دُرّ نجف

الفبای سلوک

فصل اول · بخش دوم

اخلاص

عبارت است از خالص ساختن قصد از غیر خدا و پراختن نیت از ماسوی الله.

اخلاص این است که برای عمل شاهدی جز خدا نخواهی.

گفته‌اند: اخلاص تصفیه اعمال از کدورت‌هاست.

اخلاص کلید قبولی همه اعمال است. هرکس که خدا عملش را قبول کرد و از او راضی شد، مخلص است اگرچه عملش کم باشد. کسی که خدا عملش را قبول نکند، مخلص نیست اگرچه عملش زیاد باشد که در حضرت آدم و ابلیس لعین ظاهر گشت.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «خوش به حال کسی که برای خدا عبادت و دعایش را خالص گردانید:

۱- و دعایش به آنچه چشم‌هایش می‌بیند، مشغول نکند.

۲- و گوشش به آنچه می‌شنود، ذکر خدا را فراموش نکند.

۳- و سینه‌اش از آنچه خدا به غیر او عطا کرده، محزون نگردد.»

(شرح: اگر می‌خواهی عملت خالص باشد یکی چشم که سبب اشتغال نشود، یکی گوش که چیزی را می‌شنود یاد غیر خدا نکند و دیگر آن‌که چیزی را که خدا به دیگران داده به او نداده، سبب غمش نشود. اگر بر این سه مراقبت و مواظبت کرد، عبادت و دعایش خالص می‌شود.)

کمترین حدّ اخلاص بذل کردن بنده به آنچه در توان دارد و برای عملش نزد خداوند اجر و ارزشی نبیند.

مخلِص (اسم فاعل) که در سوره زمر آیه ۳ فرمود: «دین خود را برای خدا خالص گردان» و در آیه ۲ فرمود: «فَاعبُدِ اللهَ مخلِصاً لهُ الدین»

مخلص با مجاهدات، روح خود را از رذایل پاک می‌کند و خون خودش را در نیّت و عمل بذل می‌کند تا حق از او بپذیرد.

در روایت آمده: «به اندازه قوّت دینداریت، نیّتت خالص می‌شود.» مراحل نیّت و علم و عمل به میزان تزکیه و تصفیه باطن بستگی دارد. امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «الاخلاص العمل مِن قوّة الیقین و الصّلاح النّیة»

مخلَص (اسم مفعول) در سوره ص ۸۳ و حجر ۳۹ آمده: «خدا او را برای خودش خالص کرد و غیر خدا در آن نصیبی نیست.» شیطان هم قسم خورده همه را اغوا می‌کنم مگر بندگانی که برای تو مخلَص شده‌اند.

از عارفی پرسیدند: اخلاص چیست؟ گفت: «آن است که از آفات اعمال خلاص یابی.»

که منظور از آفات اعمال، آنچه انسان را از عبادت باز دارد یا عبادت او را در درگاه حق نامقبول کند.

اخیار

اخیار جمع خیر است و منظور مردان بسیار خیّر و نیکوکار و دیندار؛ و نیز گفته‌اند اخیار جمع خیر است به معنی نیکان.

خدای متعال به پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «اخیار را دوست بدار ایشان را دوست دارم.»

در قرآن دو مرتبه اخیار آمده که هر دو بار درباره انبیاء علیه‌السلام استعمال شده است:

در سوره ص ۴۷ درباره حضرت ابراهیم و اسحاق و یعقوب علیه‌السلام فرمود: «وَ اِنَّهُم عِندَنا لَمِنَ المُصطَفین الاَخیار: و آنان نزد ما از برگزیدگان نیکان بودند.»

و در همان سوره ۴۸ فرمود: «وَ اذکُر اِسماعیلَ وَ الیَسَعَ وَ ذَالکِفلِ وَ کُلُّ مِنَ الاَخیار: و از اسماعیل و اَلیسع و ذوالکِفل یاد کن و همه از نیکان بودند.»

ایمان و عمل صالح آنان سبب شد که خداوند از میان بندگانش آنان را برگزیند و به مقام نبوّت در رسالت برساند و نیکوکاری آن‌ها به حدّی بود که عنوان اخیار را به طور مطلق پیدا کردند؛ اخلاقشان نیک، اعمال و رفتارشان نیک، افکارشان نیک و سراسر زندگی‌شان نیک بود.

در زیارت جامعه کبیره آمده:

«وَ دَعائمِ الاَخیار: سلام بر شما که پایه‌های خوبی‌ها هستید» در واقع از ناحیه وجود ذی‌وجود آنان که پایه همه خوبی‌ها هستند، به دیگران خیر و نیکی می‌رسد و علّت تامّه برای خیرات، ایشان هستند.

«وَ اَنتم نور الأخیار: شما نور نیکان هستید.» «وَ فِعلُکُم الخیر: کردار شما نیکی است» و «اِن ذُکِرَ الخَیرُ کُنتُم اَوَّلَهُ: هرگاه یاد شود نیکی، اوّلش شمایید.»

کرده حق بر چار قسم اخیار را **** برگزیده بر عباد این چار را

انبیاء که محرم راز ویند **** در حریم قرب دمساز ویند

صادقان، اهل عیانند و شهود **** دیده زاشیاء، سرّ سلطان وجود

وان شهیدان رسته از آمال خویش **** در رَه او داده جان و مال خویش

صالحان بر پاس امر حضرتش **** کرده واحد، همّ خود در طاعتش

هرکه شد با این جماعت همنشین **** گردد او روشن دل و پاکیزه دین

از نبیین قصد یا پیغمبرست **** هم ز صدیقین مراد از حیدرست

گربه لفظ جمعشان بستوده حَق **** جامعند این دو در اوصاف فَرق

بحر گویی کافی از ذکر دُرّ **** خاصّه بحری کو ز گوهرهاست پر

یک علی گو خود یکباره کن **** پرده چشم دوبین را پاره کن

از شهیدان شد اشارت بر حسین **** هر نبیّ و هر ولیّ نور دو عین

صالحان اولاد او تا قائمند **** بر وجوبِ لطف از حق دائمند

موسی بن جعفر علیه‌السلام فرمود: «ما اهل‌بیت چنین هستیم و کارهایمان برای خداست و از مردم انتظار سپاس و تقدیر نداریم و اخیار از اهل ایمان هم مانند ما هستند و هر عملی که انجام می‌دهند برای رضای خداوند است و خداوند پاداش آن‌ها را می‌دهد.»

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «پیامبران بیش از همه در معرض گرفتاری هستند. بعد کسانی که به آن‌ها نزدیک‌ترند و راه آن‌ها را می‌روند و بعد کسانی که در رتبه و مقام به آنان پیوستگی دارند و از اخیار به شمار می‌روند.»

ابی جعفر علیه‌السلام از پدرش از جدّ بزرگوارش علیه‌السلام روایت فرمود: «امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: مجالست با اشرار موجب سوءظن به اخیار می‌شود و مجالست با اخیار، ملحق کند اشرار را به اخیار.»

آن یکی چون نیست با اخیار، یار **** لاجَرَم شد پهلوی فُجّار، جار (مثنوی)

ادب

ادب در لغت به معنی فرهنگ، دانش، حُسن معاشرت و آزرم است.

ادب آن است که در ظاهر و باطن آداب شریعت و طریقت و حقیقت را نگه‌داشتن و از حدّ خود تجاوز نکردن.

بهترین ادب آن است که انسان حدّ و اندازه خود را بداند و از آن حدّ تجاوز نکند.

در مثنوی دفتر اوّل آمده:

از ادب پرنور گشته این فلک **** وز ادب معصوم و پاک آمد ملک

از خدا جوییم توفیق ادب **** بی‌ادب محروم ماند از لطف حق

بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد **** بلکه آتش در همه آفاق زد

آن‌قدر ادب ارزش دارد که آسمان‌ها از ادب پرنور شده. فرشته‌ها هم که معصوم و پاک‌اند از ادبشان است که مطیع شدند در نتیجه پاک و معصوم گردیدند.

همیشه از خدا توفیق ادب بخواهیم. آدم بی‌ادب فیض خدا نصیبش نمی‌شود.

آدم بی‌ادب نه اینکه فقط خودش بد است بلکه بی‌ادبی او به همه عالم سرایت می‌کند (و سراسر جهان را در آتش فتنه خودش می‌سوزاند.)

باید که مرید مؤدب و مهذّب اخلاق باشد و در حضور استاد به وقار و سکون و تعظیم بنشیند. تا از وی نپرسند، سخن نگوید و آنچه بگوید، به سکونت و رفق و راستی گوید و اگر خلاف ادبی از او صادر شود، به ظاهر و باطن استغفار نماید و به طریق اَحسن عذر نماید.

