آب حیات (آب حیوان، آب زندگانی، آب خضر)
چشمهای مفروض است که به عقیده قدما در ظلمات و تاریکی نهفته است و هرکس از آن نوشد یا سرو تن در آن شوید، جوانی از سر گیرد و عمر جاودانه یابد. گویند حضرت خضر از آن آب نوشید و چند هزار سال زنده است و از اوتاد میباشد؛ اما در اصطلاح، منظور آب عشق و حقیقت است که هرکس از آن نوشد، ثبت است بر جریده عالم دوام او.
گرچه ظلمت آمد آن نَوم و سُبات **** نَی درونِ ظلمت است آب حیات؟ (مثنوی)
اگر چه بر حسب ظاهر، تاریکی شب و خواب شبانگاهی ظلمت به نظر میرسد، ولی آیا آب حیات در ظلمت قرار ندارد؟
مرحوم عارف بالله میرزا جواد آقا ملکی تبریزی میفرمودند: «آب حیات در تاریکی و سحر است» و آیه ۳۴ سوره قمر را که درباره لوط است شاهد میآوردند: «إلّا آلَ لوطٍ نَجّیناهُم بِسَحَرٍ: ما خاندان لوط را در سحرگاهان نجات دادیم.»
شهره کاریزی ست پُر آبِ حیات **** آب کَش تا بر دَمد از تو نبات (مثنوی)
آب خضر، از جویِ نطق اولیاء **** میخوریم ای تشنه غافل بیا
چشمهای مشهور در میان مردم است که لبریز از آب حیات است. از این چشمه بهسوی خود جذب کن تا روح و روانت سبز و شکوفا شود.
ای تشنه بیخبر بیا که ما از جویبار نطق اولیاء آب حیات طیّبه را مینوشیم.
آب حیات قبلهگاه کسانی است که مشتاق «جان» اَند امّا کسانی که شراب مرگ اختیاری را نوشیدهاند، به عشق حضرت حق زندهاند و اینان دل از جان و آب حیات برکندهاند (یعنی علاقه به حیات حیوانی ندارند.)
ز آب حیوان، هست هرجان را نوری **** لیک آبِ آبِ حیوانی تویی (مثنوی)
آخرت
آخرت به معنی پایان، پسین و دیگر است و عبارت از جهانی است که مردم پس از مردن به آن درمیآیند و برای همیشه آنجا میزیند.
به آخرت، قیامت، رستخیز، روز واپسین گویند.
در مواردی قرآن از آخرت به «الیوم الآخر» تعبیر کرده. در این تعبیر دنیا، روز اول به شمار آمده است و آخرت، روز دیگر. همچنین «دارالقرار» یکی دیگر از تعابیر قرآن درباره آخرت است.
از قرآن مجید چنین برمیآید که «ایمان به آخرت» یکی از ارکان اساسی دعوت همه پیامبران بوده است.
و در قرآن «ایمان به آخرت» همراه با «ایمان به خدا» و «ایمان به نبوّت» یکی از سه رکن اساسی دین اسلام به شمار آمده است.
برزخ، قیامت، حشر و نشر، صراط، حساب، شفاعت، بهشت و دوزخ واقعیات عالم آخرتاند و ایمان به آخرت که در قرآن از مسلمانان خواسته شده، ایمان به همه این موضوعات را در برمیگیرد.
آخرت، عالم ملکوت است و از زمان و مکان خارج است. در آنجا همه چیز جنبه بقا دارد. نعمتها و عذابها در آخرت از نظر کمیت و کیفیت محدود به حدود این جهان نیست.
خداوند در سوره فاطر ۳۶ فرمود: «برای کافران آتش دوزخ (آماده) است که (در آن) نه کارشان تمام میشود که بمیرند و نه از عذاب آنان میکاهند، بدین گونه هر ناسپاسی را کیفر میدهیم.»
و در سوره زخرف ۷۱ فرمود: «و در آنجا (بهشت) آنچه دلها بخواهد و چشمها لذّت برد، فراهم است و شما در آنجا جاودانه خواهید بود.»
یوم آخرت روزی است که شب ندارد. حیاتی است که موت ندارد. بقایی است که فنا ندارد. وقتی چشمت را از دنیا بستی و به درون باز کردی، از این روز سر درمیآوری.
امیرالمؤمنین علیهالسلام در حکمت ۸۹ نهجالبلاغه فرمود: «هرکس امور آخرتش را اصلاح کنند، خدا امور دنیای او را اصلاح خواهد کرد.»
امیرالمؤمنین علیهالسلام در حکمت ۲۵۱ نهجالبلاغه فرمود: «مَرارةُ الدّنیا حَلاوَةُ الآخِرَةِ و حَلاوَةُ الدّنیا مَرارَةُ الآخِرَةِ: تلخکامی دنیا شیرینی آخرت و شیرینی دنیا (ی حرام) تلخی آخرت است.»
در عالم قیامت همه چیز برای صاحبش حضوری است. احتیاج به پرسش نیست تا کسی بر ملائکه اشکال کند، چرا که «علم حضوری» است. خداوند در سوره تکویر آیات ۱۴ – ۱۰ درباره قیامت چنین میفرماید: «در آن هنگام نامه اعمال گشوده شود و از آسمان پرده برگرفته شود و دوزخ شعلهور گردد و بهشت نزدیک شود (در آن هنگام) هرکس میداند چه چیزی آمده کرده است؛ عَلِمَت نَفسٌ ما اَحضَرَت» و در سوره انفطار آیات ۵۴ میفرماید: «وقتیکه مردگان خارج شوند، هرکس میداند آنچه را که از پیش فرستاده آنچه را برای بعد گذاشته است؛ عَلِمَت نَفسٌ ما اَحضَرت»
پس آنچه در اخبار برای سؤال و حساب قیامت آمده است زبان قال نیست، بلکه برای تفهیم است. چه آنکه عالم ملکوت حضوری است.
آداب ذکر
ذکر یعنی یاد کردن، مطلب یا موضوعی را به زبان آوردن و به معنی: یاد، آوازه، ثناء، دعا، ورد است.
ذکرها یا توسلیاند یا ریاضتی: در همه اربعینات ذکرهای توسلی و تقدیمی را داریم. اگر اعداد تغییر کند یا کم و زیاد شود، ذکر توسلی به هم نمیخورد، ولی توسل باید دائمی باشد.
ذکرهای ریاضتی شرایط خاص خودش را دارد که نباید تغییر کند. از شرایط و آداب ذکر:
۱) اجازه: در ذکر اجازه ولی خدا و صاحبنَفَس لازم است.
