رکوع
رکوع به معنی خم شدن است. گاهی در هیئت مخصوص نماز و گاهی در تذلّل و تواضع به کار میرود، خواه در عبادت باشد یا غیر آن.
در سوره مائده ۵۵ فرمود: «یقیمونَ الصّلاة وَ یؤتونَ الزّکاة و هُمْ راکِعون: نماز بر پا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.»
اصطلاح رکوع در چند آیه از آیات قرآن آمده است که گاهی به معنای لغوی آن یعنی خضوع و کوچکی در برابر پروردگار و بیشتر به معنای به جای آوردن عبادت و نماز گزاردن میباشد.
در برخی از آیات، خداوند کافران را به علّت به جا نیاوردن رکوع برای ذات اقدسش نکوهش فرموده. در سوره مرسلات ۴۸ آمده: «وَ اِذا قیلَ لَهُمُ ارکَعُوا لا یَرکَعُون»
باید دانست که رکوع مشتمل است بر تسبیح و تعظیم و تحمید ربّ جلّ و علا. پس تسبیح، تنزیه از توصیف و تقدیس از تعریف است و تعظیم و تحمید، خروج از حدّ تشبیه و تعطیل است؛ زیرا که تحمید، ظهور در مرائی خلقیّه را افاده کند و تعظیم، سلب تحدید را ارائه دهد.
عمده احوال نماز سه حال است: قیام، رکوع، سجود و اهل معرفت این سه را اشاره به توحیدات ثلاثه دانند. نزد اهل معرفت چون رکوع، منزل توحید صفات است، تکبیر رکوع، تکبیر از این توحید و رفعید اشاره به رفض صفات خلق است.
در رکوع، ترک خودبینی است. بهحسب مقام صفات و اسماء و رؤیت مقام اسماء و صفات حق است.
مرحوم صدوق روایت میکند که از علی علیهالسلام سؤال شد معنی کشیدن گردن در حال رکوع چیست؟ حضرت فرمود: «اینکه به تو ایمان دارم اگرچه گردنم را بزنی.»
گفت پیغمبر: رکوع است و سجود **** بر درِ حق، کوفتن حلقهٔ وجود (مثنوی)
بندهای برای خدا رکوع حقیقی نمیکند مگر آنکه خداوند به نور درخشندگیاش او را زینت میدهد و در زیر سایهٔ بزرگیاش او را جای میدهد و لباس برگزیدگان را به او میپوشاند.
حقیقت رکوع، تمام نمودن قوس عبودیّت و فنای در عظمت ربوبیّت است. لباس عبد در این مقام، تنزیه (به اعتبار سبحان) و تعظیم (به اعتبار العظیم) و تحمید (به اعتبار وَ بِحَمده) است.
سالک در رکوع پشت خود را مستوی کند و میخواهد از اعوجاج نفس تبرّی جوید و از انّیّت، خود را دور بیند تا بعد خود را قائم به امر الله ببیند.
بهتر است سالک در منزل رکوع، جمیع اجزای ظاهریه و باطنه را خفض جناح کند و متواضع و خاضع و منکسر نماید و قلبش در تحت سلطان کبریا خاشع باشد تا مقام راکعین حقیقی نصیبش گردد.
رنج
رنج، ریاضت نفس و مجاهده است که المجاهدةُ علّةُ المشاهدةَ مجاهده، علّت مشاهده است.
مقام عیش میسّر نمیشود بیرنج **** بلی به بَلیٰ بستهاند عهد الست
این رنج و بلا به اختیار بنده است در مخالفت با هویٰ و هوس نفس امّاره.
رند
رند، در لغت آن است که خود را در ظاهر در ملامت دارد و در باطن سلامت باشد.
رند، منکری است که انکار او از روی زیرکی و کیاست بود نه از سر جهل و حماقت و آنکه کار خود را به فراست کند.
زاهد از کوچهٔ رندان به سلامت بگذر **** تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند (حافظ)
رند آن است که از جمیع کثرات و تعیّنات وجوبی و امکانی اسماء و صفات و اعیان و اوصاف و نعوت و احکام آن به رندهٔ محو و فنا از خود گذشته و هیچ تقیّد ندارد جز الله.
چو مهمان خراباتی به عزّت باش با رندان **** که دردسر کشی جانا گر این مستی خمار آرد (حافظ)
صوفی مباش منکر رندان که سرّ عشق **** روز ازل به مردم قلّاش میدهند (حافظ)
در اصطلاح عرفا رند به کسی میگویند که جمیع کثرات و تعیّنات را از خود دور کرده و تمام رسومات ظاهری و قیود معموله را رها کرده و محو حقیقت شده باشد و تقیّد به هیچ قید ندارد جز الله.
رند اشاره به اولیا و عرفاست که وجود ایشان از غبار کدورات بشریّت صافی و پاک گشته است.
رندی
رندی، قطعنظر از اعمال و رسوم خلایق است. در واقع، قطع علایق از ماسوی الله است.
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنرست **** حیوانی که ننوشد مِی و انسان نشود (حافظ)
فکر خود و رأی خود، در عالم رندی نیست **** کفرست در این مذهب، خودبینی و خودرأیی (حافظ)
رندی، مجذوبی است و چون مجذوب در زمرهٔ معذوران است نزد جماعت مشکوران بدنام است.
من که در زمرهٔ عشّاق به رندی عَلَمم **** طبل پنهان چه زنم طشت من از بام افتاد (حافظ)
فرصت شمر طریقهٔ رندی که این نشان **** چون راه گنج بر همه کس آشکار نیست (حافظ)
روح
روح به ضمّ، این کلمه در عرف به معنی روان و روان مقابل جسم باشد و جوهر مجرّد است ولی در قرآن که مجموعاً ۲۱ بار آمده در غیر آن نیز استعمال شده.
روح اسمی است برای نفس یا جزئی که بهوسیلهٔ آن حیات و جنبش و تحرّک حاصل میشود و نیز همان چیزی است که سودها و منفعتها را جلب و زیان و ضررها را دفع میکند.
