اسلام
اسلام، پذیرفتن اعتقادات به زبان و متعابعت اعمال شریعت است.
گفتهاند: ایمان خاص است و اسلام عامّ.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «الاسلامُ هُوَ التّسلیم و التّسلیمُ هُوَ الیقین و الیقین هُوَ التّصدیق و التّصدیق هُوَ الاقرار و الاِقرار هُوَ الاَداء وَ الاَداءُ هُوَ العمل: اسلام تسلیم است و تسلیم (پیروی) یقین است و یقین تصدیق است و تصدیق (باور داشتن به خدا و معاد) اقرار است و اقرار، به جای آوردن است و به جای آوردن عمل (به دستورات خدا) است.»
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «مَن اَسلَمَ سَلِمَ: هرکس اسلام آورد، سلامت زیست.»
گفتهاند: «مسلمانی، گردن نهادن به حکمهای ازلی است.» پس مسلمان تنها به پیرو دین اسلام منحصر نمیشود، بلکه به معنای کسی است که «قائل به توحید باشد و بر امر حق گردن نهد.» چنانکه در آیات قرآن کریم به کرّات «اسلام» به معنی مطلق اعتقاد به خدا و انقیاد به حکم اوست. بهطور مثال: در سوره آلعمران ۶۷ درباره حضرت ابراهیم علیهالسلام فرمود: «وَ لکِن کان حنیفاً مسلماً»
در سوره بقره ۱۳۲ از قول حضرت ابراهیم علیهالسلام به یعقوب و دیگر فرزندانش سفارش میکند: «فَلا تَموتُنَّ اِلّا وَ اَنتم مسلمون: نَمیرید مگر آنکه مسلمان باشید.»
در سوره یوسف ۱۰۱ از قول حضرت یوسف علیهالسلام فرمود: «تَوَفَّنی مُسلِماً: خداوندا مرا مسلمان بمیران»
در سوره آلعمران ۵۲ حواریون عیسی علیهالسلام خود را مسلمان میدانند: «قالَ الحَواریّون نَحنُ اَنصارُ اللهِ آمَنّا بِالله وَ اشهَد بِاَنّا مسلمون: حواریون گفتند: مائیم یاران خداوند، به او ایمان آوردیم و شاهد باش که ما مسلمان هستیم.»
اسم
اسم آن است که بر حقیقتی برای تمیزش از دیگری بدون اشاره به معنایی که قائم به ذات این حقیقت است وضع شود.
اسم حروفی است برای استدلال مسمّی تا نامیدن مسمّی را اثبات کند و در حقیقت برای تشخیص صاحب اسم است بدون توجه به معنی.
اسامی خلایق ظاهری است. چهبسا اسم کسی صادق باشد ولی در عمل کاذب است یا اسم کسی تقی باشد ولی عملاً شقی است. پس اسامی ظاهری عاریتیاند.
اما اسم در عرفان، معنی و مسمّی و حقیقت وجودی با تعیّنی خاص به همراه دارد و اسم:
۱) دلالت بر حقیقت دارد. ۲) دلالت بر مسمّی دارد.
۱) صورت فعلیت نهایی، طبق علم ازلی است که حقیقت را تعیین میکند نه صورت بدوی. مثلاً چوبدستی موسی علیهالسلام ابتدا در صورت بدوی نامش عصا بود، اما در حقیقت و از ازل نام او اژدها بود. یا شخص اوّل کافر است بعد مؤمن میشود. یا اگر خداوند نام کسی را از ازل چالاک گذاشت، او هرگز تنبل نمیشود.
۲) مثلاً دیوار یا پرده دو اسم برای پوشانندگی هستند و در واقع این دو اسم مظهر اسم ستّار (بسیار پوشانندگی) هستند.
بی اسم، کسی درک مسمّی نکند **** نام اَر نبوَد، تمییز اشیاء نکند
عقل اَر چه مصفّا و مزکّی باشد **** ادراک اِله جز به اسماء نکند
اسم اعظم
بحث درباره اسم اعظم از مطالب بسیار دقیق و ظریف و مشکل است که آیا لفظ است یا معنی، حال یا مقام و یا جمیع لفظ و مقام و یا جمع حال و معنی و … طبق نظر آقای کشمیری اسم اعظم مراتب مختلفی دارد؛ گاهی به حالی است که دارند آن توجه میکند و اثر مینماید.
نکته مهم آن است که همه اسماء الهی اعظم و بزرگ است لیکن اسم اعظم به عطاء است که خدا و پیامبر و یا اولیای خاص به کسی میدهند که آن هم با شرایط خاص و در موارد مخصوص و اِعمال آن هم به اندازه اذن میباشد؛ و هر اسم اعظم دارای آثار و قدرت خاص خودش است. اسم اعظم مخفی است و جز خواص بر همگان پوشیده است و دارنده آن هیچوقت بوق دست نمیگیرد و نزد هرکس ادعا نمیکند و نوعاً خاموش است.
در اخبار آمده اسم اعظم را بر ۷۲ حرف تقسیم کردهاند که یکی را به آصف برخیا (وزیر حضرت سلیمان) دادند که تخت بلقیس را در یک چشم به هم زدن از یمن به فلسطین آورد.
۲ تا به حضرت عیسی علیهالسلام داده شد که مرده را زنده و کور مادرزاد را شفا میداد.
۸ تا را به حضرت ابراهیم دادند. ۲۵ تا را به حضرت آدم دادند و ۷۲ حرف به پیامبر صلیالله علیه و آله و ائمه علیهالسلام داده شد. از جناب استاد (آقای کشمیری) درباره اسم اعظم سؤال شد، فرمودند: از اسماء الله یا حی یا قیوم و از قرآن بسمالله الرحمن الرحیم و سلامُ مِن قول ربّ الرحیم و ۴ آیه آخر سوره حشر است.
