دُرّ نجف

چهارصد موضوع، دو هزار داستان

جلد اول · فصل اول · بخش سوم

استعاذه (پناه بردن به خدا از شیطان و شر و عقوبت و نامردان و…)

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 97 سوره‌ی مؤمنون می‌فرماید: «بگو پروردگارا! از وسوسه‌های شیاطین به تو پناه می‌برم.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرماید: «خداوندا از بدی نگاه کردن (مردم) به اهل و مال و فرزندانم به تو پناه می‌برم.»(1)

توضیح مختصر:

در موقع مداخله‌ی شیطان، به خدا باید پناه برد و این روش پرهیزگاران است. وقتی‌که هنوز عملی واقع نشده، پناه بردن به خدا از امور مُهلکه و معاصی چه معنایی دارد؟ استعاذه، طلب پناه است و حال و وظیفه‌ی نفس، آن است که خدا را در دل خود بیابد. «اَعوذُ بالله» لفظی، سبب و مقدمه برای ایجاد حالت نفسانی است نه اینکه خودش استعاذه باشد. استعاذه به خدا، همانند توکّل بر خداست لذا خداوند، سلطنت شیطان بر متوکّلین را نفی کرده است. کار شیطانِ نفْس، وسوسه است. از شیطنت او، به خدایی که شنواست، مسألت تو را می‌داند و به حال تو آگاه است پناه ببر؛ ازجمله کارهای پسندیده و نیک، طلب پناهگاه است. کسی که مقامش پایین‌تر است از مقام بالاتر خود بخواهد در برابر دشمن، او را پناه دهد و از او دفاع کند؛ و این فقط به زمان قرآن خواندن و نمازخواندن، مربوط نیست بلکه در همه مواقع، این حالت لزوم دارد.

1- گفته‌های نامربوط

روزی ابلیس بر بالای کوهی در بیت المقدّس بنام افیق بر حضرت عیسی علیه‌السلام ظاهر شد و قصد داشت او را بفریبد؛ ازاین‌رو گفت: «ای عیسی! تو بزرگی که بدون پدر و مادر به وجود آمدی!» فرمود: «بزرگ آن‌کسی است که مرا آفرید.» گفت: «تویی که از خدایی در گهواره سخن گفتی!» فرمود: «عظمت از خداست که مرا به سخن درآورد.» گفت: «تو بزرگی که از گِل شکل پرنده‌ای ساختی و آن را به پرواز درآوردی!» فرمود: «آنچه مسخر شد از عظمت خداوند عطا شده است.» گفت: «از بزرگی خدایی توست که بیماران را شفا می‌دهی!» فرمود: «خدا اجازه‌ی شفا به من داده است.» گفت: «تو مُرده‌ها را زنده می‌کنی؟» فرمود: «به اجازه‌ی خدا زنده می‌کنم که مرا نیز، روزی او بمیراند.» گفت: «تویی که روی آب راه می‌روی؟» فرمود: «از بزرگی خداست که آب را زیر پایم رام کرده است.» گفت: «تو از زمین و آسمان برتری و تقسیم‌کننده‌ی روزی خلق می‌باشی.» فرمود: «منزّه است خداوند عظیم، بزرگی کلماتش به وزن عرشش و همه‌چیز به خواست اوست.» ابلیس فریادی کشید و عقب عقب رفت.(2)

2- پناه از عقوبت کردن

پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و سلم در مسجد معتکف بودند، زنی آمد و با او مدتی سخن گفت و بعد برخاست که برود، پیامبر هم برخاست و با او به راه افتاد. در این هنگام دو نفر از انصار از کنار آن حضرت عبور می‌کردند، سلام کردند و گذشتند. پیامبر آن‌ها را صدا زد و فرمود: «این زن، صفیه عیالم می‌باشد.» آن دو گفتند: «ای رسول خدا! آیا ما شک نسبت به این زن و شما داشتیم؟!» فرمود: «شیطان مثل خون وارد وجود انسان می‌شود؛ من ترسیدم شیطان بر شما وارد شود و شما ظنین و بدگمان بشوید.»(3)

3- پناه از عقوبت کردن

مردی در زمان رسول خدا صلی‌الله علیه و آله گناهی کرد و از ترس تعزیر پنهان شد. روزی امام حسن علیه‌السلام و امام حسین علیه‌السلام را که طفل بودند، به تنهایی یافت و بر دوش خود سوار کرده و بر پیامبر صلی‌الله علیه و آله وارد شد. عرض کرد: «یا رسول‌الله! من به خدا و به این دو فرزندانت (از عقوبت کردن) به شما پناه آورده‌ام و از آن گناهی که کرده‌ام، درگذر.» پیامبر چنان بخندید که دست به دهان مبارک گذاشت و فرمود: «برو آزادی!» و به امام حسین علیه‌السلام فرمود که شفاعت شما را در حق او قبول کردم.(4)

4- رفتن به نزد نامرد!

سعدی گوید: در شهر بندری اسکندریه مصر، بر اثر خشک‌سالی شدید، آن‌چنان آذوقه و خوراک کم شد که گویی درهای آسمان بسته شده و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته است. با این وضع، پارسایان تهی‌دست، با خطر سختی مواجه شدند. قحطی و خشک‌سالی به‌قدری زیاد بود که دود آتش دل خلق، به‌صورت ابر و باران درنیامد و باران اشک خلق، به‌صورت سیلاب نشد. در چنین سالی دور از جان دوستان، یک نفر نامرد که سخن از وضع مادی خوب او شد که در محضر بزرگان، برخلاف ادب است. از سوی دیگر، ناگفته گذاشتن آن نیز شایسته نیست که گروهی آن را حمل بر خمودی گوینده می‌کنند. در مورد آن نامرد به شعر گفتم: اگر قوم ظالم تاتار (مغولیان) این مخنث (نامرد) پست را بکشند، نباید قاتل تاتاری را به‌عنوان قصاص کشت تا کسی این نامرد را مانند پل بغداد، آب در مجرای زیرین برود و انسان بر پشت آن پل حرکت کند. چنین شخصی که به پاره‌ای از زندگی او آگاه شدی، در این سال قحطی، او ثروت بسیار داشت و برای خودنمایی سفره‌ای می‌گسترانید. عده‌ای از پارسایان از شدت تهی‌دستی تصمیم گرفتند تا کنار سفره‌ی او بروند. در این مورد با مشورت نزد من آمدند و من با تصمیم آن‌ها موافقت نکردم و گفتم: شیر، نیم‌خورده‌ی سگ را نمی‌خورد، اگرچه در غار از گرسنگی بمیرد! به خدا پناه باید برد از این‌که به خاطر گرسنگی نزد آدم فرومایه و پست رفت. اگر فریدون به نعمت و ملک رسد، آدم بی‌هنر در صف او نشمار که آدم ناکسی است. لباس ابریشم و حریر بافته بر تن نااهل، مانند سنگ درخشنده، کبود رنگ و طلای خالص است که بر نقش دیوار بی‌جان نمایان می‌باشد.(5)

5- نذر شیطانی

روزی شخصی پیش پسر عمر آمد و گفت: «من نذر کرده‌ام که یک روز از صبح تا شب بالای کوه «حراء» برهنه بایستم.» پسر عمر به او گفت: «اشکالی ندارد، برو نذرت را ادا کن.» آنگاه آن شخص به نزد ابن عباس رفت و جریان را گفت. ابن عباس به او گفت: «ای مرد! مگر نماز نمی‌خوانی؟» آن مرد گفت: «چرا نماز می‌خوانم.» ابن عباس گفت: «پس می‌خواهی برهنه نماز بخوانی؟» آن مرد گفت: نه. ابن عباس گفت: «مگر چنین عهدی نکرده‌ای؟ شیطان خواسته است تو را به بازی بگیرد، خودش و سربازانش به ریش تو بخندند.» آن مرد که از آن صحبت به خود آمده بود و از آن نذر خود پشیمان شده بود، گفت: «حال چه کنم؟» ابن عباس گفت: «برو، یک روز معتکف شو و کفاره ب عهدی را که بسته‌ای بده.» آن مرد برگشت و سخن ابن عباس را به پسر عمر نقل کرد. پسر عمر گفت: «ابن عباس حرف درستی زده است، هیچ‌یک از ما نمی‌توانیم استنباط‌های فقهی او را داشته باشیم.»(6)

استغفار

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 110 سوره‌ی نساء می‌فرماید: «کسی که کار بدی انجام دهد یا به خود ستم کند، سپس از خداوند طلب آمرزش کند، خدا را آمرزنده و مهربان خواهد یافت.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «تعجب می‌کنم از کسی که (از رحمت خدا) ناامید شده بااینکه می‌تواند طلب آمرزش کند.»(1)

توضیح مختصر:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «تعجب می‌کنم از کسی که (از رحمت خدا) ناامید شده بااینکه می‌تواند طلب آمرزش کند.» طلب مغفرت به‌قدری مهم است که خداوند به پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «ایشان را عفو کن و بر ایشان استغفار نما.» هر گناه کبیره و صغیره ای که انجام می‌شود، احتیاج به طلب آمرزش دارد؛ اما عموم، به خاطر هر کاری که سبب دوری از خدا می‌شود باید استغفار کنند چراکه ارتکاب هر معصیتی، در نفس انسان اثرات سوئی باقی می‌گذارد و در نامه‌ی اعمالش نوشته می‌گردد و یا تبعاتی برای شخص دارد؛ خداوند هم فرمود من می‌پذیرم و غفورِ رحیم هستم. خداوند چون خیر مطلق بوده و در مقام خیررسانی است، وقتی بنده‌ای گناهی می‌کند، دنبال گناه به بلا و ناملایمی دچارش می‌سازد تا استغفار را به یادش بیندازد. بدبختی بنده آن است که گاهی گناه می‌کند و نعمت‌های تازه‌ای به او روی می‌آورد. این نعمت‌ها سبب می‌شود که او را از استغفار از گناهش بازدارد. پس بنده باید شب و روز، به خاطر کاستی، نقص، سستی و … استغفار کند تا عذاب از او دور شود.

