بو
بو، حاکی از استدلال و از اثر به مؤثر پی بردن است که روش حکما و متکلّمان و بدایت کار سالک است.
گفتهاند: مراد از بو، علمالیقین باشد که چون به کمال رسد به عینالیقین مبدّل گردد.
بو، آگاهی از وسوسه دل است.
بو، وصول شمیم الطاف الهی بر شامّه مرید به وسیله مراد.
منظور از بو بردن، شناخت و آگاهی و پی بردن به وجود چیزی است.
بو، قلاووزست و رهبر مر تو را **** میبرد تا خلُد و کوثر مر تو را (مثنوی)
بو، دوای چشم باشد نور ساز **** شد ز بویی دیده یعقوب باز
بویِ بَد، مر دیده را تاری کند **** بویِ یوسف، دیده را یاری کند
بویایی، شامّه روحانی و معرفت قلبی است.
باید دانست که با لقلقه زبان و بازی با الفاظ نمیتوان به حقیقت رسید، بلکه باید با مشامّ دل، آن را یافت و تا وقتی که حضرت حق برای استشمام این بوی معنوی، معرفت باطنی ندهد، نمیتوان به حقیقت واصل شد.
سالها گر ظَن دَوَد با پایِ خویش **** نگذَرَد زِ اشکافِ بینیهای خویش
تا به بینی نایدت از غیب بو **** غیر بینی هیچ میبینی؟ بگو (مثنوی)
شناسایی و معرفتی که از جانب خداوند هبه شود، باید سپاسگزار شد و قدر آن را دانست. چه آنکه ناشکری، شامّه شناسایی را ضعیف میکند و کمکم اصلاً موهبت را از دست میدهد. پس هرکس رایحه و بویی از حقیقت بشنود و شکر آن را به جا نیاورد، آن شامّه حقیقت یابش را از دست میدهد.
چون که بیی بُرد و شکر آن نکرد **** کفر نعمت آمد و بینیاش خَورد (مثنوی)
عاشق در مرتبه عشق هرچه بگوید، بوی عشق میدهد. اگر بخواهد کتمان کند، باز بوی عشق از دهان او به مشام میرسد و رازش فاش میگردد. اگر شخص عاشق از فقه هم صحبت کند، باز رنگ و بوی فقه، جنبه معنوی و جذبه عشق به خود میگیرد. اگر کلمات تردّد آمیز هم بزند، بوی یقین از آن میوزد.
هرچه گوید مرد عاشق، بوی عشق **** از دهانش میجهد در کوی عشق (مثنوی)
چون بنده عملی را به ریا انجام دهد، بو و آثارش در میان خلق معلوم گردد و اگر عملش به اخلاص انجام گیرد، مردم از عمل پاک وی بهرهمند شده و به وی علاقهمند میگردند.
روایت کردهاند که مردی در بنیاسرائیل بود و میگفت: عبادت خدا کنم تا معروف شوم. مدّتی در طاعت مبالغه نمود. بعد که به میان مردم آمد، گفتند: این شخص ریاکار است.
پس آن مرد به نفس خود روی کرد و گفت: خودت را به رنج انداختی! خوب است برای خدا عبادتم را خالص سازم. پس از مدتی به میان مردم آمد، مردم گفتند: این مرد چقدر پرهیزگار و متّقی است.
ای بسا عالِم ز دانش بینصیب **** حافظِ علم است آن کس، نی حبیب (مثنوی)
مستمع از وی همی یابد مشام **** گرچه باشد مستمع از جنس عام
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «خود را به استغفار خوشبو گردانید تا بوی بد گناهان شما را رسوا نکند.»
امام صادق علیهالسلام به همراه پدرشان امام محمّد باقر علیهالسلام از خانه خارج شدند و به سمت مسجدالنّبی حرکت کند. جمعی از شیعیان در مکانی میان منبر و قبر رسول خدا صلیالله علیه و آله حاضر بودند. امام باقر علیهالسلام نزد ایشان رفتند و به آنها سلام کردند. شیعیان از جا برخاستند و جواب سلام آن حضرت را محترمانه دادند.
امام باقر علیهالسلام به آنها نگاهی محبتآمیز کردند و فرمودند: «به خدا سوگند، من بوی شما را دوست دارم. پس با پارسایی و کوشیدن در عمل خود، مرا در این محبت یاری رسانید و بدانید که ولایت (و دوستی) ما جز با تقوا و کوشش به دست نمیآید. هرکدام از شما بندهای را به امامت گیرد، باید به کردار او عمل کند.»
از امام معصوم علیهالسلام سؤال شد: چگونه فرشتگان از اعمال درونی ما مطّلع هستند و آنها را مینویسند؟ اگر عملی از ما صادر شود، آنها را میبینند و مینویسند ولی نیّتهای درون ما که هنوز طبق آنها کاری انجام ندادهایم را چگونه میفهمند و یادداشت میکنند؟ فرمود: آیا بوی باغ و چاه کثیف یکسان است؟ عرض کرد: نه، بوی باغ و بوی چاه دو تاست. فرمود: «مگر نه اینکه اگر بوی خوبی به مشام انسان برسد، میفهمد که از کنار باغ گذشته و اگر بوی بد به مشامش برسد، میفهمد که از کنار چاه عبور کرده است. وقتی بوی بد به مشام فرشتهها برسد، میفهمند درون این شخص لبریز از آلودگیها همانند چاه بدبو است و اگر بوی خوب به مشام آنها برسد، میفهمند درون این انسان بوستانی پربار است.»
بویِ کبر و بویِ حرص و بویِ آز **** در سخن گفتن باید چون پیاز (مثنوی)
همرَهِ انفاس زشتت میشود **** تا به بوگیران گردون میرود
(بوگیرانِ گردون منظور فرشتگاناند)
پس همانطور که سیر و پیاز بو دارد، صفات ذمیمه مانند حرص و طمع و تکبّر هم بویی دارد که به مشام فرشتگان آسمانی میرسد.
بوسه
بوسه، فیض و جذبه باطن است.
دیدار شد میسّر و بوس و کنار هم **** از بخت شکر دارم و از روزگار هم (حافظ)
بوسهای داد مرا دلبر عیّار و برفت **** چه شدی چونکِ یکی داد، بِدادی شش و هفت؟
هر لبی را که ببوسید، نشانها دارد **** که ز شیرینیِ آن لب، بشکافید و بکفت
یک نشان آنکِ ز سودای لبِ آبِ حیات **** هر زمانی بزند عشق هزار آتش و نَفت
یک نشانِ دگر آن است که تن نیز چو دل **** میدَوَد در پیِ آن بوسه به تعجیل و به تَفت
تُنُک و لاغر گردد بمثال لب دوست **** چه عجب لاغری از آتش معشوقه زفت؟
تَفت: با شتاب، با حرارت، تند. زَفت: درشت، هنگفت
(شرحی درباره غزل؛ جذبه (فیض) خدا که میرسد هرکدام نشانی دارد؛ و این به شیرینی آن فیض بستگی دارد. لازمهاش این است که بشکافی و بدانی مغز درونش چه خبر است. مثل هسته زردآلو که وقتی میخوری میبینی درونش چیه! باید قوی باشی و بدانی فرق فیض دیروز و امروز در چیه. جسم هم با روح همراه است و تن و روح به دنبال آن همراه هماند؛ و اگر این عاشق لاغر شد، این لاغریاش از آتشی است که به او رسید و او را میسوزاند و لاغر میکند.)
به چشمش گرچه عالم درنیاید لبش هر ساعتی لطفی نماید
گویند مجنون که به سرزمین نجد رفته بود، ریگهای بیابان را میبویید و سنگها را میبوسید. میگفت:
من ندیدم در میان کوی او **** بر در و دیوار اِلّا روی او
بوسه گر بر در زنم لیلی بوَد **** خاک گر بر سر کنم لیلی بوَد
زائری هم که میرود سنگ حرم و در و دیوار آن را میبوسد، اینها که جماد هستند؛ انگار دارد او را میبوسد. وقتی ما گوش را دوست داریم گوشواره را هم دوست داریم. وقتی امام را دوست داریم، هرچه که به او متّصل است را دوست داریم؛ و مردم هم مثلاً بچه رسول خدا صلیالله علیه و آله را دوست دارند اینها تبدیل میشود. مثلاً رسول خدا میفرماید او به فرزندم خیری رسانده، بوسهای داده … در مقابل بوسه ظاهری آنها در معنا ما را میبوسند و به ما فیض میرسانند و چیزی در جیب ما میگذارند.
اگر پدر یا مادری بچهشان را میبوسند، نمیدانند گاهی همین بچه دشمنشان میشود و پدر و مادر را از خانه بیرون میکند. امّا اینکه رسول خدا صلیالله علیه و آله امام حسین علیهالسلام را میبوسید، پیغمبر آخر کار را میدید؛ اوّل کار را میدید، آخر کار را هم میدید که همان بوسهها به گونهای شد که شمشیرها بر همان بوسههای پیامبر آمد و تبدیل به خون شد و همان خونها تا قیامت دلهای دوستان را میرباید و به خودش جذب میکند. لذا گاهی میگویند زیارت رفتید قبر امام را از طرف ما ببوسید یا بغل کنید. قبر سنگ است امّا باطنش روح (حقیقت) است. چون امام علیهالسلام زائر را میبیند، بوسههای زائر را هم میبیند و چون کریماند، به عوض بوسهها فیضی میدهند.
