دُرّ نجف

مقامات معنوی

جلد هشتم · مقام بیهوشی

مقام بیهوشی

۱- اشاراتی به معانی:

بیهوشی: بی‌هوش بودن؛ بی‌خودی؛ بی‌خویشتنی.

۲- اشاراتی از قرآن:

۱- …فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا…: …پس چون پروردگارش به کوه جلوه نمود، آن را ریز ریز ساخت و موسی بی‌هوش بر زمین افتاد… (اعراف: ۱۴۳)

۲- …فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هَٰذَا بَشَرًا إِنْ هَٰذَا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ: …همین‌که زنان او را دیدند بزرگش یافتند و دست‌های خود را (به‌جای میوه) عمیقاً بریدند و گفتند: منزه است خداوند، این بشر نیست، این نیست جز فرشته‌ای بزرگوار. (یوسف: ۳۱)

۳- اشاراتی از احادیث:

۱- عبید بن زراره از پدرش نقل کرد که گفت به حضرت صادق علیه‌السلام عرض کردم که فدای تو گردم غشیه و بیهوشی که به رسول خدا صلّی‌الله علیه و آله می‌رسید چون وحی بر او نازل می‌شد چه بود؟ راوی می‌گوید که حضرت فرمود: «که آن در وقتی بود که در میان او و خدا کسی نبود و آن در وقتی بود که خدای از برایش متجلّی و ظاهر می‌شد…» (اسرار توحید، ترجمۀ توحید صدوق، ص ۱۰۵)

۲- از امام صادق علیه‌السلام پرسش شده از بیهوشی که پیغمبر صلّی‌الله علیه و آله را فرامی‌گرفت آیا هنگام فرود آمدن جبرئیل بود؟ فرمود: «نه؛ جبرئیل هر وقت خدمت پیامبر صلّی‌الله علیه و آله می‌آمد وارد نمی‌شد تا اجازه می‌گرفت و چون وارد می‌شد چون بنده‌ای پیش او می‌نشست. این بیهوشی آنگاه بود که خدای عزوجل بی‌ترجمان و واسطه با او خطاب می‌کرد…» (کمال‌الدین، ترجمۀ کمره‌ای، ج ۱، ص ۱۷۷)

۳- حضرت حسن بن علی علیه‌السلام فرموده که: «همانا خدای تعالی غل و زنجیرها را در گردن اهل جهنّم قرار نداده که آنان را عاجز و ناتوان کند بلکه برای این است که هرگاه شعلۀ آتش خاموش گردد آنان را در ته جهنّم اندازد.» بعد از این گفتار حضرت مجتبی علیه‌السلام بی‌هوش گردید… (ارشاد القلوب، ترجمۀ رضایی، ج ۱، ص ۹۰)

۴- روایت شده از امام جعفر صادق علیه‌السلام که در بعضی ایام به نماز قیام نموده بودند ناگاه در اثناء نماز از هوش رفتند و چون به هوش آمدند جماعتی از سبب بیهوشی ایشان پرسیدند، در جواب فرمودند: که من تکرار این آیۀ کریمه (إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ) می‌کردم تا آنکه آن را از قائلش شنیدم. (منهاج النجاح فی ترجمة مفتاح الفلاح، ص ۴۴۹)

۵- امام صادق علیه‌السلام فرمود: مردی که نامش همام و خداپرست و عابد و ریاضت‌کش بود در برابر امیرالمؤمنین علیه‌السلام که سخنرانی می‌فرمود برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین! اوصاف مؤمن را برای ما آن‌طور بیان کن که گویا در برابر چشم ماست و به او می‌نگریم… (امام هم اوصاف را بیان فرمودند) راوی گوید: همام فریادی کشید و بی‌هوش بیفتاد – (و در بعضی روایات دیگر مردن همام را نیز متضمن است) – (اصول کافی، ترجمۀ مصطفوی، ج ۳، ص ۳۲۱ الی ۳۲۵)

۶- امام موسی کاظم علیه‌السلام فرمود: …به‌درستی که حضرت علی بن الحسین علیه‌السلام هنگامی‌که قرآن می‌خواند. چه‌بسا بود که گذرنده‌ای به آن حضرت می‌گذشت و از خوشی آوازش غش می‌کرد و بی‌هوش می‌شد؛ و به‌درستی که امام اگر چیزی از آن را اظهار کند، مردمان باب تحمّل آن را ندارند، به جهت خوشی آن. (تحفةالاولیاء، ترجمۀ اصول کافی، ج ۴ ص ۶۴۱)