در سیر الی الله عجله کردن و فشار آوردن نه‌تنها نتیجه‌ای ندارد، بلکه راه را مسدود می‌کند و آنچه راه را باز و آن را نزدیک می‌کند، ادب و تواضع است.

از خدا و اولیای خدا با زور نمی‌توان چیزی گرفت بلکه با ادب و افتادگی می‌توان راه یافت همچنان که سلمان راه یافت. در محضر اولیای خدا باید ادب و انتظار پیشه کرد تا بتوان از آن‌ها بهره گرفت. شتاب‌زدگی و زور و اصرار موجب محرومیّت از آنان می‌گردد.

پیش اهل تن، ادب بر ظاهرست **** که خدا زیشان، نهان را ساتر است

پیش اهلِ دل، ادب بر باطن است **** زآنکه دلشان، بر سَراید، فاطن است

آنچه اصل و اساس ادب را می‌سازد، همان نیّت و ارادهٔ باطنی است و الّا صرف انجام رسوم و تشریفات ظاهری ادب اعتباری ندارد.

از جمله آداب ترک امتحان استاد است:

روزی مولانا جلال‌الدین رومی به دیدن شیخ صدرالدّین قونوی رفته بود. شیخ به تعظیم از او استقبال نمود و او را به سر سجّاده بنشاند و برابر او به دو زانوی ادب بنشست. هر دو مراقب گشتند. مریدی در مدرسه شیخ، مجاور بود و او را حاجی کاشی می‌خواندند. از مولانا به طریق امتحان سؤال نمود که فرع چیست؟ مولانا جواب نداد و صدرالدّین عظیم برنجید. باز سؤال کرد و مولانا جواب نگفت.

مولانا برخاست و روانه شد. صدرالدّین تا در بیرونی او را مشایعت کرد و بازگردید و به غضب تمام گفت: ای پیر خام و ای مرغ بی‌هنگام! در آن وقت چه جای سؤال و کلام بود که بی‌ادبی کردی. سؤالت را جواب صافی فرمود و تو بی‌خبر! حالیا، حاضر وقت خود باش که از عالم غیب زخم خوردی.

حاجی کاشی گفت: جوابم چه بود؟ فرمود: «الفقیر اذا عرف الله کل لسانه: یعنی درویش تمام آن است که در حضور اولیای الهی سخن نگوید، نه به زبان و نه به دل.»

چون اولیای الهی همچنان که خلق را به ظاهر ایشان می‌بینند، باطن ایشان را نیز می‌دانند، از این جهت گفته‌اند: در نظر بزرگان دنیا ادب ظاهر؛ اعضا و نگه داشتن است. مثلاً به دو زانو نشستن و نظر در پیش کردن.

اما در نظر بزرگان دین چنان‌که اعضاء را نگه دارند، دل را نیز از وساوس و طعن و انگار نگه باید داشت.

عارفی گفت: «از جمله ادب بزرگ داشت همه آفریدگان است.»

و از ادب است بزرگ شمردن گناه خود، هرچند کم باشد.

به اسکندر گفتند: چرا بزرگداشت تو نسبت به معلّمت از پدرت بیشتر است؟ گفت: پدرم سبب زندگی فانی من است و معلم و ادب آموزم سبب زندگی باقی من است.

ولادت صدری هرچند از والدین است اما ولادت معنوی مخصوص استاد است. ولادت صورت را حیات چند روزه است، اما ولادت معنوی را حیات ابدی است.

پس سعادت را در قبول پیر و شقاوت را در ردّ او باید دانست.

آفت مرید در آزار و بی‌ادبی پیر است. هر ذلّتی که غیر آن باشد تدارک آن ممکن است اما آزار پیر را چیزی تدارک نتوان نمود.

ادراک

ادراک، کمال احاطه به شیء است و آن حاصل شدن صورت در نفس ناطقه است.

ادراک بر دو گونه است: ادراک حسّی و ادراک باطنی.

ادراک حسّی که توسط یکی از حواس پنج‌گانه صورت می‌گیرد؛ یعنی نفس با واسطه حواس به امری وقوف می‌یابد. پس حواس پنج‌گانه عوالم جسمیت را بدان ادراک کند.

ادراک باطنی که همان چیزی است که حکما درباره علم حضور می‌گفته‌اند و آن علمی است که عین واقعیت معلوم در نزد عالِم حاضر باشد؛ و بی‌واسطه تصاویر ذهنی صورت گیرد. مدرکات باطنی پنج‌گانه؛ عقل، دل، سرّ، روح، خفی، جمله عوالم روحانیت را ادراک کند.

تو را چنانکه تویی هر نظر کجا بیند **** به قدر بینش خود هر کسی کند ادراک

آن حسی که حق بر آن حِس مُظهَرست **** نیست حِسّ این جهان، آن دیگرست (مثنوی)

لاجَرَم اَبصارُنا لا تُدرِکُه **** وَ هُوَ یُدرِک بین تو از موسی و کُه (مثنوی)

این بیت به آیه ۱۰۳ سوره انعام: لا تُدرکه الابصار وَ هُوَ یدرکُ الابصار وَ هُوَ اللَّطیفُ الخبیر، اشاره دارد.

ارادت

ارادت، خواستن است.

چون در مرید صادق ارادت پدید آید، بداند که ارادت دولت بزرگی است و تخم جمله ارادت از پرتو انوار حق است؛ زیرا تا خداوند به صفت ارادت (و مریدی) به روح بنده تجلّی نکند، نور اراده الهی بر دل بنده نیاید و طالب حق و طالب دوستان حق نگردد.

چون این تخم سعادت در زمین دل به مواهب الهی افتد، باید که مهمان غیبی را عزیز دارد و ضایع نکند. پس اول منزل طالبان درگه اِله ارادت است و وقتی مرید دست ارادت به کامل می‌دهد، باید حسن ظنّ و حسن نیّت به همه کس و خصوصاً استاد داشته باشد.

تا طالب صادق اول مرید نبوَد، در زمین طلب او هیچ تخم کاشته نشود. پس تخم ارادت در زمین دل مرید ریخته شود؛ و مرید وقتی مرید است که مرید مراد شیخ باشد نه مرید مراد خویش.

ارادت خواستن مزد است در راه بردن. ارادت را سه نشانه است:

۱) ارادت دنیایی محض و نشانه‌اش این است: زیادت دنیا به نقصان در دین راضی بودن، از درویشان مسلمان اعراض کردن و از مولی حاجت دنیایی خواستن.

۲) ارادت آخرت محض و نشانه‌اش این است: در سلامت دین به نقصان دنیا راضی بودن، مؤانست به درویشان داشتن و از مولی حاجت آخرت خواستن.

۳) ارادت حقّ محض و نشانه‌اش این است: پای بر دو گیتی فرا نهادن، از خلق آزاد گشتن، از خود باز رستن است.

اهل عرفان گویند ارادت مرید بدون بیعت ولیّ خدا درست نباشد. خداوند در سوره فتح ۱۰ فرمود: «همانا آنان که با تو بیعت می‌کنند، جز این نیست که با خدا بیعت می‌کنند. این دست خداست که بالای دست‌هاست. هرکس پیمان شکند، بر ضرر خود اقدام کرده و هرکس به پیمان خود با خدا وفا کند، به زودی خداوند به او پاداش بزرگی خواهد بخشید.»

اما دلیل بر ارادت، سوره کهف آیه ۷۰ است: «(خضر به موسی گفت) پس اگر دنبال من می‌آیی، از من چیزی نپرس تا خودم در آن باره سخنی برایت به میان آورم.»

اراده حق

در سوره بقره ۱۱۷ آمده: «وَ اِذا قَضی اَمراً فَاِنَّما یَقولُ لَهُ کُن فَیکوُن: و چون (انجام) کاری را بخواهد تنها می‌گوید باش! بی‌درنگ خواهد شد.»

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «چون حضرت موسی از کوه طور بالا رفت، با خدا مناجات کرد و از جمله عرض کرد: خداوندا، گنجینه‌های خود را به من نشان بده. خطاب آمد: ای موسی، خزاین من این است که وقتی اراده می‌کنم، به چیزی بگویم موجود باش، آن شیء به وجود می‌آید؛ اِنّما خزائنی اِذا اَرادتُ شیئاً اَن اقول لَهُ کن فیکون.»

در سوره آل‌عمران ۵۹ فرمود: «داستان عیسی نزد خداوند چون داستان آدم است که او را از خاک آفرید و سپس فرمود باش! و بی‌درنگ موجود شد؛ ثم قال لَه کن فیکون»

در سوره نحل ۴۰ فرمود: «سخن ما برای (پدید آمدن) چیزی چون آن را اراده کنیم این است که بدان میگوییم: باش! بی‌درنگ خواهد بود؛ اِنَّما قَولُنا لِشَیءٍ اِذا اَرَدنهُ اَن نَّقولَ لَه کن فیکون»

در سوره یس ۸۲ فرمود: «اِنّما اَمرُهُ اِذا اَرادَ شیئاً اَن یقولَ لَهُ کُن فیکون: فرمان او جز این نیست که چون چیزی را اراده کند بدو می‌گوید: باش! بی درنگ خواهد بود.»

