انفاق
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 92 سورهی آلعمران میفرماید: «هرگز به (حقیقت) نیکوکاری نمیرسید مگر اینکه ازآنچه دوست میدارید (در راه خدا) انفاق کنید.»
حدیث:
پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «دستها بر سه دستهاند: درخواست کننده، دهنده، مُمسک (بخیل)؛ و بهترین دستها، دست دهنده میباشد.»(1)
توضیح مختصر:
انفاق به دیگران، از فقیر، مسکین، یتیم و درمانده، از صفات بسیار ممدوحی است که قرآن کراراً آن را امر کرده است. وقتی پولی، جنسی، طعامی یا زمینی و یا … به کسی داده میشود، خوب است از جنس پست یا فاسد نباشد، منّت و ملامت نکند، برای خشنودی حقتعالی باشد، طمع عوض گرفتن نداشته باشد و ترس این را نداشته باشد که جای مال و متاع او پر نمیشود! انفاق در سرّ، درجهاش بالاتر از انفاق در ظاهر است. مُنفق بداند، متاعی که میدهد به دست خدا میرسد؛ پس برای بخشش پاکیزهتر باشد. مخصوصاً اگر شخص مستحق، آبرودار، مؤمن و قلبش پاک باشد. انفاق، مسئله عبادی نیست ولیکن برای کامل بودن و قبولیاش، نیّتِ راست و خشنودی خدا را در نظر داشته باشد که دربارهی آثار آن در دنیا و آخرت جای هیچ شک و تردیدی نیست.
1- ابن فهد حلّی
ملّا صالح برغانی، برادر شهید ثالث گفت: شبی پدرم را در خواب دیدم که پیغمبر خدا صلیالله علیه و آله و سلّم در جای نشسته و علماء در خدمت آن جناب نشستهاند و بر همه مقدمتر، ابن فهد حلّی، نزد پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم نشسته است. تعجّب کردم با اینکه علمای مشهور و مراجع بزرگتر از او وجود داشتند، حال چطور در رتبه، از او پایینتر میباشند؟ پس از رسول خدا، از علّت تقدّم او سؤال کردم پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: وقتی فقرا به نزد علماء مراجعه میکردند، از مالی که سهم فقرا نزدشان بود میدادند و اگر از مال فقرا نزدشان نبود، جواب میکردند؛ اما ابن فهد کسی بود که هرگز فقرا را از انفاق محروم نمیکرد، اگر از مال فقرا نزدش نبود، از مال شخصی خودش به آنها انفاق میکرد، برای همین، این رتبه و مقام او از دیگر علماء برتر است.(2)
2- امام افسرده شد
ابو بصیر گوید: به امام صادق علیهالسلام عرض کردم: یکی از شیعیان شما به نام عمر که مردی پرهیزگار است، بااینکه دستتنگ بود، پیش عیسی بن اعین آمد و تقاضای کمک کرد. عیسی گفت: «نزد من زکات هست، ولی به تو نمیدهم؛ زیرا دیدم که گوشت و خرما خریدی و این مقدار خرج اسراف است.» عمر گفت: «در معاملهای یکدرهم بهرهی من گردید، با یکسوم آن مقداری گوشت و با قسمتی از آن خرما و بقیهاش را برای تأمین سایر احتیاجات خانوادهام به مصرف رساندم.» امام صادق علیهالسلام از شنیدن این جریان، دست خود را بر پیشانی گذاشت و افسرده شد. پسازآن فرمود: «خداوند برای تنگدستان سهمیهای در مال ثروتمندان قرار داده است، به مقداری که بتوانند زندگی کنند؛ و اگر آن سهمیه کفایت نمیکرد، بیشتر قرار میداد. ازاینجهت ثروتمندان به مستمندان انفاق کنند به مقداری که تأمین خوراک و پوشاک و ازدواج و صدقه و حج ایشان را بنمایند؛ و نباید سختگیری کنند، بهویژه مثل عمر که از افراد نیکوکار است.»(3)
3- سرباز مُنفق
معن بن زائده شیبانی کسی بود که در انفاق و جود، در زمانش بسیار معروف بود. او در زمان بنی امیّه با آنها رابطه داشت تا اینکه حکومت بنی امیّه منقرض شد و خلافت به بنیعباس رسید، او از ترس، خود را پنهان کرد. بالاخره اندیشید و صورت خود را مدتی در آفتاب نگه داشت تا رنگش سیاه شود، پس لباسی از پشم پوشید و هیأت خود را تغییر داد و سوار شتری شد و به قصد یکی از دهستانها از بغداد بیرون آمد. همینکه از دروازهی حرب خارج شد؛ مردی سیاه چهره از سربازان این باب، دنبالش آمد و جلوی شترش را گرفته و گفت: «تو معن بن زائده هستی که خلیفه منصور دوانیقی در جستجوی توست، کجا فرار میکنی؟» معن گفت: ای مرد! من آن کس نیستم. سرباز گفت: خوب تو را میشناسم. معن هر چه کرد خود را معرفی نکند، نشد. پس گردن بند قیمتی که با خود داشت، به سرباز داد و گفت: «اگر مرا پیش خلیفه ببری، بیش از این جایزه به تو نخواهد داد، گردن بند را بگیر و مرا ندیده حساب کن.» سرباز سیاه چهره، گردن بند را گرفت و نگاهی کرد و گفت: راست گفتی، قیمت این رشته چند هزار دینار است؛ بدان حقوق من در هر ماهی بیست درهم میباشد؛ ولی این جواهر را به تو میبخشم و تو را نیز رها میکنم تا بدانی که با انفاق تر و سخاوتمندتر از تو هم پیدا میشود؛ تنها از بخششهای خودت خوشت نیاید. گردن بند را در دست معن گذاشت و در کناری ایستاد و گفت: اکنون هر کجا مایلی برو! معن گفت: مرا شرمنده کردی، ریختن خونم بهتر از این کار بود؛ هر چه اصرار کرد که او جواهر را بگیرد، نپذیرفت معن از او جدا شد و به راه خود ادامه داد.(4)
4- پدر و دختر
پسر حاتم طائی یعنی عدی، اوّل با پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم دشمنی میکرد. وقتی پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم امام علی علیهالسلام را بهبه قبیله طی فرستاد، عدی فرار کرد و خواهرش سفانه باقی ماند و اسیر شد. علی علیهالسلام او را نزد پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم آورد. پس سفانه نزد پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم از پدرش چنین تعریف کرد: او آقای قوم بود، اسیر را آزاد میکرد، جنایتکار را میکشت، همسایهها را نگهداری میکرد، اطعامِ طعام مینمود و هیچ صاحب حاجتی را رد نمیکرد. پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «ای دختر! این صفات مؤمنین است. اگر پدرت اسلام میآورد، بر وی رحمت میآوردیم.» پس فرمود: «او را رها کنید که پدرش مکارم اخلاق را دوست میداشت؛ بر عزیزی که ذلیل شد و ثروتمندی که بینوا گشته، ترحّم کنید!» پس به قبیله خود بازگشت و به برادرش عدی گفت: «با جود تر و کریمتر از او ندیدم، صلاح آن است تا نزدش بروی تا ذلیل نشوی.» عدی خدمت پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم آمد و اسلام آورد. دختر حاتم آنقدر همانند پدرش صاحب انفاق و بخشش بود که روزی حاتم به او گفت: «هرگاه دو کریم در مالی با هم جمع شوند، مال را تلف میکنند. یا من کریم باشم یا تو!» گفت: «ای پدر! من جود را از تو یاد گرفتم.»(5)
5- آثار انفاق در اولاد
از ابوحمزه ثمالی روایت شده است که مردی از فرزندان یکی از انبیاء، ثروت زیادی داشت و همه را در راه خدا انفاق میکرد. به مادر گفت: «پدرم چه کرده که همه میگویند خدا رحمتش کند؟» فرمود: «آدم صالحی بود و بر همه فقرا انفاق میکرد.» پسر گفت: پس مال پدرم چه شد؟ گفت: بیشترش را انفاق کردم. پسر گفت: تو مال غیر را انفاق کردی، ولی من تو را به خاطر این کارت بخشیدم. حال چقدر ثروت داریم؟ گفت: صد درهم. پس آن را گرفت و گفت: خداوند این صد درهم را برکت میدهد. از خانه حرکت کرد و در راه جنازهای دید که افتاده است. پس هشتاد درهم خرج کفن و دفن جنازه کرد و گفت: «اگر خدا بخواهد به این بیست درهم باقیمانده برکت میدهد.» در راه مردی نزد او آمد و گفت: «میخواهی تو را به فضل و کرم الهی دعوت کنم تا هر چه نصیب تو شود، سود آن را با من نصف کنی؟» گفت: بلی. گفت: «در راه به خانهای عبور میکنی، تو را مهمان میکنند، (در آنجا) گربهی سیاهی است، آن را به بیست درهم از خادم خریداری کن. بعد گربه را ذبح کن و مغز سرش را بیرون بیاور و به فلان شهر که سلطانش کور شده است، ببر و بگو من چشم سلطان را علاج میکنم. چون هر کس مدّعی علاج شد و نتوانست، دستور دادند آن مدّعی را به دار بزنند. تو هیچ نترس و تا سه روز، هرروز یک میل از مغز گربه به چشم سلطان بکش. (در این صورت) او خوب میشود.» پسر، آنچه او گفت انجام داد و سلطان بینا شد؛ و دختر خود را به ازدواج او درآورد و او مدّتی در آنجا بماند. سپس عیالش را با اموالی زیاد رهسپار منزل مادر کرد. در راه همان مرد را دید و به او گفت: بنا شد، سود را نصف کنی و الآن به وعدهات عمل کن. پسر گفت: «مال عیبی ندارد، زوجه را چکار کنم؟» آن مرد گفت: «تو وفا کردی؛ من مَلَکی هستم، خدا مرا فرستاده بود تا جزای احسان و خرج کردنت را به آن جنازهای که روی زمین بود، بدهم و جزای تو را خداوند به تو داد.»(6)
اولیاء
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 72 سورهی انفال میفرماید: «… و آنان که (مهاجران را) پناه دادند و یاری نمودند، آنان دوستان و حامی یکدیگرند…»
حدیث:
پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «سه خصلت از صفت اولیاء خدا است: وثوق به خدا داشتن در هر چیزی و بینیازی از هر چیزی بهوسیلهی او و احتیاج به خدا در هر چیزی.»(1)
توضیح مختصر:
بعد از مقام نبوّت و امامت، اولیاء الهی مؤید و منصوب شده از طرف مقام نبوی و علوی و کسانی هستند که خداوند در کرهی زمین آنان را انتخاب کرده است. با این قید کسانی که بدون تأیید، ادعای اولیایی میکنند و به اندکی ذکر و فکر و محبّتی، داعیه اولیایی دارند، خارج میشوند. اولیاء الهی صمدانی هستند لذا داعیهای برای کرامت فروشی و نشان دادن از خود ندارند اگر هم اتفاقی، کرامتی از ایشان صادر شود از باب ضرورت و نیاز بوده نه اظهار قدرت. همیشه حبیب در فکر مجبوب و عاشق در اندیشهی معشوق است و آنچه از پیرامون این مسائل رخ میدهد اتفاقی است. آنقدر اولیاء مخفی و ناشناخته در طول قرون متمادی آمدند و رفتند و کسی آنها را نشناخت که قابل احصاء نیست امّا آنان محب بودند و اندیشه و عملی جز خشنودی و لقای محبوب نداشتند، لذا خود محبوب شدند.