۷- رسول خدا صلّی‌الله علیه و آله می‌فرماید: «به بزرگی عرش نگریستم و روحم طیران کرد و حالت غش بر من عارض شد پس الهام شدم به این‌که بگویم: «سُبْحانَ رَبِّی العَظِیمِ وَبِحَمْدِهِ» به خاطر آن عظمتی که دیده بودم…» (علل الشرائع، ترجمه ذهنی تهرانی، ج ۲، ص ۴۵)

۸- از امام صادق علیه‌السلام روایت شده که مردی بیابانی از یوسف علیه‌السلام مواد غذایی خرید. یوسف به او گفت: وقتی‌که از فلان جا می‌گذری، ندا کن: ای یعقوب! ای یعقوب! مردی زیبا نزد تو می‌آید به او بگو: من در مصر مردی را دیدم که به تو سلام می‌رساند و می‌گفت: امانت تو نزد خدا محفوظ است و ضایع نمی‌شود. وقتی آن مرد این سخن را به یعقوب رساند، یعقوب غش کرد و افتاد… . (جلوه‌های اعجاز معصومین علیهم‌السلام، ص ۶۴۰)

۹- امام حسن علیه‌السلام فرمود: «…هرگاه (پدرم) دو سجدۀ شکر به‌جا می‌آورد در حال سجده غش می‌کرد از خوف خدای تعالی…» (ارشاد القلوب، ترجمۀ رضایی، ج ۱، ص ۲۵۳)

۱۰- …زمانی که بلال گفت: «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ ٱللَّٰهِ» فاطمه علیهاالسلام صیحه‌ای زد و با صورت خود سقوط و غش کرد. (زندگانی حضرت زهرا علیهاالسلام، ترجمۀ ج ۴۳ بحارالانوار، ترجمۀ روحانی، ص ۵۷۷)

۴- نکته‌ها:

* بیهوشی مقام طمس است که عبارت است از فناء احکام بشریت و انتفاء صفات امکانیت.

رسم این وادی فراموشی بود

گنگی و کری و بیهوشی بود (مرآت عشاق)

* رتبت در آدمی دانش است؛ زیرا دانش صفت خداست… و مقصود از دانش که آدمی را مفید است و از آن برخوردار می‌شود، معرفت خداست… و در تقریر آنکه حاصل دانش، دیدار خداست که هوش آدمی را بی‌هوش می‌کند. در حقیقت چون بنگری خود هوش آن بیهوشی است، بیهوشی از لذت است. (۱)

* ربیع یک روز به همراه ابن مسعود به بازار آهنگران رفت. چون نظرش به کوره‌های آهنگران افتاد که آن‌ها را می‌دمیدند… . بی‌هوش به زمین افتاد… و درنتیجه پنج نماز از او قضا شد. ابن مسعود پیوسته بر بالای سر او بود و می‌گفت: به خدا سوگند این معنای خوف است. (۳)

* هرگاه معرفت نسبت به خدا کامل شود خوف و سوزش دل بزرگ می‌شود و آثار آن در تن و اعضاء و صفات نفوذ می‌یابد؛ اما در تن موجب لاغری و زردی چهره و بیهوشی و نعره و گریه می‌شود.

* روایت شده در هنگامی‌که پروردگار با موسی علیه‌السلام سخن گفت تا مدت درازی موسی سخن کسی را نمی‌شنید جز این‌که حالت بیهوشی به او دست می‌داد. (۴)

* در کتاب کافی از امام محمدباقر علیه‌السلام روایت کرده که: شخصی گفت به آن حضرت که قومی هستند که هرگاه چیزی از قرآن مذکور می‌شود یا به آن حدیث می‌کنند، یکی از ایشان بی‌هوش می‌افتد به حدی که می‌بینیم که اگر دست‌ها یا پاهایش را ببرند باخبر نمی‌شود از آن، پس آن حضرت فرمود: سبحان‌الله آن از شیطان است، به این قسم، چیزی مدح کرده نشده، نیست آنچه پسندیده است، مگر نرم شدن و رقّت دل و ریختن اشک و ترس خدای.

