الفت
الفت از مراتب محبّت است.
الفت جمع شدن و پیوند با میل و رغبت است. جمع شدنی که میان اجزایش قبول و میل و سازگاری باشد.
در سوره آلعمران ۱۰۳ آمده: «اِذ کُنتُم اَعداء فَاَلَّفَ بین قلوبِکُم: دشمن یکدیگر بودید و خداوند دلهای شما را به هم پیوند داد.»
میتوان گفت الفت به معنای سازگاری میان دو چیز است و پیامبر صلیالله علیه و آله مؤلّف القلوب بودهاند؛ زیرا قلبها را تألیف مینمود و میان افراد سازگاری و پیوند برقرار میکرد. با اختلاف الفت صورت نگیرد مثلاً سازش میان دوست و دشمن تألیف نیست.
در سوره انفال ۶۳ سه مرتبه الفت آمده: «وَ اَلَّفَ بین قلوبِهِم لَو اَنفَقتَ ما فِی الاَرضِ جمیعاً مّا اَلَّفتَ بَینَ قُلوبِهِم وَ لکِنَّ اللهَ اَلَّفَ بَینَهُم اِنَّهُ عَزیزٌ حکیم: و دلهای آنان را با هم پیوستگی داد. اگر همه آنچه را در زمین است میبخشیدی، میان دلهای آنان پیوستگی نمیدادی: اما خداوند ایشان را با هم پیوستگی داد؛ بی گمان او پیروزمندی فرزانه است.»
در موارد زیادی انس و الفت با هم به کار میروند؛ اما انس خو گرفتن و شادی و سرور دل است که بهواسطه نزدیکی مشاهده میگردد و الفت میل داشتن بر سازگاری است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «شایستهترین مردم برای انس و همدمی آن کسی است که بسیار ودود و مألوف باشد.»
امام صادق علیهالسلام فرمود: «سرعت الفت و پیوند دلها نیکان به هنگام ملاقات هر چند به زبان اظهار نکنند، چون سرعت به هم پیوستن آب باران و جویبارهاست؛ و دوری ائتلاف قلوب تبهکاران در ملاقات هرچند به زبان اظهار دوستی نمایند، همانند دوری حیوانات از مهر و عطوفت است گرچه مدتها با یکدیگر بر سر یک آخور علف خورده باشند.»
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «بهترین شما خوش اخلاقترین شماست که الفت گیرند و الفت پذیرند.»
امام صادق علیهالسلام فرمود: «المؤمن آلف مألوف وَ لا خیر فیمَن لا یألف وَ لا یؤلّف: مؤمن الفت گیرنده و الفت پذیرید و کسی که الفت نگیرد و الفت نپذیرد خیری در او نیست.»
امام باقر علیهالسلام فرمود: «خدا بیامرزد کسی را که بین دو دوست الفت برقرار کند. ای گروه مؤمنان، به یکدیگر مهر و محبت ورزید.»
امام صادق علیهالسلام فرمود: «ارواح، لشگرهای مختلف بودند، هر کدام از آنها که در عالم ذر با هم الفت پیدا کردند، در دنیا با هم انس گیرند و آنهایی که همبستگی در آنجا پیدا نکردند، در این عالم نیز با هم الفت نگرفتند.»
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود **** زمانه طرح محبّت نه این زمان انداخت (حافظ)
گفتهاند: الفت را پنج درجه است:
اول) نظر در افعال صانع و بهمنزله آن باشد که کسی بعضی صفات حسنی پیش کسی گوید و بدان سبب دوستی او در دل بجنبد.
دوم) کتمان میلان است و تحمّل مشقات. در اینجا الیف احوال خود را نهان دارد. اگرچه رخ زرد و چشم تَرَش ظاهر کند.
سوم) تمنّا است. در این مقام نه از جان اندیشد و نه از هلاک و گوید اگرچه وصول متعزّر و مستحیل امّا در آرزوی مردن خوشتر.
چهارم) اخبار و استخبار الیف. در این مقام خواهد اخبار کند و از احوال مألوف خود استخبار و از سر دیوانگی راز با صبا گوید.
پنجم) تضرّع است. در این مقام الیف به تضرّع و زاری پیش آید.
القاء
القاء، مطلبی را به فکر یا ذهن کسی افکندن است و بر دو قسم است: رحمانی و شیطانی؛ و هر یک بر دو قسم باشد: باواسطه و بیواسطه.
۱. القائلات رحمانی بیواسطه آن است که از جانب خدای متعال بیواسطه ملک و جن و انس به دل بنده میرسد از آن راه که میان بنده و حق است که هیچ در میان نگنجد و عرفا آن را طریق سرّ خوانند. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرّب وَ لا نبی مرسل: مرا با خداوند وقتی است که در آن وقت نه فرشته مقرّب و نه پیامبر مرسل نگنجد.»
۲. القائات رحمانی با واسطه آن است که حقتعالی فایض گردد، اولاً به عقل اوّل و از آن به ارواح قدسیّه و از ایشان به نفوس حیوانی منطبعه.
۳. القائات شیطانی بیواسطه از اسم المضلّ رسد و به واسطه آن است که از نفس رسد. (که گاهی از نفس و گاهی از قهر و غضب خداست.)
۴. القائات شیطانی با واسطه طبق آیه ۴ و ۵ سوره ناس: «مِن شرّ الوسواس الخنّاس الّذی یوسوس فی صدور النّاس» پس وسوسه، القاء شیطان در صدر است. از امام صادق علیهالسلام درباره خنّاس سؤال شد فرمود: ابلیس قلب آدمی را میبلعد وقتی که یاد خدا کند، ابلیس پنهان میشود. در آیه ۶ سوره ناس آمده: «مِنَ الجِنَّه وَ النّاس» پریان و مردم (مردمی که شیطانصفت هستند.)
الوهیت
نام مرتبهای است که جامع تمامی مراتبِ اسماء و صفات است.
و الله نام صاحب این مرتبه است؛ یعنی ذاتی که مستجمع صفات جمال و جلال و جمیع کمالات است. معبود حقیقی و نامتناهی و همهٔ اسماء و صفات و افعال او را توصیف میکنند؛ اما اسم الله فقط مختص ذات واجبالوجود اوست.
صاحب الانسان الکامل گوید: الوهیت، جمع حقایق وجود و حفظ آن حقایق در مرتبت خود آن است؛ و منظور از «حقایق وجود» احکام مظاهر با ظاهر آنها یعنی حق و خلق است.
بالاترین مرتبهای که تحت الوهیت است احدیت میباشد و واحدیت یکی از تنزّلات حق از احدیت است؛ بنابراین بالاترین که واحدیت را شامل است رحمانیت و بالاترین مظاهر رحمانیت در ربوبیت و بالاترین مراتب ربوبیت در نام «ملک» است. پس ملائکه تحت ربوبیت، ربوبیت تحت رحمانیت، رحمانیت تحت واحدیت و واحدیت تحت احدیت و احدیت تحت الوهیت است؛ زیرا الوهیت اعطاء حقایق وجود و غیر وجود است با احاطه و شمولی که دارد.
