دُرّ نجف

الفبای سلوک

فصل سوم · بخش چهارم

حال

حال واردی است از مواهب وهّاب بی قصد و اکتساب بر دل سالک آید و از آن یا ترقّی نماید یا تنزّل. مثل بسط، شوق، ذوق … و به ظهور صفات زایل شود.

حال کیفیتی است روحانی که گاهی بی‌سبب و گاهی با اسبابی فهمیده شود و گاه از تفضّل و عنایت بر دل سالک آید و آن زمان که حال آید، اوصاف نفسانی جایگاهی ندارد.

و با ظهور ملکات نفسانی سریعاً زوال یابد. از این‌رو گفته‌اند: حال چون برقی بوَد خاطف؛ یعنی حال دوام ندارد و مانند برقی بجهد و برود. (امّا اگر حال بماند و ملکه شود، مقام گردد.)

پس می‌توان گفت حال واردی است موهبتی از عالم علوی، به هر علّت، گاه‌به‌گاه بر دل سالک درآید و در آمد و شد باشد.

حال، چون جلوه ست ز آن زیبا عروس **** وین مقام، آن خلوت آمد با عروس (مثنوی)

در مثل حال مانند جلوهٔ عروس زیباست و مقام مانند خلوت کردن با عروس است. جلوهٔ عروس را همه می‌توانند ببینند، همین‌طور حال ممکن است به بسیاری از سالکان دست دهد ولی مقام تنها نصیب عارفان می‌شود.

هست بسیار اهلِ حال از صوفیان **** نادِراست اهلِ مقام اندر میان (مثنوی)

حضرت استاد سید عبدالکریم کشمیری دربارهٔ حال فرمودند: اگر صفتی یا حالی ملکه شده باشد، می‌ماند و الّا حالات غیر ملکه‌ای به اندک غفلتی از بین می‌رود.

حال دوام ندارد و آنکه حال تحت تصرّف سالک درنیاید، بلکه وجود سالک محلّ تصرّف اوست و دیگر آنکه حال از لوازم مقام کمال است نه خود کمال و جمله مقامات در بدایت حال باشند و در نهایت مقام.

حالات مردان اهل سلوک را حدّ و قانونی نیست تا کسی سر دربیاورد. چون تجلّی حق را غایت نیست. معدن تجلّی چون دریاست. وقتی موج برآید، به نهر رسد و صحرا و زمین‌ها پرآب گردد و هزاران نبات و گیاه از آن نمودار شوند.

آب یکی است امّا انواع سبزی‌ها و نباتات و گل‌ها و میوه‌ها از آن سیراب و به اشکال و رنگ‌های مختلف و ثمرات گوناگون نتیجه دهند. از دریای بیکران و باعظمت حق، واردات بر دل‌های سالکان و محبّان می‌آید ولی هرکس به اندازهٔ قابلیتش، حالاتی از علم و حقایق و معانی و مکاشفات بر او ظاهر می‌گردد و به قدر و اندازه هرکس حالاتی نازل شود.

وقتی ارادت در مرید نماید، ساعتی درد طلب وی را خسته کند، زمانی نورانیت وی را منوّر گرداند، وقتی اسرار مراقبت مستحکم نماید، لحظاتی محب شود و ساعتی در شراب اشتیاق عملشان گردد، زمانی از مکاشفه متلوّن و ساعتی در مشاهده متمکّن گردد. وقتی از عظمت محو و ساعتی از لطف در صحو شود، زمانی از جلال بریان و وقتی از جمال گریان گردد، زمانی از خوف سوخته و ساعتی به رجاء زنده گردد، وقتی به حق باقی و ساعتی از خود فانی شود.

اینکه خداوند اراده می‌کند به مرید حالاتی بدهد در طول زمان‌ها، گاهی قبض است، گاهی بسط است، گاهی می‌خندد و گاهی بکاء دارد، گاهی در پختگی و گاهی در سوختگی است، یک وقتی عطش عشق و شوق بر او غالب می‌شود و یک وقتی آرام، آرام است، گاهی جذبه او را می‌گیرد و گاهی در بی‌خودی و بی‌خویشی نمی‌داند کجاست …

در دعای کمیل عرض می‌کنیم: «اَسئلک بحقّکَ و قدسک و اعظم صفانِکَ وَ اسمائک، اَن تَجعَل … حالی فی خدمتِکَ سَرمَدا: از تو درخواست می‌کنم به حق خودت و مقام قدسیت و بزرگ‌ترین صفات و نام‌هایت، حال مرا دائم در کار کردن برای خودت قرار دهی.»

حبط

حبط به معنای بطلان و بی‌اثر شدن است و حبط عمل باطل شدن و بی‌اثر شدن آن است.

حبط در اصل آن است که چهارپا علف بسیار خورد تا شکمش باد کند و همین باعث هلاکتش شود.

حبط عمل بی‌اثر شدن و زایل شدن آن از صفحهٔ نفس است که عبارت است از معصیتی که عبادتی را از بین ببرد یا عبادتی که معصیتی را بپوشاند و محو سازد.

حبط عمل خوب این است که انسان کار نیکی انجام می‌دهد ولی در اثر بعضی عوامل این کار خوب او از اثر می‌بافتد و تباه می‌شود و آن نتیجه از عمل مورد توقع است به دست نمی‌آید.

در سوره انعام ۸۸ فرمود: «وَ لو اشرَکوا لحبِطَ عنهم ما کانوا یعملون: اگر شرک ورزیده بودند آنچه می‌کردند تباه می‌کشد.» پیداست که شرک اعمال نیک را فاسد می‌کند.

و در سوره بقره ۲۶۴ فرمود: «لا تبطلوا صَدَقاتِکم بالمنّ و الاذی: صدقه‌های خود را با منّت نهادن و آزردن تباه نسازید.»

در سوره محمّد ۳۳ فرمود: «و أطیعو الله و أطیعو الرّسول و لا تُبطِلوا أعمالَکُم: از خداوند فرمان‌برداری کنید و از پیامبر فرمان‌برداری کنید و کردارهایتان را تباه نکنید.»

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «الغل یَحبِطُ الحسناتِ: کینه نیکی را حبط می‌کند» و فرمود: «الحسد یأکل الحسنات کما تأکل النّار الحطب: حسد نیکی را می‌خورد چنانکه آتش هیزم را»

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «سوء الخلقِ یُفسدُ العمل کما یفسد الخَلُّ العسلَ: بداخلاقی عمل را تباه سازد چنانکه سرکه عسل را فاسد کند.»

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «هرکس سبحان‌الله بگوید خداوند در بهشت درختی برایش می‌کارد. مردی از قریش برخاست و عرض کرد، پس ما در بهشت درختان زیادی داریم؟ فرمود: «آری ولی بترسید از اینکه آتشی به‌سوی آن‌ها بفرستید و همه را بسوزانید.»

پس حبط عمل از تأثیر افتادن و باطل شدن آن است. به این معنا که انسان کار خوبی انجام می‌دهد بعد فعل ناروای دیگر انجام می‌دهد که باعث می‌شود اثر آن کار خوبش از بین برود.

به‌عکس آن انسان کار خوبی انجام می‌دهد که آن‌قدر اثرش زیاد و باکیفیت است که باعث محو بدی‌های دیگر می‌شود.

در سوره هود ۱۱۴ فرمود: «انَّ الحسنات یُذهبن السیّئات: بی‌گمان نیکی‌ها بدی‌ها را می‌زدایند.»

این‌طور می‌توان گفت که ایمان و کارهای نیکو و حسنه سبب محو گناهان و پاک شدن نفس و نیز باعث آمرزش است.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «انَّ حسن الخلق یذیب الخطیئه کما تذیب الشَّمس الجلاید: اخلاق خوب گناهان را می‌زداید همان‌طور که خورشید یخ را می‌گدازد.»

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «انّ الحسنات یذهبن السیّئات کما یذهب الماء الوسخ: همانا کارهای خوب بدی‌ها را چنان محو می‌کند که آب، چرک و شوخ را.»

بهترین مَثَل در توضیح حبط آن است که در قرآن (ابراهیم ۱۸) آمده: «چون (توده) خاکستری است که در روز طوفانی که در برابر باد قرار گیرد. از آنچه به چنگ آورده‌اند، چیزی در کف ندارند.»

گرچه واقعاً از بین نمی‌رود و طوری پراکنده می‌شود که هرگز به دست نمی‌آید.

حج

حج به معنای قصد و هدف قرار دادن کاری معیّن است و در اصطلاح شرع به معنای عملی معهود (رفتن به‌سوی مکّه و خانه خدا در روزهای معیّنی از سال) در میان مسلمانان است.

حج زیارتی است که موجب جَستن از آتش هوی شود نه خَستن در آن. رفتن باشد نه ماندن، حج نه شتافتن به سرای اوست که درآمدن به صفای اوست، زیرا که کعبه قبله‌گاه اهل مشاهده است نه منزلگاه اهل‌معامله. حج نه دیدن در و دیوار که مشاهدهٔ جلوهٔ انوار است.

حج، زیارت کردنِ خانه بُوَد **** حج ربّ البیت مردانه بوَد (مثنوی)

مولانا گوید: حج، زیارت‌خانهٔ خداست؛ حج مرسوم این است انسان با تمکّن مالی و استطاعت مادّی قصد زیارت‌خانهٔ خدا کند. امّا حج حقیقی این است که انسان به مرتبه تمکّن روحی و استطاعت معنوی برسد و پروردگار متعال را شهود کند.

پس حج دو نوع است: یکی از خانه خود به بیت‌الحرام شود و دیگر، از نفس خود برخیزد به ربّ البیت الحرام رسد.

امّا حج واقعی، آدمی را متحوّل کند و آتش خودبینی را در او خاموش کند. ثمره و نتیجه حج متوجه خدا شدن و توبه از گناهان گذشته و تصمیم بر نیک‌رفتاری است.

چون اراده حج کردی، قلبت را برای خدا از هر چیزی که تو را مشغول کند، خالی کن و تمام امورت را به خالقت واگذار کن.

در راه حج، اعتماد بر توشه و مرکب و یاران و جوانی و ثروت مکن که چه‌بسا اعتماد بر این‌ها وزر و وبال گردد و از صبر، شکر، شفقت، سخاوت و ایثار به نیازمندان دریغ نکن.

پس به غسل احرام، گناهان خود را به آب توبهٔ خالص شستشو بده و موقع پوشیدن احرام، لباس صدق و صفا و خضوع و خشوع را همراهش بپوش.