بلی، اگر چنین حالتی بی‌اختیار از کسی سر زند، معذور خواهد بود. چنان‌که از امام جعفر صادق علیه‌السلام نقل کرده‌اند که آن حضرت را در اثنای تلاوت قرآن بیهوشی دست داد و از همام نقل کرده‌اند که چون صفت متّقیان را از امام متّقیان شنید بی‌هوش شد و در آن بیهوشی وفات یافت؛ اما این حالت بسیار بسیار نادر می‌باشد و همه‌کس را میسّر نیست. (۶)

* آری خوشه‌چینان حضرت مصطفی صلّی‌الله علیه و آله که از خرمن ما زاغ البصر و ما طغی دانه‌ای چند یافته‌اند و در مشاهدۀ غیرت محبوب حقیقی موی شکافته، از فکر بهشت و دوزخ رسته‌اند و تکلیف وجود در عشق دوست پیوسته و از مستی جامی که در حالت الست چشیده به خمخانۀ عالم بیهوشی و مستی رسیده‌اند.

* خلایق را بیهوشی در شب دست دهد (بر اثر خواب) و در روز به هوش باز آیند، زیرا که شب و روز خلایق، همین شب و روز متعارف باشد. ولی شب و روز حواس و عقول عاشقان، غیر این روز و شب آن‌ها بود و بیهوشی آنان متعارف نیست.

آدمی را از دو حال گریز نیست و آن بیهوشی اوست یا هوش. اگر بی‌هوش، چون الف هیچ ندارد و اگر عقل و هوشی دارد، با هر خیال در جنگ است و دایرۀ عافیت مراد تنگ. (۸)

مراد از «دم» عشق و محبّت است که هوش آدم و سایر ذرات او از پرتوی آن دم از خود بی‌هوش شد که حمل بار امانت بر ذمه خویش بست که اگر ایشان را هوس بودی، این‌چنین بار گران را کی قبول نمودی؟! (۹)

کنایت از آن بیهوشی و بی‌خودی است.

مراد از صوت، صوت عشق است، نه صوت بلال، چراکه حضرت بلال در شب تعریس توفیق بانگ نماز صبح نیافته بود. (۱۰)

* از بیهوشی‌های عمومی، زمان سکرات موت است که بیهوشی مرگ، مردمان را فراگیرد و در آن وقت ضرر زیادتی دوستی امور دنیویه و کمی دوستی خدا و رسول صلّی‌الله علیه و آله معلوم خواهد شد و آنچه به آن معتاد شده و الفت گرفته به نظر او می‌آید.

بیهوشی که به سبب استیلای شراب و درد غلبه کردن یکی بر دیگری در جان می‌خوار پیدا می‌شود و بعد از آشتی آن شراب و درد و بعد از رفع آن استیلا جان مست باهوش می‌گردد؛ یعنی چون آن مست شراب از بی‌خودی به خود آمد، مطرب را بیدار کرد. (۱۱)

* اینکه فرموده است: …لَا تَقْرَبُوا الصَّلَاةَ وَأَنتُمْ سُكَارَىٰ حَتَّىٰ تَعْلَمُوا مَا تَقُولُونَ…: در حالت بیهوشی و مستی، نزدیک نماز مشوید تا بفهمید چه می‌گویید. (نساء: ۴۳) و رسیده است که: مراد، بیهوشی و مستی محبّت دنیا با هموم و غموم دنیایی است.

* اهل بهشت بعد از قرآن خواندن در بهشت استدعای استماع کلام پروردگار را می‌نمایند، تفضّل می‌شود و از لذّت استماع، مدت‌های مدیدی بی‌هوش می‌شوند و بعد که به هوش آیند، استدعای زیارت جمال حضرت جمیل تعالی را می‌نمایند؛ نوری تجلّی می‌نماید که از تجلّی آن نور بی‌هوش می‌افتند. آن مقدار در آن بیهوشی می‌مانند که حورالعین شکایت می‌نمایند و در فقره دیگری از همین حدیث در ثواب آن‌ها که زبان‌هایشان را از فضول کلام و بطن‌هایشان را از فضول طعام حفظ کرده‌اند، می‌فرماید: نظر می‌کنم به‌سوی آنان در هر روز هفتاد مرتبه و در هر مرتبه‌ای که به سویشان نظر نمودم با آنان تکلم می‌نمایم. [البته لقای حضرت حق، مثل لقای ممکن نیست و رؤیت او با چشم نیست بلکه رؤیت قلبی هم منزه از کیفیت رؤیت متخیلات، رؤیت عقلیه هم منزّه از کیفیت رؤیت معقولات است.