۲) عدد ذکر: چرا عدد ذکر باید معین باشد؟ مثالش این است که میگویند گنجی در ۷۰ متری زمین است. اگر ما فاصله ۶۹ متری و یا ۷۱ متری را حفر کنیم به گنج نمیرسیم.
ذکر باید به اندازه گفته شود. از پیش خود نباید ذکر گفت. چون اگر ظرف و مظروف با هم تطابق نداشته باشد، عوارض دارد.
۳) زمان: برای بعضی ذکرها زمان خاص معیّن میشود که رعایت آن ضروری است. مثلاً در ۴۰ ارواح یا ذکر سبّوح قدّوس یا آیه نور و ۲۴ دقیقه صبح و شبها. وقت مناسب ۲۴ دقیقه صبح بعد از نماز صبح و بین الطلوعین است اما ۲۴ دقیقه شب تا اذان صبح میباشد.
۴) مکان: در مورد بعضی ذکرها مکان باید ثابت باشد مثل ۴۰ ارواح؛ اما اتاق ذکر خلوت و بدون نقش و نگار و مجسمه (عکس و عروسک) باشد؛ که برای تمرکز فکر و حضور قلب و عدم اشتغال مؤثر است.
و اینکه رو به قبله و مربع بنشیند. موقع ذکر گفتن اگر یک جا خود را حبس کنیم، باعث قوی شدن اراده میشود.
۵) دائم الوضو بودن: زیرا ذکر گفتن مقاتله است با دشمن و طهارت سلاح مقاتله است؛ و بدون سلاح، مقاتله مشکل است. وضو اسلحه مؤمن است.
۶) بوی خوش: اگر عطر مصرف کند یا عود یا اسفند استعمال کند بهتر است.
۷) لباس: لباس باید مطهر و پاک باشد و رنگ لباس مهم نیست مگر برای بعضی ذکرها که از طرف صاحبنفس معیّن میشود. نوع و پوشش هم در حدّ معمول و مناسب باشد.
۸) صلوات: ذکر زکات دارد و زکات ذکر ۵۴ صلوات قبل و بعد آن است ولی ذکرهای سنگین مثل ازفت الآزفه یا چهل ارواح ۱۴ صلوات قبل و بعدش لازم است.
۹) ذکر با طرب: ذکر را باید با طرب گفت نه با کسالت. اگر در حین گفتن ذکر، وقتی نفس خسته شود، انسان دیگر ذکر را با طرب و شادابی نمیگوید. اگر در حین گفتن ذکر، احساس کسالت کردید باید تجدید وضو کنید.
۱۰) تروک: از آقای کشمیری سؤال شد: تروک مانند ترک حیوانی یا عزلت از خلق در مجاهده نفسانی تأثیر دارد؟ جواب: همه اذکار، تروک در اکمال آن دخیل است.
۱۱) حضور در ذکر: تند یا کند گفتن ذکر مهم نیست. باید دید فکر کجاست.
ذکرهایی که بیتوجه گفته میشود و لقلقه زبان است به طبع آثارش کم است.
موانع حضور قلب: موانع بیرونی، موانع درونی.
موانع: باید هر چیز که در خاطرش میآید از خوب و بد را دفع کند. ذکر مؤثر به حال ذاکر است که ذکر بر دوام باشد و بیشتر اوقات با حضور قلب باشد و اگر نه ذکر بیحضور و بیدوام و بیفایده است.
در ذکر گفتن جنسیّت فرقی ندارد که طرف زن باشد یا مرد. چهبسا زنها در بعضی موارد موانعشان از مردها کمتر باشد و پیشرفت بیشتری کنند. در ذکر گفتن زبان تابع قلب است تا قلب اراده نکند زبان نمیتواند ذکر بگوید اصل درون قلب است و اعضاء مجری و واسطهاند.
۱۲) مداومت در ذکر: ذکر خدا بسیار کردن کلید همه کمالات است؛ زیرا کمالات از سوی خداست و جز با نزدیکی به خدا حاصل نگردد و قرب نیز با محبّت و محبّت با مداومت بر ذکر حاصل آید. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «هرکس چیزی را دوست بدارد، فراوان یاد آن کند؛ و ذکر بسیار موجب محبّت خدا گردد.»
۱۳) مراقبه: با مراقبه اثر اذکار زودتر ظاهر میشود. ذکر با مراقبه وسوسههای شیطانی را که از خارج قلب است از بین میبرد. افرادی که بی مراقبه ذکر بودند نوعاً به جایی نرسیدند و ترقیّات معنوی کاملی نداشتند.
دلهای اهل صفا چون آینه تمیز است که چیزی جلوی آن نگذرد جز آنکه در آن منعکس شود. بسا که صفای دلها را چند چیز دگرگون سازد: یک نوشیدن، یک خوردن، یک خوابیدن، یک نظر، یک شنیدن، یک رفتن، گفتن یک کلمه، خواهش عوض پاداش، دیدن منّت، دیدن خود صفا، دیدن ترک دیدن.
اگر سالک مراقبه شکم را رعایت کند حال مناجات و ذکر و عبادت به او دست میدهد.
۱۴) هدف ذکر: ما همیشه از اسم به مسمّی پی میبریم. خود اسم یا خود ذکر هدف نیست؛ هدف مذکور است.
باطن ذکر غیر معنی ذکر است. چه آنکه معنی ذکر مدلول عبارت است. عبارت از حروف ملفوظی (کلام) است باطن ذکر، حقیقت ذکر است. از لفظ به صاحب این صفت که خداوند است میرسیم.
آفتپذیری
آفت به معنای آسیب و بلا و زیان است. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «هر چیزی آفتی دارد که مایه فساد آن میشود.»
اگر درختی بخواهد رشد کند و ثمر دهد، به حراست و مراقبت و سمپاشی و کود و … احتیاج دارد و اگر باغبان مراعات نکند، نه درخت به رشد حقیقی میرسد و نه خوب میوه میدهد. انسان هم اگر بخواهد به کمال برسد تزکیه و اصلاح نفس لازم دارد، اما بعضیها به «آفتپذیری» مبتلا هستند.
یعنی یقین آنها بوی شک میگیرد. ایمان آنها رنگ سستی میپذیرد. عبادتشان ریا پذیر میشود. امانت نزدشان وسوسه خیانت میگیرد. علمشان به فخر گرایی تبدیل میگردد. ثروتشان به بخل مبتلا میشود.
دینشان به هواپرستی خراب میگردد. توحید آنان زمزمه شرک مینماید. کمکشان به دیگران صدای منّت پذیری را در گوش طنینانداز میکند و زهدشان میل و رغبت به دنیا را آماده میکند.