موقع احرام حج، قصد کن هرچه که مانع ذکر خداست و از طاعتش بازمی‌دارد، بر خود حرام کنی. موقع لبیک گفتن قصدت این باشد که دعوت حق را به قلبی پاک و با خلوص اجابت کنی. چون به طواف کعبه رسیدی، با قلبت دور کعبه را طواف کن.

به هنگام هروله کردن بین صفا و مروه قصد کن از خودت هوی و هوس را دور کنی و از قدرت و توان خودت بیزاری بجویی.

وقتی از شهر مکه به طرف منی خارج می‌شوی، قصدت بیرون رفتن غفلت و لغزش‌هایت باشد و چیزی که برایت حلال نبوده و مستحق آن نیستی آرزو نکن.

وقتی به عرفات رسیدی، به خطاهایت اعتراف کن و عهد خود را با خداوند یگانه تازه نما.

وقتی به مشعرالحرام رسیدی، قرب الهی و وثوق به او را طلب کن.

و هنگامی‌که از کوه مشعرالحرام بالا رفتی، به خاطر بگذران که روحت را به عالم بالا می‌فرستی.

در وقت ذبح قربانی، حلقوم هوی و طمع خویش را ذبح کن.

و به هنگام رمی جمرات خواهش‌های نفسانی و خسَّت نفس و صفات ناپسند را از خود دور کن.

به وقت سر تراشیدن، عیوب ظاهر و باطن را از خود جدا ساز.

و به هنگام داخل شدن در حرم، در امان و حفظ و حراست خدا وارد شو و خواهش‌های نفسانی را کنار بگذار و آنگاه خانه خدا را با عظمت و بزرگی و معرفت به صاحب‌خانه و جلال و سلطنت او زیارت کن.

موقع بوسیدن حجرالأسود به قسمت الهی راضی باش و در برابر عزّت او خضوع کن.

در طواف وداع با هرچه جز خدا وداع کن.

وقتی‌که به کوه صفا وقوف کردی، روح و باطنت را برای ملاقات خدا در روزی که برایت مشهود شود، پاک کن.

در وقوف به مروه برای خدا شیوهٔ مردانگی داشته باش درحالی‌که اوصاف بد تو نابود شده باشد.

پس بر شروط حج خودت مستقیم باش و به آنچه با پروردگارت عهد کردی وفا کن و تا روز قیامت بر این شروط ثابت باش.

ابو بصیر یکی از یاران امام باقر علیه‌السلام از دو چشم نابینا شده بود. در یک سفر حج حضور امام رسید و در آن سال حاجیان بسیاری آمده بودند. به امام عرض کرد: چه قدر حاجیان بسیارند و ضجّه و ناله‌شان بلند است. امام فرمود: حاجیان کم‌اند و ضجّه و ناله‌شان بسیار است و فرمود: دوست داری سخن مرا به معاینه ببینی؟ عرض کرد: آری. امام دست مبارکش را به چشم ابو بصیر کشید و برای او دعا کرد. پس چشم او بینا شد و فرمود: به حاجی‌ها نگاه کن.

ابو بصیر گوید: وقتی نگاه کردم، دیدم بسیاری از آن‌ها باطنشان به‌صورت حیوانات است و شخص با ایمان در میان آن‌ها همچون ستاره‌ای درخشان در میان تاریکی‌هاست.

حجاب

حجاب ساتری (پوششی) است که میان دو چیز حائل شود.

حجاب در اصطلاح عبارت است از انطباق صور کائنات در قلب، به‌نحوی‌که مانع از تجلّی نور حق گردد.

حجاب در اصطلاح اهل الله؛ هر آنچه انسان را از قرب حق دور سازد.

گر حجاب از جان‌ها برخاستی **** گفتِ هرجانی، مسیح آساستی (مثنوی)

بعضی حجاب را یکی دانسته‌اند و آن نفس است. چنانچه در حدیث آمده: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» پس وقتی انسان نفسش را نشناخت حجاب می‌شود، خدا را هم نمی‌شناسد. بعضی حجاب را دو دانسته‌اند: ظاهر و باطن، دنیا و آخرت.

بعضی حجاب را سه دانسته‌اند: طبع و مثال و عقل و عبور از این منازل را وقوف بر مطلوب شمرده‌اند تا سالک به سرّ برسد.

بعضی حجاب‌ها را چهار دانسته‌اند: از یکی از عرفا نقل است که گفت روز اوّل دنیا را ترک کردم و روز دوم آخرت را و روز سوم از ماسوی الله گذشتم و روز چهارم پرسیدند: ما ترید؟ گفتم: ارید اَن لا ارید. (هیچ اراده‌ای دیگر ندارم)

و این اشاره است به همان مطلب که آن را منازل اربعه گویند. (ترک دنیا، ترک عقبی، ترک مولی، ترک ترک)

بعضی حجاب را هفت دانسته‌اند و مراد از «ارضین سبع» حجاب‌ها مادّی و ظلمانی و مراد از «سموات سبع» حجاب‌های نورانی و ملکوتی است.

بعضی حجاب‌ها را به هفتاد رسانده‌اند. چنانکه در بحارالانوار ج ۶ ص ۳۹۳ از رسول خدا صلی‌الله علیه و آله روایت است: «فتقدّمت فکشف لی عن سبعین حجابا» (شب معراج خداوند هفتاد حجاب را از جلویم برداشت)

و بعضی حجاب‌ها را هفتاد هزار دانسته‌اند چنانکه در بحارالانوار ج ۶ ص ۳۹۷ روایتی از پیامبر نقل شده است.

بالاترین حجاب یکی است و آن انیّت و منیّت است. هرگاه انسان انیّت را برطرف کرد، محجوب نخواهد بود. چنانکه رسول خدا و اولیا چیزهایی را می‌دیدند که دیگران نمی‌دیدند.

و آنچه در تعداد حجاب گفته‌اند از یک تا هفتادهزار مقداری به جنود جهل ربط دارد و هر جنود جهلی درجات دارد. مثلاً در مورد غضب در یکی درجه‌اش ۲۰ و در یکی دیگر ۳۰ است. پس هرکس حجاب جنود جهلش به اندازه خودش است. فرضاً اگر جنود جهل را ۷۰ صفت بگوییم و هر رذیله را هم ۱۰۰ قسمت، پس جمعاً ۷۰۰۰ می‌شود و از آن طرف اگر حجب نورانی اگر آن‌ها را هم حساب کنیم، توکّل یکی ۱۰ و دیگری ۴۰ و یا شخص دیگری درجه‌اش ۷۰ است. وقتی میگوییم که حجاب برداشته شد که توکّل خالص شود.

و نیز میان مقامات برای عروج مثلاً از مقام توکّل به رضا فاصله چقدر است نیز مورد اهمیّت می‌باشد. لذا در دعای بعد از زیارت امام رضا علیه‌السلام آمده: «ربّ انّی استغفرکَ استغفار حیاءٍ و استغفرک استغفار رجاءٍ و استغفرکَ استغفار انابهٍ و استغفرکَ استغفارَ رغبهٍ و استغفرکَ استغفار رهبهٍ و استغفرکَ استغفار طاعهٍ و استغفرکَ استغفار ایمان و استغفرک استغفار اقرارٍ و استغفرک استغفار اخلاص و استغفرک استغفار تقوی و استغفرک استغفار توکّل …»

این صفات همه نورانی‌اند. برای چه از آن‌ها استغفار می‌کنیم؟ چون کمال آن‌ها را نمی‌توانیم بیاوریم. پس استغفار برای حجاب است. مثلاً اگر اخلاص را صد درجه قسمت کنیم. آنکه ۲۰ درجه اخلاص می‌آورد این حجاب است و طلب آمرزش می‌کنیم. اگر اخلاص را کامل آوریم دیگر حجابی نیست.

حجاب‌ها نزد عارفان به حجب نورانی و ظلمانی تقسیم می‌شود.

حجب ظلمانی از عالم جسمانیت و مستقیماً از نفس امّاره پدید می‌آید و شناخت آن سخت نیست. امّا حجب نورانی چون از نفس قدسی پدید می‌آید، شناخت آن مشکل است. چه آنکه شرک و ریا به لباس طاعت و عبادت درمی‌آید و گاه مسائل اخلاقی ناروا را خوب جلوه می‌دهد.

در مناجات شعبانیه امیرالمؤمنین علیه‌السلام به خداوند عرض می‌کند: «اَنوِر ابصارَ قلوبِنا بضیاء نظرها إلیک حتّی تخرِقَ اَبصارُ القلوبِ حُجُبَ النّور: دیده‌های دل‌های ما را با فروغی که تو را مشاهده کنند روشن فرما تا دیده دل‌های ما حجب نورانی را بدرد.»

حجب ظلمانی شامل اخلاق ذمیمه، اعمال قبیحه، اعتقادات فاسده، علایق و اشتغالات صوری می‌باشد.

خدمت خود را سزا پنداشتی **** تو لوایِ جُرم از آن افراشتی (مثنوی)

چون تو را ذکر و دعا دستور شد **** زآن دعا کردن دلت مغرور شد

هم‌سخن دیدی تو خود را با خدا **** ای‌بسا کو زین گمان افتد جدا

از ذکر و عبادت، بنده گاهی دچار عجب و غرور می‌شود و خود را بالاتر از دیگران می‌بیند. بسیارند کسانی که با این حجاب نورانی از درگاه خداوند متعال جدا می‌شوند.

و گاه باشد سالک در اثر ذکر دلش صیقل یابد و در بدو کار انوار سریع الزّوالی در قلبش ظهور کند که رفته رفته دوام و قوّت گیرد. پس نباید خود را واصل و کامل بداند؛ زیرا این‌ها همه حجب نورانی است و بداند که این مرحله پرآفت و خطر است.

به‌عبارت‌دیگر حجب نورانی، موانعی است از جهت عبادات که مانع وصول به قرب و دست‌یابی به نهایت امکان معرفت خدای سبحان است. همانند ریا، خودبینی، شهرت‌طلبی و مجادلات بی‌فایده و نظایر این‌ها؛ و حجب ظلمانی گناهانی است که مانع وصول به اوست. پس هرگاه این حجب از او برداشته شد، خداوند در قلب او تجلّی می‌کند و محبت غیر خود را می‌سوزاند، حتّی خود او را از خودش.