هست الوهیّت رِدایِ ذوالجلال هر که در پوشد، برو گردد وَبال (مثنوی)
الهام
الهام در لغت به معنی اِعلام است و در شرع القاء معنایی در قلب است از طریق فیض خداوندی؛ بیتوجه و بدون سعی و اندیشه.
الهام چیزی است که بر قلب القاء میشود به طریقه فیض.
در تذکره الاولیاء عطار آمده است که فرمود: «الهام از اوصاف مقبولان است و استدلال ساختن که بی الهام بوَد از علامت راندگان است.»
فرق میان الهام که رحمانی است و با وسواس و القائاتی که جنبه شیطانی و نفسانی دارد، برای مجتهدین از سالکین کمی مشکل است و برای عموم مردم کمی مشکلتر است و استاد حاذق است که میتواند در تبیین نوع الهام سالک را متوجه کند و اگر شیطانی و نفسانی باشد او را نجات دهد.
گفتهاند خدای عزّوجل را در هر شب و روزی و ساعتی عطاهاست و بزرگترین عطا آن است که ذکر خویش را به تو الهام کند.
امام
امام به معنی پیشوا است.
از کتاب معانی الاخبار نقل است: امام را امام نامیدهاند، چون پیشوای مردم است و از جانب خدا تعیین شده و اطاعت از او بر مردم واجب است.
در تفسیر عیاشی آمده: از امام صادق علیهالسلام دربارهٔ این آیه: «اِنّی جاعلک لِلنّاس اِماما: من تو را امام بر مردم قرا میدهم.» سؤال شد، فرمود: «اگر خداوند بهتر از این اسمی میدانست ما را به آن نام مینامید.»
از الفین علامه حلّی نقل است: «الامامه هی الرّیاسه العامّه فی امور الدین و الدنیا.»
از امام رضا علیهالسلام نقل است که فرمود: امام را علاماتی است عالمترین، حکیمترین، باتقواترین، حلیمترین، عابدترین، بردبارترین، شجاعترین، سخاوتمندترین فرد است. مختون متولّد میشود. پاک و مطهّر است. همانطور که از روبرو میبیند، از پشت نیز میبیند. سایه ندارد.
آنگاه که از شکم مادر به زمین میافتد، بر روی دو کف دست به زمین میافتد و با صدای بلند شهادتین میگوید. محتلم نمیشود. چشمش به خواب میرود ولی قلبش نمیخوابد. با فرشته صحبت میکند.
زره رسول خدا کاملاً اندازه اوست. بول و غائط او دیده نمیشود زیرا خداوند عزّوجل زمین را مأمور کرده تا آنچه را که از او خارج میشود ببلعد. بوی امام از مشک خوشتر است.
اختیار او نسبت به مردم از اختیار آنان نسبت به خودشان بیشتر است. نسبت به مردم از پدر و مادرشان دلسوزتر است. از همه مردم در مقابل خداوند متواضعتر است. از همه مردم بیشتر به آنچه مردم را به آن امر میکند، عمل میکند؛ و از همه بیشتر از آنچه مردم را از آن نهی میکند دور مینماید. دعایش مستجاب است بهگونهای که اگر دعا کند که صخرهای دو نیم شود، دو نیم خواهد شد.
اسلحه رسول خدا صلیالله علیه و آله و شمشیر آن حضرت یعنی ذوالفقار نزد اوست.
نزد او نوشتهای است که اسامی شیعیانشان تا روز قیامت در آن مکتوب است؛ و نیز نوشته دیگری دارد که اسامی دشمنانشان تا روز قیامت در آن مکتوب است.
«جامعه» نزد اوست که صحیفهای به طول ۷۰ ذراع و مشتمل بر همگی نیازمندیهای اولاد آدم است.
جفر اکبر و جفر اصغر که پوست بزی و قوچی است و جمیع علوم حتّی آرش (مجازات) یک خراش و حتّی زدن یک یا نیم یا ثلث تازیانه در آن ثبت شده و همچنین مُصحَف فاطمه زهرا علیهالسلام نزد اوست.
مترجم عیون اخبار الرضا علیهالسلام گوید «عصمت امام» در حدیث نیامده شاید بعداً حذف گردیده. در حدیث دیگر آمده: امام مؤید به روحالقدس است. بین او و خدا ستونی از نور وجود دارد که اعمال مردم را در آن میبیند و آنچه را بر آن احتیاج دارد آگاه میگردد؛ گاهی آن نور برای او گسترده میشود (و آنچه را که باید بداند) میداند و گاهی از او گرفته میشود در نتیجه (آنچه لازم نیست) نمیداند.
در کتاب خصال صدوق از حضرت صادق علیهالسلام به ۱۰ خصلت از صفات امام نقل است: عصمت، نص و تصریح، اعجاز باشد، چشمش میخوابد ولی دلش بیدار است، سایه ندارد، از پشت سر میبیند چنانکه از روبه رو میبیند.
تمام ائمه علیهالسلام ۱۱ نفر کشته شدهاند. بعضی با شمشیر مانند امیرالمؤمنین علیهالسلام و امام حسین علیهالسلام و بقیه مسموم شدهاند که هر کدام از طاغوت و ستمگر زمان شهید کرده.
از امام صادق علیهالسلام سؤال شده: آیا زمین بدون امام ممکن است؟ فرمود: نه. سؤال شد: ممکن است دو امام در یک زمان باشد؟ فرمود: نه مگر دو امام که یکی خاموش باشد و سخن نگوید و امام قبل از او سخن بگوید.
امام صادق علیهالسلام فرمود: امر امامت به فرزند بزرگتر میرسد در صورتی که عیبی نداشته باشد.
«زیارت جامعه کبیره» که خود دایرةالمعارف کامل امام شناسی است از امام هادی علیهالسلام شرف صدر یافته است و نوع عبارات و عناوین آن شئون امامت را بیان میدارد. ابتدای آن: السّلام علیکم یا اهلبیت النبوّهِ و موضِعَ الرّساله و مختَلَفَ الملائِکه و مَهبِطَ الوحی و مَعدِنَ الرّحمه … سلام بر شما ای خاندان نبوت و جایگاه رسالت و محل رفت و آمد فرشتگان و محل نزول وحی و معدن رحمت …
در سوره نساء ۵۹ فرمود: «اطیعوا الله وَ اطیعوا الرّسول و اولی الامر منکم: از خدا و رسول و اولی الامر خودتان اطاعت کنید.» امام باقر علیهالسلام فرمود: ما «اولی الامر» هستیم.
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «مثل اهلبیت من مثل کشتی نوح است که هرکس بر آن سوار شد، نجات و کسی از آن تخلّف ورزید، غرق گشت.»
