دُرّ نجف

چهارصد موضوع، دو هزار داستان

جلد اول · فصل سوم · بخش دوم

بیت المال

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 55 سوره‌ی یوسف می‌فرماید: «حضرت یوسف به پادشاه مصر گفت: مرا سرپرست خزائن سرزمین (وزارت دارایی و اقتصاد) مصر قرار بده که (علم به حسابرسی دارم) و نگه‌دارنده و آگاهم.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام (وقتی‌که لشکری را تحریص به جنگ با اهل شام که به عراق هجوم آورده بودند، می‌کرد و آن‌ها به امام می‌گفتند خودت باید بیایی) فرمود: «سزاوار نیست که لشکر و شهر و بیت‌المال و جمع‌آوری مالیات زمین و حکومت میان مسلمین و رسیدگی به حقوق ارباب‌رجوع را رها کنم (و با لشکری که از پیش فرستاده‌ام، بروم).»(1)

توضیح مختصر:

آنچه از منابع و درآمد و از منابع ملّی مانند دریا و جنگ و نفت و …، حکومت آن‌ها را جمع می‌کند، مجموع آن بیت‌المال است که متولّی آن رئیس حکومتی است که بر اساس انصاف و عدل در تمام شئون و مناصب تقسیم و خرج می‌شود. قوانین مربوطه در هر عصری با زمان و عصر دیگر از جهت تراکم و تکاثر فرق می‌کند و نوع درآمدها هم به خاطر اختراعات و اکتشافات متفاوت است. هر چه باشد باید متولّی امور بیت‌المال خزانه‌ی حکومتی مسلمانان، شخصی منصف باشد و بی‌حساب خرج نکند. تضییع حقوق مسلمین را ننماید که هر نوع تضعیف و اجحاف و کاستی سبب می‌شود که متوّلی آن، حق النّاس در ذمّه‌ی او می‌افتد و این کاری است بسیار ناپسند که اثر وضعی و اُخروی آن حتّی در نسل و نتیجه‌ی شخص پیدا می‌شود. چراکه همه‌ی مسلمانان حقّی در آن دارند و حقوق منصفانه سبب این می‌شود که عدالت اجتماعی به بار آید و جذب قلوب کند و الّا دستبرد به بیت‌المال به هر شکل و نوع و جنسی که باشد باطل و مردود و درواقع خریدن جهنّم است.

1- تقسیم به مساوات

روزی امیرالمؤمنین علیه‌السلام به عمّار یاسر و عبدالله بن ابی رافع و ابو هیثم تیهان، مأموریت داد تا مالی را که در بیت‌المال بود، تقسیم کنند و به آن‌ها فرمود: عادلانه تقسیم کنید و کسی را بر کسی برتری ندهید. آن‌ها مسلمانان را شمردند و مقدار مال را نیز حساب کردند، معلوم شد به هر کس سه دینار می‌رسد. از مسلمانان طلحه و زبیر اعتراض کردند و گفتند: «آیا این تقسیم نظر خودتان است یا دستور رفیقان؟!» گفتند: «امیرالمؤمنین علیه‌السلام چنین دستور داده است.» پس طلحه و زبیر نزد امام رفتند و به روش تقسیم بیت‌المال، اعتراض کردند. امام فرمود: «رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم چگونه با شما رفتار می‌کرد؟» آن‌ها سکوت کردند. فرمود: «آیا پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم بیت‌المال را به مساوات تقسیم نمی‌کرد؟» گفتند: آری! فرمود: «آیا سنّت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم سزاوار است یا سنّت دیگران؟» گفتند: «سنّت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم؛ ولی ما دارای سابقه هستیم و از نزدیکان پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم می‌باشیم.» حضرت فرمود: «سابقه شما بیشتر است، یا سابقه‌ی من؟ نزدیکی من به پیامبر بیشتر است یا شما؟» گفتند: شما! فرمود: «خدمت و سختی‌هایی که من برای اسلام کشیده‌ام بیشتر است یا شما؟» گفتند: شما. فرمود: «به خدا سوگند، من و این کارگری که برای من کار می‌کند، سهم هر دومان از بیت‌المال یکسان است.»(2)