1- چوپان مطیع
ابراهیم ادهم گفت: به چوپانی گذشتم و گفتم: آیا جرعهای آب یا شیر نزد تو هست؟ گفت: آری کدام یک را بیشتر دوست داری؟ گفتم: آب پس با عصایش به سنگ سختی که هیچ شکافی نداشت، زد؛ پس آب از آن جوشید که از برف سردتر و از عسل شیرینتر بود. من در شگفت شدم. گفت: تعجب مکن، چون بنده از مولایش اطاعت کند، همهچیز از او اطاعت خواهند کرد.(2)
2- فطانت اولیاء
در کتاب احیاءالعلوم، ابو حامد غزّالی طوسی گوید: کسی که مجاورت مکّه را برگزیده بود گفت: مقداری پول برداشتم و به مسجدالحرام رفتم تا انفاق کنم. فقیری در طواف، آهسته میگفت: «گرسنه و برهنه هستم مرا یاری فرما.» دیدم کسی به او توجه ندارد، پس پولهایم را به او دادم، فقط پنج درهم را برداشت و گفت: «چهار درهم برای خرید لباس و یک درهم مخارج سه روز من میباشد، مابقی مورد نیاز نیست.» شب بعد در مسجدالحرام او را که لباس نویی تن کرده بود، دیدم. مرا دید؛ برخاسته و دستم را گرفت و طواف کعبه نمودیم. در حال طواف من میدیدم زیر پای ما مملو از طلا و نقره است و پاهای ما تا مچ داخل آنها میشود. مردم این صحنه را نمیدیدند. در این هنگام آن مرد به من گفت: که این همه اموال را خداوند به من عنایت فرموده ولی من صرفنظر کرده و زهد ورزیدم. برای خود، از مردم میگیرم زیرا برای من، نجات از سنگینیها و فتنهها؛ و برای مؤمنین رحمت و نعمت است.(3)
3- بُرخ
در اسرائیل هفت سال قحطی شد و حضرت موسی علیهالسلام با هفتاد هزار نفر برای طلب باران به صحرا رفتند. خداوند به او وحی کرد: چگونه دعای آنان را اجابت کنم که: 1. گناهانشان بر ایشان سایه افکنده. 2. درونشان ناپاک گشته. 3. مرا بی یقین میخوانند. 4. از مکر من ایمن هستند! بندهای از بندگانم که بُرخ نام دارد پیدایش کنید تا به طلب باران بیاید و باران نازل کنم. موسی علیهالسلام بُرخ را نمیشناخت و در یکی از روزها در راه به بردهای سیاه گونه که پیشانیاش خاکی از سجده داشت و بالاپوشی پوشیده بود برخورد کرد. موسی علیهالسلام به نور پیامبری او را شناخت و سلام کرد و پرسید: نامت چیست؟ گفت: برخ. فرمود: مدّتی دنبال تو هستم، با ما به طلب باران بیا. پس بُرخ در طلب باران رفت و چنین گفت: «چه پیشآمده؟ ابرهایت گمشده؟ یا بادها از فرمان تو سرپیچی کردهاند؟ یا آنچه نزدت است کاستی گرفته؟ یا خشمت بر گناهکاران افزونشده؟ مگر قبل از آفرینش خطاکاران را بخشیده نبودی؟ رحمت را آفریدی و به مهربانی فرمان دادی اینک ما را از آنها بازمیداری؟ اگر چنین است در مجازات ما بشتاب.» پس باران بر بنیاسرائیل باریدن گرفت. چون بازگشت بُرخ به موسی علیهالسلام گفت: «دیدی چگونه با خدا صحبت کردم و خواستهام را روا داشت.»(4)
4- از خلق به حق
شیخ بهایی در کتاب کشکول گوید: حکایت شده است دو تن از عارفان دو کاروانسرا برای استراحت مسافران راه ساختند و خود نیز به خدمت در ایستادند. کسی از هدف آن دو پرسید. اولی گفت: «دامی گستردهام شاید که شکاری بگیرم.» دومی گفت: «من در پی صید شکار نبودم.» شیخ بهایی گفت که اولی خواسته است از آفریدگان (خلق) به آفریدگار (حق) برسد و دومی خواسته است از آفریدگار (حق) به آفریدگان (خلق) برسد.(5)
5- نظر شاهانِ نادر
مولانا جلالالدین بلخی در بیانی فرمود: عزیزی در چلّه نشسته بود برای طلب مقصودی. به وی ندا آمد که اینچنین مقصود بلند، به چلِ حاصل نشود. از چلّه برون آی که نظر بزرگی بر تو افتد تا مقصود حاصل شود. گفت: آن بزرگ را کجا یابم؟ گفتند: در مسجد جامع. عرض کرد: میان اینهمه مردم چطور او را بشناسم؟ گفتند: برو در مسجد جامع سقّایی کن او تو را میشناسد و بر تو نظر میکند. نشانهاش این است که وقتی به تو نظر کرد ظرف آب سقایی از دست تو بیفتد و بیهوش گردی؛ آن گه بدانی او بر تو نظر کرده است. او رفت و در جماعت مسجد سقّایی میکرد. در میان صفوف میگردید که ناگهان حالتی بر وی پدید آمد، صدایی بزد و مشک آب از دستش افتاد و بیهوش شد. مردم چون برفتند، به خود آمد و خود را تنها دید. بعد از این توجّه، به مقصود خویش برسید. خدای را مردانند که از غایت عظمت و غیرت حق، روی ننمایند، امّا طالبان را به مقصودهای خطیر برسانند و موهبت کنند؛ اینچنین شاهان عظیم، نادرند و نازنین.(6)
6- پیاده یا سواره
ابراهیم ادهم به حج میرفت، ناگاه عربی شترسوار به وی رسید و گفت: ای شیخ! به کجا میروی؟ فرمود: به زیارت خدا! با تعجّب عرض کرد: پیاده این راه دور و دراز را چطور خواهی رفت؟ فرمود: مرا مرکبها هست. عرب پرسید: کجاست؟ فرمود: وقت نزول بلا بر مرکب صبر سوار میشوم و وقت نعمت بر مرکب شکر. در وقت نزول قضا بر مرکب رضا سوار میشوم؛ و هر وقت نفس من مرا بر چیزی ترغیب نماید من یقین میکنم بقیه عمرم خیلی کم مانده پس، از وی اعراض میکنم. عرب گفت: در این صورت تو سواره و من پیاده سیر میکنم.(7)
7- شیبان راعی
شیبان راعی (چوپان) از زهّاد و صاحب کرامت قرن سوم هجری بود که در کوههای لبنان چوپانی میکرد. او اهل دمشق و از یاران سفیان ثوری بوده است. وی هر وقت برای نماز جمعه به مسجد میرفت، گرد گوسفندانش خطی میکشید بهگونهای که نه گوسفندان از آن خارج میشدند و نه گرگ و سایر درندگان میتوانستند داخل آن خط شوند و بر گوسفندان یورش برند.
باد حرص گرگ و حرص گوسفند **** دایرهی مرد خدا را بود بند
مولانا پس از نقل این قصّه، چنین میگوید: همانطور که شیبان راعی با کشیدن خط توانست بر غریزهی تهاجمی گرگ و حرص گوسفند برای چریدن اراضی مختلف غالب آید، اولیاء الهی نیز توانند جلوی وزش طوفان حرص آدمی را بگیرند. هر کس تحت تربیت اولیای الهی در آید، بر اوصاف بَهیمی و صفات مذموم از قبیل حرص و شهوت غالب آید.(8)
8- منکر اولیاء
اولیاء دلشان بوی خوش اسرار دارد و معارف الهیه از درونشان تراوش میکند، امّا این بوی دوستان الهی، منکران را مقهور میکند.
منکران همچون جُعل زان بوی گُل **** یا چو نازک مغر در بانگ دُهُل
منکران همچون جُعَل (که شبیه سوسک سیاه در جای کثیف زندگی میکند و از بوی خوش بیجان میشود و خود را به زبالهدان کثیف میاندازد تا جان بگیرد) هستند که از بوی گُل نفرت دارند و یا مانند نازک مغز (حسّاس، کم تحمّل و زودرنج) هستند که از شنیدن آوای دُهُل عصبی میشوند و پرهیز میکنند.
خویشتن مشغول میشوند و عرق **** چشم میدزدند از این لمعان و برق
منکران، در امور دنیوی خود را مشغول کرده و به اسراری که اولیاء بیان میکنند، اعتنا نمینمایند. چشمان خود را میبندند تا لمعان درخشان نور اولیاء را مشاهده نکنند. منکران، چشم ندارند تا چشم خویش را باز کنند و از نور آنان استفاده ببرند.(9)
9- پیامبر جلوی جنازه
شب قبل از رحلت عارف واصل میرزا جواد آقا ملکی تبریزی، طلبهها در صبح پنجشنبه به همدیگر میگفتند: ما دیشب خوابی دیدیم؛ و همه یک خواب دیده بودند و آن خواب این بود که دیده بودند جنازه میرزا جواد آقا را بر روی تابوت حرکت میدهند و پیامبر جلوی جنازه حرکت میکند. پس صبح هنگام متوجه شدند که میرزا جواد آقا وفات کردند. (م 1343)(10)
اولیاء الله
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 62 سورهی یونس میفرماید: «إِنَّ أَوْلِـیاءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَیـهِمْ وَلا هُمْ یحْزَنُونَ: آگاه باشید! (دوستان و) اولیای خدا نه ترسی دارند و نه غمگین میشوند.»
حدیث:
پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «ثَلاثُ صَفاتٍ مِنَ صِفَةِ اللّه: الثِّقَةُ بِاللّهِ فی کلِّ شَی وَالغِنابِهِ عَنْ کلِّ شَی وَ الاِفْتِقارُ اِلَیهِ فِی کلِّ شی: اولیای الهی دارای سه صفت میباشند؛ به خدا در هر چیزی اعتماد دارند، از هر چیزی بینیاز میباشند و در هر چیزی به خدا نیازمند میباشند.»(1)
توضیح مختصر:
همهی اولیاء به صورت ارشاد حقتعالی، به فیض رسانی طالبان قابل مشغول میباشند. پس دلها اسیر آنها شده و آنان گاهی با نوازشهای محبّتی و گاهی با شراب معرفت، قلوب را واله کنند. دل به نغمهی خوش او به نشاط میآید و با این نوا آتش در خرمن سالک زاهد زند و آنان را بسوزاند. آنان خضر حقیقی راه هستند و هر که قابلیت داشته باشد مؤمن و در سیر الی الله به سوی کمال رود. ولیّ، راههای دراز سلوک را طی کرده، خداوند تاج خلافت بر سرش نهاده تا به جهت هدایت خلق به دستگیری و ارشاد بپردازد. چون اولیاء بعد از پوشیدن لباس شریعت و در طریقت به اوصاف نیکو متخلّق شدهاند بااینهمه در جادهی حقیقت، از تعیّنات فاصله دارند و زیر گنبد ستر انوار حق پنهان میباشند.