پیامبر صلیالله علیه و آله خطاب به امام حسین علیهالسلام فرمود: «این فرزند من امام پسر امام، برادر امام و پدر نُه (۹) امام است که نهمینشان قائم علیهالسلام است.»
روزی ابا بصیر به حضور امام باقر علیهالسلام رسید. حضرت این آیه را تفاوت کرد: «بَل هو آیات بَینات في صدور الذین اوتو العلم: بلکه قرآن آیههایی است روشن در سینهٔ کسانی که به آنها علم داده شده است.» (عنکبوت ۴۹)
و بعد فرمود: «به خدا ای ابا بصیر، خداوند نفرمود قرآن آیههایی است میان دو جلد» عرض کرد: فدایت شوم چه کسانی هستند که قرآن در سینه آنان جا گرفته است؟ فرمود: «انتظار میرود به جز ما کسانی باشند؟!»
درباره آیه «اهدنا الصراط المستقیم» (حمد ۶) در روایت آمد که امام صادق علیهالسلام فرمود: «وَ الله، نحن الصراط المستقیم: قسم به خدا که صراط مستقیم ما هستیم.»
امام باقر علیهالسلام فرمود: «بندهٔ مؤمن کامل نشود مگر خدا و پیامبر و همه ائمه و امام زمان خود را بشناسد.»
از امام رضا علیهالسلام از پدرانش (علیهمالسلام) از امیرالمؤمنین علیهالسلام نقل شده که پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «هرکس بمیرد و پیشوایی از فرزندان من نداشته باشد، به مرگ جاهلیت مرده است و برای آنچه در جاهلیت و اسلام عمل کرده است مواخذه میشود.»
امتحان (اختبار)
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «آزمایش کن تا عیارش را بشناسی»
آزمون است و آزمایش سالک است برای تمییز صادق از کاذب. شمس تبریزی گفت: «فرق است میان نوری که با اندک امتحان آن نور تیره شود. آن را بنگر که نور ایمان از رویش صاف، از نفاق فرود میآید نه آن نور که به هیچ امتحانی، ظلمت شود یا کم شود.»
امتحان بر سه وجه است: یا برای عقوبت و مجازات است، یا برای تطهیر و کفّاره است یا برای زیادت یقین و بلندی درجه. چون دنیا محل کشت و کار است و سپس امتحان، خوش به حال کسی که در حال خوشی و ناخوشی در همه مراحل زندگانی مردود نشود. نمیبینی عدهای از اهل ادعا و لاف زدن که به وقت امتحان میبازند و صبر از دست میدهند و در غربال شدن به جایی برای بالا ماندن ندارند.
موارد امتحان در دنیا یا بلا و محنت است از قبیل ترس، گرسنگی، مرض، از دست دادن فرزند، ورشکستگی، اتهام بیمورد، همسایه بد و … یا نعمت و امنیت. یک وقت امتحان به ثروت است که شکر آن رواست و یک وقت به فقر که صبر چارهساز است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «هرکس بر امتحان خداوند سبحان صبر کند، گویا که حقِّ خدا را گذارده و از کیفرش پرهیز نموده و ثوابش را امیدوار بوده است. مَن صَبَر علی بلاء الله سبحانه فحقَّ اَدّی عِقابِه اِتّقی و ثوابَهُ رَجی»
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «هرگاه خداوند سبحان مردمی را دوست داشته باشد، آنها را امتحان میکند.»
در سوره ملک ۳۰ فرمود: «خدایی که مرگ و زندگانی را آفرید که تا شما بندگان را بیازماید کدامین در عمل نیکوترید؛ الذّی خَلَقَ الموتَ و الحیواهَ لِیبلُوُکُم اَیَّکُم اَحسنُ عَمَلاً»
در سلوک نیز استاد شاگردش را امتحان میکند. اگرچه مردان خدا به هیچ چیز محتاج نیستند اما در قدم اول امتحان محبّت محب را جز به ترک دنیا نیست و پایه دوم ترک ماسوی الله است؛ و هیچ نوع مرید به مراد خود راه نیافت الّا به بندگی و ایثار.
حسامالدین چلپی (م ۶۸۳) کسی بود که مثنوی را مولانا بنا به درخواست او سرود، در جوانی در قونیه خدمت شمس تبریزی رسید و بسیار تواضع کرد. روزی شمس به او فرمود: «دین آنجاست که پول است. چیزی بده و بندگی کن تا در ما توانی راه رفتن.» و حسامالدین برخاست و بهسوی خانه رفته و هرچه از اساس خانه داشت همه را نزد شمس گذاشت. باغی داشت فی الحال فروخت و بهای آن را در کف شمس ریخت و شُکرها میکرد. گویند از آن مجموع شمس جز چیز ناچیزی قبول نکرد و همه را به حسامالدین بخشید. در اینجا بندگی و ایثار را شمس به حسامالدین متذکر شد.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «خدا بندگان را به چیزی سختتر از پول امتحان نکرده.»
کسی ادعای دوستی شمس مینمود؛ و به او میگفت: مرا یک جان است نمیدانم که در قالب توست یا در قالب من. شمس گفت: روزی به امتحان به او گفتم: تو را مالی هست، مرا زنی با جمال بخواه! اگر سفید خواهند تو چهارصد بده. بر جایش خشک شد.
شمس به مولانا گفت شراب میخواهم که مولانا رفت محلّه یهودیها و شراب خرید و برای او آورد. شمس میخواست مولانا از تعیّن خود بگذرد.
گفتهاند: تا مؤمن را به آلام و مصائب امتحان ننمایند و خالص نگرداند، به لذّات روحانی نمیرسد.
حاج محمدصادق تخت فولادی (م ۱۲۹۰) استاد حسنعلی نخودکی اصفهانی بود. یکی از علمای اصفهان به نام شیخ محمدباقر نجفی به ایشان علاقه داشت و اظهار ارادت مینمود و هر شب جمعه خدمتش میرسید.
روزی استاد از روی امتحان و برای بیرون بردن انیّت آقا نجفی به ایشان گفت: جمعه آینده که میآیید، خودتان شخصاً یک خروس برای من بیاورید. آقا نجفی هم به دستور عمل کرده و شب جمعه بعد خروسی را از منزل برداشته، زیر عبا میگیرد تا کسی نبیند. چون اگر مردم ببینند چه خیالی درباره او میکنند.
با ناراحتی خروس را نزد استاد میآورد. ایشان میفرماید: من از شما خروس خواستم ولی نه خروس دزدی.
آقا نجفی شگفتزده، عرض میکند: من از شما تعجب میکنم، این خروس را از خانه آوردم.
حاجی میفرماید: تعجب من هم از همین بود که اگر این خروس برای خود شماست، پس چرا اینقدر ناراحت بودید که نخواستید کسی آن را ببیند. فکر کردم شاید این خروس مال خودتان نباشد.