رجبعلی خیّاط گفت: دیدم شبی حجاب داشته و حال حضور ندارم. با تفحص متوجّه شدم که روز گذشته یکی از اشراف تهران نزدم آمد و موقع نماز مغرب و عشاء ماند و من برای خوشایند او در نماز عبایی به دوش انداختم، پس این حجاب شد.

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست **** تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز (حافظ)

جمال یار نقاب ندارد و هر آنچه سبب محجوب شدن است از جهت اعمال نامطلوب و صفات رذیله است.

امام رضا علیه‌السلام فرمود: «انَّ الحجاب عن الخَلق لِکثرةِ ذنوبِهم: حجاب (و پرده بر) خلق به خاطر زیادی گناهان آن‌هاست.»

گفت: همه‌جا را گشتم و او را نیافتم. جواب این است که اگر سیر فقط برای او بود، یافتن همراهش بود. لکن چون با اغراض و نیات دیگر ممذوج بود، حجاب پیدا شد و به همان اندازه گوهر مقصود را نیافت. روح از عالم امر اوست و اینکه نمی‌یابد از نفس ظلمانی خود اوست.

بیگدلی در همه احوال خدا با او بود **** او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد (حافظ)

دنیا حجاب عقبی است و هرکس با دنیا بیارامد، عقبی را بگذارد.

خلق، حجاب طاعت است و هرکس که برپای خلق مشغول گردد، طاعت را بگذارد.

شیطان حجاب دین است و هرکس موافقت شیطان کند، دین را بگذارد.

نفس، حجاب حق است و هرکس دنبال هوای نفس رود، خدای را بگذارد. در سوره جاثیه ۲۳ آمده: «اَفَرَایت مَنِ اتَّخَذَ الهُهُ هواه»

امام کاظم علیه‌السلام فرمود که خدای تعالی به داوود وحی کرد: «ای داوود، یارانت را از حبّ شهوات بر حذر کن زیرا دل‌بستگان شهوات دنیا، دل‌هایشان از (یاد) من در حجاب است؛ فَاِنَّ المُعَلَّقَة قلوبُهُم بِشهوات الدّنیا قلوبُهُم مَحجوبَةٌ عَنّی»

از آنجا که حجب، سالک را از مشاهدهٔ ملکوت و جمال حق بازمی‌دارد، پس برای خلاصی از این حجب باید با ریاضت و جدّوجهد در حق، فانی و به او باقی گردد؛ یعنی بکوشد از ملکات نفسانی رها گردد و از رسوم خُلقیه درآمده و به صفات الهیه متخلّق شود.

دیده‌ای باید سبب سوراخ کن **** تا حجب را برکند از بیخ و بن (مثنوی)

تا مسبّب بیند اندر لامکان **** هرزه داند جهد و اکساب و دکان

روزی فقیری به نزد حکیم حاج ملّا هادی سبزواری (م ۱۲۸۹) آمد و خواستار مقداری سرکه شد. حاجی با آنکه سخن کوتاه می‌گفت، با صدای بلندی فرمود: نداریم. فقیر گفت: در فلان گوشه زیرزمین سرکه است. حاجی فرمود: «درویش، از چشم تو پرده‌ای برگرفته‌اند که چنین می‌کنی. پرده‌هاست که باید برگیرند.»

روحِ محجوب از بقا، بس در عذاب **** روح واصل در بقا، پاک از حجاب (مثنوی)

حضرت استاد سید عبدالکریم کشمیری فرمودند که برای رفع حجب و نورانیت قلب دعای احتجاب (از رسول خدا صلی‌الله علیه و آله) بسیار نافع است.

در کتاب آفتاب خوبان ص ۸۷ آمده که از عالم ربّانی حضرت سید عبدالکریم کشمیری سؤال شد: برای رفع حجب و گشایش صدر و فتح قلب چه سوره‌ای نافع است؟ در جواب فرمودند: «سوره «انّا فتحنا» خیلی برای رفع حجب نافع است.»

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند **** هر آنکه خدمت جام جهان‌نما بکند (حافظ)

حجّت

حجّت دلیلی است که مقصود را روشن می‌کند.

در سوره انعام ۱۴۹ فرمود: «قل فللّه الحجَّةَ البالغة: بگو برهان رسا از آن خداوند است.»

امام کاظم علیه‌السلام فرمود: «به‌راستی خدا را بر مردم دو حجّت است: حجّتی آشکار و حجّتی نهان؛ و امّا حجّت آشکار فرستاده شدگان و پیغمبران و امامان هستند و حجّت نهان عقل‌هایند.»

عقل سلیم حجّت درونی است.

اگر حجّت از زمین برداشته شود، زمین اهلش را فرومی‌برد. حجّت خدا در ولیّ امر اوست که با پیروی از او افراد رستگار می‌شوند.

پس انبیاء و اوصیاء و امامان که خلیفه خدا هستند، حجّت بر مردم‌اند و اولیای الهی بعد از این‌ها حجّت‌اند برای هدایت مردم.

حرام‌خواری

حرام‌خواری از نتایج حبّ دنیا و حرص بر آن است و از بزرگ‌ترین مهلکات به‌طوری‌که اکثر کسانی که از سعادت محروم شدند به‌واسطه آن بوده.

حرام باعث تاریکی دل و غفلت و خباثت می‌شود و قابلیت و استعداد برای دریافت فیوضات و توفیقات را از دست می‌دهد.

اموال بر سه قسم است: حلال، حرام، مشتبه. اموال حرام نیز از سه قسم بیرون نیست: اوّل آنکه ذات آن حرام است مثل؛ سگ، خوک، خاک … دوم آنکه به سبب صفتی که بر آن عارض شده حرام شده مثل؛ شراب که اوّل انگور بوده و حلال بعداً حرام شده یا غذایی که به زهر مخلوط شده باشد. سوم آنکه اصل مال حلال بوده امّا به جهت نقص و خللی که در گرفتن و دادن آن شده حرام گردیده مثل؛ خیانت در امانت، دزدی، غصب، احتکار، ربا، حیله، رشوه، کم‌فروشی …

امام کاظم علیه‌السلام فرمود: «انَّ الحرامَ لا یُنمی و اِن نُمی لَم یُبارَک فیه: حرام نمو نمی‌کند و اگر نمو کند مبارک نخواهد بود.»

مال حرام در هر قسمت از زندگی که آمد، از خانه، لباس، خوراک و … بر انسان تأثیر سوء دارد، عمل شخص مقبول حق‌تعالی نمی‌شود و حتّی در نسل و فرزندان او آثار بدش ظاهر می‌شود و خودش هم از اهل جهنّم خواهد بود.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «در بیت‌المقدس فرشته‌ای است که هر شب ندا می‌کند هرکس حرامی بخورد، خدا از او نه سنّتی را قبول می‌کند و نه واجبی.» و فرمود: «هر گوشتی که از حرام روییده شود، آتش به آن سزاوار است.»

مال حرام خوردن که از قوّه شهویه است، آفتی است که گلشن ایمان را بسوزاند و خانهٔ دین را ویران کند و قلب را محجوب و تاریک از فیوضات ربانی کند.

پس هرکه طالب نجات و مشتاقِ وصول به سعادت باشد، باید از مال حرام فرار کند، همچنان که از شیر درّنده و مار گزنده فرار می‌نماید.

هیچ گندم، کاری و جو بر دهد؟ **** دیده‌ای اسبی که کرّه خر دهد؟ (مثنوی)

لقمه، تخم است و بَرَش، اندیشه‌ها **** لقمه بحر و گوهرش اندیشه‌ها

زاید از لقمهٔ حلال اندر دهان **** میلِ خدمت، عزم رفتن آن جهان

علم و حکمت، زاید از لقمه حلال **** عشق و رقّت آید از لقمهٔ حلال

چون ز لقمه تو حسد بینیّ و دام **** جهل و غفلت زاید آن را دان حرام

حرص

حرص به معنای علاقهٔ شدید است.

حرص زیاده‌روی در آزمندی و میل و اراده است.

حرص آدمی را بر اصرار به کار برمی‌انگیزد. از این‌رو رسول خدا صلی‌الله علیه و آله حرص را گرسنگی سیری ناپذیر تعبیر نموده، لذا فرمود: «مَنهومانِ لا یشبعان مَنهومُ العلم وَ منهومُ المال: دو گرسنه‌اند که سیر نمی‌شوند، گرسنه مال و گرسنه علم.»

حاصل این صفت آن است که شخص در آنچه علاقه دارد از مال یا شهوت یا علم یا خوردن و غیره سیر نمی‌شود.

حرص به خودی خود بد نیست. وقتی بد می‌شود که انسان آن را بد کند و درست تدبیر نکند و در هر جایی آن را به کار برد؛ چه سزاوار باشد چه نباشد، چه حق باشد چه حق نباشد. این انحراف در سایر صفات انسانی نیز هست و اگر هر صفت در حدّ اعتدال نگاه داشته شود، فضیلت است و اگر به طرف افراط یا تفریط رود، رذیله و مذموم است.

هر انسانی در همان آغاز تولّدش در عهد کودکی و قبل از رشد و بلوغ بر حرص شدید است؛ و این حرص بر خیر صفتی است کمالی که اگر نبود، به دنبال کمال و جلب خیر و دفع شرّ از خود برنمی‌آمد؛ و چون به حدّ بلوغ و رشد رسید، به عقل مجهّز شود و با عقل حقایق امور را آن‌طور که هست درک می‌کند و اعتقاد صحیح و عمل خیر را تشخیص می‌دهد. آن‌وقت است که حرص شدید در ایّام کودکی به حرص دیگری مبدّل می‌شود و آن حرص شدید به خیر واقعی است و با در نظر گرفتن اینکه خیر واقعی عبادت و جلب رضایت پروردگار متعال است از مسابقه به‌سوی مغفرت پروردگار و در نتیجه از کار خیر سیر نمی‌شود و از گناه پرهیز می‌کند. چنین حرصی انسان را به‌سوی کمال می‌رساند. امّا اگر انسان از آنچه عقل او درک می‌کند و فطرت به آن اعتراف می‌کند رو بگرداند و مانند کودکی‌اش پایبند هوای نفس بوده و دائم از آن پیروی کند و مشتاق باطل و متجاوز از حق باشد، حرص او مذموم و در نتیجه مایه شقاوت و هلاکت است.

پس حرصی که منسوب به خداست حرص واقعی است و حرصی که صرفِ جمع مال و غفلت از خدا می‌شود منسوب به انسان است.

