دُرّ نجف

چهارصد موضوع، دو هزار داستان

جلد اول · فصل دوم · بخش دوم

امانت

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 58 سوره‌ی نساء می‌فرماید: «خدا به شما امر می‌کند که امانت را به صاحبانش بازدهید.»

حدیث:

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «اگر قاتل حضرت علی علیه‌السلام امانتی به من بسپارد، هر آینه آن را به وقتش به او بازمی‌گردانم.»(1)

توضیح مختصر:

امانت‌داری مصادیق فراوانی دارد مانند کتاب خدا، عترت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم و … آنچه در عرف مردم و مسائل اخلاقی مورد نظر است، اماناتی است به رسم عاریه و موقّتی در اموال، ناموس، اسرار و مانند این‌ها. در ایام جاهلیت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم را محمّد امین می‌نامیدند چرا که قریش به وی امانت می‌سپردند و او را حافظ اموال و متاع‌های خود می‌دانستند و تا زمان رسالت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم، اعرابی که از اطراف مکّه در ایّام حج می‌آمدند، امانت نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم می‌گذاشتند. وقتی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم خواست از مکه به مدینه هجرت کند، امانات را به امیرالمؤمنین علیه‌السلام داد و فرمود: «هر روز صبح و شام در مسیل مکّه جار بزند که هر کس نزد محمّد صلی‌الله علیه و آله و سلّم امانتی یا طلبی دارد، بیاید تا من امانتش را به او بدهم.»

1- امانت‌داری امّ سلمه

موقعی که علی علیه‌السلام تصمیم گرفت به عراق برای اقامت برود، نامه‌ها و وصیت‌های خود را به «امّ سلمه» سپرد و هنگامی‌که امام حسن علیه‌السلام به مدینه برگشت، آن‌ها را به وی برگردانید. وقتی‌که امام حسین علیه‌السلام عازم عراق شد، نامه و وصیت خود را به ام سلمه سپرد و فرمود: هرگاه بزرگ‌ترین فرزندم آمد و این‌ها را مطالبه کرد، به او بده. پس از شهادت امام حسین علیه‌السلام، امام سجاد علیه‌السلام به مدینه بازگشت و سپرده‌ها را به وی برگردانید. (سفینه البحار ماده (سلم) «عمر، پسر ام سلمه» می‌گوید: مادرم گفت: روزی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم با علی علیه‌السلام به خانه من تشریف آورد و پوست گوسفندی طلب کرد؛ در پوست مطالبی نوشت و به من داد و فرمود: «هر که با این نشانه‌ها این امانت را از تو طلب کرد، به وی بسپار.» روزگاری گذشت و پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم از دنیا رحلت کردند و تا زمان خلافت امیرالمؤمنین کسی طلب این امانت را نکرد تا روزی که مردم با علی علیه‌السلام بیعت کردند. من (پسر ام سلمه) در میان جمعیت روز بیعت نشستم. پس از آن‌که علی علیه‌السلام از منبر فرود آمد، مرا دید و فرمود: برو از مادرت اجازه بگیر، می‌خواهم او را ملاقات کنم. من نزد مادرم رفتم و جریان را گفتم. مادرم گفت: منتظر چنین روزی بودم. امام وارد شد و فرمود: ام سلمه! آن امانت را با این نشانه‌ها به من بده. مادرم برخاست، از میان صندوقی، صندوق کوچکی بیرون آورد و آن امانت را به وی سپرد؛ سپس به من گفت: «فرزندم دست از علی علیه‌السلام بر مدار که پس از پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم امامی جز او سراغ ندارم.»(2)

2- عطار خیانت‌کار

در زمان «عضد الدوله دیلمی» مرد ناشناسی وارد بغداد شد و گردن بندی را که هزار دینار ارزش داشت در معرض فروش قرار داد ولی مشتری پیدا نشد. چون خیال مسافرت مکه را داشت، در پی یافتن مردی امینی گشت تا گردن بند را به وی بسپارد. مردم عطاری را معرفی کردند که به پرهیزکاری معروف بود. گردن بند را به رسم امانت نزد وی گذاشت به مکه مسافرت کرد. در مراجعت مقداری هدیه برای او فراهم آورد. چون به نزدش رسید و هدیه را تقدیم کرد، عطار خود را به ناشناسی زد و گفت: من تو را نمی‌شناسم و امانتی نزد من نگذاشتی. سر و صدا بلند شد و مردم جمع شدند و او را از دکان عطار پرهیزکار بیرون کردند. چند بار دیگر نزدش رفت و جز ناسزا از او چیزی نشنید. کسی به او گفت: حکایت خود را با این عطار، برای امیر عضد الدوله بنویس حتماً کاری برایت می‌کند. نامه‌ای برای امیر نوشت و عضد الدوله جواب او را داد و متذکر شد که سه روز متوالی بر در دکان عطار بنشین، روز چهارم من از آنجا خواهم گذشت و به تو سلام می‌دهم تو فقط جواب سلام مرا بده. روز بعد مطالبه گردن بند را از او بنما و نتیجه را به من خبر بده. روز چهارم امیر با تشریفات مخصوص از در دکان عبور کرد و همین‌که چشمش به مرد غریب افتاد، سلام کرد و او را بسیار احترام نمود. مرد جواب امیر را داد و امیر از او گلایه کرد که به بغداد می‌آیی و از ما خبری نمی‌گیری و خواسته‌ات را به ما نمی‌گویی، مرد غریب پوزش خواست که تاکنون موفق نشدم عرض ارادت نمایم. در تمام مدت عطار و مردم در شگفت بودند که این ناشناس کیست؛ و عطار مرگ را به چشم می‌دید. همین‌که امیر رفت، عطار رو به آن ناشناس کرد و پرسید: «برادر آن گلوبند را چه وقت به من دادی، آیا نشانه‌ای داشت؟ دومرتبه بگو شاید یادم بیاید.» مرد نشانی‌های امانت را گفت، عطار جستجوی مختصری کرد و گلوبند را یافت و به او تسلیم کرد؛ گفت: «خدا می‌داند من فراموش کرده بودم.» مرد نزد امیر رفت و جریان را برایش نقل کرد. امیر گردن بند را از او گرفت و به گردن مرد عطار آویخت و او را به دار کشید. دستور داد: در میان شهر صدا بزنند، این است کیفر کسی که امانتی بگیرد و بعد انکار کند. پس از این کار عبرت آور، گردن بند را به او رد کرد و او را به شهرش فرستاد.(3)

3- به هیچ امانتی نباید خیانت کرد

«عبدالله بن سنان» گوید: بر امام صادق علیه‌السلام (در مسجد) وارد شدم درحالی‌که ایشان نماز عصر را خوانده بود و رو به قبله نشسته بود. عرض کردم: بعضی از پادشاهان و اُمراء، ما را امین می‌دانند و اموالی را به امانت نزد ما می‌گذارند، بااینکه خمس مال خود را نمی‌دهند، آیا اموالشان را به آن‌ها رد کنیم یا تصرف نماییم؟ امام سه مرتبه فرمود: به خدای کعبه اگر ابن ملجم، کشنده و قاتل پدرم علی علیه‌السلام امانتی به من بدهد، هر زمان خواست امانتش را به او می‌دهم.(4)

4- چوپان و گوسفندان یهودیان

سال هفتم هجری پیامبر صلی‌الله علیه و آله همراه هزار و شش‌صد نفر سرباز برای فتح قلعه خیبر که در 32 فرسخی مدینه قرار داشت روانه شدند. مسلمانان در بیابان‌های اطراف خیبر مدتی ماندند و نتوانستند قلعه‌های خیبر را فتح کنند. از نظر غذایی در مضیقه سختی قرار داشتند به‌طوری‌که بر اثر شدت گرسنگی، از گوشت حیواناتی که مکروه بود، مانند گوشت قاطر و اسب استفاده می‌کردند. در این شرایط، چوپان سیاه چهره‌ای که گوسفندان یهودیان را می‌چراند، به حضور پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمد و مسلمان شد و سپس گفت: این گوسفندان مال یهودیان است در اختیار شما می‌گذارم. پیامبر صلی‌الله علیه و آله باکمال صراحت در پاسخ او فرمود: «این گوسفندها نزد تو امانت هستند و در آئین ما خیانت به امانت جایز نیست، بر تو لازم است که همه گوسفندان را در قلعه ببری و به صاحبانش بدهی.» او فرمان پیامبر صلی‌الله علیه و آله را اطاعت کرد و گوسفندان را به صاحبانش رساند و به جبهه‌ی مسلمین بازگشت.(5)

5- امانت به پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم و قریش

چون رسول اکرم صلی‌الله علیه و آله و سلّم از مکه به مدینه هجرت کردند، امیرالمؤمنین علیه‌السلام را در مکه گذاشت و فرمود: «ودایع وامانت مرا به صاحبانش بده.» «حنظله، پسر ابوسفیان» به «عمیر بن وائل» گفت: «به علی علیه‌السلام بگو من صد مثقال طلای سرخ در نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم به امانت گذاشتم، چون به مدینه فرار کرده و تو کفیل او هستی، امانت مرا بده و اگر از تو شاهدی طلب کرد، ما جماعت قریش بر این امانت گواهی می‌دهیم.» عمیر نمی‌خواست این کار را کند، اما حنظله با دادن مقداری طلا و گردن بندِ هند -زن ابوسفیان- به عمیر، او را وادار کرد این طلب را از علی علیه‌السلام بکند! عمیر نزد امام آمد و ادعای امانت کرد و گفت: بر ادعایم ابوجهل و عکرمه و عقبه و ابوسفیان و حنظله گواهی می‌دهند. امام فرمود: این مکر و حیله به خودشان باز گردد، برو گواهان خود را در کعبه حاضر کن، او آن‌ها را حاضر کرد؛ و امام جداگانه از هر یک علائم امانت را پرسید. امام فرمود: عمیر! چه وقت امانت را به محمّد صلی‌الله علیه و آله و سلّم دادی؟ گفت: صبح و محمّد صلی‌الله علیه و آله و سلّم آن را به بنده‌ی خود داد. فرمود: ابوجهل! چه وقت امانت را عمیر به محمّد صلی‌الله علیه و آله و سلّم داد؟ گفت: نمی‌دانم. از ابوسفیان سؤال کرد، گفت: هنگام غروب شمس بود و امانت را در آستین خود نهاد. بعد از حنظله سؤال کرد، گفت: هنگام عصر بود که به دست خودش گرفت و به خانه برد. از عکرمه سؤال کرد، او گفت: روز روشن شده بود که امانت را محمّد صلی‌الله علیه و آله و سلّم گرفت و به خانه‌ی فاطمه علیها السّلام فرستاد. امام اختلاف در امانت را برایشان بازگو نمود و مکر ایشان ظاهر شد؛ و بعد روی به عمیر کرد و گفت: «چرا موقع دروغ بستن، حالت دگرگون و رنگت زرد گشت؟» عرض کرد: همانا مرد حیله‌گر رنگش سرخ نگردد؛ به خدای کعبه که من هیچ امانت نزد محمّد صلی‌الله علیه و آله و سلّم ندارم و این خدیعت را حنظله به رشوه دادن به من آموخت و این گردن بندِ هند، همسر ابوسفیان است که نام خود را بر آن نوشته است و از جمله‌ی آن رشوه است.(6)

امتحان

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 2 سوره‌ی مُلک می‌فرماید: «(خدایی) که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را بیازماید که کدامین در عمل نکوترید.»

