دُرّ نجف

کلام الامیر — جلد دوم

الکافئه

عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ مُبَارَكٍ عَنْ بَكْرِ بْنِ عِيسَى قَالَ: إِنَّ طَلْحَةَ وَ اَلزُّبَيْرَ أَتَيَا عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ بَعْدَ مَا بَايَعَاهُ بِأَيَّامٍ فَقَالاَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ قَدْ عَرَفْتَ شِدَّةَ مَئُونَةِ اَلْمَدِينَةِ وَ كَثْرَةَ عِيَالِنَا وَ إِنَّ عَطَاءَنَا لاَ يَسَعُنَا قَالَ فَمَا تُرِيدَانِ نَفْعَلُ قَالاَ تُعْطِينَا مِنْ هَذَا اَلْمَالِ مَا يَسَعُنَا فَقَالَ اُطْلُبَا إِلَى اَلنَّاسِ فَإِنِ اِجْتَمَعُوا عَلَى أَنْ يُعْطُوكُمَا شَيْئاً مِنْ حُقُوقِهِمْ فَعَلْتُ قَالاَ لَمْ نَكُنْ لِنَطْلُبَ ذَلِكَ إِلَى اَلنَّاسِ وَ لَمْ يَكُونُوا يَفْعَلُوا لَوْ طَلَبْنَا إِلَيْهِمْ قَالَ فَأَنَا وَ اَللَّهِ أَحْرَى أَنْ لاَ أَفْعَلَ فَانْصَرَفَا عَنْهُ. (الکافئه ج۱ ص۱۴)

راوی گوید: پس از آنکه طلحه و زبیر به همراه مردم با علی(ع) بیعت کردند و ایامی گذشت، آن دو پیش علی آمدند و گفتند: عیال ما زیاد است و درآمدمان کم؛ می‌خواهیم خواهش کنیم که از بیت‌المال چیزی به ما بدهی! امیرمؤمنان(ع) فرمود: مردم را جمع کنید و این مطلب را به آنها بگویید؛ اگر قبول کردند که چیزی از حقوق آنها بردارم و به شما بدهم چنین خواهم کرد. گفتند: از مردم چیزی نمی‌خواهیم و اگر هم بخواهیم نمی‌دهند! امیرمؤمنان(ع) فرمود: پس به طریق اولی من هم نباید چیزی به شما بدهم؛ چون مال، مال مردم است. پس راه خود را کشیدند و رفتند.