در دعای سمات به خداوند عرض میکنیم: «خدایا ترا به اسم اعظم و عظیمت میخوانم. آن اسمی که بر درهای بسته آسمان خوانده شود، به رحمتت گشوده گردد و بر درهای تنگنای زمین برای فرج خوانده شود، گشاده گردد. آن اسمی که برای آسان شدن سختیها خوانده شود، همواره آسان گردد. آن اسمی که برای برخاستن مردهها در قیامت خوانده شود، بپا خیزند.»
نتیجه آنکه اسم اعظم به حروف و کتاب نیست، دادنی است و به هرکس که قابل باشد، عطا میگردد.
بسیاری از کسانی که اسم اعظم دارند اجازه مصرف آن را نداند که مردم بفهمند.
در تفسیر روح البیان آمده که شخصی از زهّاد معروف بود که اسم اعظم دارد. مرید به اصرار زیاد، تقاضای اسم اعظم را نمود. چون اصرارش زیاد شد، استاد برای تفهیم او فرمود: فردا اول آفتاب به در دروازه شهر برو و آنچه را که مشاهده کردی برایم نقل کن. مرید صبح به در دروازه شهر رفت و قدری توقف نمود. دید پیرمردی ضعیف با پشته هیزمی بر دوش از بیرون شهر وارد و منتظر مشتری شد. ناگاه یکی از مأموران سلطان برای خرید هیزم حاضر شد و با پیرمرد درگیر شد و با چوبی به سر و صورت او زد که خون جاری شد. پس هیزم را به زور برداشت و پولی هم به پیرمرد نداد. با ناراحتی نزد استاد رفت و جریان را نقل کرد. استاد پرسید: اگر تو اسم اعظم داشتی، در آن وقت چه کار میکردی؟ گفت: فوراّ اسم اعظم را میخواندم و مأمور را هلاک میکردم. فرمود: آن پیرمرد استاد من است که اسم اعظم دارد. با وجود آن قدرت، ظلم را متحمّل شده و بر او حتّی نفرین ننمود.
اسماء جلالی و جمالی
اسماء الهی بر دو نوع است که در ظهور متقابل یکدیگرند اما در باطن متلازم هم میباشند:
اسماء جمالی مانند رئوف، رحیم، لطیف، عزیز … که بر لطف و عنایت و رحمت و حیات حقتعالی دلالت دارند.
اسماء جلالی مانند جبّار، منتقم، قهّار … که بر عذاب و قهر و غضب و استیلای قدرت حق دلالت دارند.
در حقیقت، اسماء جلالی و جمالی متقابل هم نیستند متلازم هم هستند. اگر مقابل هم باشند میشود مثل سیاهی و سفیدی که این دو هیچوقت با هم جمع نمیشوند یا مثل شیرینی و ترشی که هیچوقت با هم جمع نمیشوند. به یک معنا خداوند نسبت به امّتی رئوف است و رحمت دارد و اینها خرابکاری میکنند. بعد در آن عقاب و انتقام است ولی الآن ظهور ندارد، چند سال بعد ظهور مییابد. پس این صفات ضدّ هم نیستند و متلازم یکدیگرند.
اسماء حُسنی
در سوره اعراف آیه ۱۸۰ آمده: «لله الاَسماء الحُسنی فَادعوا بِها: برای خدا اسماء حسنی است او را به آنها بخوانید.»
پس به ذکر لسانی و قلبی اسماء الله امر شده است.
از آیه ۱۱۰ سوره اسراء برمیآید «اَیّاماً تدعوا فَلَهُ الاَسماءُ الحُسنیٰ» هر اسمی که بخوانید، در واقع آن اسم الهی نیکو است و آن اسمی که نیکو نیست، برای غیر خداست که صفت ممکنالوجود دارد و در معرض آفات و زوال است؛ و در اسماء الله همیشه در معنی وصفی آن اسم، کمال لحاظ میشود. اگر وصفی شائبه و موهوم باشد یا در نقص و ضعف و بیحرمتی باشد، عیب است و حسنی و نیکو نمیباشد.
در حقیقت اسماء الله، تجلّی ظهور حق با صفت خاص آن است. مثلاً اسم «قادر» با صفت «قدرت» تجلّی میکند؛ یعنی صفت «قدرت» کامل است و هیچ ضعف و نقصی در آن راه ندارد.
و امامان مظهر حقیقی حقتعالی و خلیفه او هستند و اسماء و صفات الهی در آنها متجلّی شده است و فرمودند: ما اسماء حسنی هستیم. بهعبارتدیگر مظهر جامع توحید و آینه تمام نمای حق که از اسم و صفت او حکایت میکنند، ائمه علیهالسلام هستند و امروز این مظهریت در حضرت ولیعصر علیهالسلام است.
از مجموع روایات چنین برمیآید که خداوند نامتناهی است و تجلّیات و ظهورات اسماء و صفات و افعالش هم نامحدود است و آنچه از اسماء الله متعّین شده، دلیل بر انحصار نیست.
اسماء ذات و اسماء صفات و اسماء افعال
به نوعی از تقسیمبندی، اسماء تقسیم میشوند به اسماء ذات و اسماء صفات و اسماء افعال. اگرچه در حقیقت همه اسمای ذاتاند، لکن به اعتبار ظهور ذات مسمّی به اسمای ذات و به اعتبار ظهور صفات به اسمای صفات و به اعتبار افعال مسمّی به اسمای افعال تقسیم میشوند.
اکثر اسماء جامع اعتبارات ثلاثه هستند؛ زیرا در اسماء، اسمی دال در ذات به اعتباری و بر صفات به اعتباری و بر افعال به اعتباری دیگر است؛ مانند اسم ربّ که به معنی ثابت، اسم ذات است و به معنی مالک، اسم صفت و به معنی مصلح، اسم فاعل است.
اسماء ذات مانند: الله. اسماء صفات مانند: علیم، رؤف، صبور، سمیع، بصیر، غفور. اسماء افعال مانند: رزّاق، وکیل، حفیظ، قابض، منتقم.
چون اسماء عبارت از تعیّنات الهی در حقایق ممکنات است لذا تعداد اسماء را به خاطر نامعلوم و نامتناهی بودن ممکنات نزد انسانها نتوان احصاء کرد و تا حال فقط ۴۰۰۰ از اسماء را توانسته احصاء کرد.
