در ریختن خون، مخصوصاً خون سادات است. او از طرف عبدالملِک مروان خلیفۀ وقت، به مدت 20 سال به‌عنوان فرمانده لشکر و استاندار منصوب شده بود، تا سال 95 هجری قمری (زمان حکومت ولید بن عبدالملک) که در پنجاه‌وچهار سالگی به درک واصل شد قریب صدوبیست هزار نفر را کشت و وقتی‌که مُرد در زندان بی‌سقف او پنجاه‌هزار مرد و سی هزار زن که نوعاً برهنه بودند، محبوس بودند. از کسانی که این خون‌خوار آن‌ها را به قتل رساند می‌توان از کمیل بن زیاد نخعی یار علی علیه السّلام و قنبر غلام علی علیه السّلام و یحیی بن ام الطویل از حواریین امام سجاد علیه السّلام و سعید بن جبیر که امام سجاد علیه السّلام او را بسیار ستوده و …. را نام برد. (تتمه المنتهی ص 66)

4- منجّم و علی علیه السّلام

عده‌ای از مردم، از تعقّل، تفکّر و توکّل به خدا غافل و به حرف‌های فال‌بین و منجّم که با زیرکی برای گرفتن پول از مردم دکان بازکرده‌اند، مرید و معتقد می‌شوند (البته اولیای الهی و صاحبان مجاهده و تزکیه که کلامشان نور است و اگر چیزی به کسی بفرمایند همان می‌شود، با دیگران بسیار فرق دارند و نباید قیاس کرد.) برای نمونه یکی از قضایا که در زمان علی علیه السّلام اتفاق افتاد نقل می‌کنیم. حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام وقتی می‌خواستند به جنگ خوارج نهروان بروند به شهر مدائن رسیدند. خیمه زدند و روز دیگر خواستند حرکت کنند. مرد منجّمی نزد امام آمد و عرض کرد: «بر اساس آنچه از علم نجوم فهمیده‌ام، این ساعت مصلحت نیست بروید، شکست می‌خوردید، سه ساعت دیگر بروید تا پیروز شوید»، فرمود: «هر که تصدیق تو کند تکذیب قرآن خدا را کرده است.» (آیه 34) فرمود: «از ملک چین خبر داری که پادشاه از کدام خانواده به خانواده دیگر منتقل شد؟» گفت: خبر ندارم. فرمود: «چه ستاره‌ای است که وقتی طلوع می‌کند شهوت شترها به حرکت درمی‌آید؟» گفت: نمی‌دانم. فرمود: «کدام ستاره است وقتی طالع شود شهوت گربه‌ها به هیجان درمی‌آید؟» گفت: نمی‌دانم!… فرمود: «بگو در زیر دست اسبان من چه چیز پنهان است؟» گفت: نمی‌دانم!… فرمود: «یک کوزه اشرفی در زیر زمین جای دست اسب مدفون، و یک افعی هم پایین‌تر از آن خوابیده است.» آنجا را شکافتند همان‌طور که امام فرمود یافتند. منجّم فریاد زد: به فریادم برس. حضرت کتاب‌های او را خواستند و دستور دادند آن‌ها را از بین ببرند، و فرمودند: «اگر دفعه دیگر به علم نجوم (مردم را مشغول به خود کنی) دستور می‌دهم تو را حبس کنند.» (جامع النورین ص 15 – بحارالانوار)

5- عاقل دیوانه نما

هر چیزی از آثار و صفات آن معلوم می‌گردد، عقل و عاقل بودن از کلمات و کارهای شخص ظاهر می‌گردد. بهلول (م 190) با اینکه پدرش عموی خلیفه هارون الرّشید بود به خاطر قبول نکردن قضاوت و عدم فتوا به قتل امام هفتم علیه السّلام خود را به دیوانگی زد. یکی از نمونه‌های بارز و محکم قوه عقلانی او، رفتنش به مجلس درس ابوحنیفه یکی از پشوایان عامّه است. او از کنار مجلس درس ابوحنیفه عبور می‌کرد شنید که او می‌گوید: جعفر بن محمد علیه السّلام سه مطلب به شاگردانش گفته که من آن‌ها را نمی‌پسندم. او می‌گوید: شیطان در آتش جهنّم معذّب است، شیطان با اینکه از آتش خلق شده چطور با آتش او را عذاب کنند؟ او می‌گوید: خدا دیده نمی‌شود با اینکه هر موجودی قابل رؤیت است. او می‌گوید: انسان در افعالش فاعل مختار است، حال آنکه خدا خالق است و بنده اختیاری ندارد. بهلول کلوخی برداشت و به سر او زد، سرش شکست و ناله‌اش بلند شد. شاگردانش دویدند بهلول را گرفتند و نزد خلیفه بردند. ابوحنیفه به خلیفه گفت: «بهلول با کلوخ به سرم زده و سرم را به درد آورده است.» بهلول گفت: «دروغ می‌گوید، اگر راست می‌گوید درد را نشان دهد، مگر تو از خاک آفریده نشده‌ای چگونه خاک به تو ضرر می‌رساند؟ من چه گناهی کردم مگر تو نمی‌گویی همه کارها را خدا انجام می‌دهد و انسان اختیاری از خود ندارد؟ پس باید از خدا شکایت کنی نه از من.» ابوحنیفه که جواب اشکالات خود را یافت از شکایت خود صرف‌نظر نموده و راه خود را پیش گرفت و رفت. (شاگردان مکتب ائمه ص 262- قاموس الرجال،2، ص 252)

ظلم

قرآن:

خداوند متعال در آیه 227 سوره شعراء می‌فرماید: «آنان که ظلم کردند بزودی خواهد دانست که به چه کیفری بازگشت می‌کنند.»

حدیث:

امام باقر علیه السّلام فرمود: «کسی به دیگری ظلم نمی‌کند مگر آن که خداوند به همان ظلم، از مال و جانش بگیرد.» (جامع السعادات، ج 2، ص 220)

توضیح مختصر:

ستم و تجاوز از هر حد قانون الهی که منجر به گناهی شود، نام ظلم به آن تعلق می‌گیرد که آن چیزی است که خداوند در آیات بسیار این مسئله را مطرح کرده و توجه داده که هر گونه ظلم گناه است. مثلاً کسانی که مردم را منع می‌کنند که داخل مساجد الهی شوند، کسی که شهادت واقعی را کتمان می‌کند، کسی که از روی کذب، افتراء به خدا می‌بندد، کسی که آیات الهی را دورغ می‌شمرد، کسی که اعراض از آیات الهی می‌نماید و … هر کدام نوعی ظلم به حساب می‌آید. «کسی که از حدود الهی تجاوز کند هر آینه بر نفس خود ظلم کرده است.» (سوره طلاق، آیۀ 10) «یونس پیامبر وقتی ترک اولی کرد، گفت: خدایا من هر آینه از ظالمین به نفس خودم می‌باشم.» (سوره انبیاء، آیه 87) خداوند کمال مطلق است و هیچ نقصی از او صادر نمی‌شود و منزّه است، لذا فرمود: «خداوند به بندگان اصلاً و هیچ گاه ظلم روا نمی‌دارد.» (سوره آل عمران، آیه 182) چرا که خداوند خیر مطلق نسبت به بندگان است. از آنجایی که ظالمین، ظلم را پراکنده و منتشر می‌کنند، عدالت اجتماعی رخ برمی بندد و گرفتاری و بلا مردم را در چتر خود جمع می‌کند و نابسامانی روز به روز افزون می‌گردد تا این که اجل این ستم تمام شود و ورق برمی گردد؛ اگر خداوند بخواهد به ناله و دعا و اضطرار مردم، دعایشان را مستجاب کند، اول ظالم را می‌برد و بعد اصلاح و لطف را جایگزین آن می‌کند.