لَمَّا بَلَغَ عَائِشَةَ نُزُولُ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِذِي قَارٍ كَتَبَتْ إِلَى حَفْصَةَ بِنْتِ عُمَرَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّا نَزَلْنَا اَلْبَصْرَةَ وَ نَزَلَ عَلِيٌّ بِذِي قَارٍ وَ اَللَّهُ دَقَّ عُنُقَهُ كَدَقِّ اَلْبَيْضَةِ عَلَى اَلصَّفَا إِنَّهُ بِذِي قَارٍ بِمَنْزِلَةِ اَلْأَشْقَرِ إِنْ تَقَدَّمَ نُحِرَ وَ إِنْ تَأَخَّرَ عُقِرَ فَلَمَّا وَصَلَ اَلْكِتَابُ إِلَى حَفْصَةَ اِسْتَبْشَرَتْ بِذَلِكَ وَ دَعَتْ صِبْيَانَ بَنِي تَيْمٍ وَ عَدِيٍّ وَ أَعْطَتْ جَوَارِيَهَا دُفُوفاً وَ أَمَرَتْهُنَّ أَنْ يَضْرِبْنَ بِالدُّفُوفِ وَ يَقُلْنَ مَا اَلْخَبَرُ مَا اَلْخَبَرُ عَلِيٌّ كَالْأَشْقَرِ إِنْ تَقَدَّمَ نُحِرَ وَ إِنْ تَأَخَّرَ عُقِرَ فَبَلَغَ أُمَّ سَلَمَةَ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهَا اِجْتِمَاعُ اَلنِّسْوَةِ عَلَى مَا اِجْتَمَعْنَ عَلَيْهِ مِنْ سَبِّ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ اَلْمَسَرَّةِ بِالْكِتَابِ اَلْوَارِدِ عَلَيْهِنَّ مِنْ عَائِشَةَ فَبَكَتْ وَ قَالَتْ أَعْطُونِي ثِيَابِي حَتَّى أَخْرُجَ إِلَيْهِنَّ وَ أَقَعَ بِهِنَّ فَقَالَتْ أُمُّ كُلْثُومٍ بِنْتُ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ أَنَا أَنُوبُ عَنْكِ فَإِنَّنِي أَعْرَفُ مِنْكِ فَلَبِسَتْ ثِيَابَهَا وَ تَنَكَّرَتْ وَ تَخَفَّرَتْ وَ اِسْتَصْحَبَتْ جَوَارِيَهَا مُتَخَفِّرَاتٍ وَ جَاءَتْ حَتَّى دَخَلَتْ عَلَيْهِنَّ كَأَنَّهَا مِنَ اَلنَّظَّارَةِ فَلَمَّا رَأَتْ مَا هُنَّ فِيهِ مِنَ اَلْعَبَثِ وَ اَلسَّفَهِ كَشَفَتْ نِقَابَهَا وَ أَبْرَزَتْ لَهُنَّ وَجْهَهَا ثُمَّ قَالَتْ لِحَفْصَةَ إِنْ تَظَاهَرْتِ أَنْتِ وَ أُخْتُكِ عَلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَقَدْ تَظَاهَرْتُمَا عَلَى أَخِيهِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مِنْ قَبْلُ فَأَنْزَلَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيكُمَا مَا أَنْزَلَ وَ اَللَّهُ مِنْ وَرَاءِ حَرْبِكُمَا فَانْكَسَرَتْ حَفْصَةُ وَ أَظْهَرَتْ خَجَلاً وَ قَالَتْ إِنَّهُنَّ فَعَلْنَ هَذَا بِجَهْلٍ وَ فَرَّقَتْهُنَّ فِي اَلْحَالِ فَانْصَرَفْنَ مِنَ اَلْمَكَانِ. (الکافئه ج۱ ص۱۶)

عایشه که به بصره رسید و مطلع شد که امیرمؤمنان(ع) در ذی‌قار اردو زده، نامه‌ای به حفصه دختر عُمَر در مدینه نوشت به این مضمون که بصره به چنگ ما افتاده و علی در ذی‌قار است. خدا گردن علی را خواهد شکست مانند شکستن تخم مرغی بر سنگی سخت. علی اکنون مانند شتر در بندی است که اگر پیش آید ذبح می‌شود و اگر پس رود پی می‌گردد. نامه که به حفصه رسید خوشحال شد و فرزندان بنی‌تیم و بنی‌عدی را فراخواند و به دست عده‌ای دف داد تا در خیابان‌های مدینه به راه افتند و به آواز بخوانند: مَا اَلْخَبَرُ مَا اَلْخَبَرُ عَلِيٌّ كَالْأَشْقَرِ إِنْ تَقَدَّمَ نُحِرَ وَ إِنْ تَأَخَّرَ عُقِرَ. امّ سلمه که شنید امیرمؤمنان(ع) را سبّ می‌کنند، غمگین شد و به همراه ام کلثوم لباس ناشناس پوشید و به راه افتاد و به خانهٔ حفصه رفت و در آنجا حجاب را از صورتش کنار زد و حفصه را از این کار زشت نهی نمود. حفصه خجالت کشید و منکر گشت و گفت این بساط را من به پا نکردم؛ این کنیزان سرخود چنین کردند.

قال علیه السلام: وَ اَللَّهِ إِنَّ طَلْحَةَ وَ اَلزُّبَيْرَ لَيَعْلَمَانِ أَنَّهُمَا مُخْطِئَانِ وَ مَا يَجْهَلاَنِ وَ لَرُبَّ عَالِمٍ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ يَنْفَعُهُ. (الکافئه ج۱ ص۱۹)

امیرمؤمنان(ع) وقتی مُشرف به جنگ جمل بود فرمود: به خدا طلحه و زبیر می‌دانند که خطا کارند و ابداً جاهل نیستند. چه بسا عالمی که جهل او را می‌کشد و علمش به دادش نمی‌رسد.