در سوره غافر ۶۸ آمده: «اوست که زنده می‌دارد و می‌میراند و چون امری را اراده کند تنها به آن می‌گوید: باش! بی‌درنگ خواهد بود؛ هو الّذی یُحی و یُمیتُ فَاِذا قَضی اَمراً فَاِنّما یقول لَهُ کن فیکون»

در سوره مریم درباره حامله شدن او به حضرت عیسی علیه‌السلام که جبرئیل بر او ظاهر شد و بشارت فرزندی به او داد؛ و مریم گفت انسانی با من تماس نداشته، چه طور می‌شود که فرزند دار شود؟ جبرئیل گفت: پروردگارت می‌فرماید که آن (کار) بر من آسان است؛ قال رَبَّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ (آیه ۲۱) بعد زایمان مریم و قضایای دیگر حضرت عیسی خداوند می‌فرماید: «اِذا قَضی اَمراً فَاِنّما یقولُ لَهُ کُن فَیَکون: چون آهنگ کاری کند تنها بدان فرماید: باش! بی‌درنگ خواهد بود.»

پیشِ چوگان‌های حُکمِ کُن فَکان **** می‌دویم اندر مکان و لامکان (مثنوی)

اربعین (چهل)

عدد چهل نشان‌گر عدد کامل است. اعداد هفت و هفتاد فقط از کثرت و مبالغه برخوردارند ولیکن عدد چهل از کثرت و مبالغه‌ای برخوردار است که جامع بودن و کمال را به دنبال داشته باشد نه هر کثرت و مبالغه‌ای.

در اخبار متعدد است که خداوند فرمود: «سرشت آدمی (آب و گل) را چهل روز با دو دست خود تخمیر کردم.»

عدد چهل را خاصیتی است در کمال چیزها که اعداد دیگر را نیست. چنان چه در حدیث معتبر است: «آفرینش هر کدام از شما در رَحِم مادر چهل روز (اربعین لیله) فراهم می‌شود.»

بعثت رسول خدا صلی‌الله علیه و آله در چهل‌سالگی است.

در حدیث مشهوری از رسول خدا صلی‌الله علیه و آله است که فرمود: «هیچ بنده‌ای که چهل صباح (اربعین صباحاً) نیّت و عملش را برای خدا خالص نکرد مگر آن‌که چشمه‌های حکمت از قلب او بر زبانش جاری شود.»

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «بنده‌ای چهل روز ایمان خود را برای خدا خالص نکند، جز آن‌که خداوند او را نسبت به دنیا زاهد (بی‌رغبت) نماید و حکمت را در دلش استوار دارد و زبانش را به حکمت گویا سازد.»

چون خداوند موسی را استحقاق کلام بی‌واسطه کرامت فرمود، به خلوت اربعین امر کرد. در سوره اعراف ۱۴۲ می‌فرماید: «وَ واعَدنا موسی ثلاثینَ لَیلَهً وَ اتممناها بِعَشرٍ فَتَمَّ میقات رَبَّهِ اَربعینَ لَیلَهً: و با موسی سی شب وعده کردیم و آن را با ده شب کامل ساختیم، پس میقات پروردگارش به چهل شب کامل شد.»

در روایت است: «هرکس به چهل‌سالگی برسد و عصا به دست نگیرد، عصیان کرده است.» در ظاهر عصا به معنی عصای چوبی است و در معنا منظور عصای تقوا است.

چو دوران عمرت از چهل در گذشت **** مزن دست و پا کآبت از سر گذشت

چو شیبت درآمد به روی شباب **** شبت روز شد دیده برکن ز خواب

از ابن عبّاس نقل است: «هرکس چهل سال بر او بگذرد و نیکی او بر بدیش غالب نشود، آماده آتش (جهنّم) گردد.»

طوفان نوح چهل روز به طول انجامید. سرگردانی بنی‌اسرائیل در بیابان چهل سال طول کشید. یعقوب علیه‌السلام در فراق یوسف چهل سال گریست. یونس علیه‌السلام چهل روز در شکم ماهی تسبیح گفت …

وقتی فرعون گفت: «من پروردگار والا هستم.» (نازعات ۲۴) و گفت: «غیر خویش خدایی برای شما نمی‌بینم.» (قصص ۲۸) امام باقر علیه‌السلام فرمود: خداوند بعد از این کلام فرعون، چهل سال به او مهلت داد. پس خدا به موسی و هارون فرمود: «دعای شما درباره فرعون برآورده شود.» (یونس ۸۹) یعنی استجابت چهل سال طول کشید.

ارتداد در سلوک طریقت

ارتداد در لغت به معنای رد شدن و از دین برگشتن است.

عده‌ای که در سلوک می‌آیند، پس از مدّتی توقف می‌کنند و به قهقراء برمی‌گردند و مرتد از خاص به عام می‌شوند؛ و دیگر قابل بازگشت نیستند

گر فرو استد کسی مرتد شود **** بعد از آن هرگز هدایت نبودش

گر فرو استد زمانی از طلب **** مرتدی باشد در این ره بی‌ادب

عللی وجود دارد از جمله:

۱- سالک، طالب حقیقی نبوده است. ۲- تلوّن داشته است. ۳- استقامت و عزم راسخ نداشته. ۴- استاد کاملی نداشته یا بی استاد سلوک کرده. ۵- موانعی داشته که سدّ راهش بود است مانند پدر و مادر. ۶- به آب سبویی بسنده کرده و از گوهرهای بحرها بازمانده است. (یعنی ظرفش کوچک بوده زود اشباع شده است.)

همان‌طور که بعد از غدیر خم بیعت با امیرالمؤمنین علیه‌السلام را شکستند و مرتد از دین شدند در اینجا مرید مرتد از طریق می‌شود و متضرّر می‌گردد.

ارکان سلوک

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «هرگاه خداوند سبحان بنده‌ای را بخواهد، او را ملهم می‌کند به کم گفتن و کم خوردن و کم خوابیدن: قلّه الکلام و قلّه الطعام و قلّه المنام.»

سیری شهوات را تحریک می‌کند و حالت خوش‌گذرانی در نعمت را غلبه می‌دهد و قوّه ادراک را کند می‌کند و راه الهام را می‌بندد و اوهام را بیدار می‌سازد.

خواب آدمی را نسبت به طاعت کسل می‌کند و حواس را تیره نماید و بیکاری را در نظر نفس محبوب سازد و موجب فراموشی شود.

از امور دیگر می‌توان کم کردن آرزو و تعلّقات؛ که آرزو از وعده‌های شیطان و بی‌اساس و توّهم باطل است.

کم کردن آمیزش با مردم؛ که آمیزش با مردم او را از پرداختن به حق غافل می‌سازد، او را از یاد مرگ غافل می‌کند، راه ورود شیطان را باز می‌کند؛ و فقط به هم‌نشینی و دیدار شایستگان و علمای عارف حقیقی بسنده کند که در هم‌نشینی با اینان برکت و رحمت و هدایت است.

اِرهاص

ارهاص به چیزی گفته می‌شود که قبل از بلوغ و وقوع انجام گیرد چنان‌که درباره ائمه علیه‌السلام مطالب بسیاری نقل شده است. مثلاً حضرت زهرا علیه‌السلام در رحم مادر سخن می‌گفته است و لقب محدّثه به او داده شد.

چون ذاتاً در مثل آنان حقایق را هر وقت بخواهند منکشف است و در وقتش بروز می‌دادند و نوعی خرق عادت است.

علامه طباطبایی فرمودند: وقتی فاطمه بنت اسد مادر امیرالمؤمنین علیه‌السلام او را وضع حمل کرد و از بیت‌الحرام بیرون آورد، پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمد و طفل را گرفت. حضرت علی علیه‌السلام سوره مؤمنون را از اوّل آیه تا به آخر برای پیامبر خواندند، در حالی که طفل بود و چند ساعتی به دنیا آمده بود.

اَزَل

ازل، زمانی است که آن را ابتدا نباشد.

ازل، عبارت است از استمرار و امتداد وجود در ازمنه مقدّر غیرمتناهی در جانب گذشته.

ازل، دوام وجود است در گذشته.

ازل، ماهیتی است که اقتضاء عدم مسبوقیّت به غیر کند. چنان چه گفته‌اند: ازل نفی اوّلیّت باشد.

در ازل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زد عشق پیدا شد و آتش بر همه عالم زد

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در خطبه ۲۲۸ نهج‌البلاغه فرموده است: «ازلیتش ابتدا را پیشی گرفته است.»