اشارت
اشارت، خبر دادن از مراد است بدون گفتن و سخنی.
علم اشارت، آگاهی از مراد و مطلوب سالک است بیآنکه آشکارا گفته شود. چرا که معانی غیب از لطافت در لفظ نمیگنجد.
از شبلی نقل است: «عبارت زبان علم است و اشارت زبان معرفت.»
گفتهاند: «عبارت حظّ نفس است و اشاره حظّ روح؛ عبارت از آن بدن است و اشارت از آن روح.»
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکتهها هست بسی، محرم اسرار کجاست
اشارات عارفان بالله همانند اشارات حضرت حقتعالی در حیطه اوهام و عقول بشری در نمیگنجد؛ زیرا حقیقت انسان کامل کلّاً از حیطه اوهام فراتر رفته و از آنان کناره گرفته است.
شد اشاراتش، اشاراتِ ازل **** جاوَزَ الاوهامَ طُرّاً و اعتَزَل (مثنوی)
گفتهاند: «اشارات مستغفی است از عبارت و یافتن اشارت به حق، استغراق سرایر است از صدق.»
اشارات گاهی با دست، چشم، کلام است که انسان به چیزی اشاره مینماید؛ اما مهمتر از این، اشارات غیبی است.
گاهی به سالک در خواب یا کاشف اشاراتی میشود بدون کلام. مثل آنکه در خواب یا کشف امام زمان را میبیند حضرت با او صحبت نمیکند همینکه به تو میفهماند به تو حیات دادیم یا به تو توجه داریم یا فلان کار را بکن. با اینکه از حضرت کلامی برنمیخیزد و به باطن اشارت میکند. در مورد اولیاء اشارتهای معنوی گاهی به همین سبک است؛ همینکه دلشان گواهی میدهد ولی گاهی در خواب یا کشف یا بیان اشاره یا دست و … اشاره میشود.
گاهی هم بعضی فعلهای امام یا ولی خدا خودش اشاره است. اگرچه شخص مقصود را نفهمد. مثلاً دیواری را اشاره میکند این کنار میرود. با اشارت رفت ولی تعبیرش برای شخص است اگر کنار رفتن دیوار را نفهمد و بعداً بفهمد.
اطعامِ طعام
در این باره از آیات و روایات استفاده میشود:
خداوند در سوره بلد ۱۶ فرمود: «از گردنه عقبه نگذرد جز آن کس که بردهای را آزاد کند یا در روز گرسنگی به یتیمی از خویشاوندان یا بینوایی خاکنشین غذا بدهد.» در این باره امام رضا علیهالسلام فرمود: چون خداوند میدانست که هرکس قادر به آزاد کردن بنده نیست، پس خوراندن به یتیم و بینوا را، بهعنوان صدقه، مانند بنده آزاد کردن قرار داده است.
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «طعام خود را به اهل تقوا بخورانید.»
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «کسانی را به طعام خود دعوت کن که برای خدا دوستش داری.»
امام صادق علیهالسلام فرمود: «هرکس به برادر دینی خود برای خدا طعام دهد، برای او مزد آن کسی است که به جمع زیادی طعام داده باشد.» راوی حدیث سؤال کرد: عدّه زیاد شامل چند نفر است؟ فرمود: صد هزار نفر.
اطعمه و اغذیه
غذا تأثیر فراوان و غیر قابل انکاری بر جسم و روان انسان دارد. غذایی که میخوریم از نظر شریعت یا حرام است یا حلال، مکروه یا مباح.
غذای حرام از سه حال خارج نیست:
۱) ذاتاً حرام است مثل گوشت خوک و سگ، خاک، خون …
۲) به جهت صفتی که بر آن عارض شده، حرام شده است. مثل شراب یا طعامی که به خون یا زهر مخلوط شده است.
۳) به جهت نقص و خللی که در تصرف آن شده، حرام شده است. مثل غذایی که از راه دزدی، غصب، ظلم، رشوه، خیانت در امانت، حیله و مکر، کمفروشی، ربا و … به دست آمده باشد.
غذای حلال آن است که در شریعت احکام آن بیان شده است.
چون هر چیزی اثر وضعی دارد؛ هر غذایی از حرام و شبهه یا حلال اثر وضعی خود را به همراه دارد. پس:
فواید اغذیه حلال:
۱- غذای حلال بر نور دل و کمال معنوی شخص میافزاید:
لقمهای کآن نور افزود و کمال **** آن بوَد آورده از کسب حلال (مثنوی)
۲- غذای حلال سبب علم و حکمت میشود. علم و حکمت زاید از لقمه حلال
۳- غذایی حلال سبب حصول عشق و رقت باطنی میگردد. عشق و رقت آید از لقمه حلال (مثنوی)
۴- غذایی حلال همینکه در دهان انسان قرار گیرد، در درون او گرایشهای معنوی و میل طاعت خدا و خدمت به خلق پدید میآید.
علی بن حسین علیهالسلام فرمود: «حلال روزی برگزیدگان است.»
مضرّات اغذیه حرام:
۱- چون حرام خباثت دارد، یعنی اثر سوء دارد، سبب حجاب قلب میشود و باعث میشود بسیاری از توفیقات از انسان شود.
۲- غذای حرام سبب سردی و خاموشی نور باطن شده و باعث میشود قابلیت شخص کم شود.
۳- غذای حرام سبب جهل و گرفتاری اخلاقی و روحی میشود.
چون ز لقمه حسد بینیّ و دوام **** جهل و غفلت زاید، آن را دان حرام (مثنوی)
۴- پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله فرمود: «خدا را فرشتهای است به بیتالمقدس که هر شب ندا میکند: هرکس حرامی بخورد، هیچ سنّت و فریضهای از او قبول نخواهد شد.»
۵- امام کاظم علیهالسلام فرمود: «حرام نمو نمیکند، اگر نمو کند، مبارک نخواهد بود.»