1- دزد مستغفر

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «زنی در کشتی نشسته بود و آن کشتی غرق شد. آن زن به‌وسیله‌ی تخته‌پاره‌ای خود را نجات داد و به جزیره‌ای رسانید. مردی در آن جزیره بود که دزدی می‌کرد. چون آن زن زیبا را مشاهده نمود، گفت: «تو از انسان‌ها هستی یا از جنیان؟» گفت: «از انسان‌ها؛ کشتی ما غرق شد و من به‌وسیله‌ی تخته‌ای با هزاران زحمت به این جزیره رسیدم.» مرد با شتاب نزد زن آمد و او را در آغوش گرفت. زن چون بید به خود می‌لرزید. مرد گفت: «چرا می‌لرزی؟! از چه کسی می‌ترسی؟ اینجا که کسی نیست!» زن گفت: «از خدایی که ناظر ماست، می‌ترسم!!» گفت: «آیا تابه‌حال مانند این عمل، انجام داده‌ای؟» زن گفت: نه؛ گفت: «وای بر من دزد که بارها این عمل بد را بدون ترس و با اختیار انجام داده‌ام، ولی تو حتی یک‌دفعه انجام ندادی و این‌گونه می‌ترسی.» دزد این حرف را گفت و از اعمال گذشته استغفار کرد و به‌سوی آبادی حرکت کرد. در بین راه مرد عابدی همراه او شد. چون آفتاب تابان و گرما شدید بود، عابد دعا نمود و دزد تائب آمین گفت. ناگهان ابری بر سر آن‌ها سایه افکند تا آنکه به دو راهی رسیدند و از یکدیگر جدا شدند. عابد دید طرفی که آن مرد رفت، ابر بر سر او سایه افکنده است. برگشت و به نزد او رفت. گفت: «به چه عملی نزد خدا این مقام را پیدا کردی که ابر بر سرت سایه می‌افکند؟» مرد دزد، داستان خود را با زن گفت. عابد گفت: «الآن خداوند به خاطر بازگشت از اعمال بد و به خاطر کارهای خوب و استغفارت، این مقام را به تو عنایت کرده است.»(2)

2- سبب استغفار

مردی خدمت امام صادق علیه‌السلام رسید. امام از حال برادرش (که از طایفه جارودیه که گروهی از زندیه بودند) جویا شد. عرض کرد: حالش خوب است و مقداری از تقدّس و زهد او را به خدمت امام عرض کرد. باز گفت: همه‌چیزش خوب است، جز این‌که اعتقاد به شما ندارد. فرمود: «چه چیز باعث این مسئله شده است؟» عرض کرد: «او ورعی دارد که مانع از این عدم اعتقاد به شما شده است.» فرمود: «به او بگو، ورع تو در کنار نهر بلخ کجا بود؟» گوید: چون از مسافرت برگشتم به برادرم بیان امام را گفتم. برادرم گفت: آری، من به ماوراءالنهر به تجارت رفتم، چون از تجارت فراغت یافتم و خواستم به بلخ بروم، با شخصی هم‌سفر شدم. او کنیزی زیبا همراهش داشت؛ پس در کنار نهری فرود آمدیم. هم‌سفرم گفت: «بیا من محافظت اسباب می‌کنم و تو برای تهیه هیزم و آتش برو، یا من می‌روم و تو از اسباب نگهبانی کن.» من گفتم: تو برو؛ او رفت و من در غیاب او به کنیزش تجاوز کردم و احدی از این راز آگاهی نداشت، مگر امام آن را خبر داد. پس، از کارهای گذشته‌ی خود استغفار کرد و از معتقدان به امام صادق علیه‌السلام شد.(3)

3- استغفار اویس قرنی

هرگاه جمعیتی از یمن به مدینه می‌آمدند، عمر سؤال می‌کرد آیا اویس بن عامر قرنی با شماست؟! یک وقتی سؤال کرد، گفتند: آری همراه ماست. عمر گفت: «پیغمبر خدا به ما خبر داد که مردی از یمن که نامش اویس است به نزد شما می‌آید و جز مادر کسی را ندارد. در بدنش سفیدی (برص) بود که خدا را خواند و آن را محو کرد، مگر به‌اندازه‌ی یک‌درهم در بدنش باقی مانده است. هر کس او را دید از او بخواهد تا برایش استغفار کند.» پس تحقیق کردند و دیدند آنچه پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود، در او می‌باشد و عمر از او خواست در مدینه بماند اما او قبول نکرد. عمر گفت: مرا دعا کن. فرمود: «من بعد از هر نماز، مؤمنین و مؤمنات را دعا می‌کنم، اگر باایمان باشی، دعای من شامل حال تو خواهد شد وگرنه دعایم شامل حال تو نمی‌شود.» (به نقل تذکره الاولیاء) مردی که قبلاً اویس را به زهد و تقوا مسخره می‌کرد، بعد از شنیدن حرف‌های عمر که درباره‌ی اویس که از پیامبر صلی‌الله علیه و آله نقل کرده بود، هنگام مراجعت از مدینه، اول به سراغ اویس رفت، از او خواست تا طلب آمرزش برای او کند. اویس فرمود: «چطور شده است که رفتارت عوض شده است و پشیمان شده‌ای؟» گفت: «حدیث پیامبر را درباره‌ی تو از عمر شنیدم؛ و فهمیدم که چه مقامی داری!» فرمود: «برایت استغفار می‌کنم به شرط آنکه آنچه از عمر شنیده‌ای برای کسی نقل نکنی.»(4)

4- طلب آمرزش حضرت داود علیه‌السلام

در تورات فعلی چیزهایی درباره‌ی حضرت داود علیه‌السلام نوشته‌اند که موجب می‌شود پیغمبری به خاطر گناه کبیره استغفار کند! در تورات (تورات دوم سموئبل، ب 11، ی 27-1) آمده است: «روزی حضرت داود علیه‌السلام روی بام خانه‌اش رفت و به اطراف می‌نگریست که نگاهش به «برسیا» دختر «الیات» زن «اوریا» افتاد و از زیبایی او خوشش آمد. پرسید این زن کیست؟ گفتند اوریا، پس به «یوآب» خواهرزاده خود نوشت که اوریا را به جنگ بفرستد و او را در جلوی لشکر قرار دهد تا کشته شود. اوریا به جنگ رفت و کشته شد و داود زن او را گرفت و زن حامله شد.»(5) وقتی‌که این ماجرا و قضیه مجسم شدن شیطان به‌صورت پرنده‌ی سفید و زیبایی در محراب داود علیه‌السلام را که موجب قطع نماز شد و داود دنبال پرنده‌ی سفید کرد تا به بالای بام رفت و به همسر اوریا نگاه کرد، برای امام رضا علیه‌السلام نقل کردند؛ حضرت دست بر پیشانی زد و «اِنّا لله وَ اِنّا الیه راجِعُون» گفت و فرمود: «به پیغمبر، نسبت تعقیب یک پرنده که سبب سبک شمردن نماز است و فحشا و قتل اوریا را می‌دهند!» سؤال شد پس خطای داود و استغفار او چه بود؟ امام رضا علیه‌السلام فرمود: داود پیش خود خیال کرد کسی از وی داناتر آفریده نشده است. خدای عزّوجل دو تن از فرشتگان را به نزد او فرستاد تا از بالای محراب به نزد او روند و شکایت خود را مطرح کنند. داود عجولانه، بدون اینکه از مدعی بیّنه و گواه طلب کند، علیه مدعی علیه قضاوت کرد. خطای او در قضاوت و حکم بود نه آنچه شما پنداشته‌اید. مگر نشنیده‌ای که خداوند دنبال این قضیه می‌فرماید: «ای داود ما تو را خلیفه در این سرزمین قرار دادیم، پس میان مردم به‌حق حکومت کن.»*

(بنابراین زبان به استغفار می‌گشاید و از خدای خود آمرز می‌خواهد و خدا هم از او می‌گذرد و به او سفارش می‌کند که به‌حق حکم کند.)(6)

5- استغفار طلحه!

