دُرّ نجف

چهارصد موضوع، دو هزار داستان

جلد اول · فصل اول · بخش دوم

اخبار از مرگ

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 55 سوره‌ی آل عمران می‌فرماید: «(به یاد آورید) هنگامی را که خدا به عیسی فرمود: من تو را می‌گیرم.»

حدیث:

حضرت علی علیه‌السلام فرمود: «به‌راستی برای خدای سبحان، فرشته‌ای است که هرروز بانگ می‌زند که ای مردم دنیا! بزایید برای مردن.»(1)

توضیح مختصر:

پیشگویی از وفات برای عموم مردم نیست، بلکه اولیای الهی و انسان‌های پاک و مقرّب، از مرگ خود خبر دارند و می‌دهند. از آن جمله عارف بالله آقای سید علی آقا قاضی از ماه ربیع، شیخ مرتضی طالقانی از محرم، آیت الحق کشمیری از هفته آینده، قاموسی از ساعتی بعد و دیگر اولیایی که وقت رحلتشان را پیشگویی کرده بودند. سید باقر صداقت مردی ساده و به اذان گویی و خواندن قرآن و روزه‌های مستحبی مشغول بود و در سال 1343 شمسی وفات کرد؛ سه روز قبل از وفات، امامزاده ابراهیم مدفون در بابلسر را که از اولاد موسی بن جعفر علیه‌السلام بود، در خواب دید که به او فرمود: سه روز دیگر وفات می‌کنی و او این مطلب را به متولی امامزاده که از اقوام او بود گفت و جای دفن را هم معلوم نمود و سه روز بعد، از دنیا حلت کرد.

1- وفات کنیز

هشام بن حکم گفت: «تصمیم داشتم کنیزی در سرزمین «منی» خریداری کنم، نامه‌ای به امام هفتم علیه‌السلام نوشتم و طلب مشورت کردم. امام علیه‌السلام جوابی نفرستاد. در سرزمین منی هنگام رمی جمرات (سنگ به ستون شیطان زدن) امام علیه‌السلام را دیدم، به من و کنیزی در میان کنیزان نگاهی انداخت؛ پس جواب نامه به دستم رسید. نوشته بود: «خریدن فلان کنیز اشکالی ندارد؛ درصورتی‌که عمر او کوتاه نباشد.» با خود گفتم: پس آن کنیز را نمی‌خرم. قبل از آن‌که از مکه خارج شوم آن کنیز وفات یافت.»(2)

2- از رجب تا صفر

عالم عامل، شیخ محمدباقر اصفهانی، در ماه رجب 1300 هـ. ق اعمال اعتکاف را انجام داد و پیوسته شوق عتبات عالیات را در سر داشت. روزی از او پرسیدند: «چرا این‌قدر برای سفر مرگ تعجیل داری؟» فرمود: «در قبرستان تخت فولاد به اعتکاف مشغول بودم، به‌طور غیرعادی برایم ظاهر شد که مرگم نزدیم است؛ می‌خواهم آنجا بمیرم تا زحمت بردن جنازه بر دیگران نباشد.» پس شبی حرکت کرد و شب عاشورای 1301 به کربلا رسید، بعد به نجف رفت و دستور داد کنار مقبره‌ی جدش شیخ جعفر، قبری حفر کردند، بعد به منزل پدربزرگش رفت و سپس در ماه صفر به رحمت ایزدی پیوست.(3)

3- اول محرم

عارف ربّانی آیت‌الله کشمیری فرمودند: استادی در نجف بود بنام شمس که در علم منطق استاد و از اهالی بادکوبه قفقاز بود؛ می‌گفت: «روز اول محرم، کنار حوض مدرسه‌ی سیّد محمدکاظم یزدی بودم و شیخ مرتضی طالقانی داشتند وضو می‌گرفتند، به من فرمودند: «ده سال دیگر همانند این روز (اول محرم) از دنیا می‌روم.» و دقیقاً روز اول محرم 1363 از دنیا رفت.»(4) مرحوم شیخ محمدتقی جعفری (رحمه‌الله علیه) فرمودند: «دو روز قبل از اول محرم، برای درس خدمت ایشان رسیدم، فرمود: «درس تمام شد. من مسافرم، خر طالقان رفته و پالانش مانده؛ روح رفته، جسدش مانده.» و دو روز بعد وفات یافت.»(5)

4- در جنگ تبوک خبر داد

چون همسر و پسر ابوذر در ربذه وفات کردند، ابوذر با دخترش تنها زندگی می‌کردند و چیزی برای خوراک نداشتند. دخترش می‌گوید: «سه روز باحالت گرسنگی زندگی کردیم و سپس پدرم در صحرا ریگی جمع نمود و سر بر آن گذاشت. چون دیدم چشمان پدرم در حال احتضار است، گریستم و گفتم: «با تنهایی در این صحرا چه کنم؟» فرمود: «چون بمیرم، جمعی از اهل عراق بیایند و متوجه غسل و کفن‌ودفن من شوند که حبیب من رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم مرا در غزوه‌ی تبوک چنین خبر داد. چون مُردم، عبا بر سرم بکش و بر سر راه عراق بنشین، چون قافله‌ای آمد، بگو: «ابوذر وفات کرده» پس پدرم وفات کرد و گروهی از اهل عراق که مالک اشتر نیز در میان آن‌ها بود رسیدند و او را غسل دادند و کفن کردند و دفن نمودند.»(6)

5- سال دیگر زنده نخواهم بود

حسین بن روح نوبختی، سومین نایب خاص امام زمان علیه‌السلام بود. محمد بن صیرفی بلخی گوید: «به قصد زیارت خانه‌ی خدا بیرون می‌آمدم. مردم بلخ مقدار زیاد شمش طلا و نقره به من دادند که در سامرا به نماینده‌ی امام زمان علیه‌السلام تحویل دهم. چون به سرخس رسیدم، در قسمت شن زار، یک شمش طلا در خاک‌های نرم فرو رفت. وقتی به همدان آمدم، یک شمش طلا خریدم و به‌جای آن گذاشتم. چون در سامرا خدمت حسین بن روح رضی‌الله‌عنه رسیدم، و اموال را تحویل دادم، همان شمش خریداری‌شده را به من داد و گفت: «این از ما نیست. شمش ما در سرخس زیر چادر در رمل فرو رفته، چون برگشتی به همان نقطه برو، آن را خواهی یافت. چون سال دیگر بیایی من زنده نخواهم بود.» در برگشت از حج، در سرخس به همان آدرس مراجعه کردم و طلا را در ماسه‌ها پیدا کردم و چون سال بعد به سامرا آمدم، حسین بن روح رضی‌الله‌عنه وفات کرده بود. (326 مدفون در بغداد) و کلامش دقیقاً درست بود و شمش طلا را به نایب چهارم دادم.»(7)

اخبار و غیب گویی

قرآن:

خداوند متعال در آیات 27-26 سوره‌ی جن می‌فرماید: «دانای غیب اوست و هیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمی‌سازد، مگر رسولانی که آن‌ها را برگزیده.»

حدیث:

عمار ساباطی گوید: از امام صادق علیه‌السلام سؤال کردم که آیا امام غیب می‌داند؟ فرمود: «نه ولیکن هرگاه اراده کند که چیزی را بداند، خداوند او را آگاه می‌کند.»(1)

توضیح مختصر:

اخبار غیبیّه و غیب‌گویی که از انبیاء و امامان و اولیای الهی صادر می‌شود، مطلبی به حق است و از قبیل کهانت و تسخیر جن و موکل نیست، بلکه گفتن مسائل از آینده و پیش‌بینی، از وحی و الهامات صادقه و فرشته و یا اسمی از اسماء الهی که به افرادی خاص عطا شده، می‌باشد؛ و نوعاً به قَدَر الهی محقق می‌شود، مگر بِداء حاصل گردد؛ اما آنچه هر قوم و ملتی غیب‌گوهایی در طول تاریخ داشتند و از راه نامشروع جادو و تسخیرات اجنانین، برای گنج یا معالجه افراد یا پیروزی، وفات، رسیدن به ریاست و … به پیشگویی می‌پرداختند، مانند ستاره شناسان، منجمین، معبّرین، فالگیران، فال قهوه و خواب که بشارت می‌دادند و …، مقداری از تجربیات و کمی از داشتن علم آن موضوع و عده‌ای از دارا بودن رمل و جفر و بعضی از تسخیر جن و … بوده است. منتهای درجه گفته‌های آن‌ها قطعی و حتمی در همه‌چیز نبوده و با مَظنّه و گمان چنددرصدی پیش‌بینی می‌شد؛ نه آن‌که غیب‌گویی آنان مانند انبیاء و ائمه و اولیای به‌حق بوده است.