حدیث:

امام سجّاد علیه‌السلام فرمود: «خدا دنیا و اهلش را آفرید تا آن‌ها را بیازماید.»(1)

توضیح مختصر:

اثر امتحان این است که صفات باطنی از قبیل اطاعت، سخاوت، عفّت، حسادت یا حرص و … در وقت آزمون بروز می‌کند چطور گفتار، ممکن است راست باشد ممکن هم است دروغ باشد و خلاف واقع صورت پذیرد. پس امتحان هم جز با برنامه‌های عملی صورت نمی‌گیرد. این سنّت، همیشگی است چه آن‌که انسان به غایتی بسیار مهم که باید به آن مقام برسد در بوته آزمایش‌ها قرار می‌گیرد. طبق نص صریح قرآن، امت‌های گذشته به امتحانات بسیار، حقیقت خود را نشان دادند. لذا می‌بینیم کیفر مردودین، عذاب‌های مختلف و گوناگونی مطابق با معدل مردودی‌شان بوده است و آنان که نمره‌شان مقبول افتاد کسانی بودند که در اعتقاد به خدا و پیامبر و کتابشان، عملاً با اختیار، سعادتمندی خود را نشان دادند و جزء اصحاب یمین شدند و مُهر ابرار بر آنان زده شد؛ اما آخرت، دارِ جزاء و پاداش و کیفر است نه امتحان. هنگام آزمایش است که انسان یا روسفید می‌شود یا خوار می‌گردد.

1- هاورن مکّی

سهل خراسانی به حضور امام صادق علیه‌السلام آمد و از روی اعتراض گفت: «چرا بااینکه حق با توست، نشسته‌ای و قیام نمی‌کنی؟ حال صد هزار نفر از شیعیان تو هستند که به فرمان تو شمشیر را از نیام برمی‌کشند و با دشمن تو خواهند جنگید.» امام برای اینکه عملاً جواب او را داده باشد، دستور داد تنوری را آتش کنند، سپس به سهل فرمود: «برخیز و در میان شعله‌های آتش تنور بنشین.» سهل گفت: ای آقای من! مرا در آتش مسوزان، حرفم را پس گرفتم، شما نیز از سخنتان بگذرید، خداوند به شما لطف و مرحمت کند. در همین میان یکی از یاران راستین امام صادق علیه‌السلام بنام هارون مکی به حضور امام رسید. امام به او فرمود: «کفشت را به کنار بینداز و در میان آتش تنور بنشین.» او همین کار را بی‌درنگ انجام داد و در میان آتش تنور نشست. امام متوجه سهل شد و از اخبار خراسان برای او مطالبی فرمود، گویی خودش از نزدیک در خراسان ناظر اوضاع آن سامان بوده است. سپس به سهل فرمود: برخیز به تنور بنگر، چون سهل به تنور نگاه کرد، دید هارون مکی چهار زانو در میان آتش نشسته است. امام فرمود: «در خراسان چند نفر مثل این شخص وجود دارد؟» عرض کرد: «سوگند به خدا حتّی یک نفر در خراسان، مثل این شخص وجود نداد.» فرمود: «من خروج و قیام نمی‌کنم در زمانی که (حتّی) پنج نفر یار راستین برای ما پیدا نشود. ما به وقت قیام آگاه‌تر هستیم.»(2)

2- بهلول قبول شد

«هارون‌الرشید» خلیفه‌ی عباسی خواست کسی را برای قضاوت بغداد تعیین نماید، با اطرافیان خود مشورت کرد، همگی گفتند: برای این کار جز بهلول صلاحیت ندارد. بهلول را خواست و قضاوت را به وی پیشنهاد کرد. بهلول گفت: «من صلاحیت و شایستگی برای این سمت ندارم.» هارون گفت: «تمام بغداد می‌گویند جز تو کسی سزاوار نیست، حال تو قبول نمی‌کنی!» بهلول گفت: «من به وضع و شخصیت خود از شما بیشتر اطلاع دارم و این سخن من یا راست است یا دروغ. اگر راست باشد شایسته نیست کسی که صلاحیت منصب قضاوت را ندارد متصدی شود. اگر دروغ است شخص دروغ‌گو نیز صلاحیت این مقام را ندارد.» هارون اصرار کرد که باید بپذیرد و بهلول یک شب مهلت خواست تا فکر کند. فردا صبح خود را به دیوانگی زد و سوار بر چوبی شده و در میان بازارهای بغداد می‌دوید و صدا می‌زد دور شوید، راه بدهید اسبم شما را لگد نزند. مردم گفتند: بهلول دیوانه شده است! خبر به هارون‌الرشید رساندند و گفتند: بهلول دیوانه شده است. گفت: «او دیوانه نشده ولکن دینش را به این واسطه حفظ و از دست ما فرار نمود تا در حقوق مردم دخالت ننماید.»(3) آری آزمایش هر کس، نوعی مخصوص است. نه‌تنها ریاست برای بهلول آماده بود بلکه غذای خلیفه را برای او می‌آوردند می‌گفت: «غذا را ببرید پیش سگ‌ها پشت حمام بیاندازید، تازه اگر سگ‌ها هم بفهمند، از غذای خلیفه نخواهند خورد!»

3- ابوهریره مردود شد

«ابوهریره» سال هشتم هجری اسلام آورد و دو سال فقط پیامبر صلی‌الله علیه و آله را درک کرد و در 78 سالگی در سال 59 هجری از دنیا رفت. او از این‌که پیامبر صلی‌الله علیه و آله را دیده و جزء صحابه به شمار می‌رفت از این منزلت برای دنیایش، خود را فروخت و نتوانست با استفاده از پیامبر صلی‌الله علیه و آله خویش را از لغزش‌های مادی و معنوی حفظ کند. او برای جلب پول و طمّاع بودن شکم پر کردن، متهم به جعل حدیث شد و همه را نسبت به پیامبر صلی‌الله علیه و آله می‌داد. «خلیفه دوم» اولین بار او را از نقل حدیث ممنوع کرد و در مرتبه دوم او را با تازیانه ادب نمود و بار سوم او را تبعید کرد. در سال 21 هجری وقتی علاء استاندار بحرین وفات کرد عمر، وی را به حکومت آنجا منصوب نمود ولی پس از مدت کوتاه، پول زیادی (چهارصد هزار دینار) به جیب زد و خلیفه دوم او را عزل کرد. معاویه عده‌ای از صحابه و تابعین را وادار کرد تا اخبار زشتی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام جعل کنند که یکی از سردمداران این جعل، ابوهریره بود. وقتی «اصبغ بن نباته» به او گفت: بر خلاف گفته‌ی پیامبر صلی‌الله علیه و آله، دشمن علی علیه‌السلام را دوست می‌داری و دوستش را دشمن گرفته‌ای؟ ابوهریره آه سردی کشید و گفت: انّا لله و انّا الیه راجِعُون. و آخرین مطالب مردودی این بود که برای گرفتن پول از معاویه، همراه او به مسجد کوفه آمد در میان جمعیت چند بار به پیشانی‌اش زد و گفت: مردم عراق! گمان می‌کنید بر پیامبر صلی‌الله علیه و آله خدا دروغ می‌بندم و خود را به آتش جهنم می‌سوزانم؟ به خدا سوگند، از پیامبر صلی‌الله علیه و آله شنیدم که فرمود: برای هر پیغمبری حرمی است و حرم من در مدینه مابین کوه «عیر» تا کوه «ثور» می‌باشد، هر که در حرم من امری احداث کند و بدعتی بگذارد لعنت خدا و ملائکه و همه مردم بر او باد. خدا را گواه می‌گیرم که علی علیه‌السلام (نعوذبالله) در حرم پیامبر صلی‌الله علیه و آله بدعت نهاد. معاویه از این سخن بسیار خوشش آمد و به او جایزه داد و حکومت مدینه را به وی سپرد.(4)