1- ظلم داذانه

در کشور شام پادشاهی بود به نام داذانه که خدا را قبول نداشت و بت‌پرستی می‌کرد. خداوند، جرجیس پیامبر را مبعوث به رسالت گردانید و به‌سوی او فرستاد. جرجیس او را نصیحت و دعوت به عبادت خدا نمود؛ اما او در جواب گفت: اهل کدام شهر هستی؟ فرمود: از اهل روم و در فلسطین می‌باشم. پس امر کرد جرجیس را حبس و بدن مبارکش را به شانه‌های آهنی مجروح کردند تا گوشت‌های بدن او ریخت و بعد سرکه بر بدنش ریختند و با سیخ‌های سرخ‌شده آهنی به ران و زانو و کف پاهای او کوبیدند، آن‌قدر بر سرش کوبیدند تا بلکه فوت کند. خداوند مَلَکی به‌سوی جرجیس فرستاد و گفت: حق‌تعالی می‌فرماید: صبر کن و شاد باش و مترس که خدا با توست و تو را از اینان نجات خواهد داد. ایشان تو را چهار مرتبه خواهند کشت ولی من درد و ناراحتی را از تو دفع خواهم کرد. داذانه برای بار دوم حکم نمود تازیانۀ بسیار بر پشت و شکم او زدند و او را به زندان برگردانید و دستور داد هر جادوگر و ساحری را که در مملکت او باشد، بیاورند تا جادو در حق او کنند؛ اما جادو تأثیر نداشت، پس زهر را به او خورانیدند جرجیس با گفتن نام خدا هیچ ضرر به او نرسید. ساحر گفت: اگر من این زهر را به جمیع اهل زمین می‌خورانیدم، همه را از بین می‌برد و خلقت آنان را تغییر و دیده‌های آنان را کور می‌کرد! پس توبه از کارهای گذشته خود کرد و به جرجیس ایمان آورد و پادشاه این ساحر تازه ایمان آورده را کشت. برای چندمین بار جرجیس را به زندان انداخت و دستور داد او را قطعه‌قطعه کنند و به چاهی بیفکنند. خداوند برای تنبّه از این ظلم، صاعقه و زلزله را فرستاد، لکن متنبّه نشد. خداوند میکائیل را فرستاد تا جرجیس را از چاه بیرون آورد و گفت: صبر کن و به ثواب الهی بشارت داد. جرجیس نزد پادشاه رفت و او را دعوت به خدا کرد، او نپذیرفت. ولی فرمانده لشکر او و چهار هزار از مردم به جرجیس ایمان آوردند. پادشاه دستور داد همه را بکشند. این دفعه داذانه لوحی از مس گداخته درست کرد و جرجیس را روی آن خوابانید و سرب گداخته در گلوی او ریختند، بعد آتشی افروخت او را در آتش انداخت تا بسوخت. خداوند میکائیل را باز فرستاد تا صحّت و سلامتی را به او عطا کند. پس از سلامتی نزد پادشاه رفت و او را به توحید و ترک بت‌پرستی دعوت کرد؛ این بار او دیگی از گوگرد و سرب گداخته آماده کرد و او را درون دیگ انداخت و آتش افروختند تا جسد او با گوگرد و سرب گداخته آمیخته شود، خداوند اسرافیل را فرستاد تا نعره‌ای بزند و دیگ دگرگون و او را سلامتی نصیب شود. جرجیس به قدرت خدا نزد داذانه آمد و تبلیغ خداپرستی کرد. داذانه دستور داد همه اجتماع کنند در بیابانی او را جمیعاً بکشند که صدای جرجیس بلند شد و صبر و شکیبایی را تقاضا کرد. چون آن حضرت را گردن زدند و برگشتند، همه به عذاب الهی دچار شدند. (حیوه القلوب، ج 1، ص 477)

2- کار برای ظالمان

شخصی به نام مهاجر می‌گوید: نزد امام صادق علیه السّلام رفته بودم، عرض کردم فلانی و فلانی خدمت شما سلام رساندند. فرمود: سلام بر آن‌ها باد. گفتم: از شما التماس دعا نیز کرده‌اند، فرمود: چه مشکلی دارند؟ گفتم: منصور دانیقی آن‌ها را به زندان انداخته است. فرمود: آن‌ها با منصور چه کار داشتند؟ گفتم: برای او کار می‌کردند؛ و منصور (عصبانی شده و) آن‌ها را محبوس کرده است. فرمود: مگر آن‌ها را از کار کردن برای او (حکومت ظالم) نهی نکرده بودم؟ این کار کردن‌ها آتش را در پی دارد! بعد فرمود: خدایا ضرر را از آن‌ها برگردان و آن‌ها را نجات بده. مهاجر گفت: از مکّه بازگشتم و از حال دوستانم سؤال کردم، گفتند: آن‌ها آزاد شده‌اند. (به حسب تاریخ، سه روز بعد از دعای امام، آن‌ها آزاد شده بودند.) (حیوه القلوب، ج 1، ص 477)

3- قصاص

روزی حضرت موسی از محلی عبور می‌کرد، به سرچشمه‌ای در کنار کوه رسید. با آب آن وضو گرفت و بالای کوه رفت تا نماز بخواند، در این موقع اسب سواری به آنجا رسید. برای آشامیدن آب از اسب فرود آمد، در موقع رفتن کیسه پول خود را فراموش نمود و رفت. بعد از او چوپانی رسید؛ کیسه را مشاهده کرد و برداشت و رفت. پس از چوپان، پیرمردی بر سر چشمه آمد آثار فقر و تنگدستی از ظاهرش آشکار بود، دسته هیزمی بر روی سر داشت. هیزم را یک‌طرف نهاده و برای استراحت کنار چشمه آب خوابید. چیزی نگذشت که اسب‌سوار برگشت و اطراف چشمه را برای پیدا کردن کیسه جستجو نمود ولی پیدا نکرد. به پیرمرد مراجعه نمود او هم اظهار بی‌اطلاعی نمود. بین آن دو سخنانی رد و بدل شد که منجر به زد وخورد گردید. بالاخره اسب‌سوار آن‌قدر هیزم کش را زد که جان داد. حضرت موسی علیه السّلام عرض کرد: «پروردگارا این چه پیشامدی بود؟ عدل در این قضیه چگونه است؟ پول را چوپان برداشت و پیرمرد مورد ستم واقع شد؟!» خطاب رسید ای موسی! همین پیرمرد پدر همان اسب‌سوار را کشته بود بین این دو قصاص انجام گردید. پدر اسب‌سوار به پدر چوپان همان اندازه پول مقروض بود ازاین‌رو به‌حق خود رسید، من از روی عدل و دادگری حکومت می‌کنم. (پند تاریخ، ج 3، ص 161 –سفیه البحار، ج 2، ص 424)

4- ظلم ضحاک حمیری

چون جمشید بر مملکت ایران سال‌ها پادشاهی کرد، کم‌کم غرور او را گرفت و دعوی خدایی کرد و مردم را به بندگی خویش فراخواند. مردم از ترس شمشیرش، او را تصدیق کردند تا اینکه ضحاّک (بیورَاسب) با لشکری بر او حمله کرد و او را هلاک نمود. چون ضحّاک بر سلطنت استوار شد، اساس ظلم نهاد و پدر را کشت و انواع عذاب و عقوبت بر رعیت نمود؛ شیطان هم بنای دوستی با او نهاد. با مریض شدن سر و دو کنف او، شیطان‌صفتی از طبّاخان، برای مداوای او گفت: علاج تو مغر سر جوانان است. ضحّاک دستور داد دو جوان از زندان آوردند و کشتند و مغر سر ایشان را استفاده کرد و کمی آرامش در خود یافت و به خواب رفت. از روز بعد هر روز دو جوان را می‌کشتند و برای مداوا، از مغر سر او استفاده می‌کرد. چون ظلم بسیاری کرد و تظلّم کسی را نمی‌شنید و انصاف به هیچ مظلوم روا نمی‌داشت و عاقبت دو پسر کاوۀ آهنگر اصفهانی را کشت؛ سبب گردید تا شورش علیه او شود. و بالاخره با وضع فجیحی یعنی با زدن گرز بر سر او یا انداختند در درون چاهی، به درک واصل شد و فریدون بر تخت سلطنت نشست. (جوامع الحکایات، ص 52)