1- حجاج بن یوسف ثقفی

اشعث بن قیس به منزل امیرالمؤمنین علیه السّلام آمد، در زد و قنبر در را باز کرد ولی به او اجازه‌ی ورود نداد. اشعث با او دعوا کرد، آنگاه امیرالمؤمنین علیه السّلام بیرون آمد و فرمود: «میان من و تو هیچ چیزی حائل نیست تا دعوا کنیم، وقتی غلام ثقیف بیاید ذلیل خواهی شد.» اشعث گفت: «او کیست؟» فرمود: «جوانی است که می‌آید، هیچ خانه‌ای در عرب باقی نمی‌ماند، مگر آن‌که خوار و ذلیل خواهد شد.» پرسید: «چند سال حکومت می‌کند؟» فرمود: «بیست سال حکومت خواهد کرد.» راوندی گوید: «حجاج در سال 75 به حکومت رسید و در سال 95 بعد از 20 سال حکومت، به درک واصل شد و چنان ظلمی نمود که روی تاریخ را سیاه کرد.»(2)

2- باب الفیل

سویید بن غفله گوید: «روزی وسط سخنرانی امام علیه‌السلام شخصی از کنار منبر به پا خواست و گفت: «ای امیر مؤمنان! از وادی القری می‌گذشتم، دیدم خالد بن عرفطه از دنیا رفته است.» حضرت فرمود: «او نمرده است و نمی‌میرد تا هنگامی که سرلشکر جمعیت گمراهی می‌شود که پرچم‌دار آن حبیب بن حمار است.» حبیب در مجلس حاضر بود؛ برخاست و گفت: «من حبیب هستم.» امام علیه‌السلام فرمود: «سوگند به خدا تو حامل پرچم هستی و آنان (دشمنان حسین علیه‌السلام) را از همین در (باب الفیل مسجد کوفه) وارد خواهی کرد.» ثابت گوید: «من زنده بودم که خالد سرپرست و حبیب پرچم‌دار لشکری بود که برای کشتن امام حسین علیه‌السلام به کربلا رفته بودند و از باب الفیل وارد مسجد کوفه شدند.»(3)

3- سکه و لباس

ریّان بن صلت گوید: «به خدمت امام رضا علیه السّلام در خراسان رفتم و در دل خود گفتم: از حضرت می‌خواهم سکه‌هایی را که به نام او زده شده به من بدهد. چون بر امام علیه السّلام وارد شدم، به غلام خود فرمود: «ریّان دینارهایی را که اسم من بر آن است می‌خواهد، سی عدد از آن‌ها را بیاور و به او بده!» غلام آورد و من از او گرفتم. باز در دلم گفتم: «کاش مرا به لباس‌های تن شریفش می‌پوشانید.» چون این خیال در دلم گذشت، امام علیه السّلام رو به غلامش کرد و فرمود: «لباس‌هایم را بشویید و بیاورید، همچنان که هست.» پس پیراهن و ازار (زیر جامه، شلوار) و کفش خویش را به من داد.»(4)

4- صحیفه و تولد فرزندان

ابی بصیر گفت: «روزی خدمت امام صادق علیه السّلام نشسته بودم، ناگاه فرمود: «آیا امام خود را می‌شناسی؟» گفتم: «بلی! شمایید و می‌خواهم چیزی عطا کنید تا ایمان و یقین من زیاد شود.» فرمود: «چون به کوفه روی، خدا فرزندی به نام عیسی به تو عطا کرده، بعد از او محمد و بعد از ایشان، دو دختر به تو خواهد داد. نام پسران تو نزد ما در صحیفه‌ی جامعه، با نام‌های شیعیان و نام‌های پدران و مادران و اجداد، آنچه متولّد می‌شوند تا روز قیامت نوشته شده است.» بعد صحیفه را بیرون آورد که زرد رنگ بود و جمیع اسماء در آن درج بود.»(5)

5- با روباه بیعت کردند

اصبغ بن نباته گوید: «امیرالمؤمنین علیه‌السلام دستور دادند از کوفه به مدائن لشکرکشی کنیم. ما روز یکشنبه حرکت کردیم و عمربن حریث و هفت نفر دیگر با ما نیامدند و به شهر حریره رفتند و روز چهارشنبه حرکت کردند. چون هفت نفری ناهار می‌خوردند، روباهی را گرفتند و عمر بن حریث گفت: «این امیرالمؤمنین است؛ با او بیعت کنیم.» پس آن‌ها روز جمعه به مدائن رسیدند و امام خطبه ایراد می‌کرد و می‌فرمود: «پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم هزار حدیث به من یاد داد که هر حدیث، هزار در دارد و هر در کلیدی؛ به خدا قسم روز قیامت هشت نفر با امامشان که روباه است خوانده می‌شوند و اگر بخواهم نام آن‌ها را می‌گویم و آن‌ها را رسوا می‌کنم.» راوی گوید: «دیدم عمر بن حریث، از ترس بر زمین افتاد و بی‌هوش شد.(6)

اخلاص

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 2 سوره‌ی زُمر می‌فرماید: «خدای را پرستش کن و دین را برای او خالص گردان.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام فرمود: «عمل را با اخلاص بجا بیاور که اندک آن تو را کفایت می‌کند.»(1)

توضیح مختصر:

اخلاص در مقام عبودیت لزوم دارد؛ یعنی انسان نیت و عملش را باید برای حق تعالی صافی کند. معنی عبادت، حضور و اخلاص بوده پس عمل برای غیر حق ممنوع است. عمل هرقدر به اخلاص نزدیک‌تر باشد به فضیلت نیز نزدیک‌تر است لذا خداوند صدقه سرّی را بر صدقه علنی ترجیح داده است (بقره:271). شخص عابد وقتی با حبّ قلبی و علاقه درونی، معبودش خدا باشد و هیچ نوع شرک نورزد و هدف دنیوی نداشته باشد، خداوند هم عمل او را دوست می‌دارد. اخلاص برای خدای سبحان، زیربنایش حب است و نزدیک‌ترین راه رسیدن به حق، اخلاص ورزیدن و راه ندادن شیطان و نفس امّاره است.

1- سه نفر در غار

پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «سه نفر از بنی‌اسرائیل با یکدیگر هم‌سفر و به مقصدی روان شدند. در بین راه ابری ظاهر شد و باریدن آغاز نمود، خود را پناهنده به غاری نمودند. ناگهان سنگی درب غار را گرفت و روز را بر آنان چون شب، ظلمانی ساخت. راهی جز آن‌که به‌سوی خدا روند، نداشتند. یکی از آنان گفت: «خوب است کردار خالص و پاک خود را وسیله قرار دهیم، باشد که نجات یابیم؛ و هر سه این طرح را قبول کردند. یکی از آنان گفت: «پروردگارا تو خود می‌دانی که من دخترعمویی داشتم که در کمال زیبایی بود، شیفته و شیدای او بودم تا آن‌که در موضعی تنها او را یافتم، به او درآویختم و خواستم کام دل برگیرم که آن دخترعمو سخن آغاز کرد و گفت: ای پسرعمو از خدا بترس و پرده‌ی عفت مرا مدر. من به این سخن پای به هوای نفس گذاردم و از آن کار دست کشیدم، خدایا اگر این کار از روی اخلاص نموده‌ام و جز رضای تو منظوری نداشتم، این جمع را از غم و هلاکت نجات ده.» ناگاه دیدند آن سنگ مقداری دور شد و فضای غار کمی روشن گردید. دومی گفت: «خدایا تو می‌دانی که من پدر و مادری سال‌خورده داشتم که از پیری قامتشان خمیده بود و درهرحال به خدمت آنان مشغول بودم. شبی نزدشان آمدم که خوراک نزدشان بگذارم و برگردم، دیدم آنان در خوابند، آن شب تا صبح خوراک بر دست گرفته، نزد آنان بودم و آنان را از خواب بیدار نکردم که آزرده شوند. پروردگارا اگر این کار محض رضای تو انجام دادم، درِ بسته به روی ما بگشا و ما را رهایی ده.» در این هنگام مقداری دیگر، سنگ به کنار رفت. سومی عرض کرد: «ای دانای هر نهان و آشکار، تو خود می‌دانی که من کارگری داشتم؛ چون مدتش تمام شد مزد وی را دادم و او راضی نشد و بیش از آن اندازه طلب مزد می‌کرد و از نزدم برفت. من آن وجه را گوسفندی خریداری کردم و جداگانه محافظت می‌نمودم که در اندک زمان بسیار شد. بعد از مدتی آن مرد آمد و مزد خود را طلب نمود. من اشاره به گوسفندان کردم. او گمان کرد که او را مسخره می‌کنم؛ بعد همه‌ی گوسفندان را گرفت و رفت. (در نسخه‌ی محاسن دارد که مزدش نیم درهم بود وقتی برگشت، هیجده هزار برابر به او داد!) پروردگارا اگر این کار را برای رضای تو انجام داده‌ام و از روی اخلاص بوده، ما را از این گرفتاری نجات بده.» در این وقت تمام سنگ به کناری رفت و هر سه با دلی مملو از شادی از غار خارج شدند و به سفر خویش ادامه دادند.»(2)