چنانچه در دعای صحیفۀ علویّه علیه‌السلام آمده: و تمثل فی القلوب بغیر مثال تحده الأوهام أو تدرکه الاحلام: خدا در دل‌ها به‌طور تمثّل جای می‌گیرد، بدون شکل و صورتی که اندیشه‌های وهمیه او را محدود کند و بدون آنکه افکار عقلیه بتواند به او دست یابد.]

در آیۀ ۱۴۳ سورۀ اعراف آمده که: و هنگامی‌که آمد موسی برای میعاد ما در وقت معین و پروردگارش با وی سخن گفت، گفت: ای پروردگار من! به من نشان بده تا به‌سوی تو نظر کنم! پروردگار گفت: تو مرا نخواهی دید. ولیکن نظری به کوه بیفکن، پس اگر در سر جای خودش مستقر بماند پس به‌زودی تو مرا خواهی دید و چون پروردگارش بر کوه جلوه نمود آن کوه را خرد ساخت و موسی مدهوش بر زمین افتاد. چون موسی از بیهوشی افاقه یافت، گفت: خداوندا! تو پاک و منزّه هستی، من به‌سوی تو توبه آوردم و من اولین مؤمن می‌باشم.

و حقیقت سخن آن است که تمنّای حضرت موسی مشاهده ذات احدیت را، در عالم معنی بوده و آن کوه که به چشم حضرت موسی می‌نمود و حضرت حق بر آن تجلّی فرمود، هستی موسی بود که متمثّل به صورت آن کوه گشته بود، و حضرت موسی به صورت کوه می‌دید و از این جهت پاره‌پاره گشتن کوه سبب بیهوشی و فنای آن حضرت شد. چون مقتضای تجلّی ذاتی، نیستی و فنای مظاهر باشد. پس حضرت موسی و دیگران را دیدن ذات حق میسر نباشد و حکم لن‌ترانی مطلق باشد. امّا در تنزّل ذات به‌مراتب اسماء و صفات، مشاهده آن حضرت میسر است و به‌صورت شجره وادی ایمن بر موسی تجلّی فرمود و با موسی از پس پرده اسماء و صفات سخن گفت: که «وَلَمَّا جَاءَ مُوسَىٰ لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ…» (اعراف: ۱۴۳). از این سخنان معلوم می‌شود که کسانی که گفته‌اند خدا را نمی‌توان دید، از وجهی راست گفته‌اند یعنی من حیث الذات؛ و آن‌ها که می‌گویند که می‌توان دید هم راست می‌گویند یعنی من حیث الاسماء و الصفات.

لٰا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ… (انعام: ۱۰۳) – … فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا (کهف: ۱۱۰) – وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ ۝ إِلَىٰ رَبِّهَا نَاظِرَةٌ (قیامت: ۲۲ و ۲۳)

بدان که سلوک و ریاضات و تصفیه، به‌واسطۀ آن است که مستعد جذبۀ الهی شوند و الّا هیچ‌کس را به عمل، وصول به آن حضرت ممکن نیست فلهذا فرمود که: جَذبَهٌ مِن جَذَباتِ الحَقِ تُوازی عَمَلَ الثَّقَلَین: یک جذبه از جذبه‌های حق، مساوی و موازی با عمل جنّ و انس می‌باشد (که نجم الدین رازی در مرصادالعباد، در یک موضع این مطلب را به پیغمبر استناد داده است)، چون رهبر سالک گردد، از گدایی و تقیّد و محجوبی که او را بود (به برکت آن جذبه) به سلطنت وصول حقیقی که در ضمن فناء تجلّی ذاتی مندرج است برسد و به یک دم و یک ساعت کوه هستی را که نسبت به او سدّ سکندر می‌نمود و از آن تجاوز میسر نداشت و به‌واسطۀ آن گرفتار محنت هجران بود، دست عطای پادشاهانه گشوده به کاهی دهد، یعنی هیچ وزن و مقدارش ننهد و از مرتبۀ محبّی به مقام محبوبی رسد.