4- ابراهیم و قربانی کردن اسماعیل

خداوند ابراهیم علیه‌السلام را مأمور کرد که به دست خود اسماعیل را قربانی نماید. این جریان، امتحان و آزمایشی بود برای او تا مقدار صبر و تحملش در برابر فرمان الهی معلوم گردد و عطای پروردگار نسبت به او از روی استحقاق و شایستگی باشد. حال پس از سال‌ها تنهایی و بی‌فرزندی، اکنون که نور چشم او کمی بزرگ شده و به سن سیزده‌سالگی رسیده، ابراهیم مأمور می‌شود به دست خود او را ذبح کند. ابراهیم به اسماعیل می‌گوید: «پسر جان من در خواب دیده‌ام که تو را قربانی می‌کنم، بنگر تا رأی تو در این باره چیست؟» گفت: «پدر جان به هر چه مأموری عمل کن که انشا الله مرا از صابران خواهی یافت.» بعد اسماعیل خودش پدر را ترغیب به این کار می‌کند و می‌گوید: اکنون‌که تصمیم به کشتن من داری، دست و پایم را محکم ببند که در وقت سر بریدنم آن موقع که کارد بر گلویم می‌رسد، دست و پا نزنم و از اجر و ثوابم کاسته نشود، زیرا مرگ سخت است و ترس آن را دارم که هنگام احساس آن، مضطرب شوم. دیگر آن‌که کاردت را تیز کن و به سرعت بر گلویم بکش تا زودتر آسوده شوم. هنگامی‌که مرا بر زمین خوابانیدی، صورتم را به رو و بر زمین بنه و به یک طرف صورت مرا به زمین مخوابان، زیرا می‌ترسم چون نگاهت به صورت من بیفتد، حال رقّت به تو دست دهد و مانع انجام فرمان الهی گردد. جامه‌ات را هنگام عمل بیرون آر که از خون من چیزی بر آن نریزد و مادرم آن را نبیند. اگر مانعی ندیدی پیراهنم را برای مادرم ببر، شاید برای تسلیت خاطرش در مرگ من وسیله مؤثّری باشد و آلام درونی‌اش تخفیف یابد. پس از این سخن‌ها بود که ابراهیم به او گفت: به‌راستی تو ای فرزند! برای انجام فرمان خدا، نیکو یاور و مددکار هستی. ابراهیم فرزند را به منی (محل قربان گاه) آورد و کارد را تیز کرده و دست و پای اسماعیل را بست و روی او را بر خاک نهاد، ولی از نگاه کردن به او خودداری می‌کرد و سر را به‌سوی آسمان بلند می‌کرد، آنگاه کارد را بر گلویش نهاد و به حرکت درآورد امّا مشاهده کرد که لبه کارد برگشت و کند شد. تا چند مرتبه این مسئله تکرار شد که ندای آسمانی آمد: ای ابراهیم حقاً که رویای خویش را انجام دادی و مأموریت را جامه عمل پوشاندی؛ جبرئیل به‌عنوان فدای اسماعیل گوسفندی آورد و ابراهیم آن را قربانی کرد؛ و این سنّت بر حاجیان به‌جای ماند که هرساله در منی قربانی انجام دهند.(5)

5- سعد و پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم

مردی از پیروان پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم به نام سعد بسیار مستمند بود و جزء اصحاب صُفّه (به کسانی گفته می‌شد که خانه نداشتند و در ایوان و غرفه‌های مسجد زندگی می‌کردند) محسوب می‌شد و تمام نمازهای شبانه‌روزی را پشت سر پیامبر می‌گذارد. پیامبر از فقر سعد متأثّر بود، روزی به او وعده داد اگر مالی به دستم بیاید تو را بی‌نیاز می‌کنم. مدتّی گذشت اتفاقاً چیزی به دست نیامد و افسردگی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم بر وضع مادی سعد بیشتر شد. در این هنگام جبرئیل نازل شد و دو درهم با خود آورد و عرض کرد: خداوند می‌فرماید: «ما از اندوه تو به‌واسطه‌ی فقر سعد آگاهیم اگر می‌خواهی از این حال خارج شود دو درهم را به او بده و بگو خرید و فروش کند.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم دو درهم را گرفته؛ وقتی برای نماز ظهر از منزل خارج شد، سعد را مشاهده کرد که به انتظار ایشان بر در یکی از حجرات مسجد ایستاده است. فرمود: «می‌توانی تجارت کنی؟» عرض کرد سوگند به خدا که سرمایه ندارم؛ پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم دو درهم را به او داد و فرمود: «سرمایه‌ی خود کن و به خرید و فروش مشغول شو.» سعد پول را گرفت و برای انجام نماز به مسجد رفت و بعد از نماز ظهر و عصر به طلب روزی مشغول شد. خداوند برکتی به او داد که هر چه را به یک درهم می‌خرید، دو درهم می‌فروخت؛ کم‌کم وضع مالی او رو به افزایش گذاشت، به‌طوری‌که بر در مسجد دکّانی گرفت و کالای خود را آنجا می‌فروخت. چون کارش بالا گرفت، کارش از نظر عبادی به‌جایی رسید که وقتی بلال اذان می‌گفت، او خود را برای نماز آماده نمی‌کرد؛ بااینکه قبلاً پیش از اذان مهیّای نماز می‌شد. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «سعد! دنیا تو را مشغول کرده و از نماز بازداشته است.» گفت: «چه کنم اموال خود را بگذارم، ضایع می‌شود می‌خواهم پول جنس فروخته را بگیرم و از دیگری متاعی خریدم، جنس را تحویل بگیرم و قیمتش را بدهم.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم از مشاهده اشتغال سعد به ثروت و باز ماندنش از بندگی افسرده گشت، جبرئیل نازل شد و عرض کرد: خداوند می‌فرماید: «از افسردگی تو اطلاع یافتیم، کدام حال را برای سعد می‌پسندی؟» پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم گفت: حال قبلی برایش بهتر بوده، جبرئیل هم گفت: آری علاقه به دنیا انسان را از یاد آخرت غافل می‌کند؛ حال دو درهمی که به او دادی از او پس بگیر. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم نزد سعد آمده و فرمود: دو درهمی که به تو دادم، برنمی‌گردانی؟ عرض کرد: دویست درهم خواسته باشید می‌دهم، فرمود: نه همان دو درهمی که گرفتی، بده. پول را تقدیم پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم کرد. چیزی از زمان نگذشت که وضع مالی او به حال اوّل برگشت.(6)

امتحان سلوکی

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 72 سوره‌ی کهف می‌فرماید: «خضر به موسی گفت: آیا نگفتم تو هرگز نمی‌توانی همراه من شکیبایی کنی؟»

حدیث:

امام علی علیه‌السلام فرمود: «در هنگام آزمایش است که مرد گرامی داشته شود یا خوار گردد.»(1)

توضیح مختصر:

بسیاری از عالمان ربّانی و عارفان به حقیقت رسیده در سیره‌ی خود، در مراحل اولیه‌ی سلوک الی الله از بعضی از تلامذه آزمایشی می‌کنند که به یک معنی تمحیص خالص ساختن و بیدار کردن است و به یک معنی ظرف وجودی را در بوته آتش قرار می‌دهد تا طلای ناب از غیر ناب جدا شود. اگر کسی بگوید بدون امتحان کسی داخل بهشت می‌شود، لازمه‌ی این پندار آن است که بگوییم مگر صحابه‌ی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم و امیرالمؤمنین علیه علیه‌السلام در حضَر و سفر با آن‌ها نبودند و سال‌ها درک ملازمت آن‌ها را ننموده‌اند؛ پس چرا وقتی پای آزمون به میان می‌آمد، دیگر نفس امّاره حاکم بود و تمام زحمات آن‌ها را از بین می‌برد و با امام وقت خود می‌جنگیدند؟! استاد وقتی شاگرد را امتحان می‌کند، می‌خواهد باطن حال او را که خودش به آن جاهل است، با آزمایش ظاهر سازد. این سنّت گاه‌گاهی اجرا می‌شود نه برای همگان؛ چه آن‌که آنان که باطنی پاک و صفت استقامت دارند و طالب حقیقی‌اند، به‌نوعی معلوم‌اند و آنان که ضعیف هستند نیز از سر و رویشان پیداست. امّا گروهی متوسط‌الحال‌اند و این امتحان مانند شوک است برای آن‌ها تا استارتی باشد برای بیداری، در آزمون‌های بعدی.

1- احمدکه و احمدمه

نوشته‌اند که: ابن خفیف شیرازی (م 371) را دو مرید بود (احمدکه و احمدمه) استاد را نظر به احمدکه بود. اصحاب گفتند احمدمه کارها کرده و ریاضت‌ها کشیده، چرا شما به احمدکه نظر دارید؟ استاد برای نشان دادن برتری احمدکه، آن دو را امتحان کرد. ابتدا به احمدمه گفت: شتری بر در خانه خفته است؛ این را بر بام خانه ببر. او گفت: یا شیخ! اشتر بر بام چگونه توان برد؟ فرمود: بس است. آنگاه به احمدکه گفت: شتر خفته را بر بام خانه ببر. احمدکه آستین بالا زد و دوید و هر دو دست زیر شتر کرد و هر چه قدرت داشت، زد و نتوانست شتر را بلند کند، استاد فرمود: بس است. آنگاه به معترضین گفت: احمدکه از آنِ خود به‌جای آورد و به فرمان قیام نمود و به اعتراض پیش نیامد؛ در فرمان ما نگریست نه به کار خود که توان کرد یا نه. احمدمه به بحث مناظره که نمی‌تواند انجام دهد، مشغول شد.(2) *نمونه این نوع امتحانات درباره مریدان بسیار نقل شده است که نقل آن برای این است که اطاعت محض پیروان و مریدان از امام و استاد و رهبر، موجب سعادت و ترقّی است نه مانند قوم بنی‌اسرائیل که به اشکال‌تراشی مشغول بودند و هیچ ترقّی نمی‌کردند.

