دُرّ نجف

الفبای سلوک

فصل پنجم · بخش چهارم

ریحان

ریحان، نوری را گویند که از غایت تصفیه از ریاضات در دل حاصل شود.

آتش سوزان مر ابراهیم را **** معجزات من گل و ریحان من (کلیّات شمس)

رین

رین به معنای زنگار است. در سوره مطفّفین ۱۴ فرمود: «کلّاً بَل رانَ عَلیٰ قلوبِهِم ما کانوا یَکسِبون: اعمالشان بر روی دل‌هایشان زنگار گذاشته است.» و گناه بر قلب آنان ثابت و غالب شده.

رین به معنای چرک و پردهٔ غلیظ است.

منظور از رین، گناه پس از گناه است تا آنجا که دل سیاه می‌شود.

امّا رین به معنی زنگار یا غبار یا لایهٔ کثیفی است که بر اشیاء گران‌قیمت می‌نشیند. این تعبیر قرآن نیز برای کسانی است که بر اثر خیره‌سری و گناه زیاد، قلبشان نفوذناپذیر شده است.

رین بر روی دل باعث حائل شده گناهان بین دل و تشخیص حق، آن‌طور که هست، می‌شود.

باید که سالک الی الله مراقبه داشته باشد تا اگر خطایی از او سر بزند، زود آن را به آب توبه و عمل صالح بشوید تا مبادا به‌صورت زنگار بر قلب او تأثیر بگذارد و ثابت و غالب شود.

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «هیچ بندهٔ مؤمنی نیست مگر آنکه در قلب او نقطهٔ سفیدی است که هرگاه گناه بکند، در جای آن نقطه سفید، نقطهٔ سیاهی بیرون می‌آید و اگر از گناه توبه کند، آن نقطهٔ سیاه از بین می‌رود و اگر گناه را ادامه دهد، سیاهی بیشتر می‌شود تا جایی که سفیدی را می‌پوشاند و آنگاه که سفیدی پوشیده شد، دیگر صاحب آن هرگز به خیر و خوبی برنمی‌گردد. این است قول خدای تعالی: بَل رانَ عَلیٰ قلوبِهِم ما کانوا یکسبون»

امام حسین علیه‌السلام در روز عاشورا در برابر لشگریان کفر فرمودند: «این که شما با دستورم مخالفت می‌کنید و به گفتارم گوش فرا نمی‌دهید، بدین علّت است که شکم‌های شما از مال حرام پر شده و بر قلب‌های شما مُهر غفلت خورده است.»

زاد

زاد به معنی مایحتاجی است که مسافر برای سفر همراه خود می‌برد و در فارسی از آن به توشه تعبیر می‌شود.

در سوره بقره ۱۹۷ آمده: «تَزَوَّدُوا فاِنَّ خیرَ الزّادِ التّقوی: ره‌توشه بردارید و بهترین ره‌توشه پرهیزگاری است.» که مراد، توشه برای سفر آخرت است از اخلاق فاصله، اعمال صالحه و همهٔ عبادت‌ها از واجبات و مستحبّات. امّا بهترین زاد و توشه، پرهیزگاری است.

بار سفر دور و دراز آخرت احتیاج به زاد و توشه دارد و زاد انسان در این سفر تقواست. پس اگر خداوند حفظ فرمود و با ایمان و تقوا گشتی، این رحمت و تفضّل و توفیق الهی است.

راهبی می‌گریست از او پرسیدند علّت آن را. گفت گریه برای دو چیز است: یکی کمی زاد و توشه و دیگری از دوری راه و سفر هولناک معاد.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «مَن ایقن بالمعاد استکثر من الزّاد: هر که یقین کند به معاد (روز بازگشت) بسیار بگیرد زاد (توشهٔ آن را)»

زاد راه حرم وصل نداریم مگر **** به گدایی ز در میکده زادی طلبیم (حافظ)

زاد راه و اصل، شوق اوست بر مرکب همّت که با آن به‌سوی مقامات دُنو (نزدیکی) و دنوِ دنو که نهایت ندارد سیر می‌کند.

زاد دانشمند آثار قلم **** زاد صوفی چیست انوار قدم (مثنوی)

زاغ

زاغ (غراب) جسم کلّی است و جسم کلّی در غایت دوری است از عالم قدس و حضرت احدیّت و خلو او از ادراک و نوریّت و غراب مثل او است در بعد و سواد.

وقتی که انسان به هوای زاغان دنبال زاغ برد، ماهیّت انسانی‌اش را از دست داده و به زاغ تبدیل می‌گردد. دیگر جان او را نمی‌توان جان انسانی نامید که به جسم جامد مبدّل گشته و وصف فرشته‌ای را ندارد و پست و ساقط می‌گردد.

جان که او دنبالهٔ زاغان پرد **** زاغ او را سوی گورستان برد (مثنوی)

هین مدو اندر پی نفس چو زاغ **** کو به گورستان برد نه سوی باغ

نفس انسانی که آرزوهای دنیوی دارد و طول عمر می‌خواهد برای تمشیّت آن‌ها، حکم زاغ دارد.

زاغ دو صفت دارد: دراز عُمری و نجاست‌خواری؛ و این تمثیلی از آدمیان دنیاپرست و شهوت طلب است که همواره خواهان زندگانی دراز و غرق شدن در شهوات و ناروایی‌ها هستند. زاغ در شمار پست‌ترین پرندگان است و صفت بزرگواری و آزادگی ندارد.