آفت این در، هوا و شهوت است **** ورنه اینجا، شربت اندر شربت است (مثنوی)
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «هوی و هوس آفت عقلهاست.»
امام صادق علیهالسلام فرمود: «آفت دین، حسد و عجب و فخر و مباهات است.»
با وجود آنکه عجب خود از صفات خبیثه است اما منشأ آفات و صفات خبیثه دیگر میشود مانند کبر، غفلت، غرور، جهل، لجاجت، اصرار بر گناه و …
امام صادق علیهالسلام فرمود: «تقوا داشته باشید و از خدا بترسید و بهوسیله ورع و پرهیزگاری دین خود را از خطر آفت و سستی و زوال حفظ کنید.»
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «آفت سخن گفتن، دروغ است. آفت علم، فراموشی است. آفت حلم، سفاهت (بیخردی) است. آفت عبادت، سستی کردن است. آفت زرنگی (ظرافت)، تکبّر و نخوت است. آفت شجاعت، ظلم است. آفت سخاوت، منّت نهادن (و در روایت دیگری آمده اسراف کردن) است. آفت زیبایی، خودخواهی است. آفت نسب، افتخار است.»
در تزکیه نفس، رعایت اعتدال از یک طرف و از طرف دیگر مواظبت بر افکار سوء لازم است. البته باید در دل از حقتعالی استمداد جوید و از تلوّن و دمدمی مزاج بودن پرهیز کند و بداند که صرف دانستن در مبارزه با آفات کافی نیست؛ بلکه باید بهطور اصولی کار کند که اگر چنین ننماید، احتمال خرابی و نابودی در آینده وجود دارد.
تا انسان از رذایل که آفات نفس هستند، دست نکشد، درب حقایق به رویش باز نمیشود و چشم جانش نخواهد دید.
سیر و سلوک معنوی هم بسیار آفتزا و پر بیم و خطر است. چون در هر قدم خطری و در هر گوشه راهزنی است. پس باید از مرشد راه رفتهای صادق و عالم و آگاه به راه، استمداد جوید تا آن آفات را شناسایی نموده و دفع نماید.
پیر را بگزین که بیپیر این سفر **** هست پرآفت و خوف و خطر (مثنوی)
پس رهی را که ندیدستی تو هیچ **** هین مرو تنها، ز رهبر سَر مَپیچ
گر نباشد سایه او بر تو گول **** پس تو را سرگشته دارد بانگ غول
از عارفی پرسیدند: اخلاص چیست؟ گفت: «آن است که از آفات اعمال خلاص یابی.»
که منظور از آفات اعمال، آنچه انسان را از عبادت باز دارد یا عبادت او را در درگاه حق تا مقبول کند.
روح اولیاءالله که در وصال الهی متنعّماند، هرگز در معرض گزند و آسیب قرار نمیگیرند و هیچ آفتی از آفات مادّی و جسمانی نمیتواند بر روح آنان گزندی رساند.
روح او چون صالح و تن ناقه است **** روح اندر وصل و، تن در فاقه است (مثنوی)
روح صالح، قابل آفات نیست **** زخم بر ناقه بوَد، بر ذات نیست
آینه
مجلای تجلّی حق را گویند.
آینه دل
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «قلب مؤمن مانند آینهای است که هرگاه در آن نظر کند جلوه پروردگار را میبیند.»
آینه جان نیست اِلّا رویِ یار **** روی آن یاری که باشد ز آن دیار (مثنوی)
آینه باطنی جان، غیر از روی یار دلدار نیست که میتوان اَشکال و احوال باطنی خود را در آن مشاهده کرد. این آینه رویِ همان یاری است که از دیار حقیقت و عشق است نه جهان خاک.
آینه دل، چون شود صافی و پاک **** نقشها بینی بُرون از آب و خاک (مثنوی)
هرگاه آینه دل از زنگار هوی و هوی، صاف و پاک شود، صورتها و اسرار عالم غیب در آن نقش میبندد و آنها را مشاهده خواهی کرد.
آینهات، دانی چرا غمّاز نیست؟ **** زآنکه زنگار از رُخَش ممتاز نیست (مثنوی)
می دانی چرا آینه دل و روحت اسرار و حقایق معنوی را نشان نمیدهد؟ به خاطر اینکه زنگار هوی و هوس را از روی آن پاک نکردهای.
پس هدف از غلبه بر هوای نفس، صفا دادن به آینه دل و انعکاس انوار غیبی و اسرار نهانی در آن است و مادام که شخص دل را از زنگار نزداید، حقایق ربانی و اسرار عرفانی در آن نقش نبندد.
اولیای خدا: سینه، صیقلها زده در ذکر و فکر **** تا پذیرد آینه دل، نقش بکر (مثنوی)
اولیای خدا با اذکار ربّانی و افکار حقّانی، سینه را صیقل زدهاند و به جهت همین صیقل و صفا است که نقشهای بکر را در خود نشان میدهند.
مرحوم شیخ محمّد بهاری فرمودند: روزی برای طبخ ناهار در حجره، برنج پاک میکردم. در بین، متذکر وحدانیت باریتعالی شدم. ناگهان استاد «ملّا حسینقلی همدانی» برای من وحدت عددی را توضیح دادند. پرسیدم چگونه بر اسرار من آگاه شدید؟ فرمود: خداوند قلب مؤمن را آینه جهاننما قرار داده، اکنون نیاز تو در قلب من منعکس شد.
آینه کلّی
آینه کلّی همان انسان کامل و ولی واصل است که مظهر جمیع صفات و اسماء حضرت حقتعالی است.
آب
هر آن کس که سبب پیدایش و اصلاح و ظهور چیزی شود را آب (پدر) گویند.
یکی از مصادیق آب، پدر به معنی مصطلح است. بدین اعتبار مادر نیز یکی از مصادیق آب است؛ زیرا سبب پیدایش و پرورش فرزند شده است.
آب به معنی پدر و هر کسی است که سبب اصلاح یا ایجاد و ظهور چیزی شود. به همین علّت به معلّم آب (پدر) گویند.
حضرت رسول صلیالله علیه و آله به امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «اَنَا وَ أنتَ اَبوا هذِه الاُمَّه: ای علی، من و تو پدر این امّت هستیم.»
پس انبیاء و اولیاء و مردان حق، پدران روحانیاند.
کسی از امام صادق علیهالسلام سؤال کرد: چرا پیامبر صلیالله علیه و آله را ابالقاسم گویند؟ فرمود: چون فرزندی به نام قاسم داشت.
