جبروت
جبروت در لغت به معنی قدرت و عظمت بوده و منظور حدّ فاصل عالم ملک و ملکوت است.
حکما عوالم را به چهار قسمت تقسیم کردهاند: عالم لاهوت، عالم جبروت، عالم ملکوت، عالم ناسوت.
امّا جبروت عالم مجرّدات است که عالم عقول و نفوس باشد و قابل رؤیت نیست.
عالم ملائکه را ملکوت و عالم مجرّدات را جبروت خوانند.
مرتبهای از وحدت را که به حقیقت محمّدیه (= تعیّن اوّل) نامیده شده و متعلّق به مرتبه صفات الهی است جبروت خوانده شود.
حقیقت انسان را در جمیع عوالم مظاهر است. پس مظهر اوّل او در عالم جبروت روحی است مسمّی به عقل او.
جبرئیل
جبر در لغت سریانی به معنی بنده و ایل به معنی خداست. لذا جبرئیل یعنی بنده خدا و آن ملکی مقرّب است که برای انبیاء وحی میآورد.
ابن عبّاس روایت میکند که رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «برتر فرشتهها جبرئیل است.»
روحالامین و روحالقدس از القاب جبرئیل است.
روزی جبرئیل در خدمت رسول خدا صلیالله علیه و آله مشغول صحبت بود که علی علیهالسلام وارد شد. جبرئیل چون آن حضرت را دید، برخاست و شرایط تعظیم بهجای آورد. رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمودند: ای جبرئیل از چه جهت به این جوان تعظیم میکنی؟ عرض کرد: چگونه تعظیمش نکنم که او را بر من حق تعلیم است. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: چه تعلیم؟ عرض کرد: در وقتی که حقتعالی مرا خلق کرد، از من پرسید: تو کیستی و من کیستم؟ من در جواب متحیّر ماندم و مدتی در مقام جواب ساکت بودم که این جوان در عالم نور به من ظاهر گردید و اینطور به من تعلیم داد که بگو: «تو پروردگار جلیل و جمیلی و من بنده ذلیل جبرئیلم» از این جهت او را که دیدم، تعظیمش کردم.
پیامبر صلیالله علیه و آله پرسیدند مدّت عمر تو چند سال است؟ عرض کرد: یا رسولالله، در آسمان ستارهای است که هر سی هزار سال یکبار طلوع میکند من او را سی هزار بار دیدهام.
در زمان رسول خدا صلیالله علیه و آله تاجری بود به نام دحیه کلبی که در جنگهای پیامبر همانند احد و خندق و … شرکت داشت و به قدری زیبا بود که در جمال و زیبایی او را مثل می زدند.
و رسول خدا صلیالله علیه و آله غالباً جبرئیل را به صورت دحیه کلبی مشاهده میکرد. البته تشکّل جبرئیل بهصورت دحیه کلبی بنا به خواست پیامبر اکرم بوده.
رسول خدا صلیالله علیه و آله جبرئیل را دو بار بهصورت اصلیاش رؤیت فرمود. یکبار در زمین و یکبار در آسمان. در زمین، وقتی رسول خدا صلیالله علیه و آله در حراء بود و جبرئیل از مشرق بر او طلوع کرد و همه اُفق را بست.
در آسمان، در شب معراج وقتی رسول خدا صلیالله علیه و آله به سدرةالمنتهی (درختی در سمت راست عرش بالای آسمان هفتم) رسید، توقف کرد و دیگر همراه رسول خدا جلوتر نرفت و وقتی پیامبر علّت را پرسید در جواب عرض کرد: «اگر به اندازه یک انگشت نزدیکتر شوم، سحاب جلال حق مرا بسوزاند.»
عقل چون جبرئیل گوید احمدا **** گر یکی گامی نَهَم سوزد مرا (مثنوی)
تو مرا بگذار، زین پس پیش ران **** حدّ من این بود، ای سلطان جان
عرفا در بیان توقف جبرئیل گویند که جبرئیل به عالم عقول تعلّق دارد و سدرةالمنتهی مرز نهایی سیران عقول است. پس حتّی ملک مقرّب را هم حدّ و مقامی است اِلّا انسان کامل.
در آن موضع که نور حق دلیل است **** چه جای گفتگوی جبرئیل است (شبستری)
جُبْن
جبن یعنی ترس و آن است که در کارهایی که عقل یا شرع دستور داده که در آن اقدام کند و تسلّط داشته باشد و نیرومند عمل کند خودداری میکند.
شجاعت صفت ممدوحی است که طرف افراط آن تهوّر و حدّ تفریطش جبن است؛ یعنی از چیزی که نباید دوری کند احتراز نماید.
جبن ترسی است که باعث میشود در وقت لزوم زمام تدبیر را از انسان برباید و به دنبال آن اضطراب و بعد غفلتِ از دفع ضرر به بار آورد.
انسان به سبب جبن، خوار و ذلیل میشود و معمولاً مردم در جان و مال او طمع میکنند و در معرض افراد زورگو و مکّار قرار میگیرد.
این مرض از ضعف نفس است و معمولاً صاحبان این صفت دارای اعصاب قوی نیستند و از چیزی که به نظر شرع و عقل نباید از آن ترسید، میترسد و در واقع این افراد بزدل هستند.
جبن ناشی از کم خودبینی بوده و جبّان مضطرب و بیثبات و کسل و راحتطلب است. اگر هم در کاری وارد شود آن را تمام نمیکند.
بسیار کسانی هستند که جبن را بهعنوان احتیاط توجیه میکنند و چه دردناک است که انسان راه نجات را بر خود ببندد.
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «جبن و بخل و حرص (شاخههای) یک غریزهاند و جمع اینها سوءظن و بدگمانی است.»
جدال
جدال به معنی کشمکش و منازعه و مخاصمه است و آن سخن گفتن از طریق نزاع و غلبه جویی است.
جدال و مجادله، مقابله با خصم است که او را از رأی خود منحرف کند و آن از جدل به معنی تابیدن شدید است.
و گویی دو نفر به هم پیچیدهاند و هر یکی دیگری را با رأی و سخن خود میپیچاند و اصل در جدال زمین زدن دیگری است.
در بحث و گفتگوی علمی یا غیر علمی مانند خریدوفروش، مسائل حقوقی و نزاعها نوعاً از طرفین اشکال و ایراد و دلایلی اقامه میشود و طرف مقابل هم با نقص و دلیل در مقام جواب مطالبی گوید. اگر بحث به اهانت کشیده شود حالت «مراء» پیدا شود و اگر زیر بار حق نرود حالت جدال پیدا میشود.
در مراء غرض اظهار فضل است و در جدال غرض تعجیز طرف مقابل است.
مراء اعتراض بر کلام کسی بدون غرض است و جدال مقابله با کسی با حجت است.
رسول خدا صلیالله علیه و آله: «هیچ بندهای ایمانش کامل نشود تا نزاع و جدال را ترک کند اگرچه برحق باشد.»
جدال از هر نوع که باشد، چون به لجاجت و اهانت و تحقیر تبدیل میشود و قوّه غضبیّه را تحریک میکند مذموم است.
چرا که باعث خشم شده و همینطور سبب پیدایش کینه در دلها و پریشانی و جدایی و دوری و نفاق میشود و مغایر با حسن خلق است.
مجادله از چهار حالت بیرون نیست:
۱) یا هردو علم به موضوع دارند، پس علم خویش را ضایع میکنند و باعث رسوایی میشود.
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «از جدال خودداری کنید که عزّت را میبرد و اسرار را فاش میکند.»
۲) یا هردو جهل به موضوع دارند که نتیجهاش اظهار نادانی است.
۳) یا تو عالمی و او جاهل است که در این صورت، خطاهای او روشن و تو به او ظلم میکنی.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «از تواضع است که … جدال را وانهد اگرچه حق گوید.»
۴) یا طرف مقابل عالم است و تو جاهل، پس رعایت حرمت او را نمینمایی و او را در مرتبهاش حفظ نکنی.
باشد آن کفران نعمت در مثال **** که کنی با مُحسن خود، تو جدال (مثنوی)
بیشتر جدالها و تندیها یا از نادانی و جهالت یا از دشمنی و یا از روی تکبّر و غرور است. در زمان انبیاء، مردم نادان بدون دلیل روشن با آنان به جدال میپرداختند.
در سوره حج ۸ فرمود: «از مردم کسانی هستند که درباره خدا بدون علم و هدایت و کتاب روشنی مجادله میکنند.»
این گفته قرآن در مذمّت اهل جدال که بدون دلیل و از روی عناد و لجاجت گرفتار باطلاند و زیر بار حق نمیروند است و جدال اینان به جز زیادتر شدن طغیان و کفرشان اثر دیگری ندارد.
نکته دیگر آنکه در مجادله چون مسیر صحیح منحرف میشوند، پس در سیر معنوی هم ناتوان میشوند؛ زیرا درونشان در جنگ و ستیز است و آرامش ندارند تا با فکری باز و مستقیم سلوک کنند.
آن مسلمان، ترک ابله کرد و تفت **** زیر لب لا حَول گویان باز رفت (مثنوی)
گفت: چون از جِدِّ پندم وز جدال **** در دل او بیش میزاید خیال
پس رهِ پند و نصیحت بسته شد **** امرِ اَعرِض عَنهُمُ پیوسته شد
جدال یا مذموم و بد است یا جدال احسن (پسندیده) است و آن روشی است همراه با ملایمت و مدارا و آرامش و وقار و دور از خشونت که برحق است و به کشف حقیقت میانجامد مثل اثبات دین.
در سوره نحل – ۱۲۵ فرمود: «(مردم را) به راه پروردگارت با حکمت و پند نیکو فراخوان و با آنان با روشی که بهتر باشد چالش ورز؛ وَ جادَلهم بِالّتی هِیَ اَحسَن»
جدّ و جهد
جدّ و جهد به معنی کوشش با رنج و تعب است؛ کوشش فراوان و به کار بردن نهایت نیرو.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «قد سَعِدَ من جدّ: کوشنده نیکبخت گردد.»