زاغ اشاره است به شیخان متزهدان دعوی‌دار که لباس، دام حطام دنیویّه کرده باشند.

دولت از مرغ همایون طلب و سایهٔ او **** زانکه با زاغ و زغن شهپر دولت نبود (حافظ)

زاغان جوامع بشری دغل راه می‌اندازند و بانگ بازان سفید یاد گرفته و خود را به شکل آن‌ها درمی‌آورند که اینان راهزنان طریق‌اند نه راهبر حقیقی.

این مثالت را چو زاغ و بوم دان **** که از ایشان پست شد صد خاندان (مثنوی)

قند حکمت از کجا زاغ از کجا **** کرم سرگین از کجا باغ از کجا (مثنوی)

زبان

زبان، امر را گویند.

زبان شیرین

امری را گویند که موافق تقدیر باشد.

آفرین بر زبان شیرینت **** کائن همه شور در جهان انداخت (سعدی)

زبان تلخ

امری را گویند که موافق تقدیر نباشد.

امری است که موافق طبع سالک نباشد.

قهر راسخ است نسبت به سالک.

زبان چرب

امری را گویند که موافق طبع سالک بود.

زبان

زبان از بزرگ‌ترین نعمت‌های خدا و لطائف عجیب خلقت و از احسانات با ارزش اوست. چه این عضو از نظر جسم کوچک و در مقام طاعت و عصیان بسی بزرگ است. همین‌طور سایر اعضا هرکدام محدوده‌ای خاص دارند ولی زبان دارای میدانی گسترده است و در خیر و شر مجالی وسیع دارد؛ بنابراین سزاوار است که این عضو پیوسته تحت حکم عقل و شرع قرار گیرد.

ای زبان هم گنج بی‌پایان تویی **** ای زبان هم رنج بی‌درمان تویی (مثنوی)

خداوند بر زبان واجب کرده است که آنچه را قلب به آن معتقد و معترف است بگوید و خود امر فرمود: «قولوا لِلنّاس حسناً: به مردم سخن به نیکی بگویید.»

امام صادق صلی‌الله علیه و آله فرمود: «زکاةُ اللّسان النّصح لِلمسلمین وَ التّقیّظ لِلغافلین وَ کثرة التّسبیح و الذّکر و غیره: زکات زبان اندرز دادن به مسلمانان و بیدار کردن غافلان است و تسبیح و ذکر بسیار گفتن و جز این‌هاست.»

از اعضایی که مراقبت از آن به طور مدام واجب است و در واقع ترجمان قلب و مقاصد آن است زبان می‌باشد. یکی از نعمت‌های بزرگ خدا همین زبان است که به بعضی با خصوصیّت خاص عطا فرموده است. چنانچه در قرآن می‌فرماید: «وَ جعَلنا لهُم لسانَ صدقٍ عَلیّا» (سوره مریم ۵۰) ما به اسماعیل لسان صدق دادیم و او را بلند گردانیدیم و حضرت ابراهیم از خدا درخواست لسان صدق کرده و عرض می‌کند: «وَ اجعَل لی لسانَ صِدقٍ» (شعراء ۸۴) از آنجا که انبیاء درخواست زبانی وارسته می‌کنند و به بعضی زبان صدق مخصوص می‌دهند، معلوم می‌شود که اهمیّت آن از جوارح و اعضای دیگر کمتر نیست.

آیا نمی‌بینی خداوند میان خود و رسلش هیچ‌چیز را همانند کلام برای مکنونات علمش و خزائن وحیش قرار نداد و همچنین انبیاء به‌وسیلهٔ کلام، امّت‌هایشان را تفهیم می‌کردند. پس هر وقت خواست صحبت کنی، اوّل آن را بسنج و به قلبت عرضه کن؛ اگر برای خدا و در راه خداست شایستهٔ گفتن می‌باشد و اگر چنین نباشد پس سکوت بهتر است. زبان ترجمه کنندهٔ باطن انسان است و خبر دهندهٔ قلب اوست به‌وسیلهٔ آن هرچه در سرِّ باطن مستور است ظاهر می‌گردد.

بی‌گمان که هر زبان پردهٔ دل است **** چون بجنبد پرده، سِرها واصل است (مثنوی)

آفاتی که از طرف زبان متوجّهٔ انسان می‌شود عبارت‌اند از: سخن گفتن دربارهٔ چیزی که به او مربوط نیست، سخن زاید (پرگویی و یاوه‌گویی)، غوطه‌ور شدن در باطل، مجادله و لجاجت در کلام (مراء)، خصومت (منازعه)، فحش و ناسزا و بدزبانی، لعنت کردن، شعر و غنا، شوخی (که منجر به معصیت شود)، مسخره کردن و استهزاء، افشای اسرار، وعدهٔ دروغ، گفتار و سوگند دروغ، غیبت، بهتان، شماتت، سخن گفتن دوگانه (نفاق) و … رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «بیش‌ترین گناه آدمیزاد از زبان اوست.»

لازم است سالک ترک افزونی کلام کند و به موجز و مختصر اکتفا نماید و شرط کند که بیش از مقدار ضرورت سخن نگوید. زبان سَر را با زبان دل یکی کند. در سخن گفتن نسبت به پدر، مادر، استاد، بزرگان و همسایه کمال احتیاط را روا بدارد. اگر نتواند، پس شرط و نذر کند و یا زبان را به استغفار، تحمید، تمجید، تمایل و تسبیح حق‌تعالی مشغول کند. از شهوت کلام پرهیز نماید، همان‌طور که از شهوات دیگر پرهیز می‌کند. به نحو مشروع آن را در حبس و بند کند. مخصوصاً جدال، اشکال‌تراشی، عیب‌جویی و نقص در کلام را به هر مقدار که ممکن است ترک کند. چه آنکه ریشهٔ انیّت و عجب را قوی کرده و انسان خیال می‌کند که کسی شده است!

