دُرّ نجف

میناگر دل

مکتوب اول

مکتوب اول

۱- حاج مستور شیرازی

حضرت استاد فرمودند: حاج مستور شیرازی آدم سوخته و راه رفته‌ای بود. به مولا امیرالمؤمنین علیه‌السلام محبت زائدالوصفی داشت. اذان سحرگاه او در مأذنه حرم حضرت علی علیه‌السلام ترک نمی‌شد. من شیفته اذان گفتن او بودم و از حسن صوت و حزنی که در صدایش بود لذت می‌بردم.

تا هنگامی که در کوفه اقامت داشت هر سال به مناسبت عید غدیر جشن بسیار مفصّلی ترتیب می‌داد و از محبان امیرالمؤمنین علیه‌السلام به نحو شایسته‌ای پذیرایی می‌کرد.

یکی از سال‌ها چند روز به عید غدیر مانده به منزل مسکونی من در نجف آمد و با اصرار از من خواست تا در جشن او شرکت کنم و قبول کردم.

بعد از نماز مغرب و عشا شب موعود کسی را برای بردنم به کوفه، فرستاد. جلسه اختصاصی بود و اغلب افراد سالخورده و سلوک الی الله کرده و از محبت علی علیه‌السلام نصیب وافری داشتند. جلسه تا سحرگاه ادامه داشت. با این که، ده‌ها سال از آن ماجرا می‌گذرد هنوز مزهٔ آن شب را در زیر زبانم مزمزه می‌کنم. در ساعت پایانی نزدیک اذان صبح اضطراب درونی مرا افزون می‌شد که توفیق نماز صبح در حرم حضرت امیر علیه‌السلام از دستم می‌رود و دوست نداشتم روز، نگاه کنجکاو مردم به من بیفتد.

یک مرتبه حاج مستور با طمأنینه خاصی آهسته در گوشم گفت: نگران نباش نماز به موقع در نجف خواهید خواند گفتم: فاصله کوفه تا نجف (حدود ۷ کیلومتر) را چه کنم؟

فرمود: برای اهلش نشد ندارد سپس جوانی را صدا کرد و آهسته در گوش او چیزی گفت، بعد از او خواست تا مرا همراهی کند. پس از خداحافظی بعد معلوم شد او از شاگردان زبده حاج مستور است – از خانه بیرون شدیم و جوان هم به ذکر قلبی مشغول بود و هم با من صحبت می‌کرد. فهمیدم آدم راه‌رفته‌ای است.

چند دقیقه از همراهی او نمی‌گذشت که صدای پیش خوانی اذان صبح را از مناره به گوش خود شنیدم. پیش خود گفتم نکند از تلقینات نفس است که آن جوان گفت: عجب لحن دل‌نشینی دارد. روح انسان را تا ملکوت پرواز می‌دهد، این طور نیست آقا!

بعد خانهٔ ما را نشان داد و گفت: خدا را شکر که به موقع رسیدیم، قربان مولا علی علیه‌السلام بروم که دوستان خود را شرمنده نمی‌کند، التماس دعا دارم و من در عالمی از حیرت فرو رفتم.

نماز را در حرم با لذّتی خواندم که هنوز فراموشم نشده است

استاد فرمودند: چون حوزهٔ نجف مراودهٔ عالمان دینی با عارفان و کسانی که از نظر صورت و لباس ظاهری در سلاسل بودن ناخوشایند بود، حاج مستور از شرکت در نماز جماعتم پرهیز می‌کرد و می‌فرمود دلم نمی‌خواهد که ارادت من اسباب زحمت شما را فراهم کند و لذا غالباً شب‌ها از من دیدن می‌کرد تا کسی متوجه مراوده او با من نگردد.

۲- حاج علی‌اکبر کاشانی

دربارهٔ مرحوم حاج علی‌اکبر کاشانی که از شاگردان حاج مستور شیرازی بود فرمود: «او خلیق و کریم النفس و وارسته و راه رفته بود و در ضمیر خوانی ید طولایی داشت.» او با این که سال‌ها به بیماری مزمن آسم مبتلا بود و قادر نبود در رختخواب استراحت کند ولی هرگز از این بابت گلایه و شکوه‌ای نداشت و تحمل آگاهانه همین ریاضت اجباری او را آبدیده‌تر کرده بود.