* بسیاری از افرادی که از عالم مثال و برزخ هم در آستانۀ عبور به عالم نفس هستند، آنان گذران زمان را اجمالاً ادراک می‌کنند ولی بسیار سریع و تند، مانند کسی که به خواب می‌رود، به‌تدریج حرکت زمانی را بسیار کوتاه ادراک می‌کند و مقدار ساعات خواب را نمی‌فهمد و یا انسانی که بی‌هوش می‌شود یا غش می‌کند و در نتیجه مشاعر او از ادراک طی زمان می‌ایستد، ابداً درازای مدت بیهوشی و غش را نمی‌داند و ممکن است که ماه‌ها و سال‌ها بی‌هوش باشد و این مدت طولانی حتی برای آنان به‌اندازه یک دقیقه هم نمود نکرده باشد.

مثل آن مرد عرب که می‌گفت: من در آن اوقاتی که در عوالم تحیّر به سر می‌بردم، یک ماه بلکه بیشتر از آن از ما گذشت که من نه خودم و نه عیالم هیچ قوت لا یموتی [هیچ‌چیز مختصر از غذا و طعام برای ادامه زندگی] نداشتیم و ابداً این گذشت زمان را حس نکردیم و خود و تمام فرزندانم و عیالم در حالت عادی و سرور بودیم و عیالاتم از این گذشت زمان ابداً مطّلع نشدند و تا به حال هم من به آن‌ها نگفته‌ام.

داستان حضرت ارمیا که از پیامبران بود و خداوند او و خرش را میرانید و بعد از یک‌صد سال زنده کرد و چون از او سؤال کرد که: چقدر درنگ تو طول کشیده است؟ گفت: یک روز یا مقداری از یک روز. خداوند به او خطاب فرمود: بلکه صدسال طول کشیده است. یا داستان اصحاب کهف که چون خداوند آنان را به خواب برد و خواب آنان سیصد سال شمسی که سیصد و نه سال قمری است طول کشید، چون آن‌ها را بیدار نمود، بعضی از آنان به بعضی دیگر گفتند: چقدر درنگ ما در اینجا طول کشیده است؟ آنان در پاسخ گفتند: یک روز یا مقداری از یک روز درحالی‌که خداوند می‌دانست چقدر طول کشیده است. (کهف: ۱۹) و یا افرادی که در برزخ رفته‌اند، مقدار کشش زمان را در آن عالم به علّت تجرّد برزخی و عبور از عالم طبع، گر چه مجرم و گنه‌کار بوده‌اند، ادراک نکرده‌اند و نمونه‌های دیگر در سورۀ طه آیات ۱۰۳ و ۱۰۴؛ مؤمنون آیات ۱۱۱ تا ۱۱۴؛ روم آیات ۵۵ و ۵۶؛ یونس آیۀ ۴۵؛ احقاف آیۀ ۳۵ و نازعات آیۀ ۴۶ بیان شده است.

* و نیز بعضی از پیامبران الهی و اولیاء خدا از هیبت و عظمت و جلالش چنان متأثّر می‌شدند به کیفیتی که غیر خدا را بالمرّه فراموش می‌نمودند و از ماسوی الله هر چیز را فراموش می‌کردند، حتی از بدن خود نیز غافل می‌شدند؛ و از این قبیل است آن حالت خاصی که امیرالمؤمنین علیه‌السلام در نماز داشتند که تیر را از پای آن حضرت در حال نماز درآوردند و ابداً آن حضرت متأثر نشدند؛ و نیز از این قبیل است آن حالات بیهوشی که بر آن حضرت رخ می‌داد به‌طوری‌که چنین می‌پنداشتند که مرده است. (۱۲) و در روایت است که ولی خدا را به موقف آورند، خداوند تعداد بسیاری از حوریه‌ها را که برای او آفریده است برای او مهیا و آماده سازد. حوریه‌ها که سال‌های متمادی در انتظار این ولی خدا بوده و نسبت به او عشق می‌ورزیدند، خوشحال می‌شوند که اینک به وصال محبوب و معشوقشان رسیدند؛ در این حال ناگهان ولی خدا چنان مستغرق انوار حضرت حقّ می‌شود که غیر او را به‌کلی فراموش می‌کند. حوریه‌ها چنین گمان می‌کنند که این ولی خدا به خواب رفته است. در اطراف بدن او جمع می‌شوند و پیوسته با او انس می‌گیرند تا شاید از خواب بیدار شود و می‌گویند: ای پروردگار ما، این محبوب ما را بیدار کن که ما در فراق او اندوهناکیم. خداوند به ولی خود امر به نزول می‌کند، و این مؤمن پس از هشتاد سال که غرق انوار خدا بوده است، به حال می‌آید و بیدار می‌شود و می‌نشیند. حوران بهشتی همه غرق در شادی و مسرّت مبتهجانه می‌پندارند که اینک با محبوب و معشوقشان انس می‌گیرند و گفت‌وشنود می‌نمایند؛ که ناگاه ولی خدا به درگاه حضرت احدیت عرضه می‌دارد: ای پروردگار من! چقدر زود مرا از حرم و حریمت نازل فرمودی؟! به‌مجرد این کلام، دوباره ولی خدا به حرم خدا برمی‌گردد و مستغرق انوار جمال و جلال او می‌شود. (۱۳)