پیامبر خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «آنان که در غیر یاد خدا پرگویی می‌کنند، قلب‌هایشان قاسی است ولیکن خودشان درک نمی‌کنند.»

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «نجات مؤمن در نگهداری زبان خود است.»

اگر کسی مراقبهٔ لسان داشت و حدّ او را مراعات نمود و آن را به محرّمات آلوده نکرد، آنگاه وقتی با خدا صحبت می‌کند (نماز) و یا وقتی حضرت حق با او صحبت می‌کند (قرآن) کارش به جایی می‌رسد که به زبان سَر می‌گوید و به زبان دل جواب لبیک را می‌شنود و در کشف و شهود با انبیاء و اولیاء صحبت می‌کند.

گوش آن کس نوشد اَسرارِ جلال **** که چو سوسن صَد زبان افتاد و لال (مثنوی)

زر

ریاضت و مجاهده را گویند.

ز زرت کنند زیور به زرت کشند در بر **** منِ بی تو ای مضطر چه کنم که زر ندارم (حافظ)

صفت صدق و اخلاق را گویند.

بر زر کامل عیار آتش گلستان می‌شود **** فرصتی تا هست کامل کن عیار خویش را

(صائب تبریزی)

آنچه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه **** کیمیایی است که در صحبت درویشان است (حافظ)

زرد رویی

صفت سلوک را گویند

زین درخت آن برگ زردش را مبین **** سیب‌های پختهٔ او را بچین (مثنوی)

برگه‌ای زرد او خود کی تهی است؟ **** این نشان پختگی و کاملی است

برگ زردِ ریش و آن موی سپید **** بهر عقلِ پخته می آرَد نوید

از مولانا پرسیدند رنگ سگ اصحاب کهف چه بود؟ گفت: زرد، زیرا که عاشق بود و رنگ عاشقان زرد است.

زردی رو بهترین رنگ‌هاست **** زانکه اندر انتظار آن لقاست (مثنوی)

که طمع لاغر کند، زرد و ذلیل **** نیست او از علّتِ اَبدان سقیم

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «هنگامی‌که وقت نماز می‌ترسید علی بن حسین علیه‌السلام رنگش زرد می‌شد.»

حضرت زین‌العابدین چون وضو می‌گرفت رنگش زرد می‌شد. می‌پرسیدند این چه حالت است؟ می‌فرمود: «می‌دانید که در برابر چه کسی باید بایستم.»

هرکه او بیدارتر، پر دردتر **** هرکه او آگاه‌تر، رخ زردتر (مثنوی)

زردی

زردی، ضعف سلوک را گویند.

هین چرا خشکی؟ که اینجا چشمه‌هاست **** هین چرا زردی؟ که اینجا صد دواست (مثنوی)

زکات

زکات به معنی پاکی و پاکیزگی است و ۳۲ مرتبه در قرآن آمده که بیشتر منظور مالی است که در راه خدا مصرف می‌شود. این تسمیه از آن است که زکات سبب پاکی مال است و مال مزکّی، پاک و قابل نموّ و برکت است.

مراد از زکات در قرآن فقط زکات واجبی که به نُه چیز (گندم، جو، خرما، کشمش، طلا، نقره، گوسفند، گاو و شتر) تعلّق می‌گیرد نیست بلکه مراد مطلق انفاق در راه خداست اعمّ از واجب و مستحب.

زکات را دو معنی گفته‌اند: یکی پاکی و پاکیزگی که بندهٔ مؤمن مال خود را به زکات دادن پاکیزه گرداند و تن خود را از وبال مال پاک گرداند و دیگر به معنی زیاد است. هرچند ظاهر وی نقصان نماید، امّا در باطن زیاد گردد.

اهمیّت وجوب زکات را همین بس که از واجبات دین مقدّس اسلام است و اگر کسی منکر این مسئله شود کافر است که در اخبار آمده مانع الزّکات کافر است. امام صادق علیه‌السلام در این باره فرمود: «هیچ مالی در خشکی و دریا از بین نمی‌رود مگر اینکه زکات آن پرداخت نشده باشد.»

بدان که حق‌تعالی زکات را یکی از مبانی اسلام گردانیده و آن را قرینهٔ نماز که عالی‌ترین اعلام است قرار داده. چنان‌که در سوره بقره ۱۱۰ فرمود: «اقیمو الصّلاة و آتوا الزّکاة: نماز را بپا دارید و زکات بدهید.»

جوشش و افزونی زر، در زکات **** عصمت ز فحشاء و مُنکَر، در صلات (مثنوی)

آن صلاتت کیسه‌ات را پاسبان **** وآن صلاتت هم ز گرگانت شبان

سرّ وجوب زکات مال و انفاق آزمایش بنده است و در آن سه معنی نهفته است:

۱- کسی که شهادتین را با زبان اداء می‌کند، ملتزم به توحید می‌شود و اقرار به معبود می‌کند و اگر بخواهد کاملاً به شهادت خود وفا کند، باید جز خدای محبوبی نداشته باشد؛ زیرا محبّت شرکت برنمی‌دارد.

توحید زبانی بی‌ثمر و کم محتوی است و درجهٔ محبّت را فقط با جدا کردن محبوب‌ها می‌توان سنجید.