۳- چشم برزخی

جناب استاد فرمودند: در نجف به خاطر حشر و نشر با اولیاء و مجاهدات، چشم برزخی‌ام باز می‌شد و افراد سرشناس صورت‌های ناخوشایندی داشتند و این مسئله آزارم می‌داد.

ولی افرادی که مطرح نبودند و معروفیتی نداشتند، چهره برزخی‌شان بسیار زیبا بود. کم‌کم این دیدن‌ها سبب شد توجهی به افراد نکنم و سرم به پایین باشد. روزی به خودم گفتم گرچه یقین قلبی بیشتر پیدا می‌کنم، اما نسبت به افراد حالت بدگمانی پیدا کردم و شاید طرف بعد توبه و استغفار کند درحالی‌که من آن‌ها را قبلاً به‌صورت ناپسند برزخی دیده‌ام.

پس در پی چاره‌جویی بودم تا یکی از عارفان وارسته که در یکی از شهرهای هند سکونت داشت به قصد زیارت حضرت امیر علیه‌السلام به نجف آمده؛ و هر وقت که می‌آمد در ایام مخصوص و مدتی می‌ماند بعد به هند می‌رفت.

روزی او به دیدارم آمد و در همان نگاه اول فرمود به دست آوردن چشم برزخی خیلی دشوار و از دست دادن آن بسیار آسان است.

گفتم: طاقت ادامهٔ این وضع را ندارم. فرمود: امروز به قصابی محل مراجعه کن و گوشت گوساله بخر و در حیاط خانه و در فضای باز آن را بروی آتش کباب کن و بعد میل نما، مشکل تو حل می‌شود.

طبق دستور انجام دادم و با خوردن اولین لقمه چشم برزخی‌ام بسته شد و حالت عادی را پیدا کردم (نگارنده احتمال می‌دهد که او سید افضل حسین هندی باشد که در کتاب روح و ریحان ص ۴۱ از او یادی کردیم).

۴- شش تابوت

جناب استاد روزی در حیاط خانه (استیجاری در کوچه آبشار) نشسته بودند و با حالتی حیرت‌انگیز ذکر «لاحول ولا قوه الا بالله» را زمزمه می‌کردند. گاهی نگاهی به آسمان می‌انداختند و گاه آهی می‌کشیدند و سر در گریبان فرو می‌بردند.

سؤال شد: آیا مسئله‌ای پیش آمده است؟ فرمود: ساعتی پیش که سرگرم گفتن ذکری بودم، ناگهان نظرم به آسمان معطوف شد. صحنه‌ای بسیار تکان دهنده دیدم که در آسمان شش تابوت را فرشتگان طواف می‌دهند.

به ذهنم رسید اینان که در تابوت‌اند، چه کسانی هستند. آن‌ها را از آسمان به زمین حرکت و در جلوی همین تخت، تابوت‌ها را کنار هم قرار دادند.

پس پارچه‌های سبزی را که بر روی تابوت‌ها بود کنار زده شد و دیدم کفن‌های آنان به خون رنگین است و تمام آنان روحانی و سالخورده‌اند و صورت و محاسنشان غرق خون است. بر حیرتم افزوده شده که اینان به چه علّت کشته شده‌اند.

پس یکی پس از دیگری به صحبت در آمدند و این طور خود را معرفی کردند: قاضی طباطبایی تبریزی، مدنی تبریزی، دستغیب شیرازی، صدوقی یزدی و اشرفی اصفهانی و نام نفر ششم از یاد ناقل رفت. آن وقت مرحوم قاضی طباطبایی و مدنی امام‌جمعه تبریز شهید شده بودند و بقیه در قید حیات بودند.