2- امتحان به مال

حُسام الدیّن چَلَپی (م 683) کسی بود که جانشین مولوی شد و مثنوی به خاطر او و بنا به درخواست وی سروده شد. او در جوانی در قونیه خدمت شمس تبریزی رسید و تواضع بسیار کرد. روزی شمس به او فرمود: «دین آن جاست که پول است. چیزی بده و بندگی کن تا در ما توانی راه رفتن.» حُسام الدّین برخاست و به خانه رفت و هر چه از اساس خانه داشت همه را نزد شمس گذاشت. باغی داشت، فی الحال فروخت و بهای آن را در کف شمس ریخت و شکرها می‌کرد. شمس فرمود: «آری حسام الدّین! اگرچه مردان به هیچ چیزی محتاج نیستند، امّا در قدم اول امتحان محبّت محب را جز به ترک دنیا نیست و پایه‌ی دوم، ترک ماسوی الله است. هیچ نوع مریدی به مراد خود راه نیافت الّا به بندگی و ایثار.» گویند: از آن مجموع، شمس جز پول ناچیزی قبول نکرد و همه را حسام الدّین بخشید.(3)

3- امتحان دوست نمایی

شمش تبریزی گفت: «فرق است میان نوری که با اندک امتحان، آن نور تیره شود. آن را بنگر که نور ایمان از رویش صاف از نفاق فرو می‌آید نه آن نور که به هیچ امتحانی ظلمت شود یا کم شود. مرا یکی دوست‌نمای بود. مریدی دعوی کردی، می‌گفت: مرا یک جان است نمی‌دانم که در قالب توست یا در قالب من. به امتحان روزی گفتم: تو را مالی هست، مرا زنی باجمال بخواه! اگر سیصد خواهند تو چهارصد بده! برجایش خشک شد.»(4)

4- وقت امتحان و اثبات مدّعی

شخصی در بغداد تنها در خانه بود، یک‌مرتبه از نفسش شنید که می‌گوید: تو بخیلی. گوید: به خود گفتم: نه من سخی هستم. چند مرتبه از نفسم شنیدم که می‌گوید تو بخیلی، من به خود می‌گفتم: سخی هستم. گفتم برای این‌که اثبات کنم سخی هستم هر چه امروز دستم آمد در راه خدا می‌دهم. طولی نکشید از طرف خلیفه کیسه‌ای از زر حاوی پنجاه اشرفی که خیلی زیاد بود، به دستم رسید. چون عهد کرده بودم در راه خدا بدهم، با تفکر زیاد و کراهت شدید که دلیل بخل است، از خانه بیرون آمدم؛ دیدم کوری نشسته و سر تراشی، سر او را می‌تراشد، با خود گفتم این اشرفی‌ها را به کور می‌دهم. چون خواستم به کور بدهم گفت: این پول را به سلمانی بده. خیال کردم پول را به اندازه مرد سلمانی می‌پندارد، گفتم این پول خیلی زیاد است خودت بگیر و خرج کن. کور گفت: نگفتم تو بخیلی؟! چون این را شنیدم پول را به سلمانی دادم؛ سلمانی گفت: نمی‌گیرم زیرا با خود عهد کردم که سر این شخص را بتراشم و پول نگیرم! (سخاوت ذاتی خود را نشان داد.) پس پول‌ها را ریختم به رودخانه دجله و گفتم: ای پول! حقاً کسی که تو را عزیز شمرد، ذلیل است.(5)

5- سُهروردی و آزمایش (امتحان مرید)

مریدان شهاب‌الدین سهروردی به رتبه و قرب شیخ بهاءالدین زکریا رشک بردند و به همدیگر گفتند: «ما مدّتی است در خدمت شیخ هستیم، ولی به ما این‌گونه التفات ننموده است.» این مرد هندی فقط 17 روز بیش نیست به اینجا آمده و به زودی جانشین استاد خواهد شد!! همین‌که سهروردی از این سخن آگاهی پیدا کرد همه‌ی مریدان خود را جمع کرد و دستور داد که گیاه جمع کنند و بیاورند. همه رفتند و گیاه سبز و تر و خوب آوردند به غیر از بهاءالدین که کاه خشک بار کرده، همه دوستان او را مسخره کردند. استاد سؤال کرد: «تو چرا مثل دیگران گیاه سبز نیاوردی؟» جواب داد: «هر چه گیاه سبز دیدم جمله در ذکر خدا مشغول یافتم؛ این کاه خشک را که از ذکر الهی فارغ شده بود و لیاقت پیدا کرده بود آوردم.» استاد از این جواب خوشحال شد و به دیگر مریدان گفت: «شما به مثل هیزم تر هستید و او به مثل هیزم خشک. هیزم تر آتش دیر گیرد ولی هیزم خشک زود آتش می‌گیرد.»(6)

امثال (اقوال مشهور میان مردم)

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 43 سوره‌ی عنکبوت می‌فرماید: «و َتِلْک الامْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَما یعْقِلُها إِلاّ العالِمُونَ: این‌ها مثال‌هایی است که ما برای مردم می‌زنیم و جز دانایان آن را درک نمی‌کنند.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «ضُرُوبُ الامْثالِ تُضْرَبُ لاِءُولی الْنُّهی وَالألبابِ: اقسام مَثَل‌ها، برای صاحبان عقل‌ها و خردها زده می‌شود»(1)

توضیح مختصر:

آنچه به عنوان مَثَل در اقوال مشهور دنیا از قدیم رسم بوده هر کدام به خاطر موضوعی خاص یا واقعه‌ای به تناسب زمان و مکان، رسوم و عادات همان سرزمین و منطقه بوده است که گاهی کلمات حکمت ظاهر می‌شود و گاهی به عنوان موضوع حقیقی و تجربی در بعضی از شهرها و کشورها جا بازکرده است. مثلاً این مَثَل را که عربی گفته‌اند: «بیاسود و راحت یافت، هر که عقل او را نیست و در واقع آنجا که عاقلی را رنجور بینی، بی عقلی را آسوده یابی» باز از امثال گفته‌اند: «تنهایی بهتراست از هم‌نشین بد» آنجا این مطلب باید گفت که تنهایی و عافیت را بستایی و سر همه‌ی عافیت‌ها آن است که از هم‌نشین بد و یار ناموافق تجنّب لازم داری.

1- بخیل‌تر از «مادِرِه»

«مادِرِه» مردی بود که نامش مخارق و از قبیله‌ی بنی هلال بوده که در بُخل مشهور بوده است. زمانی شتران او از حوضی آب خورده بودند، مقداری از آب زیاد آمده بود، پس او در آن پلیدی ریخت و آب را آلوده کرد تا کسی از آن آب نخورد و بدان سبب او را «مادِرهِ» خواندند و این لقب بر او بماند. عرب وقتی بخواهد ممسکی را نکوهیده و مثال بزند، گوید: «او بخیل‌تر از مادِرِه است.»(2)

2- تاج مردانگی

یکی از پادشاهان فاضل، فرزندانش را در پیش خود نشانده بود و پند می‌داد و می‌گفت: «اگر می‌خواهید تا همه‌ی خلایق را با دادن مال، دوست خود گردانید، خزینه خالی گردد ولی این مقصود حاصل نشود؛ لکن فروتنی کنید و روی خوش نشان دهید که همه خلایق، دوست شما گردند بدون آن‌که از خزینه اموال شما چیزی کم شود. گنج خواسته را پایان است امّا گنج تواضع را پایانی نیست، چنان‌که از تواضع، دوستی به دست آید و از تکبّر هزار چندان دشمنی به دست آید.» عرب وقتی بخواهد در تعریف خوش پرسیدن و زبان شیرین مَثَلی بگوید این‌چنین می‌گوید: «افسر مردانگی، تواضع است.»(3)

3- رأی پیر، بهتر از حاضر شدن جوان

این مثل از امیرالمؤمنین علیه‌السلام است که در بعضی از جنگ‌ها آن را فرموده‌اند. گفته‌اند: چون اسکندر، قصد فتح کشورها کرد و عازم شد، هر کجا که در مضیقه (مالی و لشکری) می‌ماند، به حکیم بزرگ، ارسطالیس نامه می‌نوشت و صورت حال را بازگو و طلب استمداد می‌کرد و بر رأی ارسطالیس عمل می‌کرد و از آن مضیقه خلاصی می‌یافت و به مرادش می‌رسید. لذا اسکندر در بیشتر فتوحاتش به هدایت ارسطالیس، غالب شد و خودش می‌گفت: «رأی ارسطالیس با دوری از مکه، بهتر از صد هزار تیر پرّان و شمشیر برّانِ شمشیرزن‌هاست.»(4)

4- چرا بد داشت، آب داد

ساربانی روزها شترها را به چرا می‌برد، امّا در دادن علف و چرا کوتاهی بسیار می‌کرد و شتران را گرسنه به نزد مالک‌هایشان برمی‌گرداند و چون می‌خواست مالکان شترها از کوتاهی او سر در نیاورند و او را ملامت نکنند، شتران را بسیار آب می‌داد تا شکمشان پر شود و تقصیر او نهفته و پنهان بماند و آبِ بسیار بدون علف، برای شتران بسیار زیان داشت. کنایه از این‌که از کسی انتظار کار خوب داری و او پنهان‌کاری می‌کند و به زیانکار تبدیل می‌شود.(5)

5- عنقا از ایشان ببرید

عنقا، مرغی است که در گردن او طوقی سپید می‌باشد و گردن درازی دارد. اهل «رس» را پیغمبری به نام حنظله بن صفوان بود و کوهی بزرگ در آنجا بود که آن را دَمخ می‌خواندند. مرغی به نام عنقا هر روز برای شکار، مرغان دیگر را صید می‌کرد. یک روز شکار نصیبش نشد و کودکی را بگرفت و ببرد. بار دیگر هم‌چنین کار کرد. اهل رس نزد پیامبرشان شکایت کردند. او نفرین کرد که خدایا! این مرغ را بگیر و نسل او را قطع کن و بر او آفتی مسلط کن. دعای او مستجاب شد و صاعقه‌ای بیامد و عنقا یعنی سیمرغ را بسوخت و اسمش باقی و هوّیتش معدوم و مجهول ماند.(6)

امثله

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 25 سوره‌ی ابراهیم می‌فرماید: «… و خدا برای مردم مَثَل‌ها می‌زند شاید متوجه شوند.»

