دُرّ نجف

روح و ریحان

کتمان اسرار

کتمان اسرار

کتمان اسرار و بازگو نکردن مقامات و کرامات از واجبات اهل عرفان است، مگر به عده‌ای خاص الخاص از باب لزوم و قابلیت.

استاد می‌فرمودند: چند نفر نزد مرحوم آقای قاضی می‌آمدند، علامهٔ طباطبائی سؤالی کردند، استاد مطالبی فرمودند که بعد از آن دیگر نیامدند!

می‌فرمود: مطالبی است که هنوز به شما نگفته‌ام تا چه رسد به آنان.

مرحوم آیت‌الله شیخ محمدتقی آملی به آقای قاضی عرض کرد: شما علم ضمیر دارید؟ از چه راهی پیدا کرده‌اید؟ به ما بیاموزید.

فرمود: این از اثرات بین الطلوعین وادی‌السلام است.

می‌فرمودند: آقای قاضی معمولاً بین الطلوعین به وادی‌السلام می‌رفتند چرا که روایت دارد که مردگان در این ساعت یَسمع و یَری و یُخبِر: می‌شنوند و می‌بینند و خبر می‌دهند.»

آقای قاضی پسر خردسالی به نام سید باقر داشتند که به خاطر برق‌گرفتگی وفات یافت و مادرش گریه می‌کرد، ایشان می‌فرمود: روح بچه‌ام الآن پیش من است ولی مادرش گریه می‌کرد (نمی‌توانست. این قضیه را درک کنید) «از آقا سید محمّد حسین قاضی فرزند آقای قاضی به تاریخ ۲۱ رمضان ۱۴۱۸ در منزل جناب استاد شنیدم که پدرم می‌فرمود: پسرم کنارم هست اما نمی‌توانم زن‌ها را تفهیم کنم».

آقای قاضی رفیقش خدا بود و همیشه سفارش به مراقبه می‌کردند. اگر با افرادی همانند آیت‌الله سید جمال گلپایگانی ملاقاتی داشتند، از باب آشنایی بود نه از باب رفاقت سلوکی. او خدایی و ملکوتی بود و اهل زمین نبود. او تمام مکاشفه بود، سجده‌های طولانی داشت و در حق فانی بود، دستورالعمل‌هایش در معرفت نفس و معرفت ربّ بسیار بود. توسل به ساحت مقدس امام زمان را سفارش می‌کرد.

حضرت استاد می‌فرمودند: اواخر عمر، آقای قاضی وقتی آب را می‌دیدند به یاد ابی‌عبدالله علیه‌السلام گریه می‌کردند و آماده برای رفتن بودند و اشاره به روح خود می‌کرد؛ و می‌فرمود: دارد می‌رود!

روز آخر عمر آقای قاضی یک نفر که سال‌ها با ایشان آشنا بود ولی مقام ایشان را نمی‌شناخت، برای عیادت آمده بود، آقا فرمود: نزدیک است راحة الحلقوم شوم.

آن شخص خیال کرده بود آقا شیرینی راحة الحلقوم می‌خواهد، از خانه بیرون رفت و آن را خرید به منزل آقای قاضی آورد، دید ایشان وفات کرده. تازه متوجه شد که منظور ایشان خارج شدن روح از حلقوم و بدن بوده نه شیرینی!

ایشان در روز چهارشنبه ۴ جمادی‌الثانی در سال ۱۳۶۶ در سر ۸۴ سالگی اتفاق افتاد (به نقل از فرزند آقای سید محمّد حسن قاضی در کتاب صفحات من تاریخ الاعلام ۱۳۶۶. ۱۲۸۲ هـ. ق گرچه بعضی‌ها عمر ایشان را ۸۱ سال نوشته‌اند).

فرمودند: موقع غسل جنازهٔ شریفش، لبانش باز و صورتش متبسم بود.

جنازه را آقا سید محمّد طالقانی داماد شیخ محمّد تقی آملی غسل دادند که بعداً خودش در مدینه وفات کرد.