رفاعه گوید: ما در جنگ جمل با امیرالمؤمنین علیه‌السلام بودیم. حضرت کسی را به دنبال طلحه بن عبیدالله فرستاد و خواستار ملاقات با او شد. طلحه به نزد حضرت آمد. امام علیه‌السلام به او فرمود: تو را به خدا سوگند می‌دهم آیا از رسول خدا نشنیدی که می‌فرمود: «هر که من مولای اویم پس علی مولای اوست. خدایا دوست بدار هر که علی را دوست دارد و دشمن بدار هر که علی را دشمن می‌دارد؟!» طلحه گفت: آری، [شنیده‌ام.] حضرت فرمود: پس چرا به جنگ با من برخاسته‌ای؟ تو اوّل کسی بودی که با من بیعت کردی و سپس بیعت را شکستی! درحالی‌که خداوند عزوجل می‌فرماید: «هر کس پیمان‌شکنی کند به زیان خود اقدام نموده است.»* در این هنگام طلحه گفت: استغفرالله و سپس برگشت.(7) بااینکه طلحه در بسیاری از جنگ‌های پیامبر صلی‌الله علیه و آله شرکت داشت و از اشخاصی بود که در کشتن عثمان نقش مؤثری داشت و نیز اوّل کسی بود که با امام علی علیه‌السلام بیعت کرد و همچنین با وجود این‌که یک دستش شل بود، امّا بعد از این‌که عدالت علی علیه‌السلام را دید، مخالفت کرد و در جنگ جمل علیه امام شرکت کرد و استغفرالله گفت و از میدان جنگ بیرون نرفت. مروان به خاطر خون‌خواهی عثمان، طلحه را که در کنار عایشه ایستاده بود، هدف تیر قرار داد و کشت.(8)

استقامت

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 112 سوره‌ی هود خطاب به پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم می‌فرماید: «(ای پیامبر) تو چنان که مأموری استقامت کن و کسی که با همراهی تو به خدا رجوع کرد (نیز پایدار باشد).»

حدیث:

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «هر مؤمنی به بلایی مبتلا شود و بر آن صبر کند، برایش مثل اجر هزار شهید خواهد بود.»(1)

توضیح مختصر:

استقامت به معنای ثبات داشتن و طلب قیام از هر چیز است. استقامت آدمی در یک کار این است که درباره‌ی آن امر قیام نموده و آن را اصلاح کند به‌طوری‌که فساد و نقص در آن راه نیابد و به حد کمال و تمامیت خود برسد. استقامت در دین، تمام مسائلی را که مربوط به استوار ماندن و پایداری است، شامل می‌شود چه آن‌که امتحانات و ابتلائات در یک چیز و یک جنس نیست، تفاوت بسیار در کمیت و کیفیت وجود دارد؛ مثلاً در جنگ، نوعی استقامت لازم است و در مصیبت اولاد و یا سختی نداری و در مقابل گناه نوعی دیگر مصداق پیدا می‌کند. نفس اگر استقامت داشته باشد، شک و وسوسه او را مضطرب نمی‌کند و به‌سوی باطل نمی‌کشاند. استقامت، نعمت است و حفظ و استمرار آن سبب ترقّیات معنوی، سعادتمندی و عافیت و عاقبت‌به‌خیری می‌شود.

1- آل یاسر

در آغاز اسلام، خانواده‌ای کوچک و مستضعف که از چهار نفر تشکیل می‌شدند به اسلام گرویدند؛ و به‌طور عجیبی در برابر شکنجه‌های بی‌رحمانه مشرکان، استقامت نمودند. این چهار نفر عبارت بودند از: «یاسر و سمیّه (زن و شوهر) و دو فرزندشان به نام عمّار و عبدالله.» یاسر زیر رگبار شلاق دشمن، همچنان ایستاد و از اسلام خارج نشد تا جان سپرد. همسرش «سمیّه» بااینکه پیرزن بود تا حدی که او را عجوزه خوانده‌اند، با فریادهای خود در برابر شکنجه دشمنان استقامت نمود. سرانجام ابوجهل آخرین ضربت را به ناحیه‌ی شکم او زد و او نیز به شهادت رسید. ابوجهل علاوه بر آزار بدنی، او را آزار روحی نیز می‌داد و به او که پیر زن قد خمیده بود، می‌گفت: «تو به خاطر خدا به محمّد ایمان نیاورده‌ای، بلکه شیفته‌ی جمال محمّد و عاشق رنگ او شده‌ای.» فرزندش «عبدالله» نیز تحت شکنجه‌ی شدید قرار گرفت، ولی استوار ماند. فرزند دیگرش عمّار را به بیابان سوزان می‌بردند و در برابر تابش آفتاب عریان می‌کردند و زره آهنین بر تن نیم‌سوخته‌اش می‌نمودند و او را روی ریگ‌های سوزان بیابان مکّه که همچون پاره‌های آهن گداخته کوره‌ی آهنگران بود، می‌خواباندند و حلقه‌های زره در بدنش فرومی‌رفت و به او می‌گفتند: به محمّد صلی‌الله علیه و آله و سلّم کافر شو و دو بت لات و عزّی را پرستش کن و او تسلیم شکنجه گران نمی‌شد. آثار پاره‌های آتش آن‌چنان در بدن عمّار اثر کرده بود که پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم او را آن‌گونه دید که گویی بیماری بَرَص گرفته و آثار پوستی این بیماری در صورت و بازوان و بدن وجود دارد. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم به این خاندان می‌فرمود: «استقامت کنید ای خاندان یاسر، صبر نمایید که قطعاً وعده‌گاه شما بهشت است.»(2)

2- تو از موری کمتر نیستی

«امیر تیمورگان» در هر پیشامدی آن‌قدر ثبات قدم داشت که هیچ مشکلی سد راه وی نمی‌شد. علت را از او خواهان شدند، گفت: وقتی از دشمن فرار کرده بودم و به ویرانه‌ای پناه بردم، در عاقبت کار خویش فکر می‌کردم؛ ناگاه نظرم بر موری ضعیف افتاد که دانه غلّه‌ای از خود بزرگ‌تر را برداشته و از دیوار بالا می‌برد. چون دقیق نظر کردم و شمارش نمودم دیدم، آن دانه شصت‌وهفت مرتبه بر زمین افتاد و مورچه عاقبت آن دانه را بر سر دیوار برد. از دیدن این کردار مورچه چنان قدرتی در من پدیدار گشت که هیچ‌گاه آن را فراموش نمی‌کنم. با خود گفتم: ای تیمور! تو از موری کمتر نیستی، برخیز و در پی کار خود باش، سپس برخاستم و همت گماشتم تا به این پایه از سلطنت رسیدم.(3)

3- حضرت نوح علیه‌السلام

با توجه به عمر طولانی حضرت نوح علیه‌السلام و بودن در میان مردم و علاقه زیادی که قوم او به بت‌پرستی داشتند می‌توان گفت، او چه اندازه اذیت و آزار دید و در مقابل آن‌ها استقامت ورزید. گاهی مردم او را آن‌قدر کتک می‌زدند که سه روز تمام به حال بیهوشی و اغماء می‌افتاد و از گوش وی خون می‌آمد. او را برمی‌داشتند و در خانه‌ای می‌انداختند؛ وقتی به هوش می‌آمد، می‌گفت: خدایا قوم مرا هدایت کن که نمی‌دانند. قریب نه‌صد و پنجاه سال مردم را به خدا دعوت کرد ولی آن مردم جز بر طغیان و سرکشی خود نیفزودند؛ تا جایی که مردم دست کودکان خود را می‌گرفتند و آن‌ها را بالای سر نوح می‌آوردند و می‌گفتند: «فرزندان! اگر پس از ما زنده ماندید، مبادا از این دیوانه پیروی کنید!» و می‌گفتند: ای نوح اگر دست از گفتارت برنداری سنگسار خواهی شد… و اینان که از تو پیروی می‌کنند، جز فرومایگانی نیستند که بدون تأمل، سخنانت را گوش داده و دعوتت را پذیرفته‌اند؛ و وقتی نوح سخن می‌گفت، انگشت‌ها در گوش می‌گذاشتند و لباس بر سر می‌کشیدند تا صدای او را نشنوند و صورت او را نبینند. کار نوح علیه‌السلام را به‌جایی رساندند که به خدا استغاثه کرد و گفت: خدایا! من مغلوبم، یاریم ده، میان من و ایشان گشایشی فرما.(4)

4- سکّاکی

«سراج‌الدین سکاکی» از علمای اسلام بوده که در عصر خوارزمشاهیان می‌زیسته و از مردم خوارزم بوده است. سکاکی، نخست، مردی آهنگر بود. روزی صندوقچه‌ای بسیار کوچک و ظریف از آهن ساخت که در ساختن آن رنج بسیار کشید. آن را به رسم تحفه برای سلطان وقت برد. سلطان و اطرافیان، به‌دقت صندوقچه را تماشا کردند و او را تحسین نمودند. در آن وقت که منتظر نتیجه بود مرد دانشمندی وارد شد و همه او را تعظیم کردند و دو زانو پیش روی وی نشستند. سکاکی تحت تأثیر قرار گرفت و گفت: او کیست؟ گفتند: او یکی از علماء است. از کار خود متأسف شد و پی تحصیل علم شتافت. سی سال از عمرش گذشته بود که به مدرسه رفت و به مدّرس گفت: می‌خواهم تحصیل علم کنم. مدرس گفت: با این سن و سال فکر نمی‌کنم به جائی برسی، بیهوده عمرت را تلف مکن. ولی او با اصرار مشغول تحصیل شد. امّا به‌قدری حافظه و استعدادش ضعیف بود که استاد به او گفت: این مسئله‌ی فقهی را حفظ کن «پوست سگ با دباغی پاک می‌شود.» بارها آن را خواند و فردا در نزد استاد چنین گفت: «سگ گفت: پوست استاد با دباغی پاک می‌شود!» استاد و شاگردان همه خندیدند و او را به باد مسخره گرفتند. تا ده سال تحصیل علم نتیجه‌ای برایش نداشت. دل‌تنگ شد و رو به کوه و صحرا نهاد. به جائی رسید که قطره‌های آب از بلندی به روی تخته‌سنگی می‌چکید و بر اثر ریزش مداوم خود سوراخی در دلِ سنگ پدید آورده بود. مدتی با دقت نگاه کرد، سپس با خود گفت: دل تو از این سنگ، سخت‌تر نیست. اگر استقامت داشته باشی سرانجام موفق خواهی شد. این بگفت و به مدرسه بازگشت و از چهل‌سالگی با جدیت و حوصله و صبر مشغول تحصیل شد تا به جائی رسید که دانشمندان عصر وی، در علوم عربی و فنون ادبی با دیده اعجاب به او می‌نگریستند. کتابی به نام مفتاح العلوم مشتمل بر دوازده علم از علوم عربی نوشت که از شاهکارهای بزرگ علمی و ادبی به شمار می‌رود.(5)