1- جواب زیبا
زمانی جنید بغدادی و شبلی بیمار شدند. طبیبی نصرانی نزد شبلی آمد و گفت: «تو را چه کسالت افتاده است؟» گفت: «هیچ!» طبیب گفت: «آخر…؟» فرمود: «هیچ رنج نیست.» طبیب نزد جنید آمد و گفت: «تو را چه کسالت رویداده است؟» او یکی از امراض خود را گفت. طبیب معالجه کرد و برفت. شبلی جنید را گفت: «چرا همهی کسالتهای خود را به طبیب مسیحی نگفتی؟» فرمود: «از بهر آن گفتم تا بداند که چون با دوست این میکند، با ترسای دشمن چه خواهد کرد؟!» جنید گفت: «شبلی! تو چرا شرح کسالت خود ندادی؟» فرمود: «من شرم داشتم با دشمن از دوست شکایت کنم.»(2)
2- دفع ملخ
روزی عالم زاهد، مرحوم آیتالله کوهستانی در اتاق نشسته بودند. مردی نفسزنان خدمت ایشان میرسد و میگوید: «آقاجان بدبخت شدم. در زراعتهای اطراف «زاغمرز» ملخها حمله کردند و در حال نابود کردن مزارع هستند و بهزودی به مزرعهی ارباب من میرسند و حقّم از بین میرود.» ایشان سر را پایین انداختند و مشغول ذکر شدند و بعد فرمودند: «بروید! به زمین شما لطمهای وارد نمیشود.» فردا آن مرد با چهرهای شاد وارد شد و دست آقا را بوسید و تشکر کرد و گفت: «تمام زمینهای اطراف را ملخها نابود کردند؛ فقط زراعت من به دعای شما سالم ماند. هنگامیکه ملخها به زمینم حمله کردند. فوجی از گنجشکان، انگار که مأموریت داشتند هر یک ملخی در منقار گرفته و پرواز کردند.»(3)
3- سرّ دعا
معروف کرخی (م 200) به دست امام رضا علیهالسلام مسلمان شد و از عارفان بالله شد. گویند روزی با جمعی میرفتند. عدّهای از جوانان در فساد و منکرات بودند. چون به لب دجلهی بغداد رسیدند، یاران گفتند: «ای شیخ! دعا کن خداوند اینان را غرق کند تا شومی ایشان منقطع گردد.» معروف فرمود: «دستها را بردارید!» و گفت: «الهی! چنان کن که در این جهانشان خوش میداری، در آن جهانشان عیش خوش ده.» یاران متعجّب ماندند و گفتند: «ما سرّ این دعا نمیدانیم!» فرمود: «توقف کنید تا معلوم گردد.» جوانان چون معروف را دیدند، آلات موسیقی بشکستند و شراب بریختند و گریه بر ایشان غالب شد و توبه کردند و به دست و پای معروف افتادند. معروف فرمود: «دیدید که مرا جمله حاصل شد بی غرق و بی آنکه رنجی به کسی برسد.»(4)
4- فهمیدن از ابرو
شیخ ابوالحسن خرقانی (م. 425) فرمود: «من مرد امّی هستم. خدا علم خود را منّت نهاد و به من داد.» شخصی از او پرسید: «حدیث از چه کسی شنیدی؟» گفت: «از پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم.» آن شخص این سخن را قبول نکرد. شب پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم را در خواب دید و فرمود: «او راست میگوید.» فردا آن شخص به نزدش آمد و شروع به حدیث خواندن کرد. شیخ فرمود: «این حدیث از پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم نیست.» گفت: «از کجا این مطلب را دانستی؟» فرمود: «چون تو حدیث آغاز کردی، دو چشم من بر ابروی پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم بود، چون ابرو (به حالت کشف) به پایین کشیده بود، مرا معلوم شد که این حدیث از پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم نیست.»(5) از این نمونه عنایتها از ائمه علیهم السّلام و حتی حضرت ابوالفضل علیهالسلام بسیار شنیدهشده است.
5- وحدت عددی
مرحوم عارف نامی، شیخ محمّد بهاری رحمهالله، صاحب کتاب تذکرهالمتّقین فرمود: روزی در حجره برای طبخ ناهار، برنج پاک میکردم. در بین کار متذکر وحدانیّت باریتعالی شدم. ناگهان استادم ملاحسینقلی همدانی برای من وحدت عددی را توضیح داد. برخاستم و از استاد پرسیدم: «چگونه بر اسرار من آگاه شدید؟» فرمود: «خداوند قلب مؤمن را آینه جهاننما قرار داده، اکنون نیاز تو بر قلب من منعکس شد.»(6)
ایثار
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 9 سورهی حشر میفرماید: «اگرچه خود نیازمند به چیزی باشند، دیگران را بر خویش مقدم دارند و ایثار کنند.»
حدیث:
پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «هر کس چیزی را شدیداً بخواهد و خود را از آن خواهش نگه بدارد، گناهانش آمرزیده شود.»(1)
توضیح مختصر:
برتری دادن و برگزیدن دیگران یا با جان یا با مال را ایثار گویند و به معنای دیگر اختیار و انتخاب چیزی بر غیر است. برای نجات کسی مثلاً در دریا که در حال غرق شدن است، مؤثّر (ایثارگر) خود را در آب میاندازد تا او را نجات بدهد گر چه جانش در خطر باشد. با داشتن احتیاج به طعام و پول، آن را به فقیر و مسکین و اسیر و یتیم میدهد. ازخودگذشتگی، چه جانی، چه مالی، ایثار است. البته در مسائل جنگ، ایثار، استقامت هم لازم دارد چون عملاً دیگری را ترجیح میدهد، خودش تشنه است، امّا میگوید اوّل به آن رزمنده آب بدهید و احتمال دارد ننوشیدن آب موجب هلاکت او شود. انصار مدینه مهاجران را بهوسیلهی مالشان و منازلشان مقدّم میداشتند گرچه خودشان در عُسر و حَرَج به سر میبردند و نیازمند بودند و این صفت رستگاری را در دنیا و آخرت نصیب خود کردند.
1- غلام ایثارگر
«عبدالله بن جعفر» شوهر حضرت زینب علیها السّلام از سخاوتمندان بینظیر بود. روزی از کنار نخلستان عبور میکرد، دید غلامی در آنجا کار میکند، همان وقت غذای غلام را آوردند و خواست مشغول خوردن شود؛ سگی گرسنه به آنجا آمد و به نشانهی گرسنگی دم خود را تکان میداد. غلام مقداری از غذا را به جلوی سگ انداخت و سگ آن را خورد، غلام مقدار دیگر انداخت و سگ آن را خورد؛ تا اینکه همهی غذای خود را به سگ داد. عبدالله از غلام پرسید: «جیرهی غذای روزانه تو چقدر است؟» گفت: «همینقدر که دیدی.» فرمود: «پس چرا سگ را بر خود مقدّم داشتی؟» فرمود: «این سگ از راه دور آمده و گرسنه بود و من دوست نداشتم تا او را با گرسنگی از اینجا رد کنم.» فرمود: «پس خودت امروز گرسنگی را با چه غذایی رفع میکنی؟» گفت: «با صبر و مقاومت گرسنگی روز را به شب میرسانم.» عبدالله وقتی ایثار و جوانمردی غلام را مشاهده کرد، گفت: این غلام از من سخاوتمندتر است؛ و برای تشویق و جبران آن، نخلستان و غلام را از صاحبش خرید، سپس غلام را آزاد کرد و آن نخلستان را با تمامی وسایلی که داشت به او بخشید.(2)
2- حادثهی مسجد مرو
«ابومحمّد ازدی» گوید: هنگامیکه مسجد مرو آتش گرفت، مسلمانها گمان کردند که نصاری آن را آتش زدند و آنها نیز منازل و خانههای مسیحیان را آتش زدند. چون سلطان آگاه شد دستور داد آنهایی را که در این عمل شرکت داشتند بگیرند و مجازات کنند. به این شکل که قرعه بنویسند به سه مجازات: کشته شدن و جدا شدن دست و تازیانه زدن عمل کنند. یکی از آنها چون رقعه خود را باز کرد، حکم قتل درآمد و شروع به گریه نمود. جوانی که ناظر او بود و مجازاتش تازیانه بود و خوشحال به نظر میرسید، از وی سؤال کرد: «چرا گریه میکنی و اضطراب داری؟ در راه دین این مسائل مشکل نیست!» گفت: «ما در راه دینمان خدمت کردیم و از مرگ هم ترس نداریم ولکن من مادری پیر دارم که تنها فرزندش من هستم و زندگانی او به من وابسته است؛ چون خبر کشته شدن من به وی برسد قالب تهی میکند و از بین میرود.» چون آن جوان این ماجرا را بشنید، بعد از کمی تأمّل گفت: «بدان من مادر ندارم و علاقه نیز به کسی ندارم، حکم کاغذت را به من بده و من نیز حکم تازیانه خود را به تو میدهم تا من کشته شوم و تو با خوردن تازیانه نزد مادرت بروی.» پس از عوض کردن حکمها جوان کشته شد و آن مرد بهسلامت نزد مادرش رفت.(3)
3- جنگ یَرموک (تبوک)
در جنگ یرموک، هر روز عدهای از سربازان مسلمین به جنگ میرفتند و پس از چند ساعت زد و خورد، بعضی سالم یا زخمی به پایگاههای خود برمیگشتند و بعضی کشتهها و مجروحان در میدان بهجای میماندند. «حذیفه عدوی» گوید: در یکی از روزها پسرعمویم با دیگر سربازان به میدان رفتند، ولی پس از پایان پیکار مراجعت نکردند. ظرف آبی برداشتم و روانه رزمگاه شدم، به این امید اگر زنده باشد آبش بدهم. پس از جستجو او را یافتم که هنوز رمقی در تن داشت. کنارش نشستم و گفتم: آب میخواهی؟ به اشاره گفت: آری. در همین موقع سرباز دیگری که نزدیک او به زمین افتاده بود و صدای مرا میشنید آهی کشید و فهماند که او نیز تشنه است و آب میخواهد. پسرعمویم به من اشاره کرد: برو اوّل به او آب بده. پسرعمویم را گذاردم و به بالین دوّمی رفتم و او هشام بن عاص بود. گفتم: آب میخواهی؟ به اشاره گفت: بلی؛ در این موقع صدای مجروح دیگری شنیده شد که آه گفت. هشام هم آب نخورد و به من اشاره کرد که به او آب بده! نزد سومی رفتم ولی در همان لحظه جان سپرد. برگشتم به بالین هشام، او نیز در این فاصله مُرده بود. آمدم نزد پسرعمویم دیدم او هم از دینا رفته است.(4)
4- علی علیهالسلام بر جای پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم
کفار قریش چون متوجه شدند که مردم مدینه با پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم عهد بستند که از تن و جان حضرتش محافظت کنند، بر کید و کینه آنها نسبت به پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم افزوده شد و با شورایی که انجام دادند، تصمیم گرفتند که: از هر قبیله مردی دلاور و با شمشیری برّنده، همگی شبی (اول ماه ربیعالاول) کمین کنند؛ چون پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم به خواب رود، بر او وارد و سرش را از تن جدا کنند. خداوند پیامبرش را از این قضیه آگاه کرد. پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم امیرالمؤمنین را فرمود: «مشرکین امشب قصد دارند من را به قتل برسانند و خداوند امر به هجرت کرده؛ تو در جای من بخواب تا آنکه ندانند من هجرت کردهام، تو چه میگویی؟» عرض کرد: «یا نبیالله! آیا شما به سلامت خواهی ماند؟» فرمود: بلی، امیرالمؤمنین خندان شد و سجدهی شکر به جای آورد. بعد گفت: «شما به هر سو که خدا مأمور گردانیده است، بروید. جانم فدای تو باد و هر چه خواهی امر فرما که به جان قبول کنم و از خدا توفیق میطلبم.» پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم علی علیهالسلام را در بغل گرفت و بسیار گریست و او را به خدا سپرد. جبرئیل دست پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم را گرفت و از خانه بیرون آورد و به غار ثور تشریف بردند. امیرالمؤمنین علیهالسلام در جای پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم خوابید و رداء (روپوش، عبا) حضرتش را پوشید. کفّار خواستند شبانه هجوم بیاورند که ابو لهب یکی از آنان بود، گفت: شب اطفال و زنان خوابیدهاند، بگذارید صبح شود، چون صبح شد، ریختند در خانه پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم، یکمرتبه علی علیهالسلام از رختخواب مقابل ایشان برخاست و صدا زد. آنها گفتند: یا علی علیهالسلام محمّد صلیالله علیه و آله و سلّم کجاست؟ فرمود: شما او را به من سپرده بودید؟ خواستید او را بیرون کنید او خود بیرون رفت. پس دست از علی علیهالسلام برداشته و به جستجوی پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم شتافتد. (پیامبر سه روز در غار ثور بود روز چهارم روانه مدینه شد و روز 12 ربیعالاول سال 13 بعثت وارد مدینه شد و مبدأ تاریخ مسلمانان از این هجرت شروع شد) و در حقیقت با این ایثار علی علیهالسلام، جان پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم بهسلامت ماند و خداوند این آیه را در شأن علی علیهالسلام نازل کرد: «از مردم کسانی هستند نفس خویش را در راه خشنودی خدا میفروشند و خداوند به بندگانش مهربان است.»(5)
5- ایثار حاتم طائی
سالی قحطی شد و تمام مردم در فشار و مضیقه بودند و هر چه داشتند، خورده بودند. زن حاتم میگوید: شبی بود که چیزی از خوراک در منزل ما پیدا نمیشد. حتّی حاتم و دو نفر از بچههایم «عدی و سفانه» از گرسنگی خوابم نمیبرد. حاتم عدی را و من سفانه را با زحمت مشغول نمودیم تا خوابشان ببرد. حاتم با گفتن داستان مرا مشغول کرد تا به خواب روم، اما از گرسنگی خوابم نمیبرد ولی خود را به خواب زدم که او گمان کند من خوابیدهام. چند دفعه مرا صدا کرد، من جواب ندادم. حاتم داشت از سوراخ خیمه به طرف بیابان نگاه میکرد، شَبَهی به نظرش رسید، وقتی نزدیک شد دید زنی است که به طرف خیمه میآید. حاتم صدا زد کیستی؟ زن گفت: ای حاتم! بچههای من دارند از گرسنگی مانند گرگ فریاد میکنند. حاتم گفت: زود برو بچههایت را حاضر کن، به خدا قسم آنها را سیر میکنم. وقتیکه این سخن را از حاتم شنیدم، فوراً از جایم حرکت کردم و گفتم: به چه چیز سیر میکنی؟! گفت: همه را سیر میکنم. برخاست و تنها یک اسبی داشتیم که اساس بهوسیلهی آن بار میکردیم؛ آن را ذبح نمود و آتش روشن نمود و قدری از آن گوشت را به آن زن داد و گفت: کباب درست کن با بچههایت بخور. بعد به من گفت: بچهها را بیدار کن آنها هم بخورند و سپس گفت: از پستی است که شما بخورید و یک عدّه کنار شما گرسنه بخوابند. آمد و یکیک آنها را بیدار کرد و گفت: برخیزید آتش روشن کنید و همه از گوشت اسب خوردند؛ اما خود حاتم چیزی از آن نخورد و فقط نشسته بود و خوردن آنها را تماشا میکرد و لذّت میبرد.(6)
ایذاء
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 57 سورهی احزاب میفرماید: «آنان که خدا و رسول خدا را به مخالفت آزار و اذیت میکنند، خدا آنها را در دنیا و آخرت لعن کرده است.»
حدیث:
پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «برای مسلمان روا نیست، به برادر مؤمن نوعی نگاه کند که موجب اذیت او شود.» (جامع السعادات، ج 2، ص 215)
توضیح مختصر:
ایذاء، اذیت کردن، آزار رساندن و رنج دادن است… از آنجا که پیامبر و امام و مؤمن و نوع انسان نزد خدا محترم هستند، اذیت کردن آنها به هر شکل مذموم است. وقتی این صفت در کسی ملکه شود، برایش فرق نمیکند که اذیت شونده چه کسی است. انبیاء بیشترین اذیت را از دست امّتشان کشیدهاند. پیامبر ما فرمود: «هیچ پیامبری (ازنظر کیفی) بهاندازه من اذیت نشد.» ابعاد آزار رسانی از نظر کمّی و کیفی قاعده ندارد که مقدار کم آن عیبی نداشته باشد، چه آنکه نفس آزار رسانی، حتّی به حیوان هم اگر باشد، اشکال دارد مگر آنجایی که شریعت مقدّسه از بین بردن حیوان موذی را قبل از آنکه ضربه بزند و زهرش را بریزد، مجوز داده؛ مانند عقربی که میخواهد بچّه ای را بگزد و اگر بگزد بچه از بین میرود. پس مجوّز از شریعت وارد شده. امّا بنیآدم که اعضای یکدیگرند، در آفرینش از یک گوهر هستند؛ اگر عضوی را کسی به درد بیاورد و آزار دهد، انگار همه را آزار داده است و این کار روح تعاون و همبستگی را کم میکند و دچار عواقب سوء میشود.
1- اذیت به امام سجاد علیهالسلام
مردی شجاع در مدینه بود که همه را میخندانید و با مسخرگی رزق و معیشت خود را درمیآورد. جماعتی گفتند: خوب است امام سجاد را دعوت کنیم و قدری او را بخندانیم؛ شاید از گریههای زیاد، لحظهای ساکت شود. جمع شدند و رفتند خدمت امام که در راه حضرت را دیدند که با دو نفر از غلامان میآمد. آن شخص عبای امام را از شانهاش جمع کرد و به شانه خود انداخت همراهان شروع به خنده کردند. امام علیهالسلام فرمود: «این کیست؟» گفتند: «مردی است که مردم را میخنداند و از آنها پول میگیرد.» فرمود: «به او بگویید، روز قیامت آنان که عمر خود را به بطالت گذرانیدند، زیان میبرند.» بعد از این کلام آن شخص دست از اذیّت و حرکات ناشایست کشید و به راه راست هدایت یافت. (درسی از اخلاق، ص 120 -امالی شیخ مفید رحمه الله علیه، ص 127)
2- قارون و موسی علیهالسلام
حضرت موسی علیهالسلام در راه ابلاغ رسالت بسیار رنج کشید و به انواع اذیت و آزار از فرعون و بلعم باعورا و دیگران مبتلا بود تا جایی که قارون پسرعموی موسی علیهالسلام از این قاعدهی آزار رساندن مستثنی نبود. او ثروت زیادی داشت و بهاندازهای داشت که چندین جوان نیرومند، کلیدهای خزانهی او را حملونقل میکردند و از خانهای گردنکلفتی بود که به زیردستانش ظلم مینمود. موسی علیهالسلام مطابق فرمان خدا، از او مطالبهی زکات میکرد، او میگفت: «من هم به تورات آگاهی دارم و کمتر از موسی نیستم، چرا زکات مالم را به او بپردازم!» سرانجام غرور قارون باعث شد که تصمیم خطرناکی گرفت و آن این بود که: به یک زن فاحشه که خوشسیما و خوش قامت و فریبا بود گفت: صد هزار درهم به تو میدهم که فردا هنگامیکه موسی برای بنیاسرائیل سخنرانی میکند در ملأعام بگویی موسی با من زنا کرد. آن زن، این پیشنهاد ناجوانمردانه را پذیرفت. فردای آن روز، بنیاسرائیل اجتماع کرده بودند، موسی تورات را به دست گرفته و از روی آن، مردم را موعظه میکرد. قارون با زرق و برق همراه اطرافیان خود در آن اجتماع شرکت نموده بود، ناگهان آن زن برخاست، ولی وقتی سیمای ملکوتی موسی علیهالسلام را دید، از تصمیم قبلی خود منصرف شد و با صدای بلند گفت: ای موسی علیهالسلام بدان که قارون صد هزار درهم به من داد تا در ملأعام به بنیاسرائیل بگویم تو مرا بهسوی خود خواندهای تا با من زنا کنی. تو هرگز مرا بهسوی خویش دعوت نکردهای، خداوند ساحت مقدس تو را از چنین آلودگی منزّه نموده است. در این هنگام دل پر درد و رنج موسی شکست و درباره قارون چنین نفرین کرد: ای زمین قارون را بگیر و در کام خود فرو بر. زمین به امر الهی دهن باز کرد و قارون و اموالش را به اعماق زمین فرو برد. در نقل دیگر آمده است که: حضرت موسی مردم را به احکام و شریعت موعظه میکرد، به این مطلب رسید: کسی که زنا کند ولی همسر نداشته باشد صد تازیانه به او میزنیم و کسی که زنا کند و همسر داشته باشد، او را سنگسار میکنیم تا بمیرد. قارون برخاست و گفت: گرچه خودت باشی؟ موسی فرمود: آری. قارون گفت: بنیاسرائیل گمان میکنند که تو با فلان زن زنا کردی! موسی علیهالسلام گفت: من! آن زن را به اینجا بیاورید، اگر چنین ادعایی کرد، طبق ادعایش عمل کنید. آن زن را نزد موسی علیهالسلام آوردند و موسی به او قسم داد که راست بگوید، آیا من با تو آمیزش کردهام. زن هماندم منقلب شد که با این تهمت پیامبر خدا را بیازارم؛ با صراحت گفت: «نه آنها دروغ میگویند، قارون فلان مبلغ را به من داد تا چنین بگویم.» قارون سرافکنده شد و موسی به سجده افتاد و گریه کرد و گفت: خدایا دشمن تو مرا آزرد و خواست با تهمت مرا رسوا سازد، اگر من رسول تو هستم مرا بر او مسلّط گردان… و نفرین کرد و عذاب الهی یعنی زمین او را به کام خود فرو برد. (حکایتهای شنیدنی، ج 5، ص 122 -بحارالانوار، ج 13، ص 253)
3- ایذاء مؤمن حرام است