می‌فرمودند: رسم چنین بود که هرگاه اهل علمی وفات می‌یافت، بازار سر راه تشییع‌کنندگان را می‌بستند. از آنجایی که اکثر نجف به خاطر اجدادم مرا می‌شناختند، گفتم دکان‌ها را ببندید. بعد عده‌ای از اهل دانش به من گفتند: برای صوفی دستور تعطیلی بازار را می‌دهی؟!

مجالس فاتحه به خاطر جوّ نجف نسبت به عرفا زیاد گرفته نشد، از طرف بعضی مراجع و شاگردان و خانواده مجلس گرفته شد.

دکان‌داری می‌گفت: آقای قاضی دکانم می‌آمد و گاهی می‌نشست، اما نمی‌دانستم ایشان ملّا و بزرگ است!

فرمود: بعد از وفاتش خواستم بفهمم مقام قاضی چقدر است، در رؤیا دیدم از قبر آقای قاضی تا به آسمان نور کشیده شده است، فهمیدم خیلی مقام والا دارد.

جنازهٔ شریفش را در وادی‌السلام (حقیر به عنایت سبط نبوی، حضرت حسنی در تاریخ سه‌شنبه ۲۸ تیرماه ۱۳۷۹ زیارت نجف اشرف قبر امیرالمؤمنین علیه‌السلام و قبرستان وادی‌السلام و مزار آن عارف بی‌بدیل آقای قاضی که استاد بسیار بهره‌ها از ایشان برده بودند نصیبم شد و الحمدالله علی نعمه کلّها و نورالله روحه و تربته الشریف) دفن کردند و وفاتش بسیار برایم ناگوار و سنگین بود (حضرت آیت‌الله بهجت (قدّس سرّه) فرمودند: شب قبل از وفات آقای قاضی کسی در خواب دید که تابوتی را می‌برند و رویش نوشته بود توفی ولیّ الله «ولی خدا وفات یافت»، فردا دیدند آقای قاضی وفات کرده است).

مستور آقا شیرازی قدّس سرّه: حضرت استاد دربارهٔ ایشان می‌فرمود:

او اصالتاً شیرازی بوده و فقط یک دختر داشت و در کوفه حجره‌ای داشت. او محبّ امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود و حالات و عبادات او را بسیار دیدم. شب‌ها زیاد عبادت می‌کرد و اهل ذکر بود. چشم‌هایش مخصوص بود.

در سلاسل مختلف از او قوی‌تر ندیدم. در ذکر توحیدیّه، لااله‌الاالله ایشان این‌طور می‌فرمود: لااله‌الاالله الله الله الله … آن‌قدر الله باید گفت تا نَفَس قطع شود تا انسان مستغرق الله شود.

یک‌بار به ایشان عرض کردم دستوری بدهید تا عمل کنم و محتاج خلق نشوم.

ایشان این آیه «ألیسَ الله بِکافٍّ عَبْدَهُ» (سورهٔ مبارکه زمر آیه ۳۶) را با عددی خاص دادند و فرمودند: به‌شرط آنکه ملازم آن باشی و من هم مدت‌ها به آن ملزم بودم و اثر می‌دیدم.

وقتی از ایشان سؤال کردم: شما در یکی حجره به تنهائی نمی‌ترسید و خسته نمی‌شوید؟ در جوابم فرمود: من از خلق سخت در وحشتم، از تنهائی هیچ ترسی ندارم.

گاهی با مرحوم حاج‌آقا مصطفی خمینی (قدّس سرّه) نزدش می‌رفتیم، در مجلسش برایمان صحبت می‌کرد.

در تشخیص افراد بسیار حاذق بود، هرکسی را که می‌دید با دید باطنی که داشت می‌شناخت. گاهی چند نفر از اعاظم اهل دانش نزد ایشان می‌آمدند، از ایشان سؤال کردم که ایشان چطوراند؟ می‌فرمود: ایشان قلبشان طالب دنیاست و به مناصب دست یافتند (دقت کنید هرکسی نزد اولیاء حق رفت و آمد کرد دلیل بزرگی او نیست و این تصور بسیار اشتباه است، چنانکه نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله و ائمه علیهم‌السلام افرادی رفت و آمد می‌کردند و اهل جهنم هم بودند).