در علم کلام، روح جوهری مجرّد است که به بدن تعلّقی تدبیری دارد و از نظر کار و عمل، بهوسیلهٔ بدن، اعمالی را انجام میدهد.
روح منشأ عقل و حیات است و آن را مترادف با نفس ناطقه دانستهاند.
روح مبدأ حیات است که جاندار بهوسیلهٔ آن قادر بر احساس و حرکت ارادی میشود.
بهطور اجمال میتوان گفت روح، موجود مجرّد و حقیقت حیات و علم و قدرت و اراده و اختیار بشری است و از قبیل صفات و یا حالات که بر انسان عارض میشود، نخواهد بود.
روح در لغت به معنی جان و روان و مایهٔ حیات و در اصطلاح شریعت به معنی امر الهی و در اصطلاح فلاسفه به معنی جوهر عقلِ مدرکِ ذات خود است که از این حیث، مبدأ تصوّرات و مدرک اشیاء خارج از ذهن است. در مباحث معرفتی، روح را متمایز از بدن و منشأ عقل و حیات دانستهاند و روح در مقابل مادّه است. برخی در باب روح و اقسام آن، آن را بر روح نباتی، روح حیوانی و روح انسانی تقسیم کردهاند و عدّهای نیز در توصیف منشأ عقل و حیات سه مقولهٔ قلب، روح و نفس را مطرح کردهاند.
عرفا میگویند در نامگذاری و سلسله ترقّیات جان آدمی، اوّل نفس بعد قلب و بعد از آن روح است.
در سوره اعراف ۱۷۲ فرمود: «نفخت فیه من روحی؛
اَحوَل گوید از حضرت صادق علیهالسلام دربارهٔ روحی که در حضرت آدم دمیده شد پرسیدم که خدا فرمود: چون او را برابر ساختم، از روح خود در او دمیدم «نفخت فیه من روحی». فرمود: «آن روح مخلوق است و هم روحی که در عیسی دمیده شد مخلوق بود.»
حُمران گوید از امام صادق علیهالسلام دربارهٔ این آیه «و روح منه؛ روحی از طرف او بود» (نساء ۱۷۱) پرسیدم، فرمود: «آن روح آفریده است که آن را خدا در آدم و عیسی پدید آورد.»
روح اعظم
روح اعظم که روح انسانی است، مظهر ذات الهی از حیث ربوبیّت اوست و به همین سبب کسی نمیتواند بدان احاطه کند یا بدان برسد. کُنه آن را جز خدای تعالی کسی نمیداند و این همان عقل اوّل و حقیقت محمّدی و نفس واحده و حقیقت اسمائیّه و اوّل موجودی است که خدای او را بر صورت خود آفریده است و او خلیفهٔ اکبر است. جوهر نورانی است که جوهریت آن مظهر ذات حق و نورانیّت خود آن مظهر دانش اوست و به اعتبار جوهریت، نفس واحده و به اعتبار نورانیت، عقل اوّل است.
برای او در عالم کبیر مظاهر و اسمائی است چون عقل اوّل، قلم اعلیٰ، نور، نفس کلیّه، لوح محفوظ و غیره و در عالم صغیر انسانی هم او را مظاهر و اسمائی است به حسب ظهورات و مراتبش در اصطلاح اهل الله و دیگران که آن سرّ خفیّ، روح، قلب، کلمه و روع و فؤاد و صدر و عقل و نفس.
روح اعظم، نخستین موجود به وجود خارجی، هیولای کلّی است که به نام «نفس الرّحمان» معروف است؛ و این همان عقلی است که صورت نفس کلّی از آن منشعب میشود و مراحل بعدی عالم وجود، یکی پس از دیگری از این مبدأ منشعب میگردند تا پایان قوس نزولی که انسان است.
عرفا نخستین صادر را «عقل اوّل» مینامند و این همان روح محمّدی صلیالله علیه و آله است و این نخستین تنزّل حق بهصورت امکانی و وجود خلقی است و واسطه در فیض نسبت به موجودات دیگر است؛ و فرمودهٔ نبی اکرم صلیالله علیه و آله: «اوّل ما خَلَقَ الله نوری» و «اوّل ما خَلَقَ الله روحی» ناظر به این معنی است؛ و این حقیقت کلّی متعیّن به تعیّن اوّل به لحاظ اعتبارات گوناگون، نامهای مختلفی دارد. مثلاً آن را عقل مینامند. چون ذات خود و خالق خود و ذات دیگران را تعلّق میکند؛ و از آن جهت آن را روح اعظم مینامند که بزرگترین روح قدسی است؛ یعنی، کمالیّت و جمعیّت روح اعظم که همان قلم اعلیٰ است، اصل و کلّ همهٔ ارواح است و همه فرع، جزء و تبع اویند. بر اساس روایات روح اعظم همان روح در «نَفَختُ فیه مِن روحی» است؛ یعنی حقیقت محمّدیه که پرتوی و ظلّی از آن به آدم و ذرّیهٔ او عطا شده است.
روح اعظم، حقیقت انسان کامل است که نور معرفت او به مقام الوهیّت از پشت پردههای قوای طبیعی و نفسانی و روحانی او میدرخشد.
چنانچه عرفا گفتهاند شریفترین موجودات و بزرگترین مخلوقات همان روح اعظم است که در آیه «نَفَختُ فیه مِن روحی» (حجر ۲۹) و «فَنَفَخنا فیه مِن روحِنا» (تحریم ۱۲) روح را به خودش نسبت میدهد.
عارفی گفته آدم بزرگ، خلیفهٔ رحمان، ترجمان خلقت، مفتاح وجود، قلم ایجاد، جنّت ارواح همه عبارت از اوصاف اوست؛ و به خلافت الهی کلید خزائن اسرار وجود به وی تفویض گردیده و او را متصرّف در آن گردانیده و از دریای حیات، نهری بر وی گشوده تا پیوسته از آن استمداد فیض حیات کند و بر اجزای کون و مخلوقات افاضه نماید و صور کلمات الهی را از مقرّ جمع یعنی ذات مقدّس در محلّ تفرقه که همان عالم خلق است میرساند.