2- علی علیه السّلام بر سینه‌ی عمرو

عمربن عبدود شجاعی بود که با هزار سوار و مرد جنگی برابری می‌کرد. در جنگ احزاب مبارز طلبید، هیچ‌کس از مسلمین جرأت مبارزه با او را نداشت. تا اینکه حضرت علی علیه‌السلام خدمت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم آمد و اجازه‌ی مبارزه با او را پیشنهاد کرد. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمودند: «این عمرو بن عبدود است.» حضرت عرض کرد: «من هم علی بن ابی‌طالبم.» و به‌طرف میدان حرکت کرد و مقابل عمرو ایستاد. بعد از مبارزه‌ی حسّاس، عاقبت علی علیه‌السلام عمرو را به زمین انداخت. برو روی سینه‌ی او نشست. صدای فریاد مسلمین بلند شد و پیوسته به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم می‌گفتند: «یا رسول‌الله صلّی الله علیه و آله و سلّم بفرمایید علی علیه‌السلام در کشتن عمرو تعجیل نماید.» پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم می‌فرمود: «او را به خود واگذارید، او در کارش داناتر از دیگران است.» هنگامی که سر عمرو را حضرت جدا نمود، خدمت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم آورد، پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «یا علی علیه‌السلام چه شد که در جدا کردن سر عمرو توقف نمودی؟» عرض کرد: «یا رسول‌الله صلّی الله علیه و آله و سلّم موقعی که او را بر زمین انداختم، مرا ناسزا گفت. من غضبناک شدم، ترسیدم اگر در حال خشم او را بکشم، این عمل از من به‌واسطه‌ی تسلّی خاطر و تشفّی نفس صادر شود؛ ایستادم تا خشمم فرونشست، آنگاه از برای رضای خدا و در راه فرمان‌برداری او سرش را از تن جدا کردم.» آری برای این اخلاص و مبارزه‌ی با ارزش، پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «شمشیر علی علیه‌السلام در روز جنگ خندق، با ارزش‌تر از عبادت جن و انس است.»(3)

3- شیطان و عابد

در بنی‌اسرائیل عابدی بود، به او گفتند: «در فلان مکان درختی است که قومی آن را می‌پرستند.» خشمناک شد و تبر بر دوش نهاد تا آن را قطع کند. ابلیس به‌صورت پیرمردی در راه وی آمد و گفت: «کجا می‌روی؟» عابد گفت: «می‌روم تا درخت مورد پرستش مردم را قطع کنم تا مردم خدای را، نه درخت را بپرستند.» ابلیس گفت: «دست بردار تا سخنی بازگویم.» گفت: بگو، گفت: «خدای را رسولانی است اگر قطع این درخت لازم بود، خدای آن‌ها را می‌فرستاد.» عابد گفت: «ناچار باید این کار را انجام دهم.» ابلیس گفت: نگذارم و با وی گلاویز شد، عابد وی را بر زمین زد. ابلیس گفت: «مرا رها کن تا سخنی دیگر با تو گویم و آن این است که تو مردی مستند هستی اگر تو را مالی باشد که به‌کارگیری و بر عابدان انفاق کنی، بهتر از قطع آن درخت است. دست از این درخت بردار تا هر روز دو دیار در زیر بالش تو گذارم.» عابد گفت: «راست می‌گویی، یک دینار صدقه دهم و یک دینار به کار برم، بهتر از این است که قطع درخت کنم؛ مرا به این کار امر نکرده‌اند و من پیامبر نیستم که غم بیهوده خورم» و دست از شیطان برداشت. دو روز در زیر بستر خود دو دینار دید و خرج نمود، ولی روز سوم چیزی ندید و ناراحت شد و تبر برگرفت که قطع درخت کند. شیطان در راهش آمد و گفت: «به کجا می‌روی؟» گفت: «می‌روم قطع درخت کنم.» گفت: هرگز نتوانی و با عابد گلاویز شد و عابد را روی زمین انداخت و گفت: «بازگرد وگرنه سرت را از تن جدا کنم.» گفت: «مرا رها کن تا بروم؛ لیکن بگو چرا آن دفعه من نیرومندتر بودم؟» ابلیس گفت: «بار اول تو برای خدا و با اخلاص، قصد قطع درخت را داشتی لذا خدا مرا مسخّر تو کرد و این بار برای خود و دینار خشمگین شدی و من بر تو مسلّط شدم.»(4)

4- مخلص دعایش مستجاب شود

«سعید بن مسیّب» گوید: سالی قحطی آمد و مردم به طلب باران شدند. من نظر افکندم و دیدم غلامی سیاه بالای تپه‌ای برآمد و از مردم جدا شد. به دنبالش رفتم و دیدم لب‌های خود را حرکت می‌دهد. هنوز دعای او تمام نشده بود که ابری در آسمان ظاهر شد. غلام سیاه چون نگاهش به من افتاد، حمد خدا را کرد و ازآنجا حرکت نمود و باران ما را فروگرفت به حدی که گمان کردیم که ما را از بین خواهد برد. من به دنبال آن غلام شدم، دیدم خانه‌ی امام سجاد علیه السّلام رفت. خدمت امام رسیدم و عرض کردم: «در خانه‌ی شما غلام سیاهی است، منت بگذارید ای مولای من و به من بفروشید.» فرمود: «ای سعید! چرا به تو نبخشم؟» پس امر فرمود بزرگ غلامان خود را که هر غلامی که را خانه است به من عرضه کند. پس ایشان را جمع کرد ولی آن غلام را در بین ایشان ندیدم. گفتم: «آن را که من می‌خواهم، در بین ایشان نیست.» فرمود: «دیگر باقی نمانده مگر فلان غلام، پس امر فرمود او را حاضر نمودند. چون حاضر شد، دیدم او همان مقصود من است. گفتم: «مطلوب من همین است.» امام فرمود: «ای غلام، سعید مالک توست همراهش برو. غلام رو به من کرد و گفت: چه چیز تو را سبب شد که مرا از مولایم جدا ساختی؟» گفتم: «به سبب آن چیز که از استجابت دعای باران تو دیدم.» غلام تا این را شنید، دست ابتهال به درگاه حق بلند کرد و رو به آسمان نمود و گفت: «ای پروردگار من، رازی بود مابین تو و من، الآن که آن را فاش کردی، پس مرا بمیران و به‌سوی خود ببر.» پس امام علیه السّلام و آن کسانی که حاضر بودند، از حال غلام گریستند و من با حال گریان بیرون آمدم. چون به منزل خویش رفتم، رسول امام آمد و گفت: «اگر می‌خواهی به جنازه‌ی غلامت حاضر شوی، بیا!» با آن پیام‌آور برگشتم و دیدم آن غلام وفات کرد.(5)

5- درخواست حضرت موسی علیه السّلام

حضرت موسی علیه السّلام عرض کرد: «خداوندا می‌خواهم آن مخلوق را که خود را خالص برای یاد تو کرده باشد و در طاعتت بی‌آلایش باشد، ببینم.» خطاب رسید: «ای موسی برو در کنار فلان دریا تا به تو نشان بدهم آن‌که را خواهی. حضرت رفت تا رسید به کنار دریا؛ دید درختی در کنار دریاست و مرغی بر شاخه‌ای از درخت که کج شده به‌طرف دریا نشسته است و مشغول به ذکر خداست. موسی از حال آن مرغ سؤال کرد. در جواب گفت: «از وقتی‌که خدا مرا خلق کرده است، بر این شاخه‌ی درخت مشغول عبادت و ذکر او هستم و از هر ذکر من هزار ذکر منشعب می‌شود. غذای من لذت خداست. موسی سؤال نمود: «آیا ازآنچه در دنیا یافت می‌شود، آرزو داری؟» عرض کرد: «آری آرزویم این است که یک قطره از آب این دریا را بیاشامم. حضرت موسی تعجب کرد و گفت: «ای مرغ! میان منقار تو و آب این دریا چندان فاصله‌ای نیست، چرا منقار را به آب دریا نمی‌رسانی؟ عرض کرد: «می‌ترسم لذت آن آب مرا از لذّت یاد خدا بازدارد.» پس موسی علیه السّلام از روی تعجب دو دست خود را بر سر زد.(6)

اخلاق

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 4 سوره‌ی قلم می‌فرماید: «در حقیقت تو ای پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم بر نیکو خُلقی عظیم آراسته‌ای.»