روزی یک نفر نزد ایشان آمد و ذکر خواست. چون حاذق بود فهمیدند که طرف لیاقت و استعداد ندارد فرمود: روزی هزار بار بگو یا ماست یا چغندر (کنایه از اینکه تو قابل این راه نیستی).

او دارای طی الارض بود، وقتی ایشان از کوفه به طرف مسجد سهله می‌رفت، گفتم با او بروم. پا گذاشتم برای حرکت دیدم نصف راہ را رفته است، کمی رفتیم دیدم او به مسجد سهله رسیده است. (طیّ الأرض از عطایای حضرت حق است که مسافت بعید را در اندک زمانی می‌روند. البته قدرت همگان در انفرادی رفتن و همراه بردن و مسافت‌ها در طیّ الأرض مختلف است!)

شبی تاریک و بارانی که زمین گل‌آلود بود، همراه من آمد. کمی رفتیم به توسط ایشان به خانه رسیدیم و این طیّ مسافت بعید از قدرت او بود.

فرمودند: مدتی بود از ایشان چیزی (غیرمادی) می‌خواستم و او نمی‌داد. از کوفه آمدم نجف، حرم امیرالمؤمنین علیه‌السلام و از او به مولایش امام علی علیه‌السلام گله کردم که چیزی می‌خواهم و نمی‌دهد.

از حرم به‌طرف منزل آمدم وقتی رسیدم، خانواده‌ام (مکرمهٔ ایشان نوهٔ آیت‌الله شیخ کاظم شیرازی، از همسران عالمه و با وفا، سال‌ها خدمات شایسته ایشان را نسبت به استاد و تلامذه و واردین و حقیر مشاهده کردم، شکر الله مساعیها.) گفت: شخصی آمد منزل تو را کار داشت، پرسیدم چه کسی بود؟ فهمیدم او از گله‌ام به امیرالمؤمنین علیه‌السلام باخبر شده است. بعد که نزدش رفتم فرمود: چرا گلهٔ مرا نزد شاه ولایت علی علیه‌السلام کردی؟

وقتی‌که مجبور شدم به ایران بیایم خدمتش رسیدم و جریان را گفتم، فرمود: ایران نرو پشیمان می‌شوی، همین‌طور هم شد، چون تمام ایران یک نجف نمی‌شود!

او وصیت کرد که بعد از وفاتش نماز بر پیکرش بخوانم، اما من موقع وفاتش نجف نبودم و جنازهٔ او را در قبرستان وادی‌السلام نجف در یکی از مقبره‌ها دفن کردند.

آقا سید هاشم حداد (قدّس سرّه): آقای حداد جدّش سید حسن از هند به کربلا آمد و خودش در کربلا متولد شد و در کربلا وفات کرد. استاد می‌فرمودند: آقا سید هاشم مردی معقول و هندی الاصل بود و فارسی هم وارد بورد. او مردی حلیم بود تا جایی که یکی از اقوامش او را اذیّت می‌کرد می‌فرمود: بگذارید زهرش را بریزد.

او اشعار ابن فارض را خوب می‌خواند و علاقه داشت، شعرهای ابن فارض در عشق و توحید همانند شعر حافظ در زبان فارسی است. او کم صحبت بود و معمولاً ما بیشتر صحبت می‌کردیم. نوعاً جمعه‌ها در کربلا منتظرم بود و هرگاه دیر می‌رفتم او برای دیدارم به نجف می‌آمد.