و نیز فرمود: «مَن أعمَلَ إجتهادَهُ بَلَغ مُراده: هرکس کوشش خود را به کار برد به خواسته خود دست یابد.»
و فرمود: «مَن یَستقین یَعمَل جاهداً: هرکس یقین کند کوشش بسیار نماید.»
چون به جد مشغول باشد آدمی **** او ز دیدِ رنج خود باشد عَمی (مثنوی)
حکایت شده عابدی در بنیاسرائیل از مردم کنارهگیری کرد و هفتادسال مشغول عبادت شد. خدای علیم ملکی را نزد او فرستاد و فرمود: عبادت تو قبول نمیشود، خویشتن را دچار مشقّت منمای و جدّ و جهد مکن!
عابد در جواب گفت: چون آنچه بر من واجب است عبودیت و بندگی میباشد. لذا باید وظیفه خود را همیشه انجام دهم. ولی قبول شدن و قبول نشدن آن موکول به معبود من است.
وقتی آن ملک مراجعت نمود، خدای متعال فرمود: عابد چه گفت؟ ملک گفت: پروردگارا، تو عالمتری که او چنین و چنان گفت. خداوند فرمود: نزد آن عابد برو بگو: «ما طاعتهای تو را به خاطر این نیت ثابتی که داری قبول کردیم.» آری، این سنّت الهی است که هرکس در راه رضای خدا و خواست او جدّ و جهد کند، حتماً خدای سبحان او را هدایت فرماید. در سوره عنکبوت ۶۹ فرمود: «وَالذّین جاهدوا فینا لَنهدینَّهُم سُبُلنا: و راههای خویش را به آنان که در راه ما بکوشند مینماییم.»
جهد بیتوفیق خود کس را مباد **** در جهان، والله اعلم بِالصّواب (مثنوی)
برای رسیدن به توحید لازم است سالک به کوشش و ریاضت بپردازد تا مصداق جهاد اکبر در وجودش پیاده شود و از دست روی دست گذاشتن و حواله به تقدیر نمودن و بیحرکتی که موجب سستی و عقب ماندن میشود بپرهیزد. حافظ در این خصوص میفرماید:
قومی به جدّ و جهد گرفتند وصل دوست **** قومی دگر حواله به تقدیر میکنند
از حضرت استاد عارف سید عبدالکریم کشمیری درباره این دو مصراع سؤال شد، فرمودند: دسته اوّل بهترند.
در سوره عنکبوت ۶ فرمود: «وَ من جاهد فاِنّما یجاهد لِنفسه: هرکس کوشش کند برای نفس خود کوشش کرده.»
جهد کن تا نور تو رخشان شود **** تا سلوک و خدمتت آسان شود (مثنوی)
جذب
جذب به معنای کشش است.
سبب جذب چهار علّت است:
۱) جذب جنس به جنس خود.
۲) جذب جزء به کلّ خود. همیشه جزءها به کلّ خود میل و کشش دارند.
۳) جذب جنسیت بالقوّه و آنچه قابل جنسیت است مانند انواع خوراکیها و آشامیدنیها که بالفعل همجنس انسان نیستند ولی بعد از هضم شدن همجنس او میشوند.
۴) پندار و نمایش جنسیت که منشأ جذب دروغین و ناپایدار است.
به نصّ قرآن کریم هر چیز خوبی، خوب را جذب میکند و هر چیز زشت، زشت را بهسوی خود میبرد. خداوند در سوره نور ۲۵ فرمود: «اَلخبیثات للخبیثین وَ الخبیثون للخبیثات وَ الطَّیّباتُ للطَّیّبین وَ الطَّیّبونَ للطَّیّبات»
و قانون تجاذب یعنی هر پدیدهای همسنخ خود را جذب میکند و بر آن تأثیر میگذارد در همهجا برقرار است.
هرکس طالب همسنخ خود است و تجانس و تناسب باطنی باعث افاده و پیوند آنان میشود.
چنانکه اهل باطل جذب دنیاپرستان میشوند و اهل حقیقت جذب اولیاءالله.
مناسب مجالس اهل دنیا، عیش ظاهری و صحبت پیرامون قدرت و پول و شهرت است و مناسب مجالس اهل معنا، ذکر و فکر و سخن پیرامون حقتعالی.
خوب، خوبی را کند جذب این بدان **** طیّبات لِلطّیبین بر وی بخوان (مثنوی)
در جهان هرچیز چیزی جذب کرد **** گرم، گرمی را کشید و سرد، سرد
قسم باطل، باطلان را میکشند **** باقیان از باقیان هم سرخَوشند
ناریان مر ناریان را جاذباند **** نوریان مر نوریان را طالباند
عمل هرکس همسنخ با نفس اوست. حسّ نیکی انسان را بهسوی مفاهیم اخلاقی چون عدالت، شهامت، فداکاری … جذب میکند. طالبان نور هم دنبال اولیای الهی هستند و این تمایل و جذب از جهت قلبی و روحانی است و به نورانیّت باطن صورت میگیرد که میتوان با مظاهر حق رابطه پیدا کرد.
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «اگر مؤمنی وارد مجلسی شود که در آن صد تن منافق و یک تن مؤمن باشد (تازه وارد) مؤمن خواهد آمد تا کنار آن مؤمن بنشیند.»
این حدیث دلیل بر این است که طبعاً هر چیزی به شبیه خود جذب میشود هرچند که او خود درک نکند.
مالک دینار گفت: هیچگاه دو کس در معاشرت توافق نخواهند داشت مگر آنکه یکی از آنان صفتی از اوصاف دیگری داشته باشد؛ زیرا شکلهای مردمان مانند اجناس پرندگان است. هیچگاه دو نوع پرنده با هم پرواز نمیکنند مگر آنکه میان آنها تناسبی باشد. گویند: روزی کلاغی را با کبوتری دید، تعجّب کرد و گفت که این دو با وجود اینکه هم شکل نیستند چگونه توافق دارند؟! پس از آن پرواز کردند، دید هردو لنگ هستند و گفت این دلیل هماهنگی آنهاست.
از اینرو یکی از حکما گوید: هر انسانی با هم شکل خود انس میگیرد (و جذب او میشود) همانطوری که یک پرنده با همجنس خود پرواز میکند و هرگاه دو پرنده مدّت زمانی همراه باشند درحالیکه هم شکل نیستند به ناچار از هم جدا میشوند و این امر بدیهی است.
ور ز غیر جنس باشد ذوق ما **** آن مگر مانند باشد جنس را (مثنوی)
آنکه مانند است، باشد عاریت **** عاریت باقی نمانَد عاقبت
شباهت ظاهری عاریتی است و اگر تمایل به چیزی باشد که همجنس و همسنخ نباشد و فقط به صورت، شبیه باشند، دوامی نخواهد داشت. وقتی تشنه به دنبال آب میرود، اگر از دور سرابی ببیند، به آن میل و ذوق پیدا میکند ولی همینکه رسید از آن میگریزد. چرا که کشش بوده ولی مقصود همچون آب بوده نه حقیقت آب.
جذبه
جذبه به معنای کشش است. آنچه از طرف حق است نامش جذبه است و آنچه از طرف بنده است نامش میل، ارادت، محبّت و عشق است.
جذبه نزدیک گردانیدن بنده است با عنایت الهی بیآنکه زحمت کشد و رنجی بیند و مشقّتی متحمّل شود.
گر رسد جذبه خدا، آبِ مَعین **** چاه ناکنده، بجوشد از زمین (مثنوی)
حبّ الهی جذبه ارتباطی است فیما بین بنده و پروردگار متعال که چون این جذبه روشنتر و قویتر گشت، علایق و ارتباط دیگران از دل قطع کرده و نور الهی را در قلب وارد نموده و هر رقم تاریکیها و حجابهای نفسانی را برطرف میکند.
زیرا حقیقت ارتباط، وابستگی است و چون این وابستگی روحانی محقق گشت، موجب نزول رحمت و فیض میشود و قلب آدمی بهوسیله این سیم ارتباط و مبدأ نور و قدرت، پیوسته منوّر و روشن و برای استفاضه و گرفتن معارف الهی و حقایق روحانی مستعد خواهد شد.
جذبه فعل حق است که بنده را روی به خود کشد. بنده روی به دنیا آورده، عنایت حقتعالی در میرسد و روی دل بنده را برمیگرداند تا بنده روی به خدا آورد. در حدیث است: «جذبه من جذباتِ الحق توازی عَمَل الثَقَلین: یک جذبه از سوی حق با عمل جنّ و انس برابری میکند.»
هرکس به خدا رسید به جذبه الهی رسید و اِلّا به اکتساب و مجاهده شخص مردِ نیک میتواند، شد و از ابرار معدود میتواند بود، ولی درجات قرب به غیر جذبه میسّر نیست.
تا که از جانب معشوق نباشد کششی **** کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد
سعادت بندگان در عنایت است و آنجا که عنایت است پیروزی است. کار جذبه الهی دارد مغناطیس عزّت و کشش عنایت. هرکجا کششی بود، آنجا کوششی بود، هر کجا کوشش بود، آنجا صدقی بود. هرکجا تصدیق بود، آنجا دلی بود و آنجا که دل بود، فتحی بود و آنجا که فتح بود، سعادت بود و خُنُک آن بنده که اهل این قصّه بود.
گدایی گردد از یک جذبه شاهی **** به یک لحظه دهد کوهی به کاهی
وقتی بنده به عنایت الهی روی به خدا آورد و توجه از غیر او بردارد، قبلهاش تنها او میشود و به عشق او میزید. این حالت را جذبه گویند و صاحب آن را مجذوب نامند. مجذوبان سه دستهاند:
الف) مجذوب مطلق: کسی است که او را جذبه الهی فراگرفته و در دام عشق الهی اسیر و بنده شده. مثل اولیایی که در کار ارشاد و راهنمایی خلق نیستند.