لقمهای کان طریق مشتبه **** خون خور و خاک و بر آن دندان مَنه
کان ترا در راه دین مفتون کند **** نور عرفان از دلت بیرون کند
غذای شبهه آن است که از حلال بودن آن مطمئن نباشی و ندانی چگونه و به چه طریقی به دست آمده است.
امام حسن علیهالسلام فرمود: «فردای قیامت درباره مال حلال حساب و راجع به حرام آن عقاب و عذاب وَ در شبههای آن عتاب خواهد بود: في حَلالها حساب وَ في حرامها عقاب وَ في الشبهاتها عتاب»
اما گاهی غذایی حلال است اما آنکه در درست کردن آن سهیم بوده، بیمبالات بوده؛ مانند کسی که جنب است یا زنی که در ایام حیض بدون وضو یا تیمم غذا درست کرده یا نیت او در غذا درست کردن که ممکن است یا کلک و بیانصافی یا با کراهت همراه باشد.
درباره بطنه (پرخوری) و کم خوردن
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «بپرهیزید از پرخوری که دل را سخت میکند، سبب بیحالی در نماز میشود، موجب تباهی بدن میشود، دردها بسیار شود، خوابها آشفته گردند.»
و در این باره ۲۸ روایت از امیرالمؤمنین علیهالسلام در کتاب غررالحکم نقل شده و از جمله فرمود: «پرخوری حجاب زیرکی است.»
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «هیچ ظرفی را بدتر از شکم آدمی پر نکرده است.»
باز از پیامبر صلیالله علیه و آله روایت است: «مؤمن به یک شکم میخورد و منافق به اندازه هفت شکم.»
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «کسی که خوراکش بسیار باشد، معدهاش بیمار و قلبش سخت میشود.»
کم خوردن نزد همه کس پسندیده است. چون صلاح ظاهر و باطن در آن است. خوردنیهای پسندیده بر ۴ قسماند:
۱) خوردن ضروری که مختص برگزیدگان است.
۲) خوردن عُدّه که آن مقدمه قوّت و مختص اتقیاء است.
۳) خوردن فتوح که آن به آنچه فراهم آید، راضی میباشد و مختص متوکّلین است.
۴) خوردن قوت که هرچه حلال است میخورد و این مختص مؤمنین است.
روایات زیادی درباره مذمت هر روز گوشت خوردن آمده است از جمله: امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «شکمهای خود را قبور حیوانات قرار ندهید.»
آقای کشمیری فرمودند: «چون شخص به ذکر و ریاضت میافتد و نورانیت پیدا میکند تا صفات ملکه نشده باشند، به خوردن بعضی اغذیه مانند گوشت گاو و پنیر و مانند آن درب چشم برزخی بسته میشود.»
و فرمودند: «انسان حیوانی (ناطق) است. اگر پیدرپی حیوانی بخورد، چه میشود.»
به همین علّت سالک در مجاهدات نفسانی، به دستور استاد در تروک به ترک اکل حیوانی میپردازد تا در تمرین تربیت نفس از هواهای آن بگذرد.
اطلاع
دیدهور شدن و واقف گردیدن بر کاری است.
اطلّاع، مستمع و مطّلع شدن وی است بر نصیب خود از حق. اطّلاع بر سه قسم است.
اطّلاع مستمع به قرآن به دلِ زنده باشد که سالک را
۱. بیم از خطا بازدارنده ۲. امید به خدمت دارنده بار آورد ۳. سکینه با حکم سازنده.
اطّلاع مستمع به علم به دلِ فراغ باشد که وی را
۱. نزهت در گوش (کوشش) ۲. هدایت در عقل بار آورد. ۳. توانگری در دل.
و اطّلاع مستمع به اشارات به دلِ بینا باشد که وی را
۱. مدد در معرفت ۲. برق از هیبت بار آورد. ۳. نسیم مؤانست.
«شرح»:
اطّلاع یعنی آگاه شدن انسان به اینکه از نصیب او از حقتعالی چقدر است. خواجه عبدالله انصاری درصد میدان اطّلاع را سه قسمت کرده: به قرآن و به علم و به اشارت.
اطّلاع به قرآن یعنی وقتی قرآن را میشنود، دلش زنده میشود. وقتی دل زنده شد، بیم دارد که خطا کند و شخص امید پیدا میکند که خدمتکار و خدمتگزار باشد و به حکم خدا دلش تشویش ندارد، آرامش دارد.
اطّلاع به علم یعنی وقتی علم بشنود و یاد بگیرد، دلش فارغالبال شود و شخص در کوشش پاکیزه شود و (نزهت در گوش یعنی خوب گوش کند) با علم، عقلش هم هدایت میشود. علمی که قوه عاقله را زیاد میکند و علمی که انسان را توانگر میکند.
اطّلاع به اشارت به دل بینا باشد و در معرفت دم به دم کمک و مدد میگیرند و از لطفها و از انسهای خدا، نسیمی به دست آورد و نسیم خدا (نفخات الهی) گاهگاهی میوزد که شخص باید نسیم خودش را حاصل کند. یا گاهگاهی عظمت و کبریایی خدا در دل بیاید و جرقهای بزند، همان وقت باید انسان نصیب خودش را بگیرد.
گوش را بندد طمع از استماع چشم را بندد غرض از اطّلاع (مثنوی)
همانطور که طمع و آزمندی، گوش دل را از شنیدن سخنان اولیاءالله میبندد، غَرَض ورزی نیز چشم باطنی را از دیدن و معرفت یافتن میبندد.
مقام اطّلاع ویژه صدیقان است. آنان که خداوند ایشان را بر احکام غیب اشراف داده است.
اطوار آدمی
آدمی را پنج حالت است:
۱- عدم: خداوند فرمود: «لم یکن شیئاً مذکورا: آیا زمانی بر انسان گذشت که چیز قابلذکری نبود؟» (انسان ۱) پس آدمی در عدم نه ذاکر خویش و نه مذکور خویش بود.
۲- وجود در عالم ارواح: چنانکه پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «الارواح جنود مجنّده: ارواح لشگریان جمع و به صف زده بودند. هرکه آنجا دیگری را شناخت، اینجا الفت پدید آید.» چون انسان به عالم ارواح آمد ذاکر و مذکور شد.