«حسن بن ابی العلاء» گوید: من به همراه بیست نفر بهسوی مکه حرکت کردیم و در هر منزلی از برای آنها گوسفندی میکشتم. چون وارد بر امام صادق علیهالسلام شدم، حضرتش فرمود: «وای بر توای حسن، آیا مؤمنین را ذلیل میکنی و آنها را اذیت مینمایی؟» عرض کردم: پناه میبرم به خدا از این موضوع، فرمود: «به من رسیده است که تو در هر منزلی گوسفندی از برای همسفران خود میکشتی.» عرض کردم: «آری ولکن به خدا قسم من برای خشنودی پروردگار این کار را میکردم.» حضرت فرمود: «آیا نمیبینی در آنها کسانی هستند که دوست دارند دارای مال باشند و مانند تو آنها نیز نیکویی کنند و حال آنکه قدرت ندارند و بر آنها گران میآید!» عرض کردم: «توبه میکنم و دیگر این عمل را انجام نمیدهم.» حضرت فرمود: «حرمت مؤمن نزد خدا بزرگتر است از هفتآسمان و هفت زمین و فرشتگان و کوهها و آنچه در آنهاست.» (نمونه معارف، ج 2، ص 453 -لئالی الاخبار، ص 135)
4- ایذاء به امیرالمؤمنین علیهالسلام، ایذاء به پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم است
«عمرو بن شاس اسلمی» که از اصحاب «حدیبیّه» است، روایت کرد که: من با علی علیهالسلام به سوی یمن رفتیم. در این سفر من از او رنجیدم و کینهاش در دلم جای گرفت. همینکه از سفر آمدیم، در مسجد نزد مردم از برخورد علی علیهالسلام شکایت کردم. سخنانم دهن به دهن به گوش رسول خدا صلیالله علیه و آله و سلّم رسید. روزی صبح داخل مسجد شدم، دیدم رسول خدا صلیالله علیه و آله و سلّم با جمعی از اصحاب در مسجد میباشند. همینکه مرا دید نگاه تندی به من کرد و همچنان نگاهش را ادامه داد تا نشستم. آنگاه فرمود: «ای عمرو! به خدا سوگند مرا اذیت کردی!» عرضه داشتم پناه میبرم به خدا از اینکه تو را بیازارم. فرمود: «آری مرا آزردی، چون هر کس علی علیهالسلام را بیازارد مرا آزرده است.» (داستانهایی از زندگی علی علیهالسلام ص 112 -مستدرک الصحیحین، ج 3، ص 122)
5- متوکّل
از بدترین خلفای بنی عبّاس، متوکّل بود که در ایذاء نسبت به امام هادی علیهالسلام و سادات و شیعیان و قبر امام حسین علیهالسلام و زوّار قبرش کمال ستم را روا داشت. فرماندار مدینه به نام «عبدالله بن محمّد» به دستور متوکّل آنقدر امام هادی علیهالسلام را اذیّت و اهانت کرد تا حضرت مجبور شدند نامهای به متوکّل بنویسند. بعد از مدتی متوکّل به زور امام را از مدینه به سامرا انتقال داد و سپس مشغول به آزار حضرت شد. شبی متوکّل، سعید، دربان خود را طلبید و گفت: نصف شب نردبان بگذارید وارد خانه امام شوید و تفتیش کنید اگر اسلحه و اموالی دارد بگیرید. بر اثر سعایت، متوکّل جماعتی از ترکان را فرستاد تا به خانه امام هجوم بیاورند و هر چه یافتند، بگیرند و امام را به مجلسش بیاورند. وقتی امام را به مجلس متوکّل آوردند، متوکّل مشغول شراب خوردن بود و به حضرت شراب تعارف کرد و بعد گفت: برایم شعر بخوان… و بار دیگر حضرت را حاضر به مجلس خود کرده و دستور داد «چهار نفر غلام خَزَر جِلفی» (غلامان خَزَر مردمی نفهم و دارای چشمان ریز و کوچک بودند) بر امام شمشیر زنند؛ امّا امام با قدرت امامت و معجزه این بلیّه را از خود دفع کردند. در سال 237 متوکّل امر کرد قبر امام حسین علیهالسلام را خراب کنند و خانههای اطراف قبر را از بین ببرند و زراعت کنند و منع کرد و گفت: هر کسی به زیارت امام حسین علیهالسلام بیاید، دست و یا پای او را ببرند! متوکّل «عمر بن فرج» را فرماندار مکّه و مدینه کرد و او به دستور متوکّل، مردم را از احسان به سادات منع میکرد؛ به حدّی که مردم از ترس جان، کمک به سادات نمیکردند؛ و چنان کار اولاد امیرالمؤمنین سخت شد که زنهای علویه تمام لباسهایشان کهنه و پاره شده بود و یک لباس سالم نداشتند که نماز در آن بخوانند مگر یک پیراهن کهنه برایشان باقی مانده بود که هرگاه میخواستند نماز بخوانند، به نوبت آن پیراهن را میپوشیدند، بعد از نماز از تن درمیآوردند و دیگری برای نماز میپوشید و به چرخ ریسی مشغول بودند. آنقدر این سختی و اذیّت ادامه داشت تا «منتصر» به دوستی امیرالمؤمنین، پدر خود، متوکّل را با شمشیر به قتل رساند. (منتهی الآمال، ج 2، ص 384-378)
ایمان
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 136 سورهی نساء میفرماید: «ای کسانی که (به زبان) ایمان آوردهاید (به دل) به خدا و رسول و کتابش (قرآن) ایمان آورید.»
حدیث:
رسول خدا صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «ایمان (معجونی از) اعتقاد قلبی و گفتنش به زبان و عمل بهوسیلهی جوارح است.»(1)
توضیح مختصر:
همیشه آرامش روانی در سایهی ایمان است. ایمان به خدا و خلفای او و معاد و کتاب آسمانی و … موجب سکینت و سکون قلب میشود و این از مواهب بزرگ است. تکیه بر این رکن اگر نصیب کسی شود، در حوادث و وقایع دچار گرفتگی و تزلزل نمیشود و اضطراب و شک او را از بین نمیبرد چون روحیه مؤمن واقعی اینچنین است. بهعبارتیدیگر خداوند ایمان را در دلهای مؤمنان مینویسد و حک میکند و آنها را از تاریکیها و ظلمتها بهسوی نور میبرد. مؤمن باید کاری کند که روز به روز ایمانش بیشتر و کاملتر شود، چون ایمان از صفات قلب است و افزایش یا کندی در رشد یا نزول به نیّت و کار عملی وابستگی دارد. اینکه یکی بعد از سالها مسلمانی، کافر میشود دلیل بر این است ایمان در دلش رسوخ نکرده و مُهر تأیید، از جانب خداوند بر قلبش نخورده است.
1- حارثه
روزی رسول خدا صلیالله علیه و آله و سلّم نماز صبح را با مردم گزارد، سپس در مسجد نگاهش به جوانی «حارثه بن مالک انصاری» افتد که چرت میزد و سرش پایین میافتاد. رنگش زرد بود و تنش لاغر و چشمانش به گودی فرو رفته بود. فرمود: «حالت چطور است؟» عرض کرد: «مؤمن حقیقیام.» فرمود: «هر چیزی را حقیقتی است، حقیقت گفتار تو چیست؟» گفت: «یا رسولالله به دنیا بیرغبت شدهام، شب را بیدارم و روزهای گرم را (در اثر روزه) تشنگی میکشم؛ گویا عرش پروردگار را مینگرم که برای حساب گسترده گشته؛ و گویا اهل بهشت را میبینم که در میان بهشت یکدیگر را ملاقات میکنند و نالهی اهل دوزخ را در میان دوزخ میشنوم!» پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «این بندهای است که خدا دلش را نورانی فرموده؛ بصیرت یافتی، ثابتقدم باش.» عرض کرد: «یا رسولالله از خدا بخواه که شهادت در رکابت را به من روزی کند.» فرمود: «خدایا به حارثه شهادت روزی کن.» چند روزی نگذشت که پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم لشکری را برای جنگ فرستاد و حارثه هم در آن جنگ شرکت کرد. او به میدان جنگ رفت و نه نفر را کشت و خود هم دهمین نفر از مسلمانان بود که شربت شهادت نوشید.(2)
2- جوانمردی و ایمان
شاگردان و یاران امام صادق علیهالسلام به گرد او حلقه زده بودند. امام از یکی از یارانش پرسید: به چه کسی «فتی» «جوان» میگویند؟ او در پاسخ عرض کرد: آنکسی که در سنّ جوانی است. فرمود: بااینکه اصحاب کهف در سنین پیری بودند خداوند آنها را به خاطر ایمانی که داشتند بهعنوان «جوان» یاد کرده است در آیه 10 سوره کهف میفرماید: «یادآور زمانی را که این گروه جوانان به غار پناه بردند.»* آنگاه در پایان حضرت فرمود: «هر کس به خدا ایمان داشته باشد و تقوا پیشه کند، جوان (مرد) است.»(3)
3- مراتب ایمان
امام صادق علیهالسلام به مرد سرّاج (زین ساز) که خدمتگزارش بود، فرمود: بعضی از مسلمین دارای یک سهم از ایمان و بعضی دارای دو سهم و بعضی سه و بعضی هفت سهم هستند، سزاوار نیست بر شخصی که یک سهم از ایمان را دارا است، بار کنند و وادار کنند آنچه را، آنکس که دو سهم از ایمان را دارد؛ و آنکه دو سهم ایمان دارد سه سهم بر او بار کنند. فرمود: برایت مثالی بزنم، مردی بود که همسایهای نصرانی داشت، او را به اسلام دعوت نمود. او اجابت کرد و مسلمان شد. چون سحر شد به درب خانهاش آمد و در زد، گفت: کیستی؟ گفت: من فلانی هستم، وضو بگیر و لباس بپوش برویم برای نماز، پس تازهمسلمان وضو گرفت و لباس پوشید و برای نماز حاضر گشت، هر دو نماز بسیاری خواندند، پسازآن نماز صبح خواندند و صبر کردند تا صبح روشن شد. «نصرانی» خواست به منزل برود آن مرد به او گفت: کجا میروی، روز کوتاه است و الآن ظهر است، نماز ظهر بخوانیم. پس نشست تا نماز ظهر را خواند، خواست برود، گفت: نماز عصر نزدیک است صبر کرد و نماز عصر را خواند، خواست برود گفت: نماز مغرب را هم بخوان و این وقتش کوتاه است، پس او را نگه داشت و نماز مغرب را نیز خواندند، باز خواست برود، گفت: یک نماز دیگر باقی مانده، صبر کن نماز عشاء را بخوانیم؛ پس نماز را خواندند و از یکدیگر جدا شدند. چون سحر شد، مسلمان ناوارد درب نصرانی تازهمسلمان را کوبید. گفت: کیستی؟ خود را معرفی کرد و گفت: وضو بگیر و لباس بپوش، برویم نماز بگزاریم! تازهمسلمان گفت: برای این دینت شخصی را پیدا کن که بیکارتر از من باشد؛ من مردی بینوا و دارای عیال و فرزندانم. پس او را به نصرانیّت بازگردانید و مانند اوّلش شد. (او را در چنین فشاری قرار داد که از دین محکمی بیرونش آورد.)(4)
4- ایمان سعید بن جبیر