در آزمون و امتحان است که معلوم میشود انسان میتواند یا نمیتواند و باید به خدا پناه برد از اینکه امتحان را سخت بگیرد.
سَمنون محب که از نزدیکان جنید بغدادی بود در مناجاتی عرض کرد: «الهی، در هرچه مرا بیازمایی در آن مرا یابی و دم نزنم.» در حال دردی به وی مستولی شد که جانش به لب آمد و او دم نمیزد. همسایگان گفتند: ای شیخ دیشب تو را چه بود که از فریاد تو ما را خواب نیامد؟ درحالیکه به ظاهر دم نزده بود.
آری فشار درونی او به گوش ظاهری مستمعان رسیده تا خداوند بدو باز نمود که خاموشی، خاموشی باطن است. اگر به حقیقت خاموش بودی، همسایگان را خبری نبودی. پس چیزی را که نتوانی مگوی.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «روزگار دو روز است. روزی با توست و روزی در برابر توست. پس در دو حال شکیبایی کن که به آن دو امتحان خواهی شد.»
امام باقر علیهالسلام فرمود که رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «حدیث آل محمّد سخت و مستصعب است، جز فرشته مقرب یا پیغمبر مرسل یا بندهای که خدا دلش را به ایمان آزموده به آن ایمان نیاورد.»
امر ایجابی
همان فرمان تشریعی حقتعالی است که بهواسطه انبیاء به مردمان میرسد و تخلّف و عصیان از آن ممکن است.
امر ایجادی
همان فرمان تکوینی حضرت حقتعالی است که با کلمه «کن» تعبیر میشود و امکان عصیان در آن نبوده و تخلف از آن ناممکن است
امر به معروف و نهی از منکر
امر کردن به واجبات و نهی از افعال حرام واجب است، اما امر به مستحبات و نهی از امور مکروه واجب نیست، بلکه سنّت است.
تبعیّت از انبیاء و اولیاء و قبولی اوامر و نواهی الهی سبب میشود که دل به آگاهی برسد و شخص بیدار گردد.
خداوند در سوره آلعمران ۱۰۴ فرمود: «باید طایفهای از شما باشند که مردم را به خیر بخوانند و امر به معروف و نهی از منکر نمایند و این طایفه رستگارند.»
و در سوره آلعمران ۱۱۰ فرمود: «شما بهترین امتی هستید که برای مردم عالم آمدهاید، زیرا امر به نیکی و نهی از زشتی میکنید.»
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «تمام سخنان فرزند آدمی بر ضرر اوست، جز آن سخنی که در امر به معروف و نهی از منکر یا ذکر خدای گفته است.»
اما کسی که از آفات نفس و شهواتش خلاصی نیافته و شیطان را از خود نکرده، پس در حمایت خدا و توحیدش و به محل امن و عصمت او داخل نشده باشد، برای امر به معروف و نهی از منکر صلاحیت ندارد؛ و هر کس این صفات را دارا نباشد، هرچه از اوامر و نواهی اظهار نماید، دلیلی بر ضرر خودش است و دیگران هم استفاده نمیبرند.
خداوند در سوره بقره ۴۴ فرمود: «آیا مردم را به نیکی امر کرده و خود را فراموش میکنید.»
کسی که میخواهد امر به معروف کند:
و در نتیجه: اگر با او مخالفت کردند، صبر پیشه کند و اگر موافق قولش عمل نمودند، شکر خدا را به جای آورد.
روایت است که ابو ثعلبه خُشِّنی درباره این آیه (مائده ۱۰۵) که «ای کسانی که ایمان آوردید، بر شماست که مواظب نفس خود باشید و گمراهی دیگران در شما که هدایت یافتهاید تأثیری نکند.» از پیامبر صلیالله علیه و آله پرسید. ایشان در جواب فرمود: «امر به معروف و نهی از منکر کن و بر آنچه از مصائب به تو میرسد صبر کن.
هرگاه بیابی افرادی که حریص به دنیا باشد و از هوی و هوس پیروی کند و به رأی خویش خودپسند باشد، آن وقت این وظیفه از تو نسبت به مردم ساقط میشود پس مشغول نفس خود باش.»
اصل قضایای امر به معروف به نفس آن شخص برمیگردد و با هرکس باید به فراخور حال خودش برخورد کرد؛ و اگر دیدی حرفت در او تأثیری ندارد، ادامه نده. گاهی گذشت زمان باعث بیداری میشود و همش به موعظه نیست.
امر تکلیفی
همان امر ایجابی است.
امر تکوینی
همان امر ایجادی است.
امّهات اسماء
امّهات اسماء، ارکان اسماء هستند یعنی مادر اسمهای الهی که اول، آخر، ظاهر، باطن (از سوره حدید) حیّ، قیوم (از سوره بقره) سمیع، بصیر (از سوره مجادله) علیم، قدیر (از سوره روم) را امّهات و ارکان دانستهاند.
به هر تقدیر آنچه از اول بوده، ازلی است؛ و آنچه ابدی است آخر است. هر اسمی که از باطن به ظاهر آید و آثار حیات و علم و قدرت در آن است و قوام همه به آن است و همه چیز را میبیند و میشنود.
(مثلاً اگر خدا رزاق است باید یکی باشد که رزق دهد به معنای دیگر اگر رزاق بخواهد تجلّی کند باید کسی باشد ولی اگر حی بود، دائم حی است.)
انا الحق
گفتِ فرعونی، أنا الحق گشت پست **** گفتِ منصوری، أنا الحق و برست (مثنوی)
دعوی «أنا الحق» فرعون که در مرتبه کثرت و خودبینی چنین سخنی را گفت، ناشی از انکار خدا بود و این فرق دارد با گفتارِ منصور حلاج که در مرتبه فنا و استغراق در ذات احدیت بود.
و مراد از «أنا الحق» همان «هوالحق» است و در اینجا ادعای خدایی و ربانیّت عارفِ مجذوب نیست؛ زیرا گوینده این گفتار را خود نمیدانند، بلکه گویند را حضرت حق میشمرند؛ یعنی این حقتعالی است که در نایِ آنان دمیده و ندای «أنا الحق» ترنّم نموده است.
مولانا در فیه مافیه شرح داده که اَنا الحق گفتن را که مردم میپندارند دعوی بزرگی است، أنا الحق، عظیم تواضع است؛ زیرا آنکه گویند: من عبدِ خدایم، دو هستی اثبات میکند: یکی خود را و یکی خدا را؛ اما آنکه أنا الحق میگویند، خود را عدم کرده و گویند یعنی من نیستم، همه اوست.
روا باشد اَنا الحق از درختی **** چرا نَبوَد روا از نیک بختی
هر آن کو خالی از خود چون خلأ شد **** أنا الحقاند او صوت و صدا شد
از یاد خدای مرد مطلق خیزد بنگر که ز نور حق چه رونق خیزد
این باطن مردان که عجایب بحریست **** چون موج زند از آن أنا الحق خیزد (مثنوی)
انابه (انابت)
انابه با تمام وجود برگشتن است به حق. بهعبارتدیگر؛ بازگشت بنده با عذرخواهی از گناه که به خدا رجوع کند و وفا به پیمان توبه کند و حالش بر صدق مقام توبه او گواهی دهد، انابه است.