عرض کرد: این را میدانم کمی روشنتر بیان کنید. فرمود: چون علی علیهالسلام قسیم و قاسم بهشت و جهنّم است و از کودکی در دامن پیامبر صلیالله علیه و آله بزرگ شد و پیامبر صلیالله علیه و آله معلّم علی علیهالسلام بود و شاگرد بهمنزله فرزند است. پس پیامبر صلیالله علیه و آله بهمنزله پدر و او را ابوالقاسم نامند.
ابتهال
ابتهال دعا کردن است از روی اخلاص و زاری کردن است.
بهل و ابتهال در دعا به معنی تضرّع و زاری کردن است.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «ابتهال این است که هر دو دست و هر دو ذراع را بهسوی آسمان فراز داری و اشک بریزی.»
امام صادق علیهالسلام فرمود: «ابتهال بلند کردن دستهاست بهطوریکه از سرت بگذرد.»
امام صادق علیهالسلام فرمود: «اگر دستها را بلند کند مقابلِ صورت آن ابتهال است.»
در سوره آلعمران ۶۱ فرمود: «فَقُل تعالوُا نَدعُ اَبناءَنا و اَبناءَکم و نِساءَنا و نساءَکُم وَ أنفسَنا وَ أنفسَکم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَّعنَتَ اللهِ عَلیَ الکذبین؛ بگو بیایید تا فرزندان خود و فرزندان شما و زنان خود و زنان شما و خودیهای خویش و خودیهای شما را فراخوانیم، آنگاه (به درگاه خداوند) زاری کنیم تا لعنت خداوند را بر دروغگویان نهیم.»
چون قضا آید، نبینی غیر پوست **** دشمنان را باز نشناسی ز دوست
چون چنین شد، اِبتهال آغاز کن **** ناله و تسبیح و روزه ساز کن (مثنوی)
از امام صادق علیهالسلام روایت است: «ابتهال جز با ریختن اشک نباشد.»
اَبَد
ابد، زمانی است که آن را آخر نباشد.
ابد، عبارت است از استمرار وجود است در ازمِنه مقدّر غیرمتناهی در جانب آینده.
ابد، دوام وجود است در زمان آینده.
ابدی چیزی است که نابود نمیشود. امیرالمؤمنین علیهالسلام در خطبه ۲۲۷ نهجالبلاغه فرمود: «او همیشه است نه با مدّت»
امیرالمؤمنین علیهالسلام در خطبه ۱۰۸ نهجالبلاغه فرمود: «تو (ای خدا) همیشگی هستی و انتهایی برایت نیست و به تو هر چیزی ختم میگردد.»
امیرالمؤمنین علیهالسلام در خطبه ۱۶۲ فرمود: «او همیشه و ماندنی و ابدی است بدون آنکه مدّت و وقتی او را باشد.»
امیرالمؤمنین علیهالسلام در خطبه ۸۹ نهجالبلاغه فرمود: «پروردگاری که باقی است به ذات و متصّف به بقاء و قیام؛ وقتیکه آسمان نه دارای برجها و نه حجابها و صاحب درها و نه شب تاریک و نه دریای ساکت و نه کوهی صاحب راههای فراخ و نه راههای گشاده دارای کجی و نه زمین صاحب فرش و قرار و نه خلق صاحب اقتدار و اعتماد بود.»
وقتی می گوییم خداوند ابدی است یعنی ذات خدای متعال متصّف به باقی بودن است، متصّف به قیوم بودن است. چون قیوم است، باقی است و چون باقی است، ابدی است. ولی همه موجودات روزی ختم میشوند و پایان میپذیرند.
ابدال
ابدال جمع بَدَل است به معنای جانشین.
گویند ابدال از اولیای الهی هستند و زمین از وجود آنان هیچگاه خالی نمیماند و هرگاه یکی از آنان وفات کنند، دیگری به جای او و مقام و منصبش قرار میگیرد.
این اصطلاح در میان عرفا و صوفیه کاربرد داشته است؛ اما آنچه از روایات اهل تشیّع معلوم میشود به این گروها عمدتاً اطلاق میشود:
۱) اوصیاء انبیاء. در کتاب احتجاج خالد بن میثم فارسی آمده به امام رضا علیهالسلام عرض کردم: «مردم گمان میکنند در زمین ابدال هستند. پس کیستند این ابدال؟» فرمود: «درست میگویند، ابدال همان اوصیاء هستند که خداوند روی زمین بدل انبیاء قرا داد تا اینکه به محمد صلیالله علیه و آله خاتمه داد.»
۲) ائمه علیهالسلام. از روایت مذکور و دیگر روایات برمیآید که اطلاق به امام میشود و در کتاب بحارالانوار ج ۲۷ ص ۴۸ بابی است که ابدال منظور ائمه علیهالسلام هستند: «فی انّ الابدال هم الائمه»
۳) غیر امام باشد مانند دعای در نیمه رجب در عمل امّ داود از امام صادق علیهالسلام که فرمود: «اللّهم صلّ علی الابدال و الاوتاد: بار خدایا درود فرست بر ابدال و اوتاد»
۴) بعضی ۳۰ نفر از یاران امام زمان علیهالسلام را که همیشه همراه او هستند ابدال گفتهاند و دلیلشان روایات امام باقر علیهالسلام است که فرمود: «برای صاحب این امر (امام زمان علیهالسلام) حتماً عزلت است و حتماً در این تنهایی است برای او قوت لازم است که در آن زمان بهوسیله سی نفر از وحشت و تنهایی بیرون میآید.»
البته در این روایت کلمه ابدال نیامده است.
در مجموع چنین استفاده میشود که اطلاق ابدال، فرد اکمل آن، اوصیاء و انبیاء و امامان هستند و مرتبه نازله، افرادی که دارای همان صفت ابدالی هستند و همیشه روی زمین هستند و یاران قطب عالم امکان این دسته هستند.
صفت ابدال: عباده بن صامت از پیامبر صلیالله علیه و آله روایت کرده که «ابدال ۳۰ نفر هستند بر قلب ابراهیم» (یعنی همانند صفت حضرت ابراهیم علیهالسلام)
در روایت ابن مسعود از پیامبر صلیالله علیه و آله است که فرمود: «ابدال بلا را از مردم زمین دور میکنند.»
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «ابدال راضی به قضاء و شکیبا بر حرام خداوند (خوددار از آلوده شدن به حرام) و خشمگین شوند برای خدا»
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «عفو میکنند کسانی را که به آنان ظلم کنند، احسان میکنند به آنانی که در حقّشان بدی کنند، مواسات (شاید ایثار معنی شود) میکنند در آنچه خدا به آنان داده است.»