بهار
در بهار، شکوفایی و رشد و طراوت و شادابی و حیات دوباره است.
بهار، مظهر اسم «لطیف» است و فرح و سرور درون سالک که به صورت بسط روحی جلوه میکند.
آن بهاران، لطفِ شحنهٔ کبریاست **** وآن خزان، تخویف و تهدیدِ خداست (مثنوی)
در بهار ظهور سلطنت اسم «الحی» غالب است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «قرآن بهار دلهاست و سرچشمه همهٔ علوم و دانشهاست.»
امام باقر علیهالسلام فرمود: «هر چیزی بهاری دارد و بهار قرآن، ماه رمضان است.»
پیغمبر صلیالله علیه و آله فرمود: «اِن تجعل القرآن ربیع القلبی: همانا قرار ده قرآن را بهار قلبم.»
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «اِغتَنِموا بَردَ الرَّبیع فَاِنَّهُ یَعمَلُ بِاَبدانِکُم کَما یَعمَلُ بِاَشجارکُم: غنیمت شمارید باد بهاری را که با کالبدهای شما آن کند که با درختان شما.»
گفت پیغمبر ز سرمای بهار **** تن مپوشانید یاران زینهار (مثنوی)
زآنکه با جانِ شما آن میکند **** کان بهاران با درختان میکند
راویان، این را به ظاهر بردهاند **** هم بر آن صورت، قناعت کردهاند
بیخبر بودند از جان، آن گروه **** کوه را دیده، ندیدند کان به کوه
ظاهربینان از عالم جان بیخبر بودند. کوه را دیدند ولی گنج و کان نهفته در کوه را که ارزش واقعی دارد ندیدهاند. همینطور جسم را دیدهاند ولی روح و جان نهفته در آن را ندیدند.
آن خزان نزد خدا نفس و هواست **** عقل و جان، عین بهارست و بقاست
مر تو را عقلی است جزوی در نهان **** کاملُ العَقلی بجو اندر جهان
پس به تأویل این بوَد کانفاسِ پاک **** چون بهارست و حیاتِ برگ و تاک
تأویل حدیث این است: نفسها و دم پاک اولیاء مانند بهار است که باعث حیات و رویش درخت وجود آدمی میشود.
این دم اَبدال باشد زآن بهار **** در دل و جان روید از وی سبزهزار (مثنوی)
فعل بارانِ بهاری با درخت **** آید از انفاسشان در نیکبخت
در واقع بر اثر دَم و نفَس اولیاء الله، دلهای طالبان بهاری شده و در آن سبزهزار معرفت و حقیقت حاصل میشود.
بهتان
بهتان، از آفات زبان است. اگر دربارهٔ کسی سخنی گفته شود که در او نباشد، به او بهتان زده شده است. در واقع خطا یا گناهی بیجهت به دیگری نسبت داده میشود.
در سوره احزاب ۵۸ فرمود: «کسانی که مردان و زنان مؤمن را بیآنکه کاری (ناپسند) کرده باشند، آزار میکنند بیگمان با بهتان و گناهی بزرگ را بر دوش دارند؛ فَقَد احتَمَلوا بُهتاناً وَ اِثماً مُبینا»
هرگاه گناهی را که در کسی نیست به او نسبت دهند، این بهتان است.
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «هرکس که به مرد یا زن مؤمنی بهتان زند، یا دربارهٔ او چیزی بگوید که در او نیست، خداوند در روز رستاخیز او بر تلّی از آتش برپا دارد تا از عهدهٔ گفته خود برآید؛ مَن بَهَتَ مؤمناً او مومنة، اَو قالَ فیه ما لَیسَ فیهِ اَقامَة اللهُ تعالی یَومَ القامَة عَلی تَلٍّ مِن نارٍ حَتّی یَخرُجَ مِمّا قالَهُ فیه.»
امام صادق علیهالسلام از دانایی نقل فرماید: «بهتان بر شخص پاک، سنگینتر از کوههای محکم و استوار است.»
این چنین بهتان مَنِه بر اهلِ حق **** این خیالِ توست، بر گردان وَرَق (مثنوی)
وَر بُوَد مرّیخیِ خونریز خو **** جنگ و بُهتان و خصومت جُویَد او (مثنوی)
امام صادق علیهالسلام فرمود: «غیبت آن است که دربارهٔ برادرت بگویی آنچه را که خداوند بر او پوشانده است و بهتان آن است که چیزی را دربارهٔ او بگویی که در او نیست؛ وَ البُهتانُ اَن تَقولَ فیهِ ما لیسَ فیه»
بهتان زننده حتماً ایمان ندارد و انگیزهاش یا برای مقابله و انتقام است و یا به جهت حسادت و کینه باشد، آبروی دیگری را میبرد.
ابن ابی یعفور گفت امام صادق علیهالسلام فرمود: «هرکس به مرد یا زن مؤمنی بهتان زند به آنچه در او نباشد، خدا او را در طینت خَبّال برانگیزد و بدارد تا از آنچه گفته بیرون آید.» من گفتم: طینت خَبّال چیست؟ فرمود: «چرکی است که از فرج زنان بدکاره آید.»
بهتر است بهتان زننده بعد از توبه فکر خویش را دربارهٔ مال و ناموس مردم کوتاه کند و در حضور و غیاب، خوبی دیگران را متذکر شود و با اهل بهتان مجالست نکند و از کسانی که نسبت به آنان بهتان روا داشته، رضایت بطلبد تا خداوند در رحمت و گشایش خود را به روی او بگشاید.
بهشت
در کتاب اسرار الشریعه سید حیدر آملی آمده پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «برای خدا بهشتی است که در آن حورالعین، نهرها و قصور و عسل و شیر نیست بَل یَتَجلّی فیها رَبُّنا ضاحِکا؛ بلکه تجلّی میکند در آن (بهشت مخصوص) پروردگار ما لبخند میزند.» که این جایگاهی است برای اهل معرفت که در دنیا هم تعلّق و دلبستگی به دنیا نداشتند.
ضحک (لبخند) در عرفان اظهار صفاتی است که رضوان اکبر (خشنودی خدای بزرگ) در آن است.
در تفسیر عیاشی از امام سجاد علیهالسلام روایت است «وقتی اهل بهشت وارد بهشت میشوند، (همهچیز برایشان آماده است؛ تختها، حورالعین، خدمتگزار، شاخههای پر میوه، چشمهسار، پشتی که به آن تکیه دهند و به هرچه که اشتها داشته باشند برایشان مهیّا است و همه نعمتها را دارند.) تا آنکه خداوند بر آنان تجلّی میکند، میفرماید: میخواهید کرامتی بالاتر از این به شما نشان دهم؟ میگویند: مگر بالاتر از این هم هست؟ میفرماید: رضایت و دوستی من به شماست که از آن نعمتها و لذّتها که در آن هستید برتر است؛ و آنها قبول میکنند.»
سوره توبه را تلاوت کرد: «وَعَدَ الله المؤمنین وَ المؤمنات جَنّات تَجْری مِن تَحتِها الاَنهارُ خالدینَ فیها وَ مساکن طیّبَةً فی جنّاتِ عَدنٍ وَ رضوانٌ مِنَ الله اکبر ذلک هُوَ الفوز العظیم: خداوند به مردان و زنان مؤمن بوستانهایی نوید داده که از بُن آنها جویباران روان است؛ در آنها جاوداناند و نیز به جایگاههای پاک در بوستانهای جاوید (نوید داده) و خوشنودی خداوند (از همه اینها) برتر است؛ این همان رستگاری بزرگ است.»
پیغمبر صلیالله علیه و آله فرمود: «بهشت عَدن خانه خداست، خانهای که هیچ چشمی آن را ندیده و صورتش به قلب هیچ بشری خطور نکرده و جز سه دسته در آن جای نمیگیرند: انبیاء، صدّیقین و شهداء؛ و خدای فرماید: خوش به حال آن کس که به درون تو آید.»
کلمه عَدن به معنای اقامت استوار است. مثلاً گویند فلانی در فلان جا ماندگار است و معدن را معدن گویند چون فلزات و جواهر در آنجا در زمین مستقر است. پس معنای «جنّات عَدن» بهشت ماندنی و از بین نرفتنی است.
در عرفان، دوزخ مجموعه صفات رذیله نفس آدمی است که دارنده آن همواره در عذاب است و کارهای پسندیده که نفس را صیقل دهد بهشت او باشد.
از نظر عرفا بهشت عَدن، قلب مملو از عشق است.
بهشت عدن اگر خواهی، بیا با ما به میخانه **** که از پای خمت یکسر به حوض کوثر اندازیم (حافظ)
لذا میتوان گفت بهشت عدن در درون، تجلّیات عشق معشوق بر دل عاشق است.