خداوند در سوره زمر ۵۴ فرمود: «انیبوا إلی ربّکم: بهسوی پروردگار خود بازگردید.» که این بازگشت به این است که:
۱ از پیامدهای گناه خارج شود،
۲ دردمندی از گناهان درون داشته باشد،
۳ به جبران از دست رفتهها بپردازد.
چون از لذت گناه رهایی یافت، خوف بر عذاب الهی و امیدواری به پاداش الهی داشته و بر عیوب و نقصانهای خود چیزی را واننهد و چون بهسوی حقتعالی میرود، از عمل خود ناامید است و به او امید دارد. نیازمندی خود را میبیند و به الطاف او چشم میدارد.
گفتهاند: انابه بازگشت از هر چیزی به خداست. (یعنی با تمام دلش روی میآورد بهسوی خدا)
انابه از توبه بالاتر است. در توبه از معصیت برمیگردد ولی در انابه رو به حق میکند و از دل تسلیم حق میگردد.
انانیّت
به معنی منیّت و خودبینی. انانیّت حقیقت و باطن انسان است وقتیکه حقتعالی در آن نباشد.
در محاورات استعمال میشود: من خوردم، من این کار را انجام دادم، من بردم. «من» کیست؟ مراد از «من» چشم و گوش و دست و زبان نیست. بلکه اعضاء و جوارح تابع امر نفس هستند و پس از رسیدن اجل از بدن جدا میشود. پس خودیت خود را دیدن انانیّت گویند که در باطن و غیر از جسم است.
شمس تبریزی فرمود: «هرکه از این جنس، هستی و انانیّت آغاز کرد که من چنین و چنان؛ مغزش نباشد.»
چون بنده را نشاید گفتن «من» که از وی به وی زوال و قطعیت میآید، زیرا که ابلیس گفت: «أنا خَیرٌ منه: من از آدم بهترم.» (ص ۷۶)
از الف انانیت، آتشی افروخت و هفتصد هزار سال عبادت و طاعت وی بسوخت. خطاب آمد: لعنت من نصیب تو شد و از جوار قرب و رحمت من دور شو، ای سوختهخرمن. در مقابل من همی گویی من؟!
علّت ابلیس أنا خیری بُدَه ست **** وین مرض در نفس هر مخلوق هست
و این مرض درون انسانها هست و مگر به توفیق الهی و مجاهدات از بین برود.
انس
انس یعنی خو گرفتن و از آثار محبّت است.
حالت سرور و شادی دل است که به واسطه نزدیکی و مشاهده جمال حاضر بر وی مکشوف گردد بیآنکه به آنچه هنوز دست نیافته، التفاتی داشته باشد.
پس معنای انس سرور دل است به مطالعه جمال حق. چون این حالت بر وی غلبه شود، نعمت و لذّت او بزرگ گردد و خود را از ملاحظه آنچه از نظر او پنهان مانده و از خطر زوالی که بدو راه مییابد تهی دارد.
نشانه انس به خدا: دلتنگی از معاشرت خلق و ملالت از همنشینی با آنان و شگفتگی به شیرینی ذکر است؛ و اگر با مردم آمیزش کند مانند تنهای در جماعت غریب، در حَضَر و حاضر در سفر و شاهد در غیب و غایب در حاضر بوده و تنها با بدن خود با مردم آمیزش کند و دلش غرق در شیرینی ذکر است و از آنها جدا و با آنان بیگانه است.
پس آنکه انس بر او غلبه دارد، جز به تنهایی و خلوتگزینی و وحشت از مردم مایل نباشد.
امام سجاد در مناجات ذاکرین فرمود: «خدایا طلب آمرزش میکنم از هر راحتی بدون انس به تو.»
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «هرگاه دیدی خدای سبحان تو را به یاد خود انس داده، در حقیقت تو را دوست داشته است.»
چه گلزاری ست سرای انس با یار وز آنجا نه رقیب آگه نه اغیار
انسان کامل
انسان کامل، مظهر تامّ و تمام حضرت حق است.
انسان کامل باب الابواب است برای حرم قدس خدا.
در مقصد الاقصی آمده: انسان کامل آن است که در شریعت و طریقت و حقیقت تامّ باشد. بهعبارتدیگر انسان کامل آن است که به ۴ چیز به کمال باشد؛ اموال نیک، افعال نیک، اخلاق نیک، معارف نیک.
انسان کامل را کَون جامع میدانند (منظور از کَون عالَم هستی است؛ یعنی انسان کامل زبده و سلاله هستی است.)
تمام موجودات همچون یک شخص است و انسان کامل دل آن شخص.
گفتهاند: تمام موجودات همچون درختی است و آدمیان میوه آن درخت و انسان کامل که زبده و خلاصه آدمیان است به علم محیط است بر تمام این درخت.
چون الف از استقامت شد به پیش **** او ندارد هیچ از اوصافِ خویش (مثنوی)
گشت فرد از کِسوَه خوهایِ خویش **** شد برهنه جان به جان افزایِ خویش
(کِسوَه: جامه، لباس)
چون برهنه رفت پیشِ شاهِ فرد **** شاهش از اوصافِ قدسی جامه کرد
خِلعتی پوشید از اوصافِ شاه **** بَر پَرید از چاه بر ایوانِ جاه
(خلعت: لباسی فاخر که بزرگی به کسی میدهد.)
از اینرو انسان کامل به الف تشبیه شده که الف را قطب حروف گویند و در همه حروف یا بیواسطه یا باواسطه حضور دارد و مقوِّم هر حرف است و بهمنزله ماده آن حروف محسوب میشود.
چون انسان کامل همه البسه تعلقات دنیایی و نفسانی را از خود فرو هشته و به درگاه الهی بار یافته است، لذا به اخلاق الهی متخلّق شده است و مظهر تام و تمامِ صفات الهی است به جز وجوب ذاتی.
برای انسان کامل اسامی مختلفی ذکر کردهاند: شیخ، پیشوا، هادی، مهدی، دانا، بالغ، کامل، مکمّل، جام جهاننما، آینه گیتی نما، تریاق بزرگ، اکسیر اعظم، عیسی، خضر، سلیمان، نگین انگشتر جهان و …
اگر گفتهاند عیسی؛ چون مرده زنده میکرد. اگر گفتهاند خضر؛ به اعتبار آنکه آب حیات خورده بود. اگر گفتهاند سلیمان؛ به اعتبار آنکه زبان مرغان میدانسته.