حدیث:

پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «مَثَل کسی که خیر و خوبی را به مردم آموزد و خود بدان عمل نکند، چون چراغی است که به مردم نور بخشد و خود بسوزد.»(1)

توضیح مختصر:

مَثَل به معنی مصطلح، جمله یا ترکیبی است مختصر، مشتمل بر تشبیه یا مضمونی حکیمانه که به سبب روانی لفظ و روشنی معنی، لطف ترکیب، شهرت عام یافته و همگان آن را بدون تغییر یا با اندک تغییر در محاوره به کار می‌برند. دسته اول از امثله ریشه در حکایات کهن و عامّه دارد و در آن جانوران و گاه جمادات نقش‌های انسانی ایفاء می‌کنند و حامل پند و پیام‌اند مانند داستان‌های کلیله‌ودمنه و هزار و یک شب. نوع دیگر مثل‌ها بر پایه‌ی حکایتی از زندگی طبیعی و ممکن انسانی شکل گرفته و گاه سرچشمه‌ی آن‌ها رفتار یا واقعه‌ای به‌یادماندنی بوده است. دسته سوم: شامل گفته‌هایی است در قالب کلمات قصار حکیمانه که اغلب از زبان کسانی خاص شنیده شده است و از آن‌ها به «حکم» نیز تعبیر می‌شود. در واقع یکی از عناصر مهم مَثَل، رمزآمیزی و تداعی میان وقایع همانند است. منتهای بلاغت آن است که در مَثَل چهار صفت است: ایجاز لفظ، اصابت معنی، حُسن تشبیه و حُسن کنایه.(2)

1- ناله برای نوازش

مرحوم عارف بالله حاج اسماعیل دولابی فرمود: بچه دبستانی که بودم، روزی از کوچه عبور می‌کردم، گویا بچه‌ها لانه‌ی زنبورها را خراب کرده بودند و زنبورها عصبانی در پی انتقام بودند؛ به من که بی‌خبر از همه‌جا، موهای سرم را تراشیده بودم، حمله کردند و حسابی نیش زدند. ناله‌ام بلند شد و پدر و مادرم شروع کردند به نوازش و مقداری شیره‌ی انگور جای نیش زنبورها مالیدند تا زهر را بیرون بکشند و سوزش آن تمام شود. گرچه سوزش سرم مرا ناراحت می‌کرد، ولی از یک طرف به خاطر این‌که چند روز از مدرسه رفتن معاف خواهم بود و از طرف دیگر به خاطر نوازش‌های شیرین پدر و مادرم، از ته دل خوشحال بودم. گاهی اوقات تصنّعی آه و ناله می‌کردم که آنان بیشتر نوازشم کنند. حال! ما با خدا و اولیاءاش همین کار را نمی‌کنیم؟! آیا خیلی از این آه و ناله‌ها و نازها که برای خدا و ائمه می‌کنیم، به خاطر لذّتی نیست که از نوازش‌های آن‌ها می‌بریم؟ از این طریق می‌خواهیم نوازش‌های آنان بیشتر شود، البته خدا و اولیاءاش ناز کردن بنده‌ها را هم خریدارند، درحالی‌که اگر انصاف بدهیم ناز کردن، به آن‌ها و ناز خریدن، به ما می‌آید.(3)

2- تمثیل به درختان

از تمثیلاتی که برای حشر و نشر، احیاء بعد از ممات می‌باشد، درختان هستند که:

ایـن درختان‌اند هـمچون خاکیان **** دست‌ها برکرده‌اند از خـاکـدان

درختان سر از خاک برمی‌دارند و دست‌هایشان به سوی آسمان بلند است. با زبان حال به مردم صدها اشارت می‌کنند؛ البته به آن کس که گوش باطنی دارد، مقصود خود را می‌فهمانند.

سوی خلقان صد اشارت می‌کنند **** و آن‌که گوش است اش، عبارت می‌کنند

درختان اسرار خاک را گویند و می‌فهمانند که شما مانند ما بعد از در زیر خاک رفتن، روزی زنده می‌شوید. درختان در فصل زمستان مانند مرغابیان به درون خواب فرو می‌روند و می‌خوابند و در بهار، همانند طاووسان زیبا ظاهر می‌شوند. اگر در زمستان درختان محبوس‌اند و مرگ دارند در بهار برگ و شکوفه دارند.(4) خداوند در سوره‌ی روم آیه 50 می‌فرماید: «فانظُر الی آثارِ رَحْمَهِ الله کَیْفَ یُحیی الاَرْضَ بَعدَ مَوتِها: نگاه کن به آثار رحمت خدا، چگونه زمین را پس از مرگ دوباره زنده می‌گرداند.»

درختان هم به همه‌ی آدمیان می‌گویند: شما مانند ما بعد از مرگ زنده می‌شوید.

3- جان بی معنی

در مثنوی (ج 1، ابیات 715 – 712) مثالی برای جان بی معنی آورده که: به شمشیر چوبینی که در نیام باشد و دورادور ارزشمند است و چون از غلاف درآید، تنها به درد سوختن می‌خورد. اگر کسی روز کارزار با شمشیر چوبین به جنگ برود، کارش زار شود.

جان بی معنی در این تن، بی خلاف **** هست همچون تیغ چوبین، در غلاف

شمشیر چوبین، ابراز بازی برای کودکان است و انسان‌های بی معنی، منافق و سست‌عنصر در روز امتحان، مرگ و قیامت، مایه و عملی برای پیروزی و نجات ندارند.

4- نقاب گول زننده

مردی در جستجوی دو خری از قبیله‌اش که گم شده بود به راه افتاد. در راه زنی نقاب‌دار دید و به هوس اینکه زیر نقاب صورتش زیباست، از پی زن رفت و خران را از یاد برد. زن ناگاه، نقاب را از چهره برگرفت و دهن را گشود و چهره‌ی زشت خود را نشان داد. مرد باز به یاد خران گم شده افتاد و روان شد. عرب این قضیه را به مثل تبدیل کرده و گفت: «دهان تو، مرا به یاد دو خر گم‌شده‌ی دودمانم انداخت.»(5)

5- مثال برای قدرت حق

خداوند به حضرت داوود علیه‌السلام فرمود: ای داوود! قسم به عزّت و جلالم، اگر همه‌ی آسمان و زمین به من امیدوار باشند و از من بخواهند، خواسته‌های هر کدام از آن‌ها را برآورده می‌کنم، اگرچه خواسته‌هایی به‌اندازه‌ی هفتاد برابر دنیای شما باشد؛ و انجام این کار برای من، مانند این است که اگر هر کدام از شما سوزنی را به دریا فرو ببرید و آن را بیرون بیاورید، آیا آن کار چیزی از آب کم می‌کند؟(6)

6- ابلیس آدم‌روی

آن کس که حیران (مستغرق) جمال حق است، روی به حضرت دوست دارد و آن که حیران به جمال دنیاست، پشت به حق و روی به نفسانیات دارد. به حقیقت، حیرانان حق را خوب بنگر، شاید تو نیز رو شناس شوی. «رو» به معنی ذات و حقیقت. رو شناس به کسی می‌گویند که چهره‌ی مردان حق را از باطل بازمی‌شناسد. چون همیشه بسیاری از مردان که باطن شیطانی دارند، ظاهر خود را به صورت اهل حقیقت درمی‌آورند و دعوی رهبری می‌کنند و افراد ساده‌لوح را به دام می‌اندازند، پس روا نبود به هر دستی، دست بیعت داد.

چون بسی ابلیس آدم‌روی هست **** پس به هر دستی نشاید داد دست

یک دلیل واضح این است که مثلاً شکارچی برای صید طیور، صدای آن‌ها را تقلید می‌کند و آوایی مانند پرندگان درمی‌آورد. پرنده آسمانی، وقتی صدای هم‌جنس را می‌شنود، از هوا پایین می‌آید و به دام صیاد می‌افتد مردان توخالی، سخنان درویشان ساده و راستین را می‌دزدند و آنان را حفظ می‌کنند تا برای اشخاص ساده‌لوح بازگویند و آن‌ها را بدین‌وسیله به دام خود اندازند. این‌ها کارشان نیرنگ بازی و بی‌حیایی است؛ اما مردان الهی به مردم گرمی و حرارت و غذای معنوی می‌بخشند و آنان را از دل‌مردگی می‌رهانند.

کار مردان، روشنی و گرمی است **** کار دونان، حیله و بی‌شرمی است(7)

7- سرمای (باد) بهار (امثله اولیاء)

حدیثی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام(8) و پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم نقل شده به این مضمون: «از سرمای بهار، تن خود را مپوشانید و غنیمت شمارید که با کالبدهای شما آن کند که با درختان شما نماید. از سرمای پاییز بپرهیزید که با کالبدهای شما آن کند که با درختان شما کند. (اغتَنَموا بَرَدَ الرَّبیع)»(9)

راویان این را به ظاهر برده‌اند **** هم بر آن صورت قناعت کرده‌اند

راویان که از عالم جان بی‌خبر بوده‌اند، فقط به ظاهر و صورت قناعت کرده‌اند؛ کوه را دیده‌اند ولی گنج و معدن نهفته را ندیده‌اند. منظور از بهار و پاییز این است:

آن خزان، نزد خدا نفس و هواست **** عقل و جان، عین بهار است و بقاست.

هوای نفسانی، خزان و پاییز بوده و عقل و جان، بهار و بقاست. نفس‌ها و دم اولیاء مانند بهار است که باعث حیات جان آدمی است و ضدّش پاییز و باعث موت جان است.

گفته‌های اولیاء نرم و درشت **** تن مپوشان، زان که دینت راست پشت

از سخنان اولیاء الهی خواه نرم و خواه خشن، خودت را پنهان مکن، چون که دینت به آنان راست گردد و از سردی و گرمی مادّی و از آتش سعیر (اسم یک وادی در جهنّم) نجات پیدا کنی.

پس بوستان جان از نَفَس بهاری آنان حیات گیرد و دریای دل از جوهر آنان پر می‌شود.(10)

8- تمثیل حال و مقام

مولانا در مثنوی(11) می‌فرماید: حال در مَثَل، مانند جلوه‌ی عروس زیبا رخسار است و مقام در مَثَل خلوت کردن با عروس است؛ جلوه‌ی عروس را جمعی می‌بینند و این حال است ولی خلوت کردن با عروس مخصوص داماد است و این مقام است. عروس در حقیقت تنها برای داماد، بی‌حجاب ظهور کند. جلوه‌ی عام را عموم می‌بینند ولی جلوه‌ی خاص و خلوت، مخصوص داماد است. سالکین اهل مقام، محرم عروس حقیقت‌اند و سالکان اصحاب حال، تنها جلوتی از او ببینند. در میان سالکان، بسیاری اهل‌حال هستند ولی اهل مقام در میان آنان اندک‌اند.