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «پیوسته چهل نفر از امّت من هستند که قلبهایشان همانند قلب ابراهیم میباشد. خداوند بهوسیله آنان بلاها را از اهل زمین دور میگرداند که به آنان ابدال گفته میشود.» سپس فرمود: «بدانید که اینان هرگز این مقام را از خواندن نماز و گرفتن روزه و صدقه به دست نیاوردند، بهوسیله سخاوت و خیرخواهی برای مسلمانان به دست آورند.»
تعداد ابدال: آنچه از کتاب عرفاء و اهل سنّت درباره تعداد ابدال آمده، در آنها اختلاف بسیاری است: چهل نفر از روایت پیامبر صلیالله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیهالسلام بر خُلق ابراهیم، سی نفر همانند ابراهیم خلیل، سیصد نفر قلبشان همانند آدم، هفت نفر، دوازده نفر، سیصد و پنجاهوشش نفر.
ابرار
ابرار جمع بِرّ است به معنای نیکی، احسان کردن.
کاری که ابرار میکنند؛ هیچ جزا و نفعی را در نظر نمیگیرند و صرفاً نیکی را به خاطر نیکی انجام میدهند.
معرفی ابرار را از سوره بقره ۱۷۷ میتوان کاملاً یافت: ایمان به خدا و قیامت و ملائکه و کتابهای آسمانی و پیامبران، دادن مال بر حب خدا به ذوی القربی و یتیمان و مساکین و در راه مانده و سائلین، آزاد کردن بندگان، گزاردن نماز، دادن زکات، وفای به عهد، صبر در کارزار و سختیها و رنج، اینان را راستگو یافتن.
در آیات بسیاری مانند «مطففین ۲۱۱۸»، «انسان ۶۵»، «مطففین ۲۸۲۲» درباره ابرار است.
مقرّبان همه کمالهای ابرار دارند امّا مراتب ابرار از مقرّبان پایینتر است.
در سوره آلعمران درباره عاقلان دروننگر «اولی الالباب» آمده که گویند «خداوندا توفّنا مع الابرار: ما را بمیران در ردیف ابرار» معلوم میشود ابرار مقامی بلند دارند که فرزانگان تقاضای حشر با آنان را دارند.
از مجموع روایات برمیآید که امامان مصداق اکمل ابرار هستند. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «وصیام و خلیفه بعد از من علی بن ابیطالب و دو فرزندش حسن و حسین و نُه نفر از صلب حسیناند که ائمه ابرار هستند.» پیامبر صلیالله علیه و آله به حسین علیهالسلام فرمود: «ای حسین تو امام فرزند امام برادر امام و نه نفر از فرزندانت ائمه ابرار هستند.» و بعد از آنان اهلبیت و اصحاب خاص (مانند بُشر حافی که امام کاظم علیهالسلام را درک کرد در خواب پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود به چهار صفت تو را به مقام ابرار رساندم) و در هر زمان هر کس صفت ابرار را داشته باشد مصداق ابرار باشد.
اما آنچه در کتب عرفا و اهل تصوّف از تعداد ابرار نوشته شده است مدرکی متقن پیدا نشده است و صرف گفتاری دلیل تامّ نیست.
ابرو
ابرو در اصطلاح اهل عرفان به معانی مختلف آمده است. از جمله:
ابرو مظهر اشارات و کنایات حق است همانطور که ابرو راهنمای عاشق به طرف چشم معشوق است.
رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم **** هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو (حافظ)
ابرو کنایه از مظاهر جمال حق است.
به چشم و ابروی جانان سپردهام دل و جان **** بیا و تماشای طاق و منظر کن (حافظ)
ابرو گاهی کنایه تجلّیات ابتدایی است که موجب جذبه سالک میگردد.
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو **** ابرو نمود و جلوه گری کرد و به بست (حافظ)
گاهی ابرو کنایه از علم حق است.
پیش از این کائن سقف سبز و طاق مینا بر کنند **** منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود
محراب ابرو سالک را متوجه مظاهر جمال معشوق میکند، همانطور که محراب مسجد، نمازگزار را متوجه قبله میکند.
ابروی دوست، گوشه محراب دولت است **** آنجا بیاسای چهره و حاجت بخواه از او (حافظ)
خم ابرو، دقایق و رقایق صفات جمال را گویند.
در نمازم خم ابروی تو یاد آمد **** حالتی رفت که محراب به فریاد آمد (حافظ)
کمان ابرو، جذبه صفات جمال برای صید کردن دلهاست.
بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حسود **** که به محبوب کمان ابروی خود پیوستم (حافظ)
ابنالوقت
یعنی فرزند وقت بودن. اگر سالک به وقت و حال و ماه و سال وابسته باشد ابنالوقت است. همانطور که طفل محکوم حکم و تصرّف والدین خود است، سالک نیز محکوم و مغلوب وقت است و وقت همانند والدین بر او حکم میراند.
به معنای دیگر: ابن وقت سالکی است که هنوز از مرتبه حال گذر نکرده است و به مقام نرسیده. در واقع سالک ابنالوقت هر روز مطابق اجتماع رنگ عوض میکند.
ابوالوقت
سالکی است که مغلوب تصرفات «وقت» و «حال» نیست یعنی سالکی که به مقام رسیده باشد. به معنای دیگر اگر سالک از هر دو عالم فارغ و صافی شده باشد و به چیزی تقیّد نداشته باشد ابوالوقت است. در این وقت است که از تجلّی عالم مثال فارغ است.
(عالم مثال: منزلی است میان جسم و جان. برزخی است میان ماده و ملکوت که از جسم جسمیّت و از روح تحصیل نور و اقتباس اشراق کند.)
ابوالوقت آن است که اهل تمکین بود و از صحبت قلب به صحبت مقلبالقلوب پیوسته و به اخلاق الهی متخلّق و متصفّ بر احوال باطنی گردیده؛ بنابراین از صفتی به صفتی به اختیار خود انتقال تواند برد و از جمله بقایای بشریت به کلّی صاف شده باشد.
صوفی ابنالوقت باشد در مثال **** لیک صافی فارغ است از وقت و حال
اتّحاد
اتّحاد آن است که دو یا چند ذات یکی گردند.
اتّحاد، شهود وجود واحد است که همه به وی موجودند. پس هر چیزی به او اتّحاد پیدا میکند.
جان گرگان و سگان هر یک جداست **** متّحد جانهای شیران خداست (مثنوی)
جانِ حیوانی ندارد اتّحاد **** تو مجو این اتّحاد از روح باد (مثنوی)
پس کثرت و نزاعها در روحهایی که در مرتبه حیوانی درجا زدهاند، وجود دارد؛ زیرا انانیّت و خودبینی که لازمه حیوانیت است در آنان به نحو بارز وجود دارد.