من که هر روزم بهشت عدن یکسر میدهند **** وعده فردای زاهد را چرا باور کنم (حافظ)
اصطلاحات عرفانی غیر جنبه تفسیری است و واژه بهشت در ابیات فوق جنبه عرفانی دارد نه تفسیری. در آیه ۷۲ سوره توبه آمده: «وَ رضوانٌ مِن الله اکبر» پس خدا از کسانی که در جنّات عدن هستند خوشحال و راضی شعرهایی است که: بهشت من علی است. یا هر جا علی باشد بهشت است. در روایت است امیرالمؤمنین علیهالسلام کلیددار بهشت است؛ و در روایت پیغمبر است: اوّل مَن یدخل الجنة محبّتک: اوّل کسی که داخل بهشت میشود دوستدار تو (علی علیهالسلام) است. واضح است که دشمنان را به بهشت نمیبرند و دوستان ایشان را میبرند.
در جنات عَدن علی علیهالسلام خودش صدّیق است و خودش شهید؛ شهید به دو معناست یکی آنکه در راه خدا خون او ریخته و کشته میشود و دیگر به معنای گواه است. اوّل گواهان امامان هستند و فرمودند: نحن شهداء ما بر امّت خودمان شاهد هستیم. امام زمان علیهالسلام بر اعمال ما گواه است و شهادت میدهد پس در این بهشت هرکس به او نزدیکتر است پیش اوست. در روایت امام سجّاد علیهالسلام داشت که خدا فرمود رضایت و دوستی. لازم به ذکر است یکی از القاب امام رضا علیهالسلام راضی است. خداوند فرمود یا رسولالله من علی را بیشتر از تو دوست دارم. پس هرگاه دوستی کامل باشد اینان در جنات عَدن هستند.
بهشت به معنای جنّت، فردوس و باغ خرّمی که از خوبی و خیر نظیر نداشته باشد.
منظور از بهشت جایگاه اَبدی مؤمنان و صالحان در آخرت است.
در قرآن نامهای مختلفی برای بهشت آمده از جمله: دارالسّلام، دارالْمتقین، عَدن، فردوس، جنّةَ الْخلد و جنّات النّعیم و …
در قرآن در سورههای مختلف توصیف بهشت شده، از جمله:
در سوره توبه ۲۱ و ۲۲ فرمود: «پروردگارشان آنان را به بخشایش و خشنودی از سوی خویش و بوستانهایی که ایشان را در آنها نعمتی پایدار است بشارت میدهد درحالیکه همواره در آن جاوداناند، بیگمان خداوند است که پاداشی بزرگ نزد اوست.»
در سوره انعام ۱۲۷ فرمود: «لَهُم دارُالسَّلامِ عِندَ رَبِّهِم وَ هُوَ ولیُّیُم بِما کانوا یَعمَلون: برای آنان نزد پروردگارشان خانه آسایش است و خدا دوستدار آنهاست برای کارهایی که میکردند.»
در سوره مطفین آیات ۲۲ تا ۲۴ فرمود: «اِنَّ الاَبرارَ لَفی نَعیم عَلَی الاَرائِکِ ینظرون تَعرِفُ فی وُجُوهِم نَضرَةَ النَّعیم: همانا نیکان در ناز و نعمت (بیشمار) اَند، (نشسته) بر تختها (به هر سو) مینگرند، شادابی نعمت را در سیمای آنان بازمیشناسی.»
در سوره انسان ۲۰ فرمود: «چون بدان جا بنگری نعمت و پادشاهی بیکرانی میبینی.»
در سوره آلعمران ۱۵ فرمود: «برای کسانی که پرهیزگارند نزد پروردگارشان بوستانهایی است که از بُن آن جویباران روان است؛ در آنها جاوداناند و (آنان را) همسرانی پاکیزه است و خشنودی از سوی خداوند خواهد بود.»
از پیامبر صلیالله علیه و آله درباره نهرهای بهشتی سؤال شد که پهنای هر نهری چقدر است؟ فرمود: «پهنای هر نهر مسیر پانصد سال است که آب نهر بر اطراف قصرها میگردد، آهنگ امواجش چون ترانههای زیباست میان بهشت شنا و شادی کنند چنانکه مردم در دنیا.»
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «بهشتیانی که مقام و درجهای کوچک و پست دارند (درجه و مقامشان آنقدر وسیع است که): تماشای محدوده درجه و مقامشان هزار سال طول میکشد انتهایش را با نگاه میبینی چنانکه همسران و خدمتکاران و تختها و قرارگاهش را میبیند.»
لازم به ذکر است استعمال اعدادی چون هزار، پانصد، چهل و … در آیات و روایات در این باب اعدا دنیایی نیست، بلکه جنبه ملکوتی و آخرتی داشته و برای تقریب ذهن است. چون آنجا آفتابی نیست تا طلوع و غروبی باشد.
در سوره آلعمران ۱۳۳ فرمود: «وَ سارَعوا اِلی مغفرةٍ مِن ربّکم و جنّةٍ عرضُها السّمواتُ وَ الاَرضُ اُعِدَّت لِلْمُتقین: بهسوی مغفرت پروردگار خود بشتابید؛ بهسوی بهشتی که پهنای آن همه آسمانها و زمین را فرا گرفته و برای پرهیزگاران مهیاست.»
معاذ بن جبل گفت رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «مردم را به حال خودشان واگذار تا هرچه میخواهند بکنند؛ در بهشت صد درجه است که فاصله ما بین هر دو درجه به مقدار فاصله آسمان و زمین است. فردوس در بالاترین درجه بهشت قرار دارد و عرش در بالای آن است و همه نهرهای بهشت از آن سرچشمه میگیرند و هر وقت از خدای تعالی بهشت خواستید، بهشت فردوس را طلب کنید؛ فَاِذا سَأَلتُم الله تعالی فَاسأَلوهُ الفردوس»
دَرَجه به معنای منزل است لیکن در این ماده صعود نیز باشد. پس میتوان گفت درجه به معنای علوّ منزلت است؛ و مقابل آن دَرَکه است به معنای منزل رو به پایین. لذا گفته میشود درجات بهشت یا درکات جهنّم.
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «اهل بهشت داخل بهشت میشوند در حالتی که چون نوجوانان موی نارسته و نو خط و چشمهای سرمه کشیده (سیهچشم) سیساله یا سیوسه ساله به نظر میرسند.»
امام ششم امام صادق علیهالسلام فرمود: «طوبی درختی است که میان خانه امیرالمؤمنین در بهشت است و در خانه هر شیعه از شیعیانش یک شاخه از شاخههای با برگ آن (درخت) میباشد که به زیر سایه آن امّتی از امم آرام میگیرند.»
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «طوبی درختی است در بهشت که سایه آن مسیر صد سال باشد و رستنیهای بهشتیان از شکوفه آن درآید.»
امام باقر علیهالسلام فرمود: «به خدا خوشگمان باشید و بدانید که بهشت را هشت دروازه است که پهنای هر دروازه آن مسیر چهل سال است.»
امام صادق علیهالسلام از جدّش نقل کرد که امیرالمؤمنین علی علیهالسلام فرمود: «بهشت را هشت دروازه است؛ از یک در آن پیامبران و راستان (صدیقین) داخل شوند و از دری شهیدان و شایستگان وارد گردند و از پنج دروازه آن شیعیان و دوستداران ما وارد میشوند و من پیوسته بر پل ایستادهام و گویم: خدایا شیعیان و دوستان و یارانم و آنان را که در خط ولایت من بودهاند در دنیا، به سلامت دار؛ که ناگاه از درون عرش ندا آید: دعایت مستجاب و شفاعتت را درباره پیروانت قبول کردم …»
بهائم
بهائم، جمع کلمه بهیمه است و مراد، چارپایان اعمّ از برّی و بحری و هر حیوان بی تمییز (بی تشخیص و بی تکلیف) را بهیمه گویند.
بهیمه مطلق چهارپایان است و اعمّ از انعام است و میتوان گفت که مراد از انعام مطلق انعام است و شامل شتر و گاو و گوسفند است.
در سوره فرقان ۴۴ فرمود: «اِنْ هُم اِلّا کالانعامِ بَل هُم اَضَلُّ سَبیلا: نیستند مگر مانند چارپایان بلکه آنان پستتر و گمراهترند.»
اگر انسان شهوتش را بر عقلش ترجیح دهد، از بهائم نیز پستتر میشود. چون بهائم در وضعی هستند که میل به شهوات و رغبت به لذّات دارند.
شهوت آر غالب شود، پس کمتر است **** از بهائم این بشر زان کابتر است
از امام سجّاد علیهالسلام روایت است: «بهائم از درک هر چیز دور مانده باشند، از چهار چیز دور نماندهاند: شناخت پروردگار تبارکوتعالی، شناخت مرگ، شناخت مادّه از نر، شناخت چراگاه سبز و خرّم»
آنکه در جهان تکلیف و آزمایش در مقام برخورداری از فضایل برنیاید و از مکتب توحید و برنامه اوصیاء علیهالسلام پیروی نکند و در مقام اعراض و تکذیب آنان برآید، از نعمت شهادت و مژده نعمتهای جاوید بیبهره است. بالاخره با بیخبری و بی ادراکی به دنیا آمده و به همان بی ادراکی زندگی خود را مانند بهائم به پایان رسانده و به همان حال به عالم تیرهتر برزخ خواهد رفت.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «اِنّ البهائمَ هَمُّها بطونها: بهراستی که چرندگان همّتشان شکمشان است.»