روحالامین
منظور از روحالامین جبرئیل است.
روحالامین، جبرئیل است به جهت آنکه امین خدا باشد بر وحی.
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «روحالامین، جبرئیل است ۶۰۰ بال لؤلؤ در او دیدم بازشان کرده بود بهمانند پر طاووسها …»
در سوره شعرا ۱۹۳ آمده: «نَزَل بهِ الرّوح الاَمین: روحالامین آن را (قرآن را) فرود آورده است.» مراد از روحالامین همان جبرئیل است که در وحی الهی تغییری ایجاد نمیکند؛ و اینکه روح نامیده شد بدین خاطر است که با برکاتی که از عرش میآورد، ارواح آدمیان را زنده کند.
اینکه جبرئیل، امین نامیده شده به این دلیل است که او مورد اعتماد حقتعالی است و در رساندن پیام الهی به انبیاء و حضرت رسول صلیالله علیه و آله امانت را حفظ کرده است؛ نه چیزی بدان افزوده و نه از آن کاسته است و نه در آن خلل و تحریفی درآورده و نه دچار نسیان و فراموشی شده است.
بعضیها روحالامین را به معنای روح محمّدی و نیز به معنای پیر طریقت و استاد کامل تعبیر کردهاند.
نام احمد چون حصاری شد حصین **** تا چه باشد ذات آن روحالامین (مثنوی)
گر بریزد خونم آن روحالامین **** جرعهجرعه خون خورم همچون زمین (مثنوی)
روحالقدس
روحالقدس یعنی روح مقدّس و منزّه از نقصها و عیبها و مبرّا کنندهٔ دیگران.
روحالقدس معنایی جامع دارد. میتوان گفت وجودی نوری و حقیقتی قدسی است که به اذن الهی هم خود از هر عیب و نقصی منزه است و هم مهبط و جایگاه خود را از هر عیب و نقصی مبرّا میکنند.
مصادیق متعدّدی برای آن ذکر شده:
۱) فرشتهای برتر از جبرئیل و میکائیل که تأیید شدن بهوسیلهٔ آن از مختصات و ویژگیهای برترین انسانهای کامل یعنی رسول اکرم صلیالله علیه و آله و اهلبیت علیهالسلام که در آیات به آن اشاره شده است.
«یسئلونک عَن الرّوح قل الرّوح من امر ربّی» (اسراء ۸۵) و «و کذلک اوصینا اِلیک روحاً من امرِنا» (شوری ۵۲)
۲) جبرئیل امین که فیض و تأیید تنزّل یافته از مرتبهٔ برتر، از مجرای هستی او میگذرد. در سوره نحل ۱۰۲ آمده: «قُل نزّله روحالقدس من ربّک بالحق»
۳) کتابهای آسمانی از جمله انجیل. چون گاهی از کتاب آسمانی به روح تعبیر میشود. چنانکه در نظر برخی از مفسّران مراد از روح در آیه ۵۲ شوری «و کذلک اوصینا الیک روحاً من امرنا» قرآن کریم است.
۴) ممکن است روحالقدس مترادف با روحالله باشد.
۵) و هم ممکن است روح مطهّر حضرت عیسی علیهالسلام باشد که با برخورداری از طهارت و قداست لازم، فیض الهی را دریافت میکند.
۶) مرتبه برین روح انسانهای کامل. گاهی بر نفس قدسی یا بر حالت آن بهعنوان و صفی مقدّس، روحالقدس اطلاق میشود.
از امام باقر علیهالسلام روایت است: «همانا در پیغمبران و اوصیاء پنج روح است: روحالقدس، روح ایمان، روح زندگی، روح قوّت، روح شهوت. ایشان به روحالقدس امور و مطالب زیر عرش تا زیر خاک را میدانند.» سپس فرمود: «این چهار روح را آفت رسد مگر روحالقدس را که بازی و یاوه گری ندارد.»
امام حسن عسگری علیهالسلام فرمود: «… روحالقدس مراقب ائمه است و به امر خداوند آن را در کارها موفّق و محفوظ میدارد و با علم و معرفت پرورش میدهد.»
نظر حضرت استاد بر این است که روحالقدس برتر از جبرئیل است و الآن هم هست و به امام زمان علیهالسلام و اولیای الهی کمک میرساند و همراه ایشان است.
فیض روحالقدس اَر باز مدد فرماید **** دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد (حافظ)
روح انسانی
لطیفهای است از عالم امر که بر روح حیوانی وارد و راکب است و همان مقولهای است که نفس ناطقه خوانده میشود.
روح انسانی، جوهری است ملکوتی و لطیفهای ربّانی که پروردگار حکیم به آدمی اختصاصی داده، بلکه جوهر ملکوتی، حقیقت انسانیّت گوهر آدمیّت است و برخلاف روح حیوانی که در سایر حیوانات نیز وجود دارد.
در قرآن و احادیث اکثراً از روح به نفس و قلب و روح تعبیر میشود. حکما نیز آن را نفس ناطقه میگویند. پوشیده نماند که وقت مرگ روح حیوانی میرود امّا روح انسانی باقی میماند. چنانکه اگر مرکب هلاک و فانی شود، راکب فانی نمیگردد.
روح انسانی عبارت از جوهر مجّرد ملکوتی است که موجب درک مطالب عقلیّه و علمیّه و کمالیّه و مطالب کلیّه میشود.
روح انسانی که از عالم ارواح است و مجرّد، پیش از اجساد خلق شده است.
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «خدا عزّوجل ارواح را دو هزار سال پیش از اجساد آفرید.»
و نیز فرمود: «الارواحُ جنود مُجَنَّدة ما تعارفَ منها ائتلَف و ماتَنا کَرَمنها اخْتَلَفَ: ارواح لشگریانی آراسته و مرتّبند پس آناهایی که آنجا همدیگر را شناختند در این عالم الفت گرفتند و آناهایی آشنایی نگرفتند در این عالم از هم جدا شدند.»