حرص اندر عشقِ تو فخرست و جاه **** حرص اندر غیرِ تو ننگ و تباه (مثنوی)

حرصِ مردان از ره پیشی بوَد **** در مخنّت حرص، سوی پس رود

آن یکی حرص از کمال مَردی است **** و آن دگر حرص افتضاح و سردی است

حرص منحرف مذمّت گردیده و آن حالت و صفتی است نفسانی که آدمی را برگرد آوردن آنچه بدان نیاز ندارد، برمی‌انگیزد بی آنکه به حدّ و مقدار معیّنی اکتفا کند؛ و آن نیرومندترین شاخه‌های دوستی دنیا و مشهورترین انواع آن است و شکّی نیست که خُلق و خویی هلاک آور و صفتی گمراه‌کننده است.

حریص هرگز به حدّی نمی‌رسد که در آن توقف کند، بلکه پیوسته در تعلّق به دنیا و جمع کردن آن است.

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «حریص بر دنیا مانند کرم ابریشم است، هرچه بیشتر بر گرد خود می‌پیچد، راه خروجش مشکل‌تر شود تا سرانجام از غصّه بمیرد.»

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «آدمی پیر می‌شود، دو صفت در او جوان می‌شود: حرص و آرزوی دراز.»

آری، چشم‌تنگ و حریص دنیاپرست را تنها دو چیز پر می‌کند: قناعت یا خاک گور.

و ضدّ صفت حرص، قناعت و توکّل است.

کوزهٔ چشم حریصان پر نشد **** تا صدف قانع نشد، پر دُر نشد (مثنوی)

حرص از دیگر نتایج ضعف یقین است و آدم حریص در هر جا که باشد، محروم است که از اعتماد به خدا فرار کرده و خلاف قول خدای انجام داده است.

خود نشد حرص شما را این یقین **** که منم رزّاق خیرالرّازقین (مثنوی)

هرکه را جامه ز عشقی چاک شد **** او ز حرص و عیب کلّی پاک شد (مثنوی)

حزم

حزم، هوشیاری و آگاهی و دوراندیشی است.

حزم، احتیاط و دوراندیشی و خرد را به کار بستن است.

حزم، انضباط در امور و اطمینان یابی در آن و احتراز اعتماد در آن است.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «پیروزی در حزم است و حزم در رأی سنجیده و آن در حفظ رازها است.»

عیسی علیه‌السلام راه حزم را پیشه خود کرده بود نه راه توان و قدرت و به نفس خود جانب احتیاط را رعایت می‌کرد.

از امیرالمؤمنین علیه‌السلام درباره حزم سؤال شد، فرمود: «منتظر فرصت بودن و تا آنجا که امکان دارد در کارها شتاب نمودن.»

حزم آن باشد که نَفریبد تو را **** چرب و نوش و دام‌های این سرا (مثنوی)

روزی معاویه به عمروعاص گفت: هوشیاری تو تا چه مقدار است؟ گفت: در کاری داخل نشدم مگر طریق بیرون شدن آن را دانستم.

معاویه گفت: من در کاری داخل نشدم که اراده بیرون شدن از آن را داشته باشم.

مردی از پیامبر صلی‌الله علیه و آله پرسید: حزم چیست؟ فرمود: «آن است که از صاحب‌نظری مشورت بخواهی آنگاه از آن اطاعت کنی.»

حزم چه بوَد؟ در دو تدبیر احتیاط **** از دو آن گیری که دور است از خُباط (مثنوی)

حزم عادت عاقلان است. امّا حزم و احتیاط کاری اندازه و مقداری دارد که اگر از حدّش فزون‌تر شود ترس خواهد بود؛ و گاهی عجز و بددلی را حزم و حذر نام کنند و بددلان چنان دانند که بددلی هوشیاری است امّا آن فریبش طبع لئیم است.

حزن

حزن عبارت است از حسرت بردن و دردمند شدن به سبب فقدان محبوبی یا از دست رفتن مطلوبی.

کلمهٔ حزن به معنای اندوه در مقابل فرح (سرور) است. حزن وقتی است که انسان چیزی را که داشته از دست بدهد یا آنچه دوست می‌دارد داشته باشد ولی ندارد و یا خود را مالک چیزی فرض کرده، از دست برود.

حالت طبیعی و غریزی این است که انسان در هر فقدان غمناک می‌شود. امّا گاهی حزن بیش از حد و برای امور اعتباری و مجازی دنیوی است که آن مکروه بوده و ممدوح نیست.

و مانند اعتراض و انکار، مترتّب بر کراهت از مقدّرات الهی است. (هرچند که کراهت در اعتراض شدیدتر است.) و علّت آن شدّت رغبت در خواهش‌های طبیعی و میل به مقتضیات دو قوّهٔ غضب و شهوت و توقّع بقای امور جسمانی است.

پس انسان در از دست دادن چیزی که به آن تعلّق خاطر دارد، متأثّر و محزون می‌شود و شدّت آن اندوه با میزان علاقه آن چیز نسبت مستقیم دارد.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «الرّغبه فی الدّنیا تکثّر الهمّ وَ الحزن: رغبت به دنیا، حزن و اندوه را بسیار کند.»

سقراط فرمود: «من هرگز محزون نشدم. چون چیزی را بسیار دوست نداشتم که به خاطر از دست رفتن آن غمگین شوم.»

زیادی حزن، باعث ضعف اعصاب و تشویش خاطر شده و در ادامه موجب اعتراض به تقدیرات الهی و نارضایتی و قبض و … می‌گردد.

در اخبار داوود علیه‌السلام آمده خداوند فرمود: «ای داوود، دوستان مرا به دل‌مشغولی و غم دنیا چه کار؟ که این حالت شیرینی و لذّت مناجاتم را از دل آنان می‌برد. دوستان ویژه من روحانیان‌اند که غمگین نمی‌شوند.»

امّا حزن در امور معنوی پسندیده و ممدوح است. در مراحل سلوک موجبات حزن نسبت به درجات سالکین فرق می‌کند:

آنکه تازه متنبّه شده عمر عزیزش از دست رفته، گذشته را غنیمت نشمرده، در عبادت و بندگی کوتاهی کرده، پس نسبت به گذشته‌اش محزون می‌شود و پیش خود می‌گوید که چرا زودتر به فکر اصلاح نفسم برنیامدم! سالک در ابتدا در این حزن است.

کم‌کم این فکر به ذهنش می‌رسد که چرا حالا قلبم به غیر حق توجّه دارد! پس نوع حزن قبلی و فعلی با هم فرق می‌کند.

باز در فکر می‌بافتد که چرا به خاطر تعلّقات به غیر، از حق محجوب باشم…! این‌ها نوع افکار عالم محبّت است و اگر محبّت به عشق تبدیل شود، این بار محنت و غم شکل دیگری پیدا می‌کند.

حزن شُعار اهل معرفت است که به سبب آن واردات غیبی بر قلبشان وارد می‌شود. محزون ظاهرش قبض و باطنش بسط است و با خلق همانند افراد بیمار زندگی می‌کند و با خدا همانند نزدیکان با میل باشد.

محزون غیر متفکّر است. چون متفکّر با تکلّف در خود ایجاد فکر کند ولی حزن طبیعی و بدون تکلّف ایجاد شود و دیگر آنکه حزن از باطن و فکر از ظاهر، با دیدن چیزهایی که در خارج حادث شده تحقق می‌گیرد.

طرف راست حزن، انکسار و طرف چپ آن خاموشی است و آن مختص عارفان بالله باشد. اگر حزن ساعتی از قلوب عارفین گرفته شود بیتابی کنند و اگر در قلب غیر عارف وارد شود، آن را مکروه دانند.

مقام عبودیت ملازم با پیدایش فروتنی و شکسته‌دلی است و چون حالت انکسار پدیدار شود، قهراً حالت سکون و خاموشی ایجاد گردد و انسان پیوسته در فکر انجام وظایف و رفع ضعف و … خواهد بود. امّا اهل دنیا که حزن را مکروه دانسته و در پی فرح و نشاط هستند که علامت غفلت و محجوبیت قلب است از معرفت به دورند.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «هرگاه خداوند بنده‌ای را دوست بدارد، نوایی از حزن و اندوه در دل او برقرار می‌کند، چه خداوند هر دل اندوهگین را دوست می‌دارد.»

اولیای خدا و عرفای کامل چون از شرّ نفس رسته و به حق رسیده‌اند، حزن و تشویش و حالت انتظار ندارند. در سوره یونس ۶۲ آمده: «انّ اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون: همانا دوستان خداوند را نه بیمی است و نه اندوهگین شوند.» خوف در جایی است که احتمال وقوع مکروهی باشد ولی حزن در جایی است که وقوع آن حتمی شده و برطرف شدن مطلق خوف و حزن آنجا است که هیچ‌یک از نعمت‌ها در معرض زوال قرار نگیرند و از دست نروند.

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل **** همه در سایه گیسوی نگار آخر شد (حافظ)

حسد

حسد به معنای بدخواهی و خواستار بودن زوال نعمت یا سعادت دیگری است.

حسد، آرزوی زوال نعمت برادر مسلمان است از نعمت‌هایی که صلاح او باشد. امّا اگر زوال نعمت او را نخواهد، بلکه مثل آن را برای خود بخواهد، غبطه و منافسه است و اگر زوال چیزی را از کسی بخواهد که صلاح او نیست آن غیرت است.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «المؤمن یَغبط وَ المنافق یحسد: مؤمن رقابت می‌کند و کافر حسد می‌ورزد.» به‌عکس حسد، غبطه صفت پسندیده‌ای است که موجب رشد و تحرّک انسان است.

لذا چنین می‌توان گفت که حسد از عملکرد دو قوّه غضبیّه و شهویه پدید می‌آید. چرا که هم خواستار زوال نعمت محسود است و آرزوی زیانمند شدن او را دارد که از نتایج قوّه غضبیّه است و هم خواستار آن نعمت برای خود از روی حرص و طمع است.

خود حسد نقصان و عیبی دیگر است **** بلکه از جملهٔ کمی‌ها بتّر است (مثنوی)

حسد از سخت‌ترین امراض نفسانی و اخلاقی است که منشأ آن احساس نقص خود و کمال دیگری است و نیز از رذالت طبع و بخل و تنگ‌چشمی و عداوت و دشمنی و تکبر و تعزّر و تعجّب (استعباد) سرچشمه می‌گیرد.