5- وفات فرزند

«ام سلیم ابوطلحه انصاری» از زنان جلیله ی هاشمیه بود. هنگامی‌که ابوطلحه از او خواستگاری کرد گفت: تو مرد شایسته‌ای، امّا چه کنم که کافری و من زنی مسلمانم، اگر اسلام بیاوری، مهریه، همان اسلام آوردنت باشد. «ابوطلحه» بعد از قبول اسلام از اصحاب بزرگ پیامبر صلی‌الله علیه و آله به شمار می‌رفت. در جنگ اُحد پیش روی پیامبر صلی‌الله علیه و آله تیراندازی می‌کرد؛ پیامبر صلی‌الله علیه و آله بر روی پنجه پا بلند می‌شد تا هدف تیر او را مشاهده کند. در این جنگ سینه خود را جلوی سینه پیامبر صلی‌الله علیه و آله نگه داشته، عرض می‌کرد: «سینه من سپر جان مقدس شما باشد پیش از آن‌که تیر به شما رسد، مایلم سینه مرا بشکافد.» ابوطلحه پسری داشت که بسیار موردعلاقه او بود، اتفاقاً مریض شد. مادر پسر، ام سلیم از زنان با جلالت اسلام بود. همین‌که احساس کرد نزدیک است فرزند فوت شود، ابوطلحه را خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرستاد. پس از رفتنش بچه از دنیا رفت. ام سلیم او را در جامه‌ای پیچیده، کنار اتاق گذاشت. فوراً غذای مطبوعی تهیه نمود و خویش را برای پذیرایی شوهر آراست. وقتی ابوطلحه آمد، حال فرزند خود را پرسید، در جواب گفت: خوابیده است. پرسید: غذائی آماده است؟ گفت: آری، غذا را آورد و باهم صرف کردند و پس از غذا از نظر غریزه‌ی جنسی نیز او را بی‌نیاز کرده، در آن بین که شوهر بهترین دقائق لذت جنسی را داشت، ام سلیم به ابوطلحه گفت: «چندی پیش امانتی از شخص نزد من بود، آن را امروز به صاحبش رد کردم، از این موضوع که نگران نیستی؟» گفت: «چرا نگران باشم وظیفه تو همین بود.» ام سلیم گفت: «پس در این صورت به تو می‌گویم فرزندت امانتی بود از خدا در دست تو، امروز امانت را خدا گرفت.» «ابوطلحه» بدون هیچ تغییر حال گفت: «من به شکیبایی از تو که مادر او بودی سزاوارترم.» از جا حرکت کرده و غسل نمود و دو رکعت نماز خواند، پس‌ازآن خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله رسید، فوت فرزند و عمل ام سلیم را به عرض آن جناب رسانید. پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: خداوند در آمیزش شما برکت دهد، آنگاه فرمود: «شکر می‌کنم خدای را که در میان امت من نیز زنی همانند زن صابره بنی‌اسرائیل قرار داد.»(6)

استماع

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 13 سوره‌ی طه می‌فرماید: «ای موسی من تو را برگزیدم پس بدان چه وحی می‌شود گوش فرا ده.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام فرمود: «همانا که شنواترین گوش‌ها، گوشی است که یادآوری و پند را حفظ کند و آن را بپذیرد.»(1)

توضیح مختصر:

انصات، سکوت توأم با استماع است.* وقتی قرآن خوانده می‌شود باید گوش فرا دهند و ساکت شوند. استماع به معنای گوش دادن به کلام است. هر کلامی که از خدا یا پیامبر و امام و ولی خدایی باشد، استماع، خیر است تا فرمایشات و کلمات را بشنوند و حفظ کنند و درک نمایند چون خبر و موعظه‌ی صادق است و مطابق با واقع است و شنونده بهره می‌برد. کافران کلمات الهی را استماع نمی‌کنند لذا قوه‌ی درّاکه شان منجمد است و قابل شنوایی باطنی نمی‌شود. خدا به پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم درباره‌ی مشرکانی که انقضای مهلت پیمانی که میان او و آنان بود رسید، می‌فرماید: «آنان به‌سوی تو می‌آیند درخواست امان می‌کنند تا اینکه آنچه از قرآن و دین را که مردم را به آن دعوت می‌کنی بشنوند؛ او را امان ده تا سخن خدا را استماع کند تا آن را مورد تفکر و اندیشیدن قرار دهد.»(2)

1- استماع بهتر

شمس تبریزی فرمود: «من آنگاه‌که در طلب این راه بودم، چون خدمت بزرگی دریافتمی، البته لب نجنباندمی تا او گوید و خاموش بودمی. می‌گفتم: او بزرگ‌تر و کامل‌تر در دانش این راه باشد. اگر من بگویم، او نگوید و من محروم شوم. گیرم که از من کمتر باشد؛ نیز خاموش باشم و می‌شنوم که شنیدن، جان پروریدن و گفتن جان کندن است. با خود می‌گفتم: هر چه ما به صد روز به صلاح می‌آوریم، او به یک لحظه زیر و زبر می‌کند.»(3)

2- استماع مرید

به تجربه رسیده است که سالک مبتدی، در ابتدای ورود به وادی سلوک باید در مرتبه‌ی گوش باشد و چنان‌که در قرآن خداوند درباره‌ی کلام خود فرمود: «وقتی قرآن خوانده می‌شود، استماع کنید (گوش فرا دهید) و سکوت نمایید شاید مورد رحمت خداوند قرار بگیرید.»* کودک وقتی متولد می‌شود ابتدا سخن نمی‌گوید، بلکه شیر می‌نوشد و تمام گوش است؛ بعد از چند ماه خموشی، سخنان پدر و مادر را یاد می‌گیرد.

مدتی می بایدش لب دوختن **** از سخن تا او سخن آموختن(4)

پس سالک تحت نظر استاد تا اجازه‌ی سخن گفتن نیافت، در محضرش استماع کند و گوش دل به سخنان پرمغز دهد، اگر احیاناً تفهیم نشد، آنگاه می‌تواند به‌عنوان سؤال از استاد، مؤدبانه بپرسد.

3- انواع شنیدن حقی

آنچه از انوار حق مشاهده‌ی دل شود همان نور، معرّف دل گردد؛ این معانی ذوقی است و جز صاحب‌واقعه فهم آن نکند. این ذوق متفاوت افتد: 1. گاهی معرّف (معرفت حق) از در سمع درآید چنان‌که برای حضرت موسی علیه‌السلام بود: «اِنّی أنا الله: همانا منم خدا»(5) 2. اگر معرفت از پس حجب آید به واسطه بود که «مِنَ الشجَرَهِ أن یا موسی اِنّی أنا الله: موسی خوانده شد از درخت که ای موسی همانا منم خدا»* 3. چون حجب برخیزد بی‌واسطه شنود که «وَ کَلَّمَ الله موسی تَکْلیما*؛ سخن گفت خدا با موسی سخن گفتنی(6)»

4- خوب شنیدن

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «هنگامی‌که نزد دانشمندی می‌نشینی بر شنیدن حریص‌تر باش تا گفتن. خوب شنیدن را همچون خوب گفتن فراگیر.»(7)

5- مستمع و صاحب سخن

سعدی گوید: «در مسجد جامع شهر بعلبک (از شهرهای شام) بودم و روزی برای چند نفر پند می‌گفتم و آنان دل‌مرده و بی‌بصیرتی داشتند و حرف‌هایم در آن‌ها اثر نمی‌کرد. آتش سوز دلم، هیزم تر آن‌ها را نمی‌سوزاند. سخن به این آیه رسید که حق‌تعالی فرمود: «نَحنُ اَقرَبُ مِن حبلِ الورید: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم»* ناگهان عابری از کنار مجلس ما عبور می‌کرد و ته‌مانده‌ی سخنم را شنید و تحت تأثیر قرار گرفت به‌طوری‌که نعره‌ای از دل برکشید و آن‌چنان خروشید که دیگران را تحت تأثیر قرار داد. آن‌ها با او هم‌نوا شدند و به جوش‌وخروش افتادند. سبحان‌الله که نزدیکانِ بی‌بصر، دور؛ و دوران باخبر، در حضورند.»