حدیث:

حضرت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم فرمود: «من برای تکمیل اخلاق نیک، مبعوث شده‌ام.»(1)

توضیح مختصر:

خداوند قوانینی را بر توحید فطری و اخلاق فاضله غریزی بنا کرده است. تعلیم اخلاق در همه‌ی ابعاد روحی و روانی انسان‌ها ضرورت تام دارد. اصلاح اخلاق و خوی های نفس و تحصیل ملکات فاضله به علم و عمل بستگی دارد. عالم اخلاقی می‌خواهد که حاذق باشد و تعلیم همه، قابل و طالب می‌خواهد و تمرین و مداومت لازم است. خُلق عظیم که پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلم دارنده‌ی تام و کامل آن بوده اُسوه‌ی همگان است و پیروی و تأسی بر مسلمانان واجب است. فواید دنیوی و اخروی و آثار وضعی تهذیب نفس و اصلاح درون و تخلّق به اخلاق الهی از مسائلی واضح و روشن است که بر کسی پوشیده نیست. اخلاق، چه فردی و چه اجتماعی، وقتی مبنا جلب نظر حق‌تعالی باشد، فوائد آن هم الهی جلوه می‌کند و اگر منظور جلب نظر خلق باشد، جلوه‌ی آن هم به همان مقصد بروز می‌کند و انحطاط و کژی جنبه عرضی و مجازی، نه حقیقی آن را نشان می‌دهد.

1- پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله و سلم و نعیمان

«نعیمان بن عمرو انصاری» از قدمای صحابه‌ی پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلم و مردی مزّاح و شوخ بوده است. نوشته‌اند: روزی عربی از عشایر به مدینه آمد، شتر خود را پشت مسجد خوابانید و به مسجد وارد شد و به حضور پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلم رسید. بعضی از صحابه به نعیمان گفتند: «اگر این شتر را بکشی، گوشت آن را تقسیم می‌کنیم و بعد قیمتش را پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلم به اعرابی خواهد داد.» نعیمان شتر را کشت، صاحبش سر رسید و فریاد برآورد و پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلم را به دادخواهی خواست. نعیمان فرار کرد و رسول‌الله صلّی الله علیه و آله و سلم از مسجد بیرون آمد و شتر اعرابی را کشته دید، پرسید چه کسی این کار را کرده است؟ گفتند: نعیمان، پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلم کسی را فرستاد تا او را بیاورند. او را در خانه‌ی «ضُباعه بنت زبیر» (او دخترعمه رسول خدا و زوجه‌ی مقداد بن الاسود بود) یافتند که نزدیک مسجد بود. فرستاده را به محل مخفی گاه اشاره کردند که درون گودالی، با مقداری علف تازه خود را پوشانده بود. فرستاده به نزدیک پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلم آمد و همراه پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلم با جمعی از اصحاب به منزل ضُباعه آمدند و جای مخفی شدن نعیمان را نشان داد. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلم فرمود: علف‌ها را از او دور کنید و آن‌ها چنان کردند، نعیمان از مخفی گاه بیرون آمد. پیشانی و رخسار او از آن علف‌های تازه رنگین شده بود؛ پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ای نعیمان! این چه کاری بود که انجام دادی؟» عرض کرد یا رسول‌الله قسم به خدا آن کسانی که شما را به محل مخفی من راهنمایی کردند به این کار وادارم نمودند. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلم تبسم‌کنان رنگ علف را با دست مبارک خود از پیشانی و رخسار او دور کردند و قیمت شتر را به مرد اعرابی دادند.(2)

2- خزیمه و پادشاه روم

«خزیمه‌ی ابرش» پادشاه عرب بدون مشورت پادشاه روم که از دوستان صمیمی وی بود، کاری انجام نمی‌داد. خزیمه رسولی را نزد او فرستاد و درباره‌ی فرزندانش مشورت و نظر خواست و در نامه‌اش نوشت: «من برای هر یک از دختران و پسران خویش مالی زیاد و ثروتی فراوان قرار دادم که بعد از من درمانده و مستمند نشوند. صلاح شما در این کار چیست؟» پادشاه روم جواب فرستاد که: «ثروت معشوق بی‌وفاست و دوام ندارد، بهترین خدمت به فرزندان این است که آنان را از مکارم اخلاق و خوی های پسندیده برخوردار کنید تا در دنیا سبب دوام دولت و در آخرت سبب غفران باشد.»(3)

3- سیره‌ی امام سجاد علیه‌السلام

یکی از اقوام امام سجاد علیه‌السلام نزد حضرتش آمد و شروع به ناسزا گفتن کرد. حضرت در جواب او چیزی نفرمودند. چون آن شخص از مجلس برفت، حضرت به اهل مجلس خود فرمود: «شنیدید آنچه را که این شخص گفت. الآن دوست دارم که با من بیایید و برویم نزد او تا جواب مرا از دشنام او بشنوید.» آنان گفتند: «ما همراه شما می‌آییم و دوست داشتیم که جواب او را می‌دادی.» حضرت حرکت کردند و این آیه‌ی شریفه را می‌خواندند: «آنان که خشم خود را فرونشانند و از بدی مردم درگذرند (نیکوکارند) و خدا دوستدار نکوکاران است.»* راوی این قصه گفت: ما از خواندن این آیه فهمیدیم که حضرت به او خوبی خواهد کرد. پس حضرت آمدند تا منزل آن شخص و او را صدا زدند و فرمودند که به او بگویید علی بن الحسین علیه‌السلام است. چون آن شخص شنید که حضرت آمده، گمان کرد حضرت برای جواب‌گویی دشنام آمده است! حضرت تا او دیدند، فرمودند: ای برادر! تو نزدم آمدی و مطالبی ناگوار و بد گفتی، اگر آنچه گفتی از بدی در من است، از خداوند می‌خواهم که مرا بیامرزد و اگر آنچه گفتی در من نیست، خداوند تو را بیامرزد. آن شخص چون چنین شنید، میان دیدگاه حضرت را بوسید و گفت: «آنچه من گفتم در تو نیست و من به این بدی‌ها سزاوارترم.»(4)

4- علی علیه‌السلام و کاسب بی‌ادب

در ایامی که امیرالمؤمنین علیه‌السلام زمامدار کشور اسلام بود، اغلب به سرکشی بازارها می‌رفت و گاهی به مردم تذکّراتی می‌داد. روزی از بازار خرمافروشان گذر می‌کرد، دختربچه‌ای را دید که گریه می‌کرد؛ ایستاد و علت گریه‌اش را سؤال کرد. او در جواب گفت: آقای من یک درهم داد تا خرما بخرم، از این کاسب خریدم و به منزل بردم، اما نپسندیدند، حال آورده‌ام که پس بدهم، کاسب قبول نمی‌کند. حضرت به کاسب فرمود: «این دختربچه، خدمتکار است و از خود اختیاری ندارد، شما خرما را بگیر و پولش را برگردان.» کاسب از جا حرکت کرد و در مقابل کسبه و رهگذرها با دستش به سینه‌ی علی علیه‌السلام زد که او را از جلوی دکانش رد کند. کسانی که ناظر جریان بودند، آمدند و به او گفتند: «چه می‌کنی این علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام است!» کاسب خود را باخت و رنگش زرد شد و فوراً خرمای دختربچه را گرفت و پولش را داد. سپس به حضرت عرض کرد: «ای امیرالمؤمنین علیه‌السلام از من راضی باش و مرا ببخش.» حضرت فرمود: «چیزی که مرا از تو راضی می‌کند این است که: روش خود را اصلاح کنی و رعایت اخلاق و ادب را بنمایی.»(5)