آن کسی کش مثل خود پنداشتی **** ز آن سبب با او حسد برداشتی (مثنوی)

اصل حسد از کوری قلب و انکار فضل الهی است که این دو بال‌های کفرند. (محجوبیت قلب و معرفت کم نسبت به حکمت و عظمت خداوند سبب این کفران نعمت می‌شود.)

و خباثت این رذیله به‌قدری زیاد است که داده‌ها و عطایای حق به بندگان را نمی‌تواند ببیند و به حکمت و مصلحت خداوند اعتراض دارد.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: برای نعمت‌های خداوند دشمنانی است. پرسیدند: آنان کیان‌اند؟ فرمود: «کسانی که به مردم بر آنکه خدا از فضل خود به ایشان داده حسد می‌برند.»

و حسود قبل از آنکه ضررش را به محسود برساند، به خودش آسیب می‌رساند. چون همیشه در این دغدغه به سر می‌برد که از دیگری کمتر است و این احساس که با بدخواهی و خشم و کینه‌توزی همراه است باعث می‌شود در دنیا لحظه‌ای از درد و الم و حزن خالی نماند و هر نعمتی که در دست دیگری می‌بیند، رنج می‌برد و نیز حسد سبب حبط حسنات می‌شود.

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «الحسد یأکل الحسنات کما تأکل النّار الحطب: حسد نیکی‌ها را می‌خورد همان‌طور که آتش هیزم را می‌خورد.»

عقبه‌ای زین صعب‌تر در راه نیست **** ای خنک آن کِش حسد همراه نیست (مثنوی)

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «ریشه کفر سه چیز است: حرص، کبر، حسد … امّا حسد در فرزندان آدم که یکی دیگری را از روی حسد کشت.»

برای حسد می‌توان چهار مرتبه متذکر شد:

۱- اینکه انسان طبعاً بدخواه دیگری باشد و میل نفس به برطرف شدن نعمت دیگری است، هرچند از زوال آن نفعی به حاسد نرسد و این بدترین مراتب حسد است.

۲- میل نفس به از بین رفتن نعمت دیگری است به جهت این، آن نعمت به تصرّف خودش درآید. در سوره نساء ۳۲ فرمود: «لا تَتَمَنّوا ما فضَّلَ اللهُ بِه بَعضکُم عَلی بعضٍ: آنچه را که خداوند با آن برخی از شما را بر برخی دیگر برتری داده آرزو نکنید … وَ سئلوا اللهَ مِن فَضلِهِ: و از فضل خداوند درخواست کنید.»

۳- میل نفس او به چیزی مثل آنچه دیگری دارد باشد نه خود آن چیز، امّا چون از رسیدن به آن عاجز است می‌خواهد که از او نیز سلب شود تا با یکدیگر برابر شوند.

۴- مثل مورد سوم است امّا دین و عقل او مانع می‌شود که در ازاله آن نعمت سعی کند و بر نفس خودش خشمناک می‌شود از شاد شدن به زوال نعمت او. صاحب این مرتبه را امید نجات است. (معراج السعادة ص ۴۰۷)

هرکه تو را از یار تو بدی گوید، خواه گویندهٔ درونی و خواه گویندهٔ بیرونی که یار تو بر تو حسود است، بدان که حسود اوست. از حسد می‌جوشد.

اگر گوید او تو را حسود گفت، بگو این حسد را دو معناست: یکی حسدی که به بهشت برد (غبطه) که در راه خیر گرم کند که من چرا کم از او باشم. امّا آن حسد که به دوزخ برد که خدمتی می‌کردم و مرا از آن چیز حسد کردی تا ز آن منع شوم و باز مانم.

هان و هان، ترکِ حسد کن با شهان **** وَرنه ابلیسی شوی اندر جهان (مثنوی)

حسرت

حسرت غم و اندوه است بر آنچه از دست رفته.

گویی نادانی که بر ارتکاب عمل قبیح وادارش کرده بود، از وی رفته یا نیرویش از فرط غصّه زایل شده و یا از یافتن چیزی مفقود خسته شده باشد.

یکی از اسماء روز قیامت «روز حسرت» است که در آن روز عدّه‌ای می‌گویند: ای دریغا بر آنچه از ما برفت و ما افراط و تفریط کردیم.

در سوره زمر ۵۶ آمده: «یا حسرتی عَلی ما فَرَّطتُ فی جنب الله؛ ای‌دریغا از آنچه درباره خداوند کوتاهی کردم.»

مرحوم شیخ عباس قمی در کتاب سفینه البحار گوید: «روایت است که اهل بهشت بر چیزی از دنیا که فوت شده، حسرت نمی‌خورند همانند آن ساعتی که بدون ذکر خدا بر آن‌ها گذشته بود.»

هیچ مُرده نیست پر حسرت ز مرگ **** حسرتش آن است کِش کم بود برگ (مثنوی)

گفته‌اند: جان آدمیزاد از دنیا بیرون نمی‌رود مگر اینکه سه حسرت با خود دارد: از آنچه بود سیر نشده، به آرزوهای خود نرسیده، توشه نیک برای جایی که به آن وارد می‌شود فراهم نکرده است.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «التّوانی فی الدّنیا اِضاعَهٌ و فی الآخرة حسرَة: سستی در دنیا از دست دادن و در آخرت حسرت است.»

حسرت بر اینکه چرا دیگری حال عبادت و مناجات و تقوا دارد و او بی‌حال است مقوله‌ای دقیق است امّا حسرت بر مظاهر دنیوی خطاست.

کسانی که در دنیا زحمت می‌کشند امّا به چیزی از آن نمی‌رسند؛ دنبال ریاست می‌روند امّا به کام آن نمی‌رسند یا زود آن را از دست می‌دهند، در دنیا به خاطر هر خسران و زیان و غبن، در پشیمانی هستند و حسرت می‌خورند. مثلاً چرا فلان چیز را ارزان فروخت و فلان خانه را آن وقت نخرید یا چرا با فلان کس شریک نشد … . آیا واقعاً تأسّف و حسرت در همه چیز است یا در اموری است که غیر قانون خداوند در آن به کار رفته؟ پس حسرت بر امور اعتباری و دنیوی لغزش است.

بر گذشته حسرت آوردن خطاست **** باز نآید رفته، یادِ آن هَباست (مثنوی)

در سوره فاطر ۸ آمده: «فلا تَذهَب نفسُکَ علیهم حسَراتٍ: مبادا جانت از دریغ خوردن بر آنان بفرساید.»

حسرت بر گذشته دو نوع است: یکی حسرت ممدوح (پسندیده) که مبنای آن عبرت از حوادث پیشین و تحوّل در رفتار و افکار است و دیگری حسرت مذموم (ناپسند) که صرفاً حسرت است و تنها مایه اتلاف عمر و قوای جسمی و روحی است.

حُسن خُلق

اخلاق انسان همان صورت ثابت نفسانی است که بدون فکر و تأمّل و تأنّی از او صادر شود و اگر اعمال و رفتاری که از آن ظاهر شود و شرعاً و عقلاً پسندیده باشد، آن را خلق نیکو نامند.

پس اعمال و رفتاری که به صورت تکلّف و یا گاهی بر او عارض شود، جزء اخلاقیات نیست. مثلاً وقتی کسی می‌خواهد ببخشد، ساعتی فکر می‌کند که ببخشد یا نبخشد، معلوم است که این سخاوت در نفس او رسوخ نکرده و ثابت نشده.

خَلق مربوط به هیئت و اشکال و صور ظاهری است و خُلق مربوط به قوا و صفات است که با بصیرت قابل‌درک است.

به‌عبارت‌دیگر خُلق صورت باطنی انسان است و حسن خُلق، عادت نیکوی آن است.

پس مکارم اخلاق به ظاهر، علم، دارایی، حسب و نسبت و … نیست، بلکه مکارم اخلاق در نفس ملکه شده و در اعمال و رفتار به ظهور می‌رسد.

حسن خُلق فقط در دوستان و برگزیدگان خدا می‌باشد، چون خدا نخواسته که الطاف خویش و حسن خلق را بدهد مگر به کسانی که حامل نور اعلی و جمال پاکش باشند.

قرآن هر پیامبری را به صفت و مقامی وصف نموده امّا از ممتازترین صفات رسول، خلق عظیم است و وجود مقدس رسول اکرم صلی‌الله علیه و آله از نظر حسن خلق در درجه اکمل و اعلی بوده که در سوره قلم ۴ آمده: «انّک لَعَلَی خُلقٍ عظیم: به راستی تو را خویی بزرگ است.»

و رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «من برای این برانگیخته شده‌ام که مکارم اخلاق را به کمال برسانم.»

هرچند حسن خلق در واقع مربوط به فضایل نفسانی از قبیل تواضع، جود، فداکاری و ایثار، شجاعت، وفای به عهد، صدق و راست‌گویی، عدالت، عفّت و پاک‌دامنی، عفو در عین قدرت، بردباری، مهربانی، عطوفت و نرم‌خویی، عدل و … است، لکن به خوش‌رویی و خوش‌رفتاری با مردم نیز حسن خلق گفته می‌شود و این حسن معاشرت از آثار سلامت نفس و شرح صدر است.

حسن خلق دوستی و الفت به بار می‌آورد و درخت نیکو میوه‌اش نیکو باشد.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «خوی ها داده‌هایی از جانب خداوند عزّوجل هستند. پس هرگاه خداوند بنده‌ای را دوست بدارد، خوی نیکو به او عطا کند و هرگاه بنده‌ای را دشمن بدارد، خوی ناپسند به وی دهد.»

ما کِییم این را؟ بیا ای یارِ من **** روزِ من روشن کن از خُلقِ حَسَن (مثنوی)

گاهی با همّت و زحمت می‌توان نفس را اصلاح کرد و اخلاق حسنه به دست آورد و گاه با عنایت الهی فطرتاً در نهاد انسان حسن خلق حاصل شود.

موهبت الهی اگر ذاتی باشد که دارندهٔ خلق کریم باشد، بسیار ارزشمند است و اگر خلق، اکتسابی و به زحمت هم به دست آید، باز جای شکر آن لازم است؛ که حسن رفتار باعث بالا رفتن درجات ایمان و استحکام دین می‌شود.

از امام رضا علیه‌السلام روایت است که رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «اکمَلکُم ایماناً احسَنکُم اخلاقاً: با ایمان ترین شما خوش‌اخلاق‌ترین شماست.»