عُمَرَ بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : أَنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَاقَفَ طَلْحَةَ وَ اَلزُّبَيْرَ فِي يَوْمِ اَلْجَمَلِ وَ خَاطَبَهُمَا فَقَالَ فِي كَلاَمِهِ لَهُمَا لَقَدْ عَلِمَ اَلْمُسْتَحْفَظُونَ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ وَ فِي حَدِيثٍ آخَرَ مِنْ أَصْحَابِ عَائِشَةَ اِبْنَةِ أَبِي بَكْرٍ وَ هَا هِيَ ذِهْ فَاسْأَلُوهَا أَنَّ أَصْحَابَ اَلْجَمَلِ مَلْعُونُونَ عَلَى لِسَانِ اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ قَدْ خَابَ مَنِ اِفْتَرَىٰ . فَقَالَ لَهُ طَلْحَةُ سُبْحَانَ اَللَّهِ نَزْعُمُ أَنَّا مَلْعُونُونَ وَ قَدْ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَشَرَةٌ مِنْ أَصْحَابِي فِي اَلْجَنَّةِ فَقَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ هَذَا حَدِيثُ سَعِيدِ بْنِ زَيْدِ بْنِ نُفَيْلٍ فِي وَلاَيَةِ عُثْمَانَ سَمُّوا لِيَ اَلْعَشَرَةَ قَالَ فَسَمَّوْا تِسْعَةً وَ أَمْسَكُوا عَنْ وَاحِدٍ فَقَالَ لَهُمْ فَمَنِ اَلْعَاشِرُ قَالُوا أَنْتَ قَالَ اَللَّهُ أَكْبَرُ أَمَّا أَنْتُمْ فَقَدْ شَهِدْتُمْ لِي أَنِّي مِنْ أَهْلِ اَلْجَنَّةِ وَ أَنَا بِمَا قُلْتُمْ مِنَ اَلْكَافِرِينَ وَ اَلَّذِي فَلَقَ اَلْحَبَّةَ وَ بَرَأَ اَلنَّسَمَةَ لَعَهِدَ اَلنَّبِيُّ اَلْأُمِّيُّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ إِلَيَّ أَنَّ فِي جَهَنَّمَ جُبّاً فِيهِ سِتَّةٌ [مِنَ اَلْأَوَّلِينَ وَ سِتَّةٌ] مِنَ اَلْآخِرِينَ عَلَى رَأْسِ ذَلِكَ اَلْجُبِّ صَخْرَةٌ إِذَا أَرَادَ اَللَّهُ تَعَالَى أَنْ يُسَعِّرَ جَهَنَّمَ عَلَى أَهْلِهَا أَمَرَ بِتِلْكَ اَلصَّخْرَةِ فَرُفِعَتْ إِنَّ فِيهِمْ أَوْ مَعَهُمْ لَنَفَراً مِمَّنْ ذَكَرْتُمْ وَ إِلاَّ فَأَظْفَرَكُمُ اَللَّهُ بِي وَ إِلاَّ فَأَظْفَرَنِي اَللَّهُ بِكُمَا وَ قَتَلَكُمَا بِمَنْ قَتَلْتُمَا مِنْ شِيعَتِي. (الکافئه ج۱ ص۲۴)