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در خطبه ۱۵۲ نهج‌البلاغه فرمود: «حدوث مخلوقات، دلالت بر ازلیتش می‌نماید.»

وقتی می‌گوییم خدای متعال ازلی است، صحبت درباره اول نیست. بحث در این است که همیشه بوده است. وقتی می‌گوییم همیشه بوده، زمان دیگری ندارد. چند تلیارد سال پیش؟ یک زمان ندارد. پس ازلی بودن شماره و تاریخ و زمان ندارد؛ یعنی هر کلمه‌ای که به‌عنوان ابتدا استعمال شود، ابتدا را پیشی گرفته است و خارج است از محدوده زمان.

هست ابد را و ازل را اتّحاد عقل را ره نیست آن سوز افتقاد (مثنوی)

اساس سلوک

در سلوک چهار چیز لازم و ضروری است:

۱- استاد راه ۲- مجاهده راه (ریاضت) ۳- رفیق راه ۴- کتاب راه

طریقه سلوک آقای کشمیری:

۱) معرفت ولایت با: ۱- تولی (حبّ) ۲- تبرّی (بغض) ۳- توسل ۴- زیارت

۲) معرفت نفس با: ۱- مراقبه ۲- مجاهده ۳- ذکر ۴- فکر

۳) معرفت ربّ با: ۱- مکاشفه ۲- معاینه ۳- فناء ۴- بقاء

اسباب

اسباب یعنی وسایل و لوازم و علل که با آن کاری صورت می‌گیرد.

بنا بر حکمت خدای متعال نظام هستی بر پایه سبب و مسبب (علّت و معلول) قرار داده شده است و خداوند که مسبب‌الاسباب است کلیه علّت‌ها و معلول‌ها را آفرید و این سببیّت را در ممکنات قرار داد.

طبق سوره فاطر ۳۴: «فَلَن تَجِدَ لِسُنَّهِ الله تبدیلاً وَ لَن تَجِدَ لِسُنَّهِ الله تحویلاً: پس هرگز سنّت خداوند تبدیل و تحوّل نپذیرد‍.» پس قوانین حاکم بر طبیعت تغییرناپذیر است و غالباً حضرت حق امور را از مجرای اسباب به انجام می‌رساند تا هر جوینده‌ای بداند که راه رسیدن به مقصود، پیدا کردن علل و اسباب آن است؛ زیرا اگر سبب در کار نباشد، طالب برای رسیدن به مطلوب خود تلاش نمی‌کند.

این سبب، همچو طبیب است و علیل **** این سبب، همچون چراغ است و فتیل (مثنوی)

می‌توان این‌طور بیان کرد این سبب، همانند طبیب و بیمار است که درمان بیمار به سبب معالجه طبیب صورت می‌گیرد یا مانند چراغ و فتیله که روشنی چراغ به سبب وجود فتیله است.

سنگ بر آهن زنی، بیرون جهد **** هم به امر حق، قدم بیرون نهد (مثنوی)

سنگ و آهن خود سبب آمد لیک **** تو به بالاتر، نگر ای مردِ نیک (مثنوی)

اما نظام سبب و مسبب به حوزه تنگ و حیطه ناچیز شناخت بشری محدود نمی‌شود، بلکه در پشت پرده طبیعت، قوانین و علل و اسبابی حاکم است که هر چشمی قادر به دیدن آن نیست.

که البته این اسباب ظاهری تحت سیطره علل و اسباب باطنی‌اند و تا وقتی مؤثرند که علل و اسباب باطنی حکم دیگری نکند؛ اما به محض آن‌که، به اقتضای مشیت الهی، علل و اسباب پنهانی دخالت کنند، علل و اسباب ظاهر از اثر می‌افتند. پس اسباب ظاهری، خود معلول و مقهور اسباب باطنی یعنی مسبب‌الاسباب است.

هست بر اسباب، اسبابی دگر **** در سبب منگر، در آن افکن نظر (مثنوی)

اسباب ظاهری از راه حسّ یا عقل درک می‌شود؛ اما اسباب غیبی و باطنی که همان اسماء و صفات حق‌تعالی است از طریق کشف و ذوق ادراک می‌گردند. مثلاً رازق که از اسماء الله است، سبب حقیقی مرزق شدن موجودات است و کار و تلاش آن‌ها سبب مجازی است یا اسم شافی، سبب حقیقی درمان شدن مریض است و طبیب و دارو، سبب ظاهری و مجازی برای شفاست.

وقتی دیده آدمی نافذ و بینا شود، حقیقت را بدون اسباب و واسطه مشاهده می‌کند ولی عموم مردم که در عالم حسّ مانده‌اند، باید به اسباب و واسطه‌ها توجه کنند.

بی‌سبب بیند، چون دیده شد گذار **** تو که در حسّی، سبب را گوش دار (مثنوی)

پس:

دیده‌ای باید، سبب سوراخ کُن **** تا حجب برکند از بیخ و بُن (مثنوی)

باید توجه داشت که:

از مسبب می‌رسد هر خیر و شرّ **** نیست اسباب و وسایط ای پدر (مثنوی)

و خداوند به بنده‌اش می‌گوید که من برای تو کافی‌ام و بدون علل و اسباب ظاهری و بی‌واسطه بدون یاری دیگران همه خیرات را به تو می‌رسانم.

کافیم، بد هم تو را من‌جمله خیر **** بی‌سبب، بی‌واسطه یاریِ غیر (مثنوی)

پس خداوند که مسبّب الاسباب است، گاه علل و اسباب طبیعی را از کار می‌اندازد و فعلی نامعهود به ظهور می‌رساند. نظیر معجزه که نوعی سبب‌سوزی و خرق عادت طبیعی است.

این افعال ظاهراً متناقض، آدمی را از جزمیّت در داوری امور جاریه دور می‌کند؛ بنابراین همان‌طور که بعضی از شکّاکان سوفسطایی، حقیقت وجودی حسّیّات و بدیهیّات را منکرند، عارف نیز فعل بی‌واسطه الهی را مشاهده می‌کند و جز خدا هیچ نمی‌بیند و تمامی سبب‌ها، یعنی مجازها را خیالاتی می‌پندارد که خداوند آفریده است.

از سبب سوزیش، من سودایی‌ام **** در خیالاتش چو سوفسطایی‌ام (مثنوی)

انبیاء در قطع اسباب آمدند **** معجزات خویش بر کیوان زدند (مثنوی)

به درگاه خدای متعال؛ سبب و ابزار، نوعاً دعوی اثبات وجود مجازی برای شخص مدّعی می‌باشد. در عرفان نزد خدا بی آلتی و کمال فقر، گوهر راستین است.

دیدار شاهان بسیار نادر بوده و در کاخ‌های عظیم نهانی صورت می‌گرفت. جلوی هر دری حاجبانی می‌گماشتند تا کسی وارد نشود؛ اما در اعیاد و روزهای خاص، شاهان با کوکبه در شهر می‌گشتند و مردم از پنجره‌ها آنان را می‌دیدند.

پس وقتی جمال حقیقت بر دل بتابد، اسباب ساقط گردد و وصول دست دهد. خودنمایی از طریق داشتن وسایل، آیین تشرّف به حضور پادشاه نیست. آنجا عنایت مؤثر است نه وسیلت؛ زیرا وسیله‌سازی دلیل بر وجود شخصیت و نوعی عرض هنر است.

فروتنی در مقابل مؤثرتر است که به اصطلاح با فناء وصفی و فعلی می‌توان به حضرت حق رسید.

جمله قرآن هست در قطع سبب **** عزّ درویش و هلاک بولهب (مثنوی)

استاد

در باب طریقت (سلوک نفس) به استاد؛ مربّی، مرشد، ولیّ خدا، انسان کامل، معلّم، شیخ، هادی، دانا، خضر، پیر، سلیمان، جام جهان‌نما و … نیز می‌گویند.

البته در همه رشته‌ها استاد عام وجود دارد و لکن بحث ما چون درباره جنبه عملی است نه ظاهری، لذا منظور استاد خاص است که می‌خواهد با تعالیم و دستورالعمل، نفس سالک یا از قعر طبیعت به نقطه اعلی از معرفت برساند و در هر دوره و زمان بوده‌اند و الآن هم هستند، لکن کم و نادرند.

شرایط و صفات استاد:

مقام استادی زیبنده هرکس نباشد. برای استاد شرایطی گفته‌اند از جمله:

۱- تأییدات الهی و عنایات خاص شامل حال او شده باشد.

۲- اعتقادش در توحید مستحکم و سنّت نبوی و سیره علوی سرو پای او را بپوشاند.

۳- از صفات سخاوت، عفّت و عفو و حلم برخوردار باشد و در حسن خلق نمودار و الگو باشد.