ب) مجذوب سالک: کسی است که از حال جذبه به خود بازمیگردد و سلوک نماید و چون سلوک به نهایت رساند، بدین نام خوانده شود.
ج) سالک مجذوب: کسی است که اوّل سلوک کند آنگاه در میان یا انتهای راه جذبه حق به او برسد. امّا آنکه سلوک کند و جذبه حق به او نرسد سالک (سالک مطلق) است.
خداوند فرمود: «أنا خاصّه للمُحبّین: من مخصوص دوستانم هستم.» اگر جذبهای از جذبات رحمانی که معادل عمل جنّ و انس است دامن کسی را بگیرد، همانند اویس قرنی که حضرت رسولالله صلیالله علیه و آله را ندیده و عاشق و مجذوب او بود، وی جزء دستهای میشود که مراقبه یار و همراهشان است و در سلوک استوار و موفق هستند.
بیرنج طلب گنج بقا یافتهاند **** بیعلم و عمل از او عطا یافتهاند
لکن سلوک آنانی که در اوایل یا اواسط سلوک هستند، به خاطر عاری بودن و بعید بودن جذبه، بدون مراقبه محال است.
در سالک مطلق، خواطر غیر رحمانی میآید که با مراقبه قلبی میتوان آن را دفع کرد. در مجذوب مطلق، خواطر شیطانی جایگاهی ندارد. لکن داشتن مقام جذبه (نه حال جذبه) حصنِ حصین است و اغیار راه ندارند و بهاصطلاح در مقام سکری هستند و تکلیفی که دیگران دارند، اینان همانند آنان ندارند. لکن اگر به سالکی گاهی حال جذبه دست دهد، چون در مقام جذبه نیست مراقبه لازم دارد.
لذا برخی از اکابر قائلاند که مجذوب صِرف (مجذوب مطلق) نتواند مقتدا شود و دستگیری نماید. چه آنکه مراقبات با سلوک تواند بود و مجذوب بدون سلوک، طیّ منازل نکرده و صرف دارایی دلیل بر اقتدای به او نتواند شد.
کسی میتواند پیشوا و مقتدا شود و سالکان را هدایت کند و تشخیص مراحل و منازلِ ترقّی و نزول آنها را دهد که مجذوب بوده و به سلوک پرداخته و به معاینات رسیده باشد.
جذبه حالتی است که بر سالک عارض شده و حواس ظاهری او را تعطیل میکند و نشانه جذبه رحمانی آن است که سالک از انجام واجبات بازنمیماند (حال آنکه جذبه شیطانی مانع از انجام واجبات میشود.)
حال جذبه شباهت به حال قبض دارد. لذا تشخیص آن با استاد است. امّا معمولاً حالت بیقراری، دلتنگی، تنگی نفس، بیحوصلگی به اطراف (همسر و بچّه و کار و …)، بیاشتهایی، احساس سنگینی بدن، بیخوابی (علّتی هم ندارد)، بکاء (در حالت جذبه شاید کسی زیاد گریه کند و شاید هم کسی نتواند گریه کند. پس گریه نکردن در جذبه قاعده نیست)، احساس ضعف و بیرمقی (برای انجام هیچ کاری رمق ندارد حتی عبادت)، گاهی حالت خالیالذهن بودن یا پراکندگی فکر و یا اینکه از زمان و مکان خارج میشود؛ چون فشار زیاد است.
اصل خود جذبه است لیک ای خواجه تاش **** کار کن، موقوف آن جذبه مباش (مثنوی)
مرغ جذبه ناگهان پرّد زِ عُش **** چون بدیدی صبح، شمع آنگه بکش (مثنوی)
سالک در هر حالی باید کوشش کند و حق ندارد به بهانه جذبه دست از طلب و همّت بردارد. درست است که در کار سلوک، اصل، جذبه الهی است. امّا سالک باید با سعی به مجاهدات خود ادامه دهد و قابلیّت را در خود ایجاد کند. شاید پرنده جذبه از مرتبه الهی به پرواز درآید و او را دفعتاً به اعلی مرتبه کمال برساند.
جربزه
جربزه، زیرکی و استعداد فریفتن و گول زدن است و آن طرف افراط حکمت است.
زیرکی و شایستگی که در راه غیرمستقیم با مکر همراه باشد را جربزه گویند. بعضیها فکر باز و استعداد سرشار دارند امّا آن را در راه صحیح مصرف نمیکنند، پا فراتر نهاده و به کارهای ناشایست روی میآورند.
جربزه همان تصرّفاتی است که بر اساس علم وهمی در امور دنیوی حاصل میشود که آن تصرّفات زیاده از مقدار شایسته انجام شده است. در واقع جربزه تجاوز فکر و نظر از راه اعتدال و توقف در شبهات واهی است.
افرادی که زیرکاند و استعداد فوقالعادهای برای فریفتن دیگران دارند، نوعاً نقشهکشی آنان از صراط مستقیم انحراف دارد و کارشان از نظر شرع مقدّس تأیید نمیشود؛ بلکه با این صفت همواره موشکافیهایی که میکنند، مطابق با حق نیست و بر حقیقت استقرار ندارد و چهبسا در مسائل اعتقادی دچار حیرت و شک شده و کارشان به الحاد و فساد بلکه به نفی حقیقت کشانده شود.
پس هنر، آمد هلاکت خام را **** کز پی دانه نبیند دام را (مثنوی)
عمروعاص که همه کاره معاویه بود، تمام استعداد خود را در راه نیرنگ به کار میگرفت.
شخصی از امام ششم علیهالسلام پرسید: عقل چیست؟ فرمود: چیزی که بهواسطه آن خدا پرستش شود و بهشت به دست آید. او گفت: پس آنچه معاویه داشت چه بود؟ فرمود: آن نیرنگ است و آن شیطنت است. آن نمایش عقل را دارد ولی عقل نیست.
داند او کو نیکبخت و مَحرَم ست **** زیرکی زابلیس و عشق از آدم ست (مثنوی)
جلیل
جلیل از جلال و عظمت است و معنایش بزرگی قدر و شأن و منزلت و عظمت اوست که همه در پیشگاه او ناچیز و کوچک هستند.
جلیل بودن خدا به بزرگی صفات و اسماء و کمال و کبریایی اوست و این نامی است که مخلوقات از هیبت و بزرگی این نام میترسند.
در دعای سحر شبهای ماه رمضان از امام باقر علیهالسلام آمده: «کلّ جَلالِکَ جَلیل: همه سربلندی تو بزرگوار و والاست.»
چون که موصوفی به اوصاف جلیل **** زآتش امراض بگذر چون خلیل (مثنوی)
جمع
جمع در لغت به معنای فراهم کردن و گردآوردن است و در برابر تفرقه قرار دارد.
منظور از جمع رجوع به عالم الهی و شهود حق است بیاعتبار خلق و رسوم و آثار آن.
مراد از جمع مشاهده حق است بدون توجه به خلق و این مشاهده آنگاه دست میدهد که سالک به مرتبه فنا برسد. چراکه اگر هستی سالک برجای باشد، شهود حق، قطع نظر از خلق ممکن نخواهد بود. لذا گفتهاند: جمع «شهود الْحق بلا خلق» است.
جمع مقامی است که سالک واصل از آثار و صفات و وجودش اسم و رسمی باقی نیست و همه در وجود حق فانی شود. تلوین و تلوّن از او گرفته شود و از دوبینی (کثرت بینی) رها میگردد و چون در مقام جمع شاهد و مشهود یکی گردد و تفرقه از میان برخیزد، لذا شهود شواهد منتفی شود.
مقام جمع پایان سیر الی الله سالک است که مشرف به بحر توحید باشد.
تو آن جمعی که عین وحدت آمد **** تو آن وحدت که عین کثرت آمد (شبستری)
تفرقه آن است که دل را به واسطه تعلّق به امور مختلف پراکندهسازی و جمعیّت آن است که از همه به مشاهده واحد پردازی.
جمعی گمان بردند که جمعیّت در جمع اسباب است، در تفرقه ابد ماندند. فرقهای به یقین دانستند که جمع اسباب از اسباب تفرقه است، دست از همه افشاندند.
توجه به اسباب تفرقه، امّا توجه به مسببالاسباب (یکی، احد، واحد، وتر) جمع است.
صاحبجمع در مقام جمع از آلات ادراک مقام تفرقه غایب و فانی میباشد و آلت ادراک او در مقام جمع دل اوست تا هرچه میخواهد دریابد.
بدان که جمعیّت خاطر از کمال بصیرت و نور محبّت تولّد کند و به توحید و تسلیم انجامد.
تفرقه، جویان جمع، اندر کمین **** تو در این طالب، رخ مطلوب بین (مثنوی)
جمعالجمع
جمعالجمع شهود خلق است قائم به حق؛ یعنی سالک در سیر خود بهسوی حق به آنجا میرسد که حق را در جمیع موجودات و مخلوقات مشاهده میکند و درمییابد که هر جا و هرآن به صفتی دیگر ظاهر گشته.
صاحب این مقام، وحدت را در کثرت و کثرت را در وحدت شهود میکند و نزد این کامل وحدت آینه کثرت و کثرت آینه وحدت است و صاحب این مقام به رؤیت کثرت از وحدت محتجب نمیشود و به رؤیت وحدت نیز از کثرت محتجب نمیگردد.
جمعالجمع مقامی بالاتر از مقام جمع است و این مقام بقا بالله است و آن را «فرق بعد الجمع» و «فرق ثانی» هم گویند.
مقام دلگشایش جمع جمع است **** جمال جان فزایش شمع جمع است (شبستری)
انسان کامل در مرتبه و مقام جمعالجمعی است و جامع تمام اسماء و صفات حق گشته. اوست که از گرانی بار جمله صفات و احکام و قیود مراتب به یکبارگی رسته و فعل او، فعل حق و امر او، امر حقتعالی است.
رسول خدا صلیالله علیه و آله، امام مقام جمعالجمع دارد. چون مظهر همه اسماء و صفات خداوند است و حق را در جمیع موجودات مشاهده میکند و مییابد که او در هر جا به صفتی ظاهر میشود.