2- اجازه‌ی رهبر

در سال دهم هجری پیامبر صلی‌الله علیه و آله قصد زیارت خانه‌ی خدا داشت. علی علیه‌السلام را با گروهی از مسلمان‌ها به یمن فرستاد. علی علیه‌السلام مأمور بود در بازگشت از یمن، پارچه‌هایی را که مسیحیان نجران در روز مباهله تعهد کرده بودند، از ایشان بگیرد و به محضر رسول خدا صلی‌الله علیه و آله بیاورد. او پس از انجام مأموریت، آگاه شد که پیامبر صلی‌الله علیه و آله رهسپار خانه‌ی خدا شده است. ازاین‌رو پارچه‌ها را به یکی از فرماندهان خود سپرد و خود به طرف مکه حرکت کرد و نزدیکی‌های مکه به حضور پیامبر صلی‌الله علیه و آله رسید. پیامبر صلی‌الله علیه و آله از دیدارش خوشحال شد و او را در لباس احرام دید، از نحوه‌ی نیّت کردن او جویا گشت. علی علیه‌السلام گفت: من هنگام بستن احرام گفتم: خدایا به همان نیّتی احرام می‌بندم که پیامبر صلی‌الله علیه و آله احرام بسته است. آنگاه علی علیه‌السلام از مسافرت خود به یمن و پارچه‌هایی که آورده بود، به پیامبر صلی‌الله علیه و آله گزارش داد. سپس به فرمان پیامبر صلی‌الله علیه و آله به‌سوی سربازان خود بازگشت تا به همراه آن‌ها، دوباره به مکه بازگردد. وقتی امام به سربازان خود رسید، دید که افسر جانشین وی تمام پارچه‌ها را در میان سربازان تقسیم کرده است و سربازان پارچه‌ها را به‌عنوان لباس احرام بر تن کرده‌اند. امام به این کار اعتراض کرد که چرا بدون اجازه‌ی پیامبر صلی‌الله علیه و آله این کار را کردید. فرمانده گفت: «سربازان اصرار کردند که به‌عنوان امانت بگیرند و پس از مراسم حج از آنان بازگیرم.» امام پوزش او را نپذیرفت و سپس دستور داد، تمام پارچه‌های تقسیم شده جمع شود تا در مکه به پیامبر صلی‌الله علیه و آله تحویل گردد. گروهی از اینان در مکه به خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله رسیدند. از عدالت و سخت‌گیری علی علیه‌السلام شکایت کردند. پیامبر صلی‌الله علیه و آله به یک نفر از یاران فرمود: «برو به این گروه شاکی بگو از بدگویی و اعتراض به علی علیه‌السلام دست بردارید که او در دستور خدا دقیق و سخت‌گیر و در دین خود اهل سازش و مداهنه نیست.»(3)

3- لباس از مال شخصی

هارون بن عنتره گفت: پدرم برایم گفته که من در یکی از روستاهای نزدیک نجف (کوفه) خدمت امیرالمؤمنین علیه‌السلام رسیدم و دیدم که لباس کهنه‌ای بر تن کرده و از سرما می‌لرزد. عرض کردم: ای امیر مؤمنان! خداوند بیت‌المال را در اختیار تو قرار داده و اجازه‌ی استفاده از آن را برای خود و خانواده‌ات داده است، امّا تو با خود چنین معامله‌ای می‌کنی؟! امام فرمود: «به خدا قسم من از اموال شما هیچ استفاده‌ی شخصی نکرده‌ام و این لباس را که بر تنم می‌بینی، با خودم از مدینه آورده‌ام و غیر از این هم چیزی ندارم.»(4)

4- گردنبندی از بیت‌المال

علی بن ابی رافع سرپرست بیت‌المال حکومت علی علیه‌السلام گفت: در میان اموال در بیت‌المال، گردنبند مرواریدی بود که از بصره آورده بودند. دختر امام، یک نفر نزدم فرستاد و پیغام داد که شنیده‌ام در بیت‌المال گردنبند مرواریدی هست؛ می‌خواهم آن را چند روز به‌عنوان عاریه به من بدهی تا روز عید قربان آن را به گردن کنم. من به‌عنوان عاریه مضمونه (بدین‌صورت که اگر تلف شود، ضامن است.) به مدت سه روز به او دادم. اتفاقاً آن را امام در گردن دختر خود دید، پرسید: آن را از کجا به دست آورده‌ای؟ عرض کرد: «آن را به‌عنوان عاریه مضمونه به مدت سه روز از بیت‌المال گرفته‌ام و بعد از سه روز پس می‌دهم.» امیرالمؤمنین علیه‌السلام سرپرست بیت‌المال را خواست و فرمود: «چرا به بیت‌المال مسلمان‌ها بدون اجازه‌ی آن‌ها خیانت کردی؟» گفت: «به خدا پناه می‌برم که خیانت کنم.» فرمود: «چرا گردنبند را به دختر من دادی؟» عرض کرد: «به‌عنوان عاریه مضمونه تا سه روز دادم.» امام فرمود: «امروز باید آن را پس بگیری و به جای خود بگذاری؛ اگر بار دیگر مثل این کار را از تو مشاهده کنم، کیفر سختی خواهی شد. اگر دخترم آن را به‌عنوان عاریه از بیت‌المال نگرفته بود، دست او را به‌عنوان دزد می‌بریدم.» دختر امام وقتی این کلام را شنید، به پدر عرض کرد: مگر من دختر تو نبودم؟ فرمود: «دخترم! انسان نباید به‌واسطه‌ی اشتهای نفس، پای خود را از حق بیرون نهد. زنان مهاجرین با تو یکسان هستند، مگر به چنین گردنبندی آراسته‌اند تا تو هم خواسته باشی در ردیف آن‌ها قرار بگیری؟»(5)