۲- پاک شدن بنده از بخل که از مهلکات بشر است. رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «سخی‌ترین مردم کسی است که زکات مالش را بپردازد.»

۳- به جا آوردن شکر نعمت‌های الهی است؛ زیرا که خدا هر بنده‌ای را نعمتی در جان و نعمتی در مال بخشیده. عبادات بدنی، شکر نعمت بدنی و عبادات مالی، شکر نعمت مالی است.

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «لِکلّ شیء زکاة و زکاةُ العلم أن یعلّمه اهله: برای هر چیزی زکاتی است و زکات علم آموختن آن به اهلش (مستعدّان) است.»

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «زکات تندرستی، کوشیدن در راه طاعت خداست»، «زکات نعمت‌ها، بخشندگی است»، «زکات بردباری، تحمّل است»، «زکات بدن، جهاد کردن و روزه است»، «خداوند زکات مقام (پُست) را بر شما واجب کرده است، به همان‌گونه که زکات مال را واجب کرده است»، «زکات عقل، تحمّل جاهلان است»، «زکات قدرت، عفو است»، «زکات شجاعت، جهاد کردن در راه خداست.» …

چون ز دستت رُست ایثار و زکات **** گشت این دست آن طرف، نخل و نبات (مثنوی)

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «بر هر جزئی از اعضاء نسبت به خدا زکاتی واجب بلکه بر هر مویی از موهای تو و بر هر آنی از لحظات تو زکاتی واجب است.»

زکات چشم، نظر کردن با عبرت و فروبستن از شهوات و هرچه مانند آن باشد.

زکات گوش، شنیدن علم و حکمت و قرآن و فواید دینی از موعظه و نصیحت و آنچه در آن نجات انسان باشد و نیز گوش نکردن به دروغ و غیبت و مانند این‌هاست.

زکات زبان، نصیحت کردن مسلمانان و بیدار نمودن غافلان و بسیار تسبیح و تقدیس الهی گفتن است.

زکات دست، بخشش و عطاء و سخاوت از نعمت‌هایی که خدا به تو داده می‌باشد؛ و به کار بستن دست به نوشتن کتاب‌های علمی و چیزهایی که به‌وسیلهٔ آن نفعی نصیب مسلمانان در طاعت خدا شود و یا شرّی از آن‌ها دور گردد.

زکات پا، رفتن به جایی است که حقوق خداوند تعالی در آن است مانند زیارت افراد صالح و مجالس ذکر و اصلاح میان مردم و صلهٔ رحم و جهاد و آنچه در آن صلاح قلب و دین در آنجا باشد.

آنچه از زکات ذکر کردیم به قدی است که دل‌های مردم آن را تفهیم کنند و نفوس، آن‌ها را به کار برند و بر این‌ها فقط بندگان مقرّب و مخلص آگاهی دارند و بیشتر از آن است که به شمارش درآید و تنها آنان اهلیّت درک حقایق را داشته و به غیر از ایشان صلاحیّت ندارند.

گوهری دارم ز تقویٰ یا سخا **** این زکات و روزه در هر دو گوا (مثنوی)

امّا زکات ذکر؛ آنچه از اساتید رسیده اینکه قبل و بعد ذکر صلوات فرستاده شود. مخصوصاً ذکرهایی که سنگین است قبل و بعد ذکر ۵ یا ۱۴ صلوات فرستاده شود.

زلف

زلف غیبت هویّت را گویند که کسی را بدان راه نیست.

تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزند **** با صبا گفت و شنودم سحری نیست که نیست (حافظ)

در ازل بسته دلم با سر زلفت پیمان **** تا ابد سر نکشد از سر پیمان نرود (حافظ)

زلف اشاره به تعیّنات و کثرات ممکنات است؛ و بنا بر اختفای وجه ذات در حجب تعیّنات، زلف را با کثرات تعیّنات، مشابهتی ثابت است؛ زیرا که چنانچه زلف پردهٔ روی محبوب است، هر تعیّنی از تعیّنات، حجاب و نقاب وجه واحد حقیقی است و در نقاب تعیّنات و تشخّصات کثرات اشیاء آن حقیقت واحده مخفی و مستتر است.

چو دست با سر زلفش زنم به تاب رود **** ور آشتی طلبم بر سر عتاب رود (حافظ)

از قبّهٔ عرش تا تحت الثّری هر کثرتی که در وجود است و هر حجابی که تصوّر کرده شود، آن را زلف خوانند.

تکثّر اسماء و صفات و تخالف آنان در ظهورات چنان غالب است که اگر کسی دربارهٔ قد و قامت محبوب عالم به گفتار آید، زلف آن‌ها را مخفی گرداند. پس زلف راه را بر طالبان در پیچ و خم اندازد و دشوار نماید. از این جهت، دل‌ها واله و در زنجیرند و خلاصی ندارند و مشتاقان از او در جوش و خروش هستند و دست و پا می‌زنند و کسی از این حلقه سالم بیرون نیاید.

ز قدّش راستی گفتی سخن دوش **** سر زلفش مرا، گفتا فرو پوش (شبستری)

کجی بر راستی زو گشت غالب **** وزو در پیچش آمد راه طالب (شبستری)

اگر ظهور زلف او کم می‌شد، از تکثّر و شب کاسته و بر وحدت و نور روز افزوده می‌شد. آری زلف او آرام نیست و در کار است؛ روز را به شب و باز شب را به روز درآورد و نامحدود، تکثّر و تحوّل هر آن در ممکنات به جا می‌گذارد که هرکس به دقّت به این شوخی‌ها و جذبه‌ها و تجلّیات بنگرد، به تعجّب وا‌می‌ماند.