مثلاً امیرالمؤمنین علیهالسلام در جنگ صفین یا جمل فرضاً چند صد کافر را میکشد. اینجا فعلش فعل خداست و بعد میایستد نماز میخواند. در فعل دوم (نمازخواندن) دیگر چیزی از فعل اوّل نیست و ذهنش منصرف از آن است. چون مقام جمعالجمعی دارد و به مقامی که «لا یشغله شأن مِن الشأن» است نائل شده و در عین توجه به حق به خلق توجه دارد و در عین توجه به خلق به حق توجه دارد.
یا اینکه امیرالمؤمنین علیهالسلام در نماز بود که تیر از پای مبارکش بیرون آوردند.
جن
جن طایفهای از موجودات هستند که به اقتضای طبیعتشان از حواس ظاهری افراد بشر پوشیده هستند. در زبان فارسی از جن به پری و دیو هم تعبیر میشود.
جن از مادّه جنّ در اصل به معنای استتار و پنهان شدن است. از امام باقر علیهالسلام سؤال شد: چرا جن را جن نامیدند؟ فرمود: «چون در نهاناند و دیده نشوند.»
جن را خداوند از آتش مخصوص آفرید همانطور که انسان را از خاک آفرید. در سوره حجر ۲۷ آمده: «وَ الجانَّ خلقناهُ مِن قبل من نّار السَّموم: و پیشتر پری را از آتش باد آفریدیم.»
و در سوره رحمٰن ۱۵ فرمود: «و خلق الجانَّ من مّارجٍ منّ نّار: و پری را از زبانهای از آتش پدید آورد.»
از آیات معلوم میشود که جن از سنخ عناصر نیستند وگرنه دیده میشوند و یا جای اجسام را تنگ میکردند؛ بلکه از جنس روح و ملائکه و مجرّد از عناصر هستند.
و آتشی که از آن آفریده شدند از جنس آتش عنصری نیست. چون اگر در جایی فراهم آیند، آنجا را گرم نمیکنند.
جن مکلّف است و مؤمن دارد و کافر، فرمانبردار و نافرمان. (ابلیس جن کافر است) و بر آنها پیغمبر مبعوث شده و رسول خدا صلیالله علیه و آله به رسالت جن و انس مبعوث بودند.
در سوره ذاریات ۵۶ فرمود: «و ما خلقتُ الجنَّ و الانسَ الّا لیَعبدون: و پریان و آدمیان را نیافریدم جز برای آنکه مرا بپرستند.»
جن و انس دو موجود پر ارزش (ثقلین) روی زمین هستند و در سوره رحمن بیش از سی مرتبه بهصورت «فبایّ آلا ربّکما تکذّبان» آنان را مخاطب قرار داده.
حضرت استاد سید عبدالکریم کشمیری فرمودند: آنها دارای رنگهای مختلف هستند؛ آن عده که به رنگ سیاهاند، شیعه نیستند و آنان به اشکال مختلف درمیآیند، بوی آنان هم با یکدیگر فرق میکند.
پیامبر ما همانطور که برای جنس خاکی (بشر) پیامبر است برای جنس ناری (جن) هم پیامبر است و این آیه بر آن دلالت دارد: «یا معشر الجنّ و الانس اَلَم یاتِکُم رُسُلٌ منکم یقصّون علیکم آیاتی و یُنذرونکُم لِقاءَ یومِکُم هذا: ای جمعیت جنّ و انس آیا رسولانی از خودتان به سوی شما نیامدند که آیات مرا برایتان بازگو کنند و از چنین روزی به شما هشدار دهند.»
شواهدی از زمان پیامبر صلیالله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیهالسلام هم در این موضوع بوده است.
از حضرتش سؤال شد: شما اجنّه را دیدهاید؟ فرمود: بارها در نجف و ایران دیدم و قضایایی را نقل میکردند.
از جمله اینکه: روزی در حیاط منزل در قم نشسته بودم که یکی از ایشان با هیبتی ترسناک نزدم آمد و مطلبی گفت و غایب شد.
و درباره دارندگان تسخیرات میفرمودند: «نوعاً زندگیشان خوب نیست و به نکبت میافتند بهتر است انسان باتقوا و مجاهدت به جایی برسد که خود بتواند مسائل و امور پنهان را بفهمد و ببیند.»
و ایشان نوعاً از تسخیرات نهی مینمودند و میفرمودند: «عوارض دارد، اگر انسان مَلَکی شود همه تابع او میشوند.»
امام صادق علیهالسلام فرمودند: «جن بر سه بخش است: بخشی با فرشتگان و بخشی در هوا میپرند و بخشی سگ و مارند (یعنی بهصورت حیوانات درمیآیند).»
جنّیان موجودات لطیف و هوایی هستند و گاهی دیده میشوند و حرکات سریع دارند و بر کارهای سخت و سنگین توانمندند و گاهی خداوند آنها را بر حسب مصالح به شکلها و صورتهای گوناگون درمیآورد. (به هر شکلی درمیآیند.)
سدیر صیرفی گوید: امام باقر علیهالسلام در مورد انجام چند کار به من سفارش کرد. از مدینه بیرون آمدم. در منزلگاه «روحاء» در چند مایلی مدینه، ناگهان انسانی را دیدم که لباسش ناموزون بود نگاهش کردم، گفتم شاید تشنه باشد. ظرفی از آب به او دادم. گفت: نیاز ندارم! و همان لحظه نامهای به من داد که هنوز مرکّبش خشک نشده بود و مهر امام باقر علیهالسلام بر آن بود. گفتم: با صاحب نامه چه وقت بودی؟ گفت: الآن! و سپس دیدم کسی نزد من نیست. بعد که خدمت امام باقر علیهالسلام رسیدم جریان را گفتم. فرمود: «ما خدمتکارانی از جن داریم و هرگاه سرعت در کاری را بخواهیم بهوسیله آنها انجام میدهیم.»
وقتی حضرت سلیمان علیهالسلام پرسید کدامیک از شما تخت ملکه را پیش من میآورید؟ «دیوساری از جن (عفریتی) گفت: من پیش از آنکه از جایت برخیزی آن را برایت میآورم و من در این کار بسی توانمندِ درست کارم.»(نمل ۳۹)
طبق آیه ۲۷ سوره حجر آفرینش جنّیان پیش از آفرینش انسان بوده. امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «جنّ و نسناس ۷ هزار سال قبل از آفرینش آدم در زمین بودهاند.»
آنان به گناهان آلوده بودند و در زمین فساد و خونریزی کردند و به همین علّت وقتی خداوند به فرشتگان فرمود من در زمین خلیفهای قرار دادم، گفتند: «اَتَجعلُ فیها من یفسد و یسفک الدّماء (بقره ۳۰): آیا در زمین کسی را قرار میدهی که تباهی میکند و خونها میریزد» و خداوند فرمود: «انّی اعلم ما تعلمون»
امام صادق علیهالسلام فرمود: «خداوند پدر جانّ را مارج نامید و از برای او از خودش همسری خلق کرد و آن را مارجه نام نهاد و با ازدواج آن دو فرزندی پدید آمد و آن، جانّ بوده و از او جن پدید آمد و سپس قبایل جن از او پراکنده شدند.»
جنون
جنون به معنی پوشیده شدن و از میان رفتن عقل آدمی است و انسان فاقد عقل را مجنون مینامند.
در عرف جنون را به دو صورت میدانند: اطباقی؛ شخص اصلاً قوّه عاقله ندارد و درک خوبی و بدی نمیکند. ادواری؛ گاهی عارض میشود که پردهای روی عقل کشیده میشود و قوّه عاقله ضعف پیدا میکند و قوای نفس بر قوای عقل مسلّط میشود. مثل قوّه غضبیّه، شهویه، وهمیه.
پیامبر از گروهی که جمع شده بودند گذشت. فرمود: برای چه جمع شدهاید؟ گفتند: ای رسول خدا، این شخص مجنون شده و افتاده است. برای همین دورش جمع شدیم.
پیامبر فرمود: او مجنون نیست. او مریض و مبتلا است. آیا به شما خبر دهم که مجنون واقعی کیست؟ گفتند: آری. فرمود: «مجنون کسی است که در راه رفتن خودنمایی و تکبّر کند و هی به راست و چپ نگاه کند و شانههایش را حرکت دهد؛ از خدا بهشت طلب کند درحالیکه گناه میکند و از شرّش کسی ایمن نیست و به خیرش کسی امیدوار نیست.»
روایتی از رسول خدا صلیالله علیه و آله است که از کنار جمعی گذشت. فرمود: چه شده؟ گفتند: مجنونی است. فرمود: «او عقلش آسیبدیده، مجنون واقعی کسی است که دنیا را بر آخرت ترجیح میدهد.»
غضب جنونی است که دفعتاً عارض میشود و چهبسا باعث حرکات زشت و ناپسند شود.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «خشم شدید نوعی جنون است که صاحب آن پشیمان خواهد شد و اگر پشیمان نشود، دیوانگیاش محکم و استوار است.»
خود را بدون سبب عقلی در مهالک انداختن نیز از نشانههای جنون است.
مجنون حرفهایی میزند که با افکار عمومی محیط هماهنگ نیست و یکی از نسبتهایی که کفّار و مشرکین به انبیاء میدادند، نسبت جنون بوده. چون کلمات و فرمایشات آنها برخلاف متعارف بوده.
در سوره قمر ۹ آمده: «کذَّبت قبلهُم قوم نوحٍ فکذَّبوا عَبدَنا و قالوا مجنون: پیش از آنان، قوم نوح (پیامبران را) دروغگو شمردند و بنده ما نوح را دروغزن دانستند و گفتند: دیوانه است.»
در سوره حجر ۶ آمده: «وَ قالوا یا ایها الّذی نُزِّلَ علیه الذّکرُ انَّک لمجنون: و گفتند: ای کسی که بر تو این قرآن فرو فرستادهاند، بیگمان تو دیوانهای!»