۵- عنایات امام حسین علیه‌السلام

هنگامی‌که حال مزاجی جناب استاد خوب بود و کسالتی نداشتند و تازه به ایران آمده بودند، وقتی توجه می‌کردند حالات زندگان و مردگان را ادراک می‌کردند. بنده جلسهٔ اولی که به حضور آیه الله کشمیری رسیدم و کسی در آن مجلس از علمیت مرحوم پدرم نزد ایشان تعریف کرد، فرمودند: ایشان پرهیزگار هم بودند و موردعنایت امام حسین علیه‌السلام قرار دارند. بعد بعضی از خصیصه‌های پدرم را گفتند؛ انگار سال‌ها با پدرم معاشرت داشتند.

پرسیدند: رابطه ایشان با امام حسین علیه‌السلام چگونه بود. عرض کردم: از چهارده‌سالگی زیارت عاشورا می‌خواندند. فرمود: اهتمام در طول این مدت به زیارت عاشورا نشانه ارادت به امام حسین علیه‌السلام و در برزخ از این رابطه به نحو احسن برخوردارند.

۶- غروی اصفهانی (کمپانی)

جناب استاد در وصف مرحوم آیة الله شیخ محمدحسین غروی اصفهانی معروف به کمپانی فرمودند: صرف نظر از مقام علمی، در شیوهٔ اخلاقی و عملی سرآمد بود. من شاهد بودم که او هر روز به هنگام اذان صبح به حرم حضرت امیر علیه‌السلام شرفیاب و پس از ادای نماز متواضعانه رو به روی ضریح می‌ایستادند و سوره مبارکه قدر را «هزار مرتبه» می‌خواندند و اشک از چشمانش جاری و خطاب به حضرت این بیت را زمزمه می‌کردند:

گرچه سیه رو شدم، غلام تو هستم***خواجه مگر بنده سیاه ندارد

امثال این‌ها که به خواندن ذکر و سوره‌هایی مداومت دارند به طی اللسان نائل می‌آیند و در فاصله کوتاهی که ساعت‌ها وقت می‌گیرد می‌خواندند و مانع مشغله‌های علمی آن‌ها نمی‌شد.

۷- قبض طولانی

حضرت استاد وقتی از نجف به قم آمدند در کوچه آبشار خانه‌ای اجاره‌ای گرفتند و حال بسط داشتند و مزاج جسمانی‌شان معتدل بود چون بزرگی هدیه‌ای دادند و ایشان در خیابان صفائیه خانه خریدند، بعد از مدتی نه‌چندان طولانی سکته کردند و سکوت و قبض همراه ایشان شد.

عرض شده مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی گوید: هرچه ایام قبض به درازا بکشد، ایام بسط روحی هم بهمان اندازه طولانی خواهد بود، شاید قبض شما دنباله‌اش بسط دامنه‌دار باشد.

فرمودند: در مورد قبض طولانی به دنبالش بسط طولانی، چه عرض کنم؟ دعا می‌کنم انشاالله همین‌طور شود که گفتند. (دربارهٔ این گفته استاد که «چه عرض کنم» همان شد که تا آخر عمر مبارکش در سکوت و قبض بودند.)

۸- سبک و سنگینی غذا

فرمودند: وقتی‌که انسان طبق دعوت برای صرف ناهار و یا شام به منزل کسی می‌رود اگر غذا را از روی محبت پخته باشند، اشتها را برمی‌انگیزد و هیچ سنگینی ندارد ولی اگر با بی‌میلی و کراهت آن را پخته و آماده کرده باشند، اگر گرسنه باشید رغبتی در خوردن آن غذا نمی‌بینید. اگر شرم حضور مانع نبود نمی‌خوردید، چه آنکه فوراً آثار آن را در روح و بدن احساس می‌نمایید.

* مکتوب اول کتاب در محضر لاهوتیان جلد دوم صفحات: ۴۵۸، ۳۱۳، ۳۱۴، ۴۵۹، ۳۰۷، ۲۳۵، ۲۲۳، ۳۰۴، ۲۴۰ تألیف آقای محمدعلی مجاهدی (پروانه) انتشارات لاهوت تهران چاپ اول