امام باقر(ع) فرمود: امیرمؤمنان(ع) در روز جنگ جمل که با طلحه و زبیر روبرو شد، فرمود: مستحفظین از آل‌محمد می‌دانند که پیامبر(ص) "اصحاب جمل" را لعن کرده. آن وقت معلوم نبود مراد پیامبر چیست! این حدیث را عایشه هم که با شماست شنیده، از او بپرسید. طلحه گفت: سبحان‌الله مرا ملعون می‌دانی در حالی که رسول خدا، ده نفر را اهل بهشت دانسته و من هم از آنها هستم؟! امیرمؤمنان(ع) فرمود: این حدیث را سعید بن زید در دوران عثمان نقل کرده! اما طوری نیست؛ آن ده نفر را نام ببر. طلحه نه نفر را نام برد و ساکت شد. علی گفت: دهمی کیست؟ طلحه گفت: خود تو! امیرمؤمنان(ع) فرمود: تو خودت شهادت می‌دهی که من اهل بهشتم و بعد مرا کافر می‌دانی و با من می‌جنگی؟ سپس فرمود: از رسول خدا(ص) شنیدم که در جهنم چاهی است که در آن نه نفر از اولین و نه نفر از آخرین محبوسند. بعضی از آنها که نام بردی اهل آن چاهند! اگر دروغ می‌گویم خدا شما را بر من پیروز گرداند و اگر راست می‌گویم خدا مرا بر شما پیروز گرداند و شما را بکشم به تقاص شیعیانی که از من کشتید.

رَوَى خَالِدُ بْنُ مَخْلَدٍ عَنْ زِيَادِ بْنِ اَلْمُنْذِرِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: مَرَّ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عَلَى طَلْحَةَ وَ هُوَ صَرِيعٌ فَقَالَ أَجْلِسُوهُ فَأُجْلِسَ فَقَالَ أَمَ وَ اَللَّهِ لَقَدْ كَانَتْ لَكَ صُحْبَةٌ وَ لَقَدْ شَهِدْتَ وَ سَمِعْتَ وَ رَأَيْتَ وَ لَكِنَّ اَلشَّيْطَانَ أَزَاغَكَ وَ أَمَالَكَ فَأَوْرَدَكَ جَهَنَّمَ. (الکافئه ج۱ ص۲۵)

راوی گوید: پس از پایان جنگ جمل، علی(ع) بر سر نعش طلحه آمد و فرمود او را بنشانید! نشاندندش. او را خطاب قرار داد و فرمود: تو مُصاحب رسول خدا بودی و و حق را فهمیدی و شنیدی و دیدی؛ اما شیطان تو را گمراه کرد و هلاک نمود و جهنمی کرد!

رُوِيَ: أَنَّهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ مَرَّ عَلَى طَلْحَةَ بْنِ عُبَيْدِ اَللَّهِ فَقَالَ هَذَا اَلنَّاكِثُ بَيْعَتِي وَ اَلْمُنْشِئُ لِلْفِتْنَةِ فِي اَلْأُمَّةِ وَ اَلْمُجْلِبُ عَلَيَّ وَ اَلدَّاعِي إِلَى قَتْلِي وَ قَتْلِ عِتْرَتِي أَجْلِسُوا طَلْحَةَ بْنَ عُبَيْدِ اَللَّهِ فَأُجْلِسَ فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَا طَلْحَةُ قَدْ وَجَدْتُ مَا وَعَدَنِي رَبِّي حَقّاً فَهَلْ وَجَدْتَ مَا وَعَدَكَ رَبُّكَ حَقّاً ثُمَّ قَالَ أَضْجِعُوا طَلْحَةَ وَ سَارَ. فَقَالَ لَهُ بَعْضُ مَنْ كَانَ مَعَهُ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَ تُكَلِّمُ طَلْحَةَ بَعْدَ قَتْلِهِ فَقَالَ أَمَا وَ اَللَّهِ لَقَدْ سَمِعَ كَلاَمِي كَمَا سَمِعَ أَهْلُ اَلْقَلِيبِ كَلاَمَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَوْمَ بَدْرٍ. وَ هَكَذَا فَعَلَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِكَعْبِ بْنِ سُورٍ لَمَّا مَرَّ بِهِ قَتِيلاً وَ قَالَ هَذَا اَلَّذِي خَرَجَ عَلَيْنَا فِي عُنُقِهِ اَلْمُصْحَفُ يَزْعُمُ أَنَّهُ نَاصِرُ أُمِّهِ يَدْعُوا اَلنَّاسَ إِلَى مَا فِيهِ وَ هُوَ لاَ يَعْلَمُ مَا فِيهِ ثُمَّ اِسْتَفْتَحَ وَ خَابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ أَمَا إِنَّهُ دَعَا اَللَّهَ أَنْ يَقْتُلَنِي فَقَتَلَهُ اَللَّهُ. (الکافئه ج۱ ص۲۶)