به دو نفر اجازهٔ ذکر داده بود، یکی آقا سید محمّد حسین تهرانی (آیت‌الله حسینی تهرانی صاحب کتاب روح مجرد یادنامه آقا سید هاشم حداد در ص ۶۹ می‌نویسد: از ارادتمندان ایشان در عراق جناب آیت‌الله حاج عبدالکریم کشمیری… و در ص 2۹۵ می‌نویسد: از جمله کسانی که ایضاً از نجف اشرف به کربلا مشرّف و به منزل حضرت آقا می‌آمدند و مذاکرات و سؤالاتی داشتند جناب آیت‌الله صدیق گرامی حاج سید عبدالکریم کشمیری دامت معالیه بودند که آن مجالس هم برای حقیر مغتنم بود) و یکی به من.

هرگاه کسی برای ذکر به ایشان مراجعه می‌کرد به من می‌فرمود: به او چیزی بدهید.

او قریب ۲۰ سال مرحوم سید علی آقا قاضی را درک کرده بود. (به نقلی ابتدای آشنایی مرحوم حدّاد با مرحوم آقای قاضی به‌وسیلهٔ مرحوم سید هاشم رضوی بوده است که ابتدا ساکن کربلا بوده است.) او مدتی در مدرسه طلاب نجف برای آب آوردن آنان خدمت می‌کرد و از چاه آب می‌کشید تا آقای قاضی را درک کرده و از او استفاده نماید. آقای قاضی به کربلا که می‌رفتند به منزل آقای حداد تشریف می‌بردند.

ابتدای آشنایی ما با آقای حداد این‌طور اتفاق افتاد که مشغول تدریس بودم، یکی از دوستان نزدم آمد و گفت: کسی در کربلا به نام سید هاشم حداد از شاگردان سید علی آقا قاضی است، بیا نزدش برویم. با هم به کربلا رفتیم و به منزلش وارد شدیم همان مجلس اول او را پسندیدیم. او به من فرمود: اجدادت اهل معنی بودند، باید اهل معنی شوی. آن‌وقت هم من به تدریس اشتغال داشتم و می‌فرمود: درس یکی و مباحثه یکی بس است. چون جمع مشکل و کثرت اشتغالات مانع از تمرکز افکار و توجه به مذکور خواهد بود. کم‌کم بین ما مودّت و دوستی زیاد شد، هر وقت کربلا می‌رفتم به منزل ایشان وارد می‌شدم.

به خاطر جو حوزه نجف و اینکه ایشان لباس اهل علم نداشت بعضی‌ها به من گفتند: غیر اهل علم حرف‌های غیر وارد و غیر فقاهتی می‌زنند و منظورشان آقای حداد بود!

من در جواب آن‌ها می‌گفتم: قریب پانزده سال با ایشان مربوط و رفاقت دارم حتی یک‌بار مطلبی غیر پسندیده از ایشان نشنیدم.

روزی آقای حداد در نجف به منزلمان آمده بود و اهل علمی به خانه ما آمد و صحبت و اعتراض به اهل دانش می‌کرد که بچه‌ها کتاب مسائل برای خلق می‌نویسند با اینکه دانش ما از آن‌ها بیشتر و مسن‌تر از آن‌هاییم و از این قبیل مطالب می‌گفت. آقای حداد فقط چند جمله به آن شخص گفتند. چند روز بعد آن اهل دانش مرا دید و گفت: راستی آن سید که بود که کلامش خیلی در من اثر کرده است؟!

می‌فرمودند: کسی نزد آقای حداد آمد و خیلی آتشی بود و حرف‌های زیادی از جاهای مختلف می‌زد. آقای حداد فقط این آیت که دلیل بر آتشی بودن طرف داشت را خواند: «وَ إذَا الجَحیمُ سُعِّرَتْ» (آن هنگام که دوزخ شعله‌ور گردد. تکویر:۱2)

می‌فرمودند: کسی نزد آقای حداد آمد و بسیار حرف‌های نامربوط می‌زد، آقای حداد از حرف‌هایش خسته شد دلشان می‌خواست این شخص بیرون رود، این آیت را خواند: «وَ اَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءاً» (امّا کف‌های روی آب به بیرون پرتاب می‌شوند. رعد:۱۷). چیزی نگذشت که شخصی به خانه آقای حداد و دنبال آن شخص آمد و گفت: زود بلند شو برویم، بلیط برای مسافرت خریدم ظاهراً برای بغداد بود.