۳- تعلّق روح به قالب: خداوند در سوره حجر ۲۹ فرمود: «نفختُ فیهِ من روحی: در آدم از روح خود دمیدم.»
۴- مفارفت روح: خداوند در سوره آلعمران ۱۸۵ فرمود: «کلّ نفسٍ ذائقه الموت: هرکس مرگ را میچشد.»
۵- اعادت روح به قالب: خداوند در سوره بقره ۲۸ فرمود: «ثُمّ یُمیتُکُم ثُمّ یُحییکُم: شما را میمیراند و بار دیگر شما را زنده میکند.»
این پنج حالت در انسان است و به حکمت پایهگذاری شده تا انسان بتواند به کمال خویش و معرفت خداوندی برسد.
اطوار دل
دل را پنج طور (اندازه، درجه) است که هر یک جایگاه جوهری از جواهر رحمانی یا نفسانی است.
طور اول را صدر گویند که کانون و جایگاه اسلام است. خداوند در سوره زمر ۲۲ فرمود: «اَفَمَن شَرَحَ صَدرَهُ لِلاِسلام فَهُوَ عَلی نورٍ مِن ربّه: آیا کسی که خداوند دل (صدرش) را به اسلام گشاده است، از سوی پروردگارش از نور هدایت برخوردار است.»
پس هرگاه این جایگاه از نور اسلام منع شود، به جایگاه ظلم و محل وسواس شیطان و تسویل نفس تبدیل گردد که خداوند در سوره ناس آیه ۵ فرمود: «یُوَسوِسُ فی صدرو النّاس: در صدرهای بشری وسوسه میکند.» پس صدر است که محل وسوسه شیطان است و شیطان را جز در صدر تصّرف و تسلّطی نیست.
صدر پوشش (پوست) دل است و برای چنین وسواسی راهی به اعماق دل نیست؛ زیرا که دل خزانه پروردگار است که فرمود: «هر پادشاهی را گنجینهای است و گنجینه من در زمین دل بنده مؤمن من است.»
طور دوم را قلب گویند که آن کانون و معدن ایمان است. در قرآن هرگاه کلمه ایمان آمده، برای آن کلمه قلب استعمال شده است؛ مانند سوره مجادله ۲۲: «کَتَبَ فی قلوبِهِم الایمان: در قلبهایشان ایمان نوشته شده است.»
و نیز محل نور عقل است که در سوره حج ۴۶ فرمود: «فَتَکونَ لَهُم قلوب یعقلون بها: از برای آنان قلوبی است به آن قلبها تعقّل میکند.»
و نیز محل بینایی است که در سوره حج ۴۶ فرمود: «فَاَنّها لا تعمی الاَبصارُ وَ لکِن تَعمَی الّتی فی الصّدور: نه فقط دیدگان است که نابینا میشود، بلکه قلبهایی نیز که در اندرون سینههاست نابینا میگردد.» و مثالش در قلب مثال چشم است در بدن و آن را چشم دل و چشم باطن خوانند.
طور سوم شِغاف غلاف قلب است که آن جایگاه و معدن عشق و محبّت و شَفَقَت بر خلق است که در سوره یوسف ۳۰ فرمود: «قَد شَغَفَها حبّاً: محبّت زلیخا به یوسف به انتها درجه خود رسید.» و محبّت خلق از شِغاف (غلاف قلب) نمیگذرد.
طور چهارم فؤاد است که محل مشاهده و رؤیت صادقانه است. خداوند در سوره نجم ۱۱ فرمود: «ما کَذَبَ الفوادُ ما رَأی: آنچه دلش دید، دروغ نپنداشت.»
طور پنجم سُویدا است و آن محل و منبع حکمتها و اسرار الهی و علم لدنی است و جایگاه علم اسماء است. خداوند در سوره بقره ۳۱ فرمود: «عَلَّمَ آدَمَ الاَسماءَ کلَّها: همه نامها را به آدم آموخت.» پس در اینجاست که انواع علوم الهی که بر فرشتگان پوشیده و پنهان است، بر انسان کشف میگردد. پس مخزن مکاشفات غیبیه است.
اطوار سبعه باطن
عبارتاند از طبع و نفس و قلب و روح و سرّ که نامگذاری بستگی به ترقّیات و صعود و نزول دارد. مثلاً آخرین مرحله ترقی نفس را سرّ و بعد از آن سرّالسر، اَخفی و امثالهم نامگذاری کردهاند.
اعتبار
اعتبار یعنی پند گرفتن.
سالک مراقب به حال دیگران از گرفتاریها، ناکامیها و پیشامدها نظر میافکند و سپس پند میگیرد و رو به حق میکند و متوجه حال خود میشود.
حصول بصیرت منوط به عقل و نورِ حکمت است. امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «آنکه به حکمت رسید، عبرت حاصل کرد و آنکه عبرت حاصل نمود، چنان است که گویی از حال گرفتاران واقف و در بین آنهاست.»
پس سالک ارزش وقت را میداند و بندگی را میفهمد که چه طور پیاده کند.
عبرت وقتی مؤثر واقع میشود که قلب حیات پیدا میکند و سالک ایّامِ وقت را خوب درک میکند و از هر نوع اغراض به سلامت درمیآید.
اعتبار تأثیر قلبی و دائمی دارد و اگر اثر آنی داشته باشد اعتبار نیست.
خداوند در سوره حشر ۲ فرمود: «فَاعتبِروا یا اُولِی الاَبصار: ای دیدهوران پند بگیرید.»
گفتهاند: اعتبار گردش عقول در شواهد است برای اقتباس کردن انوار صفات از روزنه افعال.
هر گل نو زِ گلرخی یاد همی کند ولی **** گوش سخن شنو کجا، دیده اعتبار کو
دیده اعتبار: چشم عبرت گیرنده.
عبرت گیری را همواره از راه چشم و دیدار و بصیرت که خودآگاهی باطنی است توصیه کردهاند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «در دگرگونیهای قضا و قدر برای صاحبان عقل عبرتی است.»