راوی گوید امیرمؤمنان(ع) پس از جنگ جمل که به نعش طلحه رسید، فرمود: این کسی است که بیعت مرا شکست و فتنه‌ای در امّت برانگیخت و همه را علیه من بسیج نمود و به قتل من فرا می‌خواند. او را بنشانید! جسد طلحه را نشاندند. او را خطاب قرار داده و فرمود: طلحه! من به آنچه پروردگارم به من وعده داده بود رسیدم؛ آیا تو هم به آنچه پروردگارت به تو وعده داده بود رسیدی؟! سپس فرمود: دفنش کنید و از آنجا دور شد. اطرافیان گفتند: با مرده‌ای سخن می‌گویی؟! فرمود: او اکنون از شما شنواتر است؛ چنانکه کشتگان بدر که پیامبر(ص) با آنها سخن گفت خوب شنوا بودند.

امیرمؤمنان(ع) با کعب بن سور نیز همین کار را کرد. فرمود: این کسی است که علیه ما خروج کرد در حالی که در گردنش قرآنی بود. گمان می‌کرد مادرش(عایشه) را یاری می‌دهد. مردم را به قرآن فرا می‌خواند، اما قرآن را نفهمیده بود. او مدام خدا را می‌خواند و از خدا می‌خواست که مرا بکشد و عاقبت خودش کشته شد.

(گوییم: کعب بن سور بن بکر ازدی، از بزرگان تابعین و پیشگامان صدر اسلام بود که عمر او را برای قضاوت به بصره فرستاد و عثمان نیز او را در مقامش باقی گذاشت. در جنگ جمل، از حوادث کناره گرفت. گفته‌اند به حجره‌ای پناه برد و درِ آن را گل گرفت و فقط روزنه‌ای برای دریافت آب و غذا باز گذاشت و بدین گونه از فتنه کناره‌گیری کرد. طلحه و زبیر به ملاقاتش آمدند اما آنها را نپذیرفت. آن دو به عایشه گفتند که اگر کعب با تو همراه شود، حتی یک تن از قبیله أزد کناره نخواهد گرفت. پس عایشه سوار شتر شد و کنار خانه کعب آمد و اجازه ورود خواست. کعب اجازه ورود داد. عایشه به او گفت: پسرم! به سراغ تو فرستادم تا کمکم کنی، چرا تأخیر کردی؟ کعب گفت: مادرم! نیازی نیست که من در این فتنه داخل شوم. عایشه گفت: پسرم، با من بیا و افسار شتر مرا بگیر. و شروع به گریه کرد تا اینکه دل کعب سوخت و جواب مثبت داد و قرآن را بر گردنش آویخت و از خانه خارج شد. او در جنگ جمل، افسار شتر عایشه را گرفته بود و قرآن بر گردن داشت و قبیله أزد نیز شتر را در میان گرفته بودند. پیش از آغاز جنگ، کعب قرآن خود را باز کرد و بین دو سپاه آمد و به نصیحت پرداخت و آنان را به صلح دعوت کرد. بناگاه شعلهٔ نبرد بر افروخته شد و تیری ناشناخته از راه رسید و او را کشت. امیرمؤمنان(ع) بر سر نعش کعب آمد و گفت او را بنشانید و به او فرمود: ای کعب، من آنچه را که پروردگارم به من وعده داده بود، حق و درست یافتم، آیا تو نیز آنچه را که پروردگارت به تو وعده کرده بود، حق یافتی؟!)