روزی مرحوم شهید مرتضی مطهری به دنبال خانه آقای حداد می‌گشت، من او را به خانهٔ ایشان بردم. مرحوم آقای حداد آن‌قدر صحبت جانانه‌ای کرده بودند که گریه ایشان بلند شد و عمامه‌اش از سرش افتاد، از جمله به او فرموده بودند: تو را می‌کشند!(و دیگر اینکه فرموده بودند: نماز را چطوری می‌خوانی؟ عرض کرده بود توجه به معانی و کلمات می‌کنم. ایشان فرموده بود: پس کِی نماز می‌خوانی؟ در نماز توجهات به خدا باشد. روح مجرد ص ۱۶۱)

آقای حداد در سن ۸۶ سالگی مقارن با ماه مبارک رمضان ۱۴۰۴ در کربلا وفات کردند، چون خبر رحلت به سمع استاد رسید بسیار محزون شدند و گاهی به مناسبت‌ها تلامذه از آن مرد توحید و عرفان یاد می‌کرد و احوالش را متذکر می‌شد. بارها جناب استاد می‌فرمودند: همه رفتند و آخری آنان آقای حداد بود.

شیخ علی‌اکبر اراکی (قدّس سرّه): حضرت استاد می‌فرمودند: استادی داشتم به نام شیخ محمّد حسین تهرانی

که نزدش کفایة الاصول می‌خواندم و او شاگرد آخوند خراسانی بود، مرا به آقای شیخ علی‌اکبر اراکی معرفی کرد.

او عالمی عارف و فاضل بود و فقط اهل معرفت او را می‌شناختند. شخصی قوی، صاحب تزکیه و دائم‌الذکر بود که برایش اسم اعظم احتمال می‌دادم و از نظر مقام او را از عرفا دیگر کمتر نمی‌دانستم.

اکثر علماء به درجهٔ عرفان و مقاماتش واقف نبودند. سبک پذیرش ایشان این‌طور بود که نوعاً وقت زیادی به کسی نمی‌داد. هر وقت نزدش می‌رفتیم و می‌نشستیم تا استفاده ببریم، بعد از استفاده این آیه می‌خواند: «فَإذا طَعِمْتُم فَانْتَشِرُو» (سوره مبارکه احزاب آیهٔ ۵۳) یعنی هرگاه غذا خوردید. برخیزید و بروید، بعد می‌فرمود: قُم فَانْصَرِف، بلند شوید و بروید وقت تمام است

زمانی خدمتش رسیدم و عرض کردم: دستورالعملی برای استخاره بدهید. ایشان یک اربعین صوم به اضافهٔ سورهٔ نور با عدد و شرایط مخصوصی به من دادند، من هم انجام دادم و به من عنایاتی شد (که ما در بحث استخارات آن‌ها را درج کردیم).

سید أفضل حسین هندی (قدّس سرّه): استاد می‌فرمود: سید افضل حسین از هند به نجف اشرف می‌آمد و گاهی هم منبر می‌رفت، اهل ذکر و ولایت بود. او شخصی بسیار قوی با عقایدی محکم بود همانند آهن تیز و محکم. هرگاه از او دعا و ذکر می‌خواستم می‌گفت: با بودن آقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام چطور به من مراجعه می‌کنید؟!

خودش بر ذکر بسم‌الله الرحمن الرحیم ۱۲۰۰۰ مرتبه مداومت داشت و سفارش هم می‌کرد. از او چیزها دیدم و اجازهٔ اذکار و اوراد گرفتم. او باطن شناس بود، حتی اگر عکس دو نفر را نزد او می‌آوردند، می‌فرمود این یکی اهل نجات و آن دیگری اهل آتش است و شکی هم در تشخیص نداشت. به من گفتند: او از کجا می‌فهمد؟ در جواب می‌گفتم: او اهل توجه و باطن شناس است.