۴- مراحل و منازل سلوک را پیموده و به اندازه خود چشیده باشد تا بتواند وقایع و مکاشفات و حالات مریدان را از صواب و ناصواب تشخیص بدهد و آن‌ها را از قوّه خیال و خواطر نفسانی نجات بدهد. چه آنکه نفس خود پیغمبر و امام و بهشت می‌آفریند.

۵- از علم راه حتماً برخوردار باشد.

۶- دلش آینه جهان نمای الوهیّت و مظهر صفات او باشد و به قدر خود بار امانت را به دوش کشد. چون نوع اساتیدی که در زهد صرف یا توسلات و ادعیه مشغول‌اند، نتوانند تلامذه را به توحید افعالی و صفات و اسماء جمالی و جلالی و این‌که انسان موحّد مظهر اسماء و صفات اوست برسانند و آشنا کنند.

۷- به معرفة النفس آشنا و اهل ادعا نباشد که همه را به خود دعوت کند، بلکه دعوتش باید به حق باشد.

۸- به مقاماتی همانند تسلیم، رضا، توکّل رسیده باشد. چه آنکه حالات استدامت ندارد و نتواند سالک را به مقامات برساند.

در رساله سیر و سلوک سید بحرالعلوم درباره شناخت استاد چنین آمده: «استاد شناخته نمی‌شود، مگر این‌که در خلوت و جلوت با او معاشرت داشته و ایمان از نفس و جوارحش ملاحظه شود. از خوارق عادت و خوب بیان کردن دقائق عرفانی و اظهار خفایای آفاقی و انفسی و بعضی حالات نباید فریفته شد. چرا که بعضی از مرتاضین از کفّار و غیر اهل دین بر خواطر و ضمائر آگاه و بر مطالب عرفانی اطلاع دارند و بر آب راه روند و طیّ الارض کنند و از آینده خبر دهند و از این تا سر منزل مقصود راه بی‌نهایت است.

«نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند.»

کسی می‌تواند راهنما و استاد سلوک شود. مثلاً همانند لامپ ۱۰۰۰ نور درونی داشته باشد. آنانی که نور درون آنان به اندازه لامپ ۶۰ است، پس مدّعی خواب و کشف هستند و قبل از آن‌که سجّاده را برای نماز پهن کنند، شیطان برای او سجّاده پهن کرده و به اصطلاح ساز نزده می‌رقصند و خود به نوعی امراض خفیّه روحی دچار است؛ اینان نمی‌توانند ارشاد نفوس کنند. تا کسی جهاد اکبر نکند، نمی‌تواند نفوس را دستگیری کند.

شمس می‌گویند: «آن‌که استاد است آن‌قدر سرش بلند است که آخر کار را هم می‌بیند.»

استاد باید همانند طبیب باشد که اولاً مرض را بشناسد و ثانیاً نسخه‌ای قابل و لایق به مریض بدهد. استادان جان و نفس که نمی‌شود از روی تقلید و با قواعد و مطالبی چند، نسخه امراض روحانی به سالکان بدهند.

مرحوم سید علی آقا قاضی می‌فرمود: «اهم از آنچه در این راه لازم است، استاد خبیر و بصیر و از هوی بیرون آمده و به معرفت الهیّه رسیده و انسان کامل است.

چنان‌که کسی طالب راه و سلوک طریق خدا باشد، برای پیدا کردن استاد این راه، اگر نصف عمر خود را در جستجوی و تفحص بگذراند، ارزش دارد. کسی که به استاد رسید، نصف راه را طی کرده است.»

گفتیم برای سلوک ۴ چیز لازم و ضروری است: اول استاد راه، دوم مجاهده، سوم رفیق راه، چهارم کتاب راه. استاد جزء لوازم اولیّه تهذیب و جهاد اکبر است و داشتن استاد در سلوک ضروری است.

از آقای کشمیری درباره استاد سؤال شد فرمود: بی‌نظر استاد نمی‌شود. اگر شود، آثارش کم و مقطعی است.

تمام راه‌ها استاد می‌خواهد، «الحمدلله ربّ العالمین» ربّ یعنی مربّی، پرورش‌دهنده (نفوس)

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «اِعرِف نفسِکَ تَعرِف ربّکَ: نفس خود را بشناس، پس ربّ خود را بشناس.» اما معرفت رب موقوف معرفت نفس است و معرفت نفس موقوف معرفت شیخ (استاد) است.

یکی از اهل معرفت گفته: «اگر مربی نبود، من پروردگار خود را نمی‌شناختم.»

امام محمدباقر علیه‌السلام فرمود: یکی از شما برای مسافرت چند فرسخی خود راهنما طلب می‌کند و حال آن‌که تو از راه‌های آسمان نسبت به راه‌های زمین بی‌اطلاع‌تری. پس برای خودت راهنما بطلب: «إِطلَب لنفسِکَ دلیلا» دلیل یعنی راهنما.

مولانا در دفتر دوم مثنوی: هیچ نکشد نفس را جز ظلّ پیر **** دامن آن نفس‌کش را سخت‌گیر

نفس امّاره را جز سایه عنایت و مدد استاد نمی‌کشد. پس باید به دامن آن قاتلِ نفس امّاره درآمیزی.

چون بگیری سخت، آن توفیق هوست **** در تو هر قوّت که آید جذبِ اوست

اگر دامن عنایت آن پیر را محکم به چنگ آوری، این امر از توفیقات ربّانی است و هر نیرو و حالت روحی و معنوی که به تو دست می‌دهد بدان که از جذبه روحی آن استاد است.

استاد کامل قدرتش از جانب خداست می‌تواند تیر رها شده از کمان‌ها را دوباره به جای اولی بازگرداند و می‌تواند گفته را ناگفته کند که نه سیخ بسوزد نه کباب و می‌تواند آثار حرف‌ها و وسوسه و تخیلات را از دل مریدان پاک کند. او فریادرس گم‌گشتگان راه حق و افاضه کننده به اهل سلوک در طی منازل و مراحل راه است و او صاحب معنا و نامحسوس‌هاست و در واقع شاه کشور دل‌ها است:

صاحب ده، پادشاه جسم‌هاست **** صاحب دل، شاه دل‌های شماست

نور انسان کامل به اندازه قابلیت آن شخص بر او تأثیر می‌گذارد.

مادر تخم را زیر پر و بال می‌گیرد بعد نوک می‌زند تا جوجه بیرون بیاید، ولی جوجه فکر می‌کند خودش آمده، ما هم باید بدانیم اصل کار در خروج از طبیعت، امامان و اولیاء و اساتید هستند ولی سالک فکر می‌کند خودش با ذکر، ریاضت، کمی مراقبه و فکر به جایی رسیده است.

راه اساتید مختلف در سلوک متفاوت است: یک عده از اساتید راه فکر را در پیش می‌گیرند مثل آقای بهاءالدینی که می‌گفت ۴۰ سال فکر کردیم تا دری بروی ما باز شد. بعضی اساتید رشته‌شان فقط ذکر است. بعضی محبت و فقط از عشق خدا و امام زمان صحبت می‌کنند و در فکر و ذکر تخصصی ندارند. بعضی اساتید راهشان معرفت است و دنبال معرفت خود و خدای متعال هستند و تخصص دیگری ندارند.

بعضی دیگر اهل صلح و صفا و نماز و محبّت امیرالمؤمنین هستند مثل حاج اسماعیل. بعضی مثل آقای رضوی هندی گوسفندی برای سلامتی حضرت می‌کشت و حالات خاص خودش را داشت و در ذکر و فکر و پرورش شاگرد نبوده.

آقای کشمیری راهش ذکر و فکر و معرفت نفس، توسل، زیارت … بود.

استدارج

استدراج در لغت به این معناست که شخص به‌تدریج و درجه درجه به‌سوی امری مکروه و بدفرجام کشیده شود.

و در واقع استدراج آن است که از رحمت خداوند دور شوی تا کم‌کم به عقاب وی نزدیک شوی.

استدراج مانند آن است که شخص ابتدا با شور و نشاط وارد دریا می‌شود و بعد با اشتیاق و سرمستی کم‌کم پیش می‌رود و ناگهان خود را در نقطه عمیق دریا و دور از ساحل می‌یابد و هرچه بیشتر تقلّا کند کمتر نتیجه می‌گیرد. اشخاصی که در دنیا به هوس رانی مشغول‌اند از آنکه به طرف بدفرجامی پیش می‌روند غافل‌اند و ناگهان وقت مردن خود را مغبون و متضرّر می‌یابند. در نتیجه استدراج نوعی فریب الهی است. در آیه ۱۸۲ سوره اعراف فرمود: «والّذین کذّبوا بِآیاتنا سَنَستَدرجُهُم مِن حَیثُ لا یَعلمون: آنان که به تکذیب آیات ما پردازند به استدراج گرفتارشان سازیم از آنجا که هیچ نداند.»