«سعید بن جبیر» از ارادتمندان ثابتقدم امام سجاد علیهالسلام بود؛ حجّاج سفّاک که قریب بیست سال از طرف بنی امیّه و بنی مروان بر شهرهای کوفه و عراق و ایران حکمران بوده و با سنگدلی که داشته حدود صدوبیست هزار نفر را کشته بود که از کشتگان سادات و دوست داران علی علیهالسلام از کمیل بن زیاد، قنبر غلام علی علیهالسلام و سعید بن جبیر را میتوان نام برد. حجاج که از ایمان و عقیدهاش آگاه بود دستور داد او را تعقیب کنند و دستگیر نمایند. او اوّل به اصفهان رفت و حجاج متوجه شد و به حکمران اصفهان نوشت او را دستگیر کند. حکمران به وی احترام کرد و گفت: زود از اصفهان به جای امنی بیرون رود. سپس به حوالی قم و بعد به آذربایجان رفت چون توقفش طولانی شد، به عراق آمد و در لشگر «عبدالرحمان بن محمّد» که بر ضد حجاج قیام کرده بود شرکت جست. عبدالرحمان شکست خورد و سعید به مکه فرار کرد و به طور ناشناس در جوار خانه خدا اقامت گزید. در آن زمان «خالد بن عبدالله قصری» که مردی بیرحم بود از طرف خلیفه ولید بن عبدالملک حاکم مکه بود. ولید به خالد نوشت: مردان نامی عراق را که در مکه پنهان شدهاند دستگیر کن و نزد حجاج بفرست. حاکم مکه سعید را دستگیر و به کوفه فرستاد. حجاج در شهر واسط نزدیکی بغداد بود و سعید را به نزدش بردند. حجاج سؤالاتی از سعید درباره نامش و پیامبر صلیالله علیه و آله و علی علیهالسلام و ابوبکر و عمر و عثمان و… کرد حجاج گفت: «تو را چگونه به قتل برسانم؟» فرمود: «هر طور امروز مرا بکشی فردای قیامت به همانگونه کیفر میبینی.» حجاج گفت: «میخواهی تو را عفو کنم؟» فرمود: «اگر عفو از جانب خداست میخواهم، ولی از تو نمیخواهم.» حجاج به جلّاد دستور داد سعید را در جلویش سر ببرد. سعید بااینکه دستهایش از پشت بسته بود این آیه را تلاوت نمود «من روی خود را به سوی کسی گردانیدم که آسمانها و زمین را آفریده، من به او ایمان دارم و از مشرکان نیستم.»* حجاج گفت: روی او را از سمت قبله به جانب دیگر بگردانید، چون چنین کردند این آیه بخواند «هر جا روی بگردانید باز بهسوی خداست».* حجاج گفت: او را به رو بخوابانید، چون چنین کردند این آیه بخواند: «شما را از خاک آفریدیم و به خاک بازگردانیم و بار دیگر از خاک بیرون میآوریم.»* حجاج گفت: معطل نشوید، زودتر او را بکشید؛ سعید شهادتین گفت و فرمود: خدایا به حجاج بعد از من مهلت نده تا کسی را بکشد و جلاد سر سعید (چهلساله) را از تن جدا کرد. بعد از شهادت این مظهر کامل ایمان، حال حجاج دگرگون و دچار اختلال حواس گردید و پانزده شب بیشتر زنده نبود؛ و هنگام مرگ گاهی بیهوش و زمانی به هوش میآمد و پیدرپی میگفت: مرا با سعید بن جُبیر چکار بود؟
5- سلمان فارسی
برای ایمان ده درجه است و سلمان فارسی در درجه دهم ایمان قرار داشت؛ عالم به غیب و منایا (تعبیر خواب) و بلایا و علم انساب بوده و از تحفههای بهشتی در دنیا میل کرده بود. پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: هر وقت جبرئیل نازل میشد از جانب خدا میفرمود: سلام مرا به سلمان برسان. برای ذکر نمونه از مقام ایمانی و کمالات او، از دیدار ابوذر از سلمان نقل میکنیم: وقتی جناب «ابوذر» بر سلمان وارد شد، درحالیکه دیگی روی آتش گذاشته بود، ساعتی باهم نشستند و حدیث میکردند؛ ناگاه دیگ از روی سهپایه غلتید و سرنگون شد و چیزی از آن نریخت. سلمان آن را برداشت و به جای خود گذاشت و باز زمانی نگذشت که دوباره سرنگون شد و چیزی از آن نریخت، دیگر باره سلمان آن را برداشت و بهجای خود گذاشت ابوذر وحشتزده از نزد سلمان بیرون شد و به فکر بود که در راه امیرالمؤمنین علیهالسلام را ملاقات کرد و حکایت دیگ را نقل کرد. حضرت فرمود: «ای ابوذر اگر سلمان خبر دهد تو را به آنچه میداند، هرآینه خواهی گفت: «رَحِمَ الله قاتَلَ سلمان: خدا قاتل سلمان را رحمت کند.» ای ابوذر سلمان باب الله در زمین است، هر که معرفت به حال او داشته باشد مؤمن است و هر که انکار او کند کافر است، سلمان از ما اهلبیت علیهمالسلام است.»(5)
ایّوب
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 83 سورهی انبیا میفرماید: «ایوب وقتی دعا کرد که ای پروردگار! مرا بیماری و رنج رسیده است و تو از همهی مهربانان، مهربانتری.»
حدیث:
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام فرمود: «خداوند ایّوب را به از دست دادن دارایی و فرزندانش امتحان کرد.»(1)
توضیح مختصر:
ایّوب از پیامبرانی بود که نامش و بعضی مسائل مربوط به او را خداوند در قرآن ذکر کرده است. او از اسباط بنیاسرائیل بود؛ مانند داوود و سلیمان و … صفت خویشتنداری و صبر بر بلاها ازجمله امتیازات و خصائص او بوده است و در اواخر امتحان بر بلاها و مرض و از دست رفتن فرزندان به خداوند عرضه داشت: «مرض مرا از پای درآورده و تو مهربانترین مهربانانی.»* در این امتحانات در سورهی ص، آیهی 41 خداوند فرمود: «به یاد آور بندهی ما ایّوب را که پروردگار خود را ندا کرد که شیطان مرا به شکنجه و عذاب مبتلا کرد.» خداوند هم بعد از سالها امتحان فرمود: «او را از مرضش نجات و بهبودی دادیم و آنچه از اولادش مُردند بهاضافهی مثل آن را به او برگرداندیم تا هم به او رحمتی کرده باشیم.»*
1- نسبت ایّوب
حضرت ایّوب علیهالسلام پسر اموص، پسر رازخ (روم)، پسر عیص، پسر اسحاق، پسر ابراهیم علیهالسلام است. مادرش از فرزندان لوط پیامبر بود. بعضی مورّخین گفتهاند: ایوب از فرزندان عیص و زوجهاش رحیمه دختر افرائیم پسر یوسف علیهالسلام بود.(2)
2- امتحان به بلا
خداوند نعمت بسیاری به ایّوب انعام فرمود و او دائماً شکر نعمتها را به جا میآورد. شیطان به خدا گفت: «ایّوب برای این شکر میکند که نعمت فراوان دادی، اگر او را از دنیا محروم کنی هرآینه شکر هیچ نعمت تو را ادا نکند.» پس خداوند او را بر بلا برای امتحان مبتلا کرد. زراعتهایش سوخت، گوسفندانش هلاک شدند و بسیاری جراحت و دُمل در بدن او به هم رسید و فرزندانش و غلامانش غیر از یک غلام از بین رفتند و مالش تلف شد. پس او در همه حال شکر خدای به جا میآورد. این امتحان هفت سال طول کشید و آنهایی که هیجده سال و سیزده سال گفتهاند، قول ضعیف است.(3)
3- زوجهی ایّوب، رحیمه
همسر ایّوب، رحیمه، نوهی حضرت یوسف بود که بر اثر ابتلای ایّوب رفته بود برای تهیه نان. چون برگشت به جایگاه ایّوب بهجای خشکی، باغ و بوستان دید و دو جوان دید؛ گریست و فریاد کرد: «ای ایّوب! چه بر سر تو آمد؟» ایّوب او را صدا زد. چون نزدیک آمد، ایّوب را شناخت و بازگشتن نعمتهای الهی را دید، سجدهی شکر الهی را بهجا آورد. چون رفته بود برای ایّوب نان تحصیل کند، پول نداشت. چیزی (همانند) گیسوان خود را برید و به نانوا داد تا با آن نان را خدمت ایّوب آورد. چون ایّوب گیسوان را بریده دید، غضب کرد و سوگند یاد کرد که صد چوب بر او بزند. چون سبب بریدن را عرض کرد، ایِوب غمگین شد و از سوگند پشیمان گردید. خداوند وحی فرمود: بگیر دستهای از چوبهای خوشهی خرما را که صد ترکه باشد و به یکدفعه بر بدن زن خود بزن تا مخالفت سوگند خود نکرده باشی.(4) به قول دیگر شیطان زنش را وسوسه کرد و شُبهاتی بر او القاء کرد. چون بر ایّوب بازگو کرد؛ حضرت ناراحت شد و گفت: «شیطان بر کشتن من حریص است، اگر خدا شفا بدهد مرا، بر تو بزنم؛ برای آنکه گوش به سخنان شیطان دادی.» چون شفا یافت دستهای از چوب باریک گرفت از درختی که آن را «ثمام» میگفتند و یکمرتبه همه را بر او زد تا مخالف سوگند خود نکرده باشد.(5)
4- بازگشت نعمتها
چون هفت سال از بلاها گذشت، خداوند به خاطر شکر گذاری ایّوب نعمت را به او بازگرداند. خداوند ملکی بهسوی او فرستاد که پای بر زمین بزند. چون زد، چشمهی آبی ظاهر شد و در آن غسل کرد و همهی جراحتها از او برطرف شد. صورت نیکوتر ازآنچه قبل بود در حسن و جمال شد. باغها سبزی رویانیده و اهل و مال و فرزندان او به او بازگردانیده شدند و آن فرشته مونس او شد.(6) چون بنیاسرائیل زراعت کردند و ایّوب زراعت نکرده بود، خداوند به وی وحی نمود که کفی از کیسه خود بردار و بر زمین بپاش. پس ایّوب کفی از نمک گرفت و بر زمین پاشید. پس عدس «یا نخود» بیرون آمد.(7)
5- عمر ایّوب
عمر حضرت ایّوب در وقتیکه بلا به آن حضرت رسید، هفتادوسه سال بود، پس خداوند هفتادوسه سال دیگر بر عمر او افزود.(8)
باطن
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 13 سورهی حدید میفرماید: «… (در قیامت) آنگاه میان آنها (مؤمن و منافق) دیواری زده شود که آن را دری است که اندرون آن رحمت است و بیرونش روی به عذاب دارد.»
حدیث:
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام فرمود: «چه زشت است آدمی، باطنی بیمار و ظاهری زیبا داشته باشد.»(1)
توضیح مختصر:
درون و باطن انسان، سیرت اوست. ظاهر انسان را همه میبینند و تا حدّی میدانند امّا از باطن خبر ندارند. یکی از اسماء الهی «باطن» است. خداوند عالِم به سرائر و باطن و ضمیر خوب یا بد افراد است. انسانها چهبسا در ظاهر تسلیم احکام و قوانین و حدود دین هستند امّا باطناً راضی نیستند، چه آنکه قوانین، انسان را محدود میکند و نفس، آزادی و بیقیدی و راحتی را بهتر میپسندد. آنچه برای موحّد لازم و ضروری است، تزکیه و تصفیه باطن از غبارها و گردهای معاصی و تخلّفات است؛ چراکه اشتغالات و خطورات منفی و شهوات درونی، دائم ضمیر نفس را مکدّر میکنند تا در درازمدت زنگار کدورت اجازه برای پذیرش و طلب به حقایق را ندهد. اگر بدن به پوششی حفظ میشود، آن پوشش به معنای عام تقواست که میتواند باطن را تزکیه و تهذیب نماید.