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «کسی که از کارهای عبرت گیرد، بر موارد و مصداقهای آن آگاه شود.»
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «از گذشتگان برای بازماندگان پند و عبرت است.»
عبرت، اصلی است که اولش سبب ترس از آخرش میشود و نهایتش، سبب زهد در اوّلش میشود.
عبرت گرفتن حاصل نمیشود مگر برای کسی که اهل صفا و بصیرت باشد.
عبرت گرفتن انسان را وارث سه چیز میکند: ۱) به اعمال خود علم پیدا میکند. ۲) به عملش عمل میکند. ۳) به آنچه علم ندارد، آگاه میشود.
پس کسی که خداوند چشم قلب و دیدگان او را برای عبرت گرفتن (اعتبار) گشود، به تحقیق که مقام رفیع و مرتبه بلندی به او عطا شده است.
عبرت و بیداری از یزدان طلب نه از کتاب و از مقال و حرف و لب (مثنوی)
در نهجالبلاغه، حکمت ۲۰۸ آمده: «مَنِ اعتَبَرَ اَبصَرَ: هرکس عبرت بگیرد بصیر میشود.»
اعتصام
تمسّک جستن به هر چیزی که انسان را به خدا میرساند و مقرّب میسازد را اعتصام میگویند.
در سوره نساء ۱۴۶ فرمود: «وَ اعتصموا بالله: به خداوند چنگ زنید.»
و در سوره آلعمران ۱۰۳ فرمود: «وَ اعتصموا بِحبل الله جمیعاً: همگی به ریسمان خداوند چنگ زنید.»
خواجه عبدالله انصاری فرمود: اعتصام به حبلالله یعنی مبادرت کردن بر طاعت و مراقب بودن بر اوامر الهی است و اعتصام بالله آن است که از هر موهوم بالا رود و پشت سر بگذارد و از هر تردید و شک رهایی و تخلّص یابد.
اعتصام (تمسک جستن) یا به اسباب است که شامل همه آیات و نشانههایی است که خداوند بر بندگان نازل کرده از احکام، آیات، کتاب، صفات خوب، ولایت، نبوت و … میشود.
در زیارت جامعه کبیره، فقره ۱۵۰ میخوانیم: «و هَدِیَ من اِعتصم بِکُم: هدایت یافت هرکس به شما چنگ زد» یعنی تا تمسّک به دامن ولایت صورت نگیرد، هدایت تحقّق نمییابد.
و در فقره ۱۳۰، همین زیارت میخوانیم: «و مَن اعتصم بِکم فقد اعتصم بالله: هرکس به شما چنگ زد، در واقع به خدا چنگ زده است.» امام صادق علیهالسلام فرمود: ما ریسمان الهی هستیم.
عربی نزد پیامبر صلیالله علیه و آله آمد و از «ریسمان خدا اعتصام بجوئید» سؤال کرد. پیامبر صلیالله علیه و آله دست مبارکش را به دست علی علیهالسلام زد و فرمود: به این ریسمان اعتصام کنید.
یا مثلاً میگویند: او به سبب حق از معصیت امتناع نمود. یا آن چیز را به دست گرفت، او ملازم و رفیق خود شد یا پناه بردن به خدا به سبب طاعت و عبادت.
اما اعتصام بالله که بی اسباب است این برای ذهن انسان است. هر چیزی که در ذهن انسان بیاید و موجب شک و تردید شود باید از این مرحله گذشت تا به خدا رسید؛ و باید از این موهومات عبور کرد.
حافظ میگوید: اعتصام یعنی دامن دوست گرفتن و از دشمن جدا شدن. به معنای دیگر هرگاه از هر چیزی که جنبه اهرمنی دارد جدا شوی، آنگاه مرید یزدان میشوی.
اعمال باطنی
اعمال باطنی که در برابر اعمال ظاهری (مانند عبادات و احکام) است؛ مانند: تصدیق، ایمان، یقین، صدق، اخلاص، معرفت، تفویض، توکّل، محبّت، تسلیم، رضا، شکر، قناعت، انابت، خشیت، تقوی، مراقبت، فکر، ذکر، اعتبار، خوف، رجاء، صبر، شوق، قرب و …
اعیان ثابته
اعیان ثابته صور اسماء الهیهاند که وجود محض و در مقام احدیت بودند و از تجلّی حق در واحدیت از ناحیه تجلّی اسمائی متحقق شدهاند و اثر و ظهور وجود مطلقاند. حقایق و موجودات عینی، ظلّ و سایه و صورت و ظهور و فرع اعیان ثابته هستند.
جمیع اشیاء موجود در خارج، پیش از وجود خارجی در علم حق بودهاند و آن صور علمیه اشیاء را اعیان ثابته میخوانند. پس هر عینی از اعیان به اقتضای ذاتی و قابلیّت، به تجلّی وجود حق به صورت آن اعیان در وجود خارجی به همان صورت پدیدار شوند.
باز به معنای دیگر؛ آن صور علمیه الهی که هنوز رایحه وجود را احساس نکردهاند، ولیکن با وجود علم به خدا موجودیت یافته و از یکدیگر متمایز شدهاند را اعیان ثابته میگویند.
باز به تعریف دیگر؛ صور علمی اشیاء که از ازل در علم حقتعالی ثابت بوده است.
هر آن چیزی که در عالم عیان است چو عکسی ز آفتاب آن جهان است
هر چیزی که در این دنیا میبینی، عکسی از آفتاب آن عالم است؛ و هر چیزی که در علم خدا نوشته شده بود، عکسش در این دنیا افتاده است.
و آن چیزی که در صورت اعیان خارجیه دیده میشود، چیزی نیست مگر حقیقتی واحد که بهواسطه تلبّس و شئون و صفات، متکثّر و متعدّد مینماید.
اعیان ممکنه
معلوم شد اعیان ثابته، صور علمیه در ازل در علم حق محفوظ بوده است؛ و هرچه از آن علم که در موجودات آمد را اعیان ممکنه گویند که لباس پوشیدند و ماده پذیرفتند و فناپذیر شدند و …
اغیار
اغیار به معنای بیگانگان و نامحرمان است و منظور دنیاپرستان و صاحبان رذایل هستند.