یعنی اندیشه دیگر ندارند. پس آدمی که چنین باشد و اهتمام او به خوردن و آشامیدن باشد نه به اکتساب و فضائل و کمالات بهمنزلهٔ بهائم است و از نوع انسان شمرده شود. (شرح آقا جمالالدین خوانساری بر غررالحکم ج ۲ ص ۴۹۵)
با دو دیده، اوّل و آخِر ببین **** هین مباش اَعوَر چو ابلیس لعین (مثنوی)
اَعوَر آن باشد که حالی دید و بس **** چون بهائم بیخبر از باز پس
بیاعتمادی
هرگاه تکیهگاه انسان خدا نباشد، به خود یا به خلق اعتماد میکند.
بیاعتمادی به خدا مرض بزرگی است که دنیا و آخرت بنده را ویران میکند. بعضیها خدا را قبول دارند ولی بر او توکل نمیکنند و حتی اگر کلمهٔ خدا را هم بر زبان آوردند، در عمل به خدا اعتمادی ندارند.
وقتی بیاعتمادی بر خدا زیاد شود، اسباب ذلّت و تمسّک به خلق زیاد میشود و از آن طرف هم خداوند درهای اعتماد خود را بر روی شخص میبندد.
چنانکه در حدیث قدسی آمده: «ای داود، هیچ بندهای از بندگان من دست به دامنِ کسی از بندگانم نَزَد که من بدانم از دل به او امیدوار است مگر اینکه اسباب آسمانها را از پیش رویِ او قطع کنم و زمینی که در زیر قدم اوست بر وی خشمناک میزگردانم و باک ندارم که به هر وادی هلاک شود.»
و نقل شده که در تورات آمده: «ملعون است هرکه اعتماد او به انسانی مثل خود باشد.»
این صفت خبیثه منافی ایمان بوده و شعبهای از شرک (شرک خفی) است و علّت آن از ضعف نفس و یقین پایین است که قدرت توکّل را در شخص میکاهد و از بین میبرد.
اعتمادش بر ثبات خویش بود **** گرچه کُه بُد، نیم سیلَش در ربُود (مثنوی)
برای از بین بردن این صفت و حصول صفت توکّل، راه اوّل و آخر آن، اعتماد به خداوند یکتاست که آن را دم به دم در خود زنده کند؛ و اعتقاد جزم به اینکه هر کاری که در هستی رخ میدهد همه از جانب خداست و هیچکس را حول و قوّه ای نیست مگر بهواسطه او و بداند که «من یتوکّل عَلَی الله فَهُوَ حَسْبُه: هرکس بر خدا توکل کند خدا او را کافی است.» (طلاق ۳) و صفت متوکّلین را بخواند.
از فال بد زدن و حیله در کارها برای انجام امورات خود پرهیز کند و برای کارهای خود زیاد نزد خلق نرود و خواهش و تمنّا نکند و مراقبت و مواظبت بر فکر داشته باشد تا وسوسه شیطان در او رسوخ نکند.
بیتابی (جزع)
جزع و بیتابی در واقع اضطراب دل و عدم آرامش و سکون در هنگام سختی و بلاست.
بیتابی از حزن اشدّ است و آن حزنی است که شخص را از چارهاندیشی باز دارد ولی حزن از آن اعمّ است.
بیتابی عبارت است از رهان کردن عِنان خود در مصیبت و بلا به آه و ناله کردن و فریاد کشیدن و جامه دریدن و بر خود زدن، بلکه پریشانی خاطر و عبوس شدن نیز جزع بوده و آن از ضعفِ نفس است.
اکثر بیتابیها، شِکوهها، فریادها و دلتنگیها برای امور دنیوی است که بر انسان وارد میشود نه برای امور اخروی! چون به فرد از درجات ایمان و یقین کم رسیده، پس صبر را از دست میدهد و در فقدان هر چیزی بیتابی میکند و از حوادث غیر مترقّبه ملول میشود و پیراهن شکایت میپوشد و از زبان دل، آزردگی خاطر را ظاهر مینماید.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «الصبر یظهر ما فی بواطن العباد من النّور و الصّفاء و الجزع یظهر ما فی بواطنهم من الظّلمةِ و الوحشةِ: صبر آنچه از نور و صفا در بندگان است را آشکار میکند و بیتابی آنچه از ظلمت و وحشت در باطنهای ایشان است را ظاهر مینماید.»
پس بیتابی علامت کدورت باطن است.
سهیل بن عبدالله شوشتری گوید: «هرکس بر ۴ چیز بیتابی کرد نمیتوان او را متعبّد نامید: ۱- گرسنگی ۲- برهنگی ۳- ناداری ۴- خواری»
امام صادق علیهالسلام به عبدالله بن جُندَب فرمود: «هنگام تنگدستی بیتابی نکن»
صاحب این مرض حکمت را نمیفهمد و اثر وضعی اعمال گذشته را درک نمیکند، حالا قضا و قدر را زیر سؤال میبرد. پس برای خود تلخی و انتقاد به بار میآورد و نمیداند اگر بر بلایی صبر کند، اجر هزار شهید برای او نوشته میشود؛ امّا با شکوه و شکایت همهٔ درجات را از بین میبرد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «لَیسَ مَعَ الجزع مَثوبه: با بیتابی پاداش نباشد.»
صاحب این صفت باید در تحصیل شکیبایی بکوشد؛ استمداد آرامش کند و در عمل همانند صابران باشد. ذهن را از کدورت پاک و از اشکال کردن قضا و قدر دور بدارد. در امور غیر مترقّبه حکمت و مصالح مخفی را در نظر بگیرد و بداند که اگر بنا بر راحتی و خموشی مطلق بود، دیگر اجر و مقام و ثواب معنایی نداشت؛ و همینطور بداند که با جزع در هیچ امتحانی از فوت اولاد و همسر و مرض و تصادف و عیال بدخو … نهتنها راه حلّی پیدا نمیشود، بلکه بر ازدیاد درد و بیتابی میافزاید و اینکه همهچیز در معرض استهلاک و زوال است. پس بد است که انسان به خداوند شکایت کند.
بیتالحرام
بیتالحرام مسجدی است که کعبه در آن قرار دارد. حرام از این جهت که محترم است و حدودی دارد و چیزهایی در آن حرام شده که در غیر آن حرام نیست.
در اصطلاح بیتالحرام، کنایه از قلب انسان کامل است.
گِرد بیتالحرام خُم، حافظ **** گر نَمیرد، به سر بپوید باز (حافظ)
عارف واصل سید عبدالکریم کشمیری حدیث امام صادق علیهالسلام را تکرار میفرمودند: «القلب حرم الله فلا تسکن في حرم الله غیر الله: قلب حرم خداست پس در حرم خدا غیر خدا را ساکن مکن.»
بیتالله
بیت به معنای مسکن، اعمّ از آنکه از سنگ باشد یا موی یا غیره.
بیتالله خانه خداست.
امام سجاد علیهالسلام فرمود: «اِنّ الکعبه بیت الله»
صورت مادی در عالم ماده بیتالله الحرام است و صورت مثالی آن بیتالمعمور در آسمان چهارم است.
صورتی کو فاخِر و عالی بوَد **** او ز بیتالله کی خالی بوَد؟ (مثنوی)
در مزامیر العاشقین آمده: «اِنَّ قلبَ المؤمن بیت اللهِ الحرام»
بیتالله حقیقی قلب مؤمن است. خداوند در حدیث قدسی فرمود: «لا یَسَعنی ارضی وَ لا سَمائی و لکن یَسَعنی قلبُ عَبدِیَ المؤمن: نه زمینم و نه آسمانم گنجایش مرا ندارد، امّا قلب بندهٔ مؤمنم گنجایش مرا دارد.»
بیداری (یقظه)
بیدار به معنای هوشیار و آگاه است. آنکه خواب نباشد.
بیداری بر دو نوع است: بیداری چشم و بیداری دل که خاستگاه شهود و مشاهده است.
بیداری، عالم هوشیاری است برای عبودیت و بندگی حقتعالی.
بیداری ضدّ غفلت است. در سوره اعراف ۲۰۵ فرمود: «لا کن مِن الغافلین: از غفلت کنندگان نباش.»
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «مخالفت کنید غفلت را با بیداری. کسی که غفلت بر او چیره شد، دلش بمیرد. به مداومت ذکر خدا غفلتها زایل میشود.»
بیداری در اصطلاح عرفان، مقام نخست از بدایات است و آن بیداری از غفلت است و دیدن فوری از جانب حق که او را هوشیار نماید و زندهاش سازد و آن با طاعت و ادای فرایض و نوافل حاصل شود.
یقظه سه چیز است:
۱) نخست، نگرش دل بر نعمت؛ با ناامید شدن از شمارش آن از واقف شدن بر کرانههای آن و خود را گماشتن به شناسایی منّت آن و پی بردن به کوتاهی خویش در ادای حق.
۲) دوم، مطالعه گناهکاری است و واقف شدن از خطر آن و آستین بر زدن برای چاره کردن آن و رهیدن از بند آن و رستگاری از جستن با ستردن آن.
۳) سوم، آگاه شدن است بر شناسایی زیادت و نقصان در روزهای زندگانی؛ وارستن از ضایع کردن آن، نظر داشتن بر غنیمت شمردن آن و چاره کردن از دست رفتن آن و بهره ساختن باقیمانده آن.