ز روی و زلف خود صد روز و شب کرد **** بسی بازیچه‌های بوالعجب کرد (شبستری)

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم **** ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم (حافظ)

زلف در اصطلاح، اشارت به تجلّی جلالی است، در صور مجالی جسمانی؛ و تجلّی جلالی موجب قهر و غضب و بُعد باشد؛ زیرا که جلال، احتجاب حق است به حجاب عزّت و کبریا از عبّاد تا هیچ‌کس او را به حقیقت و هویّت چنان چه هست، نشناسد.

زلف عبارت است از تجلّیات جلالیهٔ حضرت حق؛ زیرا که جمال حق در کثرات و تعیّنات مختلفی است.

زلف محبوب عالم که از تجلّی جلالی است، چنان با پیچ و خمش ممکنات را اسیر و محبوس کند که همه مجانین واله و در زنجیر شوند و به فراق مبتلا گردند.

صفات حق‌تعالی لطف و قهر است **** رخ و زلف بتان را ز آن دو بهر است (شبستری)

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا **** سرها بریده بینی بی‌جرم و بی جنایت (حافظ)

زلف کنایه از ظلمت کفر است.

خم زلف، معضلات و مشکلات اسرار الهی را گویند که سالک را در سلوک پیش آید و به صعوبت هرچه تمام‌تر از او بگذرد و مرشد کلّ و کامل مر سالک را در این امر واجب و لازم است تا به راه ضلالت نیفتد.

تاب زلف، کتمان اسرار الهی را گویند.

هر لحظه به رغم من در زلف دهد تابی **** با تاب چنان زلفی من تاب نمی آرم (عطّار)

پیچ زلف اصول حقایق و معارف را گویند و آن اسماء سبعه‌اند.

زمستان

زمستان، مقام قبض را گویند.

آن بهاران، لطف شحنهٔ کبریاست **** و آن خزان، تخویف و تهدید خداست (مثنوی)

وآن زمستان، چار میخ معنوی **** تا تو ای دزدِ خفی ظاهر شوی

پس مجاهد را زمانی بسطِ دل **** یک زمانی قبض و درد و غِشّ و غِلّ

زمستان، مقام کشف را گویند.

زن

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «زنان (در طبع و خلقت) همچون مردان هستند.»

زن در آفرینش در بُعد روحی از همان گوهری آفریده شده است که مرد آفریده شده است و هر دو جنس در جوهر و ماهیّت یکسان و یگانه‌اند و تمایز و فرقی در حقیقت میان زن و مرد نیست.

در سوره انسان ۱ آمده: «(خدا) شما را از تنی یگانه آفرید و از (سرشت) او همسرش را پدید آورد و از آن دو مردان و زنان بسیار (در جهان) پراکند.»

زن در واقع معشوق مرد نیست، بلکه پرتوی از جمال حق است. جلوه‌ای است از خالق در کسوت مخلوق. چنان‌که آدم علیه‌السلام وقتی در حوّا نگریست، پرتو جمال حق را دید.

پرتو حق است آن، معشوق نیست **** خالق است آن، گوییا مخلوق نیست (مثنوی)

صفت مهرآمیزی و عاطفی که ترجمان صفت الهی است در زن دیده می‌شود. اگر مردی این صفات زنان را در آن‌ها درک کند، قطعاً از آن طریق به حقیقت راه پیدا کند.

زن والاترین مظهر خدایی است و برای عارف، کامل‌ترین مظهر تجلّی خلاقیت خداوند باشد. مرد جنبهٔ فاعلی دارد که زن را باردار می‌کند امّا زن، هم جنبهٔ انفعالی (فعل پذیری) دارد و نطفه را می‌پذیرد و هم جنبهٔ فاعلی که نطفه را می‌پذیرد و آن را به انسان کامل مبدّل می‌کند.

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «اگر زنان نبودند، خداوند آن‌طوری که باید پرستش نمی‌شد.»

یعنی احتیاج مبرم مرد به زن است که بتواند با رفع نیازهایش عروج روحی نماید و آرامش یابد. در واقع کنترل مردان از مسیر اصلی و عبودیّت به زن می‌باشد.

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «از اخلاق انبیاء دوستی زنان بوده است.»

یعنی دوستی آنان غریزی و در نهاد آنان به ودیعه گذاشته شده بود.

در آخرین لحظات زندگی پیامبر از سفارشات اکید ایشان این بوده است که بر شما باد بر توجّه به زنان پیامبر صلی‌الله علیه و آله این سفارشات را کرد تا زبانش از حرکت ایستاد و کلامش قطع شد. این پیامبر است که موضوع زنان را بسیار یادآوری کرد تا زن این مخلوق لطیف الهی از اذیت و آزار انسان‌ها در امان باشد و مورداحترام قرار گیرد و حقوق آنان در تمام زمینه‌ها حفظ شود.

زنّار

زنّار عبارت است از عقد خدمت و بند طاعت محبوب حقیقی.

بت اینجا مظهر عشق است و وحدت **** بود زنّار بستن عقد خدمت (شبستری)

زنّار بستن، عقد خدمت و طاعت و سلوک و ریاضت به میان جان بستن باشد تا بندگی و عبودیّت – کما هو حقّه به‌جا آورده شود و این امری است در غایت صعوبت.