5- مالک اشتر

مالک اشتر روزی از بازار کوفه می‌گذشت؛ با لباسی از کرباس خام و به جای عمامه از همان کرباس بر سر داشت و به شیوه‌ی فقرا عبور می‌کرد. یکی از بازاریان بر در دکانش نشسته بود، چون مالک را بدید به نظرش خوار و کوچک جلوه کرد و از روی استخفاف کلوخی را به‌سوی او انداخت. مالک به او التفات ننمود و برفت. کسی مالک را می‌شناخت و این واقعه را دید؛ به آن بازاری گفت: «وای بر تو! هیچ دانستی که او چه کسی بود که به او اهانت کردی؟» گفت: «نه» گفت: «او مالک اشتر، یار علی علیه‌السلام بود.» آن مرد از کار بدی که کرده بود لرزه بر اندامش آمد و دنبال مالک روانه شد که از او عذرخواهی کند. دید به مسجدی آمده و مشغول نماز است. صبر کرد تا نمازش تمام شد، خود را بر دست و پای او انداخت و پای او را می‌بوسید. مالک سر او را بلند کرد و می‌گفت: «این چه‌کاری است که انجام می‌دهی؟» گفت: «عذر گناهی است که از من صادر شده که تو را نشناخته بودم.» مالک گفت: «بر تو هیچ گناهی نیست، به خدا سوگند که به مسجد نیامدم مگر برای تو استغفار کنم و طلب آمرزش نمایم.»(6)

ادریس پیامبر علیه السلام

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 56 و 57 سوره‌ی مریم می‌فرماید: «یاد کن در قرآن ادریس را، به‌درستی که او بود بسیار تصدیق‌کننده و بسیار راست‌گو و پیغمبر و بالا بردیم او را به مکان بلندی.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام فرمود: «همانا ادریسِ پیامبر، خداوند او را به جایگاهی بلند، بالا برد و او را بعد از وفاتش از تحفه‌های بهشت خورانید.»(1)

توضیح مختصر:

حضرت ادریس نامش از انبیایی بوده که در قرآن آمده است. ادریس اولین کسی بود که با قلم خط نوشت و خداوند سی صحیفه بر ادریس نازل کرد. این‌که خداوند در سوره‌ی مریم آیه 57 در شأن ادریس فرموده: «و ما او را به جایگاهی فرازمند فرا بردیم.» منظور از مکان، مکانت و منزلت است نه مکان مادی. لذا نقل شده که پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم در شب معراج در آسمان چهارم (نه مادی) او را دیده است. اسم او اختوخ بوده اما به ادریس معروف شده بدین جهت که بسیار مشغول به درس دادن بوده است و از حدیثی برمی‌آید که او اولین کسی بوده که خیاطت کرده بود و مسجد سهله، خانه ادریس بوده است.

1- شمایل و سیره

حضرت ادریس مردی بود فربه و گشاده سینه و موهای بدنش کم و موهای سرش بسیار بود. موی سینه‌اش باریک بود و آهسته سخن می‌گفت و چون راه می‌رفت گام‌ها را نزدیک به یکدیگر می‌گذاشت. (صدایش نازک بود.)(2)

2- کتاب و شغل

حق‌تعالی بر ادریس سی صحیفه نازل ساخت. او اول کسی بود که به قلم چیزی نوشت و اول کسی بود که جامه دوخت و پوشید؛ و پیش‌تر پوست می‌پوشیدند. چون خیاطی می‌کرد، تسبیح و تهلیل و تکبیر و تمجید خدا می‌کرد.(3) امام صادق علیه‌السلام فرمود: «او را ادریس می‌گفتند، زیرا درس کتب الهی را بسیار می‌گفت.»(4)

3- مسجد سهله

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «مسجد سهله خانه‌ی ادریس پیغمبر بود که در آنجا خیاطی می‌کرد و نماز می‌نمود. هر که در آنجا دعا کند، حق‌تعالی حاجتش را برآورد و او را در قیامت بالا برد به مکان بلند که درجه‌ی ادریس است.»(5)

4- سیاحت و افطار

عبدالله بن عباس گفته: «ادریس روزها در زمین سیاحت می‌کرد و می‌گردید و روزه می‌داشت و هر جا که شب او را فرومی‌گرفت، به روز می‌آورد و روزی او به او می‌رسید، هر جا که افطار می‌کرد؛ و از عمل صالح او را ملائکه مثل عمل جمیع اهل زمین بالا می‌بردند.(6)

5- عمر و وصی او

حیات ادریس در زمین سیصد سال بود و بعضی بیشتر گفته‌اند. چون به آسمان رفت، متوشلخ فرزند خود را خلیفه‌ی خود گردانید. پسر متوشلخ، لمک که او پدر نوح پیامبر بود.(7) * در روایت از امام صادق علیه‌السلام نام وصی ادریس را ناحور (ناخور) نوشته‌اند.(8)

6- وفات

امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام فرمود: «خدا ادریس را بالا برد به مکان بلند و از تحفه‌های بهشت به او خورانید؛ بعد از وفات او.»(9) امام صادق علیه‌السلام فرمود: ملکی به ادریس گفت: آیا تو را حاجتی به سوی من است؟ فرمود: «بلی، می‌خواهم مرا به‌سوی آسمان بالا بری تا ملک‌الموت را ببینم که با یاد او تعیّش نمی‌توان کرد.» پس فرشته او را به آسمان چهارم بالا برد. دید در آنجا عزرائیل نشسته است و سر خود را از روی تعجب حرکت می‌دهد. پس ادریس سلام کرد بر عزرائیل و پرسید: «چرا سر خود را حرکت می‌دهی؟» گفت: خداوند فرمود: تو را بین آسمان چهارم و پنجم قبض روح کنم، پس در همان‌جا قبض روح کرد و این معنی قول خداوند است. «و رَفَعناهُ مَکاناً علیاً* »(10)

اذان

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 58 سوره‌ی مائده می‌فرماید: «آن‌ها هنگامی‌که (اذان می‌گویید و مردم را) به نماز فرامی‌خوانید، آن را به مسخره و بازی می‌گیرند، جمعی نابخردند.»

حدیث:

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «خداوند موّذن را تا هرکجا صدای اذانش برود، می‌آمرزد و هر چیزی که صدایش را بشنود، برایش گواهی می‌دهد.»(1)

توضیح مختصر:

اذان به معنی اعلام احکام شرعی است. مثلاً برای اینکه به مردم بگویند، وقت نماز پنج‌گانه یا جمعه یا افطار شده، اذان گفته می‌شود. در شب معراج خداوند به جبرئیل دستور داد تا اذان و اقامه گوید؛ آنگاه انبیاء به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم اقتدا کردند. درواقع اذان را جبرئیل بازگو کرده است، لذا امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «در شب معراج اذان تعلیم داده شد.» در سوره‌ی جمعه برای نماز جمعه در آیه 9 چنین آمده: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، وقتی در روز جمعه برای نماز جمعه اذان می‌گویند، تندتر بدوید و برای رسیدن به نماز از خریدوفروش دست‌بردارید.» در مدینه هرگاه مؤذن اذان می‌گفت، مسلمانان برای نماز حاضر می‌شدند و کفار و منافقان آن‌ها را به استهزاء می‌گرفتند و با یکدیگر می‌خندیدند.

1- آتش گرفتند

شخصی نصرانی در مدینه بود که وقتی صدای مؤذّن را می‌شنید که می‌گفت: «اَشهَدُ انَّ مُحَمّداً رسولُ الله: شهادت می‌دهم که محمد فرستاده خداست»، می‌گفت: «خدا آدم دروغ‌گو را بسوزاند» و مؤذّن را نفرین می‌نمود. روزی خدمتگزارِ او آتش به درون خانه‌ی او برد، درحالی‌که او و خانواده‌اش بودند. آتش کم‌کم شعله‌ور گردید و مرد نصرانی و خانواده‌اش آتش گرفتند و سوختند.(2)

2- نزول اذان

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «هنگامی‌که جبرئیل اذان را برای پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم آورد، سر پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در دامن علی علیه‌السلام بود. جبرئیل اول اذان و سپس اقامه گفت. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به علی علیه‌السلام فرمود: «یا علی! صدای اذان جبرئیل را شنیدی؟» عرض کرد: «آری» فرمود: «یا علی! به خاطر سپردی؟» عرض کرد: «آری» فرمود: «بلال را طلب نما و به او اذان و اقامه را تعلیم ده.» آنگاه علی علیه‌السلام بلال را طلبید و اذان و اقامه را به وی آموخت.» قول دیگر آن است که در شب معراج، وقت نماز، جبرئیل اذان و اقامه گفت و نماز جماعت برپا شد، پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم اذان و اقامه را بعد از نزول بر زمین، به دیگران آموخت.(3)