و امّا شناسایی نعمت با سه چیز صفا یابد:
۱) با نور عقل و نگریستن برق منّت (خدای) و اعتبار دادن اهل بلا را.
۲) و امّا مطالعه گناهکاری با سه چیز درست شود: تعظیم حق، شناسایی خود را، راست شمردن و عید را.
۳) و امّا شناسایی زیاد و نقصان در روزهای زندگانی به سه چیز راست شود: شنید علم، اجابت کردن دعوتهای حرمت را و صحبت نیکان؛ و ملاک اینهمه دور ساختن عادتها.
برخاستن و قیام برای خدا، همان بیداری از خوابِ غفلت و سستی و تنبلی است. این نخستین روشنایی قلب بنده به زندگی حقیقی است که به سبب دیدن نور بیداری، هوشیاری حاصل میشود. بیداری به سه چیز حاصل میشود:
اول آنکه دل، نعمتها را ملاحظه کند؛ یعنی تلاش کند تا نعمتهای عطا شده از خدا را موهبت بداند که در حق آنها تقصیر کرده است.
دوم مطالعه گناهکاری گذشته کند و تدارک نماید تا خود را از بند آن برهاند و نفس را از زنگار پاک سازد.
سوم از زیادتی و نقصان روزها آگاه شود و از ضایع کردن عمر بپرهیزد تا روزهای از دست داده را جبران و روزهای باقی را به بندگی آباد گرداند.
بهترین معیار برای بیداری آن است که آنچه لباس عادت را که از قبل پوشیده از خود دور کند.
ابتدای کار سالک باید حال تنبّه داشته باشد و شاداب بوده و روبه رشد حرکت کند؛ اینها یعنی بیداری و مانند درخت سرو همیشه راستقامت و سرسبز باشد بعضی از درختان مانند سیب و گلابی و انار و … در بهار سرسبز میشوند و در تابستان میوه میدهند و در پاییز برگریز میشوند ولی درخت سرو همیشه سرسبز است و راستقامت و کجی ندارد و این صفت آزادگی سرو است میگویند در بهار باید باد و نسیم بهار بِوَزَد تا گیاهان و درختان از خواب زمستانی بیدار شوند؛ نور یقظه هم وقتی به دل مُرده بتابد، آن را بیدار میکند و وقتی به این نور بیدار شود، به طرف خدا شروع به حرکت میکند.
وقتی سالک بیدار شد، گذشتهاش را مطالعه میکند که چه کرده و میداند که دو اسبه باید بتازد و از وقت بیداری خوب استفاده کند و دلش را از خرابیها و کدورتهای گذشته پاک کند که در اینجا دیگر نمیتواند مثل گذشته با همه باشد، بلکه فقط با عدهای خاص.
پس بیداری، استفاده از اوقات و توجه داشتن به اینکه الآن در چه حال و مقامی است و پشت پا زدن به غفلتها و عادات مرسوم گذشته.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «لا تَنجَعُ الرّیاضة الّا فی نفسٍ یقظةٍ: ریاضت بهره نمیرساند مگر به کسی که نفسهاش بیدار باشد.»
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «با تفکر (تأمّل) خود را بیدار کن و تن از بستر خواب دور ساز و از پروردگار خویش بترس.»
ای بَسا بیدار چشم و خفتهدل **** خود چه بیند دیدِ اهلِ آب و گِل؟ (مثنوی)
آنکه دل بیدار دارد، چشمِ سر **** گر بخسپد، برگشاید صد بَصر
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «تَنامُ عَینامی وَ لا یَنامُ قلبی: چشمهایم میخوابد ولی قلبم بیدار است.»
گفت پیغمبر که خسپد چشمِ من **** لیک کَی خسپد دلم اندر وَسَن؟ (مثنوی)
روایت است از پیامبر صلیالله علیه و آله که فرمود: «نومُ العالِم أفضلُ مِن سهر الجاهل: خواب عالم از بیداری جاهل برتر است.»
خویش را در خواب کن زین افتکار **** سر زیرِ خواب در یَقظَت برآر
همچو آن اصحابِ کهف، ای خواجه زود **** رَو به اَیقاظاً که تَحسَبهُم رُقود
پس بخُسپم، باشم از اصحابِ کَهف **** بِه ز دقیانوس، آن محبوسِ لَهف (مثنوی)
منظور از خواب، بیرغبتی به امور دنیایی است. امّا خواب از ارزشهای معنوی یکسره جهل است.
در وصف عارف گفتهاند: شخصی که غالب بر حواس خویش است، در شب غفلت جهانیان بیدار است و در امری که تمام مردم بیدارند او در خواب.
عارفان بالله ظاهراً خوابند و باطناً بیدار؛ یعنی در امور دنیایی که دیگران چهار اسبه بدان سوی میتازند، جوشش و کوششی از خود نشان نمیدهند، امّا در عرصه حقیقت که ابنای دنیا بدان رغبتی ندارند، سخت گرم و چالاکاند.
چشم تو بیدار و دل خفته به خواب **** چشم من خفته، دلم در فتح باب (مثنوی)
بیرنگی
مراد از بیرنگی عالم وحدت است در مقابل رنگ و کثرت.
وجود حقتعالی واحد است و چون در آینه ممکنات جلوهگر شود، متعدّد و کثیر نماید؛ و انسان اسیر در رنگ و کثرت حقیقت را از پشت حجاب اوهام و خیالات خویش میبیند. امّا با سیر و سلوک و تهذیب نفس میتوان به وحدت و مقام بیرنگی رسید.
از دو صد رنگی، به بیرنگی رهی ست **** رنگ، چون ابر است و بیرنگی مَهی است (مثنوی)
در بعضی مکاشفات گاهی سالک نور بیرنگی میبیند، هیچ نیست و همهچیز محو است. این وقتی است که از کثرات رها شده باشد. مثلاً وقتی چشم کسی در ذهن باشد، سیاهی به ذهن میآید یا اگر لب کسی در ذهن بیاید، خطوطی نمایان میشود ولی در خلسه که به هیچ چیز فکر میکند، آنگاه همهچیز بیرنگ است.
بیرنگی اصل همه رنگهاست و همه رنگها از آن پیدا شده است. با بصیرت باطنی میتوان از نمود کثرت ها به عالم وحدت راه پیدا کرد.
چون به بیرنگی رسی، کآن داشتی **** موسی و فرعون دارد آشتی (مثنوی)
بیشرمی (بیحیایی)
بیپروایی و خجالت نکشیدن از به جا آوردن محرّمات و آنچه خلاف وجدان و عقل سلیم میباشد، بیشرمی است. (پس بیشرمی یکی در مسائل شرعی و دیگر در مسائل عقلی و عرفی مطرح میشود) مثلاً ممکن است به ناموس مردم با چشم بد نگاه کند، نزد روزهداران در ماه رمضان علناً روزه بخورد و …
بیحیایی مرض دل است و چون حیا با ایمان مقرون است، با نبود یکی، دیگری هم نخواهد بود.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «لا ایمان لِمَن لا حیاء له: هرکه حیا ندارد ایمان ندارد.»
کسی که از حیا محروم شد، صاحب همهٔ بدیهاست، اگرچه به عبادت و پرهیزگاری ملبّس باشد.
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «وقتی حیا نداشتی، هرچه خواستی انجام بده.»
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «مَن لا حَیاءَ لا خیرَ فیه: هرکه بیشرم باشد، خیری در او نیست.» و فرمود: «من قَلَّ حیائُهُ قَلَّ وَ رَعَهُ: هرکه بیشرم شد، پرهیزگاری او کم باشد.»
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «لا حیاء لِحَریص: برای حریص شرم نیست.» و فرمود: «لا حیاءَ لِکَذّاب: دروغگو حیا ندارد.»
در محو این رذیله، مجالست با اهل تقوا لازم است و اجتناب از قبایح ضروری و بداند که اثر وضعی اعمال گاهی سریع ظهور پیدا میکند، نکند این رذیله سبب شود تا کسی با ناموس او با بیپروایی و بیشرمی برخورد کند و آبرویش برود.
کار مردان، روشنیّ و گرمی است **** کارِ دُونان، حیله و بیشرمی است (مثنوی)
بس بکوشیدی، ندیدی گرمیای **** بس ز شَید آوردهای بیشرمیای (مثنوی)
گرمی، آنِ اولیا و انبیاست **** باز بیشرمی پناه هر دَغاست
مدّعیان عرفان و معرفت ممکن است در راه کسب علوم بسیار بکوشند ولی چون اخلاص و پاکدلی ندارند، در روح خود گرمای عشق و معرفت نمییابند و یا کلامشان در دل و روح مستمعان گرمی و حرارت عشق و معرفت پدید نمی آرد. چنانچه خوارزمی گوید: هر بیحیایی با عبارتآرایی لایق منبر نشود.
بیعت
بیعت تعهدی است میان بیعتکننده و بیعت پذیر و محتوای آن قبول ولایت و اطاعت و پیروی و اعتصام به بیعت شونده است.
بیعت از ماده «بیع» در اصل به معنای دست دادن به هنگام قرارداد معامله است برهم زدن کف دست راست از طرفین به علامت ختم معامله و سپس به دست دادن برای پیمان اطاعت اطلاق شده است و چنین بود که هرگاه کسی میخواست به دیگری اعلام وفاداری کند و او را به رسمیت بشناسد و از فرمانش اطاعت کند با او بیعت میکرد.