یعنی اگر شنونده معنای گفتار را درنیابد، از گوینده انتظار قدرت سخنوری را نتوان داشت. پس باید میدان اشتیاق سخنگوی گشاده شود تا با چوگان معنویت، گوی سخن بزند. (فُسحت: فراخی، گشادگی)(8)

6- امثله برای شنیدن

سخنان چون بیان می‌داریم، مانند شیر در پستان جان است؛ تا از طرف شنونده میلی نباشد آن شیر جاری نمی‌شود. اگر شنونده طالب باشد و گوینده مرده، بر اثر شوق شنونده، گوینده به سخن آید.

مستمع چون تشنه و جوینده شد **** واعظ اَر مُرده بود گوینده شد

اگر شنونده زنده‌دل باشد، گوینده اگر لال هم باشد به صد زبان به نطق درمی‌آید. اگر کسی نسبت به شنیدن معارف، اهلیّت نداشته باشد، گوینده، حقایق را پنهان می‌دارد و نمی‌گوید. همیشه هر چیز را، خوب و خوش و زیبا برای دیده‌ی اشخاصِ بینا کنند.

هر چه را خوب و خوش و زیبا کنند **** از برای دیده‌ی بینا کنند

آواز خوش را کی برای ناشنوا (اصم) می‌سازند؟ مشک را خداوند برای بینی‌هایی معطر کرده که حس بویایی دارند، امّا برای آدم‌های اخشم (کسی که شامه‌اش کار نمی‌کند) فایده‌ای ندارد.(9)

استناد به آیات قرآنی

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 49 سوره‌ی عنکبوت می‌فرماید: «بَلْ هُوَ آیاتٌ بَـیناتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا العِلْمَ: ولی این آیات روشنی است که در سینه‌ی دانش وران جای دارد.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «تَدَبَّرُوَا آیاتِ القُرْآنِ وَاعْتَبِرُوا بِهِ فَإِنَّهُ أَبْلَغُ العِبَرِ: در آیات قرآن تدبّر کنید و بدان‌ها پند گیرید که آن‌ها رساترین پندهاست»(1)

توضیح مختصر:

خداوند در شأن نزول آیات، در مورد خاصّی، آیه‌ای را بیان می‌کند که بسیاری از آن‌ها به‌عنوان قاعده و درس و برای پیاده کردن عملی است. مثلاً کار خدا این است که بندگان را با فضل خودش «یُخرِجُکُم مِن الظُلُماتِ اِلی النّور.»* از ظلمات و تاریکی دنیا و نفس و رذایل به‌سوی آخرت و نفس مطمئنه و فضائل می‌کشاند. این استناد، کلی است و در تمام زمان‌ها و اعصار، هر کس اندکی قابلیت داشته و طالب باشد، توفیق خروج از تاریکی و ورود به نور، نصیبش می‌شود. یا مثلاً در سوره‌ی شعراء آیه‌ی 80 خداوند از قول ابراهیم می‌فرماید: «وَ اذا مَرضْتُ فَهُوَ یَشفین: هرگاه مریض می‌شوم، خداوند شفا می‌دهد.» از این آیه استفاده می‌شود که نوع امراض، (غیر اولیاءالله که حساب آن‌ها با خداست) اسباب آن را بنده فراهم می‌کند از قبیل افراط‌وتفریط در به‌کارگیری جسم و روح که در درازمدت نشان می‌دهد، یا گناهی کرده و دلی را شکسته، حال به مرضی خاص مبتلا می‌شود. در تمام موارد، شفا از جانب خداست و این قاعده و استناد به آیه، برای صاحبان خرد و اهل ایمان، راهگشاست.

1- جوان

روزی عرب عشایری نزد خانه‌ی پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمد و با صدای بلند پیامبر صلی‌الله علیه و آله را صدا زد. پیامبر صلی‌الله علیه و آله با عبایی که به گل سرخ، رنگین شده بود بیرون آمد. عرب گفت: «گویا جوان هستی!» فرمود: «آری! من جوان و پسر شخص جوان و برادر جوان هستم.» او گفت: «چگونه؟» فرمود: «مگر سخن خدا را نشنیده‌ای که فرمود: «شنیدم جوانی را که از آن بت‌ها به بدی یاد می‌کرد، ابراهیم می‌نامیدند.»*، من پسر ابراهیم هستم که از او به جوان تعبیر شده است و برادر جوان هستم که در جنگ اُحد، منادی در آسمان صدا زد: «شمشیری جز ذوالفقار نیست و جوانی جز علی نیست.» علی برادر من و من برادر اویم.»(2)

2- پاداش نمی‌خواهم

زنی با کودک بیمارش نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمد. پیامبر صلی‌الله علیه و آله کودک را نزد خود نشاند و سوره‌ی ناس و فلق را بخواند و بر او دمید و فرمود: «ای دشمن خدا! از او دور شو که من رسول خدایم.» پس کودک را به مادرش باز داد. پیامبر صلی‌الله علیه و آله به سفر رفتند و بازگشتند و به همان‌جا رسیدند. آن زن پیش پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمد و دو گوسفند هدیه آورد و گفت: «به برکت لفظ مبارک شما پسر من صحت یافت.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله او را جوابی نیکو گفت و یک گوسفند قبول کرد و در مقابلش صله‌ای به او داد و فرمود از آن گوسفند طعام ساختند؛ چون حاضر کردند و آوردند از آن تناول ننمودند و این آیه* را خواندند: «از شما پاداش و سپاسگزاری نمی‌خواهیم.»(3)

3- نظیر حدیث

عارفی در طلب این مطلب بود که آیا در قرآن آیه‌ای وجود دارد که این حدیث را تأیید نماید. «روح مؤمن به هنگام جان دادن، چنان آسان از جسدش بیرون رود همانند بیرون آوردن مویی از درون خمیر.»(4) پس آیه‌ای نیافت تا این‌که پیامبر صلی‌الله علیه و آله را در خواب دید و گفت: «تمام قرآن را مطالعه کردم، چیزی که معنی حدیث را برساند پیدا نکردم.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «سوره‌ی یوسف، آیه‌ی 31 را مطالعه کن تا معنی حدیث را بیابی.» «فَلمّا رَاینَهُ اَکبَرنَهُ وَ قطّعنَ اَیدیهُنَّ: هنگامی‌که چشم زنان مصر به یوسف افتاد او را بسیار بزرگ شمردند (و بی‌توجه) دست‌های خود را بریدند». مؤمن هم هنگامی‌که فرشتگان رحمت و جایگاه خود و نعمت‌های بهشتی را می‌بیند، درد مرگ و سکرات موت را حس نمی‌کند.(5)

4- قدرت مالی

روزی امیر مؤمنان علیه‌السلام در ایام خلافتش، در بازار قدم می‌زد و گمشدگان را راهنمایی و ضعیفان را کمک می‌کرد و هنگامی‌که از کنار کسبه و فروشندگان می‌گذشت این آیه را تلاوت می‌نمود: «این سرای آخرت را تنها برای کسانی قرار می‌دهیم که اراده‌ی برتری‌جویی در زمین و فساد را ندارند و عاقبت نیک برای پرهیزکاران است.»*

پس می‌فرمود: «این آیه درباره‌ی زمامداران عادل و متواضع و سایر توده‌های قدرتمند مردم نازل شده است؛ یعنی همان‌گونه که من حکومت را برای برتری‌جویی قرار ندادم، شما نیز قدرت مالی را وسیله‌ی سلطه بر دیگران قرار ندهید.»

5- اذان

کسی نزد ابن سیرین معبّر آمد و گفت: «در خواب دیدم اذان می‌گویم.» گفت: «توفیق حج می‌یابی.» دیگری آمد و گفت: «در خواب دیدم اذان می‌گویم.» فرمود: «تو دزدی می‌کنی، پس توبه کن.» حاضران متعجّب شدند و گفتند: «از یک خواب دو تعبیر نمودید.» فرمود: «اوّلی آمد سیرت نیکو داشت، این آیه به خاطرم رسید؛ «وَ اذّن فی النّاس بِالحَج: ندا در ده ای ابراهیم در میان مردمان، برای حج رفتن.»*، دوّمی را به صورت و سیرت بد دیدم، این آیه به دلم آمد. «ثَم اَذّن مُؤذن ایَّتُها العیر اِنَّکُم لَسارِقون*: پس ندا کرد ندا کننده‌ای که ای کاروانیان به‌درستی که شما دزدانید.»(6)

اسراف

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 31 سوره‌ی اعراف می‌فرماید: «(از نعمت‌های الهی) بخورید و بیاشامید ولی اسراف نکنید که خداوند مُسرفان را دوست نمی‌دارد.»