هست بسیار اهل‌حال از صوفیان **** نادر است اهل مقام اندر میان(12)

9- گوش شنوا

حکیمی از محلی که استخوان‌های جمجمه سر زیادی در آن بود، عبور می‌کرد؛ برای تفهیم، به شاگردش گفت: یکی از آن‌ها را بردار و ریگی در داخل سوراخ گوشش بینداز. او چنین کرد لکن سوراخ گوش مسدود بود و سنگ‌ریزه داخل نشد. فرمود: این به درد نمی‌خورد، جمجمه دیگری بردار و همان کار را انجام بده. شاگرد جمجمه دیگر را گرفت و در گوش آن ریگی انداخت، ریگ از یک سوراخ داخل شد و از سوراخ گوش دیگر بیرون افتاد. فرمود: این هم به درد نمی‌خورد، جمجمه دیگری بگیر و همان عمل را انجام بده. شاگرد این دفعه ریگ داخل گوش جمجمه‌ای کرد و ریگ بیرون نیامد. حکیم فرمود: این به درد می‌خورد. آن را بردار ببریم. اشخاص هم در برابر سخنان حکمت‌آمیز به این سه دسته تقسیم می‌شوند و تنها گروه سوم به درد سلوک و عمل می‌خورند.(13)

امر به معروف و نهی از منکر

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 110 سوره‌ی آل‌عمران می‌فرماید: «شما (مسلمانان) نیکوترین امتی هستید که برای مردم عالم آورده و انتخاب شدید، امر به نیکی و نهی از زشتی می‌کنید.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «هر کس انکار کار زشت را به دل و دست و زبان ترک کند، او همانند مُرده‌ای بین زندگان است.»(1)

توضیح مختصر:

امر به کار خوب و پسندیده، دعوت است به سوی خیر که از واجبات کفایی است؛ یعنی اگر عدّه‌ای این کار را بکنند تکلیف از سایرین ساقط می‌شود که البته در همه‌ی امت‌های گذشته این اصل بوده و خواهد بود تا جوامع برای سعادتمندی به سوی صفات خوب و کارهای خیر و گفتار پسندیده گرایش پیدا کنند و به کمالات انسانی برسند. نهی از منکر شامل دوری دادن از اعمال ناشایست و معاصی و مطالب منحرف و گمراه می‌باشد. منکر هر چه باشد، عصیان است و فتنه و آسیب‌پذیری فراوان در آن می‌رود پس باید گروهی آگاه از مسائل منکر و دانا به آن باشند که با زبان هدایت بتوانند هدایت‌گری کنند تا آلودگی انسان‌ها از حد نگذرد که عذاب را در پی دارد. منافقین امر به منکر و نهی از معروف می‌کنند تا جامعه را مانند خود به نفاق و دو رویی بکشانند درحالی‌که ناهیان از منکرات می‌خواهند اجتماعی سالم و صالح به دست آید و آن هم با تخلیه‌ی رذایل و دوری از زشتی‌ها به دست می‌آید.

1- بُشر حافی

روزی حضرت کاظم علیه‌السلام از در خانه‌ی «بُشر حافی» در بغداد می‌گذشت که صدای ساز و آواز و رقص را از خانه شنید. ناگاه کنیزی از آن خانه بیرون آمد و در دستش خاکروبه بود و بر کنار در خانه ریخت. امام فرمود: «ای کنیز صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟» عرض کرد آزاد است. فرمود: «راست گفتی اگر بنده بود از مولای خود می‌ترسید.» کنیز چون برگشت «بشر حافی» بر سر سفره شراب بود و پرسید: چرا دیر آمدی؟ کنیز جریان ملاقات را با امام نقل کرد. بشر حافی با پای برهنه بیرون دوید و خدمت آن حضرت رسید و عذر خواست و اظهار شرمندگی نمود و از کار خود توبه کرد.(2)

2- ملّا حسن یزدی ناهی از منکر

در زمان «فتح علی شاه قاجار» در یزد عالمی بود به نام «ملّا حسن یزدی» (صاحب کتاب مُهیج الاحزان) که مورد احترام مردم بود. فرماندار شهر یزد به مردم ظلم و بدی می‌کرد. ملّا حسن ایشان را از کردار ناپسندش تذکر داد ولی سودی نبخشید. شکایت او را برای فتح علی شاه نوشت باز فایده‌ای نداشت. چون در امربه‌معروف و نهی از منکر ساعی بود، مردم یزد را جمع کرد و همگی فرماندار را به دستور او از شهر بیرون کردند. جریان را به فتح علی شاه گزارش دادند. بسیار ناراحت شد و دستور داد ملّا حسن یزدی را به تهران احضار کردند. شاه به آخوند گفت: «حادثه یزد چه بوده است؟» گفت: «فرماندار تو در یزد حاکم ستمگری بود، خواستم با اخراج او از یزد، شرّ او را از سر مردم دفع کنم.» شاه عصبانی شد و دستور داد چوب و فلک بیاورند و پاهای آخوند را به فلک ببندند و همین کار را کردند. شاه به امین الدّوله گفت: «ایشان تقصیری ندارد و اخراج فرماندار بدون اجازه او توسط مردم انجام شد.» آخوند بااینکه پاهایش به چوب و فلک بسته بود گفت: «چرا دروغ بگویم، فرماندار را من به خاطر ظلم از یزد اخراج نمودم.» سرانجام به اشاره شاه، امین‌الدوله وساطت کرد و پای آخوند را از بند فلک باز کردند. شب شاه در عالم خواب پیامبر صلی‌الله علیه و آله را دید که دو انگشت پای مبارکش بسته شده است پرسید: «چرا پای شما بسته شده است؟» فرمود: تو پای مرا بسته‌ای! شاه گفت: هرگز من چنین بی‌ادبی نکردم. فرمود: «آیا تو فرمان ندادی که پاهای آخوند ملّا حسن یزدی را در فلک نمودند؟!» شاه وحشت‌زده از خواب بیدار شد و دستور داد لباس فاخری به او بدهند و با احترام به وطنش بازگردانند. آخوند آن لباس را نپذیرفت و به یزد بازگشت و پس از مدتی به کربلا رفت و تا آخر عمر در کربلا بود.(3)

3- عذاب و تعجّب فرشته

خداوند «دو ملک» را مأمور کرد تا شهری را سرنگون کنند. چون آنجا رسیدند مردی را دیدند که خدا را می‌خواند و تضرع می‌کند. یکی از آن دو فرشته به دیگری گفت: این دعا کننده را نمی‌بینی؟ گفت: چرا، ولکن امر خداست باید اجرا شود. اولی گفت: نه از خدا سؤال کنم و از حق مسألت کرد که در این شهر بنده‌ای تو را می‌خواند و تضرّع می‌کند آیا عذاب را نازل کنیم؟ فرمود: امری که دادم انجام دهید، آن مرد هیچ‌گاه برای امر من رنگش تغییر نکرده و از کارهای ناشایست مردم خشمگین نشده است.(4)

4- یونس بن عبدالرحمن

وقتی‌که امام کاظم علیه‌السلام وفات کرد، در نزد وکیلان حضرت اموال بسیاری بود و بعضی به خاطر طمع در مال آن حضرت وفات امام را منکر شدند و مذهب «وافقیه» را تشکیل دادند. در نزد زیاد قندی هفتاد هزار هزار اشرفی، نزد علی بن ابی حمزه سی هزار اشرفی بود. یونس بن عبدالرحمن (امام رضا علیه‌السلام فرمود یونس بن عبدالرحمن در زمان خود مثل سلمان فارسی در زمان خویش است.) مردم را به امامت حضرت رضا علیه‌السلام می‌خواند و مذهب واقفی را باطل می‌دانست. آنان برای او پیغام دادند: برای چه مردم را به حضرت رضا علیه‌السلام دعوت می‌نمایی؟ اگر مقصد تو پول است، تو را از مال بی‌نیاز می‌کنیم. زیاد قندی و علی بن ابی حمزه ضامن شدند که ده هزار اشرفی به او بدهند تا ساکت شود و حرفی نزند. یونس بن عبدالرحمن گفت: «از امام باقر علیه‌السلام و امام صادق علیه‌السلام روایت کرده‌ایم که فرموده‌اند: هرگاه بدعت در میان مردم ظاهر شد، بر پیشوای مردم لازم است که علم خود را ظاهر کند (تا مردم را از منکرات بازدارد) و اگر این عمل را نکند، خداوند نور ایمان را از او می‌گیرد. من در هیچ حالی جهاد در دین و امر خدا را ترک نمی‌کنم.» پس از این صراحت گویی یونس آن دو نفر (زیاد و علی بن حمزه) با او دشمن شدند.(5)

5- خلیفه بر بام خانه

«خلیفه‌ی دوم» شبی در کوچه‌ها جستجو می‌کرد تا از وضع عمومی اطلاع به دست آورد. گذرش به در خانه‌ای افتاد که صدایی مشکوک از آن بلند بود. از دیوار خانه بالا رفت و مشاهده کرد، مردی با زنی نشسته و کوزه از شراب در پیش خود نهاده‌اند. با درشتی خطاب کرد: «در پنهانی معصیت می‌کنید، خیال می‌کنید خدا سرّ شما را فاش نمی‌کند؟!» مرد رو به خلیفه کرد و گفت: «عجله نکن، اگر من یک خطا کردم از تو سه خطا سر زده است.» اول، خداوند در قرآن می‌فرماید: «تجسس نکنید.*» تو تفحص و پیگیری کردی. دوم: در قرآن فرمود: «از در خانه‌ها وارد شوید.*» تو از دیوار وارد شدی. سوم فرمود: «هرگاه وارد خانه شدید سلام کنید.*» تو سلام نکردی. خلیفه گفت: «اگر تو را بخشم، تصمیم به کار نیک می‌گیری؟» جواب داد: آری به خدا دیگر این عمل را تکرار نخواهم کرد. گفت: «اکنون آسوده باشید، شما را بخشیدم.»(6)

انبیاء

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 130 سوره‌ی انعام می‌فرماید: «ای گروه جن و انس! آیا رسولانی از شما به‌سوی شما نیامدند که آیات مرا برایتان بازگو می‌کردند و شما را از ملاقات چنین روزی بیم می‌دادند؟»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «رسولان خدای سبحان، ترجمان حق و سفیران میان خالق و مخلوق هستند.»(1)

توضیح مختصر:

پیامبران که از جانب خداوند منصوب شده بودند، اولاً: دارای عصمت ذاتی بودند و هیچ‌گاه گناه و فکر گناه نمی‌کردند. دوم آن‌که: از علم و معارف الهیّه کاملاً بهره‌مند بودند و هدایت‌گری و رهبری امت به عهده‌ی خودشان بوده و آن‌ها را به‌سوی توحید دعوت می‌کردند. سوم آن‌که: انبیاء هیچ‌گاه در متد علمی و عملی با پیامبر هم‌عصر خودشان نزاع نداشتند چون وحدت در موضوع و حکم از عقاید و مسائل اخلاقی داشتند. چهارم آن‌که: مؤیّد به ملائکه مقرب و فرشتگان بودند و به وحی و الهام، مسائل را می‌فهمیدند و بازگو می‌کردند. پنجم: از نظر درجات و مقام با یکدیگر فاصله داشتند. بعضی انبیاء یک اسم یا سه اسم اعظم داشتند، امّا پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم ما هفتاد و دو اسم اعظم داشت و این مسئله تخصیص به بعضی مقامات از جانب خداوند بوده است.(2)

1- سختی زندگی

یکی از پیامبران، از سختی زندگی خویش به خدا شکایت کرد. خداوند به او وحی کرد: «از من شکایت داری؟ سرنوشت تو در عالم غیب این بود، حال بر قضا و قدر الهی خشم گرفته‌ای؟ قسم به عزتم، اگر با دیگر این اندیشه در دلت خطور کند: 1. تو را از لباس نبوت خلع کنم؛ 2. حلاوت محبت را از تو بگیرم؛ 3. تلخی فراق را به تو بچشانم و درنتیجه، به حرارت آتش گرفتار می‌شوی.»(3)

2- تعداد انبیاء

اباذر از پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم پرسید: «چند نفر از انبیاء مرسل بودند؟» فرمود: «سیصد و سیزده نفر.» پرسید: «چند کتاب بر آنان فرستاده شد؟» فرمود: «یک‌صد و بیست‌وچهار.» بعد پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «ای اباذر! چهار پیغمبر سریانی بودند، آدم، شیث، اختوع (ادریس) و نوح و چهار نفر از پیامبران از عرب بودند: هود، صالح، شعیب و پیغمبر تو. اولین پیامبر بنی‌اسرائیل، موسی علیه‌السلام و آخرین ایشان عیسی علیه‌السلام بود و شش‌صد پیغمبر در میان موسی و عیسی بوده است.»(4)

3- جایگاه بعضی انبیاء

مسجد سهله، خانه‌ی ادریس پیامبر صلی‌الله علیه و آله بود که در آن خیاطی می‌کرد. از آنجا بود که حضرت ابراهیم علیه‌السلام برای جنگ با عمالقه به طرف یمن رفت؛ و از آنجا بود که داود علیه‌السلام به جنگ جالوت رفت و نیز محل نزول حضرت خضر علیه‌السلام هم می‌باشد. امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «در مسجد کوفه، هفتاد پیامبر و هفتاد وصی پیغمبر که من یکی از ایشانم نماز کرده‌اند.»(5) و در روایتی دیگر آمده است که هزار پیامبر و وصی پیغمبر در مسجد کوفه نماز خوانده‌اند.(6)

4- جنازه‌ی حضرت آدم

حضرت آدم علیه‌السلام در مکّه وفات کرد و وصی‌اش، شیث، او را در غار کنز دفن نمود و تا زمان طوفان نوح علیه‌السلام در آنجا بود تا اینکه خداوند به نوح علیه‌السلام وحی کرد که وقتی او با کشتی هفت بار بر دور خانه‌ی کعبه طواف کرد، چون از طواف فارغ شد، کشتی جایی می‌ایستد که آب تا زانوهای او باشد، پس از آن جا تابوتی بیرون آورد که استخوان‌های حضرت آدم در آن بود و تابوت را داخل کشتی گذاشت و با کشتی طواف کرد و سپس روانه شد تا به کوفه رسید. پس خدا امر کرد زمین کوفه آب‌ها را فروبرد، سپس نوح علیه‌السلام (تابوت) جسد آدم را در نجف اشرف دفن کرد که الآن کنار قبر امیرالمؤمنین علیه‌السلام است.(7)

5- موسی علیه‌السلام و صورت بر خاک

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «حضرت موسی علیه‌السلام وقتی نماز می‌خواند، از جا برنمی‌خاست تا اینکه گونه راست و چپ خود را بر زمین می‌نهاد.» امام باقر علیه‌السلام فرمود: «خدا به موسی وحی کرد: میدانی چرا تو را برای سخن گفتن با خود برگزیدم و دیگری را انتخاب نکردم؟» عرض کرد: «نه!» فرمود: «ای موسی! من به همه‌ی بندگان نظر کردم، از تو متواضع‌تر و ذلیل‌تر نسبت به خودم نیافتم که پس از هر نماز دو طرف صورت بر خاک می‌گذاری.»(8)

انبیاء و پنج موضوع

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 25 سوره‌ی حدید می‌فرماید: «ما پیامبرانمان را با برهان‌های روشن فرستادیم و با آنان کتاب و ترازو فرو فرستادیم.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «همانا انبیاء الهی نه ظلم می‌کنند و نه امر به ظلم می‌نمایند، چون آنان عصمت از گناه دارند و پاک و پاکیزه‌اند.»(1)

توضیح مختصر:

خداوند برای هدایت خلق، پیامبران را مبعوث کرد که عدّه‌ای از آنان مانند آدم، نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و حضرت محمّد صلی‌الله علیه و آله و سلّم صاحب کتاب بودند و بقیّه از صاحب کتب پیروی می‌کردند. انبیاء عظام را خداوند با براهین و آیات و معجزات مجهز کرد تا در هدایت‌گری آنان، نتوانند آن‌ها را مغلوب کنند؛ مانند سحرِ فرعون و عصای موسی علیه‌السلام که اژدها شد و همه‌ی سحرها را بلعید. البته کار خارق‌العاده، غیر سحر و کهانت و جادو است؛ امری است حقیقی که کاربردش قابل‌انکار نباشد. گرچه امت‌ها، بعضی انبیاء را مجنون می‌نامیدند و بر اثر سلطه‌ی طاغوت‌های زمان خودشان و کم‌خردی و غلبه‌ی نفس امّاره با دیدن همه‌ی براهین، با انبیاء به جنگ و مبارزه می‌پرداختند. هر نشانه و آیتی که پیامبر آورد به تناسب زمان و عصر خودشان بود که فوق‌العادگی و اهمیّت کار مشهود بود؛ مانند شفای کور مادرزاد در زمان عیسی علیه‌السلام، تبدیل شدن عصا به اژدها در مقابل سحر و قرآن در عصر جاهلی که کسی نتوانست همانند آن را بیاورد.

1- معجزات انبیاء

ابن سکیّت از امام رضا علیه‌السلام سؤال نمود که: «به چه سبب حق‌تعالی حضرت موسی علیه‌السلام را با دست نورانی و عصا و چیزی چند که شبیه سحر بود فرستاد و حضرت عیسی علیه‌السلام را با معجزه‌ای که شبیه به طبابت طبیبان بود فرستاد و محمّد صلی‌الله علیه و آله و سلّم را به کلام فصیح و خطبه‌ها مبعوث گردانید؟» فرمود: حق‌تعالی چون مبعوث گردانید حضرت موسی علیه‌السلام را، غالب بر اهل عصر او سحر و جادو بود، پس آورد بسوی ایشان از جانب خدا معجزه‌ای چند را که از نوع سحر ایشان بود و مثل آن در قوّه‌ی ایشان نبود و جادوی ایشان را بر آن‌ها باطل کرد و حجت را بر ایشان تمام کرد. حضرت عیسی را مبعوث گردانید در وقتی که ظاهر گردیده بود در آن زمان، بیماری‌های مُزمن و مردم محتاج به طبیب بودند و طبیبان در میان ایشان بسیار بود، پس آمد به‌سوی ایشان، از جانب خدا با چیزی چند که نزد ایشان مثل آن‌ها نبود، از زنده کردن مُرده‌ها و شفا بخشیدن کورهای مادرزاد و پیسی، به اذن خدا؛ حجت را بر ایشان تمام کرد چون ایشان با نهایت خلاقیت از مثل آن‌ها عاجز بودند. حق‌تعالی حضرت محمّد صلی‌الله علیه و آله و سلّم را در زمانی فرستاد که غالب‌تر بر اهل عصرش خطبه‌های فصیح و سخنان بلیغ بود و پیشه و کمال ایشان هم چنین بود، پس آورد به‌سوی ایشان از کتاب خدا و مواعظ احکام و آنچه قول ایشان را باطل گردانید و عاجز گردیدند از اتیان (آوردن) به مثل آن و حجت را بر ایشان تمام کرد. ابن سکّیت گفت: تا حال چنین سخن شاقی نشنیده بودم، پس امروز حجت خدا بر خلق چیست؟ فرمود: عقلی که خدا به تو داده است که تمییز می‌توانی کرد میان کسی را که راست می‌گوید بر خدا یا دروغ می‌بندد بر او. ابن سکّیت گفت: و الله که جواب این است.(2)

2- فخر انبیاء

پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: خداوند صد و بیست و چهار هزار پیغمبر خلق کرده است که من از همه گرامی‌ترم نزد خدا و فخر نمی‌کنم.(3) ابوذر از رسول خدا پرسید که خدا چند پیغمبر به خلق فرستاد؟ فرمود: صد و بیست و چهار هزار پیغمبر.(4) امام زین‌العابدین علیه‌السلام فرمود: هر که خواهد با او مصافحه کند روح صد و بیست و چهار هزار پیامبر را، باید که زیارت کند قبر امام حسین علیه‌السلام را در شب نیمه‌ی شعبان که ارواح پیغمبران در این شب از خدا مرخص می‌شوند برای زیارت آن حضرت.(5)