نیک‌خویی سبب ازدیاد دوستان می‌شود و چه بسیار کسانی که به این صفت هدایت می‌گردند. انسان نیک‌خو نه‌تنها آزار و اذیّتش به دیگران نمی‌رسد، بلکه متحمّل بداخلاقی و بدرفتاری می‌شود؛ یعنی با بردباری و شکیبایی در برخوردها که ملکه نفسش است حسن خلق او بروز می‌کند.

در گذر از فضل و از جَلدیّ و فن **** کار، خدمت دارد و خُلق حَسَن (مثنوی)

حسیب

خداوند بر هر چیزی که در عالَم امکان است عالم و حسابگر می‌باشد. عطای بی‌شمار دارد و بزرگوار و کفایت‌کننده است. در عین دقّت و نظم و ترتیب در موجودات، محاسبی است که قابلان را کفایت می‌کند و کسی است که هیچ موجودی را توانایی محاسبه نعمت‌هایش نیست و در بررسی حساب بندگان با لطف و مرحمت برخورد می‌کند.

در معنای حسیب چند قول آمده:

۱- حسابرس مراقب.

۲- حافظ و نگه‌دارنده هر چیزی به هیچ‌چیز مورد غفلت قرار نگیرد.

۳- حسابگر و کفایت‌کننده. در سوره نساء ۶ فرمود: «کفی بالله حسیبا»

۴- دارنده و حسابگر.

۵- جزا دهنده.

حسیب از اسماء الهی است که به معنی حسابگر، حساب کننده و حساب گیرنده آمده است. اعمال همه انسان‌ها در تمام اوقات، از کوچک و بزرگ و ظاهر و پنهان در تحت نظر ملائکه‌ای هستند که آن‌ها را می‌نویسند و حساب می‌کنند. خداوند به اندازهٔ اعمال خوب و بد به حساب می‌رسد. شخصی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام سؤال کرد: «چگونه خدای تعالی در یک حال حساب همه را یک‌دفعه می‌رسد؟» فرمود: «همان‌طوری که همه را یک دفعه روزی می‌دهد.»

خداوند در سوره رعد ۴۰ می‌فرماید: «علیکَ البلاغُ: بر تو ابلاغ رسالت است.» و «علینا الحسابُ: بر ما حساب کشیدن از آنان»

در واقع جزا و پاداش و قبولی و مردودی انسان‌ها، به ظهور این اسم پدیدار می‌شود. حق‌تعالی «سریع الحساب» (بقره ۲۰۲) است که به حسابرسی همه با سرعت و بدون هیچ وقفه‌ای رسیدگی می‌کند.

چون در دنیا همهٔ اعمال ضبط و ثبت شده بود «ان الله علی کلّ شیءٍ حسیب» (نساء ۸۶)

پس خداوند حساب همه چیز را دارد، در برزخ و قیامت که عالم ملکوت است همه‌چیز عیان است، بنده خودش حساب اعمال خود را می‌بیند. از این جهت هیچ وقفه‌ای در حسابرسی نخواهد بود.

حشر

حشر به معنی جمع کردن و گردآوردن قوم است به یک مکان (این کلمه دربارهٔ یک نفر استعمال نمی‌شود.)

حشر به معنای بیرون کردن امّا نه یک نفر بلکه یک جمعیّت و نه به اختیار بلکه به اجبار است.

در سوره ق ۴۴ فرمود: «ذلک علَینا یسیرا: آن جمع کردنی آسان برای ماست.»

این احیای موتی ترتیب دیگر برانگیختن است و این جمع کردن آسان‌تر از آفرینش آن است.

در قضیه عُزَیر علیه‌السلام آمده که از کنار ویرانه‌ای می‌گذشت که استخوان‌ها و اجساد پوسیده ساکنان آن دیار بر زمین افتاده بود. با خودش گفت: چگونه خداوند بعد از مرگ این‌ها را زنده می‌کند و در این حال خداوند جان او را می‌گیرد و بعد از صد سال زنده می‌کند و از او می‌پرسد چقدر در این ویرانه بودی؟ او می‌گوید یک روز یا کمتر از آن. پس خداوند می‌فرماید: به طعام خودت نگاه کن که طیّ این سال‌ها تغییری نکرده امّا به الاغت بنگر که بدنش پوسیده. پس ببین که چگونه آن استخوان‌ها و جسد پوسیده را گرد هم می‌آوریم. در سوره بقره ۲۵۹ به این موضوع اشاره شده است.

چشم بگشا، حشر را پیدا ببین **** تا نماند شبهه‌ات در یوم دین (مثنوی)

خلایق برای حساب محشور می‌شوند. حشر برای آن است که: «لِیمیزَ اللهُ الخبیثَ من الطَّیِب: خداوند ناپاک را از پاک جدا گرداند.» (انفال ۳۷) بدون حشر مسئله جزا و پاداش و بهشت و جهنّم باطل خواهد شد.

انسان به سبب ملکات و صفات نفسانی که در ذات و حقیقت او راسخ شده، باقی می‌ماند و به‌واسطه آن ملکات از قوّه به فعلیت می‌رسد. پس در قیامت هر کس به‌صورت ملکوتی‌اش محشور می‌شود.

پس هرکس بر حالتی که زیسته، می‌میرد و بر حالتی که مرده، محشور می‌شود. اخبار دلالت بر این دارد که هرکس به هنگام مرگ قلبش به همان چیز مشغول است که در طول عمر بر آن بوده و به وقت مردن همان چیز در نظر او پدید می‌آید.

قیس بن عاصم گوید با جماعتی از قوم بنی تمیم بر پیامبر اعظم صلی‌الله علیه و آله وارد شدیم و گفتیم: ای پیامبر خدا، ما را موعظه‌ای فرما که از آن استفاده ببریم، چون ما بادیه‌نشین هستیم. پیامبر اکرم فرمود: «… ای قیس حتماً یک همراه با تو در خاک می‌آید درحالی‌که زنده است با تو دفن می‌شود، امّا تو مرده‌ای. اگر کریم باشد، تو را گرامی دارد و اگر پست باشد، تو را به بدی رساند. فقط با تو محشور می‌شود و جز از او بازپرسی نشوی. پس او را صالح قرار بده. اگر صالح بود مونس تو شود و اگر فاسد شود از او وحشت خواهی کرد و آن عمل توست.»

هر صفت که در دنیا بر کسی غالب شود، به سبب اعمالی است که صاحب آن صفت داراست و در روز قیامت صاحب هر صفت به آن محشور می‌شود.

اگر صفت شهوت بر وی غالب باشد، به‌صورت خرس و خوک محشور گردد.

اگر غضب غالب باشد، به‌صورت سگ و گرگ. اگر گزندگی و ایذاء غالب باشد، به‌صورت مار و عقرب. اگر دزدی و حیله غالب باشد، به‌صورت موش و کلاغ. اگر تکبّر غالب باشد، به‌صورت شیر و پلنگ. اگر رعنایی و خرامیدن غالب باشد، به‌صورت طاووس و کبک. اگر حرص و ذخیره کردن چیزها غالب باشد، به‌صورت مورچه محشور گردد.

و اشاره به مثل این معناست: «یوم تُبلی السرائر: روزی که نیّت و باطن آشکار شود.» (طارق ۸) و «و اذا الوحوش حُشرت: روزی که حیوانات محشور شوند.» (تکویر ۴)

حُکم، آن خو راست کان غالب‌تر است **** چونکه زر بیش از مس آمد، آن زرست (مثنوی)

سیرتی کان در وجودت غالب است **** هم بر آن تصویر حشرت واجب است

در قیامت حشر منافقین با شیاطین است؛ زیرا صفت شیطانی در باطن آنان نفوذ کرده، مثل مکر و حیله، اعتقاد فاسد، اغوای خلق … که این‌ها از اوصاف شیطان است.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «انّما یَحشُر النّاسُ علی نیّاتهم: مردم بر نیّاتشان محشور می‌شوند.»

عربی به رسول خدا صلی‌الله علیه و آله گفت: انسان مردمی را دوست دارد ولی نمی‌تواند به آن‌ها برسد. حضرت فرمود: «انّ المرء یحشر مع من احبّه: آدمی با کسی محشور می‌شود که او را دوست دارد.»

و نیز روایت است در حضور پیامبر صلی‌الله علیه و آله صحبت از قیامت شد. مردی عرض کرد: من نماز و روزهٔ چندانی آماده نکردم امّا خدا و رسول او را دوست دارم. حضرت فرمود: «انتَ مع مَن احبَبتَ: تو با آن کسی خواهی بود که او را دوست داری.»

پس با رسول خدا صلی‌الله علیه و آله که او را دوست دارد محشور می‌شود.

حَضَرات خمس

حضرت داوود علیه‌السلام پرسید: پروردگارا، از بهر چه مخلوقات را خلق کردی؟ فرمود: «کُنتُ کنزاً مخفیّا فَاَحبَبتُ ان اُعرَفَ فخلقتُ الخلقَ لکَی اُعرَفَ: من گنجی پنهان بودم. دوست داشتم شناخته شوم، پس مخلوقات را آفریدم تا شناخته شوم.»

عرفا با استناد به این حدیث، ارکان بحث تجلّیات حضرت حق و مراتب ظهور ذات او را در مظاهر مطرح کرده‌اند. آن‌ها مجموعهٔ عالم را از واجب و ممکن به پنج مرتبه یا پنج حضرت تقسیم کرده‌اند که آن را حَضَرات خمس گویند.

گنج مخفی بُد ز پُرّی جوش کرد **** خاک را سلطان اطلس پوش کرد (مثنوی)

بدان نزد اهل کشف و تحقیق وجود مطلق یکی بیش نیست و آن وجود حق است و وجود جمیع موجودات بدان حضرت منتهی شود و آن حضرت منتهای همه است و این وجود را در هر عالمی از عالم‌های مختلف ظهوری است و حضرات کلیه پنج است که آن را حضرات خمسه گویند و هر حضرتی از آن حضرات را عالمی نامند.

حضرت اوّل، غیب مطلق است که آن را حقیقة الحقایق گویند و آن حضرت اشارت پذیر نیست و از آن حضرت به هیچ نوع نتوان عبارت کرد و عقول و افهام مخلوقات را به آن راه نیست بلکه این مقدار به نور کشف محقق گشته که در این عالم حق‌تعالی از ذات خود به ذات خود تجلّی فرمود و آن تجلّی از حضرت احدیت بود و بدان تجلّی در خود نفس رحمانی ظاهر کرد و آن را تعیّن اوّل نامند و جمیع اعیان ثابته در این حضرت به صورت عقلی هویدا شد که «اوّل ما خلق الله العقل»

حضرت دوم، ظهور در تنزّل از حضرت احدیّت به واحدیت باشد و آن را حضرت الوهیّت نامند و این عالم را جبروت گویند. این حضرت مبدأ کثرت و حضرت اسماء و صفات است.