روح حیوانی که بخار است تمام میشود ولی روح انسانی که از عالم ارواح آمده، بعد از مرگ علاقهٔ او از بدن گسسته میشود و به قالب مثالی که شبیه همین بدن است، بدون مادّه تعلّق میگیرد.
روح حیوانی از عالم خلق است و روح انسانی از عالم امر.
از برای روح انسانی مراتبی است که از آن به قلب و صدر تعبیر میشود.
تفرقه در روحِ حیوانی بوَد **** نفسِ واحد، روح انسانی بوَد (مثنوی)
روح حیوانی
روح حیوانی عبارت است از بخار لطیفی که منبعش تجویف قلب جسمانی و به واسطهٔ عروق به دیگر اجزای بدن منتشر میشود.
روح حیوانی عبارت از بخار قلب است که مورث حسّ و حرکت و قوای حیوانی است.
روح حیوانی عبارت از بخار متصاعده از قلب، آن را حرارت غریزه که باعث حیات انسانی و منشأ تحرّک عضلات و اعصاب و حواس، به الاشتراک انسان و حیوان است. وقت مرگ از بدن منسلخ میشود لکن وقت خواب، روح حیوانی در بدن باقی و روح انسانی آزاد و سیر نماید.
روح حیوانی، پس از چهار ماه در رحم، طفل با آن حس و حرکت پیدا میکند. روح حیوانی که بخار است تمام میشود.
روح حیوانی بهمنزلهٔ مرکب است برای روح انسانی و قوام آن به بدن است. برخلاف روح انسانی که تابع و قائم به بدن نیست، بلکه محیط بر بدن و تعلّق آن به بدن تعلّق تدبیر است. از این رو هنگامیکه آدمی میمیرد و چراغ حیات به کلّی منتفی میشود، نفس حیوانی نیز از بین میرود.
بارنامهٔ روحِ حیوانی است این **** پیشتر رَو، روحِ انسانی ببین (مثنوی)
روح نباتی
آن است که موجب حیات و زندگانی نباتات شود. روح نباتی منشأ رشد است.
روح نباتی عبارت از قوّهٔ رشد و نشو و نموّ است.
روح نباتی مجرّد قوّه است. مثل قوّههای که در حبوبات و هسته و تخم است که مجرّد قابلیت رشد و انبات دارد.
شب به هنگام خواب، روح در بدن تصرّف نمیکند و فقط روح نباتی فعّالیت میکند.
روح نباتی در گیاه، دانه را به درخت تبدیل میکند. انسان، حیوان و گیاه هر سه دارای روح نباتی هستند که باعث رشد جسم آنان میشود. روح نباتی در انسان باعث رشد مادّی آن از نطفه تا تکامل میشود.
روح و ریحان
روح، رحمت و راحتی و نسیم و ریح است و معنای اصلی ریحان، بوییدنی است و در رزق و رحمت با عنایت استعمال میشود.
در سوره واقعه ۸۹ آمده: «فَروحٌ وَ ریحانٌ و جنّةٌ نعیم» امام صادق فرمود روح و ریحان در قبر است و نعمت در بهشت.
امام حسین علیهالسلام دربارهٔ مسلم فرمود: «خدا مسلم را رحمت کند که بهسوی روح و ریحان و درود و رضوان خدا رفت.»
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «اوّلین بشارتی که به مؤمن میدهند این است که در دم مرگش او را به روح و ریحان جنّت نعیم بشارت میدهند.»
یکی از بزرگان گفته روح و ریحان هم در دنیاست و هم در عقبیٰ.
از عالم ربّانی استاد سید عبدالکریم کشمیری سؤال شد: از وادیالسلام بگویید؟ چه میدیدید؟ در جواب فرمود: «روح و ریحان، وادیالسلام بهشت است.»
روز
تتابع انوار را گویند.
روز را رخ محبوب و شب را زلف او گفتهاند.
هنوز روز و شب کائنات هیچ نبود که روز ما رخ او بود، زلف او شب ما (مغربی)
روز میثاق
روز میثاق، روز ازل است که ارواح به روبیّت حق اقرار آوردند. در سوره اعراف ۱۷۲ آمده: «و (یاد کن) آنگاه را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، زادههای آنها را برآورد و از آنان بر خودشان گواهی گرفت که آیا من پروردگارتان نیستم؟ گفتند: چرا، گواهی میدهیم.»
خداوند به رسولش صلیالله علیه و آله فرمود: «ای محمّد، روز میثاق بندگان را دو گروه کردیم: ۱) گروهی نواخته و دل به آتش مهر ما سوخته. ۲) گروهی گریخته و با دون ما آمیخته.»
ابن نباته گفت خدمت امیرالمؤمنین علیهالسلام بودم. مردی وارد شد و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین من شما را دوست دارم در پنهانی همانطور که در آشکارا دوست میدارم. حضرت با چوبی در دست داشته به زمین ساعتی میزد. آنگاه سر برداشت و گفت دروغ میگویی. به خدا قسم چهرهٔ تو را در میان چهرهها و اسمت را در میان اسمها نمیبینم. اصبغ گفت من از شنیدن این مطلب سخت در تعجّب شدم. در همین موقع مرد دیگری آمد. او نیز گفت: یا علی من تو را در پنهانی چنان دوست میدارم که در آشکارا دوست میدارم. حضرت با چوبی که در دست داشت به زمین میزد. سپس سر برداشته و فرمود: «راست گفتی، سرشت ما سرشتی مورد رحمت است. در روز میثاق خداوند از آنها پیمان گرفت. هرگز کسی از این گروه خارج نمیشود و کسی داخل آنها نمیگردد تا روز قیامت.»