امّا آنکه از این مرحله بِرَست و وجود انسانیاش به حق پیوست، با او اتّحاد حاصل کرد. البته نه از راه حلول و اتّحاد ذاتی شخصی، بلکه از جهت وحدت نوری و اتحاد شأنیِ اتصالی و فنایِ تاریکی در روشنایی و زوال شخصیت و جدا شدن تعیّن از هستی مطلق.
در معانی، قسمت و اعداد نیست **** در معانی تجزیه و اَفراد نیست (مثنوی)
اتّحاد یار، با یاران خوش است **** پای معنی گیر، صورت سرکش است (مثنوی)
زیرا همینکه صورتپرستی و چندگانگی که منشأ همه ستیزهاست محو شود، اتّحاد و گنج وحدت حاصل میشود.
حروف منظورم را پهلوی هم دیگر مینویسی، چگونه خوش میشود. تا بدانی که خوشی در جمعیّت یاران است. پهلوی همدیگر مینازند و جمال مینمایند. آنگاه که حروف جداجدا میافتند، هوا در میان ایشان درمیآید، آن نور ایشان میرود. یاران جداجدا هم، نور، خوشی و هم زیبایی و یگانگی آنان از بین میروند.
دعوت انبیاء از برای غیر بود و اگر از برای غیر نبوی، این چندین گفت و گوی از بَهر چه بودی؟ آنجا اتّحاد معین و حضور است.
انبیاء بودند ایشان، اهل ودّ **** اتّحاد انبیاء اَم فهم شد (مثنوی)
اِتّصاف
اتّصاف، به صفتی موصوف شدن است.
هرگاه حق به دل محب از پرتو صفات تجلّی کند، محب بر اثر معاشرت و ذوق، از رؤیت هر صفتی نوری را به دست میآورد. پس به آن متخلّق میشود و به صفت آن صفت متّصف میگردد و بعد از فنای حدَث در قدَم، ربّانی میشود. مثلاً صفت حلم؛ خدای متعال حلیم است. زیبندگی یک بنده این است که به صفت حلم خداوندی متّصف (موصوف) شود چون هر صفتی نور دارد، این شخص به نور صفت حلیم بودن خدای متعال متخلّق (متّصف) میشود که میشود ظهور صفت الهی در این شخص. لذا می گویند انسان کامل مظهر اسماء و صفات خداست؛ یعنی در انسان کامل صفات الهی ظهور دارد. لذا در قرآن فرمود: هرکس با پیامبر صلیالله علیه و آله بیعت کند، با خدا بیعت کرده است؛ یعنی صفت قادر بودن در پیغمبر صلیالله علیه و آله تجلّی میکند، این نور در دست پیامبر صلیالله علیه و آله است.
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «تَخلّقوا بِاَخلاق الله: به اخلاق خداوند متخلّق شوید.»
گفتهاند: اتّصاف با بودن ذوقِ انانیّت تحقق نمییابد؛ زیرا در آن مقام صفت انسانیت میرود و صفات الوهیت باقی میماند.
اتّصال
اتصال، پیوسته شدن است.
اتصال را سه درجه است: ۱- اتصال اعتصام ۲- اتصال از روی مشاهده ۳- اتصال از روی وجد
۱) درجه اول، اتصال اعتصام است و آن صحیح ساختن قصد، سپس تصفیه اراده، بعد تحقق حال است.
۲) درجه دوم، اتصال از روی مشاهده است و آن خلاصی از علّت پذیری، بینیاز شدن از استدلال و فروافتادن پراکندگی از اسرار است.
۳) درجه سوم، اتصال از روی وجد (دریافت) است؛ و آن اتصالی است که صفت و مقدار آن جز اسم عاریتی و لُمحه (نگاه) اشارتی به آن درک نشود.
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «اتصال به حق به اندازه جدایی (انفصال) از خلق است.»
در اتصال به حضرت جانان دو چیز مورد نظر باید باشد:
۱ از نظر کمیت؛ تمام اوقات، خود را در حضور و مشاهده ببیند.
۲ از نظر کیفی؛ بر کم کردن کیفیّات و مظاهر دنیوی همّت داشته باشد و در حضور حق، از خطورات و اوهام بکاهد. چون از فعالیت جسمی برای دنیا کم کند، سبک شود و برای تابش انوار قابلیت پیدا کند. پس ازدیاد نیّات و افعال بکوشد تا در اتصاح روح به عالم ارواح و حضرت جانان زودتر برسد.
اتّصالی بی تَکَیُّف، بیقیاس **** هست ربّ الناس را با جان ناس (مثنوی)
منظور از ناس، انسانهای کاملیاند که به معرفت و شهود حقتعالی نائل شدهاند، نه هر انسانی که بهصورت انسان و به سیرت حیوان است که خدای متعال اتصالی خارج از کیفیّت و قیاس عقول بشری با ایشان دارد.
اتّهام مرسومات
اتّهام مرسومات از موضوعاتی است که نفس باید به کمال برسد تا به وجه صحیح و مقبول بتواند مرسومات را متّهم کند.
اتهام مرسومات مستلزم این است که شخص احاطه کامل بر اخلاقیات داشته باشد، از اعمال و احوال خلق مطّلع بوده و به سیر و سلوک نفوس وارد باشد. اتهام مرسومات باید از روی نور بصیرت باشد.
مرسومات اموری هستند که وسیله و راه وصول به مقصد هستند.
مرسومات احکامی است که ما مأمور اجرای آن احکام هستیم. تا به آنها عمل نکنیم، به بندگی نتوانیم رسید.
فرمودهاند: «حسنات الابرار سیّئات المقربین» عباداتی که ابرار انجام میدهند، آن عبادات از نظر مقرّبین سیّئه و گناه است. چطور میشود حسنه صورت سیّئه به خود میگیرد، با اینکه حسنه، عمل خوب و سیّئه، عمل بد است؟
حالات و درجات سالکین متفاوت است. در یکجا سالک در مقام ابرار است و یکجا در مقام مقرّبین.
مقام مقربین بالاتر از مقام ابرار است. وسعت افق دید مقرّب و نظرش دقیقتر از بارّ است.
مقرّب ادراک میکند مطالبی را که بارّ از درک آن عاجز است. تحمّل مَنویات مقرّب برای بارّ مشکل و عملیات او از نظر بارّ غیر صحیح است.
آنکه در مقام ابرار است مقرّب را مطرود کند و مقرّب در اعمال، بارّ را متّهم میسازد.
«اتّهام مقرب» برای از پیش برداشتن موانع راه است و برای بیدار کردن و توجه دادن اوست به حقایق عالیتر؛ ولی بارّ چون نیّت و غرض مقرّب را درک نمیکند و بر طرز فکر او آشنا نیست، گفتههای او را حمل بر غرض نموده و او را نسبت به خود دشمن میپندارد.