3- جعل و دروغ

در کتب عامه آمده است که تا مدتی در مدینه وقت اذان را اعلام نمی‌کردند کم‌کم اجتماع می‌کردند و سپس مهیای نماز می‌شدند؛ تا یک روز این مسئله را به مشورت گذاشتند. عده‌ای گفتند: «مانند نصارا ناقوس بزنیم.» پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم دستور داد بوقی تهیه کنند تا علامت اعلان نماز باشد. شبی عبدالله بن زید در خواب دید کسی دو جامه سبز پوشیده و ناقوسی در دست دارد. گفت: «بنده‌ی خدا این ناقوس را می‌فروشی؟» پرسید: «برای چه می‌خواهی؟» گفت: «برای اعلان نماز.» گفت: «می‌خواهی به بهتر از آن راهنمایی‌ات کنم؟» گفت: «آری.» پس اذان را به او آموخت. از خواب برخاست و خدمت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم آمد و خواب خود را تعریف کرد. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم خوشحال شد و فرمود: «رفیق شما خوابی دید.» و دستور داد به بلال آن را تعلیم کنند؛ چون صدای او رساتر بود.(4)

4- بر بالای کعبه

بلال در سفر و حَضَر همراه پیامبر اذان می‌گفت. اولین اذان برای همگان تازگی داشت؛ مخصوصاً با دیدن مرد حبشی سیاه‌پوست و کلمات تازه‌ای که می‌شنیدند. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم ظهر وارد مکه شد، بلال به امر پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم روی بام کعبه رفت و اذان عمومی اعلام کرد. تمام بت‌ها بر اثر صدای اذان درافتادند. بعضی گفتند: «رفتن در شکم خاک، از شنیدن این صدا گواراتر است.» دیگری گفت: «شکر می‌کنم که پدرم تا امروز زنده نماند تا پسر رباح را ببیند که در بالای بام کعبه، بانگ الاغ می‌دهد.» حارث بن هشام گفت: «مگر محمد غیر از این کلاغ سیاه، کسی را نداشت تا به موذّنی برگزیند.» ابوسفیان گفت: «من چیزی نمی‌گویم؛ زیرا می‌ترسم این دیوارها به محمد خبر دهد.» پیامبر از گفته‌ی آنان باخبر شد و کسی را نزد آنان فرستاد. یک نفر از آن‌ها اقرار کرد و استغفار نمود و مسلمان واقعی شد.(5)

5- نام پیامبر کنار نام خدا

ابن عباس نقل کرده است که ابوسفیان، پدر معاویه، در آخر عمر نابینا شده بود. روزی در مجلسی نشسته بودیم و حضرت علی علیه‌السلام در آن مجلس بود. مؤذّن اذان گفت، چون به اشهَدُ انَّ مُحَمَّداً رَسولُ الله رسید، ابوسفیان گفت: «کسی در این مجلس هست که از او باید ملاحظه کرد؟» شخصی گفت: نه! ابوسفیان گفت: «ببینید این مرد هاشمی، نام خود را در کجا قرار داده است!» حضرت علی علیه‌السلام فرمود: «خدا دیده تو را گریان گرداند ای ابوسفیان! خدای چنین کرده است، او نکرده؛ زیرا خداوند فرمود: وَ رَفَعنا لَکَ ذِکرَک: و برای تو نام تو را بلند کردیم.»* ابوسفیان گفت: «خدا بگریاند دیده کسی را که گفت در اینجا کسی نیست و مرا بازی داد.»(6)

ازدواج

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 32 سوره‌ی نور می‌فرماید: «مردان و زنان بی‌همسر خود را، همچنین غلامان و کنیزانِ صالح خود را همسر دهید.»

حدیث:

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «هر کس ازدواج کند، نصف دینش حفظ شود؛ پس در نصف دیگر تقوای الهی بورزید.»(1)

توضیح مختصر:

ازدواج مسئله‌ای نیست که بر یک پایه مثلاً زناشویی تکیه داشته باشد، بلکه نوعی تعاون زندگی دوطرفه است. مرد و زن به اقتضای طبیعتی که در نهاد آن‌ها قرار داده‌شده، برای سکونت، تولد، همیاری، مأنوس شدن و … زندگی مشترک را برپا می‌کنند. مسائل مختلفی هم در اصل و فرع ازدواج، از قبیل عقد، مهریه، طلاق، ارث و … وجود دارد که هرکدام به‌نوعی، خود دارای احکام شریعت و مسائل اخلاقی خاص خودش مانند حیاء و عفت و غیرت می‌باشد. به‌هرحال منافع ازدواج آن‌قدر زیاد است که گاهی واجب عینی می‌شود و به ترک رهبانیّت در دین ما امر گردیده و احراز نصف دین برای جوان با ازدواج تثبیت شده است. گرچه بعضی با زندگی مشترک مشکل پیدا می‌کنند، ولی این مشکل درصدش بسیار کم است؛ تا جایی که در بعضی انبیاء مثلاً همسرشان مانند لوط، بد از کار در آمده بود؛ اما مصالح و منافع عموم، ازدواج برای همگان امری است که به حکمت و مصلحت نوع بشر می‌باشد.

1- جمیله و حنظله

حنظله فرزند ابو عامر، همان شبی که صبح آن جنگ اُحد واقع شد، شب عروسی‌اش با جمیله بود. شب، بستگان دو طرف داماد و عروس دعوت شده بودند، از طرفی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم برای جنگ دستور بسیج عمومی داده بود. او فکر کرد اگر تن به عروسی بدهد، مورد خشم خدا و پیامبر واقع می‌شود. ازاین‌جهت صبح به حضور پیامبر آمد و یک‌شب را مهلت خواست. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم اجازه‌ی یک‌شب را به او داد. او در فکر بود که آیه‌ی سوم سوره‌ی نور نازل شد: اگر مؤمنان واقعی برای امری اجازه خواستند، به آن‌ها اجازه بده! خداوند آمرزنده و مهربان است.(2) حنظله با اجازه‌ی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم به خانه بازگشت و آن شب از مهمانان پذیرایی کرد و شب زفاف را سپری نمود. صبح زود قبل از آن‌که غسل جنابت کند، لباس جنگ پوشید و اسلحه‌اش را برداشت و با شتاب از خانه به‌قصد میدان جنگ بیرون آمد. جمیله در همان شب در خواب دیده بود، درهای آسمان باز شد و حنظله به آسمان بالا رفت و درهای بسته شد. ازاین‌رو تعبیر کرد که شوهرش شهید می‌شود. لذا وقت خداحافظی، جمیله چند نفر را حاضر کرد و حنظله به آن‌ها گفت: شما شاهد باشید که دیشب همسرم با من بوده است، بدانید که اگر من شهید شدم و او به فرزندی حامله شد، کسی حرف نامناسب نزند. سپس به‌سوی میدان رفت و جنگی شایسته نمود؛ اما کافری نیزه‌ای به او زد و او را به شهادت رساند. پس از پایان جنگ پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «حنظله را بین زمین و آسمان دیدم که فرشتگان با آب‌های بهشتی که در ظرف‌هایی طلایی بود، او را غسل دادند.» از این رو معروف به غسل الملائکه (غسل شده از طرف فرشتگان) شد. جمیله همان شب حامله شد و خداوند فرزندی به نام عبدالله پس از ایام بارداری به او عطا کرد. او هم پس از شهادت امام حسین علیه‌السلام در جریان لشکرکشی یزید به مدینه* پیکار کرد و به شهادت رسید.(3)

2- ملّا صالح و آمنه بیگم

ملّا محمد صالح مازندرانی فرزند ملّا احمد، با فقر برای تحصیل به اصفهان رفت. سهم مادی او از دنیا، تحصیل ناچیز بوده و شب‌ها از چراغ عمومی آن زمان مدرسه استفاده می‌کرد. پس از مدتی که تحصیلات علمی را آموخت، به درس ملّا محمدتقی مجلسی رحمه‌الله علیه (پدر علامه مجلسی رحمه‌الله علیه) راه یافت. مجلسی که استاد او بود، روزی بعد از درس به او گفت: «اجازه می‌دهی همسری برایت انتخاب کنم؟» و سپس به درون خانه رفت و به دختر دانشمندش آمنه بیگم که فاضله بود، فرمود: «شوهری برایت پیدا کرده‌ام که فقیر ولی فاضل است.» آمنه عرض کرد: «فقر عیب مردان نیست» با این جمله رضایت به ازدواج داد و پدرش او را به عقد ملّا صالح درآورد. در شب عروسی، ملّا صالح مشغول مطالعه‌ی مطلب علمی‌ای بود که برایش مشکل بود. آمنه بیگم با فراست درک کرد که همسرش دچار مشکل شده است، از این رو مسئله‌ی علمی را با شرح و حلش نوشت. شوهرش فهمید که آمنه آن را حل کرده است، بنابراین سر به سجده‌ی شکر نهاد و به خاطر این تفضّل به عبادت مشغول شد. شب زفاف سه شب طول کشید؛ تا این‌که مجلسی مطلع شد و به وی فرمود: «اگر این زن مناسب شأن شما نیست، بگو تا دیگری را به عقدت درآورم.» او گفت: «نه بلکه خدا را به خاطر این نعمتی –زن فاضله‌ای- که به من داده است شکر می‌گذاردم، ازاین‌رو به تأخیر افتاده است.» مجلسی رحمه‌الله فرمود: «اقرار به عدم قدرت برای شکر گذاری خداوند، نهایت شکر بندگان است.»(4)