حضرت باقر علیهالسلام فرمود: «خداوند میثاق شیعیان ما را به ولایت برای ما گرفته درحالیکه آنها بهصورت ذرّ بودند در روز اخذ میثاق به اقرار برای خدا به ربوبیّت و برای محمّد به نبوّت و بر حضرت محمّد خداوند امّتش را عرضه کرد در سرشت گل درحالیکه بهصورت شبح بودند. طینت آنها را از همان سرشت آدم آفرید. خداوند ارواح شیعیان ما را دو هزار سال قبل از بدنها آفرید و بر آنها عرضه داشت و به پیامبر اکرم و حضرت علی معرفی کرد. ما آنها را با اسلوب و طریقه صحبت کردن میشناسیم.»
پیغمبر صلیالله علیه و آله فرمود: «امّت مرا در روز اخذ میثاق بر من عرضه کردند. پس اوّل آنکس که به من ایمان آورد و تصدیق من کرد بعد از بعثت علی بن ابیطالب علیهالسلام بود و او صدّیق اکبر است.»
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد **** دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود (حافظ)
بدان که جماعت سعدای ازلی که سابقهٔ محبّت لم یزلی، ایشان را در مرتبهٔ علم و مقام و احدیت به محبّت ذاتی خود مخصوص گردانید تا ابد بر صفت محبّت ذاتیه ثابت قدم خواهند بود؛ زیرا که خاتمه فرع سابقه است.
آه از روز اوّل، اگر آن روز، عنایت بود، طاعت سبب مثوبت است و معصیت سبب مغفرت و اگر آن روز عنایت نبود، طاعت سبب ندامت است و معصیت سبب شقاوت. شکر که شیرین آمد نه به خویشتن آمد. حنظل که تلخ آمد نه به خویشتن آمد کار نه به آن است که از کسی کسل آید و از کسی عمل، کار آن دارد که شایستهٔ خود که آمد در ازل.
بر عمل تکیه مکن زانکه در آن روز ازل **** تو چه دانی قلم صنع به نامت چه نوشت (حافظ)
خواجه عبدالله انصاری گوید همه از آخر کار میترسند و عبدالله از اوّل؛ و خاتمه کار همان را آشکار میکند که قضای الهی در امّ الکتاب (لوح محفوظ و علم الهی) به آن پیش گرفته است.
ملامتم به خرابی مکن که مرشد عشق **** حوالتم به خرابات کرد روز نخست (حافظ)
روزه
روزه در شریعت همان امساک از خوردن و آشامیدن است.
در اصطلاح طریقت، روزه همان قطع توجّهات و امساک التفات را گویند از آنچه جز حق باشد.
روزه عبارت از وقت است که اهل سلوک در بدایت جهت تصفیّه و تجلیّهٔ باطن، به زهد و پارسایی مشغول شوند و خویش را از بشریّت به مَلَکیّت درکشد.
روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست **** می میخانه به جوش آمد و میباید خواست (حافظ)
بدان برای روزه سه درجه است: روزهٔ عامّ، خاصّ و اخصّ. روزهٔ عامّ، بازداشتن شکم و فرج از ارضای شهوات آنهاست. روزهٔ خاصّ، بازداشتن گوش، چشم، زبان، دست و پا و دیگر اعضاء از گناه است. روزهٔ اخصّ، روزهٔ دل است از مقاصد پلید و اندیشههای دنیوی و به طور کلّی بازداشتن آن از هرچه غیر خداست.
ثواب روزه و حجّ قبول آن کس برد **** که خاک میکدهٔ عشق را زیارت کرد (حافظ)
روی
روی، مراتب تجلّی را گویند در مادّهٔ طبیعت، در خواب باشد یا در حالتِ بیخودی.
تجلّی صوری را گویند که در ابتدای سلوک، جهت تأنیس، سالک را بدان مشرّف میفرمایند.
بخت خوابآلود ما بیدار خواهد شد مگر **** زآنکه زد بر دیده آب از روی رخشان شما (حافظ)
روی در اصطلاح، وجه حقیقی را گویند.
دیدن روی تو را دیدهٔ جانبین باید **** وین کجا مرتبهٔ چشم جهانبین من است (حافظ)
روشن از پرتو رؤیت نظری نیست که نیست
منّت خاک درت بر بصری نیست که نیست (حافظ)
رؤیت
رؤیت، دیدن است.
بیشک مشاهده حسّی تنها در مورد اجسامی صورت میگیرد که دارای رنگ و مکان و محل باشند؛ بنابراین، در مورد ذات خداوند که فوق زمان و مکان است معنی ندارد. ذات پاک او نهتنها در دنیا با این چشم دیده نمیشود، در آخرت نیز چنین خواهد بود.
وقتی موسی علیهالسلام درخواست کرد: «ربِّ ارِنی اَنظُر اِلیک: پروردگارا، خویش را به من بنمای تا در تو بنگرم» خطاب آمد: «لنترانی و لکن انظُر اِلی الجَبَلِ فاِن استقَّر مکانَهُ فسوفَ ترانی: مرا هرگز نخواهی دید امّا در این کوه بنگر، اگر بر خود استوار ماند مرا نیز خواهی دید.» و همینکه پروردگار بر آن کوه تجلّی کرد، آن را با خاک یکسان ساخت و موسی بیهوش افتاد. (سوره اعراف ۱۴۳)
یعقوب بن اسحاق در نامهای از امام حسن عسگری علیهالسلام سؤال کرد: آیا پیغمبر پروردگارش را دیده بود؟ امام در جواب نوشت: «خدای تبارکوتعالی از نور عظمتش به قلب پیغمبرش آنچه دوست داشت، نشان داد.»
عدّهای به امام صادق علیهالسلام عرض کردند: شما درباره روایتی که آمده رسول خدا صلیالله علیه و آله پروردگار خود را دیده چه میگویید؟ همچنین آیا مؤمن در بهشت پروردگار خود را میبیند؟ … فرمود: «خداوند بزرگتر از آن است که به مشاهده چشمها درآید. باید دانست که رؤیت دو گونه است: یکی رؤیت به چشم. یکی رؤیت به قلب. هرکس مقصودش از رؤیت خدا، رؤیت به قلب باشد، او مصیب است و به خطا نرفته و هرکس مقصودش از آن رؤیت، رؤیت به چشم باشد، او دروغ گفته و به خدای تعالی و آیات او کفر ورزیده که رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: هرکس خدا را به خلق خدا تشبیه کند کافر است.»