هم سلیمان هست اَندر دَورِ ما **** کو دهد صلح و، نماید جورِ ما (مثنوی)
بر انسان کامل هیچ چیز پوشیده نمانده است. به خدای رسیده و خدای را شناخته و بعد از شناخت خدای، جواهر اشیاء را دانسته و دیده.
انسان کامل چون خدای را بشناخت و حکمتهای اشیاء را بدانست، بعد از آن بهترین کار و راحتی بهتر از آن ندید مگر به تکمیل خلق مشغول شده است و به مردم چیز گوید. چون آنان بشنوند و عمل کنند، در دنیا و آخرت رستگار شوند و این رحمتی است که دارند.
اگر انسان کامل ترک پیشوایی نمود و عزلت و فراغت و قناعت اختیار کرد، کامل آزاد است.
پس انسان کامل آزاد آن است که او را ۸ چیز به کمال باشد: اقوال نیک، افعال نیک، اخلاق نیک، معارف نیک، ترک، عزلت، قناعت، فراغت؛ و هر کس چهار اول را دارد و چهار آخر ندارد، بالغ است اما حرّ نیست.
معلوم شد انسان کامل ۲ گونه است: یکی دستگیری میکند و دیگر آزاد است؛ یعنی کامل مکمّل و کامل آزاد.
مولانا در غزل شماره ۳۷ دیوان کبیر درباره انسان کامل میگوید:
نوح تویی، روح تویی، فاتح و مفتوح تویی**** سینه مشروح تویی، بر درِ اسرار مرا
نور تویی، سور تویی، دولت منصور تویی **** مرغِ کُهِ طور تویی، خسته به منقار مرا
قطره تویی، بحر تویی، لطف تویی، قهر تویی **** قند تویی، زهر تویی، بیش میازار مرا
حجره خورشید تویی، خانه ناهید تویی **** روضه امّید تویی، راه دِه ای یار مرا
دانه تویی، دام تویی، باده تویی، جام تویی **** پخته تویی، خام تویی، خام بمگذار مرا
تمام آنچه درباره عظمت و شرافت و فضیلت انسان و استحقاق خلافت او گفته شده، نه درباره انسانی است که بهصورت انسان و در معنی حیوان است، بلکه در خصوص انسانی است که مظهر خلافت و حقایق الهی و آینه دلش مجلای انوار ربّانی است که او انسان کامل است.
در مثنوی، دفتر اول، بیت اول آمده:
بشنو از نی چون حکایت میکند از جداییها شکایت میکند
یعنی از این نی بشنو که چگونه از فراق سخن میگوید و از جداییهای ایام هجران شکوه میکند.
«نی» تمثیلی از انسان کامل و ولی واصل است که سبب دوری از نیستان یعنی عالم امر و روحانی که در مرحله پیش بوده، نالان است. تشبیه انسان کامل به نی از آن جهت است که درون او از تعلّقات دنیوی و هواهای نفسانی تهی است.
انشاءالله (اگر خدا بخواهد)
در ذیل تفسیر آیه ۹ سوره کهف نقل شده است: عدّهای از کفار قریش گروهی را به نجران نزد علمای یهود فرستادند تا از پیامبر صلیالله علیه و آله داستان اصحاب کهف و حضرت موسی و ذوالقرنین و قیامت را بپرسند که اگر موافق علم آنها بود، پس پیامبر راستگو است وگرنه او را قبول نکنند. کفّار قریش بهوسیله حضرت ابوطالب مسائل را از پیامبر صلیالله علیه و آله پرسیدند و پیامبر مأمور به «انشاءالله» گفتن نبود و بدون گفتن این جمله، فرمود: فردا پاسخ شما را میدهم. پس چهل روز وحی نیامد. ابوطالب غمگین و مؤمنین به شک و کفار قریش خشنود گردیدند. پس از چهل روز این آیه آمد: «وَ لا تقولَنَّ لِشَیءٍ اِنّی فاعِلٌ ذلِکَ غداً، اِلّا اِن یشاءَاللهُ و ذکر ربِّکَ اِذ نَسیت …» آیات ۲۳ و ۲۴ سوره کهف: «البتّه برای کار و چیزی میخواهی انجام دهی مگو فردا آن را به جای میآورم، مگر آنکه (بگویی) انشاء الله؛ (اگر) خدا بخواهد و چون فراموش کردی پروردگارت را یاد کن.»
پس گفتن و نوشتن «انشاءالله» در خطابات و نامهها که به وعده تعلّق میگیرد، لازم و ضروری است.
در داستان موسی به خضر در آیه ۶۹ سوره کهف آمده که موسی به خضر گفت: «قال سَتَجِدُنی انشاءالله صابراً و لا اَعصِی لَکَ اَمراً: گفت اگر خداوند بخواهد، مرا شکیبا خواهی یافت و از هیچ فرمان تو سرپیچی نکنم.»
در سوره صافات ۱۰۲ آمده است که وقتی حضرت ابراهیم به فرزندش اسماعیل گفت: امر شدهام که ترا ذبح کنم، اسماعیل عرض کرد: «یاأبَتِ افعَل ما تُومَرُ سَتَجِدُنی اِن شاءاللهُ مِن الصّابرین: ای پدر آنچه فرمان مییابی انجام ده که اگر خدا بخواهد مرا از شکیبایان خواهی یافت.»
در سوره قصص ۲۷ آمده که شعیب به موسی گفت: «میخواهم یک از این دو دخترانم را همسر تو کنم. بنابر آنکه هشت سال برای من کار کنی، پس اگر ده سال به پایان بردی، خود دانی و من نمیخواهم بر تو سخت بگیرم سَتَجِدُنی اِن شاءَاللهُ مِنَ الصّالحین: اگر خدا بخواهد مرا ز شایستگان خواهی یافت.»
در سوره یوسف ۹۹ فرمود: «و چون نزد یوسف آمدند و پدر و مادرش را در آغوش کشید و گفت: قالَ ادخُلُوا مصر إن شاءَ اللهُ امِنین: اگر خدا بخواهد بی بیم به مصر درآیید.»
فردی مقداری گوشت خرید و به منزل برد و به زنش گفت: برای ناهار آبگوشت تهیّه کن تا ظهر که از کار برگشتم بخوریم. زنش به او گفت: بگو ان شاءالله (اگر خدا بخواهد) مرد گفت: ان شاءالله گفتن کاری ندارد. ظهر میآیم و آبگوشت میخوریم.
دست بر قضاء وقتی ظهر مرد در راه بازگشت به خانه بود، مأمورین او را با یک مجرم فراری اشتباه گرفتند و دستگیرش کردند و به زندان بردند. دو سه روز بعد فهمیدند اشتباه کردهاند و او را آزاد کردند. مرد بهسوی خانه بازگشت و وقتی به خانه رسید و در خانه را زد، زنش از داخل خانه پرسید: کیستی؟ مرد گفت: ان شاءالله منم! خداوند عملاً ان شاءالله را به او آموخت.