* ابو عمرو بن العلاء روزی آمد تا برای مردم نماز گزارد (امامت کند) او پیش نمازی نمی‌کرد و آن روز مجبور شده بود. پس مردم را گفت: راست بایستید، پس غش کرد و تا فردا به هوش نیامد.

چون از وی پرسیدند، گفت: هنگامی‌که به مردم گفتم راست بایستید، از خدا به دل من الهام شد آیا خود تو کنون برای من راست ایستاده‌ای که به مردم دستور راست ایستادن می‌دهی؟! (۱۴)

* گاهی کسی بر اثر شنیدن موعظه و از ترس، قوایش ضعیف می‌شود و یا حالتی سخت به او دست می‌دهد، در نتیجه می‌افتد و بی‌هوش می‌شود، پس به زحمت داد می‌زند تا نشان دهد که بر اثر غش کردن افتاده است؛ و گاه افتادن و بی‌هوش شدنش در آغاز کار واقعیت دارد ولی زود به هوش می‌آید، اما بی‌تابی می‌کند که نگویند بی‌هوشی او دوام ندارد و مانند برق جهنده‌ای است، پس به ناله ادامه می‌دهد تا دوام حالت بی‌هوشی خود را نشان دهد و نیز گاه پس از ضعف به هوش می‌آید ولی ضعف او زود برطرف می‌شود و بی‌تابی می‌کند تا نگویند بی‌هوشی او ساختگی است و اگر واقعی بود ضعف او ادامه می‌یافت و این‌ها همه از مکر شیطان و تحریکات نفس می‌باشد.

* زن‌های مصری در خور استعداد و توان آن‌ها نبود که جمال یوسفی را تحمّل کنند و همین‌که نظرشان بر یوسف افتاد دلباخته شده و دست‌های خود را به‌جای ترنج بریدند و گفتند: حاشَ لِله! این بشر نیست، نیست او مگر فرشته‌ای بزرگوار و عالی‌رتبه (یوسف: ۳۱) اگر جمال مُلکی هوش را از سر برباید، جمال ملکوتی چه می‌کند؟

* باده، هوش آدمی را می‌برد و قطره‌ای از محبّت الهی اگر به ما بخورانند از خود بیخود و بی‌هوش می‌شویم. مثلاً شهدای کربلا بر اثر محو شدن در امام حسین علیه‌السلام، درد جسمشان را احساس نمی‌کردند و یا امام علی علیه‌السلام که در نماز بود، تیر را کشیدند دردی احساس نمی‌کرد، چراکه این توجه است که درد می‌آورد وقتی توجّه‌مان به خودمان باشد باید درد بکشیم اما وقتی توجّه‌مان به خدا باشد دیگر مشکلی نداریم. در بیمارستان هم وقتی انسان را بی‌هوش می‌کنند در اصل شما را بی‌هوش نمی‌کنند بلکه بی‌هوشی شما را بیدار می‌کنند، پس بی‌هوشی در ما وجود دارد و وقتی حواس را از این طرف پرت می‌کنند او بیدار می‌شود.

* وقتی آتش عشق، شعله‌اش به اعضای شخص عاشق برسد به‌تدریج اندرون عاشق را می‌سوزاند و پاک و صافی می‌گرداند تا دل عاشق چنان نازک و لطیف می‌شود که تحمّل دیدار معشوق نمی‌تواند کرد از غایت نازکی و لطافت و هر آن احتمال می‌رود که به تجلّی معشوق، بی‌هوش و نیست گردد.