سری سقطی گفت: علامت استدراج کوری از عیوب نفس است.

مولانا در مثنوی گوید:

هرچه غیر اوست، استدراج توست **** گرچه تخت و ملک توست و تاج توست

هرچه غیر حق‌تعالی باشد، مایه هلاکت تدریجی تو است هرچند آن چیز تخت و سلطنت و تاج شاهانه باشد.

در معنای دیگر استدراج امری خارق‌العاده است که به دست کافر یا منکر دین ظاهر می‌شود موافق ادعای او.

استسلام

استسلام یعنی سلم خواستن، گردن نهادن، فرمان‌بردار شدن.

استسلام حقیقت اسلام است و آن از شرک و خلاف و از خود بِرَستن است.

۱) هرکس از شرک کوچک و شرک متوسط یعنی شک و از شرک بزرگ یعنی ریاء برست، از سه کار عظیم برسته است.

۲) خلاف یعنی بدعت در دین و ناراحت شدن بر حکم خداوندی و به شکستن عهد باشد.

۳) رستن از خود یعنی از پسند خویش و احتیال (حیله کردن) خویش و تحکّم (زورگویی، به رأی خود حکم کردن) خویش باشد.

شرح: اسلام یک جنبه ظاهری و لفظی دارد (لااله‌الاالله، محمّد رسول‌الله) و یک حقیقت دارد:

حقیقت اول استسلام این است که ۳ نوع شرک تصوّر می‌شود: ۱- شرک کوچک ۲- شرک متوسط ۳- شرک بزرگ

شرک کوچک: آدم وقتی محبت می‌کند لابه لای حرف‌ها یک چیزی بپراند و حرفش بودار است.

شرک متوسط: یعنی شک، شرک بزرگ یعنی ریاء. کسی که اسلام حقیقی گیرش بیاید از این سه تا رها شده است.

حقیقت دوم این است که از خلاف دور باشد. خلاف یعنی اینکه در دین بدعت نکند، از قضا و قدر خدا ناراحت نشود، عهدهایی که خدا با بنده‌اش کرده، عهدها را نشکند.

حقیقت سوم این است که از خود برستن: یکی اینکه خودت را خیلی نپسندی و خیلی من من نکنی. یکی توی کارهایت حیله نکنی. دیگر آنکه تا می‌توان حالت تحکّم نداشته باشی که حتماً بخواهی حرفت را به کرسی بنشانی.

استدلال

در لغت به معنای به دلیل تمسک جستن است.

حجّت آوردن بر اساس حدس و گمان را می‌گویند و استدلال مقابل کشف و شهود است.

استدلال ظاهری برای ابتدای کار سالک خوب است نه برای انتهای کار او. در ضمن استدلالی که حقایق و معانی را لکه‌دار کند، هیچ ارزشی ندارد؛ چه آنکه موجب شبهات و ارتداد هم می‌شود. کسی که نابیناست به عصا احتیاج دارد تا روی سنگ‌ریزه‌ها سرنگون نشود و در پناه مردم راه را از چاه بیابد و اهل دلیلی صرف این چنین‌اند.

پای استدلالیان چوبین بود **** پای چوبین سخت بی تمکین بود

همان‌طور که با پای چوبی نمی‌توان استوار و راست راه رفت، اهل استدلال و محاجّه نیز مانند کسانی که پای طبیعی و سالم ندارند، در مشی و مشرب خود متزلزل و سست و لرزان هستند و در طریق حقیقت نمی‌توانند درست راه بروند؛ زیرا استدلال را پای خود ساخته‌اند نه شهود را و این استدلال در سنگلاخ شک و شبهه ناتوان و عاجز است.

در استدلال علمای ظاهر به ظنّ و گمان متکّی هستند و به حقایق راه نمی‌یابند.

استدلال از اثر به مؤثر و از سبب به مسبب طریق عقل جزوی است و اهل کشف از مؤثر به اثر روند از مسبب به سبب.

استعاذه

استعاذه، مصدر باب استفعال است، به معنای پناه بردن به خدا از هر نوع شرّ و بدی و وسوسه‌های شیطانی.

استعاذه این است که مقام پایین‌تر از مقام بالاتر بخواهد که در برابر دشمن او را پناه دهد و از او دفاع کند.

و در ضمن استعاذه با اظهار خضوع و خشوع و مذلّت همراه است و مقصود آن است که از وسوسه‌های شیطان و هر نوع بدی باید به خدا پناه برد تا از لغزش و اشتباه مصون باشد.

وقتی بدی و شرّی به انسان می‌رسد، این بدی بقای او را تهدید می‌کند و او قدرت دفع آن را ندارد. در این صورت انسان باید به کسی پناهنده شود و آن خدای تعالی ست. در پایان دعای سمات از امام باقر علیه‌السلام نقل شده، می‌خوانیم: «خدایا مرا کفایت کن از ۱- یاری انسان بد ۲- همسایه بد ۳- سلطان بد ۴- هم‌نشین بد ۵- روز بد ۶- ساعت بد.»

اَعوذ بالله مِنَ الشّیطان رجیم لفظی ست برای استعاذه استفاده می‌شود.

اَستَعیذُ اللهَ مِنَ شیطانِه **** قَد هَلَکنا آه مِن طغیانِه (مثنوی)

به خدا پناه می‌برم از شرّ شیطانش. به راستی که ما تباه شدیم، آه از سرکشی شیطان (آه که ما از سرکشی او هلاک شدیم)

روایات متعددی از پیامبر صلی‌الله علیه و آله و ائمه (علیهم‌السلام) وارد است که هرکس به دو سوره ناس و فلق (مُعَوِّذَتَین: دو پناه دهنده) تعویذ جوید، از جمیع شرور و آفات در پناه باشد.

چون در افگندت درین آلوده روز **** دم به دم می خوان و می دَم قُل اَعوذ (مثنوی)

تارهی زین جادُویّ و زین قَلَق **** استعاذت خواه از ربّ الفَلَق (مثنوی)

پس هرگاه جادوگر دنیا خواست با رنگ و نیرنگِ خود تو را مسحور و مقهور خود سازد، با پناه بردن به درگاه الهی از کمند او رهایی پیدا کن.

روایت است از پیامبر صلی‌الله علیه و آله که: «یا الله اَعُوذ بِعَفِوِک مِن عِقابِک و اَعوذ بِرضاک من سَخَطک و اَعوذ بِکَ مِنک: خدایا از کیفر تو به عفوت پناه می‌برم و از ناخشنودی‌ات به رضای تو پناه می‌برم و از تو به خودت پناه می‌برم.»

از این استعاذه چنین برمی‌آید که در همه حال، مخصوصاً نماز و مناجات به خدا باید پناه برد. (مرتبه اول و دوم شرح‌حال گنه‌کاران است ولی مرتبه سوم توحید ذاتی و فنای کلّی است که استعاذه حقیقی حاصل شده است.)

استعداد

استعداد به معنی آمادگی و توانایی است.

پی ز استعداد در کانی رَوی بر یکی حبّه نگردی محتوی (مثنوی)

اگر بدون استعداد لازم وارد معدنی شوی، حتی یک دانه کوچک از آن را نمی‌توانی جمع کنی.

موجب تأخیر اینجا آمدن **** فقر استعداد بود و ضعفِ من

گفت: استعداد هم از شَه رسد **** بی زجان، کی مستعد گردد جسد؟

استعداد را باید از حضرت وهّاب گرفت.

بسیار کس بوَد که به صحبت دانا رسد ولی ایشان را از آن دانا هیچ فایده‌ای نباشد که از دو حال خالی نباشد: یا استعداد ندارد یا طالب نباشد. از اینجاست که گفته‌اند: تعلیم و ارشاد همچون کاشتن است. بعضی از تخم در راه افتد، چیزی نمی‌روید و حاصل نمی‌شود و بعضی بر سنگ افتد و آن نیز حاصل نشود. ولی بعضی بر زمین لطیف افتد، حاصل بسیار دهد.

استغراق

مرد بحری دائماً بر تخته خوف و رجاست **** چونک تخته و مرد فانی شد، جز استغراق نیست

این‌که مردی برای خدا بندگی می‌کند، خود و فعل خود را می‌بیند و خدا را هم می‌بیند، این استغراق نیست. پس استغراق آن باشد که او در میان نباشد و جهد و فعل و حرکت ننماید، چنان‌که غرق آب آن کس است که در او هیچ جنبش و فعلی نماند و هر فعلی که از او آید، از او نباشد فعل آب باشد.

آن‌که هنوز در آب دست و پا می‌زند یا بانگ می‌آورد را استغراق نگویند.