امام صادق علیهالسلام دستور فرمود برای کاری نامهای بنویسند. پس آن نامه نوشته شد و به نظر آن حضرت رساندند و در آن نامه ان شاءالله ننوشته بودند. حضرت فرمود: چگونه امید داری که این کار به پایان برسد و (انجام شود) با این کهان شاءَالله در آن نیست. پس دستور داد هر جا که لازم بود انشاءالله بنویسند.
انفراد
انفراد یگانه گشتن و تنها گردیدن است یعنی از هر چیزی جز خدا جدا شدن.
انفراد بر سه وجه است:
۱. انفراد قاصدان است در تجرید قصد.
۲. انفراد متوکلان است در صحت توکّل.
۳. انفراد واجدان است در نسیم انس.
انفراد قاصدان را سه نشانه است: قدم از خود و دو گیتی برگرفتن، خویشتن را پیش خویش ندیدن، از حق بهجز از حق خرسند نبودن.
انفراد متوکلان را سه نشانه است: از اسباب بر نارسیدن، علایق نپذیرفتن، از تدبیر خود بگریختن.
انفراد واجدان را سه نشانه است: نفس را فانی، دل را از غیر غایب و نفس را غرق کنند.
پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله فرمود: «سِیر کنید که مفردون پیشی گرفتند.» مردم گفتند: «یا رسولالله مفردون کیاناند؟» فرمود: «محیرون (متحیرین) آنان که در ذکر و یاد خدای عزّوجل سرگشتهاند. یاد خدا بارهای گران را از ایشان برمیدارد. از این روی، روز قیامت سبکبال خواهند بود.»
در روایتی دیگر آمده که پیامبر صلیالله علیه و آله در راه مکه میرفتند. پس بر کوهی که اسمش «جمدان» بود، عبور کردند و فرمودند: «سِیر کنید این جمدان (بیحرکت، بی جنبش) است، پیشی گرفتند مفردون» عرض شد: «مفردون کیاناند؟» فرمود: «مردان و زنانی که بسیار یاد خدا میکنند؛ الذاکرون الله کثیراً و الذاکرات.»
«مفرِد» به کسر (راء) کسی است که با قوّت توحید، حقتعالی را از غیر تنها و جدا ساخته است.
«مفرَد» به فتح (راء) کسی است که حقتعالی او را با جذب بهسوی خود تنها و جدا ساخته است.
انفصال
انفصال مقابل اتّصال است. اتّصال وصل و انفصال قطع است.
هرچه در عالم وجود است سالک به آن دل ببندد، آن دلبستگی موجب انفصال او خواهد بود. اگر سالک از آنچه با آنها سر و کار دارد، پهلو تهی کند و به آنها دل نبندد، مقام انفصال از غیر را واجد شده است و این انفصال خود موجب اتّصال است. پس انفصال دو مفهوم دارد: ۱ انفصال از حق و ۲ انفصال از غیر حق که این عین اتّصال است.
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «اتصال به حق به اندازه انفصال از خلق است.»
انفصال بر سه وجه است:
۱- انفصال که شرح اتّصال است. اینکه سالک از دنیا و آخرت (کونین) چشمپوشی نماید. در آن دو مقام نگزیند و به آن دو مشغول نگردد.
۲- وجه دوم انفصال از رؤیت اتّصال است. اینکه دنیا و آخرت نزد تو جلوه نکند تا تو از شهود تحقیق بازمانی و یا به غیر آن دو توجّهت به شیء دیگری هم معطوف گردد. (اگر دنیا آخرت نزدت جلوه کند، لازمهاش این است که بعد بر اثر جلوه زایش پیدا میکند.)
۳- وجه سوم انفصال از اتّصال است. به این معنا که سالک با شهود مزاحمت اتّصال از اتّصال کنارهگیری نماید.
با اینکه انفصال و اتّصال در اسم و رسم با هم در نهایت اختلاف هستند، در علّت بودن برای سالک برابرند.
حقیقت ازلی خداوند بالاتر از آن است که چیزی به آن متّصل شود یا چیزی از آن منفصل شود؛ و اگر عارفی شهود کرد، این یافته حادث است و خدا قدیم است و محال است حادث به قدیم مقارن شود. پس این نوع اتصال و انفصال محال است.
پس نتیجه میگیریم هر چیزی که دوگانگی پیدا کند در لفظ یا رسم (معنا) اینها عیب و نقصان است. تعدّد و تکثر به حسب نسبتها است که ایجاد میشود نه بهحسب حقیقت. اعتبارات عقلی است که میگوییم این برای خداست و آن برای خداست و آن برای خدا نیست و الّا از ازل تا ابد همه چیز برای خود اوست.
انقطاع
انقطاع از غیر حق بریدن و با حق بودن است.
منقطعان سه دستهاند:
۱) یا به عذر است و آن؛ نفس مرده و دلزنده و زبان گشاده است.
۲) یا به جهد است و آن؛ تن در سعی و زبان در شکر و عمر در کوشش است.
۳) یا به کلّ است و آن؛ با خلق به رعایت و با خود بیگانه و از تعلّق آسوده است.
هر محبّت که در دلی پیداست بیشک آن انقطاع غیر خداست
و منظور بریدن از هوای نفس و خود را مخصوص خدا کردن است.
اِنکسار
اِنکسار یعنی فروتنی و شکستگی از درون و باطن.
کسی که طاعتی فراخور حال ندارد و به لذّتهای طبیعی اشتها دارد، ولی در باطن پشیمان و ناراحت و منکسر است، بهتر است از کسی که به ظاهر مشغول به علوم دینی و عبادات ظاهری است و در باطن عجز و تسلیم به حق ندارد. حضرت آدم علیهالسلام به سبب وسوسه شیطان به درخت منهی نزدیک شد و هبوط کرد و سالها گریه کرد و به خطای خود اعتراف مینمود و سپس حق به او مدد کرد و به مقام نبوّت منصوب کرد. امّا ابلیس که سالها عبادت کرد، از غرور و کبر درونی ملعون همیشگی شد.
جمله استادان پی اظهار کار نیستی جویند و جایِ اِنکسار (مثنوی)
یحی بن معاذ رازی گفت: «انکسار عاصیان نزد من خوشایندتر است از صولت مطیعان.»
اوتاد
اوتاد جمع وَتَد به معنای میخ است؛ یعنی بعضی اولیای خدا همانند میخ زمین هستند که زمین را از لرزش و بههمریختگی حفظ میکنند. اوتاد در روی زمین برای عموم مردم و اهل زمین این چنیناند.
در حدیث قدسی آمده که خداوند عزّوجل به پیامبرش فرمود: «ای احمد، آیا میدانی که چرا تو را بر سایر انبیاء برتری دادم؟» عرض کرد: نه. فرمود: «بهیقین، خوی نیک، سخاوت نفس و رحمتی که بر خلق داشتی. همچنین اوتاد ارض، اوتاد نشدند جز بدین صفات.»