بارّ همیشه نسبت به مقرّب معترض ولی مقرّب اعتراضی نسبت به بارّ ندارد و او را از روی خیرخواهی در اعمال و احوال متّهم میکند.
سلمان و ابوذر هر دو اصحاب پیامبر صلیالله علیه و آله بودند ولی با یک درجه تفاوت در ایمان. درجه ایمان سلمان ۱۰ و درجه ایمان ابوذر ۹ در خانه سلمان دیگ غذا از روی آتش بر زمین میافتد و غذا درون آن نمیریزد. ابوذر وحشتزده از نزد سلمان بیرون میآید.
وقتی حضرت موسی با حضرت خضر همراه شد. خضر گفت تو تحمّل رفتار مرا نداری. موسی گفت: صبر میکنم. تا اینکه سوار کشتی شدند و خضر کشتی را سوراخ کرد، در راهی خضر نوجوانی را کشت، به دهکدهای میرسند وقتی غذا خواستند مردم پاسخ منفی دادند. دیواری آنجا یافتند که رو به ویرانی بود و تعمیرش کردند. موسی هر سه بار معترض شد. خضر علیهالسلام گفت: هذا فِراق بینی و بینک؛ اما هر سه کارم حکمتی داشت:
کشتی متعلّق به جمعی مستمند بوده و پادشاه هر کشتی که میدید غصب میکرد. آن را سوراخ کردم که پادشاه در آن طمع نکند. نوجوان در آینده به کفر میرفت و پدر و مادر مؤمنش را به کفر میکشاند او را به فرمان پروردگار کشتم تا فرزند صالح دیگر نصیبشان شود؛ اما زیر دیوار گنجی از آن دو یتیم بود. اگر دیوار میریخت گنج هویدا میشد.
اِحتِما (پرهیز کردن)
پرهیز کردن، ریشه و اصل هر علاجی است. پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله فرمود: «پرهیز کردن سرچشمه هر درمان است؛ الحَمیَّهُ رَأس الدّوا»
اِحتماها بر دَواها سرور است **** زآنکه خاریدن، فزونیّ گر است (مثنوی)
پرهیز کردن، از دوا دادن برتر و مؤثرتر است؛ زیرا که مثلاً هرچه بیشتر زخم بیماری کچلی را بخارانی، بیماریاش طولانیتر و وخیمتر میشود.
مانع گذاشتن برای نیامدن خواطرِ مزاحم بهتر از آن است که خواطر سوء بیاید و بعد بخواهد آن را دفع کند؛ و رفع شکها و شبهات جز از طریق تخلیه دل و خواطر مزاحم، میسّر نیست. پس بالاترین ریاضت، نگهداشتن دل از خواطر سوء و افکار خراب است.
در مثل فکر مانند شیر درنده است و دلها به مانند بیشهزاران است. پس از اندیشهها باید پرهیز کرد تا قلب از فکرهای وحشی حفظ شود؛ زیرا مادام که بیشهٔ دل از خواطر پریشان خالی نباشد، به خاطر هجوم شیران درنده از جوشش معارف خبری نباشد.
اِحتما، اصلِ دوا آمد یقین **** اِحتما کن قوهٔ جان را ببین (مثنوی)
پس پرهیز کردن از غذاهای ناسالم و افکار پلید، نشانهٔ قدرت روحی شخص است و همچنین با این پرهیز کردن، قدرت روح بیشتر میشود.
احدیت
احدیت، مرتبه ذات الهی بدون اعتبار اسماء و صفات است.
احدیت نسبت است به اسم احد که بر الله اطلاق میشود. چنانکه خدای متعال در سوره توحید فرمود: «قل هو الله احد»
خداوند در ذات و صفات یگانه و بیهمتاست. در یگانگی وَ اَحدیت او هیچ نوع شرک و کثرت راه ندارد و این مقام تنها زیبندهٔ اوست و معبود یکتاست.
یکی از صحابه پیامبر صلیالله علیه و آله در وقت دعا به دو انگشت به خدا اشاره میکرد. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «یکی کن، یکی کن. (یعنی با یک انگشت اشاره کن) خدایی که تو او را میخوانی یکی است.»
احد آن است که قابل کثرت نباشد نه در خارج و نه در ذهن و نه داخل اعداد شود. خداوند در ذات احد (یگانه) است. امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «خداوند احد است نه تأویل عدد.»
خداوند در ذات احد است ولی در صفات واحد است.
احصاء اسماء
از امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت است که پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «خداوند تبارکوتعالی ۹۹ اسم دارد و هرکس آن را احصاء کند، داخل بهشت میشود.»
درباره احصاء کردن اسماء الهی مرحوم شیخ صدوق میفرماید: یعنی به آن احاطه پیدا نموده و بر معانی آن وقوف کند، نه آنکه فقط صرف شمردن باشد.
اما معنی لغوی احصاء: شمارش، حفظ کردن، ضبط کردن، دریافتن، سرشماری کردن است.
لیکن هر اسمی برای ذاکر و عارف درجات و مراحلی دارد؛ صرف گفتن لسانی، توجه به معنی اسم، با اخلاص گفتن، ذکر قلبی، خود را مطابق آن اسم قرار دادن، کشف حقیقت اسم بر قلب میتواند نوعی احصاء به تناسب حال سالک باشد که خداوند علیم و خبیر است و به اندازه قابلیت به ذاکر مزد و پاداش میدهد.
اِخبات (نرمخویی، سکون و تواضع)
اخبات به معانی مختلف آمده از جمله تواضع و فروتنی و به معنی جای وسیع و امن.
اِخبات مقامی است که سالک در آن مقام از شرّ نفس در امان و از خطرات راه گذشته است.
مخبتین کسانی هستند که در دارالاَمن توحید و دارالسّلام دین وارد شدهاند و بشارت آنان از این نظر است که تزلزل و اضطراب از آنها گرفته شده و غمی جز غم عشق ندارند.
در سوره هود ۲۵ آمده: «وَ اخبتوا اِلی ربِّهِم: از رسیدن به حق به اطمینان خاطر رسیدند.»
مخبتین کسانی هستند که متذکر حق بوده و در اقامه صلاه ساعی هستند و نسبت به آنچه پیش آید، بردبار و هر مصیبتی را تحمّل میکنند، هرگاه نزد آنان نام خدا برده شود، دل آنها از هیبت جلال الهی میطپد و آنچه خدای متعال به آنها ارزانی داشته در راه خدا انفاق میکنند.
این وصف همان کسانی است که به وصال حق رسیده و از شرّ نفس در امان هستند و به نور ایمان آسوده و دلی آرام دارند.