درصورتیکه وجود مقدّس نبوی عقل کلّ و کلّ عقل است و اقوال و افعال و کتاب ایشان مطابق با عقل سلیم است بلکه تمام عقلا و خردمندان را به تعجّب و حیرت وامیدارد.
در سوره طور ۲۹ آمده: «فذکِّر فما انتَ بِنِعمَتِ ربّکَ بکاهنٍ و لا مجنونٍ: بنابراین پند بده که به (برکت) نعمت پروردگارت نه پیشگویی و نه دیوانهای.»
عقل را من آزمودم هم بَسی **** زین سپس جویم جنون را مَغرَسی (مثنوی)
سالک باید به مدد توفیق الهی از این عالم خیال و وهم هجرت کند و از ملامت و نکوهش مردم باک نداشته باشد و از جمیع آداب و عادات و رسوم اعتباریّه اجتماعیّه که سدّ راه خدا هستند دست بردارد. این را عرفاء تعبیر به «جنون» میکنند؛ زیرا مجنون به رسوم و عادات مردم آشنایی ندارد و مدح و ذمّ آنان را به دیده بیاعتنایی مینگرد و از حرکت و قیام آنها علیه خود خوف و وحشتی ندارد و در خود تغییر روش نمیدهد.
آزمودم عقل دوراندیش را **** بعد از این دیوانه سازم خویش را (مثنوی)
مولانا نیز چنین گوید که بارها عقل معاش و عقل دنیایی را امتحان کردم و دانستم که با این عقل نمیشود سلوک کرد؛ بنابراین خود را از این عقل رها کردم هرچند که در نظر ظاهربینان دیوانه شمرده شوم.
عارف نامی ابوسعید ابوالخیر در احوالات خود درباره خلق نسبت به او چنین فرمود: نام دیوانگی بر ما روا داشتند که به حکم «ایمان عبد کامل نمیشود تا اینکه مردم بگویند او دیوانه است.» مصداق پیدا کردیم …
مراد از مجنون مجذوب است.
در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان **** شرط اوّل قدم آن است که مجنون باشی
عشق آتشی است که در قلب واقع شود و محب را بسوزاند و آن دریای بلا و جنون الهی است و قیام قلب است با معشوق بلا واسطه.
هرگاه محب در محبّت به نور حب واله گردد و زمان و اوقات خود و آنچه را که از احکام عبودیت بر او جاری میگردد نشناسد، به سبب غایت غیبت او در حق و فنای عقل و خرد و عملش در آنچه از مشاهده جمال حقتعالی دیده است، در این حال چنین محبّی را مجنون گویند.
ما جنونٌ واحدٌ لی فِی الشُّحُون **** بل جنونٌ فی جنونٍ فی جنون (مثنوی)
در میان غم و عشق خداوند فقط یک جنون ندارم. بلکه برایم جنون در جنون حاصل شده. مرحبا بر این جنون که از صدها عقل بالاتر است.
عارفان را سرمهای هست، آن بجوی **** تا که دریا گردد این چشم چو جوی
جوان
وقتی انسان جوان است میتواند با نیرو و اراده و انگیزه جوانی بر نفس مسلّط شود و هوای نفس و مشتهیّات دنیایی را از خود دور کند. امّا هر لحظه که از عمر میگذرد، اصلاح و تزکیه نفس مشکلتر و ظلمت و تباهی قلب بیشتر؛ زیرا قلب جوان لطیف و ملکوتی است و انگیزههای فساد در آن ضعیف است لکن با بالا رفتن سن و ریشه گناه در قلب قوی و محکم میشود، پس تهذیب نفس و کسب و فضیلت و تقوی مشکلتر.
آن درخت بَد جوانتر میشود **** وین کَننده پیر و مضطر میشود (مثنوی)
امام صادق به احول فرمود: به بصره رفتی؟ عرض کرد: آری. فرمود: شوق مردم به این امر (ولایت و امامت ما) و پذیرش آنان را چگونه دیدی؟ عرض کرد: به خدا قسم اندک، آنان کارهایی (ضدّ شما) کردهاند. فرمود: «بر تو باد به نوجوانان زیرا این گروه در پذیرش هر نوع خوبی شتاب بیشتری نشان میدهند.»
امام صادق علیهالسلام فرمود: «چون جوان با ایمانی قرآن بخواند قرآن با گوشت و خون او بیامیزد.»
«در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است» برخی از اصحاب پیامبر صلیالله علیه و آله مثل «مُصعَب بن عمیر» جوان بود که رسول خدا صلیالله علیه و آله او را به نمایندگی خودش انتخاب کرد و جهت تعلیم دین اسلام به مدینه فرستاد. یا اینکه رسول خدا صلیالله علیه و آله «اُسامِه» را که جوان بوده فرمانده لشگری کرد با اینکه در آن لشگر پیرمردها هم بودند. پس وقتی میگوییم جوان، آن جوانی که قابلیّت و مدیریت دارد و پاکدامن است. این میشود نایب و رسول پیامبر صلیالله علیه و آله.
ملّا حسینقلی همدانی شاگردان زیادی داشت امّا شیخ محمّد بهاری را که جوان بود و کمتر از پنجاه سال داشت، وصی خود قرار داد با اینکه پیرمردهایی در علم و اجتهاد از او جلوتر بودند.
انتخاب شخص جوانتر به این معناست که او قابلیت دارد و پاکدامن است و ترقّی معنوی دارد و در سلوک اساتید نوعاً افراد چهل سال به بالا را نمیپذیرند چون صفات در آنان ملکه شده و تغییر آن مشکل میشود.
در سلوک کسی که چند سال راه میرود اگرچه سن او بالا رفته و موها و محاسنش سفید شده یا معدهاش مثل جوان خوب هضم نمیکند یا نمیتواند مثل جوان بدود، امّا برخی از سالکین در خواب یا کشف دیدهاند که جوان هستند مثلاً ۴۰ ساله مثل ۱۸ ساله است. به این معنی که او در باطن جوان است.
دلبر و مطلوب، با ما حاضرست **** در نثار رحمتش، جان شاکرست (مثنوی)
در دل ما لاله زار و گلشنی است **** پیری و پژمردگی را راه نیست
دل ما به عشق الهی زنده است و خمودگی و افسردگی در آن راه ندارد.
دائماً ترّ و جوانیم و لطیف **** تازه و شیرین و خندان و ظریف
روایت است که پیرزن اشجیعه خدمت رسول خدا صلیالله علیه و آله بود آن جناب فرمود: پیرزنها وارد بهشت نمیشوند. اشک از چشمانش جاری شد و گفت: آیا من داخل دوزخم؟ حضرت فرمود: نه، منظور این است که با چنین صورتی وارد بهشت نمیشوی. خداوند در قرآن (واقعه ۳۷) فرموده: «اِنّا اِنشاناهنَّ اِنشاءَ فجعلناهنَّ ابکارا عروباً اترابا»
و باز روایت است که چون اهل بهشت وارد بهشت شوند، جوان و سفیدروی گردند.
رسول خدا صلیالله علیه و آله درباره امام حسن و امام حسین علیهالسلام فرمود: «انّهما سیّدا شباب اهل الجنَّة مِنَ الاوَّلین و الآخرین ابوهما خیر منه: آنان دو آقای جوانان اهل بهشتند از پیشینیان و کسانی که بعد بیایند و پدرشان از آن دو بهترند.»
جود
جود به معنای عطا و بخشش است.
جود، بخششی است که بدون غرض و نیز بدون چشمداشت هرگونه عوض دنیوی (مادی یا معنوی) یا اخروی صورت میگیرد.
به این معنا که چون بدون غرض به دیگران نیکی و احسان کنند و آنچه سزاوار است به آنان ببخشند و در این کار نه غرضی داشته باشند، نه چشمداشت مزد و عوض، جود کردهاند و کار آنان جود نام دارد و گفتهاند: «الجود مبدأ افادهِ ما ینبغی لا لِعَوضٍ»
جود نیازمند گداست. مثل زیبارویان که طالب آینه صاف هستند. چون روی احسان و بخشش از گدایان نمایان میشود؛ یعنی نیازمندان سبب میشوند تا بخشندگان سنجیده شود. پس بینوایان آینه جود هستند.
آن یکی جودش گدا آرد پدید **** وآن دگر بخشد گدایان را مَزید (مثنوی)
بعضیها بخشندهای هستند که گدایی بیاید تا چیزی بدهند و بعضی بخشندهای هستند که خودشان نیازمند پدید آورند و دنبال فیض رسانی هستند.
پس گدایان آینه جودِ حقاند **** وانکه با حقّاند، جود مطلقاند (مثنوی)
آری، نیازمندان آینه بخشش خدای متعال هستند و آن فقیرانی که از خود فانی و به حق باقیاند، جود مطلق الهی هستند.
جود خداوند، ابتدا باعث میشود تا سالک خود را نیازمند او ببیند. پس با سعی تمام در راه او و در تکمیل نفس حرکت کند، بعد با جودی دیگر او را به کمال میرساند.
من نکردم امر تا سودی کنم **** بلکه تا بر بندگان جودی کنم (مثنوی)
گفتهاند فرق جواد با کریم این است که در جواد سائل تقاضا میکند و میبخشد، امّا کریم چه سائل تقاضا کند و چه نکند عطا میکند.
جوع
جوع به معنای گرسنگی است.
جوع، احساس گرسنگی و دردی است که از خالی بودن معده از طعام به جاندار رسد.
منظور از جوع گرسنگی اجباری و تحمیلی ناشی از فقر و نداری نیست بلکه به معنای ترک بسیار خواری و پر نکردن شکم از غذاهای گوناگون است و این جنبه اختیاری دارد.
در سوره بقره ۱۵۵ فرمود: «وَ لنبلُوَنَّکُم بشیءٍ مِنَ الخوفِ و الجوع: ما شما را به ترس و گرسنگی میآزماییم.»