5- واقعه حَرّه

یزید بعد از جریان عاشورا، دست به ظلمی دیگر زد؛ آن هم دو ماه و نیم مانده به مرگش، در بیست و هشتم ماه ذی الحجه الحرام سال شصت و سوم هجری، غارت و کشتار مردم مدینه از صغیر و کبیر و بی‌حرمتی به قبر شریف پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به‌وسیله پیرمرد بی‌باک، مریض و جسور به نام مسلم بن عقبه مشهور به مسرف اتفاق افتاد. بعدازاینکه ظلم و فسق یزید بر اهل مدینه واضح گردید و عده‌ای از نزدیک در شام، اعمال شنیع او را دیدند، آمدند فرماندار یزید، عثمان بن محمد، مروان حکم و سایر امویین را بیرون کردند و مردم با عبدالله بن حنظله غسیل الملائکه بیعت نمودند. یزید که شنید، لشکری به فرماندهی مسرف روانه مدینه کرد. مردم مدینه در بیرون شهر در ناحیه‌ای به نام سنگستان برای دفاع آمدند و درگیری سنگینی رخ داد، عده‌ای از اهل مدینه کشته و عده‌ای به‌طرف قبر مطهر پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم گریختند. لشکر مسرف آمدند و با اسب‌های خود وارد روضه منوّره شدند، آن‌قدر کشتند که مسجد و روضه منوّره پر از خون شد. تعداد کشتگان را قریب به یازده هزار نفر نوشتند. برای نمونه یکی از جنایات و ظلم آن‌ها را نقل می‌کنیم: مردی از اهل شام از لشکر یزید بر زنی از انصار که تازه طفلی زاییده بود و در بغلش بود، وارد شد و گفت: مالی برایم بیاور، زن گفت: به خدا سوگند چیزی برای من نگذاشته‌اند که برای تو بیاورم. گفت: تو و فرزندت را می‌کشم. زن گفت: این فرزند ابن ابی کیشه انصاری و یار رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم است از خدا بترس. آن شامی بی‌رحم، پای کودک مظلوم را درحالی‌که پستان دردهانش بود کشید و او را بر دیوار زد که مغز کودک بر زمین پراکنده شد. (مداینی روایت کرده که بعد از واقعه حَره، هزار زن بی‌شوهر، فرزند زنا متولد کردند و ایشان را اولاد الحرّه نامیدند که نتیجه تجاوز لشکر مسرف به دختران و زنان مدینه بود. –تتمه المنتهی، ص 39) چون مردم مدینه کشتار بسیار دادند (البته قضیه حرّه را شیعه و سنی نقل کرده‌اند مانند کتاب کامل ابن اثیر –مقاتل الطالبین، کشف الستار، الامامه و السیاسه، اخبار الدول، تاریخ مسعودی) به زور بیعت با یزید را قبول کردند؛ جز دو نفر یکی امام زین‌العابدین علیه السّلام و دیگری علی بن عبدالله بن عباس که البته امام علیه السّلام دعایی خواند و بر مسرف وارد شدند و مسرف رعب و ترسی در دلش جای گرفت و امام را به قتل نرساند و علی بن عبدالله هم خویشان مادری‌اش در لشکر مسرف بودند و آن‌ها مانع از این شدند که او را به قتل برسانند. (منتهی الآمال، ج 2، ص 34)

ظاهر و باطن

قرآن:

خداوند متعال در آیه 13 سوره حدید می‌فرماید: «(روز قیامت منافقان از مؤمنان تقاضای نظر می‌کنند، پس) دیواری میان آن‌ها زده می‌شود که دری دارد، درونش رحمت است و ظاهر و برونش عذاب است.»

حدیث:

امام علی علیه السّلام فرمود: «چه زشت است برای انسانی که ظاهری موافق و همسو و باطنی منافق و دو رو داشته باشد.» (غررالحکم، ج 1، ص 166)

توضیح مختصر:

انسان داری دو جهت است، یکی ظاهر که همین شکل و شمایل و اعضاء و جوارح است و آنچه از آن صادر می‌شود از اقوال و افعال و احوال، قابل دیدن و فهم است. دیگر باطن که قابل رؤیت نیست و بر دیگران پوشیده است چراکه نیّت و آرزوها و انقلاب درونی، فهمیدنش کار مشکلی است و برای همین است اگر کسی ظاهرش با باطنش مخالف باشد، دو رو خوانده می‌شود. در قرآن دربارۀ منافقین سوره و آیات بسیاری وارد شده است که از این توجه کتاب آسمانی، بدی و خباثت شخص منافق فهمیده می‌شود. از خوب‌تر ین انسان، کسی را معرفی کردند که یکرنگ باشد و ظاهر و باطنش باهم موافق باشد و خداوند که عالم سرّ و خفیّات است، این انسان را، از جهت توافق او دوست می‌دارد. اصحاب ائمه، آنانی که ممتاز بودند و از اوتاد و ابدال شمرده می‌شدند، دارای همین صفت ممتاز بودند. قران هم یک ظاهر دارد که قابل رؤیت است و آنچه در قرآن حرام کرده، ظاهر محرمات است و باطن آن ائمه جورند. همچنین آنچه را که در قرآن حلال کرده ظاهر آن مباهات دینی است و باطن آن‌ها امامان به‌حق هستند. (اصول کافی) یکی از آثار برزخ و قیامت در این است، بعضی در دنیا بودند که مردم آن‌ها را خوب می‌پنداشتند و احترامشان می‌کردند ولی در آن سرا با کوله باری از سنگینی و ثقالت جُرم‌ها به عذاب الهی گرفتار شدند و برای دیگران شگفت‌آور بود. البته تعجّبی ندارد چراکه در قیامت باطن بارز می‌شود و خباثت درون ظاهر می‌گردد.

1- لباس آخوندی پوشید

گویند: ناصرالدین‌شاه هرسال در ماه رمضان، جمعی از علمای طراز اول را برای افطاری دعوت می‌کرد. یک سال به خاطر جنایتی که کرده بود، علمای تهران تصمیم گرفتند در مجلس افطاری او شرکت نکنند. درباری‌ها از این تصمیم باخبر شدند و عده‌ای از افراد روحانی‌نما را گرد هم آوردند و یک عمامه بزرگی بر سر یک خربزه فروش گذاشتند و او را که ریش پُری داشت، به‌عنوان آیت‌الله به محضر شاه معرفی کردند. در آن جلسۀ افطار، ناصرالدین‌شاه مقداری از خربزه‌ای را که در نزدش بود، به دهان گذاشت و خورد. احساس کرد که شیرین نیست، با ناراحتی گفت: «این خربزه‌ها چرا شیرین نیست؟» آیت‌الله مصنوعی که شغلش خربزه فروشی بود، با ناشی گری و عجله گفت: «قربان مهم نیست، این خربزه‌ها به دکان من رد کنید، می‌فروشم!» او ظاهر خود را ملبّس به روحانیت نمود، اما باطن کارش را که دکان‌داری بود، نمایان کرد و درباری‌ها خجالت کشیدند. (حکایت‌های شنیدنی، ج 2، ص 35)

2- از نام درگذر در سیرت ببین

شاعری قصیده‌ای در مدح شاه سرود و به امید جایزه به دربار رفت و آن را خواند. شاه به وزیرش که نامش حسن بود، گفت: هزار دینار به شاعر بدهند. وزیر گفت: برای شکوه شما خوب است ده هزار دینار بدهیم، شاه قبول کرد و وزیر آن را به شاعر داد و خوشحال برگشت و در ضمن سؤال کرد چه کسی سبب شد این‌همه پول به من بدهند؟ گفتند: وزیری که نامش حسن است. پس قصیده‌ای طولانی در مدح وزیر هم سرود. مدت‌ها گذشت و حاجتمند شد و قصیده‌ای سرود و به دربار آمد و آن را نزد شاه خواند. شاه دستور داد که هزار دینار به شاعر بدهند؛ چون وزیر قبلی از دنیا رفته و وزیر عوض‌شده بود، وزیر دیگر به شاه گفت: «این مقدار پول برای شاعر بسیار زیاد است و من را با 250 دینار راضی خواهم کرد.» درباریان گفتند: «چطور می‌توانی باوجود اینکه او ده هزار دینار به خاطر شعر قبلی گرفته بود، اکنون او را با 250 دینار راضی کنی؟» گفت: «او را در فشار امروز و فردا خواهم گذاشت تا قبول کند.» وزیر او را هفته‌ها و روزها در انتظار گذاشت و شاعر که از انتظار خسته شده بود، به خاطر فقر و احتیاج ناچار شد تا یک‌چهارم جایزه قبلی را قبول کند. شاعر از اطرافیان سؤال کرد، چرا جایزه قبلی بسیار بود و الان بسیار کم شده است، مگر وزیر از بخشش به بخل گراییده یا اتفاقی افتاده است؟ گفتند: «وزیر قبلی که نامش حسن و سخاوتمند بود، از دنیا رفته است. وزیر فعلی نامش حسن است ولی بخل می‌ورزد.» شاعر گفت: «عجب که هر دو در ظاهر، اسمشان حسن و نیک است، یکی در باطنش با کرم همراه است و این دومی با بخل.» درگذر از صورت و از نام خیر **** از لقب و ز نام، در معنی گریز (داستان‌های مثنوی، ج 3، ص 47)