3- ازدواج پیرمرد با دختر جوان

سعدی می‌گوید: پیرمردی برایم تعریف کرد که با دختر جوانی ازدواج کردم و اتاق آراسته و تمیزی برایش فراهم نمودم. در خلوت با او نشستم و دل و دیده به او بستم. شب‌های دراز نخفتم، شوخی‌ها با او نمودم و لطیفه‌ها برایش گفتم به این امید که با من مأنوس گردد و دل‌تنگ نشود. ازجمله به او گفتم: بخت بلندت یار بود که هم‌نشین پیری شده‌ای که پخته و تربیت‌یافته و جهان‌دیده و نیک و بد را آزموده است و شرط دوستی به‌جا می‌آورد. دلسوز و شیرین‌زبان است. خوشبخت شده‌ای که همسر من شده‌ای، نه همسر جوانی خودخواه و تندخو و گریزپای که هرلحظه به دنبال هوسی است و هر شب درجایی بخوابد و هرروز سراغ یاری تازه رود. همسر جوانم در جوابم گفت: آن‌همه سخنان تو در ترازوی عقل من، هم‌وزن یک سخنی نیست که از قابله (مامای) خود شنیدم که می‌گفت: «زن جوانی را اگر تیری در پهلو نشیند، بِه که کنار پیری نشیند.» سرانجام بین من و او جدایی رخ داد. پس از مدت عده‌ی طلاق، با جوانی تهیدست و بداخلاق ازدواج کرد و از او ستم می‌کشید. درعین‌حال شکر نعمت می‌کرد و می‌گفت: «حمد خدا را از آن عذاب الیم (پیرمرد) برهیدم و به این نعیم مقیم (جوان) برسیدم.»(5)

4- دختر قاضی مرو

گویند: نوح بن مریم قاضی شهر مرو خواست دخترش را شوهر دهد، بنابراین با همسایه خود که مردی مجوسی بود، مشورت نمود. مجوسی گفت: «عجب است که مردم از تو راهنمایی می‌جویند و تو از من!» گفت: «آری با تو مشورت می‌کنم!» مجوسی گفت: «رئیس ما کسری مال را ملاک ازدواج قرار می‌داد و دختر به مال دار می‌داد. قیصر پادشاه روم، حَسَب و نَسَب را برای ازدواج اختیار می‌کرد. رهبر شما، حضرت محمد صلی‌الله علیه و آله و سلّم دین را اختیار نمود، پس نگاه کن رهبر تو کیست و به طریقه‌ی او عمل کن.»(6)

5- ازدواج مساوی با جهاد

عابدی همسر خوبی داشت و در راه او فداکاری می‌کرد تا اینکه همسرش از دنیا رفت. هر چه از او خواستند تا دوباره همسر اختیار نماید و ازدواج کند، او نمی‌پذیرفت و می‌گفت: تنهایی برایم بهتر است. مدتی که گذشت، روزی به دوستانش گفت: برایم همسری اختیار کنید تا ازدواج کنم. علّت تغییر عقیده‌اش را پرسیدند. او گفت: «یک هفته از فوت همسرم گذشته بود که در عالم رؤیا دیدم، گویا درهای آسمان گشوده شده و افرادی از آن درها پایین آمدند، در هوا چرخ می‌زنند و هرکدام که از کنار من عبور می‌کنند، به نفر بعدی می‌گویند: این شخص شومی است و نفر بعدی حرف او را تصدیق می‌کند. من به خاطر هیبتی که داشتند، جرئت نمی‌کردم علت آن حرف را از ایشان سؤال کنم تا اینکه آخرین نفری که از کنار من عبور می‌کرد، غلامی بود از او پرسیدم: «علت شومی چیست که می‌گویند؟» گفت: «منظور تو هستی!» گفتم: چرا؟! گفت: «ما تابه‌حال عمل تو را با اعمال مجاهدین فی سبیل الله در یک ردیف قرار می‌دادیم؛ یک هفته است که به ما دستور داده‌شده عمل تو را در ردیف اعمال متخلّفین (عقب‌ماندگان از جهاد) قرار دهیم. علت این دستور را هم نمی‌دانم.» من متوجه شدم که یک هفته است، بدون همسر شدم و ثواب اعمالم کم شده است؛ بنابراین تصمیم گرفتم ازدواج کنم.»(7)

استجابت دعا

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 60 سوره‌ی غافر فرمود: «مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «زمان استجابت دعای خود را دیر مشمار، درصورتی‌که آن را با گناهان بسته‌ای.»(1)

توضیح مختصر:

استجابت، همیشه مستند به اسباب مادی نیست بلکه مستند به اسباب غیرطبیعی هم هستند. در مسائل سحر و کهانت، اسباب مادی دخیل هستند اما در مسائل دعا و کرامت اولیاء، مطالب غیرطبیعی دخالت تامّ دارند. خداوند، به اسباب، همانند دعای پدر برای فرزند، انفاق از روی اخلاص و دلی به دست آوردن ارج می‌نهد ولی تقدیم و تأخیر استجابت و کم و کیف آن، بر بنده پوشیده است. چون خداوند، کارش با حکمت است و مصالح را روا می‌دارد و زمان خاصی را که شایسته‌ی بنده است می‌داند. پس در دعا، به اراده‌ی خودش می‌دهد نه بنده. «اُدعونی اَستَجِبْ لَکُم: مرا بخوانید تا استجابت کنم.*» این دعوت، داعی لزوم دارد ولی شرایط استجابت باید باشد تا تحقق پذیرد؛ مثلاً ناامیدی زمینه‌ای است که شک را دل پدید می‌آورد. او دچار یأس شده و از خدا طلبکار می‌شود؛ داعی، ادب را از دست می‌دهد و دچار تزلزل می‌گردد.

1- دعای مورچه

حضرت سلیمان علیه‌السلام و اصحابش برای طلب باران از شهر خارج شدند. در بین راه، سلیمان علیه‌السلام مورچه‌ای را دید که به پشت خوابیده و دست‌وپایش را به‌طرف آسمان بلند کرده و می‌گوید: «خدایا! ما از مخلوقات تو هستیم و نیازمند به رزق تو هستیم، پس ما را به گناه دیگران هلاک مفرما!» سلیمان علیه‌السلام به اصحابش فرمود: «بازگردید که به دعای دیگری (مورچه) بر ما باران خواهد بارید.»(2)

2- رفع طغیان

روزی که همه‌ی اهل کوفه به خاطر ترسیدن از طغیان رود فرات و ترس از غرق شدن نزد امام علیه علیه‌السلام رفتند، حضرت به ساحل رود آمدند، وضو گرفته و نماز خواندند و با خدا مناجات کردند. سپس به‌طرف رود فرات رفتند درحالی‌که در دست مبارکشان یک نی بود؛ پس آن نی را بر آب زدند و فرمودند: «به اذن خدا و مشیّت او کم شو!» همان لحظه آب فرات کم شد و ماهی حلال‌گوشت به امام علیه‌السلام سلام نمود.(3)

3- رُطب تازه

امام صادق علیه‌السلام فرمود: امام حسن علیه‌السلام در سفر حجی، با یکی از فرزندان زبیر همراه بودند. در بین راه کنار درخت خشکیده‌ی خرمایی پیاده شدند. آن شخص به امام صادق علیه‌السلام گفت: «اگر این درخت، خرمای تازه می‌داشت از آن می‌خوردیم.» امام علیه‌السلام فرمود: «رطب میل داری؟» گفت: «آری»! امام علیه‌السلام سرش را به‌سوی آسمان بلند کرد و دعایی نمود که او نمی‌فهمید، پس در جا، درخت، خرمای تازه داد. صاحب شتر حمله‌دار دگرگون شد و فریاد زد و گفت: «او سحر کرده است.» امام علیه‌السلام فرمود: «وای بر تو! این سحر نیست؛ این دعای فرزند پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم است که مستجاب شد.» پس فرمود: بالای درخت بروند و خرمای تازه بچینند و همگی از آن خوردند.(4)