حدیث:

امام عسگری علیه‌السلام فرمود: «از اسراف کردن دوری کنید که اسراف از کار شیطان می‌باشد.»(1)

توضیح مختصر:

کلمه‌ی اسراف به معنای تعدّی و تجاوز از حدّ اعتدال در عمل است. پس با ریخت‌وپاش در مال و طعام و مانند این‌ها، اسراف محقّق می‌شود. توانگران که زیاده‌روی می‌نمایند، به اسراف گرایش پیدا می‌کنند. اسراف، گرچه نوعاً در پول استعمال می‌شود، اما مورد استعمال آن، فقط در نوع حرام نیست بلکه در حلال هم اسراف مصداق پیدا می‌کند که خداوند بالصّراحه فرمود: «وَلا تُسرِفُوا انَّهُ لا یُحبُ المُسرِفین: اسراف نکنید که خداوند، افراد مُسرف را دوست ندارد.»* مثلاً استفاده از میوه‌ها و غلّات به حدّ اعتدال، بسیار ممدوح است اما زیاده‌روی در خوردن، یا در غیر مصرفی که خدا معیّن نموده، یا در راه معصیت باشد، اسراف است. در ذیل آیه‌ی فوق، در روایتی از امام صادق علیه‌السلام آمده که: شخصی از انصار، وقتی زراعتش می‌رسید، همه را صدقه می‌داد و برای خود و عیالش چیزی باقی نمی‌گذاشت. خدای تعالی این عمل را اسراف نامید.(2) تجاوز از حد، نه‌تنها برای خود شخص مُصرف مضر بوده بلکه گاهی ضررش به خانواده و جامعه هم می‌رسد. چون انسان از اعتدال خارج شد و از مرز خود بیرون رفت، کمتر می‌تواند خود را کنترل کند. چیزی که خریدنش به‌اندازه‌ی خودش، کافی است اگر بیشتر بخرد مصداق اسراف پیدا می‌کند. پس چیزی که مال را ضایع کند و به بدن ضرر برساند مصداق اسراف گردد.

1- مسلمه بن عبدالملک

مسلمه بن عبدالملک از فرماندهان ارتش بود و در جنگ روم سِمت فرماندهی داشت. موقعی که عمرو بن عبدالعزیز به خلافت رسید، او را به شام احضار نمود و اجازه داد همه‌روزه، به حضورش بیاید. در آن ایام گزارشی به خلیفه رسید که مسلمه، در زندگی خود به زیاده‌روی و اسراف گراییده و برای تهیه غذاهای گوناگون، روزی هزار درهم خرج سفره دارد. عمر بن عبدالعزیز از این خبر سخت ناراحت شد. تصمیم گرفت از مسلمه انتقاد کند و او را از این روش نادرست بازدارد. شبی او را دعوت نمود تا شام خصوصی را با او بخورد. ابتدا دستور داد انواع طعام را تهیه کند؛ به‌علاوه آشی از عدس و پیاز آماده نمایند. موقعی که دستور سفره داده می‌شود، اوّل آش را بیاورند و سپس با مقداری فاصله سایر غذاها را بیاورند. شب موعود فرارسید. مجلس، خصوصی بود و خلیفه پیرامون اوضاع جنگ با روم از او پرسش‌هایی می‌کرد و مسلمه پاسخ می‌داد. مجلس به درازا کشید و از وقت شام دو ساعت گذشت، آنگاه خلیفه دستور داد غذا را بیاورند. اوّل آش را حاضر کردند. چون مسلمه گرسنه شده بود، خود را به آش سیر کرد. بعد غذاهای رنگارنگ را آوردند. امّا او دیگر نمی‌توانست بخورد. خلیفه گفت: چرا نمی‌خوری؟ جواب داد: سیر شدم. خلیفه گفت: «سبحان‌الله تو از این آشِ یک درهم خرج شده سیر می‌شوی، ولی برای رنگین کردن سفره‌ی خود روزی هزار درهم خرج می‌کنی! از خدا بترس. اسراف مکن و این پول گزافی را که برای تجمل صرف می‌نمایی، به مستمندان بده که رضای خدا در آن است.»(3)

2- کدام اسراف است؟

روزی امام هادی علیه‌السلام به مجلس متوکّل خلیفه عباسی آمد و پهلوی او نشست. متوکّل دستار (عمّامه) امام را نگریست، دید که به‌غایت، قماش آن نفیس است. از روی تعرّض گفت: «این دستار که بر سر داری، به چه قیمتی خریده‌ای؟» امام فرمود: «آن‌کس که برای من آورده، پانصد درهم نقره خریده است.» متوکّل گفت: «اسراف کرده‌ای که عمامه پانصد درهمی بر سر نهاده‌ای.» امام فرمود: «من شنیده‌ام که در این ایام کنیزی زیبا به هزار دینار طلای سرخ خریده‌ای!» گفت: «بله درست است.» امام فرمود: «من برای شریف‌ترین اعضای (بدن) خود، پانصد درهم نقره داده‌ام و تو برای خسیس‌ترین اعضای (بدن) خود، هزار دینار طلا پول داده‌ای، (به‌راستی) اسراف در کدام است؟» متوکل خجل شد و گفت: «انصاف آن است که ما را روا نیست بر بنی‌هاشم تعرّض کنیم.» پس دستور داد صد هزار درهم صله، به خاطر این جواب، به خادمان امام تسلیم کنند.(4)

3- اسراف مکن

شخصی بر امام صادق علیه‌السلام وارد شد و عرض کرد: «مقداری به من (پول) قرض عنایت کنید تا وقت استطاعت، قرض شما را ادا کنم.» امام فرمود: «آیا کشت و زراعتی داری که هنگام برداشت حاصل، قرضت را ادا کنی؟» عرض کرد: «نه به خدا قسم.» فرمود: «آیا تجارت و بازرگانی داری که هنگام فروش، قرضت را ادا کنی؟» عرض کرد: «نه به خدا قسم.» فرمود: «آیا مال و ملکی داری که بفروشی و قرضت را ادا کنی؟» عرض کرد: «نه به خدا قسم.» فرمود: «اینک تو از کسانی هستی که خداوند برای تو در مال و ثروت ما حقی قرار داده است.» آنگاه دستور داد کیسه‌ای را که در آن پول بود آوردند. امام دست در آن کرد و مشتی پول بیرون آورد و به او داد. بعد فرمود: از خدا بترس و اسراف مکن. سخت‌گیر مباش و میانه‌رو باش، زیاده‌روی و تبذیر هرآینه اسراف است که خداوند فرمود: «زیاده‌روی نکنید».(5)

4- اسراف مال به دوستان نااهل

یکی از خدمتگزاران مأمون، خلیفه عباسی، شبی برای او گفت: در همسایگی من مرد دین‌داری بود که به حق دیگران تجاوز نمی‌کرد؛ چون آخر عمرش شد، به جوانش که کم‌تجربه بود وصیت کرد. ازجمله گفت: «ای پسر! خدا مرا مالی و نعمتی داده است که با رنج حاصل کرده‌ام و آسان به تو می‌رسد؛ باید قدر بدانی و اسراف نکنی و از دوستان ناباب دوری کنی، ولی می‌دانم که نااهلان گرد تو آیند و مالت تمام شود، ولی هیچ‌گاه خانه را نفروش. آنگاه که پولت تمام شود، دوستانت دشمن تو شوند و تصمیم می‌گیری که خود را با طناب آویزان و خودکشی کنی. من از الآن آن طناب را آویزان کرده‌ام که اگر روزی کار به آنجا کشید، در خانه‌ی خود، خویش را به آن طناب آویزان کن.» پسر بعد از وفات پدر، مال را خرج و اسراف کرد و دوستان نااهل اموالش را خوردند و بعد از تمام شدن مالش، دشمن او گشتند؛ اما طبق وصیّت پدر، خانه را نفروخت و عاقبت تصمیم گرفت خود را حلق‌آویز کند. آمد و همان طناب که پدر به سقف بسته بود، به گردن انداخت تا خودکشی کند. بر اثر سنگینی، تیر سقف افتاد و ده هزار دینار از آنجا فروریخت. چون جوان چنین دید، خوشحال شد و غرض از وصیت پدر را فهمید؛ و از اسراف و خرج بی‌رویه دوری کرد و زندگی معتدلی را آغاز کرد و از خواب غفلت بیدار شد.(6)

5- ارث دو عمو

پارسا زاده‌ای بر اثر مرگ دو عمویش، دارای ارث و ثروت بسیار گردید. او آن ثروت را به فسق، اسراف و ریخت‌وپاش زیاد و در راه‌های بد مصرف می‌کرد و به هر گناهی دست می‌زد. سعدی می‌گوید از روی نصیحت به او گفتم: ای فرزند! درآمد، همچون آب جاری است و زندگی همانند آسیابی است که به‌وسیله‌ی آن آب، در گردش است. (اگر) آب کم شود یا از بین برود، سنگ آسیاب از گردش می‌افتد. بیهوده خرج مکن که به روز دشواری می‌افتی. جوان در جوابم گفت: «آسایش زندگی حاضر را نباید به خاطر رنج آینده به هم زد. نقد را بگیر و دست از نسیه بردار.» دیدم نصیحت مرا نمی‌پذیرد، هم‌نشینی با او را ترک کردم. مدتی گذشت. همان‌طور که من پیش‌بینی می‌کردم، بر اثر عیاشی و اسراف، کارش به‌جایی رسید که دیدم، لباس پر وصله‌ی پاره‌پاره پوشیده و لقمه‌لقمه به دنبال غذا بود. وقتی او را این‌چنین دیدم، خاطرم دگرگون شد. دیدم از مردانگی به دور است که اکنون نزدش بروم و با سرزنش کردن، نمک بر زخمش بپاشم.(7)

اسلام

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 85 سوره‌ی آل‌عمران می‌فرماید: «هر کس جز اسلام آیینی برای خود انتخاب کند، از او پذیرفته نخواهد شد و او در آخرت از زیان‌کاران است.»

حدیث:

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «دین اسلام بر پنج چیز استوار گردید: نماز، زکات، حج، روزه و ولایت ائمه علیهم السلام.»