3- اولوالعزم

امام زین‌العابدین علیه‌السلام فرمود: پنج پیغمبر اولوالعزم بودند: نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمّد. پرسش شد که معنی اولوالعزم چیست؟ فرمود: یعنی مبعوث گردیده بودند به مشرق و مغرب زمین و بر همه‌ی جن و انس.(6) امام صادق علیه‌السلام فرمود: اولوالعزم را برای این اولوالعزم می‌گویند که ایشان صاحب عزیمت‌ها و شریعت‌ها بوده‌اند زیرا که حضرت نوح مبعوث شد با کتابی و شریعتی غیر کتاب آدم. پس هر پیغمبری که بعد از نوح بود بر شریعت و طریقه‌ی او بود و تابع کتاب او بود تا آنجا که ابراهیم خلیل آمد با صُحُف و عزیمت ترک کتاب نوح؛ نه به آن‌که او را انکار نماید، بلکه بیان این‌که آن کتاب منسوخ گردیده است و بعد از این عمل به آن نباید کرد. پس هر پیغمبری که در زمان حضرت ابراهیم و بعد از او بود همگی بر شریعت و طریقه‌ی او بودند و به کتاب او عمل می‌کردند تا زمان حضرت موسی که تورات را آورد و عزم نمود بر ترک کردن احکام صُحُف. پس هر پیغمبری که در زمان موسی و بعد از او بودند بر شریعت و طریقه‌ی او بودند و عمل به کتاب او می‌کردند تا زمان حضرت عیسی که انجیل را آورد و عزم کرد بر ترک شریعت موسی و طریقه‌ی او، پس هر پیغمبری که در ایام حضرت عیسی و بعد از او بودند بر شریعت و طریقه و کتاب او بودند تا زمان پیغمبر ما محمّد صلی‌الله علیه و آله و سلّم. پس این پنج نفر اولوالعزم‌اند و بهترین انبیاء و رسل‌اند و شریعت محمّد منسوخ نمی‌گردد تا روز قیامت.(7)

4- زبان عربی انبیاء

پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم به اباذر فرمود: چهار پیامبر عرب بودند: هود، صالح، شعیب و پیامبر تو.(8) در روایتی آمده است که مردی از اهل شام از حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام سؤال نمود، از پنج نفر از انبیاء که به عربی سخن گفته‌اند، فرمود: شعیب، هود، صالح، اسماعیل و محمّد.(9) دو احتمال می‌رود که این پنج نفر از نژاد عرب بودند و یا به زبان عربی سخن می‌گفتند.

5- تعداد کتب و صُحُف

ابوذر از پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم سؤال کرد که خداوند چند کتاب فرستاده است؟ فرمود: صدوبیست و چهار کتاب. (به روایتی صد و چهار کتاب)، بر شیث پیامبر پنجاه صحیفه، بر ابراهیم بیست صحیفه فرستاد و چهار کتاب تورات و انجیل و زبور و فرقان (قرآن).(10)

انصاف

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 8 سوره‌ی مائده می‌فرماید: «ای اهل ایمان در راه خدا قیام‌کنندگان (و پایدار) بوده و گواه بر عدالت و انصاف باشید.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام فرمود: «هر کس از خود به دیگران انصاف دهد، خداوند بر عزّتش می‌افزاید.»(1)

توضیح مختصر:

داد، دادن و عدل و میانه کردن را گویند. انسان مُنصف به حدود دیگران تجاوز نمی‌کند و در کلام و عمل، صفت حمیده‌ی انصاف را روا می‌دارد و در مسائل خانوادگی و اجتماعی منصف است و آنچه برای خود روا می‌دارد، همان را برای دیگران روا می‌دارد و آنچه برای خودش ناپسند می‌دارد، برای دیگران هم ناپسند می‌داند. انسان در مسائل، به‌اندازه‌ی توانش نسبت به برادران و خواهران، فرزندان، همسایگان، همکاران و هم‌کیشان خودش، به داد روا بدارد و بداند خداوند در روز قیامت کسی را با عدلش به حساب نمی‌کشد مگر با فضلش و این فضل نوعی ترحّم و زیادی لطف است تا طاقت کشش برای دیگران باشد. آنچه پیامبر با امّت کرد همه‌اش لطف و رحمت و مهربانی بود ولی آنچه امّت بعد از او با خاندانش کردند، نه‌تنها انصاف نداند بلکه سرکشی کردند و وصایای او را فراموش کردند. بااینکه پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم و علی علیه‌السلام پدر امّت بودند، امّا چه رفتاری با آن‌ها کردند؛ نفرین و لعنت را شامل حال خود کردند.

1- پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم و عرب

عربی خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم آمد و حضرتش به‌سوی جنگ می‌رفتند. عرب رکاب شتر پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم را گرفت و عرض کرد: «یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله و سلّم به من عملی آموز که سبب رفتن به بهشت شود.» فرمود: (از روی انصاف) هرگونه دوست داری که مردم با تو رفتار کنند، تو با آنان رفتار کن؛ و هر چه را ناخوش داری مردم با تو کنند، با آنان انجام مده. بعد فرمود: جلو شتر را رها کن (که قصد رفتن به جهاد دارم.)(2)

2- انصاف علی علیه‌السلام

«شعبی» می‌گوید: من همانند دیگر جوانان به میدان بزرگ کوفه وارد شدم. امیرالمؤمنین علیه‌السلام را بر بالای دو ظرف طلا و نقره ایستاده دیدم که در دستش تازیانه‌ای کوچک بود و مردم سخت جمع شده بودند و آن‌ها را به‌وسیله‌ی تازیانه به عقب می‌راند که ازدحام مانع از تقسیم نشود. پس امام به‌سوی اموال برگشت و بین مردم تقسیم کرد به نوعی که برای خودش هیچ چیز باقی نماند و دست‌خالی به منزلش بازگشت. من به منزل آمدم و به پدرم گفتم: امروز چیز عجیبی دیدم نمی‌دانم عمل این شخص خوب بود یا بد؛ که چیزی برای خود برنداشت! پدرم گفت: او چه کسی بود؟ گفتم: امیرالمؤمنین علیه‌السلام و آنچه را دیدم برایش نقل کردم. پدرم از شنیدن انصاف و تقسیم علی علیه‌السلام به گریه افتاد و گفت: پسرم، تو بهترین کس از مردم را دیده‌ای.(3)

3- عدی بن حاتم

«عدی، پسر حاتم» طایی معروف، از محبّین و مخلصین امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود. او از اول سال دهم هجری که مسلمان شد همیشه در خدمت امام علیه‌السلام بود و در جنگ جمل و صفین و نهروان ملازم رکاب حضرت بوده است و در جنگ جمل یک چشم او مجروح شد و نابینا گشت. به خاطر کاری وقتی به معاویه وارد شد، معاویه گفت: «چرا پسران خود را نیاوردی؟» گفت: در رکاب امیرالمؤمنین علیه‌السلام کشته شدند، معاویه زبان‌درازی کرد و گفت: «علی در حق تو انصاف نداد که فرزندان تو را به کشتن داد و فرزندان خود را باقی گذاشت!» عدی در جواب فرمود: «من با علی علیه‌السلام انصاف ندادم که او کشته شد و من زنده ماندم… ای معاویه هنوز خشم از تو، در سینه‌های ما وجود دارد. دانسته باش که قطع حلقوم و سکرات مرگ بر ما آسان‌تر است از این‌که سخنی ناهموار در حق علی علیه‌السلام بشنویم.»(4)

4- متوکّل و امام هادی علیه‌السلام

روزی امام هادی علیه‌السلام به مجلس «متوکّل، خلیفه‌ی عباسی» وارد شد و پهلوی او نشست. متوکّل در عمامه امام دقت کرد و دید پارچه‌ی آن بسیار نفیس است. از روی اعتراض گفت: «این عمّامه بر سر شما را چند خریده‌ای؟» امام علیه‌السلام فرمود: «کسی که برای من آورده، پانصد درهم نقره خریده است.» متوکل گفت: «اسراف کرده‌ای که پارچه‌ای به قیمت پانصد درهم نقره بر سر بسته‌ای.» امام فرمود: شنیده‌ام در این روزها کنیز زیبایی به هزار دینار زر سرخ خریداری کرده‌ای؛ گفت: صحیح است. امام فرمود: «من عمّامه ای به پانصد درهم برای شریف‌ترین عضو بدن خریداری کرده‌ام و تو هزار زر سرخ برای پست‌ترین اعضایت خریده‌ای، انصاف بده کدام اسراف است؟» متوکّل بسیار شرمنده شد و گفت: انصاف آن است که ما را حق اعتراض نسبت به بنی‌هاشم نبود و صد هزار درهم بایت صله‌ی این جواب، برای حضرت فرستاد.(5)

5- انصاف اباذر

در راه رفتن به جنگ تبوک (واقع در صد فرسخی شمال مدینه)، ابوذر سواری‌اش کند بود و عقب افتاد، به پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم عرض کردند: ابوذر عقب ماند؛ فرمود: اگر در او خیری باشد خداوند او را به شما ملحق می‌سازد. ابوذر چون از شترش مأیوس شد، آن را رها نمود و به راه افتاد. در یکی از منازل، پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرود آمدند و یکی از مسلمین گفت: یک نفر از راه دور دارد پیاده می‌آید. فرمود: خدا کند ابوذر باشد. چون خوب دقت کردند، گفتند: یا رسول‌الله اباذر است، سپس فرمود: «خدا بیامرزد اباذر را؛ تنها راه می‌رود، تنها می‌میرد، تنها برانگیخته می‌شود.» چون پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم اباذر را دید فرمود: «او را آب دهید که تشنه است.» هنگامی‌که اباذر شرفیاب حضور پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم شد، دیدند ظرف آبی همراه دارد. فرمود: اباذر آب داشتی و تشنگی کشیدی؟ عرض کرد: آری یا رسول‌الله پدر و مادرم به قربانت، در راه تشنه شدم، به آبی رسیدم وقتی چشیدم، آب سرد و گوارایی بود با خود گفتم: (انصاف نباشد) از این آب بیاشامم مگر آن‌که اول پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم بیاشامد. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «اباذر خدا تو را بیامرزد، به‌تنهایی زندگی می‌کنی و غریبانه می‌میری و تنها داخل بهشت می‌شوی.»(6)