در شب معراج خداوند به پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: ای احمد، آیا میدانی چه زمانی بنده به من تقرّب پیدا میکند؟ عرض کرد: نه، پروردگارم. فرمود: «اِذا کانَ جائِعاً اَو ساجِداً: هنگامیکه گرسنه یا در سجده باشد.»
در فتوحات مکیه آمده است که وقتی شکم سیر شود، اعضاء و جوارح طغیان کنند و به حرکت و نگاه و سماع و سخن زیاد مبادرت میورزند و همه اینها راهزنان مقصود مریدند.
گرسنگی (جوع) شهوات و وسوسهها را برطرف میکند. پس راه نفوذ شیطان را میبندد و آن خوردن به حدّ ضرورت که مقدمه قوّت برای طاعت و عبادت است.
و نه آن گرسنگی که مقارن با صبر و شکیبایی نباشد و باعث رنج و خطور برای سالک شود.
حضرت عیسی علیهالسلام فرمود: «نخورید تا گرسنه بمانید، در گرسنگی بخورید و سیر نشوید که چون سیر شوید دلتان سخت شود و پروردگار خود را فراموش کنید.»
دستوراتی که در ادعیه و اذکار آمده همه منوط به این است که بطن را پر نکنید و از روی شهوت غذا خورده نشود؛ غذای خورده شده باید سبک باشد و به حداقل اکتفا شود تا درب القاء، کشف، الهام و اسرار بازگردد و باطن با باطن غیب اتّصال پیدا نموده و جلوه تجلّیات به روی سالک باز شود.
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «کسی که شکمش پر است، وارد ملکوت آسمان نمیشود.»
در شب معراج پیغمبر صلیالله علیه و آله از خدا پرسید: «پروردگارا میراث گرسنگی (جوع) چیست؟ فرمود: الحِکمه و حفظُ القلبِ و التّقرّب اِلیّ …، حکمت و صیانت قلب و نزدیکی به من …»
جوع، خود سلطانِ داروهاست هین **** جوع در جان نِه، چنین خوارش مَبین (مثنوی)
خود نباشد جوع، هرکس را زبون **** کین علفزاری است ز اندازه برون (مثنوی)
جوع، مر خاصانِ حق را دادهاند **** تا شوند از جوع، شیر زورمند
جوع، هر جِلفِ گدا را کِی دهند! **** چون علف کم نیست، پیش او نهند
جوع، رزق جانِ خاصان خداست **** کی زبونِ همچو تو گیجِ گداست؟ (مثنوی)
در رساله حلیه الابدال آمده است: جوع، رکن سوم از ارکان طریقت الهیه است. کم خوری سالک، دلیل بر نفحات جود الهی بر قلوب آنان است و همین امر آنها را از تدبیر بدنهایشان بازمیدارد.
«مقام جوع» مقام صمدانی است که دربردارنده اسرار و تجلّیات و احوال است.
اهل سلوک، گرسنگی را «موت ابیض» میدانند که بر اثر آن دل سالک صفا پیدا کرده و از خواب غفلت بیدار شده و نورانی میگردد.
همه انبیاء و اولیاء به جوع توصیه میکردند و خود بر آن موافقت داشتند:
حضرت موسی علیهالسلام با آنکه پیامبر اولوالعزم بود، بر اثر ریاضت از جمله گرسنگی، رنگ سبزی علفها از زیر پوست بدن او نمایان بود. حضرت ابراهیم خوراکش نان جو بوده. حضرت عیسی فرمود: خورش من گرسنگی است و میوه و بوی خوش عطر من از علفهایی است که در بیابان و صحراها برای حیوانات روییده میشود. پیامبر ما صلیالله علیه و آله روزی به قدری گرسنه بود که از شدّت گرسنگی سنگی به شکم مبارکش بست و فرمود: «هرکس نفس خود را گرامی بدارد ذلیل خواهد شد. هرکس گرسنه باشد و عاری از دنیا باشد به آن دل نبندد، در روز قیامت متنعّم به نعمت الهی خواهد بود.»
امام باقر علیهالسلام فرمود: «پیامبر صلیالله علیه و آله از هنگام بعثت سه روز متوالی غذای سیر نخورد تا اینکه خداوند جانش را گرفت.»
حضرت استاد سید عبدالکریم کشمیری میفرمودند: (وقتی سالک میخواهد با نفس مبارزه کند) بستنی خوردن (در تابستان) مخالف زهد و ریاضت است و جزء مشتهیات نفس است.
روزی در حضورشان عرض شد: در حالات یکی از عرفا نوشتهاند سالهای زیاد بیش از بیست سال دلش آب سرد میخواست، به نفس پشت پا میزد و آب سرد به آن نمیداد. فرمود: اللهاکبر، خیلی مهم است به نفس بهاء نمیداده است.
جهاد (اکبر)
جهاد به معنای کارزار کردن در راه خدای متعال است.
ای خُنک آن کو جهادی میکند **** بر بدن زجری و دادی میکند (مثنوی)
رسول خدا صلیالله علیه و آله عدهای را برای جنگ فرستاد. هنگامیکه مراجعت کردند فرمود: «خوشا به حال شما که از جهاد اصغر برگشتید ولی جهاد اکبر باقی است.» گفتند: یا رسولالله جهاد اکبر کدام است؟ فرمود: «جهاد با نفس» و بعد از آن فرمود: «بهترین جهاد آن جهادی است که با نفس باشد.»
جهاد اکبر کوشیدن است با دشمن درون و تا زمانی که شخص از نفس نگذشته باشد در کارزار است.
این جهاد اکبرست آن اصغرست **** هر دو کار رستم ست و حیدرست (مثنوی)
کار آن کس نیست کو را عقل و هوش **** پرّد از تن چون بجنبد دُنب موش
خوش به حال بندهای که برای خدا با هوای نفس و خواهشهای آن مبارزه کند و آنکس که نیروهای نفس و هوای آن را از بین ببرد، موفّق به رضایت خداوندی شود.
و از آنجا که هیچ حجابی تاریکتر و وحشتناکتر از هوای نفس میان بنده و خدا نیست برای کشتن و قطع آن سلاحی برّنده تر از اظهار عجز به درگاه خدای متعال و خشوع و خضوع و جوع و سحرخیزی (ریاضت) نیست.
جهاد با نفس از مهمترین شرط سلوک إلی الله است؛ زیرا نهاد آدمی آنگاه پاک شود که در دریای مجاهدت افتد و آنکه دَرِ مجاهدت بر خود بسته دارد، لشکر هوی وی را به غار برد و بر او غالب گردد.
جهاد با نفس از جهاد با دشمن بزرگتر و صعبتر است؛ زیرا که دشمن را به شمشیر توان از خود دور کرد و نفس را از خویشتن دوری کردن روا نیست و از شرّ او ایمن بودن؛ زیرا با هر دشمنی اگر بسازی، از شرّ او ایمن شوی و اگر با نفس بسازی، هلاک گردی.
امام باقر علیهالسلام فرمود: «لا فضیله کالجهاد و لا جهاد کمجاهده الهوی: هیچ فضیلتی مانند جهاد (ارزش ندارد) و هیچ جهادی همانند مجاهده در راه غلبه بر هوای نفس نیست.»
اگر کسی در راه جهاد با نفس وفات یابد، شهید محسوب میشود و اگر زنده بود و استقامت ورزید، عاقبتش به رضوان خدای بزرگ خواهد رسید.
ابتدای کتاب روح و ریحان طریقه سلوک حضرت استاد سید عبدالکریم کشمیری آمده با «معرفت ولایت» و «معرفت نفس» و «معرفت ربّ» میباشد که «معرفت نفس» با ۱- مراقبه ۲- مجاهده ۳- ذکر و فکر امکانپذیر است.
گویند شخصی نزد شیخ ابوالحسن خرقانی (م ۴۲۵) آمد و گفت: خواهم که خرقه پوشم. شیخ گفت: ما را مسئلهای است، اگر جواب دهی، شایسته آن خرقه باشی. آیا مردی چادر زنی در سر گیرد، زن شود؟ گفت: نه. فرمود: اگر زنی جامه مردی پوشد، هرگز مرد شود؟ گفت: نه. فرمود: تو نیز در این ره مرد نشوی، بدین مرقّع پوشیدن مرد نگردی!
سلوک و جهاد اکبر آسان نیست و با تنپروری سازگاری ندارد. عدّهای به خیال آنکه توانایی سلوک دارند، این در و آن در میزنند و خداجویی میکنند و خود را مشتری حقایق و معانی و معاینات میدانند.
حیات ابدی با تسویف نصیب نگردد و انتظار تغییر صفات دادن از وسوسههای شیطانی است که امید خیالی میدهد و لباس جهاد اکبر پوشیدن و با اسلحه مراقبه به کارزار رفتن از تأییدات الهی است که امید عینالیقین میدهد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «با نفس خود برای وادار کردنش به اطاعت خدا پیکار کن مانند پیکار دشمن با دشمن و بر او غالب شو مانند غلبه دشمن بر دشمن که به راستی نیرومندترین مردم کسی است که بر (مهار) نفس خود نیرومند باشد.»
جهل
جهل به معنای نادانی و عدم علم و ندانستن است و همینطور باور داشتن به چیزی برخلاف ماهیت آن.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «اَلجَهلُ اَصل کلّ شرٍّ: نادانی ریشه همه بدیهاست.»
جهل از امراضی است که موجب بدبختی انسان در دنیا و آخرت میشود. اینکه شخص از معارف و حقایق اطلاع و آگاهی نداشته باشد و به اعمال سهو و مشتبه مشغول باشد. در نتیجه به شهوات مبتلا و گرفتار دهها بلا و امراض دیگر میشود.
زیرا انسان مادامیکه نداند جاهل است، به نقصان خود پی نمیبرد و در صدد تحصیل علم برنمیآید؛ پس در ضلالت و گمراهی باقی میماند.
جاهل چه قاصر و چه مقصّر، دارای قوّه عاقله قوی نیست. لذا در افراط و تفریط دامنش آلوده است.