5- متولّی اموال

در زمان حضرت سلیمان علیه‌السلام مردی دو بچّه ماری را کشت. سپس مادر دو بچّه مار، به حضور حضرت سلیمان آمد و از آن مرد شکایت کرد و درخواست کرد که آن مرد را قصاص کند! حضرت سلیمان علیه‌السلام فرمود: «مرد موحّدی را به خاطر کشتن بچّه ماری نمی‌شود قصاص کرد.» عرض کرد: «حال که چنین است، او را متولی اموال و قیّم موقوفات (و بیت‌المال) مردم قرار دهید؛ تا این‌که با دست‌درازی به اموال دیگران، من با مارهای دیگر در دوزخ از او انتقام کشم.»(6)

بیماری و صبر

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 80 سوره‌ی شعراء (از زبان حضرت ابراهیم علیه‌السلام در وصف پروردگار خویش) می‌فرماید: «… هرگاه مریض شوم، خدا مرا شفا می‌دهد.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام می‌فرماید: «شدیدتر از بی‌چیزی، مرض تن است.»(1)

توضیح مختصر:

بیماری دو نوع است، بیماری جسمی و بیماری روحی. در بیماری روحی، چشم و گوش و زبان باطنی کور و کر و لال است، امّا به خاطر آن‌که پرده و حجاب بر قلب‌ها زده شده، ادراک ندارند و قساوت قلب و ملکات ناپسند سبب شده که مُهر عدم شفا بر آن‌ها زده شود. عافیت، هم در جسم و هم در روح سبب تعالی انسان می‌شود؛ لکن عمده در ترقّی، عافیت روحی است. تا صفات حرص، حسادت، تکبّر و عجب و … در نفس حاکم باشد، جایگاه مریض، روانی است و آن مداوا نمی‌شود مگر با دکتر حاذق روح و روان که خود سال‌ها تلمّذ اخلاقی کرده و روان خود را از امراض ناپسند پاک کرده است. در این صورت با نسخه‌ی چنین طبیبی، مریض روانی به دنبال مداوای خود برآید که نتیجه‌بخش است.

1- دخترم بیمار نشده!

پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم دختری را خواستگاری کردند. پدر دختر شروع به تعریف دخترش نمود و امتیازات او را می‌شمرد، ازجمله گفت: «این دختر از زمان تولّدش تا این موقع بیمار نشده است.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم از مجلس برخاست و قطع کلام خویش نمود، بعد فرمود: «خیری در چنین وجودی نیست که مانند گورخر بیمار نشود. مرض و بلا تحفه‌ای است از جانب خدا به‌سوی بندگان است که اگر از یاد خدا غافل شدند، آن مرض و پیشامد او را متوجّه خدا سازد.»(2)

2- صبر بر مرض

«ابو محمّد رقّی» گوید: به محضر امام رضا علیه‌السلام رفتم و سلام کردم، جواب سلامم را داد و احوال‌پرسی کرد و با من به گفتگو پرداخت تا این‌که فرمود: «ای ابا محمّد! هر بنده‌ی مؤمنی که خدا او را به بلایی گرفتار نمود و او بر آن تحمّل و صبر کرد، قطعاً در پیشگاه خدا مانند پاداش شهید را خواهد داشت.» من پیش خود گفتم چرا امام این سخن را فرمود، بااینکه قبلاً سخن از بیماری و بلا نبود، یعنی چه، امام به چه تناسبی این جمله را فرمود؟! با امام خداحافظی کردم و از محضرش بیرون آمدم و خود را به هم‌سفران و دوستانم رساندم. ناگهان احساس کردم پاهایم درد می‌کند، شب را با سختی به سر آوردم. صبح که شد دیدم پاهایم ورم کرده و پس از مدّتی، ورم شدیدتر شد. به یاد سخن امام افتادم که در مورد صبر بر بلا سفارش کرد و من آن را مناسب ندانستم. با این وضع به مدینه رسیدم، زخم بزرگی در پایم پیدا شد و چرک زیادی از آن بیرون آمد، آن‌چنان دشوار بود که امان را از من گرفت، دریافتم که امام آن سخن را برای چنین پیشامدی که برایم رخ می‌دهد فرمود تا با صبر، آرامش خود را حفظ کنم؛ حدود ده ماه بستری بودن این مرض طول کشید. روایت کننده گوید: او پس از مدّتی سلامتی خود را بازیافت و سپس بار دیگر مریض شد و به آن مرض مُرد.(3)