3- خدای بدگِل و مخلوق خوشگل

روزی حضرت ابراهیم خلیل را به دربار نمرود پادشاه بردند تا از او سؤالاتی کنند. نمرود صورتش بدگِل و بر تخت پادشاهی نشسته بود؛ اما غلامان ماه‌رو و کنیزان خوشگل و زیبا اطراف تخت او به خدمت ایستاده بودند. ابراهیم پرسید: «این چه کسی است که بر تخت نشسته است؟» درباریان گفتند: «خدای ماست.» فرمود: «اینان که اطراف او به خدمت ایستاده‌اند، چه کسانی هستند؟» گفتند: «آفریدگان و مخلوق اویند.» فرمود: «چگونه است که خدایی این‌چنین بندگان خود را خوشگل و زیباتر از خود آفریده است؟!» آری نمی‌شود معطی چیزی، خود فاقد آن کمال باشد، خود ظاهری بد دارد و ادعای خدایی می‌کند، درحالی‌که مخلوق او ظاهرشان بهتر از اوست. (ریاض الحکایات، ص 187)

4- ظاهرسازی در برابر دشمن

امام صادق علیه السّلام در تفسیر آیۀ «هر نیرویی در قدرت دارید، برای مقابله با آن‌ها (دشمنان) آماده سازید.» (سوره انفال، آیه 60) فرمود: «یکی از مصادیق آن، خضاب کردن موی سروصورت به رنگ سیاه می‌باشد.» (تا رزمندگان پیر، در نظر دشمنان جوان جلوه کنند.) سپس فرمود: روزی مردی درحالی‌که موهای صورتش را با رنگ خضاب کرده بود، به خدمت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم رسید، حضرتش فرمود: «کار خوبی کرده‌ای.» چندی بعد، آن شخص موهایش را با حنا رنگ کرد و خدمت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم شرفیاب شد، حضرت تبسم کرده و فرمودند: «این رنگ از رنگ قبلی بهتر است.» مرتبه سوم که به محضر رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم مشرف شد، ریش خود را با سیاه رنگ کرده بود، همین‌که حضرت او را دیدند، خندید و فرمودند: «این از دومرتبه اول و دوم بهتر است.» (شنیدنی‌های تاریخ، ص 12 –محجه البیضاء، ج 1، ص 313)

5- هلال و اربابش

هلال غلامی بود که اسلام آورد و علاقه وافر به پیامبر داشت. اربابش از این قضیه اطلاع نداشت و کاری پست را به او واگذار می‌کرد و او را تحقیر می‌نمود. روزی هلال بیمار شد و پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم از طریق وحی دریافت که او بیمار شده است، پس به عیادتش رفت تا از احوال او بپرسد. به ارباب هلال گفتند: که پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به خانه شما تشریف می‌آورد. او بسیار شاد شد که پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به دیدار او می‌آید و ظاهر کار این‌چنین وانمود می‌کرد. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم که تشریف آوردند، بسیار خوشحال شد و تواضع کرد؛ اما پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «آمده‌ام حال غلامت هلال را بپرسم.» ارباب گفت: «او در طویله است و با اسب و استر سروکار دارد و از حالش خبر ندارم.» پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به جایگاه غلام رفتند و در تاریکی طویله او را بستری یافتند. به‌محض این‌که بوی پیامبر را استشمام کرد، نشاط یافت، خود را روی پای پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم انداخت. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم صورت خود را روی صورت هلال نهاد و محبت فراوان به او کرد و از حالش پرسید. هلال عرض کرد: «الآن خود را در باغستان خوش می‌بینم و حالم بسیار خوب است که شما را زیارت کردم.» آن هلال در نقص از باطن بری است **** او به‌ظاهر نقص تدریج آوری است آری! ارباب در ظاهر این‌چنین می‌پنداشت؛ اما آمدن پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به خاطر غلامی بود که در طویله کار می‌کرد و باطنی سراسر از محبّت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم داشت. (داستان‌های مثنوی، ج 4، ص 87)

ظالمین

قرآن:

خداوند متعال در آیه 151 سوره بقره می‌فرماید: «چه بد جایگاهی است جایگاه ستم‌کاران.»

حدیث:

امام علی علیه السّلام فرمود: «برای مردان ستمکار سه نشانه است: به مافوق، با نافرمانی کردن و به زیردست خود به چیره و غلبه کردن، ستم کند و ستمگران دیگر را یاری دهد.» (غررالحکم، ج 2، ص 56)

توضیح مختصر:

ستم و جفاکاری و آزار رساند انسان در هر بُعدش بد است. کسی که ظالم شد از حد خود تجاوز می‌کند و هر ظلمی به نوعی به حقوق، ناموس، اموال و قتل، اذیت و آزار و … ظلم می‌کند که هرکدام حکمی خاص دارد که ظالم در دنیا و آخرت مورد عقاب قرار می‌گیرد. بسیاری از ظالمین در طول تاریخ سرسپرده بودند و یا خودشان قدرتی داشتند و انتقامی که خداوند از ظالمین می‌گیرد، می‌شود گفت شدیدترین عذاب را بر آنان روا می‌دارد؛ چه آنکه نوع ظالمین قاسی هستند و قلب آنان ظلمانی و تاریک است و بعضی از آنان شقی هستند که از همه بدتر است و طبق قرآن «ظالمون» اصلاً رستگار نمی‌شوند. (سوره انعام، آیه 21) خداوند از عمل ظالمین آگاه است و هر چه کنند، در صحیفه اعمالشان ثبت می‌شود و موازین عدل و داد اقتضاء عذاب سخت را دارد و در بسیاری از آیات خداوند می‌فرماید: «ما به آن‌ها ظلم نکردیم، خودشان به نفس خودشان ظلم کردند.» (سوره آل‌عمران، آیه 117) پس اثر وضعی اعمال ستم کارانه و طغیان گری آنان، گریبان ظالمین را در دنیا و آخرت گرفته است، اگرچه به‌ظاهر فعلاً فهمی نسبت به آن نداشته باشند چراکه کارها عادت شده و ملکات عادی می‌گردد و دیگر ادراک قلبی ندارد تا بفهمد ستم‌ها چه عواقب بدی در پیش دارند.