توضیح مختصر:

اسلام، دینی است حنیف که اساسش توحید می‌باشد. کلمه‌ی اسلام و تسلیم، معنایش این است که شخص در برابر خداوند، نافرمانی نکند و از او دور نشود و فرامینش را انجام دهد. مرتبه‌ی اول: پذیرفتن ظواهرِ اوامر و نواهی خداست که به زبان، شهادتین را بگوید، چه اینکه موافق با قلبش باشد و چه نباشد. مرتبه‌ی دوم: تسلیم و انقیاد قلبی نسبت به اعتقادات حقّه و اعمال صالحه است، هرچند در بعضی موارد تخطّی شود. مرتبه‌ی سوم: چون نفس آدمی، با ایمان اُنس گرفت و متخلّق به اخلاق آن شد، خودبه‌خود، سایر قوای منافی با آن برای نفس رام می‌شوند. مرتبه‌ی چهارم: حالت عبد مملوک است که درباره‌ی مولای مالکش، دائماً مشغول انجام وظیفه‌ی عبودیت است. عبودیت شایسته، همان تسلیم صرف بودن در برابر اراده‌ی مولا و کار برای محبوب و رضای اوست. کسی که در مرتبه حداقل از اسلام و ایمان قرار دارد، ممکن است ریای در عبادت، از او سر بزند و چنان نیست که اگر ریاکاری کرد بگوییم اصلاً مسلمان نیست.

1- نتیجه‌ی روی گردانیدن از اسلام

در تفسیر ابوالفتح رازی آمده است که جوانی در هنگام نماز، بالای مأذنه مسجد اذان می‌گفت. یک روز در حال اذان گفتن به خانه‌های اطراف مسجد نظر انداخت، ناگهان دیده‌اش در خانه‌ای، به دختری نیکومنظر و صاحب‌جمال افتاد. دل به او داد و پس از اذان در آن خانه را کوبید. صاحب‌خانه در را باز کرد، جوان به او گفت: «اگر دختر به شوهر می‌دهید، من به او مایلم!» صاحب‌خانه گفت: «ما «آسوری» مذهبیم، اگر مذهب ما را انتخاب کنی، از این‌که دخترم را به تو تزویج کنم منعی نمی‌بینم.» جوان که دل به زیبایی و جمال دوخته بود، از دین خود روی گرداند و از پذیرش شرط پدر دختر استقبال کرد. از اسلام دست برداشت و به شرک روی آورد و مذهب «آسوری» را قبول کرد. روز عقد، دختر از بالای پله‌های خانه با سر به زمین افتاد و به هلاکت رسید و جوان هم به عشق او ناکام ماند.(1)

2- سعد بن مالک

از کسانی که در سنین جوانی یعنی 17 سالگی اسلام را پذیرفت، سعد بن مالک بود. در آن موقع که مشرکین، تازه‌مسلمانان را اذیت می‌کردند او همراه عده‌ای دیگر از تازه‌مسلمان‌ها، مخفیانه برای انجام نماز به اطراف و دره‌های مکّه می‌رفتند و سپس به شهر برمی‌گشتند. در یکی از روزها که آن‌ها مشغول عبادت بودند، مشرکین آن‌ها را دیدند و موجب شد که با یکدیگر نزاع کنند و کار به زدوخورد کشید و در آن موقع سعد با استخوان شتری بر سر یکی از مشرکین زد و خون جاری شد و این اولین خونی بود که از مشرکین بر زمین جاری شد. سعد گوید: وقتی مادرم فهمید من مسلمان شدم، اول مرا ملامت و سرزنش کرد و سپس گفت: «یا باید از دین جدید برگردی و به بت‌پرستی روی بیاوری، یا آن‌قدر من از خوردن و آشامیدن امساک می‌کنم تا (از طریق اعتصاب غذا) بمیرم.» سعد به مادرش گفت: «من از این اسلام دست‌بردار نیستم و اما از تو هم می‌خواهم امساک غذا نکنی.» مادرش به حرفش گوش نداد و یک شبانه‌روز با اعتصاب غذا، از خوردن و آشامیدن دوری کرد. امساک سبب ضعف مادر شد؛ ولی سعد با دیدن این منظره با سخن قاطعی به مادرش گفت: «به خدا قسم! اگر هزار جان در تن داشته باشی و از بدنت خارج شود، من از دینم اسلام، دست برنمی‌دارم.» وقتی مادرش از عزم فرزندش آگاه شد، غذا خورد و از امساک خودداری کرد و از تندی به فرزندش دست کشید.(2)

3- اسعد بن زراه

اولین کسی که از اهل مدینه اسلام آورد، اسعد بود و سبب اسلام او این بود که مدتی دراز بین دو طایفه‌ی اوس و خزرج در مدینه جنگ بود که آخرین آن‌ها، جنگ «بعاث» بود که با پیروزی قبیله‌ی اوس به پایان رسید.* در چنین موقعی اسعد با ذکوان به مکه آمدند تا عمره‌ی رجبیه را به جا آورند و قریش را با خود همدست نموده تا پشتیبان خزرجی ها شوند. چون اسعد با عتبه دوست بود، نزد او آمد و هدف خود را بیان کرد. عتبه بعد از مطالب مختلف گفت: مردی در میان ما دعوی پیامبری می‌نماید، جوانان ما را گمراه می‌کند، خدایان ما را دشنام می‌دهد و اجتماعات ما را متفرق می‌سازد. اسعد از نام و نشان او سؤال می‌کند و عتبه جواب می‌دهد، در ضمن می‌گوید نکند نزد نزدیکش بروی و به سخنانش گوش بدهی، او ساحر است و اگر به او برخورد کردی و پنبه از گوش برمی‌دارد و با خود می‌گوید، [بهتر است] نزدش بروم. چون حضور پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمد، پیامبر نظری به صورت او می‌کند و می‌فرماید: بگو اسلام بر شما. اسعد می‌گوید: یا محمّد مردم را به چه چیز دعوت می‌کنی؟! فرمود: «به یگانگی خدا و رسالت خودم، نیکی به پدر و مادر و نکشتن فرزندان، از زشتی‌ها دوری کردن، خون افراد را نریختن، مال یتیم را نخوردن و…» اسعد همین‌که این جملات را شنید، اسلام آورد و شهادتین را گفت.(3)

4- نصرانی مسلمان شد

وقتی مردی نصرانی از روی جسارت و گستاخی به امام باقر علیه‌السلام گفت: تو بقری (گاوی). امام فرمود: «نه چنین نیست بلکه من باقر می‌باشم.» گفت: «تو پسر آشپز (نان پز) هستی!» فرمود: «آن حرفه‌ی او بود.» گفت: «تو پسر کنیز سیاه بذیه (بدزبان) می‌باشی.» امام فرمود: «اگر آن جه درباره‌ی او گفتی راست باشد، خدا او را بیامرزد و از وی درگذرد و اگر دروغ گفتی، خدای از گناه تو درگذرد و بیامرزدت.» نصرانی چون حلم و بردباری و بزرگواری را از امام دید، به شگفت آمد و مسلمان شد.(4)

5- اسلام آوردن اهل طائف

در سال‌های اواخر هجرت پیامبر صلی‌الله علیه و آله که اسلام روزبه‌روز رونق می‌یافت، یک هیأت به نمایندگی از مردم طائف، نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله به مدینه آمدند و به عرض رساندند که مردم طائف حاضرند مسلمان شوند، مشروط بر اینکه آن‌ها را آزاد بگذاری مثل گذشته در فحشاء و ربا و شراب‌خواری، آزاد باشند. پیامبر صلی‌الله علیه و آله درخواست آن‌ها را نپذیرفت و فرمود: «در اسلام، فحشا و ربا و شراب حرام است.» نمایندگان به طائف برگشتند و جریان را به مردم گفتند. این بار، مردم پیشنهاد دیگری کردند آن اینکه پیامبر صلی‌الله علیه و آله آن‌ها را از جهاد، روزه و نماز معاف دارد. نمایندگان، به مدینه آمدند و پیشنهاد مردم طائف را به پیامبر صلی‌الله علیه و آله عرض کردند. پیامبر صلی‌الله علیه و آله پیشنهاد آن‌ها را پذیرفت. مسلمانان از پیامبر صلی‌الله علیه و آله پرسیدند: «مگر جهاد و روزه و نماز، از واجبات نیست؟!» پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: چرا. گفتند: «پس برای چه مردم طائف را از این امور معاف داشتی؟» فرمود: «پس‌ازآنکه مردم مسلمان شدند، خودبه‌خود به حقانیّت و ارزش واجبات اسلامی پی می‌برند و به آن عمل می‌کنند.» همان‌طور که پیامبر فرمود، پس از آن‌که اهل طائف مسلمان شدند، کم‌کم به واجبات علاقه‌مند شدند و به آن عمل کردند.(5)

اُسوه

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 21 سوره‌ی احزاب می‌فرماید: «بی‌گمان فرستاده‌ی خداوند (پیامبر صلی‌الله علیه و آله) برای شما نمونه‌ی نیکویی است.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام به پیامبر صلی‌الله علیه و آله عرض کرد: «همانا برایم (در همه کارها) شما اُسوه هستید.»(1)

توضیح مختصر:

از آیه‌ی 21 سوره‌ی احزاب که خداوند، رسول خدا صلی‌الله علیه و آله را «اسوه‌ی حسنه» نام برده است، معلوم می‌شود که پیامبر صلی‌الله علیه و آله در همه‌ی کارها، قُدوه، مقتدا، پیشوا و پیشرو بوده است. به یک معنی، خود رسول خدا صلی‌الله علیه و آله اُسوه‌ای حسنه و نیکوست و به معنی دیگر، در او صفاتی هست که مردم در آن صفات به وی اقتدا کنند. این تأسی، سنّت است و سرمشق. الگو، انسان کامل است که همه‌ی موجودات، به طفیل او خلق شده‌اند. پس مشی در علم و عمل یا تقلید از کسی که صراط مستقیم از او برخاسته و نمودار است، واجب بوده و این وظیفه، همیشه ثابت است. نفس، الگویش را از اقوال، احوال و اعمال پیامبر صلی‌الله علیه و آله باید بگیرد. برای هر امّتی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و رهبرشان، الگو بوده است؛ البته الگوی نیکو، نه الگوی سیّئه. در تاریخ همیشه افرادی آمده‌اند که در بطلان، گام برداشته و جنبه‌ی الهی نداشته‌اند. این‌ها حکایاتی را درست کرده و مردم را به نادرستی‌های خود، منحرف نمودند و خود را به عنوان مُراد، به مریدان بی‌اطلاع و نادان، الگو نشان دادند.