3- جُذامی

امام سجاد علیه‌السلام در بین راهی به چند نفر جذامی و مبتلا به خوره برخورد نمود که سر راه نشسته و در حال خوردن غذا بودند، پس به آن‌ها سلام کرد و از آن‌ها رد شد. آنگاه با خود فرمود: خداوند متکبّران را دوست ندارد، پس به‌سوی ایشان برگشت و فرمود: من اکنون روزه‌دار هستم (معذورم چیزی با شما بخورم)، آن‌ها را به خانه‌ی خود دعوت کرد و فرمود: شماها به خانه‌ی من بیایید آن‌ها هم به خانه‌ی امام رفتند و حضرت، هم آن‌ها را اطعام نمود و هم با کمک مالی آن‌ها را دلجویی نمود.(4)

4- قرض مریض

«اسامه بن زید» از اصحاب پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم بود. وقتی مریض شد امام حسین علیه‌السلام به عیادتش تشریف بردند. اسامه مکرر آه می‌کشید و اظهار غم و غصّه می‌کرد. امام فرمود: «برادرم غصّه‌ات چیست؟» گفت: «شصت هزار دینار قرض دارم.» فرمود: «بدهکاری‌ات به عهده من است.» گفت: «می‌ترسم قبل از پرداختِ قرضم بمیرم.» فرمود: نه، قبل از آن‌که بمیری قرضت را اداء می‌کنم و دستور داد قرض وی را پرداختند.(5)

بیماری و مرض

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 61 سوره‌ی نور می‌فرماید: «بر نابینا و لنگ و بیمار و بر خودتان ایرادی نیست که از خانه‌های خود (و فرزندان و زنانتان) بخورید…»

توضیح مختصر:

اگر بیماری جسمی باشد، در طول تاریخ، پزشکان دستورالعمل‌هایی گفته‌اند و نوشته‌اند. در عصر حاضر تا آنجا که علم طب کاربرد دارد و می‌تواند، مداوا می‌کند. البته با آزمایش و رادیولوژی، سونوگرافی، سی‌تی‌اسکن، اِم آر آی و … کارهای تشخیص، بهتر و سریع‌تر شده است. بیماری از دو حالت پدید می‌آید. یکی از افراط و تفریط در هر نوع مسائلی که ربط به جسم دارد. دیگر آن‌که این مرض: یا کیفر و چوب است و دیگر ثواب ندارد و یا به خاطر دوستی که خدا با این بنده دارد، درجاتش را بالا می‌برد، سبب می‌شود که عوارض جانی دیگری هم به بار آید. عیادت مریض، مستحب است و بیمار، برای کسالتش لازم است که از خدا شفا بخواهد و دعا کند و آنچه را که لازمه‌ی یک شخص مریض جسمانی است از مداوا، پی آن برود تا خداوند با آمرزش او، شفایش بدهد.

1- عیادت مریض

ام سُلیم انصاری گوید: بیمار شدم و پیامبر خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم به عیادتم آمد. پرسید: «ای مادر سُلیم! آیا آتش و آهن و ناخالصی‌های آهن را (هنگام گداخته‌شدن) می‌شناسی؟» گفتم: آری ای پیامبر. فرمود: «پس ای مادر سُلیم تو را مژده باد که اگر از این درد به‌سلامت جان به در ببری از گناهان رسته‌ای، آن‌سان که آهن از ناخالصی‌های خود جدا می‌شود.»(1)

2- همان اعمال را بنویسند

امام صادق علیه‌السلام فرمود: پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم سر خود را به‌سوی آسمان بلند کرد و لبخند زد. پرسیدند ای پیامبر خدا! دیدیم سر خویش را به‌سوی آسمان بلند کردی و لبخند زدی. فرمود: آری! از دو فرشته‌ای در شگفت شدم که از آسمان به زمین آمدند و بنده‌ی مؤمن درستکار را در جای نماز خویش که همواره در آنجا نماز می‌گزارد جستند تا برای وی، عمل آن شب و روزش را بنویسند، امّا وی را در نماز گاه خویش نیافتند. پس به آسمان بازگشتند و گفتند: پروردگارا فلان بنده‌ی مؤمنت را در مکان نمازش جستیم تا برای وی عملش را در آن روز و شب بنویسیم، ولی آنجا به او دست نیافتیم و او را در بند (بیماری تو) دیدیم. خداوند فرمود: تا زمانی که بنده‌ام در بند من است، برای او در هر شب و روز همانند آنچه در دوران تندرستی‌اش انجام می‌داده بنویسید. زیرا بر من است آنگاه‌که او را ازآنچه در دوران تندرستی‌اش انجام می‌داده، بازداشته‌ام، برای وی پاداش همان اعمال را بنویسم.(2)