اگر حضرت حق، شراب توفیق و عنایت خود را نسبت به بنده‌ای بیشتر کند، قوت تجلّی و قدرت عنایت حق، آوند تن را در هم شکند. [ابریق: ظرف سفالین برای شراب، آبدستان]

شکستن ابریق: بر یک منظور، آنکه ابریق را خمرۀ شراب فرض کنیم، با این تقدیر اشاره بیت به این است که: گاهی شراب درون خمره به قدری تند و گرم می‌شود که خمره را می‌شکند. همین‌طور وقتی شراب جذبه و عنایت الهی نسبت به بنده‌ای فزونی گیرد. جسم تاب این جذبه را ندارد و دچار ضعف و نزاری می‌شود و فرو می‌افتد چنان‌که حضرت رسول صلّی‌الله علیه و آله در هنگام نزول وحی، تن مبارکشان دچار ضعف می‌شد و حتی مرکوب آن حضرت نیز از حرکت بازمی‌ایستاد.

مولانا گوید که اصحاب کهف از آن شراب الهی نوشیدند و سیصد و نه سال مدهوش شدند.

* در روایت قدسی آمده است: اگر آنان که به من پشت کرده‌اند چگونگی شوق مرا نسبت به خود می‌دانستند، از شدت شوق به‌سوی من جان می‌سپردند. (۱۵)

* باید که از مسائل غیر ضروری دنیا بی‌هوش شد و وقتی بدن را بیهوشی دست داد، روح را در مشاهدۀ حق، استغراق بیشتر می‌شود و آن وقت است که اسراری هویدا می‌شود و می‌توان محرم اسرار بی‌هوشان دنیوی (اولیاء الهی) شد.

* گوید: استاد ما مریض شد نه دوائی بر درد او شناختیم و نه علت آن را یافتیم. طبیب حاذقی را به ما معرفی کردند و ما بول او را در شیشه‌ای به آن طبیب نشان دادیم. چون آن را دید با تأمّل در آن می‌نگریست. آنگاه مرا گفت: چنین می‌فهمم که بول عاشقی است. جنید گوید: گویی مرا برقی زد، بی‌هوش شدم و شیشه از دستم بیفتاد. پس از آن نزد سری (ره) برگشتم و داستان را به او گفتم. تبسمی کرده، گفت: خدایش بکشد چه بینشی دارد. گفتم: ای استاد، آیا محبّت از بول آشکار شود؟ گفت: بله؛ و یک‌بار نیز سری (ره) گفت: اگر خواهم گویم چیزی جز دوستی او پوست روی استخوانم نخشکانده و بدن مرا آب نکرده است، آنگاه بی‌هوش گشت و این بیهوشی نشانگر آن است که اظهار این سخن هنگام غلبۀ وجد بوده است. (۱۶)

* کسی که بی‌هوش می‌شود، حکم ندارد، فانی می‌شود. خدای متعال بر حضرت موسی تجلّی کرد و او بی‌هوش شد و بعد هم که از میقات بازگشت با کسی صحبت نمی‌کرد و آب و غذا نمی‌خورد و نمی‌خوابید… و این مقامی است که برای عارف هم ممکن است تجلّی شود و سالک جذبه‌ای پیدا می‌کند که از خود بیخود می‌شود مثل کسی که مست و بی‌هوش است.

* نخست، نعلین ز پای بر کن سپس قدم نه به طور أیمَن

که در فضایش ز صیحة لَن فتاده بی‌هوش، هزار موسی (۱۷)

۱) انتها نامه، ص ۲۴۰

۲) انتها نامه، ص ۲۴۱

۳) راه روشن، ج ۱، ص ۶۱۵

۴) راه روشن، ج ۸، ص ۱۰۱، ترجمه محجة البیضا

۵) فیض کاشانی، ج ۲، ص ۸۴۵

۶) سراج السالکین، ص ۷۷

۷) انتها نامه، ص ۹۴

۸) مکاشفات رضوی، ص ۷۶۷

۹) شرح مثنوی (نعیم)، ص ۳۹

۱۰) شرح مثنوی (نعیم)، ص ۳۹

۱۱) شرح مثنوی (نعیم)، ص ۳۳۵

۱۲) اسرار الصلاة، ص ۱۹۸

۱۳) معاد شناسی، ج ۸، ص ۲۸۳ و ۲۸۴

۱۴) شرح التعرف، ج ۵، ص ۲۱۱۳

۱۵) تذکرة المتقین، ص ۱۱۰

۱۶) عرفان و عارف نمایان، ص ۱۰۶ و ۱۰۷

۱۷) دیوان نیّر تبریزی در توسّل به امام رضا علیه‌السلام