از لحن آیات و احادیث برمیآید که بیعت یک نوع عقد لازم است از سوی بیعتکننده که عمل بر طبق آن واجب میشود که در سوره مائده ۱ فرمود: «اوفوا بعهدکم» و بیعتکننده حق فسخ را ندارد.
خدای متعال در سوره فتح ۱۰ فرمود: «(ای پیامبر) همانا آنان که با تو بیعت میکنند جز این نیست که با خدا بیعت میکنند و دست خدا بالای دستهای آنهاست. هرکس پیمانشکنی کند، تنها به زیان خود پیمان شکسته و آنکس که نسبت به عهدی که با خدا بسته وفا کند، به زودی پاداش عظیمی به او خواهد داد.»
در واقع غدیر پیامبر صلیالله علیه و آله به مردم فرمود: «همانا من با خدا بیعت کردم و علی با من بیعت نموده است و من از طرف خداوند عزّوجل از شما برای علی بیعت میگیرم، پس هرکس پیمان شکند، همانا زیان آن بر خود اوست.»
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «هرکس بیعت (حقی) را بشکند … از اسلام بیرون شده است.»
و آنان که با امیرالمؤمنین علیهالسلام بیعت کردند و بعد بیعت با امام را شکستند، ناکثین هستند که همان اصحاب جمل بودند.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «هرکس بیعت با امام را بشکند، دست بریده نزد خدا خواهد آمد.»
امیرالمؤمنین علیهالسلام درباره بیعت زنان با پیامبر فرمود: «پیامبر با زنان دست نمیداد و هرگاه میخواست از آنان بیعت بگیرد، ظرف آبی را میآوردند و آن حضرت دست خود را در آب فرو میبرد و بیرون میآورد. آنگاه میفرمود شما هم دستهایتان را در آب فرو برد که من با شما بیعت کردم.»
در کتاب «الطبقات الکبری» ابن سعد آمده درباره بیعت زنان پیامبر پارچهای روی دستش بود و قول دیگری نیز آمده که از پشت پارچه با آنان بیعت نمود.
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «هرکس بمیرد و در بیعت امامی نباشد، مردن او به مرگ دوران جاهلیت باشد؛ مَن ماتُ و لَیس فی عُنقه بیعة امام ماتَ میتةً جاهلیّةً»
مولانا در مثنوی فرماید:
دست را مسپار جز در دست پیر **** حق شده ست آن دستِ او را دستگیر
چونکه دستِ خود به دستِ او نَهی **** پس ز دست آکلان بیرون جَهی
دستِ تو از اهل آن بیعت شود **** کهید اللّه فوقَ اَیدیهم بوَد
چون بِدادی دستِ خود در دست پیر **** پیر حکمت که علیم ست و خَطیر
کو نبیّ خویش است ای مرید **** تا ازو نورِ نَبی آید پدید
در حُدَیبیّه شدی حاضر به دین **** وآن صحابه بیعتی را هم قرین
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «الشّیخ فی قومِهِ کالنّبی فی امّتِهِ: شیخ ز استاد، (انسان کامل) در میان مردم خود، همچون پیامبر در میان امت خویش است.»
پس وقتی مرید دستِ ارادت به دستِ ولایت پیر و استاد میدهد، باید که قبول ولایت استاد نمود، مطیع و فرمانبردار باشد تا به سعادت برسد.
اهل عرفان میگویند ارادت مرید بدون بیعت ولیّ خدا درست نباشد و به قول مرحوم استاد عارف کشمیری برگشت و شکستن بیعت در واقع ارتداد از خاص به عام است.
لذا استاد کامل و ولیّ خدا روز اوّل به مرید یادآوری میکند که اگر این ارادت و بیعت را بشکند، ضرر میکند. همانطوری که بعد از غدیر خم بیعت با امیرالمؤمنین علیهالسلام را شکستند و مرتد از دین شدند، در اینجا مرید مرتد از طریق میشود و متضرّر میگردد.
نظر استاد این است: در سلوک با هیچکس بیعت نمیکنیم و افراد را آزاد میگذاریم که خودت میآیی، خودت میروی! (ولی درویشها بیعت میکنند) امّا حرفی که روز اوّل به همه میگوییم، همان قول آقای کشمیری است: کسی در راه بیاید و برود، مرتد از خاص به عام میشود؛ و نوعاً برای چنین افرادی عوارض داشته.
باید که مرید بداند، به هیچ وجه از تصرّف شیخ (استاد) بیرون نرود که در خطر افتد.
بیغیرتی (بیحمیتی)
بیغیرتی، کوتاهی و اهمال کردن در محافظت آنچه نگهبانی از آن لازم است از دین و ناموس و اولاد و عِرض و آبرو.
غیرت به معنای ننگ داشتن از نقصها و عیبهاست. پس بیغیرتی آن است که مرتکب حرامی شود و از آن نقص و عیب ننگ نداشته باشد.
این مرض آفتی برای حلم است که هرگاه به آن مرتبه برسد، حسن حلم فاسد و باطل گردد.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «خداوند غیور است و غیرت را دوست دارد و از غیرت اوست که همه فواحش ظاهری و باطنی را حرام کرده است.»
غیرت و حمیّت در دین آن است که در ردّ بدعت کنندگان دین و آنان که به دین اهانت کنند برآید و در ترویج دین و مسائل حرام و حلال جدّ و جهد نماید، با آنان که معصیتکارند بی ضرورت دوستی و مداهنه نکند و …
از آنجایی که در شرع مقدّس، زن و فرزند باید حفظ شوند تا در جامعه به روابط نامشروع و فساد و کارهای ناشایست مبتلا نشوند، لازم است بزرگ خانواده برای حفظ آبرو با شهامت و مردانگی آنها را از انحراف بازدارد.
کسی که بی حمیّت است، دلش واژگون است و روح ایمان در او نیست و از بیعصمتی و بی عفّتی رنج نمیبرد و غضبناک نمیشود.
وقتی امیرالمؤمنین علیهالسلام در عراق شنید که در بازار، زنها با مردها شانههایشان به هم میخورد ناراحت شد و فرمود: «ای اهل عراق، شنیدهام زنان شما با مردان در راه برخورد میکند، شرم نمیکنید؟» و باز فرمود: «چرا شرم نمیکنید و به غیرت نمیآیید که زنان شما به بازارها میروند و (در محل ازدحام) با مردان کفّار شانه به هم میزنند که راه بیابند؟»
انسان نباید مانند خوک و خرس بیحیا باشد بلکه باید صفت مردانگی و شجاعت را کسب کند. در حفظ ناموس اِهمال ننماید و اگر احتمال فساد در خرید برای خانواده میرود خودش خرید نماید. افراد بی عفّت و ناپاک را در خانه خود راه ندهد. اهل و عیال را به مشاغل مفید مشغول نماید و کتابهای سودمند که باعث تقویّت حیا و عفت میشود را برای آنان تهیه کند.
اگرچه صفت غیرت خوب است و در نظر شرع مستحسن است امّا پرهیز از غیرت بیجا لازم است. مراد از غیرت بیجا، سوءظن و بدگمانی است که جنبهٔ افراطی داشته باشد؛ و مبالغه در تفتیش و تفحص از احوال اهل و خانواده ناشایست است و با طریقه شریعت موافق نیست. چه آنکه ادامهاش انسان را به نادرستی میکشاند و اثر وضعی سوئی دارد.
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «بعضی از انواع غیرت است که خدا و رسول، آن را دشمن میدارند و آن این است که مرد بیجهت بر اهل خود غیرت کند.»
بیگانه
بیگانه به معنای ناشناس و غریب و ناآشناست.
بیگانه در اصطلاح عرفان چنین است:
۱) بیگانه از سیر و سلوک و عرفان: آن است که در راه سیر و سلوک قدم نگذاشته و در آن مقام بر نیاید. چنین شخصی به اهل عرفان اعتراض دارد.
نقل است ترسایی در روم شنیده بود که به میان مسلمانان اهل فراست بسیار است. از برای امتحان از آنجا به جانب دارالسّلام روان شد. مرقّع در پوشید و خود را به شبه صوفیه به راه آورد و عصا در دست میآمد تا به خانقاه شیخ ابوالعبّاس قصّاب در آمد. چون پای به خانقاه درآورد، شیخ نظرش بر وی افتاد و گفت: این بیگانه کیست؟ در کار آشنایان چه کار دارد؟
۲) تن خاکی از مسائل روح بیگانه است.
در زمین مردمان خانه مکن **** کار خود کن، کار بیگانه نکن (مثنوی)
کیست بیگانه؟ تن خاکی تو **** کز برای اوست غمناکیّ تو
تا تو تن را چرب و شیرین میدهی **** جوهر خود را نبینی فَربِهی
۳) اگر دری از بالا باز شود، میبینی مسائل پایینیها نسبت به بالا بیگانه و ناآشناست.
چون با بحر آشنا گشتی، شدی از خویش بیگانه **** چو آن زلف به دست آمد، برستی از پریشانی (عراقی)
کسی که در کلاس اوّل است از دانشگاه بیگانه است.