در سوره حج ۳۴ فرمود: «فَاِلهُکُم اِلهٌ واحدٌ فَلَهُ اَسلِموا وَ بَشِّر المُخبتین: پس خدای شما، خدای یگانه است، سر تسلیم فرود آرید، بشارت ده به مخبتین (فروتنان).»
از جمله «اَسلِموُا» معلوم میشود که مخبتین به مقام تسلیم رسیده و دارای قلبی سلیم هستند.
خواجه عبدالله انصاری در معنی اخبات گوید: اِخبات ابتدای مقام طمأنینه است و آن وارد شدن به مقام امنی است که برای شخص وارد، رجوع و برگشت نیست؛ و آن را سه درجه است:
در درجه اوّل: باید عصمت بر شهوت احاطه شود، اراده بر غفلت غالب آید، طَلَب سلوت (تسلی بی جا) را از بین ببرد.
در درجه دوّم: سبب بر ارادت نقصان وارد نکند، عارضهای قلب را به وحشت نیندازد، فتنهای او را از مسیرش منحرف نسازد.
در درجه سوّم: مدح و ذمّ نزد او یکسان باشد، ملامت نفس برای او مداوم باشد، چشم خطابین او بسته شده باشد.
اخبات نرمخویی است و تنگدلی و ترس کاری؛ و این طریق مستقیمان و سیرت ابدالان است.
مستقیم مردی است که حقیقت اخلاص را چشیده و عزّ خلایق را ندیده و از خویش رسته است. نشان اخلاص چشیدن سه چیز است: از تیمار رزق و از کوشیدن جان و از ساختن جهان َور آسودن، در مداومت خدمت و استغراق اوقات و تصفیه انفاس آویختن، جهان و جهانیان و آدمیان و جز از ایشان را از ادای خویش آزاد ساختن.
اختیار
اختیار یعنی برگزیدن.
اختیاراتی که در وجود انسانها نهاده شده است، از اختیار خداوند به وجود آمده و این اختیارات عارضی به اختیار ذاتی واجبالوجود منتهی میشود. پس اختیاری که به انسان داده شده، تامّ نیست. بلکه اختیاری اعتباری و مجازی است و بنده متناهی و موزون و عاجز را نباشد در ساحت کبریایی، خویش را مستقل و مختار مطلق بداند که خلاف ادب بندگی است.
زیرا قبل از آمدن به دنیا فعلی نبوده؛ حال، برای ظهور اسماء، خداوند نمودی داده است و حکمتها جاری است و در ظروف مستعده، فیوضات بخشیده شده و این کرامتی به انسان است.
سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار **** در گردشاند بر حسب اختیار دوست (حافظ)
اما جواب آنکه گوید اختیار تامّ دارم این است:
۱- چطور از عدم آمده، اختیار نداشته حال اختیار دارد.۲- چرا در کارها تصمیم بسیار میگیرد، اما به آنها نمیرسد.
۳- چرا مال و منصبها فناپذیرند و باقی نمیمانند. ۴- با آنکه همه خواهان کمال لذاتاند، کسی به آنها نمیرسد.
اما دلایل مختار بودن انسان:
۱) اختیار انسانها از اختیار خداوند به وجود آمده؛ و تکلیف (امر و نهی) متکّی بر اختیار انسان است. پس انسان موجودی مختار است وگرنه امر و نهی و تکلیف از او ساقط میشد.
اختیارش اختیار ما کند **** امر، شد بر اختیاری مُستَنَد (مثنوی)
پس چون انسان است مختار، خداوند او را مسئول اعمالش قرار داده است.
۲) اگر انسان اختیار نداشت، خداوند هرگز او را به بوته ابتلا و امتحان وارد نمیکرد؛ زیرا اختیار و اراده برای امتحان شرط است.
کِامتحان را شرط باشد اختیار **** اختیاری نَبودت بی اقتدار (مثنوی)
۳) تردید و دودلی انسان در کارها، نشانه اختیار اوست. مولانا در تمثیلی عالی موضوع اختیار و تبعات آن را بیان میدارد: انسان مانند شتر است و قوّه اختیار مانند کجاوه. همانطور که اگر بار گران دو طرف کجاوه متعادل نباشد، کجاوه به این طرف و آن طرف متمایل میگردد و با این حرکتِ نوسانی، پشت شتر سابیده و زخمی میشود، قوّه اختیار نیز باعث میگردد تا انسان از میان دو یا چند کار، یک کار را انتخاب کند و انتخاب، مسئولیت آور است و مسئولیت، تشویش آفرین.
پس تردید که محصول اختیار و قوّه انتخاب است، خود عامل جریحهدار شدن قلب و روح آدمی میگردد. در حالی که اگر اختیار در کار نبود، انسان از یک راه میرفت و دیگر اضطرابی نبود.
اُشترام لاغری و پشت ریش **** زاختیار همچو پالان شکلِ خویش
این کژاوه گر شود اینسو گران **** آن کژاوه گه شود آنسو کشان (مثنوی)
۴) حالت پشیمانی و خجالت که بعد از ارتکاب عملی ناشایست بر آدمی عارض میگردد، دلیل بر مختار بودن او است.
گر نبودی اختیار، این شرم چیست؟ **** وین دریغ و خِجلت و آزرم چیست؟ (مثنوی)
۵) قوّه اختیار در آدمی خفته و پوشیده است ولی به هنگام عرضه خیر و شرّ به او، این قوّه خفته بیدار میگردد و آدمی یا بهسوی خیر میرود یا بهسوی شرّ
اختیاری هست در ما ناپدید **** چون دو مطلب دید، آید در مزید (مثنوی)
۶) دلیل فطری و وجدانی که هرکس احساس میکند در انجام اعمالش مختار است.
مرتبه نهایی اختیار آن است که اراده و اختیار انسان کامل در اراده و اختیار خداوند محو و فانی گردد؛ یعنی در برابر خداوند از خود اختیاری نداشته باشد و این سبب عنایت حقتعالی به بنده است که اختیارش به اختیار حق باشد نه به اختیار نَفس و این بیاختیاری بندگان خدا، عین اختیار کامل است.
آنکه مغلوب اندر لطف ماست **** نیست مضطر، بلکه مختار ولاست (مثنوی)
ؤلاء: دوستی
منتهای اختیار آن است که خَود **** که اختیارش گردد اینجا مُفتَقَد (مثنوی)
مفتقد: گم کرده شده
«اختیار آن بِه که باشد دست یار» و گفتهاند: اوّل مقام عبودّیت برخاستن از اختیار است و بیزار شدن از حول و قوّت خویش.