1- حجّاج

ستم حجّاج را در طول بیست سال امارت، این‌گونه نوشته‌اند: کشتن سادات و زندانی کردن مردم در حدود بیست هزار نفر زن و یک‌صد و بیست هزار مرد. حجّاج خون‌خوار افسوس می‌خورد که چرا در کربلا نبوده تا امام حسین علیه السّلام را به قتل برساند. او به مرض آکله مبتلا شد. طبیب دستور داد که گوشتی بر سر نخ نمایند و او آن را ببلعد. وقتی نخ گوشت را کشیدند، کرم‌های زیادی به آن چسبیده بود. بعد سرما شدیدی در بدنش مستولی شد به‌طوری‌که منقل‌های پر از آتش در اطرافش می‌گذاشتند و هیچ گرم نمی‌شد. به حسن بصری گفت: «نمی‌گویم از خدا بخواه عذابم نکند؛ می‌گویم بخواه زودتر قبض روحم کند.» (داستان‌ها و پندها، ج 2، ص 159)

2- هشام و جنازه زید

شهادت زید، فرزند امام سجاد علیه السّلام در ماه صفر سال 121 هجری واقع شد. چهل نفر با او بیعت کردند، ولی اصحابش فرار کردند و با جمع اندکی با حاکم عراق –یوسف بن عمر ثقفی- جنگید و تیری به پیشانی‌اش رسید. حجامی را از یکی از روستاهای کوفه طلب کرد و تیر را بیرون کشید، پس جان داد. جنازه او را در جوی آبی دفن کردند و با خاک و گیاه پر نمودند و از حجام پیمان گرفتند که به حکومت نگوید. صبح حجام نزد یوسف بن عمر حاکم رفت و جریان را نقل کرد. او دستور داد جنازه را بیرون آوردند، سر مبارکش را از تن جدا کردند و به شام، برای هشام، خلیفه اموی فرستادند. هشام ظالم دستور داد جنازه زید را عریان کنند و در میدان کوفه به دار آویزند. چون هشام به درک واصل شد و ولید به‌جای او به حکومت نشست، پس از چهار سال دستور داد جنازه زید را از دار پایین بیاورند و بسوزانند و خاکسترش را در فرات بریزند. (تتمه المنتهی، ص 90)

3- در لشکر فرعون

امام صادق علیه السّلام فرمود: «عده‌ای از کسانی که به حضرت موسی علیه السّلام ایمان آورده بودند، گفتند: «فعلاً وارد لشکر فرعون می‌شویم و از منافع آن استفاده می‌کنیم؛ وقتی موسی علیه السّلام قیام (ظهور) کرد، به‌سوی او می‌رویم و وارد لشکر او می‌شویم.» و همین کار را هم کردند. وقتی‌که موسی علیه السّلام و یارانش از فرعون فرار می‌کردند، این‌ها فوراً سوار بر مرکب‌های خود شده و عجله کردند تا به موسی علیه السّلام و لشکرش ملحق شوند و با آن‌ها باشند ولی از طرف خدا، به گردن مرکب آن‌ها کوبیده شد و مرکب‌ها بازگشته و وارد لشکر فرعون شدند و در بین آن‌ها بودند تا با فرعون غرق شدند.» (شنیدنی‌های تاریخ، ص 58)

4- اعوان ظالم

ابن ابی یعفور گوید: نزد امام صادق علیه السّلام بودم که یکی از شیعیان وارد شد و گفت: «مولای من! گاهی، بعضی از ما دچار تنگدستی می‌شود و به جهت امرارمعاش، برای مسئولان حکومتی ساختمانی بنا کرده یا نهری احداث می‌کند و … آیا این کار جایز است؟» فرمود: «من دوست ندارم برای آن‌ها گرهی بزنم یا حتی نخی به دور دهانۀ کیسه‌ای ببندم و… در روز قیامت، یاوران و کمک‌کاران به ظالمان در جایگاهی از آتش هستند تا خداوند بین همه بندگانش، حکم کند.» (محجه البیضاء، ج 3، ص 255 –شنیدنی‌های تاریخ، ص 57)

5- ظلم منصور

منصور دوانیقی در بین خلفای بنی‌عباس، مردی سفّاک و بد اندیش بود و زندان‌های بسیار داشت و فرزندان پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را در زنجیر و زندان می‌کرد و به بعضی از آن‌ها مانند موسی بن عبدالله محض، هزار تازیانه زد. وقتی منصور به ربذه آمد، محمد دیباج و عده‌ای از بنی الحسن را وارد زندان آنجا کردند و در آفتاب گذاشتند. زمانی نگذشت که از طرف خلیفه، محمد دیباج را احضار کردند و لحظاتی بعد صدای تازیانه بلند شد. چون محمد را آوردند، دیدند چهره سفید او همانند رنگ سیاه زنگیان شده و یک چشم او به‌واسطه تازیانه از کاسه بیرون آمده، لباسش از صدمه تازیانه و آمده خون، چنان بر پشت او چسبیده بود که از بدن او کنده نمی‌شد؛ پس نخست او را به روغن زیت مالیدند، آنگاه لباس را با پوست از بدن او باز کردند. (تتمه المنتهی، ص 132)

طمع

قرآن:

خداوند متعال در آیات 15-12 سوره مدّثر می‌فرماید: «دارایی بسیار به انسان دادم و پسرانی به خدمت و برایش عیش خوش آماده کردم باز هم طمع دارد که برایش بیفزایم.»

حدیث:

امام علی علیه السّلام فرمود: «هر چه را شنیدی در آن طمع نکن که همین برای حماقت تو کافی است.» (غررالحکم، ج 2، ص 30)

توضیح مختصر:

آزمند شدن و حرص به چیزی را طمع گویند و شخص را طمّاع می‌نامند. شخص طمّاع به آنچه مردم دارند، نظر دارد و نفسش چشم به مطامع و متاع انسان‌های دیگر می‌دوزد، درحالی‌که نومیدی از مال مردم هر چه باشد، صفت اغنیاء است ولیکن چشم اندوزی قوّۀ مصوره را قوی می‌کند و آمال افزونی را تحریک می‌کند و نمی‌گذارد شخص آرام زندگی کند و به فقر و اعتدال خودش قانع باشد. در بعضی جنگ‌های پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم مانند اُحد، طمع به غنائم، آن‌ها را تحریک کرد و جایگاه خود را ترک کردند درنتیجه دشمن از پشت حمله‌ور شد و مسلمانان شکست خوردند. بعضی کسانی که پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را درک کردند، برای یافتن پول و متاع دنیوی از خلفا و معاویه، حاضر شدند احادیثی را جعل کنند و به اموالی زیاد دست بیابند مانند ابوهریره و … در طول تاریخ بودند کسانی که برای رسیدن به ریاست و مال، با طمع ورزی افزودن، حاضر شدند بردگی کنند، چاپلوسی نمایند و مطیع محض باشند و گروهی حتی با دادن اموال بسیار قصد رسیدن به مقاصد دنیوی داشتند و به آن رسیدند. گاهی والیان و حکومت داران به انگیزه طمع در بعضی مسائل، افراد خائن را امین خود می‌ساختند تا به هدف نهایی خود برسند. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم هرگز دست طمع به‌سوی چیزی دراز نکرد. (ارشاد القلوب دیلمی) و الگوی ما پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم است درنتیجه نفس ما به خاطر کم کردن طمع کم‌کم گرایش به اصلاح و تهذیب پیدا می‌کند.

1- آثار طمع در نفس

امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: 1. بپرهیزید از آز و طمع که پست کننده نفس است. 2. کسی که طمع را شعار خویش ساخته، نفس خود را به هلاکت انداخته است. 3. از اسباب اصلاح نفس، کمی طمع است. 4. کسی که جام طمع را نوشیده باشد، به نفس خود نیرنگ زده است. 5. کسی که به نفس خود وعده دروغی طمع داده باشد، عطای دروغین به او رسد. 6. کسی که نفس خود را از پستی طمع پاک نکند نفس خود را خوار کرده است. 7. نفس خود را در اختیار فریب طمع مگذار و به دعوت‌کنندگان آز پاسخ مده که این دو برای تو شقاوت و خواری کسب کنند. 8. نفس خود را برای بیشتر از مقدار کفاف به طمع نینداز که همیشه نفس افزونی خواهد و بر تو غالب شود. (غررالحکم، ج 2، ص 31-24)