بین اِصبَعَین
اِصبَعَین تثنیه اِصبَع به معنای دو انگشت است که منظور از دو انگشت، دو صفت جمال و جلال خدای متعال است.
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «قَلب المؤمن بین اِصبَعَین مِن اَصابِع الرّحمن تُقَلِّبُهُ کیفَ یَشاء: قلب بنده مؤمن بین دو انگشت از انگشتان خداوند رحمان است و آن را هر طور که بخواهد دگرگون میکند.»
دیده و دل هست بَینَ اِصبَعَین **** چون قلم در دستِ کاتب ای حسَین (مثنوی)
اِصبَع لطف ست و قهر در میان **** کلک دل، با قبض و بَسطی زین بَنان
ای قلم، بنگر گر اِجلالیتسی **** که در میان اِصبَعَین کیستی؟
جمله قصد و جنبشت زین اِصبَع است **** فرقِ تو بر چار راه مَجمَع است
پس دل مؤمن در میان دو صفت جمالی و جلالی از لطف و قهر، قبض و بسط، فرح و غم، هدایت و ضلالت است و همه حرکات و سکنات آدمی تحت تصرّف قدرت و حکمتهای الهی است.
بین الطّلوعین
از امیرالمؤمنین علیهالسلام است: «اَلجُلوسِ فی المسجد من بعدِ طلوع الفجرِ الی حین طلوعِ الشَّمس لِلاشتغال بِذکر الله سبحانهُ اَسرعُ فی تیسیر الرّزقِ مِنَ الضّربِ فی اقطارِ الاَرض: نشستن در مسجد بعد از طلوع صبح تا وقت طلوع آفتاب از برای مشغول بودن به ذکر خدا که پاک است او شتابانتر است در آسان کردن روزی از حرکت در اطراف زمین (رفتن به اطراف زمین) از برای تجارت.»
امام صادق علیهالسلام فرمود: «خدای متعال روزی بندگان را بین طلوع فجر تا طلوع خورشید تقسیم میکند. بر شما باد که هرگز بین الطلوعین نخوابید.»
و نیز از امام صادق علیهالسلام منقول است که بر بنیاسرائیل بین الطّلوعین مَنّ نازل میکشد و هرگاه کسی از آنان خواب بود، روزیاش نمیآمد و از این جهت خواب در این وقت کراهت دارد.
(منّ: شبیه به ترنجبین و به شیرینی عسل بوده که بدون رنج و زراعت مثل شبنم بر روی برگ درختان و یا سنگ مینشست و منجمد میشود.) (تفسیر آیه ۵۷)
امام سجّاد علیهالسلام به ابوحمزه ثمالی فرمود: «ای ابوحمزه، پیش از طلوع آفتاب نخواب که برایت خوش ندارم. همانا خداوند در آن وقت روزی بندگان را تقسیم میکند و به دست ما آنها را جاری میسازد.»
اینکه چرا بین الطّلوعین و غروب آفتاب تا مغرب شرعی ساعت غفلت شمرده میشود، از امام صادق علیهالسلام روایت است که شیطان در این ساعت لشگریانش را پراکنده میسازد. لذا باید در این اوقات ذاکر خدا بود؛ و آیات و روایات بر فضیلت دعا و ذکر در این اوقات آمده.
در این ساعات روز یا شب جدید آغاز میشود که از حوادث و بلایا و فواید دنیوی و اخروی خالی نیست. لذا باید با استمداد از حضرت حق دفع مضرّات و جلب خیرات نمود.
در این وقت روشن میشود که عالم در حال تغییر و دگرگونی است و همین دگرگونی و تحوّل منشأ خیرات فراوان میشود پس ثنا و حمد و شکر تازهای میطلبد؛ و از طرفی معلوم میشود تنها آنکه باقی میماند و همیشه و دائمی است حق سبحانه تعالی است پس تسبیح و تقدیس و تحمید و تمجید وی را لازم است.
و نیز در این وقت ملائکه شب عروج میکنند و ملائکه روز میآیند و بالعکس. لذا شایسته است انسان در این اوقات بهتر و بیشتر اعمالش را محاسبه نماید و قصور و تقصیر خود را در نظر گیرد و استغفار نماید و بر طاعات، شکر و سپاس گوید.
بینشان
بینشان به معنای بیمکان و بیجا است. موجودات مجرّد جا و مکان ندارند.
چون خداوند نامتناهی است اگر برای خدا مکان قرار دهیم محدودش کردیم یا اگر برای خداوند زمان خاصّی محدود کنیم، این هم نمیشود؛ خداوند کم (کمیّت) و کیف (کیفیت و چگونگی) ندارد. از این جهت وقتی زمان و مکان و کمّ و کیف ندارد، بینشان است.
چونکه اصلِ کارگاه، آن نیستی است **** که خلأ و بینشان است و تهی است (مثنوی)
یعنی حقیقت جهان، حضرت حق است که از هرگونه تعّین و تشخص (نشانی) منزه است.
گر تو بی تقلید ازو واقف شوی **** بینشان از لطف، چون هاتف شوی (مثنوی)
وقتی انسان به حقایق واصل شد، وجود مادّی و جسمانیاش تحت تأثیر انوار الهی محو میگردد و پاک و مجرّد از جسم و عالم مادّه میگردد. از این رو اولیاءالله آثار و عوارض جسمشان مانند روحشان پاک و عاری از عیب است.
گفتشان و نفسشان و نقششان **** جمله جانِ مطلق آمد بینشان (مثنوی)
بیهوده
بیهوده به معنای باطل، یاوه، بیفایده و عبث است.
در سوره انعام ۳۲ فرمود: «و مَا الحیاةَ الدّنیا اِلّا لَعبٌ وَ لَهوٌ: و زندگی دنیا جز بازیچه و سرگرمی نیست.» پس اشتغال به امور بیهوده از لهو و لعب و لغویات سالک را از تحصیل کمال بازمیدارد.
سالک در مسائل سطحی و زودگذر توقف ندارد. در سوره فرقان ۷۲ فرمود: «هرگاه بر بیهودهای گذر کنند از آن کریمانه گذر کنند.»
و سخن بیهوده و بدون علم و آگاهی بر زبان نمیآورد. چرا که غالباً حرفهای لغو و بیهوده برای جلب معصیت آمادهترند و برای روح و روان و قبر و قیامت جز تباهی چیزی به بار نمیآورند. پیامبر صلیالله علیه و آله به یکی از یارانش که مریض بود بشارتی دادند. مادرش گفت: فرزندم بهشت بر تو گوارا باد. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمودند: «چه میدانی؟ شاید حرفهای بیهوده گفته یا از بذل چیزی که به او ربطی نداشته، منع کرده باشد.»
و آنکه سالک بیهوده نمیشنود. در سوره قصص ۵۵ فرمود: «و چون بیهوده شنوند از آن دوری میگزینند.»
و نعمتهای الهی را ضایع نمیکند و به سراغ بیهودهها نمیرود. مثلاً در وقت بیکاری سرگرمیاش به چیزهایی که مظهریت دنیا دارد مثل بازیهای کامپیوتری نباشد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «مجالس بیهوده ایمان را تباه کند.»
و اندیشه بیهوده به سر نمیپروراند و ادعای بیهوده ندارد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «خداوند سبحان هیچ کاری را بیهوده وانگذارد تا او به لغو و بازیچه بگذارند.» جانم آلوده است از بیهودگی من ندارم طاقت آلودگی
بیهوشی
در سوره اعراف ۱۴۳ فرمود: «و چون موسی به وعدهگاه ما آمد و پروردگارش با وی سخن گفت، عرض کرد: پروردگارا، خویش را به من بنمای تا در تو بنگرم، فرمود: مرا هرگز نخواهی دید امّا در این کوه بنگر! اگر بر جای خود استوار ماند مرا نیز خواهی دید و همینکه پروردگار بر آن کوه تجلّی کرد آن را با خاک یکسان ساخت و خَرَّ موسی صَعِقاً: موسی بیهوش افتاد و چون به خویش آمد گفت: منزهی تو، به پیشگاهت توبه آوردم و من نخستین مؤمن هستم.»
کسی که بیهوش میشود، حکم ندارد، فانی میشود. خدای متعال بر حضرت موسی تجلّی کرد و او بیهوش شد و بعد هم که از میقات بازگشت با کسی صحبت نمیکرد و آب و غذا نمیخورد و نمیخوابید… و این مقامی است که برای عارف هم ممکن است تجلّی شود و سالک جذبهای پیدا میکند که از خود بیخود میشود مثل کسی که مست و بیهوش است.
نخست، نعلین ز پای برکن **** سپس قدم نِه به طور أیمَن
که در فضایش ز صیحه لَن **** فتاده بیهوش، هزار موسی
بیهوشی مقام طمس است که عبارت است از فناء احکام بشریت و انتفاء صفات امکانیت.
رسم این وادی فراموشی بود **** گنگی و کری و بیهوشی بود
در روایت است که امام صادق علیهالسلام روزی در حال نماز حالتی بدو دست داد که افتاد و غش کرد. از امام سؤال شد این چه حالت بود که بر شما عارض شد؟
فرمود: «پیوسته آیه ایّاکَ نَعبُد و ایّاکَ نَستَعین را تکرار کردم تا از گویندهاش شنیدم.»