جاهل قاصر کسی است که حق و حقیقت بر او روشن نشده و امکان یادگیری خارج از اختیار اوست. امّا جاهل مقصّر کسی است که امکان یادگیری دارد ولی به خاطر تنبلی، بیاعتقادی و … کوتاهی میکند؛ پس اختیار یادگیری دارد.
حضرت عیسی علیهالسلام فرمود: «من از معالجه اکمه (کور مادرزاد) و ابرص (پیسی) عاجز نیستم ولی از معالجه احمق و نادان عاجزم.»
کور نشناسد، نه از بی چشمی است **** بلکه این زآنست کز جهل است مست (مثنوی)
(منظور از کور، کور ظاهری نیست، کوردل و کور باطن است.)
جهل یا بهصورت جهل بسیط است و یا جهل مرکّب.
«جهل بسیط» به این معناست که چیزی را نمیداند، امّا خودش میداند که نمیداند. پس جهل بسیط در قسمت تفریط است که آگاهی نداشته و ادعایی هم در علم ندارد.
«جهل مرکّب» به این معناست که شخص به جهل خود جاهل است و با اینکه چیزی نمیداند ولی به ادعای پوچ مبتلاست و نمیداند که نمیداند و از این جهت مرکّب گفتهاند که جهل او ترکیبی از ندانستن و دو چیز است: ندانستن موضوع و ندانستن اینکه او از آن موضوع آگاه نیست.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «بزرگترین گناه آن است که از عیوب خود آگاه نباشد.»
کلید جهل، راضی بودن به کردار خود است و کلید علم، طلب غیر جهل است که با توفیق و درستی همراه است. گاهی انسان به عیبهای خودش جاهل است و خود را مدح میکند و عیب دیگران را میبیند و از آنان ناراحت میشود و گاهی به عیبهای خود پی میبرد و از خود ناراحت میشود و دیگر خود را ستایش نمیکند.
بت شکستن، سهل باشد، نیک سهل **** سهل دیدن نفس را، جهل است جهل (مثنوی)
مردی خوشسیما به مجلس قاضیای آمد و قاضی او را تعظیم و احترام کرد. مرد در آن مجلس ساکت بود. او گمان برد که با این وجاهت و سکوت حتماً دارای فضل و کمال است.
قاضی گفت: سخنی بفرمایید. گفت: برای تحقیق مسئلهای آمدهام و سؤالی دارم. قاضی گفت: آنچه دانم جوابگویم. گفت: روزهدار کی روزه را افطار کند؟ در جواب گفت: وقتی آفتاب غروب کند. مرد گفت: شاید تا نیمهشب آفتاب غروب نکند. قاضی خندید و گفت چه نیکو گفته است شاعر (عرب): «خاموشی زینت مردی ضعیف و نادان است و به درستی صحیفه عقل مرد از سخن گفتن او معلوم شود. همچنان که بیعقلی او هم از سخن گفتن ظاهر شود.» پس به جاهل بودن مرد خوشسیما پی برد.
اثبات جهل گمراهی به بار آورد و احوال جاهل بر همگان معلوم گردد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «بهوسیله علم با جهل مبارزه کنید.»
جهل عارف از معرفت و علم والای او سرچشمه گرفته نه از جهل مطلقی که در عوام است و او به حکم فطرت طالب درک مجهولات و سیر تکامل است.
امّا جهلی که در افراد ناقص است صرف اندوختن علم و حفظ الفاظ و عمل نکردن به آن، دچار عجب شده و علم را به جهل تبدیل میکنند.
جهل آید پیش او، دانش شود **** جهل شد علمی که در ناقص رود (مثنوی)
جهنّم
گویند جهنّم اسمی عجمی (فارسی یا عبرانی) است و معرّب شده و اصل آن کهنّام است. جهنّم یعنی چاه عمیق و بهواسطه عمیق بودن آن جهنّم خوانده میشود.
جهنّم محلّ عذاب آخرت و وعدهگاه کفّار و ستمگران است. مکانی است که هفت طبقه یا هفت در دارد (حجر ۴۴، نمل ۲۹، مؤمن ۷۶) و دارای خزنه (نگهبانان) است (زمر ۷۱، مدثر ۳۰ و ۳۱) رئیس خازنان جهنّم مالک نام دارد (زخرف ۷۶) و ملائکه شداد و غلاظ (خشن و سختگیر) نگهبانان آن هستند (تحریم ۶) و به آنان زبانیه (آتش بانان) گفته میشود (علق ۱۸) در سوره مدثّر آمده که نگهبانان جهنّم نوزده نفر (به عنوان اصل نگهبانان) هستند.
جهنّم جایی پر سر و صدا و پرخشم و خروش است. (ملک ۷، فرقان ۱۲، انبیاء ۴۹) طعام گنهکاران در جهنّم زقوم است که درختی است که از اعماق جهنّم میروید و میوهاش گویی مانند کلههای شیاطین است. خوراک دیگر دوزخیان ضریع (نوعی درخت زهرآگین) است. (غاشیه ۶) و نیز غِشلین (یعنی چرکابه و خونابه) است (حاقه ۳۶)
یکی دیگر از عذابهای جهنّم این است که دوزخیان میان آتش باد و آب جوشاند و در سایهسار دود و نیز سرمای بسیار شدیدی به نام زمهریر که در سوره انسان ۱۳ به آن اشاره شده است.
پس جهنّم تجسم عمل و نامه ممثّل زندگی بدکاران است.
امام باقر علیهالسلام فرمود: «جهنّم در لذّات و شهوات پیچیده شده. پس هرکس نفس خود را از لذّات و شهوات بهرهمند کند داخل آتش جهنّم میشود.»
جهنّم را بئس القرار (ابراهیم ۳۶)، بئس المصیر (آلعمران ۱۶۲)، بئس المهاد (رعد ۲۸)، جحیم (انفطار ۱۴)، حطمه (همزه ۵)، دارالخلد (فصّلت ۲۸)، دارالبلوار (هلاک آباد) (ابراهیم ۲۸)، سعیر (فاطر ۶)، سقر (مدثّر ۴۲)، سوءالدّار (غافر ۵۲)، هاویه (قارعه ۹)، النّار الکبری (اعلی ۱۲) نامیدهاند.
در سوره حجر ۴۴ آمده: «لها سَبعهُ ابوابٍ: برای آن هفت در است.»
این درها در حقیقت درهای گناهانی است که بهوسیله آنها افراد وارد دوزخ میشوند.
جهنّم از همین حالا برای کافران آماده است. در سوره عنکبوت ۵۴ فرمود: «انّ جهنّم لمحیطةٌ بالکافرین»
آنچه در قرآن درباره جهنّم ذکر شده مربوط به قیامت است و آنجا بِالعیان مشاهده میشود. آنجا قیامت کبری است. البته قبلش جهنّمیان در برزخ این جهنّم را احساس میکنند. در دنیا هم اولیای خدا که چشم برزخیشان باز است، گاهگاهی خدای متعال جهنّم سیرت بعضی افراد در دنیا را نشان میدهد که همین الآن باطنشان آتش و جهنّم است و دارند میسوزند امّا درک نمیکنند.
عرفا چون این مناظر را دیدهاند از این جهت مسائل عیانی جهنّم برایشان در دنیا روشن است. از این جهت است که با اهل جهنّم همنشینی نمیکنند زیرا جهنّمیان در دنیا نفوسشان رذیله و قسیالقلب بوده و به رذایل مبتلا هستند.
شمس تبریزی میفرماید: «هرکه را خلق و خوی فراخ دیدی و سخن گشاده و فراخ حوصله و دعای خیر برای همه کند که از سخن او تو را گشاده دل حاصل شود و تنگی این عالم بر تو فراموش شود … آن فرشته و بهشتی است و آنکه از سخن او قبض میبینی و سرد میشوی، آن شیطان است و دوزخی»
چشم (و چشم برزخی)
چشم (بصر) مظهر اسم الهی «بصیر» است. چشم آلت دیدن اشیاء، اشخاص، خطوط، انوار و هرچه که در نظر آید، میباشد.
مهم این است که این چشم ظاهر با چشم باطن یکی شده تا آثار تجلّیات حق نصیب شود.
پوشیده نماند که حضرت حق در قیامت از هر عضوی که عطا کرده، سؤال نماید و از حقوق و ادای وظایفش میپرسد و بندگان باید در دنیا شکر هر عضوی را بهجا آورند. «و جعلَ لکُم السَّمع و الابصار و الاَفئِدهَ لعلّکُم تشکرون» (نحل ۷۸)
امام سجاد علیهالسلام فرمود: «حقّ چشم تو این است که بر آنچه حلال نیست فرو نهی جز در جایگاه عبرت گیری که بدان بینا شوی یا دانشی به دست آوری که همانا چشم دروازه عبرت است.»
بر شخص بصیر است که چشمش به جز جمال و آثار حضرت حق را نبیند آن هم به وجه مشروع نه آنکه نامحرمی را به قصد آثار خداوندی ببیند که این از فساد درون است و حقّ مراقبه چشم این است که بهصورت عالم ربّانی، پدر و مادر، مَحرَمان، قرآن، کتب دینی و عجایب خلقت و مصنوعات نظر کند.
خداوند در سوره نور ۳۰ فرمود: «قل لِلمؤمنین یغضّوا مِن ابصارهم: به مؤمنین بگو چشمهای خود را بپوشانند.»
حضرت یحیی علیهالسلام فرمود: «مرگ برایم محبوبتر از نگاه به غیر واجب است.»
آقا شیخ علی مقدادی نوشته که به دستور پزشکان معالج، پدرم (شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی) اواخر عمر به خاطر بیماری به بیمارستان منتصرّیه مشهد انتقال یافت و در آنجا بستری گردید. روزی در راه بیمارستان، چشمم به درشکهای افتاد که در آن مردی و زنی بیحجاب نشسته بودند. چون به خدمت پدر رفتم فرمود: دیگر رفتن ما نزدیک است امّا تو چرا چشم خود را حفظ نکردی؟ عرض کردم: بهعمد خطایی مرتکب نشدم. فرمود: میدانم ولی تو که در خیابان جویای کسی نبودی، پس چرا چشم به داخل درشکه انداختی که نگاهت به نامحرمی تصادف کند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «نظر کردن در محاسن زنان تیری است زهرآلود از تیرهای شیطان، هرکس چشم خود را از ایشان نگه دارد به خاطر امر الهی، خداوند او را بر عبادتی که به ثواب آن مسرور شود توفیق دهد.»