در عمل امّ داود از امام صادق علیهالسلام در نیمه رجب آمده است که فرمود: «اللّهم صلّ علی الابدال و الاوتاد: خداوندا درود فرست بر ابدال و اوتاد.»
در کتاب خزائن کشمیری ص ۱۳۲ نقل شده که امام صادق علیهالسلام فرمود: «زُرارِه از اوتاد زمین بود.»
در تفسیر فرات کوفی آمده: امام باقر علیهالسلام فرمود: «همانا اهلبیت پیامبرتان … پس آنان عماد و گواهان دین و اوتاد در زمین هستند.»
امام باقر علیهالسلام فرمود: «همانا خداوند عزّوجل خلقی را آفرید (منظور ائمه علیهالسلام) که حجج بر خلایق هستند. پس ایشان اوتاد در زمین هستند.»
امام صادق علیهالسلام فرمود: «اوتاد زمین و اعلام دین چهار نفرند: محمّد بن مسلم، بُرید بن معاویه، لیث بن بختری، زراره بن اعین.»
در نهجالبلاغه، خطبه ۸۶ امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «(از بهترین بندگان که خداوند او را دوست دارد) خود را برای خدا پاک گردانید و حقتعالی هم او را برای خود اختیار کرد. پس او از کان های دین و از اوتاد زمین است.»
از مجموع روایات برمیآید که فرد اکمل اوتاد در روی زمین امام است و سپس اصحاب و بندگان خاص از اوتاد به شمار میروند و همیشه در روی کره زمین هستند.
عدد اوتاد: در کتب عرفا و اهل تصوّف عدد اوتاد را ۴ نفر، ۷ نفر، ۳۰ نفر، ۴۰ نفر نوشتهاند و گفتهاند اوتاد بالاتر از ابدال و ابرار و نقباء هستند؛ اما در یقینی بودن عدد خاص محل تأمل است. چه آنکه گفتههای متضادّ هر گوینده غیر معصوم، با استناد به خواب و مکاشفه و زودباوری گفتههای دیگر را نمیتوان بر اساس حتمی بودن به دیگران منتقل کرد.
اولیاء
«اولیاء» جمع «ولیّ» است.
ولی کسی است که از خود فانی شده و در مشاهده حق باقی است.
ولی کسی است که تولی کند به حق و متابعت نماید به امر او، حقتعالی او را نگه دارد از عصیان و نگه دارد او را از خذلان تا برساندش در کمال به درجه رجال.
کیف مَدَّ الظَّلَّ، نقش اولیاست **** کو دلیل نورِ خورشیدِ خداست (مثنوی)
ولی خدا مظهر کامل خداست و آن ظل: سایه یعنی ولی خدا دلیل بر نور خداوند است؛ یعنی او دلیل و راهنمای مردم بهسوی خداوند است. (اشاره است به آیه ۴۵ سوره فرقان)
اولیای حق مستور و پردهنشینان حرم الهیاند که از دیدگان مردم پنهاناند، هرچند در میان مردم زندگی میکنند و با آنان حشر و نشر دارند ولی کسی به مقام باطنی آنها پی نمیبرد، مگر گاه به گاه بهمقتضای حال و مناسبت مقام، گوشهای از پرده را واپس زنند و باطن خود را نشان دهند. در حدیث قدسی آمده: «اولیائی تَحتَ قِبائی لا یعرفُهُم غَیری: اولیای من در زیر آسمانهای من به سر میبرند در حالی که کسی آنان را نشناسد.»
نامشان از رَشک حق پنهان بمانْد **** هر گدایی نامشان را بر نخواند (مثنوی)
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «اولیای الهی دارای سه صفت میباشند: در هر چیزی به خدا اعتماد دارند، از هر چیزی بینیاز هستند و در هر چیزی به خدا نیازمندند.»
اولیاء را سه نشانه است: سلامت دل، سخاوت نفس، نصیحت خلق.
چون سلامت دل دارند، گله از حقتعالی ندارند و با خلق خدا جنگ ندارند.
چون سخاوت نفس دارند، از دنیا بیش از آنکه دارند، منتظر نباشند و آنچه خلق در آناند، دل آنان باز است.
چون نصیحت خلق دارند، نیکوکاران را یاری دهند و بدکاران را ببخشند و برای همه خلق نیک خواهند و این از اخلاق انبیاء است. این نیکودلی و جوانمردی و بیآزاری، اصل در نصیحت خلق است.
نبی از اسماء الله نیست، اما ولیّ از اسماء الله است و ولایت که باطن نبوّت است، همیشه باقی میماند. نبوّت خاتمه مییابد ولی ولایت همواره باقی و پایدار است؛ و چون هر اسمی از اسماء الله در این عالم مظهری دارد، لذا ولایت همیشه هست و در هر عصر و زمان انسانهای کامل که مظهر ولایت الهی هستند، وجود دارند.
قلب اولیای خدا بر اثر عنایت و ریاضت نفس، به کلّی عوض شده و از هوی و هوس نجات پیدا کردهاند؛ مانند چیزی که مدّتی در نمک زار بماند، نمکی میشود و آثار آن چیز محو میشود، قلب اولیاء هم پاک و استحاله شده. این نمک معنوی از میراث پیامبر صلیالله علیه و آله نزد وارثان پاک یعنی نزد صاحبان ولایت و اولیای به حق باقی مانده است.
اولیای خدا به جهت فنای در حق، قدرتی خدا گونه دارند و میتوانند در نظام هستی به اذن الهی تصرّفاتی داشته باشند. در حقیقت کار، کار خداست منتهی عارفِ واصل، محلّ ظهور فعل خداست.
اولیاء را هست قدرت از اِله **** تیر جسته، باز آرندش ز راه (مثنوی)
قدرت اولیای الهی از جانب خداوند است. حتّی آنان میتوانند تیر رها شده از کمان را دوباره به جای اول بازگردانند.
اولیای الهی در عالم و جور همانند قطب آسیاب و عمود خیمه در روی زمین هستند که بقاء و برکات الهی بهوسیله آنان به خلق میرسد. اگر اولیای الهی جایی نباشند؛ عذاب نازل میشود، فیض قطع میشود و رحمت نازل نمیشود، تفرقه و تزاحم و تضاد که ضدّ وحدت است در جامعه پدیدار میشود.
پاسبان آفتاباند اولیاء **** در بشر واقف ز اَسرار خدا (مثنوی)
اولیای خدا نگهبان آفتاب جهان تاب حقیقتاند، هرچند خود از جنس بشر هستند، اما به اسرار الهی واقفاند.
هین که اسرافیل وقتاند اولیاء **** مُرده را زیشان حیات است و حیا (مثنوی)
جانهای مُرده، اندر گور تَن **** برجَهَد زآوازشان اندر کفن
اولیاء حق با دَم اسرافیلی خود به مردهدلان حیات طیّبه میبخشند.