3- پنهان داشتن بیماری

عمران بن حصین به پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم گفت: «ای پیامبر خدا! مردانی نزد من می‌آمدند که از آنان، خوش‌سیماتر و خوش‌بوتر ندیده‌ام، امّا پس از چندی از من بریدند.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم پرسید: «آیا زخمی به تو رسیده بود و آن را پنهان می‌داشتی؟» گفت: آری فرمود: «سپس آن را آشکار ساختی؟» گفت: چنین بود. فرمود: «لیکن اگر همچنان پوشیده می‌داشتی تا زمانی که زنده بودی، فرشتگان به دیدارت می‌آمدند.» (آن زخم جراحتی بود که وی در جهاد در راه خدا برداشته بود.)(3)

4- دعای بیماری

امیرالمؤمنین علیه‌السلام گفت: بیمار شدم و پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم به عیادتم آمد و فرمود: بگو: «اللهم اِنّی اَسئَلُکَ تَعجیلَ عافیتِکَ وَ صَبراً علی بَلِیّتِکَ وَ خُروجاً إلی رَحمَتِک: خداوندا! از تو می‌خواهم عافیتی را که می‌دهی، پیش اندازی و بر امتحان خویش، بردباری‌ام بخشی و مرا به‌سوی رحمت خویش ببری.» من این دعا را خواندم و پس‌ازآن از بستر بیماری برخاستم، گویا که از بندی رسته باشم.(4)

5- پاداش مریض داری

پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: هر کس در برآوردن نیاز بیماری بکوشد، خواه آن را برآورد و خواه برنیاورد، از زیر بار گناه خویش بیرون می‌رود، به سان آن روز که از مادر زاده شده است. در این هنگام مردی از انصار گفت: ای پیامبر خدا! پدر و مادرم به فدایت اگر بیمار از خانواده‌ی شخص باشد، آیا درصورتی‌که در برآوردن نیاز خانواده خویش بکوشد، این کار پاداش بیشتری ندارد؟ فرمود: چرا.(5)

بی نیازی

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 88 سوره‌ی حجر می‌فرماید: «از این ناقابل متاع دنیوی که به طایفه‌ای از مردم داده‌ایم، چشم بپوشان.»

حدیث:

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «بزرگی مؤمن به نماز شب و عزّتش به بی‌نیازی است.»(1)

توضیح مختصر:

خداوند، بی‌نیاز است و بنده، نیازمند. همه‌ی ممکن‌الوجود، نیازمندند و حضرت واجب‌الوجود، بی‌نیاز مطلق است. بی‌نیازی ظاهری از مردم، یک مرتبه است ولیکن بهترین بی‌نیازی، بی‌نیازی دل از مردم است. چون مالک همه‌ی وجود، خداوند است و آنچه بنده دنبال می‌کند، به اسباب متوسّل می‌شود. اگر در هر کار، در وهله‌ی اوّل، دست به‌طرف خداوند دراز کند و چیزی بخواهد، حق‌تعالی اسباب را برای رسیدن او فراهم می‌کند. فقر و غنی، عبارت‌اند از فقدان و وجدان؛ و این دو صفت متقابل یکدیگرند. کافران به خاطر این‌که علم، نیرو و زر را خاص خود می‌دانند، می‌پندارند این کمالات، آنان را از فنا و نابودی نگه‌داشته، بقا را برای آنان تضمین می‌کند، گویا عالم وجود، بی‌نیاز از ایشان نیست. ولی چند صباحی که می‌گذرد همه‌ی دارایی‌ها و توانمندی‌ها به نابودی و مرگ، تمام می‌شود و نیازمندی خود را نشان می‌دهند که مالک و بی‌نیاز اعتباری بودند نه حقیقی.