1- باطن زن پلید
یکی از شاگردان شیخ رجبعلی خیاط رحمهالله به نام آقا سیّد گفت: هنگام بیرون آمدن از در حیاط، ابتدا ایشان خارج میشد؛ من هم به دنبال او میرفتم. روزی زنی آرایشکرده و بدون حجاب و گیسو فروهشته از آنجا میگذشت. جناب شیخ فرمود: نگاه کن یعنی باطن این زن را ببین. با تصرّف شیخ نگاه کردم دیدم زمین مانند مس گداخته است و همان زن بدون پوشش ایستاده و از تار موی او آثار ناپاکی شهوت میریزد و شعلهور میشود؛ مانند قطرات بنزین که بر روی آتش بریزد. وقتی چنین دیدم جناب شیخ فرمود: «روح این زن را بهاندازهی هزار آدم جهنّمی عذاب میکنند.»(2)
2- درون و برون
عارفی گفت: چون درون و برون انسان برابر باشند، انصاف است. چون درونش نیکتر از برون باشد، فضل است. چون بیرونش نیکوتر از درون باشد هلاک است.(3)
3- آینهی ظاهری و باطنی
معیار ظاهر هر کس، چهره و شمایل اوست که میتوان در آینه، شیشه و یا چیز دیگر آن را دید و به الفاظ و اعمال ظاهری که دالّ بر هویّت است، به ظاهر معلوم میشود. امّا معیار باطن و هویت قلبی را به چه آینهای باید دید که این گوهر گرانبها تشخیص داده شود تا حدّش معلوم گردد؟
آنانی که غبار از دل زدودهاند و لوح قلب را از رذایل پاک کردهاند، آرامش روحی دارند و کسی را نمیآزارند و بر حرم دلشان که آینهی حق نما میباشد، روی یار و محبوب حقیقی را نشان میکنند.
آینه جان نیست الّا روی یار **** روی آن یاری که باشد زان دیار
دل عارف چون به نور حق منوّر شده است، به هر چیزی که بنگرد او را ببیند و این دل که آینهی باطنی است، تحقق نمیپذیرد، مگر با تخلیه رذایل و تحلیه فضایل.(4)
4- ظاهر و باطن
از امّهات اسماء الهی، ظاهر و باطن است. امیرالمؤمنین علیهالسلام دربارهی این دو اسم در نهجالبلاغه خطبهی 95 فرمود: «او ظاهر است، پس چیزی برتر از او در ظهور نیست و باطن است، پس چیزی نزدیکتر از او نیست.» در خطبهی 132 فرمود: «خداوند باطن هر مستور و حاضر هر سرّ و نهان است.» و در خطبهی 204 فرمود: «او ظاهر است به عجایب تدبیرش بر بندگان و اندیشمندان؛ و باطن است با بزرگی عزّتش از فکر صاحبان وهم.» در خطبهی 228 فرمود: «او بر زمینش به پادشاهی و عظمت ظاهر است؛ و به علم و شناختش به زمین، علم باطنی دارد.» و در خطبهی 162 فرمود: «او ظاهری است که گفته نمیشود از چه ظاهر شده و باطنی است که گفته نمیشود در چه پنهان و مستور است.» همچنین در خطبهی 64 فرمود: «هر ظاهری غیر او غیر باطن است و هر باطنی غیر او غیر ظاهر است.» در خطبهی 152 نیز میفرماید: «او آشکار است نه به دیدن چشمها و پنهان است نه به سبب لطافت و شفافی.»
5- این ظاهر و آن باطن
ابن عباس گوید: مردی خدمت امیرالمؤمنین علیهالسلام آمد و درخواست کرد که حضرت او را میهمان کند. چون به خانه آمد، امام گرده نان جو و ظرفی آب طلبید و قطعه نان را شکسته در آب انداخت و فرمود: «میل نما». چون مشغول شد دید ران مرغی بریان درون آن است. پس حضرت مقداری دیگر در درون ظرف کرد، حلوا شد. آن مرد گفت: «ای مولای من! پارهای نان خشک در آب میگذاری و انواع طعامها میشود؟» فرمود: «این ظاهر است و آن باطن است. به خدا قسم همهی کارها چنین است».(5)
6- فاصله بین ظاهرپرستان و باطن بینان
1. چشم آخربین (عاقبت بین) راست و درست میبیند ولی چشم آخور بین (آخور علف یعنی دنیا) در فریفتگی و خطاست. دیدن عالم دنیا به ظاهربینان و عالم معنا به عارفان است. در دنیا باهماند، امّا اختلاف فاصلهی بیاندازه باهم دارند. 2. در دنیا اهل بهشت و دوزخ برحسب ظاهر باهم زندگی میکنند، ولی در باطن حجاب و فاصله میان آنهاست. 3. طلا و خاک با هم در معادن آمیختهاند، ولی از نظر محتوا و کیفیت هزاران مرتبه فاصله دارند. 4. یک رشتهی گردنبند که از مروارید و سنگ زینتی کمارزش و عقیق و فیروزه و … تشکیل شده است؛ گرچه باهماند، امّا از نظر قیمت تفاوتی عظیم دارند. 5. اختلاط موجب وحدت باطنی نمیشود، چهبسا میهمانانی، شب در یک جا جمع باشند و بخوابند ولی صبح از هم جدا باشند. 6. در بعضی دریاها آب بهظاهر یکی دیده میشود، امّا در باطن نیمی شیرین و نیم دیگر تلخ است. 7. بهشتیان و دوزخیان از پایین و بالا بر هم میخورند، مانند امواج آب دریا در آمیزش هستند، ولی امواج لطف و صلح و محبت بر بهشتیان و امواج قهر و جنگ و کینه بر جهنّمیان باشد. 8. چون میان شیرینی و تلخی در باطن سازش نیست، فقط اهل بصیرت آن را درک میکنند. آنکه زیرکی باطنی دارد، شیرینی ظاهری را میبیند و میفهمد که زهر در آن است و بوی بهظاهر خوش را که از دیگران میبوید، او بوی بد استشمام میکند.
ایبسا شیرین که چون شکّر بود **** لیک زهر اندر شکر مضمر بود(6)
7- نغمهها تو را نفریبد
«کمیل بن زیاد» از اصحاب خاص امام علی علیهالسلام گوید: شبی از مسجد کوفه با امام خارج شدم و به سمت منزلش روان گردیدم. یکچهارم شب گذشته بود. در راه از جلوی خانهای عبور کردیم که مردی قرآن میخواند و این آیه را تلاوت میکرد: «أَمَّن هو قانِتُ آناءَ الّیلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحذَرُ الآخِرَةَ و یَرجُوا رَحمَةَ ربَّه»* چون صدای او خوش و دلنواز بود، کمیل به صدایش گوش میداد و به حال او غبطه میخورد. امام فرمود: «ای کمیل! نغمههای این (طنطنه) مرد تو را نفریبد که او اهل جهنّم است؛ بعد تو را آگاه خواهم ساخت.» بعد از اتمام جنگ نهروان، امام با نوک شمشیر سرهای کشتگان را جابجا میکرد. پس به سری رسید و آیه فوق را تلاوت کرد؛ کمیل فهمید این همان قاری قرآن آن شب است که جذب صدایش شده بود و امام فرموده بود او اهل جهنّم است. پس کمیل پاهای امام را بوسید و طلب آمرزش از خدا مینمود.(7)
بُخل
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 37 سورهی نساء میفرماید: «آن گروه (اهل کتاب) که بخل میورزند و مردم را به بخل وادار میکنند و آنچه را خدا از فضل خود به آنها داده کتمان میکنند، خدا بر این کافران عذابی سخت مهیا داشته.»
حدیث:
رسول خدا صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «جاهل سخاوتمند، نزد خدا از عابد بخیل محبوبتر است.»(1)
توضیح مختصر:
بخل از صفات ناپسند و بسیار مذموم است که شخص بخیل را تنگنظر و از دادن چیزی به دیگری دریغ میورزد. بخیل فکر نمیکند بسیار اسباب جمع شدند که این مال به دست او رسیده و لذا باید افراط و تفریط نکند، بهجا مصرف کند و بداند روزی که میمیرد همهی آن اموال به دست دیگران میافتد. بخل سبب میشود که دارایی در بند و اسیر شود و صفت درون هم به نفس امّاره و جنود جهل دنبال همین دارایی هستند که محصور شود. خداوند هم میفرماید: «کسانی که بخل میورزند و دیگران را به بخل دعوت میکنند و ازآنچه خدا از فضل خود به آنها روزی کرده، کتمان میکنند؛ ما برای کفرپیشگان عذابی تهیه کردهایم.»* این بخل عملی است، یعنی از انفاق منع مینماید تا مؤمنین به نتایج بخشش و انفاق دست نیابند و این آتش زیادهطلبی و بخل که مردم را در نفس میآید تا مرگ بیاید خاموش نمیگردد. خداوند فرمود: «هر کس خود را از خوی بخل دنیا نگه دارد آنان به حقیقت رستگاران عالماند.»*
1- گناه بخیل
پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم به طواف خانه خدا مشغول بود، مردی را دید که پردهی کعبه را گرفته و میگوید: خدایا به حرمت این خانه مرا بیامرز! رسول خدا صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: گناه تو چیست؟ گفت: گناهم بزرگتر از آن است که برایت توصیف کنم. فرمود: وای بر تو، گناه تو بزرگتر است یا زمینها؟ گفت: گناه من. فرمود: گناه تو بزرگتر است یا کوهها؟ گفت: گناه من. فرمود: گناه تو بزرگتر است یا آسمانها؟ گفت: گناه من. فرمود: گناه تو بزرگتر است یا عرش خدا؟ گفت: گناه من. فرمود: گناه تو بزرگتر است یا خدا؟ گفت: خدا اعظم و اعلی و اجلّ است. فرمود: وای بر تو گناه خود را برایم وصف کن. گفت: یا رسولالله، من مردی ثروتمندم و هر وقت سائلی رو به من میآورد که از من چیزی بخواهد، گویا شعله آتشی رو به من میآورد. پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: از من دور شو و مرا به آتش خود مسوزان! قسم به آنکه مرا به هدایت و کرامت برانگیخته است، اگر میان رکن و مقام بایستی و دو هزار سال نمازگزاری و چندان بگریی که نهرها از اشکهایت جاری شود و درختان از آن سیراب گردند و آنگاه با بخل و لعامت بمیری خدا تو را به جهنّم میافکند. وای بر تو مگر نمیدانی که خدا میفرماید: «وَ مَن یَبخَل عن نَفسِه: هر که بخل کند تنها بر خود بخل میکند.» (سورهی محمد صلیالله علیه و آله و سلّم، آیهی 38) «و من یوقَ شحَّ نفسِه فَأولئِکَ هُمُ المُفلِحون: و هر کسی از بخل، نفس خویش را نگاه دارد آنان رستگاراناند.*»(2)
2- منصور دوانیقی