نظر کردم بدیدم اصل هر کار **** نشان خدمت آمد عقد زنّار (شبستری)

داشتم دلقی و صد عیب نهان پوشیده **** خرقه رهن می و مطرب شد و زنّار بماند (حافظ)

زنّار، یکرنگی و یک‌جهتی سالک باشد در این راه دین و متابعت راه یقین.

زنخ و زنخدان

زنخ و زنخدان را در عربی ذقن گویند.

در اصطلاح لطف محبوب است امّا قهرآمیز که سالک را از جاه جاودانی به چاه ظلمانی می‌اندازد.

ماه زنخدان تو آن‌کس که دید **** بندهٔ آن چاه زنخدان توست (سنایی)

در اصطلاح آمده که «زنخدان عبارت از محل مشاهده است و چاه زنخدان عبارت از اسرار مشاهده است.»

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت **** دست در حلقهٔ آن زلف خم اندر خم زد (حافظ)

چاه زنخدان، مشکلات اسرار مشاهده را گویند که سالک فکرش در اسرار عمیق مشکلات اسرار غرق است.

زندگی

قبول و اقبال را گویند که به حضرت باشد؛ و این زندگی به‌تدریج ابدی است.

قبول و اقبال محبوب را گویند.

من شکسته به هر حال زندگی یابم **** در آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول (حافظ)

زندهٔ جاوید

باقی به حق را گویند.

هرکه او در وجه حق باشد فنا **** کل شیء هالک نبود ورا

زانکه در اِلّا است از لا گذشت **** هرکه او در لاست او فانی نگشت

هرکه از خود مرد و زنده شد به حق **** فارغ از مرگست و پاینده به حق

پیر هرات گوید: من چه دانستم زندگی در مردگی است و مراد، همه در بی‌مرادی. زندگی، زندگی دل است و مردگی، مردگی نفس. تا در خود نمیری، به حق زنده نگردی. بمیر ای دوست، اگر می زندگی خواهی.

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق **** ثبت است بر جریده عالم دوام ما (حافظ)

زندهٔ جاوید کیست؟ کشتهٔ شمشیر دوست **** کآب حیات قلوب از دم شمشیر اوست

در سوره آل‌عمران ۱۶۹ فرمود: «وَ لا تحسبَنَّ الّذین قُتِلُوا فی سبیلِ اللهِ امواتاً بَل احیاءُ عِندَ ربّهم یُرزَقون: و کسانی را که در راه خدا کشته شده‌اند، مرده مپندارید که زنده‌اند نزد پروردگارشان روزی می‌برند.»

زهد

منظور از زهد، از دنیا روی گردانیدن و به عبادت و نیایش گراییدن است.

زاهد کسی است که با آمدن و رفتن دنیا بی‌اعتنا باشد. کار کند، تلاش نماید، استفاده کند ولی درعین‌حال به دنیا بی‌اعتنا باشد.

زهد عدم رغبت است و زاهد کسی باشد که او را بدان چه تعلّق به دنیا دارد مانند مآکل و مشارب و ملابس و مساکن و مشتمیّات و مستلذات و دیگر و مال و جاه و ذکر خیر و قربت ملوک و نفاذ امر و حصول هر مطلب که به مرگ از او جدا تواند بود رغبت نکند، نه از سر عجز یا از راه جهل به آن و نه از جهت غرض یا عوض که به او راجع باشد و هرکس که موصوف به این صفت باشد زاهد است. در راه سلوک حقیقت، منفعت زهد، رفع شواغل باشد تا سالک به چیزی مشغول نگردد و از وصول به مقصود باز نماند.

حق همی خواهد که تو زاهد شوی **** تا غَرَض بگذاری و شاهد شوی (مثنوی)

زهد سه مرتبه دارد: اوّل، زهد واجب و آن خودداری از حرام است. دوم، زهد فضل و آن خودداری از حلال است. سوم، زهد سلامت از آفات روحی بوده که به‌وسیله خودداری از مشتبه حاصل می‌گردد.

از امام صادق علیه‌السلام دربارهٔ بی‌رغبتی به دنیا سؤال شد فرمود: «(بی‌رغبت به دنیا) کسی است که حلال آن را از ترس حسنات و حرامش را از سم عذاب ترک کند.»

زهد دارای سه درجه است: درجهٔ اوّل زهد آن است که انسان خود را به دنیا نیالاید در حالی که خود اشتهای آن را دارد و قلبش به آن مسائل و نفسش به آن متوجّه است ولی او با نفس خویش مجاهده کرده و او را از دنیا بازمی‌دارد. دوم، اینکه دنیا را با کمال میل و بدون نیاز به هیچ مجاهده و مبارزه‌ای ترک کند. او خود می‌داند چه چیز باارزشی از دست می‌دهد تا چیز باارزش‌تری را به دست آورد. سوم، آنکه با میل صورت می‌گیرد ولی در همان حال به زهد خود بی‌رغبت است و آن را به حساب نیاورد؛ یعنی معتقد باشد که چیزی را ترک نکرده چون می‌دانید دنیا چیزی نیست.

زهد برای خاصّه هست است. وقتی حالات سالک به تساوی برسد می‌بیند آنچه به آن زهد می‌ورزیده بسیار حقیر بوده و حالا که به حق رسیده، مشهودش شود که فقر و غنا نزد او یکسان است. پس از زهد قبلی زهد ورزد و از آن رویه بیزاری جوید.