و فرمود: شخصی از امیرالمؤمنین علیهالسلام پرسید: ای برادر رسول خدا، آیا پروردگار خود را دیدهای؟ حضرت فرمود: «من هرگز پروردگاری را که ندیدهام، عبادت نمیکنم ولیکن چشمها او را به مشاهده اعیان نمیبینند، بلکه دلها او را به حقیقت ایمان میبینند. چطور ممکن است مؤمن پروردگار خود را به مشاهده بصری ببیند و حال آنکه هر چیزی که در چشم بگنجد و در رؤیت آید، آن چیز بدون شک مخلوق است و مخلوق را هم به ناچار خالقی میباید. پس هرکس چنین ادّعایی بکند، خدا را مخلوق و حادث دانسته و هرکس او را به مخلوقات تشبیه کند، برای او شریکی اتّخاذ نموده است. مگر نشنیدهای کلام خداوند را که فرمود: لا تُدْرکه الْاَبصار وَ هو ِیُدرک الْاَبصار (انعام ۱۰۳)»
خداوند در سوره نجم ۱۱ فرمود: «ما کَذَبَ الْفؤادُ ما رأیٰ: دل، آنچه میدید، دروغ نگفت»
راه تحصیل محبّت خدا و تقویّت آن برای آمادگی رؤیت و دیدار دو چیز است:
یکی، پاک ساختن دل از مشاغل و دلبستگیهای دنیا و بریدن از ماسوای الله و پیوستن به او بهوسیلهٔ ذکر و فکر و آنگاه بیرون کردن دوستی غیر خدا از دل؛ زیرا که دل مثل ظرفی است که زیاده از یک چیز در آن نمیگنجد.
دوم، تحصیل معرفت خدا و تقویّت و توسعه و مسلّط ساختن آن بر دل.
راه اوّل، یعنی بریدن از علایق بهمنزلهٔ پاک ساختن زمین است از گیاه خشک و طریق دوم، یعنی معرفت بهمنزلهٔ افشاندن تخم در آن است تا درخت دوستی به بار آید.
رهبانیّت
رهبانیت، کنارهگیری از خلق است و اعتزال از لذایذ دنیا برای اشتغال به عبادت و در اسلام نهی شده است. چنانکه رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «لا رهبانیّة فِي الاسلام»
رهبان از نظر لغوی کسی است که از خدا میترسد و در عرف به راهبان و صومعهنشینان مسیحی اطلاق میشود. در سوره مائده ۸ آمده: «ذلک بِاَنَّ مِنهُم قسّیسینَ و رهباناً: برخی از آنان کشیشان و راهبانی هستند.»
رهبت، افراط در تعبّد است از فرط خوف لیکن در اسلام رهبانیّت نیست بلکه رهبانیّت اسلام، جهاد در راه خدا، نماز، روزه و … است.
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «هر پیامبری رهبانیّتی دارد و رهبانیّت این امّت جهاد در راه خداوند است.»
رهبانیت به این صورت فعلی از ابتدا در مسیحیت نبوده. در روایات آمده که رسول خدا صلیالله علیه و آله به ابن مسعود فرمود: میدانی رهبانیّت از کجا پیدا شد؟ عرض کرد: خداوند و پیامبرش آگاهترند. فرمود: بعد از عیسی علیهالسلام جمعی از جبّاران ظهور کردند و مؤمنان سه مرتبه با آنان پیکار کردند و هر سه مرتبه شکست خوردند. لذا به بیابانها متواری شدند و به انتظار ظهور پیامبر موعود عیسی (حضرت محمّد صلیالله علیه و آله) در غارها و کوهها به عبادت مشغول گشتند. بعضی از آنان بر دین خود باقی ماندند و بعضی راه کفر پیش گرفتند.
رهبانیّت، یک نوع عادت در عبادت است که نشانگر رهبه (خوف) است که با ترک دنیا و دوری از مردم و ترک ازدواج و گوشهگیری و … امّا در سورهٔ حدید ۲۷ فرمود: «رَهبانیة ابتَدَعُوها ما کتبناها عَلَیهم: ما رها کردن این را که از خود درآوردند بر آنان مقرّر نداشتیم»
اسلام با زهد نابجا و ریاضت نامشروع و رهبانیّت مخالف است.
حضرت صادق علیهالسلام فرمود: «شیعیان علی علیهالسلام لبهایشان خشک و مهربان و با محبّت هستند، حلم و علم دارند و با رهبانیّت شناخته شوند. اکنون با ورع و پرهیزکاری و عبادت به ما کمک کنید.»
و امام باقر علیهالسلام فرمود: «شیعیان علی از دانشمندان و بردباران به شمار روند و از کثرت ذکر خدا لبهایشان خشک و به هم چسبیده و در صورتهای آنان آثار رهبانیّت مشاهده میشود.»
رهبت
رهبت، ترس است.
کلمهٔ رهبت به معنای خوف و مقابلش رغبت است.
رهبت، خوف مستمری است که جریان پیدا کند و در مقابل رغبت و تمایل شدید است و حصول موضوعِ رهبت ایجاب میکند که انسان مراقبه و توجّه به اعمال و وظایف الهی پیدا کند و پیوسته به عهد و پیمانهای خود در مقابل پروردگار متعال عمل کند.
رهبت، ترسی است که با تحفّظ و خودداری همراه باشد.
رهبت از جنود عقل است و عبارت است از خوفِ از حق و آن نیز با رجای به رحمت منافات ندارد.
در سوره بقره ۴۰ آمده: «وَ ایّای فَرهَبون: تنها از من بهراسید.»
رهبت، ترس است و از وجل (ترس زندهدلان و عابدان) برتر است. رهبت عیش را ببرد و او را در جهان از جهانیان جدا کند. نشانهٔ آن این است که همهٔ اعمال خود را جرم ببیند و نفس خود را به جریمه و سخن و گفتار خویش را در شکایت ببیند و همواره در سوز باشد. این ترس زاهدان است.