امیرالمؤمنین علیهالسلام در غررالحکم فرمود: «رأس الورع غَضُّ الطَّرفِ: اساس پارسایی چشمپوشی است.»
در مثل گویند: «چشمش را ببین، دلش را بخوان.» چشم ظاهر، عنوان باطن است. وقتی دیده درون پاک و امین شد، چشم ظاهر هم نموداری از آن است.
ز دست دیده و دل هر دو فریاد **** که هرچه دیده بیند، دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد **** زنم بر دیده تا دل گردد آزاد (باباطاهر)
درصورتیکه سالک مراقبه چشم را رعایت نمود و توجه به کثرات و تعیّنات خلقی نداشت و از خیلی مشاهدات غیرضروری چشم پوشید؛ در اسحار بیدار بود و در جوف شب، از خوف حق گریان شد، آنگاه حضرت حق چشم برزخی او را باز نموده و ارواح، ملائکه، انوار ملکوتیان و جمال خویش را به او مینمایاند و این مطلبی است که عارفان بر آن واقفاند.
یکی از ارادتمندان شیخ رجبعلی خیّاط شب خواب زن زیبایی را که محرّک در شهوت بود میبیند و صبح خدمت ایشان میرسد. شیخ سرش پایین بود و این شعر را زمزمه کرد:
گرت هواست که از دوست نگسلی پیوند **** نگاهدار سر رشته تا نگه دارد
گوید: مدّتی نشستم و او به خیّاطی مشغول بود. سپس عرض کردم: مطلبی هست؟ فرمود: چه کار کردهای که قیافهات زن شده؟! عرض کردم: زن زیبایی را در خواب دیدم و داستانش در ذهنم مانده است. فرمود: همان است، استغفار کن.
یکی از شاگردان مرحوم آیتالله کوهستانی گوید: روزی به اتّفاق ایشان برای زیارت اهل قبور به سمت قبرستان حرکت کردیم. در مسیر راه شخصی سوار بر اسب با سرعت از مقابل ما گذشت. ایشان از من پرسید: این سوار چه کسی بود؟ عرض کردم: ظاهراً اهل یکی از روستاهای منطقه است که شغلش مطربی و خوانندگی و نوازندگی در عروسیهاست. فرمودند: عجب، پس به همین خاطر من او را بهصورت میمونی بر روی اسب دیدم.
اگر توفیقی نصیب بندهای گردد، موردعنایت خاصّ پروردگار قرار میگیرد. حقتعالی فرمود: «بی یبصرِ بی یسمعِ» یعنی بندهام چنان موردعنایت خاصّم قرار میگیرد که به من میبیند و به من میشنود؛ یعنی بنده عارف به حق با معرفتی که نصیبش شده، معروف را میبیند و اسرار حقایق او را مشاهده میکند.
چشمزخم
چشمزخم آسیبی است که از نگاه حسود یا بدخواه یا حتّی ستایشگر به کسی یا چیزی میرسد.
ملاصدرای شیرازی در این باره گوید: قوّه تأثیر نفس متعدّی به بدن دیگری شود؛ مانند چشم زدن به اشخاص یا حیوانات یا ابنیه توسط نفوس شریره.
زیرا آن نفوس میتوانند در بدن موجود زندهای اثر بگذارند. بهطوریکه مزاج آن را دگرگون کنند که روح آن انسان یا حیوان را بهوسیله نیروی توهم، تباه سازند و او را بکشند. معنی این کلام آن است که مثلاً صاحب نفس شریره شتری را میبیند، او را مستحسن میپندارد و از وی در شگفتی فرو میرود. ناگاه به علّت دنائت نفس قوی خبیثش، سقوط و روی خاک افتادن شتر را در نفس خودش به قوّه واهمه تصوّر میکند و در نتیجه بدن شتر از ناحیه قوّه واهمه آن شخص منفعل و متأثّر میگردد و فی الحال بر روی زمین میغلتد.
اینگونه تأثیرات نفسانی که از ناحیه نفوس شریره در جانب شرور باعث ایجاد ضرر میشود، مسلّماً تأثیرش از ناحیه نفوس فاضله عالیه در جانب خیرات بیشتر و ارجح است.
این خاصیت مخرّب ناشی از تأثیرات و انفعالات روحی «مِعیان» یا «شور چشم» است که از طریق امواج چشم ظاهر میشود.
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «نصف ما یحفر لِاُمّتی من القبور مِن العین وَ المعده: یک نیمه از قبرهایی که برای امّت من حفر میشود از چشم بد و پرخوری است.»
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «اِنَّ العین لِیَدخل الرّجل اقبر و الجمل القدر: چشم بد مرد را به قبر میرساند و شتر به دیگ میکشاند.»
گاهی بعضی افراد هستند که در نظرشان چیزی بزرگ جلوه میکند، تعجّب میکنند و به طرف مقابل آسیبی میرسد.
وقتی یازده فرزند حضرت یعقوب خواستند به طرف مصر حرکت کنند، به آنان فرمود: «لا تدخلوا من بابٍ واحدٍ وَ ادخُلوُ من ابوابٍ مُّتفرِّقَه: از یک دروازه وارد نشوید و از دروازههای گوناگون درآیید.» (یوسف ۶۷) در تفاسیر آمده آن برادران زیبا و همه از یک پدر بودند و چون یعقوب به آنان نگریست همه را قوی و رشید دید (مخزن العرفان) از اینرو دستور داد تا متفرّق و جداجدا وارد شهر شوند تا از چشم بد شرّی به آنان نرسد.
لیک از چشم بَدِ زهر آب دم **** زخمهای روح فرسا خوردهام (مثنوی)
در اثر چشمزخم بود که دست محمّد حنفیه، فرزند امیرالمؤمنین علیهالسلام از کار افتاد؛ زیرا روزی زیادی زره را با دست پاره کرد و به دور افکند. کسی آنجا بود، او را چشم زد و تا آخر عمر دستش درد میکرد.
قول دیگری است و آن اینکه: محمّد حنفیه فرزند امیرالمؤمنین علیهالسلام در جنگ صفین شجاعتی از خود نشان داد و بارها به لشگر معاویه حمله کرد. پس او را چشم زدند و یک طرف بدنش فلج شد و قدرت حرکت نداشت. لذا همراه برادرش به کربلا نیامد.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «هرگاه بخواهید با هیئتی آراسته و چشمگیر از خانه بیرون روید، دو سوره معوّذتین (ناس و فلق) بخوانید تا چشمی در شما اثر نکند.»
رسول خدا صلیالله علیه و آله امام حسن علیهالسلام و امام حسین علیهالسلام را در کودکی به دو سوره معوذتین تعویذ فرمود و دعایی برای پیشگیری از چشمزخم خواند: «اعیذ کما بکلمات التّامه و اسماء الله الحسنی کلّها عامّه من شرّ السامه و الهامه و من شر کلّ عین لامه و من شر حاسد اذا حسد»
امام صادق علیهالسلام فرمود: «هرکس میترسد چشم او در کسی یا چشم کسی در او تأثیر کند، سه مرتبه بگوید: ماشاءالله لا قوّة اِلّا بالله العلی العظیم»
چنگ
مراد از چنگ استاد کامل است.
قدح مگیر چو حافظ مگر به نالهٔ چنگ **** که بستهاند بر ابریشم طرب دلشاد (حافظ)
منظور از چنگ مرشد کامل است که یک آهنگ و نغمهٔ خوش در معرفت و عشق ادا میکند و به گوش هوش سامعان میرساند و خرمن هستی میسوزاند و به مقام نیستی رساند و محو مطلق سازد.
بیا تا در صف رندان به بانگ چنگ مینوشیم **** که کار ما از این اسباب بیقانون نخواهد شد (حافظ)
چنگ دل است که مبتلای سکر و مستی است.
بس که در پرده چنگ گفت سخن **** ببرش موی تا نموید باز (حافظ)
حادث
حادث به معنای نو و تازه پدید آمده، در مقابل قدیم است.
حادث موجودی است که وجودش مسبوق به عدم باشد؛ یعنی نبوده و بعد به وجود آمده. امّا قدیم موجودی است ازلی و قائم به ذات خود و سابقه عدم و نیستی ندارد.
حادث، حادث زمانی و حادث ذاتی است:
حادث زمانی آن است که وجود امر حادث، مسبوق به عدم زمانی باشد. نظیر حادث امروزی که دیروز وجود نداشت و آنچه فردا وجود میگیرد، امروز نیست.
و هر آنچه در وجود خود وابسته به علّت و نیازمند به غیر باشد، حادث ذاتی نام دارد.
هرچه جسم آمد، ولادت وصف اوست **** هرچه مولودست، او زین سوی جوست (مثنوی)
ز آنکه از کون و فسادَست و مهین **** حادث است و محدثی خواهد یقین
مولانا گوید هرچه که جسم باشد، زاییده شده و مربوط به دنیاست. چون جسم به عالم متغیّر مادّی تعلّق دارد که عالمی خوار و بیمقدار است و در واقع حادث بوده و هر حادثی نیاز به پدید آورنده (محدث) دارد.
از کجا یابد حادث، قدیم را؟ چون او را چنین بارگاهی است و او بینیاز است. تو نیاز ببر که بینیاز، نیاز را دوست دارد.
از مرحوم عارف بالله سید علی آقا قاضی از حادث پرسیدند، فرمود: بریده است حادث؛ یعنی همه چیز در قدیم است. (یعنی موجود اینجا لباس ممکن میپوشد، همه چیز در علم قدیم بوده است.)