1- درسی از اصحاب پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و سلّم

مردی از اصحاب پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم در تنگ‌دستی سخت قرار گرفت. روزی زنش به او گفت: خوب است خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم بروی و از ایشان تقاضای کمکی کنی. آن مرد خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم آمد، همین‌که چشم حضرت به او افتاد فرمود: «هر که از ما چیزی درخواست کند به او می‌دهیم؛ امّا اگر خود را بی‌نیاز نشان دهد، خدا او را غنی خواهد کرد.» مرد از شنیدن این سخن با خودش گفت: منظور پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم از این کلام من هستم، از همان‌جا برگشت و جریان را برای زنش شرح داد. زنش گفت: حضرت نیز بشری است، به ایشان بگو آنگاه ببین چه می‌فرماید. برای مرتبه دوّم آمد؛ باز همان جمله را شنید. سوّمین مرتبه که برگشت و همان جملات را از پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم شنید، به نزد یکی از دوستان خود رفت و کلنگ دو سری از او به عاریه گرفت. تا شامگاه در کوه‌ها هیزم جمع‌آوری نمود و شب به طرف خانه بازگشت و هیزم را به پنج سیر عدس فروخت. نانی تهیه کرده و با زن خود میل کردند. فردا جدیّت بیشتر کرد و هیزم زیادتری آورد؛ و هر روز مقدار زیادتر تا توانست یک کلنگ بخرد. چندی گذشت، در اثر فعالیّت دو شتر و یک غلام خرید و کم‌کم از ثروتمندان شد. روزی خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم شرفیاب شده و جریان زندگی و کلام حضرتش را بازگو کرد. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: من که گفتم: «کسی که بی‌نیازی جوید خدا او را بی‌نیاز گرداند.»(2)

2- اسکندر و دیوژن

هنگامی‌که «اسکندر»، به‌عنوان فرمانده کل یونان انتخاب شد، از همه‌ی طبقات برای تبریک نزد او آمدند، امّا «دیوژن» حکیم معروف، نزد او نیامد. اسکندر خودش به دیدار او رفت؛ و شعار دیوژن قناعت و استغناء و آزادمنشی و قطع طمع از مردم بود. او در برابر آفتاب دراز کشیده بود، وقتی احساس کرد که افراد فراوانی به طرف او می‌آیند، کمی برخاست و چشمان خود را به اسکندر که با جلال و شکوه پیش می‌آمد، خیره کرد، ولی هیچ فرقی میان اسکندر و یک مرد عادی که به سراغ او می‌آمد، نگذاشت و شعار بی‌نیازی و بی‌اعتنایی را همچنان حفظ کرد. اسکندر به او سلام کرد و گفت: «اگر از من تقاضایی داری بگو!» دیوژن گفت: «یک تقاضا بیشتر ندارم؛ من دارم از آفتاب استفاده می‌کنم و تو اکنون جلوی آفتاب را گرفته‌ای، کمی آن طرف تر بایست!» این سخن در نظر همراهان اسکندر خیلی ابلهانه آمد و با خود گفتند: عجب مرد ابلهی است که از چنین فرصتی استفاده نمی‌کند! امّا اسکندر که خود را در برابر مناعت طبع و استغنای نفس دیوژن حقیر دید، سخت در اندیشه فرورفت. پس از آنکه به راه افتاد، به همراهان خود که حکیم را مسخره می‌کردند، گفت: «به‌راستی اگر اسکندر نبودم، دلم می‌خواست دیوژن باشم.»(3)

3- اعتراض محمّد بن منکدر

«محمد بن منکدر» گوید امام باقر علیه‌السلام را ملاقات کردم و خواستم او را پند و موعظه کنم که او مرا موعظت کرد. گفتند: «به چه چیز ترا موعظت کرد؟» گفت: در ساعتی از روز که هوا گرم بود به اطراف مدینه بیرون رفتم و امام باقر علیه‌السلام را که کمی فربه بود ملاقات کردم. او بر دوش دو غلام سیاه خود تکیه کرده بود و می‌آمد، با خود گفتم بزرگی از بزرگان قریش در این ساعت گرم در طلب دنیا بیرون آمده خوب است او را موعظه کنم. پس سلام کردم؛ و امام نفس‌زنان و عرق‌ریزان جواب سلام مرا داد. گفتم: «خدا کارت را اصلاح کند، خوب است بزرگی از بزرگان قریش با چنین حالت در طلب دنیا باشد! اگر مرگ بیاید و تو بر این حال باشی کارت مشکل است.» امام دست از دوش غلامان برداشت و تکیه کرد و فرمود: «به خدا قسم اگر مرگ در این حال مرا دریابد، در طاعتی از طاعات خدا بوده‌ام که خود را از حاجت به تو و مردم بازداشته‌ام؛ وقتی از آمدن مرگ ترسانم که مرا درحالی‌که معصیتی از معاصی الهی را مشغول بوده باشم فراگیرد.» محمّد بن منکدر گوید: «گفتم: خدا تو را رحمت کند، می‌خواستم ترا موعظه نمایم تو مرا موعظه نافع فرمودی.»(4)