پس زهد عبارت است از دل کند و کناره‌گیری از دنیا با قدرت داشتن بر به دست آوردن آن به خاطر دست یافتن به آخرت، بنابراین زاهد نسبت به کسی که مال و جاهی ندارد و دنیا با او همراهی نکرده متصوّر نیست. نشانهٔ زهد در جاه این است که نکوهش کننده و ستایشگر او در نظرش یکسان باشد و نشانهٔ کلّی آن در این دو این است که حبّ خدای متعال و شیرینی طاعت و دشمنی دنیا بر قلب غالب باشد و کسی که در دنیا زهد ورزد درحالی‌که خواهان مشتهیّات آن باشد زاهد نماست و بهتر است در هر چیزی حتّی در خودش از روی طوع و رغبت زهد ورزد به خاطر رغبت در لقاء خدای متعال نه به خاطر رغبت و بیم [نسبت به بهشت و دوزخ]. لذا پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «دنیا بر اهل آخرت حرام است و آخرت بر اهل دنیا حرام و هر دو بر اهل الله حرام است.»

زهد حقیقی سه نشانه دارد: اوّل آنکه به آنچه دارد خوشحال نمی‌شود و بر آنچه از دست می‌دهد اندوهگین نمی‌گردد که آیه ۲۳ سوره حدید بدان اشاره دارد: «لکَیلا تأسوا عَلی ما فاتِکُم و لا تفرحوا بما آتاکم.» دوم، ستایش و نکوهش در نظرش یکی باشد و این علامت زهد به جاه و مقام است. سوم، فقط با خدای تعالی مأنوس باشد و حلاوت طاعت بر قلبش غلبه کرده باشد.

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «حرام است بر دل‌های شما که شیرینی ایمان را بچشد مگر آنکه به دنیا بی‌رغبت باشد.»

در نهج‌البلاغه وارد است که همهٔ زهد در دو کلمه از قرآن خلاصه شده است؛ خدای متعال فرمود: «بر آنچه از دست شما رفته اندوه مدارید و به آنچه به شما رسد شادمان نگردید.» و هرکه بر گذشته اندوه نخورد و به آینده دل‌خوش نگردد، همانا دو طرف زهد را به دست آورده است.

زیارت

وصول دل را گویند به عالم ربوبیت و کشور قدس الوهیت.

کشتهٔ غمزهٔ خود را به زیارت دریاب **** زانکه بیچاره همان دل‌نگران است که بود (حافظ)

روایت شده حق‌تعالی به داوود علیه‌السلام فرمود: «ای داوود یاد من برای یاد کنندگان است و بهشت من برای فرمان‌برداران و زیارت من برای مشتاقین به من است و من مخصوص دوستانم هستم.»

زیارت به معنی دیدار کردن با قصد را گویند که در ریشهٔ این واژه مفهوم میل و گرایش نهفته است. گویی زیارت کننده از دیگران روی گردانده و به‌سوی زیارت شونده تمایل و قصد کرده است.

زیارت به معنی دیدار کردن (شخص بزرگ و محترم)، به مشاهدهٔ متبرّک و بقعه‌ها رفتن، دعایی که به‌عنوان تشرّف باطنی برای امام‌ها و امام‌زاده‌ها و اولیای خواندن است.

زیارت اولیاء

حضور در پیشگاه شخص به جسم و جان، با توجّه قلبی و حضور دل نسبت به اولیای خدا زیارت است.

شمس تبریزی فرمود مانع آمدن به خدمت و به حضور بزرگان، قصور استعداد است. استعداد بباید و قابلیّت و فراغت از مشغولی‌ها تا زیارت ثمره دهد. آن‌ها که زیارت کنند به نیاز، اگرچه قاصر باشند، ضایع نباشند امّا در بهتری باید کوشید. بعضی را امید بهتری نمی‌بینم که پیش از ندامت بیدار شوند.

از امام صادق علیه‌السلام روایت شده: «هرکس نمی‌تواند به زیارت ما بیاید، به زیارت دوستان شایستهٔ ما بشتابد که در این ثواب زیارت ما برای او ثبت خواهد شد.»

در خبر است هرکه عالمی (ربّانی) را زیارت کند، چنان است که علم را زیارت کرده و هرکه علم را زیارت کرد، چنان است که خدای را زیارت کرده و هرکه خدای را زیارت کرد، جایگاه او بهشت است.

زیارت مؤمن

دیدار مؤمنان در حال زنده بودنشان، هنگام سلامتی یا بیماری از جمله آداب مهم دینی و اجتماعی است و تأکید زیادی بر آن شده و آثار زیادی به همراه دارد.

زیارت برادران دینی نیز آدابی دارد و آن اینکه هرگاه مؤمن به دیدار کسی می‌رود، بر میزبان تکلّف نکند و به او فرمان ندهد، وی را به زحمت نیندازد و میزبان نیز در تکریم و احترام مهمان خود بکوشد و از او استقبال کند و …

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «هیچ مسلمانی نیست که به دیدار برادر مسلمانش برود مگر اینکه خداوند او را ندا می‌کند: ای دیدارکننده پاک گشتی و بهشت برای تو پاک شد.»

از امام صادق علیه‌السلام روایت شده: «هرکه دیدن کند برادرش را در راه رضای خدا، خدای عزّوجل فرماید: او را زیارت کردی و ثوابت بر عهدهٔ من است و به ثوابی کمتر از بهشت برایت رضایت ندهم.»