4- قوم یونس

یونس پیامبر علیه‌السلام سی سال قوم خود را به خداپرستی دعوت کرد و جز ملیخای عابد و روبیل عالم، کسی ایمان نیاورد. خداوند وعده‌ی عذاب داد و یونس علیه‌السلام با مشورت عابد آن‌ها را نفرین کرد و وعده‌ی روز و ساعت عذاب داده شد. چون یونس علیه‌السلام از شهر نینوا بیرون رفت، روبیل عالم، آثار عذاب را مشاهده کرد و به مردم گفت: «آثار عذاب دارد می‌آید.» گفتند: «چه کنیم؟» گفت «توبه و دعا؛ فرزندان شیرخوار را از مادرانشان جدا کنید و همراه با شتران و گوسفندان و گاوهایتان در بیابان جمع شوید. آنگاه از خدای یونس علیه‌السلام طلب عفو کنید.» صحنه‌ای خاص در بیابان از ناله و توبه به وجود آمد و اشک‌هایشان جاری شد، پس رحمت الهی شامل حال ایشان گردید و دعایشان مستجاب و عذاب از قوم یونس علیه‌السلام دفع شد. پس چون یونس علیه‌السلام بازگشت، همه به او ایمان آوردند.(5)

5- پنج دعای مستجاب

حمّاد بن عیسی گوید: از امام صادق علیه‌السلام خواستم برایم دعا کند تا خدا حج بسیار و باغ و خانه‌ی خوب و زوجه‌ای از خانواده‌ی محترم و اولاد نیکوکار به من بدهد. امام علیه‌السلام دعا کرد که «خدایا! پنجاه حج و باغ و خانه‌ی خوب و زوجه‌ی صالحه از اقوام کریمان و اولاد نیکوکار به حمّاد بده!» کسی که در مجلس حاضر بود، گفت: چندین سال بعد در بصره به خانه‌اش رفتم و او گفت: «دیدی امام صادق علیه‌السلام دعا کرد و مستجاب شد؟ تابه‌حال چهل‌وهشت مرتبه حج رفتم، باغ و خانه‌ی خوب در بصره دارم که مثلش نیست و زنی از نژاد کریمان نصیبم شد و فرزندان نیکوکارم را که می‌شناسی.» بعدازآن، حمّاد، دو بار به حج رفت و بار پنجاه و یکم در سرزمین جحفه هنگام غسل احرام در سیل افتاد و وفات نمود و غلامان جنازه‌ی او را گرفتند.(6)

استاد

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 66 سوره‌ی کهف می‌فرماید: «موسی علیه‌السلام به او (خضر) گفت: آیا از تو پیروی کنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده و مایه‌ی رشد و صلاح است، به من بیاموزی؟»

حدیث:

امام باقر علیه‌السلام به بعضی اصحاب خود خطاب کرد و فرمود: «یکی از شما برای مسافرت چند فرسخی خود، راهنما طلب می‌کند و حال‌آنکه تو از راه‌های آسمان نسبت به راه‌های زمین بی‌اطلاع‌تری، پس برای خود راهنما بطلب.»(1)

توضیح مختصر:

استاد، دو گونه است: یکی غیبی که از غیب و ماوراءالطبیعه بهره می‌برد و به دیگران می‌رساند مانند انبیاء، اوصیاء و اولیاء و دیگری، استاد علوم و فنون اصطلاحی و طبیعی. آنچه ما از استاد نام می‌بریم، آنانی هستند که حق معنوی در تربیت نفوس دارند و در صلاح و رشد شاگردان، اهتمام دارند و مایه می‌گذارند نه اساتید علم فیزیک، شیمی و ریاضی و… لذا متعلّم در برابر استاد، همانند عبد در برابر مولا باید باشد، چراکه استاد، پدر روحی است و مسائل را با القاء، در ذهن شاگردان می‌کارد تا مسائل دین و اخلاق را بپذیرد و به کار ببرد. زکات علم، نشر آن است و استاد دارد زکات علم خود را می‌دهد تا اینکه شاگرد، با گرفتن زکات، خود را بسازد و تهذیب کند و شایسته‌ی بندگی حق شود. استاد چون مقتداست و پیشوای تلمیذِ خود، لذا در مقام ارشاد و تأدیب، به دستورالعمل‌ها و نسخه‌هایی، شاگرد را بهره‌مند می‌کند تا نفْس او قابل شود. آنگاه قابلیت‌ها سبب می‌شود تا سیر صعودی به کمالات را بپیماید.

1- باب الله

امام صادق علیه‌السلام فرمود: یکی از بزرگان دین، آن‌قدر خداوند را عبادت کرد تا نحیف و لاغر شد. خداوند به پیامبر زمانش وحی کرد که به او بگو: «به عزت و جلال خودم سوگند، اگر آن‌چنان مرا عبادت کنی تا چون دنبه‌ای که در دیگ جوشان، آب می‌شود، آب شوی، هرگز از تو نخواهم پذیرفت؛ تا اینکه از دری بر من وارد شوی که تو را دستور داده‌ام (که آن، پیامبر وقت، مربی و هادی توست).»(2)

2- افسوس

مرحوم سید محسن امین عاملی، صاحب کتاب اعیان الشّیعه، درباره‌ی استاد عالمان اخلاقی و عرفانی، ملّا حسینقلی همدانی (م 1311) گوید: «نه در زمان او و نه در زمان بعدش، کسی مانند او در علم اخلاق و تهذیب نفوس نبوده است. اوایلی که ما به نجف رفتیم (سال 1308) آخوند، همسایه‌ی ما بود و روزهایی چند به درس اخلاقش حاضر شدم، ولی به دلیل اشتغال به کارهای مهم‌تر، نتوانستم ادامه دهم و اینک بر این امر افسوس می‌خورم؛ او از زرق‌وبرق دنیا و ریاست پرهیز می‌کرد و حتی نماز جماعت را با برخی خواص در منزلش می‌خواند.»(3)

3- معلم علی علیه‌السلام

کسی از امام صادق علیه‌السلام سؤال کرد: «چرا پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم را ابالقاسم می‌گویند؟» فرمود: «به خاطر اینکه فرزندی بنام قاسم داشت.» عرض کرد: «این را می‌دانم، کمی روشن‌تر بیان کنید.» فرمود: «چون علی قسیم و قاسم بهشت و جهنم است و علی علیه‌السلام در کودکی در دامن پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم بزرگ شد و پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم معلم علی علیه‌السلام بود و شاگرد به‌منزله‌ی فرزند است؛ پس پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم به‌منزله‌ی پدر است و او را ابوالقاسم نامند.» امیرالمؤمنین علیه‌السلام هم در نهج‌البلاغه فرمود: «پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم در کودکی من را در آغوش می‌گرفت و غذا را می‌جوید و در دهان من می‌گذاشت.»(4)

4- صفات معلمان راهبر

در یکی از جنگ‌های رسول خدا صلی‌الله علیه و آله، قومی را نزد حضرتش آوردند، فرمود: «شما کیستید؟» گفتند: «مؤمنانیم، ای رسول خدا!» فرمود: «ایمان شما به کجا رسیده است؟» گفتند: «در بلا صبر کنیم و در خوشی شُکر و راضی به قضای الهی هستیم.» فرمود: «شما عالمان بردباری هستید که از کثرت دانایی نزدیک است پیامبر شوید (و همانند پیامبران، معلّم خلق، به‌طرف خدا هستید).»(5)

5- دو استاد

محی‌الدین عربی گوید: چون دیدم مردم با حق مخالفت می‌ورزند و خلاف گفته‌ی خدا انجام می‌دهند، حال قبض به من دست داد و بر استادم ابوالعباس تحرینی وارد شده و جریان را گفتم. فرمود: «به خدای تمسّک کن.» و به استاد دیگرم ابو عمران مِیرتُلی وارد شدم و این جریان را گفتم، فرمود: «به نفْس خود تمسّک کن.» گفتم: شما هر دو استاد من هستید، چطور به اختلاف جواب می‌دهید؟! ابو عمران گریه کرد و گفت: «آنچه ما گوییم مقتضای حال ما بُوَد؛ خداوند من را به مقام ابوالعباس برساند!» بعد خدمت استادم ابوالعباس آمدم و گفته‌ی آن استاد را نقل کردم. فرمود: «او تو را به طریق دلالت کرده و من تو را به رفیق هدایت نمودم؛ پس بین طریق و رفیق را جمع خواهی کرد.»(6)