2- چشم طمّاع

از صفات زشتی که بعضی دارند، طمع و چشم‌داشت به مال و زندگی دیگران است. حتی بعضی فرزندان نادان، امید دارند که مثلاً پدرانشان بمیرد تا به ارث زیاد برسند. طمّاع همیشه به پول، کارخانه، ماشین و مال دیگران چشم بد دارد، اگرچه به آن نرسد. طمع فقر حاضر است. (بحار، ج 73، ص 164) و دائماً ذهن طمّاع به نداری و توقّع مشغول است و به صفت استغنا توجه نداشته، به نداری خود و دارایی دیگران می‌نگرد. امام باقر علیه السّلام فرمود: «بد بنده‌ای است کسی که طمع، او را به این‌طرف و آن‌طرف می‌کشاند.» (بحار، ص 1170) مانند صیّادی که در پی شکار است سختی و گرمی و سردی را می‌چشد، اما صیدی نصیبش نمی‌شود. صاحب این مرض بهتر است صفت استغنا را مطالعه کند و از افتادن در دام دارایی دیگران، به‌وسیله صبر بر فقر و چشم‌پوشی از خلق جلوگیری کند و با نگاه به خالق، مزّۀ ایمان را تجربه کند. درک کند که اگر مصلحت بود، خداوند به او هم می‌داد. چه بسیار افرادی که با زیرکی، متاع دنیا را جمع کردند ولی گرفتار مضرات و آفات بسیاری شدند. یأس از خلق و امید به خالق، بهترین داروی این صفت است. (بحار، ج 75، ص 107) اگر اعتماد به خدا شد، خداوند فیوضات خود را به بنده می‌رساند. نکته لطیف‌تر آن‌که وقتی به دارایی کسی طمع می‌ورزد، شاید او از نظر لیاقت و ظرف وجودی از تو بالاتر بود یا کار خیری کرده که آن دارایی نصیبش شده است. پس خوب است در کارهایی که خداوند صدچندان عطا می‌کند، کوشش نماید که از راه حلال به او نیز برسد و بهتر است چشم سر را پایین و چشم دل را به خزانۀ الهی بیندازد.

3- رذیلت طمع

شنیده شده که کسی از کعب الاحبار پرسید: «چه چیزی برای دین اسلام، اصلح و چه چیزی افسد است؟» گفت: «اصلح ورع و افسد طمع است.» سائل گفت: «راست گفتی.» طمع شراب شیطان است که با دستش آن را به خواص خود می‌نوشاند. پس کسی که از آن مست شد، دیگر به هوش نمی‌آید مگر در سختی عذاب الهی در کنار ساقی (شیطان). اگر در طمع هیچ عیب نباشد، مگر خریدن دنیا به آخرت، هر آینه قباحتش بزرگ است. خداوند فرمود: «آنان (اهل طمع) ضلالت را به هدایت و عذاب را به مغفرت خریده‌اند.» (سوره بقره، آیه 175) حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: «به هر کس که خواستی احسان کن تا امیر او شوی و به هر کس اظهار نیاز کردی اسیر او خواهی بود.» طمع‌کار از خلق، ایمانش از او گرفته می‌شود بدون این‌که خودش خبر داشته باشد چون ایمان بین بنده و طمع می‌ایستد و می‌گوید: ای صاحب من! خزائن خدا پر از کرامت‌هاست و او فرد نیکوکار را ضایع نمی‌کند و آنچه در دست خلق است، آلوده به علل (پلیدی، خواری، زحمت) می‌باشد. به این صورت او را دعوت به توکّل، قناعت، کم کردن آرزو، پیروی از طاعت حق و یأس از خلق می‌کند. اگر شخص پیروی از ندای ایمان کرد، ایمان ملازمش خواهد بود و اگر گوش به پندهای آن نکرد او را به طمع خواهد سپرد و از او جدا می‌شود.

4- شراب شیطان

طمع، شراب شیطان است که با دستش آن را به خواص خود می‌خوراند. کسی که از آن مست شد، دیگر به هوش نمی‌آید. خداوند فرمود: «آنان (اهل طمع) ضلالت را به هدایت و عذاب را به مغفرت خریدند.» شخص طمع‌کار، ایمانش از او گرفته می‌شود، بدون آنکه خودش خبر داشته باشد. اگر در طمع هیچ عیب نباشد مگر خریدن دنیا به آخرت، هرآینه صاحبش موجب سخط بزرگ الهی خواهد شد. طمع‌کار، اگر به ندای توکّل و قناعت و یأس از خلق لبیک نگفت، ایمان او ضایع و دینش فاسد می‌شود. (مصباح الشریعه، باب 52)

5- طمع کور و کر می‌کند.

گویند: شخص مفلسی بود و کار و کاسبی نداشت و هر وقت گرسنه و محتاج می‌شد با گزاف‌گویی یا با قرض و وعده دادن، از مردم غذا و پول می‌گرفت و اموراتش را می‌گذراند و بدهکاری هیچ‌کس را نمی‌داد. طلبکاران شکایت کردند و قاضی او را به زندان انداخت. او در زندان هم در سفره و طعام هر زندانی حاضر می‌شد. لقمه آن‌ها را می‌گرفت و می‌خورد. اهل زندان هم از او شکایت کردند و قاضی چاره‌ای ندید جز آن‌که شترداری را خواند و گفت: او را سوار شتر کن و در شهر بگردان. ده نفر منادی هم به مردم بگویند او مفلس است، قرض و نسیه به او ندهید. پس شب فرارسید و همگان مفلسی او را دانستند. شتردار او را پیاده کرد و گفت: «از صبح تا به حال سوار شتر من بودی، منزلم دور است و از تو جو نمی‌خواهم، مقداری پول بده تا کاه برای شترم بخرم.» مفلس گفت: «ده منادی از صبح تا شب ندا دادند که من مفلسم و به همین خاطر مدتی در زندان بودم، باز می‌گویی به من پول بده! صفت زشت طمع تو را کور و کر کرده است.» گوش تو پر بوده است از طمع خام **** پس طمع کر می‌کند کور ای غلام (مثنوی، دفتر دوم، ابیات 585 به بعد)

طلاق

قرآن:

خداوند متعال در آیه 241 سوره بقره می‌فرماید: «برای زنان طلاق داده شده متاع و هدیه‌ای مناسب لازم است (که از طرف شوهر پرداخت گردد) این حقی است بر مردان پرهیزگار.» (هدیه در طلاق، منظور به زنی است که او را طلاق رَجعی داده‌اند و تا پایان عدۀ مطلقه، مرد نفقه او را بدهد، تفسیر قرآن، فیض الاسلام، ص 110)

حدیث:

رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «منفورترین (بدترین) چیزهای حلال در نزد خدا طلاق است.» (نهج الفصاحه، ص 3)

توضیح مختصر:

مردان و زنانی که باهم زندگی می‌کنند یا همان ابتدای عقد یا بعد از زندگی مشترک به خاطر مسائلی که از دو طرف یا یک‌طرف پیش می‌آید، مجبور می‌شوند از هم جدا شوند. در طلاق، عقل و اختیار شرط است و عده طلاق در باطن، رَجعی، خلع و مبارات در رساله‌های عمیله مراجع تقلید به‌تفصیل نوشته‌شده است. علت طلاق ممکن است دیوانگی، مرض خوره، برص، کوری، زمین گیری که در آلت زناشویی طرفین مشکل اساسی وجود دارد و … باشد که این‌ها سبب می‌شود طلاق اجرا شود. اما نوع طلاق‌ها از این چند علت نمی‌باشد بلکه مسائل اخلاقی و رفتاری، دخالت فامیل‌های طرفین، نسبت‌های ناروا به یکدیگر در ارتباط است و یا زن با مرد نامحرمی مرتبط است، مرد نفقه نمی‌دهد و زندگی برای او تفریح است نه مسئولیت آور و … ده‌ها علت نظیر این سبب می‌شود تا از یکدیگر جدا شوند. البته ارشاد فامیل‌ها، مشاوره نزد علماء و روانشناس مذهبی، خواند کتاب‌های مذهبی درباره تحکیم خانواده مطالعۀ مسائل جانبی مانند آثار آن در فرزندان و امثال این‌ها باید موردنظر واقع شود تا آنچه قضا و قدر است انجام گیرد.

1- راه‌حل نهایی

خطاب بن سلمه گفت: من نزد امام کاظم علیه السّلام رفتم و قصد داشتم از آزار و اذیت و بدخُلقی همسرم به آن حضرت شکایت کنم؛ اما قبل از آن‌که حرفی بزنم امام شروع به سخن گفتن کرد و فرمود: «پدرم همسری (از کنیزان) برایم گرفت که بسیار بداخلاق بود. شکایت او را نزد پدرم گفتم، پدرم به من فرمود: می‌توانی او را طلاق بدهی.» خطاب می‌گوید: من با خود گفتم: امام راه‌حل را نشان داد و مرا راحت کرد. (که وظیفه من نسبت به همسر بداخلاق و آزار کُن چیست.)