پس از حضرت واحدیت و الوهیت تنزل فرمود به لوح محفوظ و عالم امر عبارت از آن است و آن را عالم ملکوت خوانند.

حضرت چهارم عالم مثال است و عالم ملک.

وجود حق را تنزّل دیگری است از عالم ملک به عالم انسان و آن آخر مراتب تنزّلات است.

پس معلوم گشت کلیه حضرات و عوالم اصلیه پنج است:

حضرت اوّل، غیب مطلق است. از آن هیچ حکایت نتوان کرد؛ زیرا که آنجا اسم و رسمی نگنجد و تجلّی از ذات است بر ذات و آن عالم را غیب الغیوب و احدیت نیز گویند. (لاهوت)

حضرت دوم، حضرت اسماء و صفات و عالم جبروت است و آن را برزخ البرازخ هم گویند.

حضرت سوم، عالم ارواح و عالم ربوبیت است و آن را غیب باطن و عالم ملکوت هم گویند.

حضرت چهارم، عالم خیال و مثال است و جای بروز صور مختلفه که دلالت بر معانی و حقایق دارند و آن را عالم ملک هم گویند. (ناسوت)

حضرت پنجم، عالم حس و شهادت است و جای بروز صور متعیّنه کونیه است.

حظیرة القدس

حظیرة القدس موضع طهارت و جای پاکی و پاکیزگی است.

گفته شده حظیرة القدس از القاب بهشت است یا دین و شریعت که هر دو درست است. پس شریعت حظیره ای است که از آن طهارت و پاکی فهمیده می‌شود.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «هرکس به سنّت من عمل کند در حظیرة القدس با من خواهد بود.»

خداوند به موسی علیه‌السلام فرمود: «یا موسی، حظیرة القدس که بهترین جایگاه‌ها در بهشت است مأوای کسانی است که چشم‌ها را از حرام نگه دارند و مال به سود ندهند و رشوه نگیرند.»

حظیرة القدس نامی از نامه‌ای بهشت یا هرجایی مقدّس است.

گفته‌اند: حظیرة القدس مجالس اهل انس است.

بانگش آمد از حظیرهٔ شیخ حیّ **** ها اَنا اَدعوکَ کیَ تَسعی اِلَیّ (مثنوی

حفی

حفی صاحب لطفی است که همهٔ نعمت‌ها را می‌بخشد.

حفی مبالغه در نیکی و الطاف است.

حفی به کسی گفته می‌شود که کمال نیکی و گرامیداشت را در حق دیگری دارد و گاهی به معنای عالم است.

لطف زیاد و ترحم کثیر و صاحب فضل بودن سبب می‌شود که خداوند نسبت به بندگان بسیار مهربان باشد و آنان را نوازش کند. سفره‌ای که پهن کرده، همه را به کرمش بهره‌مند نموده، دلجویی کند و به لطف تامّ از فضل بی‌پایان و رحمت واسعه‌اش عطا نماید. گرچه نوع بندگان لغزش‌ها دارند و خلاف اوامرش انجام دهند.

در سوره مریم ۴۷ آمده: «اِنَّهُ کان بی حفیّا: همانا او با من مهربان است.»

اندرون زهر، تِریاق آن حَفی **** کرد تا گویند ذُو اللُّطفِ الخَفی (مثنوی)

مولانا گوید: خداوند مهربان در زهر، پادزهری قرار داده تا بندگان بدانند که او لطف پنهانی هم دارد.

حفی به معنای عالم نیز است.

حفی به معنای: ۱- مهربانی کردن ۲- این که شخصی حال کسی را به نیکی و لطف پرسیده و در سؤال مبالغه می‌کند ۳- دانای هر چیز ۴- و در عطا کردن نعمت‌ها مبالغه می‌کند.

امام حسین علیه‌السلام در دعای عرفه به خداوند عرض می‌کند: «چگونه از تو نومید گردم و أنت الحفي بی: تو به من مهربانی.»

حفیظ

حفیظ به معنای نگه‌دارنده و نگهبان است.

حفظ و نگهداری هر چیزی بستگی به علم و قدرت او دارد تا آن چیز از بین نرود و در آن آفت وارد نشود و از هم پاشیده نگردد. زمین و آسمان، نباتات و جمادات، حیوانات و انسان‌ها و ملائکه و همهٔ عوالم به احاطهٔ قیّومی خداوند است که در هر زمان و شرایطی آن‌ها را نگهداری می‌کند، گرچه تغییر و تبدیل در ممکنات برای حفظ بقا وجود دارد، امّا در کل به لطف او همهٔ موجودات تحت پوشش حفیظی او هستند.

در سوره شوری ۶ آمده: «الله حَفیظ علیهم و ما أنت علیهم بِوَکیل» از این آیه روشن می‌شود که حفیظ از مصادیق وکیل است.

حفیظ کسی است که اراده شئون وجود، از قبیل حیات، نشو، رزق و امثال آن به دست اوست و وکیل کسی است که اداره اعمال به دست اوست و اعمال را به گونه‌ای تنظیم می‌کند که برای موکلش منفعت حاصل شود. پس حفیظ دفع ضرر می‌کند و وکیل جلب منفعت.

حق

چون خداوند بذاته و صفاته غیر قابل زوال است لذا حق از اسماء حسنای اوست.

او به حق دارندهٔ سلطنت مطلق است.

امر خدا همه حق است و باطل در آن نیست و بهتر است که گفته شود ذات و افعال و صفات خدا حق است؛ یعنی همهٔ آن‌ها مطابق واقع و در جای و موقع خویش است.

او دارندهٔ سلطنت مطلق است. همه‌چیز را بر درستی استوار کرد و موجودیت مخلوقات از حقّانیّت او نمودار شدند. هر حقّی صاحب حقّی دارد و آنکه بذاته حق او راست و غیر او نیست.

بندگان را سزاوار است به حقّانیت او اعتراف و در عبودیت راستی و درستی روا دارند.

در سوره حج ۶ فرمود: «انَّ الله هُو الحق: همانا خداوند است که راستین است.»

چون که با حق متّصل گردید جان **** ذکر آن این است و ذکر این است آن (مثنوی)

حقیقت

حقیقت، آنچه مطابق با واقع باشد.

بدان هرچه حق باشد، حقیقت است. هر چیزی که خدا بدان عالِم و واقف است حقیقت دارد؛ یعنی خدا به پا و سرّ و نهاد هر کار عالِم است و هرکس به آن دانا باشد، حقیقت است. امّا وقتی بر کسی پوشیده باشد و اسرار آن چیز را نداند از حقیقت دور است.

حقیقت آن است که عارفان بدان بینا و متبصران از آن آگاه و حکیمان بدان دانایند.

حقیقت را به اِلهام و فراست و اِبصار توان یافت که هر چیزی چنانکه هست، نزد علم حق‌تعالی، به همان بیند.

در کتاب مثنوی مولانا می‌فرماید:

پس بدان این اصل را ای اصل جو **** هرکه را درد است، او برده ست بو (مثنوی)

هرکس که طالب و جوینده حقایق است اگر صاحب درد باشد، بویی از حقیقت برده است و چون طالب اسرار و حقایق است و می‌خواهد گم شدهٔ خود را بیابد، به بی‌قراری افتد که همین درد و بی‌قراری در طلب کلید باب وصال است.

رسیدن به بعضی حقایق ممکن است ولیکن مصون بودن از آفات بعدی، مانند هوای نفس و شهوات حائز اهمیت است.

آفت این در هوی و شهوت است **** ورنه اینجا شربت اندر شربت است

تا انسان از رذایل که آفات نفس هستند دست نکشد، درب حقایق به رویش باز نمی‌شود و چشم جانش نخواهد دید.

چشم بندِ آن جهان، حلق و دهان **** این دهان بربند، تا بینی عیان

حلق و زبان و آنچه بر او از غذای حرام فرو می‌رود و آنکه با او بیان می‌شود، از آفات حقایق است. چون آفات آمد، شخص از حقایق بازمی‌ماند و محجوب می‌شود و دلش زنگار پیدا می‌کند؛ و کارش به جایی می‌رسد که اوّل فروع و بعد اصول دین را انکار می‌کند و این از خطرات دنیوی و اخروی هر نفسی به شمار می‌رود.

جنگ هفتاد و دو ملّت همه را عذر بِنه **** چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند (حافظ)

سالک الی الله باید زحمت بکشد و ریاضت بکشد و با بندگیِ خالص، توفیق رفیق راهش شود تا دری از حقایق و گنجی از عالم معنا و گوهری از اولیای خاص الخاص نصیبش شود.

آنکه هنوز در گمان است و به یقین نرسیده و آنکه روزنه‌ای از حقایق به رویش باز نشده، شک می‌کند که شاید دری نباشد و کم‌کم دریچه‌های امید را به یأس می‌بندد.

حضرت استاد آیت الحق سید عبدالکریم کشمیری گاه‌گاهی می‌فرمود:

«اگر مزّه ای از حقایق را بچشید، درس و کارهای ظاهری برای مدّرس شدن و آقا شدن و … را رها می‌کنید. من درس‌های بسیاری تدریس می‌کردم ولی الآن پشیمانم …»

حقیقة الحقایق ذات حق‌تعالی است که جامع جمیع حقایق است و حقیقت محمّدیه اوّل خلق او و صورت کاملی است که در او حقایق وجود جمع است.

حقیقت شخصیه و حقیقت نوعیه

حقیقت شخصیه عبارت است از وجود جزئی و مخصوص که در کالبدی مجسّم می‌شود نام و خصوصیات معینی دارند.

حقیقت نوعیه عبارت است از خصوصیات و صفات باطنی افراد منهای کالبد و جزئیات منفرد ایشان.

صوری که در مظاهر الهیه و کونیه است، همه چون صور اعضاء است به حقیقت حسیّه ظاهره در شخص. چه حقیقت حسیّه واحده است (حقیقت شخصیه) و صور حاصله بر وی متعددّه (حقیقت نوعیه) است.