اگر یک عضو را استغراق حاصل شد، همه در وی مستغرق شوند. چون حواس از روی مضا جمع و از روی صورت متفرق‌اند؛ مانند مگس وقتی حرکت می‌کند، همه اجزایش حرکت می‌کند ولی وقتی در عسل ماند دیگر حرکت نمی‌کند.

هرچه انسان در فعل خدا مستغرق شود، معرفتش بیشتر شود و هرچه معرفتش بیشتر شود، سبب دوستی بیشتر او می‌گردد. استغراق سبب می‌شود انسان از چیزهای دیگر غافل شود.

اما اضطراب و تشویش خاطر نمی‌گذارد انسان مستغرق شود و نیز تعلّقات دنیا و هوای نفس مانع استغراق هستند.

استغفار

استغفار مصدر باب استفعال است به معنای طلب بخشایش و درخواست آمرزش از خداوند.

استغفار با توبه و دوری از گناه و نیک کرداری تحقق می‌یابد.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «الاستغفارُ دَواءُ الذّنوب: استغفار (طلب آمرزش) داروی گناهان است.»

در سوره نساء ۱۱۰ آمده است: «کسی که کار بدی انجام دهد یا به خود ستم کند سپس از خداوند طلب آمرزش کند، خدا را آمرزنده و مهربان خواهد یافت؛ وَ مَن یَعمَل سوُءاً اَو یَظلم نَفسَهُ ثُمَّ یَستَغفِرِ الله یَجِدِ الله غفوراً رحیما»

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «تعجب می‌کنم از کسی که (از رحمت خدا) ناامید شده با این‌که می‌تواند طلب آمرزش کند.»

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «خود را خوشبو گردانید به استغفار تا بوی بد گناهان شما را رسوا نکند.»

سعدی گوید: عاصیان از گناه توبه کنند عارفان از عبادت استغفار

استغفار عامه مردم برای گناه است و استغفار خواص، استغفار از غیر خدا (ماسوی الله) است.

بیشتر حزن و اندوه دوستان خدا برای گناهان خلق است و برای رفع آن‌ها باید استغفار کنند.

اینکه در حدیث آمده که پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «در هر روز و شبی صد مرتبه استغفرالله می‌گویم.» یا این‌که در حدیث است که «پیامبر صلی‌الله علیه و آله در مجلسی که می‌نشستند، هرچند اندک بود تا بیست‌وپنج مرتبه استغفار نمی‌کردند، برنمی‌خاستند.»

استغفار پیامبر صلی‌الله علیه و آله و ائمه علیه‌السلام نه برای گناه بود، بلکه ۱) طلب آمرزش برای امّت است و ۲) برای اهل مجلس که نیات و حرف‌های غبارآلود به بار می‌آورند. ۳) دیگر آن‌که برای تکمیل شکرگزاری است؛ و نیز ۴) طلب مغفرت برای این است که ایشان دائماً در حال ترقی در معرفت و قرب و کمال هستند و هر لحظه معرفتی تازه حاصل می‌کنند. پس در مرتبه قبل خود را در درگاه خدای متعال مقصّر می‌یابند.

گفته‌اند: خدای عزّوجل را بادی است که آن را باد صبح گویند. وقت صبح وزیدن گیرد و ناله و استغفار برگیرد و به ملکِ جبّار رساند.

چون که غم بینی تو استغفار کن **** غم به امرِ خالق آمد، کار کن (مثنوی)

و گفته‌اند: شایسته است سالک در حالت غم هم استغفار کند.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «هرکس هنگام سحر ۷۰ استغفار بگوید در شمار آنان است که خداوند در شأنشان فرمود: وَ بِالاَسحار یستغفرون: و سحرگاهان آمرزش می‌خواستند.»

استغناء

استغناء به معنی بی‌نیازی و توانگری.

عطار نیشابوری در منطق‌الطیر یکی از هفت وادی سلوک و عرفان را استغناء برمی‌شمارد؛ «طلب و عشق و معرفت و استغناء و توحید و حیرت و فنا.»

پس از مقاماتی است که عارفان کامل بدان می‌رسند و آن بی‌نیازی از ماسوی الله است.

استغناء از خلق ممدوح است اما نوع دیگر؛ استغناء از حق مذموم است. در سوره علق آیات ۷ و ۶ فرمود: «کلّاً اِنَّ الانسانَ لِیَطغی، اَنْ رَاٰهُ استَغنی: همانا انسان سرکشی می‌کند، اگر خود را بی نیاز ببیند.»

اندرونِ خویش، استغناء بدید **** گشت طغیانی ز استغناء پدید (مثنوی)

ندیم پادشاهی، حکیمی را در صحرا دید که علف می‌چید و می‌خورد. ندیم او را گفت: اگر پادشاهان را خدمت می‌کردی، به خوردن علف نیازمند نبودی. حکیم فرمود: اگر علف می‌خوردی، محتاج خدمت پادشاهان نبودی.

استقامت

استقامت به معنای پایداری و ایستادگی است؛ یعنی شخص می‌خواهد قیام (ایستادگی) کند و پایداری نماید و پابرجا باشد خواه در افعال باشد یا در اخلاق.

به همین خاطر نظر اهل معرفت این است که کوشش و ریاضت استقامت می‌خواهد که آن انجام اوامر و نواهی و پایداری بر راه است.

گفته‌اند: استقامت ضد اعوجاج است و آن حرکت و پی گیری بنده در طریق عبودیت (بندگی) است با راهنمایی شرع و عقل و پی گیری.

استقامت وفای به همه پیمان‌هاست و ملازم بودن بر صراط مستقیم با رعایت حدّ اعتدال در تمام امور؛ از طعام و شراب و لباس و در هر امر دینی و دنیوی و آن صراط مستقیم است مانند صراط مستقیم آخرت.

از این جهت در حدیث آمده که پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: سوره هود مرا پیر کرد. به خاطر این آیه «فَاستقم کما اُمرت و من تاب معکم»

«همان‌گونه که فرمان یافته‌ای استقامت کن، همچنین کسانی که با تو به‌سوی خدا آمده‌اند.» علّت پیر کردن پیامبر این است که امّت نمی‌تواند بار کسی کند (ایستادگی کند) و در واقع زحمت استقامت امّت هم بر دوش پیامبر صلی‌الله علیه و آله است.

یکی از حکما گوید: علامت انسان مقاوم و مستقیم آن است که همچون کوه باشد؛ زیرا کوه را چهار نشانه است:

۱) یکی آنکه از حرارت و گرمی ذوب نمی‌شود.

۲) سردی‌ها او را منجمد و یخ زده نمی‌کند.

۳) بادها نمی‌توانند آن را از جای برکنند.

۴) سیلاب نمی‌تواند آن را از میان بردارد.

انسان مستقیم نیز به همین صفت است. اگر از کسی به او نیکی و احسان شود، موجب نمی‌شود از آنچه درباره او حق است منحرف شود. یا اگر از کسی به او بدی رسد، جز به حق منحرف نمی‌شود.

استقامت طریق آن است که راست و بر خط مستوی باشی، یعنی ملازم طریق باشی. استقامت یعنی پابرجا بودن و ثابت بودن در چیزی است.

بزرگی گفت: «صاحب استقامت باش نه صاحب کرامت که نفس تو کرامت خواهد و خدای استقامت.»

یکی از اهل معرفت گفت: «خصلتی که محاسن انسان را تکمیل می‌سازد استقامت است.»

در کتاب مراقبه سالکین آمد که سالک مراقب با مدد حق و توفیق با استقامت، ایستادگی کند، به تدریج راه را بر رقیبان (خرابی‌ها) می‌بندد.

اما حرف اول و آخر در این راه استقامت است. هرکس می‌تواند به نوعی به‌سوی خدا حرکت کند؛ اما بعضی‌ها به کمترین‌ها بسنده می‌کنند یا با ساده‌ترین مشکلات میدان را خالی می‌کنند ولی بعضی‌ها بیشتر استقامت می‌کنند؛ اما در آخر تنها عدّه کمی کالجبل الرّاسخ (مانند کوه استوارند) و هیچ مشکل و مانعی نمی‌توانند آن‌ها را از راه بردارد و می‌مانند.

به همین علّت افراد در سلوک می‌آیند ولی بعد از چند سال می‌روند، چون استقامت ندارند.

در سلوک یکی از عدم استقامت باعث می‌شود، آدم خسته شود و به اصطلاح نفس سرش کلاه بگذارد و با آدم ور می‌رود که ما چیزی نشدیم و …

بعد همیشه اوّل راه مهم نیست، آخر کار مهم است و همیشه باید توسل داشته باشیم که ثابت‌قدم در این راه بمانیم بعضی‌ها ابتدای سلوک حالات و مکاشفات و خواب‌هایی هم داشتند ولی بعد از مدتی رفتند.