2- به بهانه طلاق‌نامه

سید نعمت‌الله جزایری در کتاب خود می‌نویسد که: مردی از اهل شوشتر وقتی به شیراز آمد و بر رفیق خود وارد شد. روزی از خانه دوست خود بیرون آمد تا در شهر شیراز گردشی کند. زنی را دید که چیزی در بغل دارد. زن گفت: ای مرد! مرا به تو حاجتی است که ثواب بسیار دارد. پس مقداری پول به او داد و گفت: شوهر من در فلان شهر است و طلاق‌نامه مرا فرستاده و الآن طلاق‌نامه‌ام گم شده است و من می‌خواهم شوهر کنم. علماء تجویز نمی‌کنند مگر به طلاق‌نامه. حال تو برای خدا همراه من بیا نزد عالمی برویم و تو بگو که من شوهر این زن هستم و می‌خواهم او را طلاق بدهم. پس آن مرد را به نزد عالمی برد و با او منازعه و دعوا کرد. عالم خواست میان این دو اصلاح کند، ثمره‌ای نبخشید؛ پس عالم صیغه طلاق را جاری کرد و طلاق‌نامه نوشت. آن مرد تا خواست برود، آن زن به عالم گفت: این مرد مرا طلاق داد. اکنون من با طفل شیرخوار چه کنم؟ بچه را نمی‌خواهم. پس بچه شیرخوار را به مرد دادند و زن سریع از مجلس بیرون رفت و بچه در دست مرد ماند. (ریاض الحکایات، ص 98)

3- مهریه طلاق و بخشش

حجاج بن یوسف که از طرف عبدالمَلِک مروان حکومت کوفه را به عهده داشت، بسیار سفّاک بود. او هند دختر نعمان را که بسیار زیبا بود –و حجاج خودش بدشکل و بد خود بود- با دویست هزار دینار مهریه، به ازدواج خود درآورد. روزی حجاج بدون خبر به اتاق همسرش وارد شد، شنید که او مشغول خواندی شعری است. در گوشه‌ای ایستاد تا ببیند و بشنود او چه می‌گوید و چه‌کار می‌کند؟ دید در مقابل آینه خود را آرایش می‌کند و اشعاری می‌خواند که معنای آن چنین است: اسب اگرچه بسیار نجیب باشد، اما چون او را با اسب نانجیب و بدخوی آبستن نمایند، یقین دادن که بچه او هم نانجیب خواهد شد. آنگاه خطاب به خود کرد و گفت: ای هند! به خود امیدوار نباش که فرزند صالحی از تو به وجود آید، زیرا تو هرچند صالح باشی، در عوض شوهرت حجاج، شرارت را به سر حد کمال رسانیده است. حجاج آهسته از خانه بیرون آمد و فوری عبدالله بن طاهر را احضار نمود و به او وکالت داد تا هند را طلاق بدهد؛ و دویست هزار دینار مهریه‌اش را نیز با طلاق‌نامه برای او فرستاد. هند وقتی طلاق‌نامه به دستش رسید، همۀ مهره‌اش را به عبدالله داد و گفت: در عوض مژده طلاق، تمام این پول‌ها را به تو بخشیدم. (دنیای دختران، ص 315 –صد و ده حکایت، ص 51)

4- نوعی طلاق مشکل

زنی از طایفه انصار به نام خوله، با شوهرش اوس از طایفه خزرج در یک ماجرا درگیر شدند، شوهر در حال عصبانیت گفت: تو مثل مادرم هستی (که نوعی طلاق بود و قابل بازگشت هم نبود که به آن طلاق ظِهار گویند.) چیزی نگذشت که مرد پشیمان شد و به زن گفت: تو به من حرام شده‌ای. زن به او گفت: نزد پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم برو و حکمش را بپرس. مرد گفت: خجالت می‌کشم. زن گفت: پس من می‌روم؛ مرد گفت: مانعی ندارد. زن خدمت پیامبر آمد و زندگی خود را با اوس شرح داد و بعد گفت: حال مرا طلاق داده و پشیمان هم شده است، آیا راهی است؟! پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم طبق گذشته قوانین مردمی، فرمود: بر او حرام شده‌ای. زن رو به درگاه خدا کرد و گفت: خدایا بر من و کودکانم رحم کن، اگر بچه‌ها را در اختیار شوهر بگذارم، ضایع می‌شوند و اگر نزد من باشند، گرسنه می‌مانند! پس وحی الهی بر پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نازل شد و آیاتی از سورۀ مجادله (آیات 4-1) نازل شد و راه‌حل این مشکل را تبیین نمود. پیامبر به زن فرمود: برو شوهرت را بیاور. چون آمد فرمود: می‌توانی یک برده به‌عنوان کفاره طلاق آزاد کنی؟ گفت: نه. فرمود: می‌توانی دو ماه پی‌درپی روزه بگیری؟ گفت: اگر در سه بار غذای روزانه‌ام تأخیر شود، چشمم از کار می‌افتد. فرمود: می‌توانی شصت مسکین را اطعام کنی؟ گفت: مگر شما به من کمک کنید. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم خوراک شصت مسکین را به او داد و به زندگی سابق خود بازگشت. (داستان‌های تفسیر، ص 287 –تفسیر نمونه، ج 23، ص 407)

5- طلاق باطل

شاه خدابنده، روزی بر زوجه‌اش غضب نمود و بنا به مذهب حنفی گفت: تو سه بار طلاق گرفتنی و بعد پشیمان شد. او علمای مذاهب چهارگانه اهل سنّت را جمع کرد و راه‌حلی خواست. آنان همگی گفتند: «زنت بر تو حرام شده و قابل تزویج نیست.» سلطان از وزیر خواست آیا در مذهب اسلامی، عقیده دیگری وجود دارد؟ گفت: آری و نام مذهب شیعه و علّامه حلّی را برد. سلطان او را به سلطانیه، مرکز خلافت خود دعوت کرد. پس علّامه در مجلس حاضر شد و همه علمای چهارگانه آمدند و مباحثی بسیار میان او و علما واقع شد که در تاریخ ثبت است. سلطان بعد از شناخت اعلمیّت علّامه، مسئله طلاق خود را سؤال کرد. علامه فرمود: «این طلاق باطل است، چون دو شاهد عادل در هنگام طلاق مذهب شیعه نبوده‌اند، الآن زوجه شما حلال و در نکاح شما می‌باشد و طلاق باطل بوده است.» چون سلطان دید او همۀ علما را مجاب کرده و راه‌حل طلاق را نشان داده، مذهب شیعه را انتخاب کرد و به همه ولایات تحت حکومت خود، فرمان داد، این مذهب را انتخاب کنند و خطبه به اسم دوازده امام بخوانند و سکه بزنند. (خزینه الجواهر، ص 579 –شرح من لایحضره الفقیه محمدتقی مجلسی «پدر علامه مجلسی»)

طاغوت (هر معبودی جز خدا، بت، ستمگر، شیطان)

قرآن:

خداوند متعال در آیه 36 سوره نحل می‌فرماید: «ما در هر امتی رسولی برانگیختیم که خدای یکتا را بپرستید و از طاغوت اجتناب کنید.»

حدیث:

امام معصوم علیه السّلام فرمود: «هر حاکمی که به گفتار ما اهل‌بیت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم حکم نکند، طاغوت است.»

توضیح مختصر:

طاغوت به معنای تجاوز از حد و مبالغه در طغیان است که معبودهای غیر خدا، بت‌ها و شیطان‌ها، جن‌ها و پیشوایان ضلالت، از بنی‌آدم و هر متبوعی را که خداوند راضی به پیروی از آن‌ها نیست، شامل می‌شود. اخراج از نور به ظلمت به طاغوت نسبت داده می‌شود چون کار هر طاغوتی اضلال و گمراه کردن است. اجتناب از پرستش طاغوت، امر است و لازمه‌اش برگشت به‌سوی خدا و عمل کردن به فرامین الهی است که واجب می‌شود. چون شیطان مظهر طاغوت حقیقی است، در مقابلش رحمان است که یکی کارش راه شیطانی و دیگری کارش رحمانی و عملش درست و به صواب است و این دو گروه باهم جمع نمی‌شوند، چون دسته اول کارشان به سقوط و هلاکت و گروه دوم کارش به بهشت و ثواب است. وقتی حاکم طاغوتی بر مردم حکومت می‌کند همه را از ایمان به کفر می‌کشاند و اهل ایمان را زجر می‌دهد و می‌کشد. کتاب‌های آسمانی مانند تورات و انجیل را علمایی از آنان تحریف کردند که یا مخالف فرامین طاغوتیِ درونی آنان بودند و یا از طاغوت بیرونی فرمان بردند. لذا هر نوع تفسیر و تحریفی را در کتاب خدا روا داشتند و به القا و اغوای هر شیطان‌صفتی که مرامش ضد خدا باشد، پرداختند.