1- اطفال

هرگاه طفلی را برای نام‌گذاری یا دعا نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله می‌آوردند، ایشان نیز برای احترام خانواده‌ی طفل، او را بر دامن خود می‌نشاند و گاهی اوقات اتفاق می‌افتاد که طفل بر دامن ایشان ادرار می‌کرد. دیگران که این صحنه را می‌دیدند بر سر کودک داد می‌زدند. در این هنگام بود که پیامبر صلی‌الله علیه و آله می‌فرمود: با تندی کردن، از ادرار جلوگیری نکنید. ایشان هم طفل را آزاد می‌گذاشت تا ادرار کند. دعا و نام‌گذاری او که تمام می‌شد و خانواده طفل هم که خوشحال بودند، هیچ آثار ناراحتی در پیامبر صلی‌الله علیه و آله دیده نمی‌شد. زمانی که آن‌ها می‌رفتند، ایشان لباس خود را تطهیر می‌نمود.(2)

2- پیامبر صلی‌الله علیه و آله خندید

معمربن خلاد گفت: از امام رضا علیه‌السلام پرسیدم: جانم به فدایت! فردی در بین عده‌ای است و در بین سخنانش مزاح می‌کنند و می‌خندند! امام فرمود: «اگر چیزی نباشد اشکالی ندارد.» (راوی گوید: گمان کردم که منظور ایشان فحش دادن است.) سپس فرمود: مرد عربی نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمد و هدیه‌ای برای ایشان آورد و گفت: پول هدیه‌ام را بده، پیامبر صلی‌الله علیه و آله خندید. هرگاه پیامبر صلی‌الله علیه و آله غمگین می‌شد، می‌فرمود: «اعرابی چه شد؟ ای‌کاش می‌آمد.»(3)

3- نگاه، دست، پا

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «پیامبر صلی‌الله علیه و آله نگاهش را بین اصحاب تقسیم می‌کرد و به‌طور مساوی به همه نگاه می‌کرد. پیامبر صلی‌الله علیه و آله هرگز پای خود را برابر اصحابش دراز نمی‌کرد و در هنگام مصافحه دست خود را زودتر نمی‌کشید تا اینکه آن فرد دستش را زودتر بکشد. هنگامی‌که مردم به این مطلب پی بردند زودتر دست خود را از دست ایشان، جدا می‌کردند.»(4)

4- بی تعیّن

ابی ذر (رحمه‌الله علیه) گفت: پیامبر صلی‌الله علیه و آله بدون امتیازی در جمع می‌نشست و هرگاه فرد غریبی وارد می‌شد، ایشان را نمی‌شناخت؛ تا این‌که سؤال می‌کرد و مطلع می‌شد. از ایشان خواستیم که برایش جایگاهی را درست کنیم تا فرد غریبی که می‌آید او را بشناسد. پس جایگاهی از گِل درست کردیم و ایشان بر آن می‌نشست و ما دو طرف آن می‌نشستیم.(5)

5- سائل

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «پیامبر صلی‌الله علیه و آله هیچ‌وقت سائلی را از خود دور نکرد؛ اگر داشت عطا می‌کرد و اگر نداشت می‌فرمود: خدا بدهد.»(6) امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «هرگاه از پیامبر صلی‌الله علیه و آله چیزی را می‌خواستند، اگر قصد انجام دادن را داشت می‌فرمود: بله و اگر نمی‌خواست انجام بدهد، سکوت می‌کرد و در جواب (چیزی خواستن) هرگز نه نمی‌گفت.»(7)

اسیر

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 8 سوره‌ی دهر (انسان) می‌فرماید: «وَيُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَيَتِيماً وَأَسِيراً: و غذاى (خود) را با اینکه به آن علاقه (و نياز) دارند، به مسكين و يتيم و اسير می دهند.»

حدیث:

امام سجاد علیه‌السلام فرمود: «اذا أخذت اسيرا فَعَجَزَ عَنِ الْمَشْى ولَمْ يَكُنْ مَعَكَ مَحْمِلَ فَأَرْسَلَهُ وَ لاتَقْتَلَهُ… اَلاَسيرُ اِذا اَسْلَمَ فَقَدْ حَقَنَ دَمَهُ و صارَفئيا: هرگاه اسيرى دستگير شود و نتواند راه برود و محملى هم نداشته باشد، نزد امام (يا نائب او) فرستاده شود، نبايد او را كشت… اسير هرگاه مسلمان شود، خونش حفظ و جزء گروه مسلمان شود.»(1)

توضیح مختصر:

وقتی شخصی در جنگی، حریف خود را دستگیر کند و به بند کشاند، این دربند شده را اسیر گویند. سنّت در طول تاریخ این بود که وقتی جنگی پیش می‌آمد، عده‌ای کشته، گروهی مجروح و دسته‌ای اسیر می‌شدند. بعد از اسارت، یا اسیر را می‌کشتند یا به کار می‌گرفتند، یا غرامت و پول و کاری از او می‌گرفتند و او را آزاد می‌کردند. دین اسلام دستور داده بود که اسیر را نکشند. پس با منّت نهادن و یا گرفتن بهاء، آزادش می‌کردند. گرفتن اسیر، از قواعد جنگی است. پس اسیر را برده‌ی خود می‌کردند و یا فدیه گرفته و آزادشان می‌ساختند و حتی مسلمانان، در محافظت از اسیر، می‌کوشیدند تا جراحت و لطمه‌ای نخورد تا از قیمت اسیر کاسته شود. در جنگ بدر، اسیران را جمع نمودند و بسیاری فدیه دادند و عوض آن، اسیران را آزاد کردند.

1- جنگ بدر

در جنگ بدر، عدّهاى اسير مسلمانان شدند. مسلمانان بااینکه خودشان چيزى نداشتند، اما به آنها لباس و غذاى معمولى را مىدادند. پيامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «از هر اسير جنگ بدر، چهل هزار درهم بگيريد و آنها را آزاد نماييد.»(2)

2- غرامت

وقتى نوفل عموى پيامبر صلی‌الله علیه و آله در يكى از جنگها اسير شد، با گرفتن هزار سرنیزه از او، آزادش كردند. دو سرباز از اسلام به نام سعد و عتبه كه به دست دشمن اسير شده بودند با دو اسير از آنان تعويض گرديد.(3)

3- زنان

در جنگ ذات الرقاع، وقتى دشمنان از ورود پیامبر صلی‌الله علیه و آله با هفت‌صد نفر اطلاع يافتند، ترسى در آنها ايجاد شد كه پا به فرار در كوهها گذاشتند. وقتى مسلمانان آمدند، فقط زنان كه نمىتوانستند فرار كنند اسير شدند. در جنگ بنى المصطلق، دويست زن به اسارت لشگر اسلام درآمدند. چون زنان همراه مردان به عنوان جنگجو نبودند، پس آزاد مىشدند و بعضى از آنها به تزويج مسلمانان درمی‌آمدند.(4)

4- قتل

در بعضى از جنگهاى اسلامى، بعضى از اسرا، به جرمهاى سنگين به قتل رسانده مىشدند. در جنگ بدر هفتاد نفر اسير شدند، پیامبر صلی‌الله علیه و آله دستور داد از آن جمعيّت دو نفر به نام نضر بن حارث و عقبه ابن ابى محيط را به قتل برسانند.(5)

5- آزادی

در صدر اسلام، اگر اسيرى غرامتى مىپرداخت، آزاد مىشد. پس اگر پول نداشت، ده مسلمان را سواد مىآموخت و آزاد مىشد. پنج دختر شاعرى به نام «ابو غره» اسير شدند، پدرشان به خاطر این‌که دخترانش سرپرستى نداشتند به پيامبر صلی‌الله علیه و آله مراجعه كرد؛ پس پيامبر صلی‌الله علیه و آله آنان را آزاد كرد. اسيران «هوازن» همه به تقاضاى خودشان و امر پيامبر صلی‌الله علیه و آله و رضايت همه مسلمين آزاد و بخشيده شدند.(6)