که اغیارند، نامحرم سراسر چه از مرد و چه از زن، ای برادر
دل بیبهره از نور ولایت **** بوَد نامحرم از روی درایت
ز نامحرم روانت تیره گردد **** قساوت بر دلِ تو چیره گردد
چه آن نامحرمی بیگانه باشد **** و یا از خویش و از همخانه باشد
پس مقصود از نامحرم و غیر، مطلق مرد و زنی است که محرم ولایت الهی و ولایت اولیاءالله نیستند.
عارفان بالله بهمنزله بهارند و غیر ایشان زمستانی و طالح اند و باید پوستین خلوت پوشید تا از گزند ایشان در امان شد.
خلوت از اغیار باید، نه ز یار **** پوستین بهر دی آمد، نه بهار (مثنوی)
پس دوری گزیدن از اغیار و همنشین بد برای محفوظ ماندن است.
تو را تا در نظر، اغیار و غیر است **** اگر در مسجدی، آن عین دیر است
چو برخیزد ز پشتت کِسوت غیر **** شود بهر تو مسجد، صورت دیر
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «الاذاعِةُ شِیمَهُ الاَغیار: افشای راز خصلت بیگانگان است.»
در حقیقت دوست رازدار دوست است و هرکس سرّی را فاش کند، از اغیار و بیگانگان است.
همه انبیاء کلمه غیر را استعمال میکردند که غیر خدا را نباید برگزید. از جمله:
در سوره اعراف ۵۹ و در سوره مؤمنون ۲۳ و ۳۲ آمده حضرت نوح به قومش گفت: «یا قومِ اعبُدُو الله ما لَکُم مِنّ اِلهٍ غَیرُهُ: ای قوم من، خداوند را بپرستید که خدایی جز او نیست.»
در سوره اعراف ۶۵ و در سوره هود ۵۰ عین این عبارت از هود است که به قومش چنین فرمود.
و در سوره اعراف ۷۳ و در سوره هود ۶۱ حضرت صالح نیز به قومش این چنین فرمود.
و در سوره اعراف ۸۵ و در سوره هود ۸۴ حضرت شعیب نیز به قومش چنین فرمود که: «اعبدو الله ما لَکُم مِنّ اِلهٍ غیرُهُ»
افتقار
افتقار نیازمندی و تهیدستی مطلق است در برابر پروردگار که پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «الفقر فخری: فقر مایه مباهات من است.»
گفتهاند: حُسن افتقار به خدای عزّوجلّ از اصول عبودیت است.
فقر فخری از گزاف است و مجاز **** کی هزاران عِزّ، پنهان است و ناز (مثنوی)
گفتهاند: چون افتقار به خدا درست شود، عنایت درست شود، از جهت آن که این دو حالت تمام نشوند مگر به یکدیگر.
که ازین شاگردی و زین اِفتقار **** سوزنی، باشی، شوی تو ذوالفقار (مثنوی)
اگر فرضاً مانند سوزن ناچیز و حقیر باشی، بر اثر شاگردی و فقیری و درویشی (آن انسان کامل) مانند ذوالفقار جلیل القدر گردی.
گفتهاند: «افتقار فقدان میل و رغبت به هرگونه غِناست.»
گفتهاند: میان بنده و خدا حجابی غلیظتر از حجاب دعوی نیست و هیچ راهی نزدیکتر از افتقار به خدای عزّوجل نیست.
جامی گوید: «فقر را رسمی است و حقیقتی. رسم او عدم املاک است و حقیقت آن خروج از احکام صفات و سلب اختصاص چیزی به خود است.»
اقبال و ادبار
اقبال، رو کردن و روی آوردن است. ادبار، پشت کردن و ترک بعد از اخذ است.
اقبال کنایه او توجه به مقامات الهیه و عبادت و بندگی و اطاعت اوامر و نواهی خداوندی است و ادبار، توجه به عالم خلق و شهوات است.
امام رضا علیهالسلام فرمود: «دلها اقبال و ادبار و نشاط و سستی دارند. هرگاه دل اقبال کند، در او فهم و بصیرت پیدا میگردد و هرگاه پشت نماید، خسته و ملول میگردد. پس از دل خود در هنگام اقبال استفاده کنید و وقت سستی و خستگی ترک گویید. در کارهای نیک هنگامیکه بیاعتبار شود، خیری نیست.»
قلب دو حالت دارد: یکی اقبال و آن میل و توجه به اعمال است و دیگری ادبار و آن کسالت و بیتوجهی است. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «برای قلوب اقبال و ادبار است. در حالت اقبال به نوافل روی آورید و در حالت ادبار به فرایض اکتفا کنید.» پس عمل و واجبات به حداقل آنچه در شریعت وارد شده، ادبار است و عمل به مستحبّات که پیش از واجبات وارد شده، اقبال است. امضای قلب و اقبال آن در اعمال، حکم طلای تمام عیار را دارد و بدون امضاء حکم مِس را داراست.
در واقع اقبال از نیّت صادق سر میزند و عمل، با کسالت و خستگی انجام نمیگیرد. پس کمال همه اعمال به میل و توجّه قلبی است.
از القائات به قلوب، صفا و کدورت و اقبال و ادبار روشن شود و معلوم میگردد که کدام قلب متمایل به القاء شیطانی دارد و کدام منزجر از آن است و افرادی که به خود ظلم کرده یا رعایت حقّی نکردهاند مشخص میگردد.
حق فشاند آن نور را بر جانها **** مقبلان برداشته دامانها (مثنوی)
گفت حق: ادبارگر، ادبار جوست **** خار روییده جزای کشت اوست (مثنوی)
تمام اعمال انسان از خو ب و بد، اطاعت و معصیت، اقبال و ادبار، تهذیب و آلودگی نفس، همه به خود وجود او مربوط شده و خیر و شرّش به او برگشت میکند.