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ نَصْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ : أَنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ دَخَلَ عَلَى عَائِشَةَ مُغْضِباً لَمَّا أَبَتِ اَلْخُرُوجَ فَقَالَ لَهَا يَا شُعَيْرَاءُ اِرْتَحِلِي وَ إِلاَّ تَكَلَّمْتُ بِمَا تَعْلَمِينَهُ فَقَالَتْ نَعَمْ أَرْتَحِلُ فَجَهَّزَهَا وَ أَرْسَلَهَا وَ مَعَهَا أَرْبَعِينَ اِمْرَأَةً مِنْ عَبْدِ اَلْقَيْسِ اَلْحَدِيثَ بِطُولِهِ. (الکافئه ج۱ ص۲۶)

راوی گوید پس از جنگ جمل عایشه حاضر نمی شد از بصره خارج شود و به حجاز بازگردد. امیرمؤمنان(ع) غضبناک شد و خود به نزد وی رفت و فرمود: ای شعیراء! یا حرکت می‌کنی یا چیزی می‌گویم که نمی‌خواهی گفته شود! عایشه که چنین شنید بلافاصله گفت: چشم براه می‌افتم. پس علی(ع) جهازی آماده کرد و او را به همراه چهل زن از عبدالقیس به مدینه فرستاد.

(گوییم: در روایت دیگری هست که فرمود: اِرْجِعِي وَ إِلاَّ تَكَلَّمْتُ بِكَلِمَةٍ تَبْرَئِينَ إِلَى اَللَّهِ تَعَالَى وَ رَسُولِهِ. یعنی به سوی حجاز حرکت کن و الا کلمه‌ای خواهم گفت که با آن کلمه از خدا و رسول جدا شوی. گویا رسول خدا(ع) طلاق انتساب زنان خود را پس از رحلت، در حضور خود آنها، به علی تفویض کرده بود.)

عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : أَنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ لَمَّا دَنَا إِلَى اَلْكُوفَةِ مُقْبِلاً مِنَ اَلْبَصْرَةِ خَرَجَ اَلنَّاسُ مَعَ قَرَظَةَ بْنِ كَعْبٍ يَتَلَقَّوْنَهُ فَلَقُوهُ دُونَ نَهَرِ اَلنَّضْرِ بْنِ زِيَادٍ فَدَنَوْا مِنْهُ يُهَنِّئُونَهُ بِالْفَتْحِ وَ إِنَّهُ لَيَمْسَحُ اَلْعَرَقَ عَنْ جَبْهَتِهِ فَقَالَ لَهُ قَرَظَةُ بْنُ كَعْبٍ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ اَلَّذِي أَعَزَّ وَلِيَّكَ وَ أَذَلَّ عَدُوَّكَ وَ نَصَرَكَ عَلَى اَلْقَوْمِ اَلْبَاغِينَ اَلظَّالِمِينَ. فَقَالَ لَهُ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ وَهْبٍ اَلرَّاسِبِيُّ إِي وَ اَللَّهِ إِنَّهُمْ اَلْبَاغُونَ اَلظَّالِمُونَ اَلْكَافِرُونَ اَلْمُشْرِكُونَ. فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ مَا أَقْوَاكَ بِالْبَاطِلِ وَ أَجْرَأَكَ عَلَى أَنْ تَقُولَ مَا لَمْ تَعْلَمْ أَبْطَلْتَ يَا اِبْنَ اَلسَّوْدَاءِ لَيْسَ اَلْقَوْمُ كَمَا تَقُولُ لَوْ كَانُوا مُشْرِكِينَ سَبَيْنَا وَ غَنِمْنَا أَمْوَالَهُمْ وَ مَا نَاكَحْنَاهُمْ وَ لاَ وَارَثْنَاهُمْ. (الکافئه ج۱ ص۲۶)

راوی گوید: پس از جنگ جمل وقتی امیرمؤمنان(ع) با لشکرش به سوی کوفه می‌آمد، عده‌ای از مردم کوفه به استقبال ایشان شتافتند. وقتی به ایشان رسیدند، کسی به عنوان تبریک گفت: خدا را شکر که دشمنان ما را که باغی و ظالم و کافر و مشرک بودند، به درک واصل کرد! امیرمؤمنان(ع) فرمود: مادرت به عزایت بنشیند! چقدر در باطل خوش سخنی! چیزی را که نمی‌دانی مگو! دشمنان ما در جمل کجا مشرک بودند!

(گوییم در روایات هست که امیرمؤمنان(ع) راجع به جملیان فرمود: برادران ما بودند که بر ما ستم کردند؛ همین!)