وجل، ترس زندهدلان است و ایشان را از غفلت رهایی دهد و راه اخلاص بر ایشان گشاده و اَمل کوتاه کند. رهبت از وجل بالاتر است. این رهبت عیش مرد را ببَرد و او را از خلق ببُرد.
از رهبت اشفاق پدید آید که ترس عارفان است.
ترس بر پنج نوع است: خوف، خشیت، وجل، رهبت، هیبت.
گفته شده رهبت مقدّمه و زیربنای تقواست.
رهرو
رهرو، سالک الی الله است.
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است **** رهرو گر صد هنر دارد توکّل بایدش (حافظ)
ای بیخبر، بکوش صاحب خبر شوی **** تا رهرو نباشی، کِی راهبر شوی (حافظ)
رئوف
رئوف یعنی دارای رأفت و رأفت نیز شدّت رحمت است؛ بنابراین رئوف به معنی رحیم توأم با مبالغه یعنی بسیار مهربان خواهد بود.
یکی از اسماء الهی «رئوف» است که به معنای بسیار مهربان و مشفق میآید. از ۱۱ مرتبه که در قرآن تکرار شده، ۹ مرتبه با «رحیم» تلفیقی آمده که به رحمت عامّهٔ او دلالت دارد که اقتضای بخشش و افاضهٔ الطاف بی حدّ و حصر مینماید. در دعای جوشن کبیر، بند ۴۵ آمده: «یا ارأف مِن کلّ رئوف: ای مهربانتر از هر مهربانی.»
از مظاهر رئوف بودن؛ بخشش گناهکاران، مهلت دادن به اهل معاصی، تأخیر عذاب، افاضهٔ فضلهای بیشمار و دادن مقام خاص به شفاعت کنندگان است.
لذا خداوند یکی از القاب پیامبر صلیالله علیه و آله را رئوف نامیده است. در سورهٔ توبه ۱۲۸ فرمود: «پیامبری بر شما آمد که گمراهی شما بر او ناگوار است و بر ایمان آوردن شما حریص میباشد و بر مؤمنین بسیار مهربان و رحیم است؛ بالمؤمنین رئوف رحیم.»
شفقت و کرم و مهربانی بسیار از معانی رأفت است. از مظاهر رحمت او بر گناهکاران این است که سایه شفقت را بر آنان میاندازد و به بندگان خوب با مهربانی خاص، کرامت میدهد.
لطف و بخشش از رأفت رئوف است و حقتعالی به نحو احسن و اکمل نسبت به همهٔ موجودات این صفت منحصربهفرد را جاری و ساری میکند.
ریا
از نظر لغوی ریا از رؤیت مشتق شده است و به معنی طلب منزلت و مقام در قلب مردم بهوسیلهٔ ارائه اعمال نیک میباشد.
ریا عبارت است از طلب کردن اعتبار و منزلت در دلهای مردم بهوسیلهٔ صفات یا خصال نیک و پسندیده یا آثاری که دلالت بر صفت نیک کند و آن از اقسام جاهطلبی است؛ زیرا جاهطلبی، طلب منزلت در دلهاست از هر راهی که ممکن باشد.
در سوره بقره ۲۶۴ آمده: «یا ایّها الّذین آمنوا لا تُبطلوا صدَقاتِکم بِالمَنِّ و الاَذیٰ یُنفِقُ مالَهُ رئآءَ النّاس و لا یؤمِنُ باللهِ و الیَوم: ای مؤمنان صدقههای خود را با منّت نهادن و آزردن تباه نسازید همچون کسی که از سَرِ نمایش دادن به مردم، دارایی خود را میبخشد و به خداوند و روز واپسین ایمان ندارد.»
ریا، تظاهر و خودنمایی و اظهار عمل به انگیزه جلب توجّه و ستایش مردم است.
نشانههای غفلت سه چیز است: حرص، ریا، عجب. پس ریا، نشانهای برای غفلت است؛ یعنی در افعال و اعمال و نیّتش خالص نباشد و به اغراض فاسده و قصدهای خبثه مثل تقرّب به اهل دنیا آلوده باشد.
نام ریا به حکم عادت مخصوص است به طلب منزلت در دلها به عبادت و اظهار آن. پس حدّ ریا «نمودن طاعت خدای است بندگان را»
مقصود مرائی تقرّب به خداوند نیست هدف، تقرّب به خلق است.
ریا، شرک خفی است که انسان کارهایی را که ظاهرش اطاعت پروردگار است انجام بدهد ولی هدفش تقرّب به او نباشد بلکه مقصود ایجاد مقام و جایگاهی در قلوب خلایق باشد تا او را احترام کنند و نیازش را برآورده سازند.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «هرگونه ریایی شرک است. هرکه برای مردم کار کند پاداش او به عهدهٔ مردم است و هرکه برای خدا کار کند ثوابش بر خداست.»
نبی گرامی اسلام فرمود: «ترسناکترین چیزی که بر شما میترسم شرک اصغر است.» عرض شد: «یا رسولالله شرک اصغر چیست؟» فرمود: «ریا»
اصل و ریشهٔ ریا به دوستی دنیا و فراموشی آخرت و غفلت از آنچه نزد خدای متعال باشد.
بر حدیث آمد که تسبیح از ریا **** همچو سبزهٔ گولْخَن دان ای کیا (مثنوی)
پس بدان که صورتِ خوب و نکو **** با خِصال بَد نیرزد یک تَسو
ظاهر و باطن ریاکار با هم فرق میکند. در خفیٰ در کارش کسل است ولی در میان مردم با نشاط و آداب آن را انجام میدهد.
ریای در عبادت مطلقاً حرام است و ریاکار نزد خداوند مغضوب است.