4- ابوعلی سینا

آورده‌اند که «شیخ‌الرئیس ابوعلی سینا» روزی با کوکبه‌ی وزارت می‌گذشت، کُنّاسی را دید که به کار متعفّن خویش مشغول است و این شعر به آواز بلند می‌خواند:

گرامی داشتم ای نفس از آنت **** که آسان بگذرد بر دل جهانت

ابوعلی سینا تبسّمی نمود و به او فرمود: حقاً خوب نفس خود را گرامی داشته‌ای که به چنین شغل پست (درآوردن خاک و نجاسات از چاه) مبتلا هستی. کنّاس از کار دست کشید و رو به ابوعلی سینا کرد و گفت: نان از شغل خسیس (کار پست) می‌خورم تا بار منّت شیخ‌الرئیس نکشم.(5)

5- مناعت طبع عبدالله بن مسعود

«عبدالله بن مسعود» از اصحاب نزدیک پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم بود و در مکتب آن حضرت شخصی غیور و وارسته بار آمد. در زمان خلافت عثمان، او بیمار و بستری شد که در همان بیماری از دنیا رفت. خلیفه به عیادت او رفت، دید اندوهگین است. پرسید از چه چیزی ناراحتی؟ گفت: از گناهانم. خلیفه گفت: چه میل داری تا برآورم؟ گفت: مشتاق رحمت خدا هستم. سؤال کرد: اگر موافق باشی طبیبی بیاورم. گفت: طبیب بیمارم کرده است. سؤال کرد اگر مایل باشی دستور دهم، عطائی از بیت‌المال برایت بیاورند؟ گفت: آن روز که نیازمند بودم، چیزی به من ندادی، امروز که بی‌نیاز هستم می‌خواهی چیزی به من بدهی؟! خلیفه گفت: این عطا و بخشش برای دخترانت باشد. گفت: آن‌ها نیز نیاز ندارند، چراکه من به آن‌ها سفارش کرده‌ام سوره‌ی واقعه را هر شب بخوانند؛ زیرا از رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم شنیدم که فرمود: «کسی که سوره‌ی واقعه را در هر شب بخواند، هرگز دچار فقر نمی‌شود.»(6)

پادشاهان

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 34 سوره‌ی نمل از زبان پادشاه قوم سبا می‌فرماید: «… پادشاهان وقتی‌که وارد منطقه‌ی آبادی شوند، آن را به فساد و تباهی می‌کشند و عزیزان آنجا را ذلیل می‌کنند، (آری) کار آنان همین‌گونه است.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «برترین پادشاهان کسی است که کردار و اندیشه‌اش نیکو باشد و در میان رعیّت و سپاهیان خود به عدالت رفتار کند.»(1)

توضیح مختصر:

پادشاه، سلطان یک کشور را گویند که حکومت به دست اوست، قوای سه‌گانه تحت نظر و سلطه‌ی اوست و همه، مجری اوامر و نواهی او هستند. سلطان اگر این قدرت را به‌جا مصرف کرده و ظلم به رعیّت نکند و از سلطه‌ای که دارد، اجحاف و زر اندوزی بی‌جا ننماید و انصاف را روا بدارد، پادشاهی‌اش دوام پیدا می‌کند. بعضی انبیاء، پادشاه شدند؛ مانند سلیمان علیه‌السلام و یوسف علیه‌السلام و منافاتی بین نبوّت و پادشاهی نیست چه آن‌که اگر پادشاهی، رسول خدا باشد، یقیناً ظلم روا نمی‌دارد و همه در امان هستند. اگر پادشاهی خودکامه باشد، رعیّت را به بردگی بگیرد، اموال آن‌ها را تملیک کند و قوانین نامتعادل وضع نماید، حال جامعه‌اش به ذلّت کشیده می‌شود و مردم در استضعاف نگه‌داشته می‌شوند. ما می‌گوییم طبق روایت «سلطان عادل و سلطان جائر، اثر وضعی عمل مردم است.» آنگاه مباحثی پیرامون این روایت، درباره‌ی نیّت و اعمال مردم، راه خلاصی از سلطان جائر و ده‌ها مسئله دیگر باید کرد که در این مختصر نمی‌گنجد.