پیر
پیر در اصطلاح به معنای پیشوا و رهبری است که متصدّی تربیت و تهذیب سالک بوده و بیمدد وی سالک به حق واصل نشود.
غیر پیر استاد و سرلشگر مباد **** پیر گردون نی ولی پیر رشاد (مثنوی)
منظور از پیر، پیر عقلی و سلوکی است که از طرف خداوند بود و کسی با او برابری نمیکند.
کردهام بختِ جوان را نام، پیر **** کو ز حق پیر است نه از ایّام، پیر (مثنوی)
عطّار نیشابوری در منطق الطّیر گوید:
پیر باید راه را تنها مرو **** از سرِ عَمیا در این دریا مرو
پیر، ما لابُدِّ راه آمد تو را **** در همه کاری پناه آمد تو را
چون تو هرگز راه نشناسی ز چاه **** بی عصاکش کِی توانی بُرد راه؟
نه تو را چشم و نه ره کوته است **** پیر، در راهت، قلاووزه ره است
هرکه شد در ظِلّ صاحب دولتی **** نبوَدش در راه هرگز خجلتی
هرکه او در دولتی پیوسته شد **** خار در دستش همه گلدسته شد
پیر در سلوک، وجودی است که از آن گریزی نیست (ما لابُدّ راه) و مشایخ طریقت عقیده دارند هرکس از استادی ادب نیاموخته باشد، بطّال (کاهل و بیکاره) است و اگر مردی به بالاترین پایگاهها و مقامات برسد، چندانکه از غیب چیزهایی بر او کشف شود، ولی پیشوا و رهبر نداشته باشد، هیچ کاری از او برنمیآید.
گفتهاند: مدار طریقت بر پیر است که «الشیخ فی قومِهِ کالنَّبی فی اُمّتِهِ» و محقق و مبرهن است که به خویشتن به جایی نتوان رسید.
از عارف حق شیخ ابوسعید ابوالخیر سؤال شد که این همه دولت (عرفانی) از کجا یافتی؟ گفت: بر کنار جوی آب میرفتم. پیر شیخ ابوالفضل سرخسی از آن جانب دیگر میرفت. چشمش بر ما افتاد؛ این همه دولت از آنجاست.
پیرو راهبر از آنجا که وجود خام سالک را پخته میکند بهمثابه تابستان است و سالک که برگهایش ریخته و عریان است مانند پاییز است.
پیر، تابستان و خَلقان، تیرماه **** خلق، مانند شباند و پیر، ماه (مثنوی)
سایه کامل در روی زمین مانند کوه قاف است که در همه جا گسترش دارد و روح او همچون سیمرغ بلندپرواز است که بر حقایق عالیه طواف میکند.
ظِلِّ او اندر زمین، چون کوه قاف **** روح او، سیمرغ بس عالی طواف (مثنوی)
سیمرغ را میتوان از القاب پیر و مرشد کامل دانست که او بینشان است و کس نتواند به اصل او واصل شود.
پیر، ایشاناند کین عالَم نبود **** جان ایشان بود در دریای جود (مثنوی)
پیش از این تن، عُمرها بگذاشتند **** پیشتر از کِشت، بر برداشتند
یعنی انسان کامل و پیر واصل جسماً حادث است و روحاً ازلی و قبل از پدیدار شدن این جهان مادّی در دریای کرم الهی مستغرق بودند.
حافظ در اشعارش به موارد فوق اشاره کرده است:
پیر خرابات
اشاره است به مرشد کامل که مرید را به ترک رسوم و عدات وا میدارد و به راه فقر و فنا میسپارد.
بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است **** ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
پیر صحبت
نخست موعظه پیر صحبت این حرفست **** کز مصاحب ناجنس احتراز کنید
پیر مغان، پیر طریقت را گویند.
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش **** کو به تأیید نظر حلّ معمّا میکرد
البته حافظ از امیرالمؤمنین علیهالسلام به پیر مغان تعبیر میکند. گوید:
همّت پیر مغان و نفَس رندان بود **** که ز بند غم ایّام نجاتم دادند
پیر میکده، پیر مِی فروش، پیر میخانه: پیر طریقت را گویند.
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات؟ **** بخواست جام مِی و گفت راز پوشیدن
هرگز به یمن عاطفت پیر مِی فروش **** ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم
پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد **** واندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم
تأنّی
تأنّی به معنای درنگ کردن و با تفکّر و تأمّل و بررسی همهٔ جوانب، کاری را انجام دادن است. ضدّ تأنّی، عجله است به معنای شتاب کردن و جلو افتادن در کاری است که نباید در آن شتاب کرد. پس عجله آن است که کار را پیش از وقت بخواهیم. امّا سرعت به معنی جلو افتادن آن است که کار را در اوّل انجام دهیم؛ که سرعت در کار خیر یکی از صفات ممدوح است. در سوره آلعمران ۱۳۳ فرمود: «وَ سارعوا إلی مغفره مِّن ربّکم: برای (رسیدن) به آمرزش پروردگارتان شتاب کنید.»
پس تأنّی از صفات ممدوح و پسندیده است و هرکس باید عملش را با بصیرت و بینایی و تأمّل انجام دهد و عاقبت آن را ملاحظه کند که این از قوّت و آرامش نفس است؛ و هر کاری که با عجله انجام شود عاقبتش پشیمانی و خسران است.
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «اگر مردم تأنّی داشتند، هیچکس دچار هلاکت و ناراحتی نمیشد.»
و فرمود: «اَلعجَلةُ مِن الشَّیطانِ و التّأنّیُ من الله: شتاب کردن از شیطان است و درنگ کردن از جانب خداوند است.»
مولانا دربارهٔ مؤمن می فرماید:
بس تأَنّی دارد و صبر و شکیب **** چشم سیر و مؤثِرست و پاک جیب (مثنوی)
کین تأنی پرتو رحمان بوَد **** وآن شتاب از هزّهٔ شیطان بوَد
که تأنی هست از رحمان یقین **** هست تعجیلت ز شیطان لَعین (مثنوی)
در سوره مزمّل ۴ فرمود: «وَ رتَّلِ القرآنَ ترتیلا: قران را آرام و روشن بخوان» یعنی آیات آن را با تأنّی و صدای زیبا و با نظم بخوانی؛ و رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «قرآن را با تأنّی بخوانید و کلمات آن را از یکدیگر جدا کنید.»
در سورهٔ اعراف ۵۴ فرمود: «الّذی خَلَقَ السموات و الارض فی ستَّةِ ایّام»
که این خلق تدریجی برای تکامل و تعلیم بندگان است که در کارها عجله نکنید.
با تأنّی گشت موجود از خدا **** تا به شش روز این زمین و چرخها (مثنوی)
ورنه قادر بود کز کُن فَیَکون **** صد زمین و چرخ آوردی بُرون
این تأنّی از پی تعلیم توست **** که طلب آهسته باید بی سُکُست (مثنوی)
سعدی گوید: روزی در سفری بر اثر غرور جوانی، شتابان و تند راهروی کردم و شبانگاه خود را به پای کوه پشته رساندم. خسته و کوفته شده بودم و دیگر پاهایم نیروی راهپیمایی نداشت. از پشت سر کاروان، پیرمردی ناتوان، آرامآرام میآمد. به من که رسید، گفت: برای چه نشستهای؟ حرکت کن که اینجا جای خوابیدن نیست. گفتم: چگونه راه روم که پاهایم یارای حرکت کردن را ندارد. گفت: مگر نشنیدهای که صاحب دلان میگویند: رفتن و نشستن (با آرامش) بهتر از دویدن و خسته شدن و درمانده گشتن؟
ای که مشتاق منزلی، مشتاب **** پند من کار بند و صبر آموز
اسب تازی دوتگ رود به شتاب **** اُشتر آهسته میرود شب و روز
هلال ماه در آسمان هر شب درس تکامل تدریجی را به آدمیان میآموزد که چطور به ماه کامل تبدیل میشود. سالک مبتدی هم مانند ماه نو در آغاز سلوک باریک و کمفروغ است امّا بهتدریج تحت تعلیم استاد کامل راه کمال را طی میکند و به ماه کامل مبدّل میشود.
درس گوید شب به شب، تدریج را **** در تأنّی بر دَهد تفریج را (مثنوی)
در تأنّی گوید: ای عجّول خام **** پایه پایه بر توان رفتن به بام
امام جواد علیهالسلام فرمود: «همیشه تأنّی داشته باش، خواه به هدف خود برسی یا رنج و زحمت ببینی»
سالک در کار خیر سرعت به خرج میدهد. به این معنی که مبادا این توفیق از دستش برود. امّا برای آنکه آب و رنگ کارها دقیق و منظّم و قابل نتیجهگیری باشد، با درنگ کردن و تأمّل که خود نوعی آرامش و اطمینان است در بسیاری از امور بکار میبرد و از عجله و بدون بررسی جلو رفتن پرهیز میکند. چراکه کاری که بدون حساب انجام شود پشیمانی بعد از آن سودی ندارد.
از آثار درنگ کردن، خوب فهمیدن و گیرنده شدن است. نتیجه مراقبه فکر و جوارح از بررسی شبانه به دست میآید ولیکن در هر عضوی وقتی میخواهد در کاری وارد شود، سالک درنگ کننده جوانب را بررسی میکند بعد دست به کار میشود.