در سوره ماعون فرمود: «فَوَیلٌ لِّلمُصَلّین … الّذین هُم یُرائون»
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «خداوند عملی را که در آن ذرّهای از ریا باشد قبول نمیکند؛ لا یقبل الله تعالی عملاً فیه مثقالُ ذرّةٍ مِن ریٰا»
اعمالی که جنبهٔ عبادی ندارد موضوع ریا در آن چندان اهمیتی ندارد، امّا کارهایی که جنبهٔ اعتقادی دارد و قصد قربت میخواهد مثل نماز، روزه، حج، زکات و … ممکن است ریا آفتی بر آن شده و سبب بطلان آن گردد.
ریا در اصل ایمان، شدیدترین نوع ریا است و صاحبان آن از منافقان محسوب میشوند که وعدهٔ عذاب ابدی به آنها داده شده است و چهبسا از کفّار بدتر باشند؛ زیرا کفر باطنی و نفاق ظاهری، هر دو را در خود جمع کردهاند. امّا ریا در اصل عبادت هرچند از مرتبه قبلی ضعیفتر است سبب شرک اصغر میشود؛ زیرا دیگران را در طاعت و عبادت خدای متعال شریک میکند! ریا در نوافل و مستحبّاتی که اگر آنان را ترک کند مرتکب گناهی نمیشود، امّا این مقدّمات ریا فراهم میشود. (بازگویی مستحبّات مخفی، زمینه را برای ریاکاری بعد فراهم میکند.)
گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود (حافظ)
هرکس باطن خویش را برای خدا خالص کرد و قلبش را برای او خاشع نمود و هرچه در توان داشت انجام داد و باز خود را مقصّر دانست مییابد که کوشش او مورد تقدیر واقع شده و از آن کسانی خواهد بود که امید خلاصی از ریا و نفاق برایش حاصل شود به شرط آنکه در هر حال استقامت داشته باشد.
فارِغم از طُمطُراق و از ریا **** قل تَعالوا گفت جانم را بیا (مثنوی)
ریاضت
ریاضت، تحمّل رنج برای تهذیب نفس و تربیت خود یا دیگری است.
در اصل ریاضت، رام کردن ستور باشد به منع او از آنچه قصد کند از حرکات غیر مطلوب و ملکه گردانیدن او را اطاعت صاحب خویش در آنچه او را بر آن دارد از مطالب خویش. در این موضع هم مراد از ریاضت، منع نفس حیوانی بود از انقیاد و متابعت قوّهٔ شهویه و غضبیّه و آنچه بدان تعلّق دارد و منع نفس ناطقه از متابعت قوای حیوانی و از رذایل نفس سرکش و ملکه گردانیدن انسان به طاعت و عمل به آنچه او را به کمال رساند.
مُردن تن در ریاضت، زندگی است **** رنج این تن، روح را پایندگی است (مثنوی)
ریاضت در اصطلاح اهل عرفان به معنی تمرین دادن نفس برای حصول صدق در نیّت و گفتار و کردار است؛ یعنی انسان با ریاضت به جایی رسد که همهٔ نیّات قلبی و اعمال خود را برای حقتعالی خالص قرار دهد.
ریاضت بر دو نوع است: «ریاضت اجباری» که سختیهای است که در اثر حوادث روزگار برای هرکس پیش میآید و با صبر و شکیبایی باید آن را تحمّل کرد. چهبسا همین سختیها، بلاگردان جان آدمی باشد. امّا «ریاضت اختیاری» که مخصوص سالکان و مؤمنان است که با اراده و آگاهی آن را برمیگزینند تا نفس امّاره خود را مهار زنند و به کمال مطلوب برسانند.
پس ریاضت را به جان شو مشتری **** چون سپردی تن به خدمت، جان بری (مثنوی)
ور ریاضت آیدت بیاختیار **** سر بِنه، شکرانه ده، ای کامکار
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «باور کردن ریاضت، به خواندن حکمت و غلبه بر عادتها (ی ناپسند) است.»
غرض از ریاضت سه چیز است:
یکی، رفع موانع وصول به حق و آن شواغل ظاهر و باطن است.
دوم، مطیع گردانیدن نفس حیوانی عقل را بر عملی که باعث کمال باشد.
سوم، ملکه گردانیدن نفس انسانی را به ثبات بر آنچه مُعِدّ او باشد قبول فیض الهی را تا او را به کمال رساند.
واصل شدن به حق با ریاضت و رفع انیّت متحقق میشود.
جهاد و ریاضت، قطع تعیّنات و اسقاط تعیّنات کند. آنگاه غبار کثرات از جان و نفس سالک مراقب بیرون میرود. چون به قصد معاوضه (و برای پاداش) نیست و غرض، وصل حق است، پس حق او را به خاطر کوشش روز و شبش به قرب خود میکشاند. البتّه نظر اهل معرفت این است که کوشش و ریاضت، استقامت میخواهد و آن انجام اوامر، ترک نواهی و پایداری همیشگی بر استدامت طریق است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «کسی که ریاضت نفس خود را ادامه دهد، سود برد؛ من استدام ریاضتِهِ نفسه انتفع»
بیشک، مبارزه با نفس که خطرناکترین دشمن انسان است کاری بسیار دشوار است و به مجاهده و ریاضت نیاز دارد. البتّه مقصود از ریاضت ترک دنیا و رهبانیّت هندوها و پیروان کلیساها و یا چلّه نشینی و عزلت صوفیان و اصحاب خانقاه نیست، بلکه مقصود، تمرین و وادار کردن خویش به کارهای خیر و سنن صالحه، از ادای واجبات و ترک محرّمات و سایر امور حسنه است. نفس طبعاً به دنبال آسایش و رفاه و بیقیدی میگردد. از اینرو باید در مبارزه با هوای نفس و کنترل آن سخت کوشید تا رام شده و آمادهٔ اطاعت و فرمانبرداری شود.
بزرگی فرمود: کسی که جملهٔ علوم جمع کند و با جملهٔ طوایف صحبت دارد، هرگز به جایگاه مردان نرسد مگر ریاضت یافته باشد به فرمان اِمامی یا ولیای از اولیا یا استادی راه رفته و حاذق …