1- خودکشی طاغوت

ذونواس از شاهان بسیار ستمگر روزگار بود. وی از نژاد یمن و در دین یهود بود و قبل از اسلام می‌زیست. او به بهانه‌های گوناگون مردم و بخصوص مسیحیان را می‌کشت؛ تا آنجا که خندقی پر از آتش می‌کرد و مؤمنان را در آن می‌سوزانید. یک‌بار هفتادوهفت نفر را در میان شعله‌های آتش افکند. حتی به مادری که کودکی شیرخواره داشت رحم نکرد و هر دو را در آتش انداخت. سال‌ها از عمر این طاغوت گذشت تا اینکه شخصی به نام «ارباط» با او جنگید و بر او پیروز شد و سرزمین یمن را تحت سلطه خود درآورد. ذونواس از ترس دستگیری، سوار بر اسب خود شده و گریخت و برای این‌که سربازان «ارباط» به او نرسند، خود را با اسب به دریا زد و در دریا غرق گردید. (داستان و دوستان، ج 1، ص 30 –تفسیر ابوالفتوح، ج 11، ص 48)

2- مراجعه به دستگاه طاغوتیان ممنوع

عمر بن حنظله گوید: «از امام صادق علیه السّلام پرسیدم: بین دو نفر از ما بر سر بدهکاری یا ارث نزاع می‌شود، پس نزاع را نزد سلطان (حاکم جور) یا قاضیان دستگاه طاغوت می‌برند، این مسئله چه حکمی دارد؟» امام فرمود: خواه عادلانه یا غیرعادلانه، مرافعه نزد طاغوت برده شود و قضاوت شود، آنچه گرفته شود، حرام است. چون مراجعه نزد طاغوت بوده، خداوند در قرآن می‌فرماید: «(منافقان) می‌خواهند طاغوت (و حاکمان باطل) را به داوری بطلبند، بااینکه به آن‌ها دستور داده شده به طاغوت کافر شوند و قبولشان نکنند.» (سوره نساء، آیه 60) پس خداوند ما را از اطاعت طاغوت بر حذر داشته است. بعد امام برای قضاوت در نزاع و ارث و امثال این‌ها دستور داد به محدّثین و فقها مراجعه نمایند. (داستان‌ها و پندها، ج 10، ص 134-اصول کافی، ج 1، ص 67)

3- بخت‌النصر

بخت‌النصر، طاغوتی مانند نمرود بود که در ستمگری یکتا و در جنایت از هیچ عملی باکی نداشت. او آن‌قدر از قوم یهود را کشت که دیگر در بیت‌المقدس به‌غیراز یک پیرزن کسی باقی نماند که او را هم کشت. او به‌واسطه حسادت ارکان دولت، حضرت دانیال را قریب بیست سال در چاه زندانی نمود. او روزی در خواب دید که گویا سر او آهن شده و پاهایش از مس و سینه‌اش از طلا شده است. پس منجّمان را طلبید و گفت: خوابی دیده‌ام باید تعبیر آن را بگویید. آنان نتوانستند بگویند، پس آنان را سخت مجازات کرد. یکی از ارکان دولت گفت: کسی را می‌شناسم که هم خواب و هم تعبیر آن را می‌گوید. گفت: بیاورید. پس دانیال را بیاوردند و خواب بخت‌النصر را گفت. بخت‌النصر گفت: تعبیر آن را بگو. فرمود: پادشاهی تو به آخر رسیده و سه روز دیگر به دست مردی از اهل فارس (ایران) کشته می‌شوی. گفت: من هفت شهر بر دور یکدیگر با نگهبانان زیاد دارم، چطور کسی می‌تواند به من شمشیر بزند؟ پس دانیال را نزد خود نگه داشت. روز سوم غلامی از اهل فارس داشت که او را فرزند خود می‌خواند و بخت‌النصر نمی‌دانست او اهل ایران است. چون بیرون آمد، شمشیر را به غلام داد و گفت: «هر که را امروز ببینی بکش، اگرچه من باشم.» پس غلام شمشیر را گرفت و ضربتی به او زد و او را به جهنّم واصل کرد و زمین از وجودش پاک گردید. (کیفر کردار، ج 1، ص 59)

4- آرزوی دو طاغوت!!

1. معاویه که عمری با خاندان پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم مکر و حیله و ستم روا داشت و برای ریاست چه خلاف‌ها که نکرد و چه قدر انسان‌ها را که گمراه نکرد؛ موقع مُردن به حاضران گفت: مرا بنشانید! وقتی به کمک حاضران نشست به خود گفت: «ای معاویه! اکنون‌که دم مرگ است، به یاد پروردگارت افتاده‌ای؟! آیا سزاوار نبود که هنگام جوانی که دارای نیرو و نشاط بودی، در اندیشه چنین روزی باشی؟» و در جمعی چنین گفت: «ای مردم! من زراعتی هستم که لحظۀ درو آن فرارسیده است. من بر شما ریاست کردم و بعد از من احدی رئیس شما نمی‌شود، جز این‌که بدتر از من است، چنان‌که رؤسای قبل از من، بهتر از من بودند. ای‌کاش من مردی از قریش بودم و کاری به امور حکومت بر مردم نداشتم!!»

2. عبدالملک مروان پنجمین خلیفه بنی‌امیّه هنگام مرگ، نگاهش به مرد لباس‌شویی (که در یکی از نواحی دمشق، لباس و فرش مردم را می‌شست) افتاد و گفت: «سوگند به خدا کاش من شویندۀ لباس مردم بودم و از این راه امرارمعاش روزمره می‌نمودم، ولی زمام امور حکومت مردم را از روی غصب به دست نمی‌گرفتم.» این خبر به لباس‌شوی معروف ابوحازم رسید و گفت: «خدای را سپاس می‌گویم که آن‌ها (طاغوتیان) را آن‌گونه کرد که هنگام مرگ آرزوی شغل ما را داشتند.»

کلمات روز مرگ طاغوتیان دلالت دارد که پرونده سیاهی جز جهنّم ندارد و خدا از زبان آن‌ها این کلمات را صادر می‌کند تا دیگران بفهمند. (داستان و دوستان، ج 2، ص 255)

5- طاغوتی به نام طالوت کشته شد

چون اشموئیل (شموئیل) به پیامبری مبعوث شد، پس از تحمّل چهار سال رنج، توانست تا حدودی به بنی‌اسرائیل سروسامان بدهد. بنی‌اسرائیل برای جنگ با دشمنان و سرزمین‌های ازدست‌رفته، از او خواستند تا پادشاهی برگزیند. او از طرف خدا «طالوت» را برای ایشان تعیین کرد. آنان آماده شدند تا با طاغوت زمان، جالوت بجنگند که به مردم ستم می‌کرد و جزیه و باج می‌گرفت و آنان را خوار می‌کرد. عدۀ لشکر طالوت قلیل بودند و داوود که جوانی بود، به میدان مبارزه آمد. داوود فرمود: طاغوت (جالوت) را به من نشان دهید. چون او را دید با سنگی پیشانی او را هدف گرفت و آن سنگ بر سر جالوت رسید و سنگ دوم و سوم همین‌طور به او اصابت کرد و او از بین رفت. بنی‌اسرائیل داوود را شناختند و به‌تدریج او را به سلطنت خود انتخاب کردند و خدا هم او را به نبوّت خویش برگزید. (تاریخ انبیاء، ج 2، ص 198)