آقای قاضی فرمود:

بعد انسان نباید به خاطر دیرکرد نتایج در سلوک مأیوس شود و از آن دست بردارد چون ممکن است کسی با ناخن زمین را بخراشد و بعد ناگهان به اندازه گردن شتر آب زلال و روان جاری شود.

آقای قاضی در استقامت صلابت کوه را داشت. خودش برای این‌که درهای آسمان به روی او باز شود ۴۰ سال زحمت کشید.

ملّا حسینقلی همدانی ۲۲ سال زحمت کشید تا درهای حقیقت به روی او باز شد.

آقای کشمیری هم الگوی استقامت در طریق بود. کارهای ایشان طاقت‌فرسا بود، اما خم به ابرو نمی‌آورد. با این‌که کمرش درد می‌کرد، قلبشان هم درد می‌کرد، دو بار سکته کرده بود، هیچ شکایتی نمی‌کرد و این‌ها همه دلیل بر استقامت ایشان بود.

از آقای کشمیری سؤال شد: برای رسیدن به راه واقعی چه چیزی لازم است؟ فرمود: با زحمت و استقامت می‌توان به جایی رسید و الّا نخواهد رسید.

استقامت در حوادث، بی‌ثباتی در عمل **** بنده را سلطان نماید، شاه را دربان کند

آقای کشمیری این آیه را زیاد می‌خواندند: «إنّ الّذین قالو رَبُّنا الله ثُمَّ استَقامُوا تَتَنزّلُ علیهمُ المَلائکة: آنانی که گفتند پروردگار ما الله است پس استقامت ورزیدند، بر آن‌ها ملائکه نازل می‌شود.» (فصّلت ۳۰)

که خدای متعال نزول ملائکه را بر استقامت قرار داده است، برای استقامت در این راه استفاده می‌کردند.

یا غالباً افرادی که می‌آمدند می‌گفتند فلان برنامه عبادی را شروع کردیم و به نتیجه نرسیدیم، ایشان این آیه را می‌خواند «و ألّوِ استَقامُوا علی الطریقة لَأسقَیناهُم مٰاءً غَدَقا: اگر آن‌ها (جن و انس) در راه (ایمان) استقامت ورزند، با آب فراوان سیرابشان می‌کنیم.» (جن ۱۶)

پس با زحمت و استقامت می‌توان به مقامی رسید.

اندر این ره می تراش و می‌خراش **** تا دم آخر دمی فارغ مباش

سالک باید در طریق زحمت بکشد و تا آخرین لحظات زندگانی فارغ و بیکار نباشد. شاید لحظه آخر عنایت خدا شامل حال او شود و به اسرار و مصائی بهره‌مند گردد و به حق الیقین برسد.

استماع

یعنی طلب شنیدن و از باب استفعال است.

به تجربه رسیده که سالک مبتدی در ابتدای ورود به وادی سلوک باید در مرتبه گوش باشد چنانکه در قرآن می‌فرماید: «وقتی قرآن خوانده می‌شود، استماع کنید (گوش کنید) شاید مورد رحمت خداوند قرار گیرد.» (اعراف ۲۰۴)

کودک وقتی متولد می‌شود، ابتدا سخن نمی‌گوید، بلکه شیر می‌نوشد و تمام گوش است. بعد از چند ماه خاموشی، سخنان پدر و مادر را یاد می‌گیرد.

مدتی می بایدش لب دوختن **** از سخن تا او سخن آموختن

پس سالک تحت نظر استاد تا اجازه سخن گفتن نیافت، محضرش استماع کند و گوش دل به سخنان پر مغز دهد، اگر احیاناً تفهیم نشد، آنگاه مؤدبانه می‌تواند به‌عنوان سؤال از استاد بپرسد.

شمس تبریزی فرمود: من آنگاه که در طلب این راه بودم، چون خدمت بزرگی دریافتمی البته لب نجنباندمی تا او گوید و خاموش بودمی.

می‌گفتم او بزرگ‌تر و کامل‌تر در دانش این راه باشد. اگر من بگویم، او نگوید و من محروم شوم. گیرم که از من کمتر باشد نیز خاموش باشم و می‌شنوم که شنیدن، جان پروریدن و گفتن، جان کندن است. با خود می‌گفتم هرچه ما به صد روز اصلاح می‌آوریم، او به یک لحظه زیر و رو کند.

شرح: قاعده این است که شاگرد باید گوش کند، استماع کند تا یاد بگیرد. اگر استماع کند، انگارد دارد جانش را می‌پروراند و تربیت می‌کند. (مثل اینکه دانه را می‌کارد و آب می‌دهد تا رشد کند.) هرچه باشد استاد راه رفته است. البته همیشه نباید استاد حرف بزند. اصل میان تلمیذ و مراد؛ اصل ملاقات مهم است. شاید انسان به ملاقات بزرگی برود و او یک کلمه حرف بزند و همان یک کلمه برای مستمع کافی باشد. در واقع مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد.

سعدی گوید در شهر بعلبک از شهرهای شام بودم و روزی برای چند نفر پند می‌گفتم و آنان در مُرده و بی‌بصیرت داشتند و حرف‌هایم در آن‌ها اثر نمی‌کرد و آتش‌سوز دلم هیزم تر آنان را نمی‌سوزاند. سخن به آیت رسید که حق‌تعالی فرمود: نَحنُ أقرَبُ إلیه مِن حَبلِ الوَرید: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم. ق ۱۶

ناگهان عابری از کنار مجلس ما عبور کرد و ته مانده سخنم را شنید و تحت تأثیر قرار گرفت به‌طوری که نعره‌ای از دل برکشید و آن‌چنان خروشید که دیگران را تحت تأثیر قرار داد. آن‌ها هم با او هم‌نوا شدند و به جوش و خروش افتادند سبحان‌الله! که نزدیکان بی‌بصر دور و دوران با خبر در حضور.

فهم سخن چون نکند مستمع **** قوّت طبع از متکلم مجوی

فسحت میدان ارادت بیار **** تا بزند مرد سخن گوی، گوی (فسحت: فراخی، گشادی)

یعنی اگر شنونده معنی گفتار را در نیابد از گوینده انتظار سخنوری را نتوان را نتوان داشت. پس باید میدان اشتیاق سخن گوی گشاده شود تا با چوگان معنویت گوی سخن را بزند.

شرح: مثلی است که می‌گویند «مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد.» بعضی هستند گوش می‌کنند، یا نمی‌فهمند، یا می‌فهمند و نمی‌توانند پیاده کنند. چه‌بسا سالکانی آمدند و از کسانی که ۳۲ سال قبل از آن‌ها آمده بودند جلو افتادند. چون خوب درک می‌کنند، خوب پیاده می‌کنند، خوب هم راه می‌روند.

مستمع نه با حضور جسمی‌اش؛ بلکه با حضور قلبی‌اش (با حضور روحی‌اش) میدان را برای صاحب سخن باید باز کند. همش از صاحب سخن نیست.

امام باقر علیه‌السلام فرمود: هنگامی‌که نزد دانشمندی می‌نشینی، بر شنیدن حریص‌تر باش تا گفتن. خوب شنیدن را همچون خوب گفتن فراگیر.

شیخ بهایی می‌فرماید: در حدیث آمده است که مرد آنگاه کمال یابد که خودش کامل گردد. از این روست که دوزخیان نگویند که اگر روزه می‌داشتیم و نماز می‌خواندیم و حج می‌گزاردیم. بلکه گویند: اگر ما سخن پیامبران را می‌شنیدیم یا به دستور فرد کار می‌کردیم از دوزخیان نبودیم.

سخنان چون بیان می‌داریم، مانند شیر در پستان جان است تا از طرف شنونده میلی نباشد، آن شیر جاری نمی‌شود. اگر شنونده طالب باشد و گوینده مرده، بر اثر شوق شنونده گوینده به سخن آید.

مستمع چون تشنه و جوینده شد **** واعظ اَر مرده بود گوینده شد

اگر شنونده زنده‌دل باشد، گوینده اگر لال هم باشد، به صد زبان به نطق درمی‌آید.

اگر کسی نسبت به شنیدن معارف اهلیت نداشته باشد، گوینده حقایق را پنهان می‌دارد و نمی‌گوید. همیشه هر چیز را برای دیده اشخاص بینا خوب و خوش و زیبا می‌کنند.

آواز خوش را کی برای ناشنوا می‌سازند‍؟!

مشک را خداوند برای بینی‌هایی که حس بویایی دارند معطر کرده، امّا برای آدم‌هایی اَحشَم (کسی که شامه‌اش کار نمی‌کند) فایده‌ای ندارد.

شرح: قابلیت و تشنگی باید در مستمع باشد که خداوند نطق گوینده را باز کند.