دنیا یک نوع اقبال و ادبار است. نه اقبال نعمت دلیل تقرّب به خدا است و نه ادبار نعمت دلیل بر دوری از حق است. اینها موارد مختلف امتحانی است که خداوند طبق حکمتش هر گروهی را به چیزی آزمایش میکند که انسانها گاهی مغرور و گاهی مأیوس شوند.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «عجب دارم از کسی که به مال دنیا بخل میورزد حال آنکه او آورنده است به او یا بخل میورزد به آن در حالیکه پشت کنند به او باشد. پس نه انفاق به اقبال ضرر زند او را و نه امساک به ادبار نفع رساند.»
اقتداء
اقتداء متابعت کردن و پیروی کردن است.
خداوند در سوره اسراء ۷۱ فرمود: «روز قیامت هر جماعتی با پیشوای خود خوانده میشود.» یعنی کسی که به صاحب حقّی اقتداء کرده، اعمالش قبول و پاکیزه است.
عمربن یزید گوید امام صادق علیهالسلام به من فرمود: ای پسر یزید، به خدا سوگند تو از خاندان ما هستی. گفتم: فدایت شوم از آل محمّد؟ فرمود: آری، به خدا سوگند از خود ایشانی. گفتم: فدایت شوم از خود ایشان؟ فرمود: آری، به خدا سوگند از خود ایشان. ای عمر مگر کتاب خدای بزرگ را نمیخوانی سوره آلعمران ۶۸: «سزاوارترین مردم به ابراهیم آناناند که از او پیروی کردهاند و نیز این پیامبر و آنان که ایمان آوردهاند و خداوند ولی و سرپرست همه مؤمنان است.»
و از قول حضرت ابراهیم در سوره ابراهیم ۳۶ آمده: «پس هرکس از من پیروی کند، از من است.»
پس هرکس (هر مرید) از استادش پیروی کند، از اوست؛ که امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «سزاوارترین مردم به پیامبر آناناند که به آنچه پیامبران آوردهاند بیش از دیگران عمل میکنند.»
و پیروی کردن درست نمیشود مگر به تقسیم ارواح در ازل و امتزاج نور فعلی با گذشته است. امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «ارواح لشگرهای مختلفی بودند. هر کدام از آنها که با هم در عالم ذر الفت پیدا کردند، در دنیا با هم انس گیرند و آنهایی که همبستگی در آنجا پیدا نکردند، در این عالم نیز با هم الفت نگیرند.» (یعنی در عالم ذر خدا تجلّی کرد و هرکس به اندازه قابلیتش و به اندازه ظرفیتش گرفت و همان در این عالم اجرا میشود. ما که مطیع امام زمان هستیم از اول مطیع بودیم.) اقتدا کردن فقط به آداب ظاهری و انتساب به یکی از اولیاء نیست، بلکه اقتداء امر باطنی است. ممکن است به ظاهر از چیزی پیروی کند ولی از درونان قُلت داشته باشد.
در فقه بابی است که اگر مجتهدی حکمی را استنباط کرد و حتی اگر اشتباه بود، آنکه تقلید کرده به ثواب میرسد؛ و در اخلاق و عرفان هم کسانی که تابعتر بودند، ترقیّات آنها هم بیشتر بوده است. ابن ابی یعفور از اصحاب امام صادق علیهالسلام است که به امام عرض کرد اگر یک انار در بستهای را بگویی نصفش حلال است و نصفش حرام است قبول میکنم.
و اگر برای دین خدا راهی محکمتر از اقتداء بود، هر آینه اولیاء و انبیای خویش را بهسوی آن میخواند.
خداوند به عزیزترین خلقش، پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «پیامبران گذشته به من هدایت یافتند، تو هم به طریقه ایشان پیروی کن.»
اِلحاح
اِلحاح، اصرار و پافشاری کردن است در به دست آوردن چیزی.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «حقتعالی مکروه و دشمن میدارد الحاح کردن مردم را بر یکدیگر در سؤال و این را از برای خود پسندیده و دوست میدارد که از او سؤال نمایند و از آنچه نزد اوست طلب نمایند.»
در دعای جوشن کبیر فقره ۹۸۷ (بند ۹۹) آمده: «مَن لا یُبرِمُهُ اِلحاحُ المُلِحّین: آنکه به ستوهش نیاورد پافشاری اِصرار ورزان.»
اَلِف
الف، اشاره به ذات احدیت دارد.
از عالم معنا الفی بیرون تاخت. هر که آن الف را فهم کرد، همه را فهم کرد. هرکه آن الف را فهم نکرد، هیچ فهم نکرد. طالبان چو بید میلرزند از برای فهم آن الف.
اما برای طالبان سخن دراز کردند، شرح حجابها را که هفتصد حجاب است از نور و هفتصد حجاب است از ظلمت ره. به حقیقت رهبری نکردند، ره زنی کرد. ایشان را نومید کردند که ما این همه حجابها را کجا بگذاریم؟ همه حجابها، یک حجاب است. جز آن یکی، هیچ حجابی نیست. آن حجاب، این وجود است.
یکی از تمثیلات عرفا درباره حقیقت مطلق و ذات بیچون واجبالوجود، الف است؛ زیرا الف را اشاره به ذات احدیّت میدانند. از این رو که حق در ازلِ آزال، نخستین موجود بوده است.
اَلف را قطب حروف گویند؛ زیرا اَلِف مقوِّم حرف است و در همه حروف – یا با واسطه یا بیواسطه حضور دارد و بهمنزله مادّه آنها محسوب میشود. به عبارتی، حروف مختلف با اشکال و نامهای مختلف نظیر ب و ت و … در واقع همان الف هستند که به آن صورتها در آمده است.
جامی گوید:
اَعیان حروف، در صُوَر مختلفاند **** لیکن همه در ذات الف، مؤتلفاند
از روی تعیّن، همه با هم غیرند **** وز رویِ حقیقت، همه عینِ الفاند
بنابراین موجودات و ممکنات بهمثابه حروفاند و وجود مطلق باریتعالی که سبب ظهور و مقوّم آن ممکنات و موجودات شده بهمثابه الف است.