زیارت ائمه علیهم السلام

از وظایف هر مؤمن مسلمان آن است که به زیارت معصومین علیه‌السلام اهتمام کند.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «هر امامی را به گردن دوستان و پیروانش پیمانی است که وفای به این پیمان، هنگامی کامل می‌شود که قبرهایشان را زیارت کنند. پس هرکه امامان را از روی علاقه زیارت کند روز قیامت شفیع او خواهد بود.»

وقتی زائری در وطنش قصد عزیمت به‌سوی مرقد هریک از اهل‌بیت می‌کند، صاحب آن مرقد ملائکه را به وطن آن زائر می‌فرستد تا او را همراهی کنند. آن ملائکه همراه با آن زائر به زیارت می‌آیند و بعد از این که قصد بازگشت نمود، همراه او می‌آیند و او را به وطنش می‌رسانند و به خدمت صاحب مرقد بازمی‌گردند. به ایشان دستور داده می‌شود که در حرم بمانید و از طرف آن زائر به عبادت بپردازید.

امّا سزاوار است زائر آداب زیارت را رعایت کند تا به مقام قرب نائل آید و از برکات آن هرچه بیشتر برخوردار شود. آداب زیارت بسیار است امّا به طور کلی می‌توان گفت:

۱) در نظر گرفتن عظمت و علوّ و بزرگی «حقّ ایشان» و «مرتبهٔ بندگی» و «اطاعات آنان نسبت به مقام ربوبی» و نیز معرفت به آنان که در اکثر اخبار به کلمهٔ «عارفاً بحقّه» از آن تعبیر شده است؛ یعنی بداند که حق امام علیه‌السلام بر گردن او چیست و متوجّه باشد که تقصیر و کوتاهی نسبت به آنان نماید.

۲) اماکن شریفه را محترم شمارد.

۳) پیغمبر و امام را حاضر و ناظر خویش بداند و یقین داشته باشد که سلام او را می‌شنوند و جواب او را می‌دهند.

۴) خشوع و خضوع را در مقابل آنان رعایت نماید و با سکینه و وقار و مؤدّب بر آن‌ها وارد شود. به آرامی گام بردارد و خاشع و فروتن باشد تا حضور قلب برای او فراهم گردد.

۵) با طهارت، از غسل و وضو و همچنین طهارت بدن و لباس باشد و خود را معطر نماید.

۶) مشغول به ذکر خدا باشد، اذن دخول بگیرد. زیارت‌نامه و نماز زیارت بخواند و تا حدّ امکان قرآن بخواند.

۷) سوء ادبی نسبت به خدّام و زوّار نکند.

۸) اقتصار بر زیارات وارده از آنان نماید.

اگر کسی در مشاهد مشرّفه غافل باشد و غافلانه رفتار کند، خیلی بدتر و ناپسندتر از غفلت در جاهای دیگر است. لذا فرمودند: «زُو فَانصرف: زیارت کن و بازگرد.» برای آنکه ممکن است بمانی و غافل شوی و طوری عمل کنی که اهانت‌آمیز باشد.

پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله فرمود: «من زارنی او زار احداً من ذرّیّتی زرته یوم القیامه فانقذته من اهوالها: هرکس مرا یا یکی از فرزندانم را زیارت کند، من او را روز قیامت زیارت می‌کنم و از ترس و وحشت آن روز نجاتش می‌دهم.»

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «هر که علی را پس از وفاتش زیارت کند، برای او بهشت خواهد بود.»

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «هرکه زیارت کند جدّم امیرالمؤمنین علیه‌السلام را «عارفاً بحقّه» خداوند به عدد هر قدمی حجّ مقبول و عمره پسندیده بنویسد. ای پسر مارد! والله آتش جهنّم قدمی را که در زیارت حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام غبارآلود شود، خواه پیاده و خواه سواره نمی‌سوزاند. ای پسر مارد! بنویس این حدیث را به آب‌طلا.»

و نیز از امام صادق علیه‌السلام روایت که فرمود: «هرکس به زیارت امام حسین علیه‌السلام برود درحالی‌که از مقام و منزلت او آگاه باشد، نام او در علّیّین ثبت می‌شود.»

و فرمود: «کسی که قبر یکی از ما (ائمّه) را زیارت کند، مانند آن است که قبر امام حسین علیه‌السلام را زیارت کرده باشد.»

از حضرت استاد سید عبدالکریم کشمیری سؤال شد: عبارت «زُو فَانصَرِف» در زیارت کدام امامان است؟ در جواب فرمودند: «این مختص امام حسین علیه‌السلام است. چون حق زیارت او را کسی نمی‌تواند به جا آورد، لذا دستور آن است زیاد در حرم مطّهر توّقف نکنند.»

زیارت اهل قبور

در اسلام زیارت قبور مؤمنین به‌خصوص والدین و ارحام سفارش شده است.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: «قبرها را زیارت کن و با آن آخرت را یاد آور.»

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «مردگانتان را زیارت کنید که آنان به زیارت شما شادمان گردند و نزد قبر پدر و مادرتان پس از دعا در حقّ آنان حاجت خود را بخواهید.»

اما به طور اجمال مهم‌ترین آداب زیارت اهل قبور این است:

۱) با وضو و طهارت به قبرستان وارد شود.

۲) روی قبرها راه نرود.

۳) از خندیدن و حرف‌های بیهوده و پرداختن به کارهای دنیا بپرهیزد.

۴) هرقدر که ممکن است قرآن بخواند، به خصوص هفت مرتبه سوره انّا انزلنا و یک‌بار سورهٔ حمد و یازده مرتبه سوره قل هو الله احد.

۵) روی قبرها آب بپاشد و … .