«منصور دوانیقی» دوّمین خلیفهی عباسی مشهور به بخل و امساک بود. او برای صله و جایزه ندادن به ادباء و شعراء به شاعر میگفت: اگر کسی قبلاً این اشعار را از حفظ داشته باشد یا ثابت شود که شعر از شاعر دیگری است، نباید انتظار جایزه داشته باشی. اگر شاعر شعرش مال خودش بود، به وزن طومار شعرش پول میکشید و به او میداد! تازه خودش به قدری خوش حافظه بود که شعر شاعر را حفظ میکرده و برای شاعر میخوانده؛ و غلامی خوش حافظه داشته که او هم شعر را در جا حفظ میکرده و سپس رو به شاعر میکرد و میگفت: این شعر را تو گفتی؟! نهتنها من بلکه این غلام من آن را حفظ دارد و این کنیز که در پس پرده نشسته نیز آن را حفظ دارد، سپس به اشارهی خلیفه، کنیزک هم که سه بار از شاعر و خلیفه و غلام شنیده بود، قصیده را از اوّل تا آخر میخواند و شاعر بدون دریافت چیزی با تعجّب و دستخالی بیرون میرفت! روزی «اصمعی» شاعر توانا و مشهور که از وضع بخل منصور به تنگ آمده بود، اشعاری با کلمات مشکل ساخت و بر روی ستون سنگی شکستهای نوشت و با تغییر لباس و نقاب زده به صورت عشایر که جز دو چشمش پیدا نبود، نزد منصور آمد و با لحنی غریبانه گفت: قصیدهای سرودهام، اجازه میخواهم آن را بخوانم. منصور مانند همیشه توضیحات را برای او داد و اصمعی هم قبول کرد و شروع به خواندن قصیدهی پر از الفاظ عجیب و غریب و لغات نامأنوس و جملات غامض پرداخت تا قصیده به پایان رسید. (و العد قدد نددنلی، والطبل طبطبطبلی **** الرقص قد طبطبلی و السقف قد سقسقسقلی) منصور با همهی دقّت و غلام و کنیز با همهی هوش سرشار نتوانستند اشعار را حفظ کنند و برای اوّلین بار فروماندند. سرانجام منصور گفت: ای برادر عرب معلوم میشود که شعر را خودت گفتی، طومار شعرت را بیاور تا به وزن آن جایزه بدهم. اصمعی گفت: من کاغذی پیدا نکردم روی ستون سنگی نوشتم، روی بار شترم هست و آن را آورد. منصور در شگفت ماند که اگر تمام موجودی خزانه را در یک کفّهی ترازو بریزند، با آن برابری نمیکند، چهکار کند؟ با هوشی که داشت گفت: ای برادر تو اصمعی نیستی؟ او نقاب از چهرهاش برداشت، همه دیدند او اصمعی است.(3)
3- بخیلهای عرب
گفته شده: بخیلهای عرب چهار نفرند: اول: «حطیئه»؛ گویند: روزی درب خانه خود ایستاده بود و عصایی در دست داشت. شخصی ازآنجا میگذشت، به او رسید و گفت: ای حطیئه من مهمان توام، حطیئه اشاره به عصا نمود و گفت: این را برای پذیرایی مهمانان مهیّا نمودهام! دوم: «حمید ارقط» است. گویند: روزی جمعی را مهمان نمود و به آنان خرما خورانید، بعد از خوردن خرماها، آنان را سرزنش میکرد که چرا هستههای خرما را خوردید؟! سوم: «ابوالاسود دئلی» است، گویند: روزی یکدانه خرما به فقیری داد و فقیر گفت: خدا در بهشت به تو یکدانه خرما بدهد. ابوالاسود هم گفت: اگر به بینوایان چیزی بدهیم، خودمان از آنها درماندهتر شویم! چهارم: «خالد بن صفوان» است. گویند: هرگاه درهمی به دستش میآمد، میگفت: ای پول چقدر گردش کردهای و پرواز نمودهای که به دستم رسیدی، اکنون تو را به صندوق افکنم و زندانیت به طول میانجامد. آنگاه پول را در صندوق میافکند و قفل بر آن میزد. به وی گفتند: چرا انفاق نمیکنی و حالآنکه ثروت تو خیلی زیاد است؟ در جواب میگفت: ادامهی روزگار بیشتر است.(4)
4- ثعلبه انصاری
«ثعلبه بن حاطب انصاری» خدمت پیغمبر صلیالله علیه و آله و سلّم آمد و عرض کرد یا رسولالله، دعا کن خداوند به من ثروتی عنایت کند. فرمود: «مقدار کمی که شکر آن را بتوانی بهتر از ثروت زیاد است که نتوانی سپاس آن را انجام دهی.» ثعلبه رفت، باز دو مرتبه مراجعه کرد و تقاضای خود را تکرار کرد. فرمود: «تو را پیروی از من نیست؟ به خدا سوگند اگر بخواهم کوهها برایم طلا شود، خواهد شد.» ثعلبه رفت و برای بار سوم مراجعه کرد و گفت: «برایم دعا کن اگر خدا مرا ثروتی بدهد هر که را حقّی در آن مال باشد، حقّش را خواهم داد.» پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم دعا کرد که خداوند مالی به او بدهد. دعای پیامبر در حقّش مستجاب شد و چند گوسفند تهیه کرد و کمکم گوسفندان او چنان رو به افزایش گذاشتند که حدّ و حصر نداشت. اوّل تمام نمازهای خود را پشت سر پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم میخواند، بعد که اموالش بیشتر شد فقط ظهر و عصر را به مسجد میآمد و بقیه اوقات نزد گوسفندان بود. اشتغال او بهجایی رسید که فقط روز جمعه به مدینه میآمد و نماز جمعه را میخواند. بعد از مدتی روز جمعه هم نمیآمد ولی در آن روز بر سر راه میآمد و از عابرین اخبار مدینه را میپرسید. روزی پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم جویای حال ثعلبه شد، گفتند: گوسفندان او زیاد شده و در بیرون مدینه زندگی میکند. سه بار فرمود: وای بر ثعلبه، بعد آیهی زکات نازل شد و پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم دو نفر، یکی از «بنی سلیم» و دیگری از «جهنیه» را انتخاب نمود و دستور گرفتن زکات را برای آنان نوشت؛ آنها نزد ثعلبه آمدند. برای ثعلبه نامهی گرفتن زکات را خواندند. او فکری کرد و گفت: «این جزیه یا شبیه جزیه است، فعلاً بروید از دیگران که گرفتید آن وقت نزدم برگردید.» مأموران نزد مرد سلیمی رفتند و دستور گرفتن زکات را به او رساندند و او از بهترین شترهای خود انتخاب کرد و سهم زکات خود را داد. گفتند: ما نگفتیم بهترین شترهای ممتاز را بده! گفت: خودم مایلم این کار را بکنم. مأموران نزد دیگران هم رفتند و زکات گرفتند. وقتی برگشتند به نزد ثعلبه آمدند. او گفت: نامه را بدهید ببینم، پس از خواندن باز پاسخ داد که: «این جزیه یا شبیه آن است، بروید تا من دراینباره فکر کنم.» فرستادگان خدمت پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم آمدند و قبل ا ز نقل جریان ثعلبه، حضرت فرمودند: وای بر ثعلبه و برای مرد سلیمی دعا کردند؛ و آنان هم جریان را به تفصیل نقل کردند. این آیه بر پیامبر نازل شد: «ازجمله منافقین کسانی هستند که با خدا پیمان می ببندند اگر از فضل خود به ما مالی عنایت کند، صدقه خواهیم داد و از نیکوکاران خواهیم بود. همینکه خداوند از فضل خویش به آنها داد بخل ورزیدند و از دین اعراض نمودند. بهواسطه این پیمانشکنی و دروغگویی نفاق را در قلبهای آنها تا روز قیامت جایگزین کرد.»* یکی از اقوام ثعلبه هنگام نزول آیه حضور داشت و جریان را شنید، پیش ثعلبه رفت و او را از نزول آیه اطلاع داد. ثعلبه خدمت پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم آمد و تقاضای قبول زکات کرد؛ پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: خدا مرا امر کرده زکات تو را نپذیرم، او از ناراحتی خاک بر سر میریخت. پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «این کیفر عمل خودت است، تو را امری کردم نپذیرفتی.» پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم از دنیا رفت و ثعلبه به ابی بکر مراجعه کرد، او هم زکاتش را قبول نکرد. در زمان عمر هم مراجعه کرد، عمر هم زکاتش را نپذیرفت. در زمان خلافت عثمان هم مراجعه کرد و او هم زکاتش را نپذیرفت؛ و در همان ایّام مرگ او را گرفت.(5)
5- سعید بن هارون
«سعید بن هارون» کاتب بغدادی که معاصر مأمون خلیفه عباسی بوده است به بخل معروف است. ابوعلی دعبل خزاعی شاعر مشهور (245 م) گوید: با جمعی از شعراء بر سعید وارد شدیم و از صبح تا ظهر نزدش نشستیم؛ و از گرسنگی چشمهای ما تاریک شده بود و بیحال شده بودیم. به پیر غلامی که داشت گفت: اگر خوردنی داری بیاور. غلام رفت و تا ظهر پیدا نشد، بعد از مدتی سفرهای چرکین آورد که در آن یک دانه نان خشک بود و کاسهی کهنهی لبشکستهای پر از آب گرم که در آن پیر خروسی نپخته و بیسر بود! چون کاسه را بر سر سفره نهاد، سعید نظر کرد و دید سر خروس بر گردنش نیست. کمی فکر کرد و گفت: غلام این خروس سرش کجاست؟ گفت: انداختم، گفت: من آنکس را که پای خروس را بیندازد قبول ندارم تا چه رسد به سر خروس. این به فال بد میباشد که رئیس را از رأس (سر) گرفتهاند، سر خروس را چند امتیاز است: اوّل: آنکه از دهان او آوازی بیرون میآید که بندگان خدای را وقت نماز معلوم کند و خفتگان بیدار میگردند و شبخیزان برای نماز شب آماده شوند. دوّم: تاجی که بر سر اوست نمودار تاج پادشان است و به آن تاج در میان مرغان ممتاز است. سوّم: دو چشم که در کاسهی سر اوست، به آن فرشتگان را به معاینه میبیند؛ و شاعران شراب رنگین را به وی تشبیه میکنند و در صفت شراب لعل میگویند: این شراب مانند دو چشم خروس است. چهارم: مغز سر او دوای کلیه است و هیچ استخوانی خوشطعمتر از استخوان سر او نیست؛ و اگر تو آن را به جهت این انداختی که گمان بردی که من نخواهم خورد خطای بزرگ کردی. بر تقدیری که من نخورم، عیال و اطفال من میخورند و اینان هم نخورند، آخر میدانی مهمانان من که از صبح تا این وقت هیچ نخوردهاند آنان میخوردند. از روی غضب غلام را گفت: برو هر جا انداختی آن را پیدا کن و بیاور اگر اهمال کنی تو را اذیّت کنم. غلام گفت: والله نمیدانم که کجا انداختهام. سعید گفت: به خدا قسم من میدانم کجا انداختی در شکم شوم خود انداختی! غلام گفت: به خدا قسم من آن را نخوردهام و تو دروغ میگویی. سعید با حالت غضب بلند شد و یقه پیر غلام را گرفت تا وی را به زمین بیاندازد که پای سعید به آن کاسه خورد و سرنگون شد و آن پیر خروس نپخته به زمین افتاد. گربهای در کمین بود خروس را در ربود. ما نیز سعید و غلام را که به هم گلاویز بودند گذاشتیم و از خانهاش بیرون آمدیم.(6)