مولانا و عده‌ای از عرفا عقیده دارند که حقیقت نوعیه انبیاء و اولیاء در هر عصری قابل تکرار است. شیخ محمود شبستری در این باره می‌گوید:

بُوَد نور نبی خورشید اعظم **** گه از موسی پدید و گه ز آدم

در مثالِ موسی و فرعون، حقیقت شخصیه فرعون همان جبّاری بود که در عهد موسی علیه‌السلام بود. امّا حقیقت نوعیه فرعون، همان اوصاف کبر و شرک و خودبینی و جهل و … است که در هر عصری در انسانی بروز می‌کند. مولانا می‌فرماید:

آنچه در فرعون بود، آن در تو هست **** لیک اژدرهات، محبوس چه است (مثنوی)

شمس تبریزی فرمود: در تو فرعون سر بر کرده، موسی آمد او را راند. باز فرعون آمد و موسی رفت که این دلیل بر تلوّن است.

موسی و فرعون در هستی توست **** باید این دو خصم را در خویش جست (مثنوی)

حقیقت نوعیه مانند آبی است که در ظروف ریخته شود. خصوصیات آب به اختلاف ظروف تغییر می‌کند. حقیقت نوعیه اهل الله همچون نور شمس است که از آبگینه‌های مختلف می‌تابد.

صفات مختلف در حقیقت نوعیه بالقوه حاصل است و این حقیقت در هر یک از افراد به یکی از این اوصاف ظهور می‌کند.

پس همه زمان‌ها سلمان‌ها و ابوذرها و مقدادها هستند. اگر زمان موسی علیه‌السلام سامری بود که مردم را گوساله‌پرست کرد الآن هم سامری‌ها هستند. قرآن یکی را به‌عنوان نمونه ذکر می‌کند و لکن در اعصار تاریخ سامری‌ها آمدند و رفتند و بعد هم می‌آیند و حقیقت نوعیه است.

پس حقیقت نوعیه هم صفت با کسی، همانند اوست، فقط اسم و زمان و مکان فرق کرده است.

در تفاسیر آمده اگر حضرت آدم علیه‌السلام سجده‌گاه ملائکه شد، برای خصوصیات شخصیه او نبوده بلکه از آن جهت بود که او فرد کاملی از بشر و نمونه خلیفة الله و نمونه اوصاف الهی در زمین بوده.

حقیقت وجود

حقیقت، ذات حق است بی‌حجاب تعیّنات.

غیر از یک وجود مطلق واجب‌الوجود، حقیقتی نیست و غیر او وجوداتِ متکثره ممکن‌الوجودند که وجود ظلّی اویند.

حقیقت خود مقام ذات او دان **** شده جامع میان کفر و ایمان

کمیل بن زیاد از امیرالمؤمنین علیه‌السلام پرسید: «ما الحقیقة: حقیقت چیست؟» امام پاسخ داد: «تو را با حقیقت چه کار؟»

کمیل گفت: «آیا من صاحب سرّ تو نیستم؟» امام فرمود: «بلی، ولیکن یرشح علیک ما یطفح منّی: بله امّا بر تو پاشیده می‌شود آنچه از من ترشّح می‌کند.»

کمیل گفت: «آیا مثل تویی سائل را رد می‌کند؟» امام فرمود: «الحقیقه، کشف سبحات الجلال من غیر اشاره: حقیقت کشف سبحات جلال است بدون اشارتی.»

کمیل گفت: «بیشتر بیان بفرما» امام فرمود: «محو الموهوم مع صحوا المعلوم: امحای موهوم است با بیداری (و ابقای) معلوم»

کمیل گفت: «بیشتر بیان بفرما» امام فرمود: «پاره کردن سرّ است سبب غلبهٔ سرّ»

کمیل گفت: «بیشتر بیان بفرما» امام فرمود: «نور شرق من صبح الازل فیلوح علی هیاکل التوحید آثاره: نوری است که از صبح ازل اشراق می‌کند و آثارش بر هیاکل توحید جلوه می‌کند.»

کمیل گفت: «بیشتر بیان بفرما» امام فرمود: «چراغ را خاموش کن که صبح طلوع کرد.»

به سبب تلبّس هر چیزی به ظاهر وجود و عدم موجب تغیّر وجود و صفات حقیقی حق نیست، بلکه مبتنی بر تبدّل نیست و اضافات است.

اگر کسی طرف راست کسی بنشیند، بعد برود طرف چپ بنشیند، نسبت راست و چپ عوض می‌شود ولی خودش به حقیقت برقرار است.

به خاطر تلبّس کثرات، حقیقت وجود، کمال نگیرد و به خاطر تلبّس امور خسیسه و کوچک، نقصان نپذیرد. نور آفتاب بر همه چیز تابد و هیچ تغییری به بساط نوریّت او راه نیابد. نه از مشک، بوی گیرد و نه از گُل، رنگ و نه از خاطر، عار و نه از خارا، ننگ.

ندارد کل، وجودی در حقیقت **** که او چون عارضی شد بر حقیقت

وجود کل، کثیر واحد آید **** کثیر از روی کثرت می‌نماید

شبستری گوید کلّ موجودات وجود حقیقی ندارند، بلکه نمودهایی هستند که بر حقیقت استوار شده‌اند.

حکمت

با مراجعه به اصل معنی کلمه می‌توان این‌طور به دست آورد که حکمت یک خصیصهٔ درک و تشخیص است که شخص به‌وسیله آن می‌تواند حق و واقعیت را درک کند و مانع از فساد شود و کار را متقن و محکم انجام دهد.

حکیم کار را با مصلحت و اعتدال انجام می‌دهد و از سود و زیان آن آگاه است و فعل عبث انجام نمی‌دهد.

و می‌توان گفت حکمت حالت نفسانی و صفت روحی است نه شیء محکم خارجی.

راغب گوید: حکمت رسیدن به حق به‌واسطهٔ علم و عقل است.

حکمت به معنی نوعی احکام و اتقان و یا نوعی از امر محکم و متقن است. آن‌چنان‌که هیچ رخنه یا سستی در آن نباشد و این کلمه بیشتر در معلومات عقلی و حق و صادق استعمال می‌شود.

حکمت ادراک حقایق اشیاء است و اوصاف احکام آن و عمل به مقتضای آن تقسیم می‌شود به علمی و عملی.

حکمت نظری عبارت است از شناسایی و علم به احوال اشیاء و موجودات آن‌چنان که هستند.

در حکمت نظری از هست ها و است ها سخن می‌رود و در حکمت عملی از بایدها و نبایدها (ارزش‌ها) صحبت می‌شود و حکمت عملی محدود به انسان است و مربوط به افعال اختیاری او.

حکمت عملی از جنبه‌های متفاوت محدود است. اوّلاً محدود به انسان است و شامل غیر انسان نمی‌شود. ثانیاً مربوط به افعال اختیاری اوست. از این‌رو شامل امور غیر اختیاری بدنی یا روحی در علوم طبیعی نمی‌شود. ثالثاً مربوط به «بایدهای» افعال اختیاری انسان است. لذا با نیروی عقل و اراده مربوط نمی‌شود.

و حکیم صاحب حکمت است و معرفت او به ریشه بنیادین اشیاء بازمی‌گردد.

حکمت، از روشنی معرفت حاصل می‌شود و میراث تقوا و صدق است. اگر بگوییم که خداوند به بنده‌ای از خلق باارزش‌تر و بهتر از حکمت عطا نکرده، هر آینه درست گفته‌ایم.

در سوره بقره ۲۶۹ فرمود: «وَ مَن یوتَ الحکمه فقد اُوتَی خیراً کثیراً: به هرکس حکمت (فرزانگی) دهند، همانا خیر بسیاری داده‌اند.» و این را جز خردمندان نمی‌دانند.

منبع حکمت شود حکمت طلب **** فارغ آید او ز تحصیل و سبب (مثنوی)

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «الحکمه ضالَّه الامؤمن فاطلبوها وَ لو من عند المشرک (و در روایتی دیگر در کتاب یکصد موضوع پانصد داستان آمده: وَ لو مِن اَهل النّفاق)؛ حکمت، گمشدهٔ مؤمن است. پس آن را بجویید هرچند نزد مشرک باشد.»

میلِ جان، در حکمت است و در علوم **** میل تن در باغ و راغست و کروم (مثنوی)

حکما حکمت را از سکوت به ارث برده‌اند. گویند لقمان در اکثر اوقات تنها می‌نشست و فکر می‌کرد. روزی مولای او به او گفت: اگر با مردم بنشینی و رفت و آمد داشته باشی، بیشتر نفع می‌بری و با آن‌ها مأنوس می‌شوی. لقمان حکیم فرمود: طولانی شدن تنهایی، راهی به‌سوی تفکّر است و تفکّر راهی به‌سوی بهشت.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «روشنایی حکمت در گرسنگی است.»

امام رضا علیه‌السلام فرمود: «سکوت یکی از درهای حکمت است.»

رو ز حکمت خور علف، کان را خدا **** بی غرض داده ست از محض عطا (مثنوی)

فهمِ نان کردی، نه حکمت ای رهی **** ز آنچه حق گفتت: کلو من رِزقِهِ

رزقِ حق، حکمت بوَد در مرتبت **** کان گلو گیرت نباشد عاقبت

از حضرت استاد سید عبدالکریم کشمیری سؤال شد حکمت چیست که از طرف حق‌تعالی به افراد داده می‌شود؟ فرمودند: معرفت حقایق اشیاء.

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «منظور از حکمت، معرفت و بصیرت و آگاهی در دین است.»

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «هر بنده‌ای که چهل روز خود را برای خدا خالص کند، چشمه‌های حکمت از دلش بر زبانش جاری می‌شود.»

این کلمه بیش از ۲۰ بار در قرآن تکرار شده و در بیشتر موارد توأم با کتاب است و تعلیم و انزال آن از جانب خداوند و از جانب پیامبران نسبت به مردم است.

در سوره بقره ۱۲۹ فرمود: «و یعلمهم الکتاب و الحکمة.»

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «من خانهٔ حکمتم علی علیه‌السلام باب آن است.»

حکمت موجب نجات است و صفت حکیم آن است که هنگام ورود حادثه ثابت‌قدم است، در برابر عاقبت حوادث تسلیم و مردم را به‌سوی خدا هدایت کند. پیامبر صلی‌الله علیه و آله به حضرت علی علیه‌السلام فرمود: «اگر بنده‌ای از خدا به دست تو هدایت یابد، برای تو بهتر است از هرچه که آفتاب از مشرق تا مغرب بر وی بتابد.»