1- هُرمز

هرمز، فرزند انوشیروان، وقتی به سلطنت رسید، وزیران پدرش را دستگیر و زندانی کرد. از او پرسیدند: «تو از وزیران چه خطایی دیدی که آن‌ها را دستگیر و زندانی نموده‌ای؟» هُرمز در جواب گفت: «خطایی ندیده‌ام، ولی دیدم ترس از من قلب آن‌ها را فراگرفته و آن‌ها بی‌اندازه از من می‌ترسند و اعتماد کامل به عهد و پیمانم ندارند، ازاین‌رو ترسیدم که در مورد هلاکت من تصمیم بگیرند، به همین خاطر سخن حکیمان را به کار بستم که گفته‌اند: اگر نمی‌توانی با کسی مقابله کنی، جنگ کن. مار ازآن‌جهت بر پای چوپان نیش می‌زند که می‌ترسد چوپان سر او را بر سنگ بکوبد؛ نمی‌بینی گربه چون عاجز شود، بر چشم پلنگ چنگال برآرد؟»(2)

2- پادشاهی جمشید

چون جمشید پادشاه شد احتمالاً دو هزار سال بعد از حضرت سلیمان بوده است؛ به ضبط مِلک و عمارت و مصالح عالمیان پرداخت و خلایق را صنف صنف کرد و برای زُهّاد در کوه‌ها صومعه و مساجد ساخت؛ لشکریان را از بازاریان جدا کرد و اهل روستا را بر زراعت تحریص و معدن‌ها را استخراج و … کرد. چون جمشید کارش بالا گرفت، به غرور شیطانی مغرور گشت و دعوی خدایی کرد و خلق از ترس، او را تصدیق کردند. کار او کم‌کم مختل شد و ضحّاک حمیری از یمن با لشکری قصد او کردند. چون جمشید نتوانست با او بجنگد، فرار کرد و ضحّاک در سواحل دریا به او رسید و او را هلاک کرد. بر زبان جمشید این کلام جاری شد: «مَن لَم یُعظِّم الدّینَ، قَتَلَهُ الدّینُ: هر که دین را بزرگ ندارد، دینش او را بکشد.»(3)

3- بر ملّت ناتوان

سعدی گوید: در مسجد جامع شهر دمشق، در کنار مرقد مطهّر حضرت یحیای پیامبر علیه‌السلام به عبادت و راز و نیاز مشغول بودم. ناگاه دیدم یکی از شاهان عرب که به ظلم و ستم شهرت داشت، برای زیارت حضرت یحیی علیه‌السلام به آنجا آمد و دست به دعا برداشت و حاجت خود را از خدا خواست. پس از دعا رو به من کرد و گفت: «ازآنجاکه فیض همّت درویشان عمومی است و آن‌ها رفتار درست و نیک دارند، عنایت و دعایی به من کن، چراکه از گزند دشمنی سرسخت، ترسان هستم.» به شاه گفتم: «بر ملّت ناتوان مهربانی کن تا از ناحیه‌ی دشمن توانا، نامهربانی و گزند نبینی.»(4)

4- سلیمان بن عبدالملک

در شام طاعون آمد و خلیفه سلیمان بن عبدالملک، هفتمین پادشاه اُموی، از طاعون گریخت. به وی نوشتند: «بگو! سودی نمی‌دارد شما را اگر بگریزید از مرگ یا از کشتن؛ آن هنگام نفع و تمتعی نخواهید برد مگر زمان کم.»* خلیفه در جواب نوشت: «این مدّت کم دنیا را هرچند که کم باشد، می‌خواهیم و مغتنم است.»

5- نگران

وقتی سلطان محمود غزنوی (م 421) فوت کرد، یکی از فرمانروایان خراسان او را در عالم خواب دید که همه‌ی بدنش در قبر پوسیده و پخته، ولی چشمانش همچنان سالم و در گردش است و نظاره می‌کند. خواب خود را برای حکما و دانشمندان بیان کرد تا تعبیر کنند. آن‌ها از تعبیر خواب فروماندند، ولی یک نفر پارسای تهیدست، تعبیر خواب او را دریافت و گفت: «سلطان محمود در برزخ، هنوز نگران مِلکش است که در دست دیگران می‌باشد.»(5)

پاسخ

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 4 سوره‌ی مائده می‌فرماید: «(ای پیامبر) از تو سؤال می‌کنند: چه چیزهایی برای آن‌ها حلال شده است؟ بگو: آنچه (از طرف خدا) پاکیزه است، برای شما حلال گردیده است.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «کسی که در پاسخ دادن شتاب کند، به صواب و درستی نرسد.»(1)

توضیح مختصر:

هر سؤال و پرسشی، دارای نکته‌هایی است و جواب، هم می‌تواند به‌اختصار، یا تفصیل باشد که آنگاه سائل یا اقناع می‌شود یا سؤال دیگری به ذهنش می‌رسد. می‌گوییم جواب انبیاء معقول و با دلایل روشن بوده است، امّا بحث در این است که گروهی نمی‌پذیرفتند و متّهم به جنون و سحر می‌نمودند و اندکی گرایش و پیرو واقعی می‌شدند. در پاسخ چند چیز باید مراعات شود: اوّل: سؤال دقیقاً فهمیده گردد، دوّم: منظور سائل از سؤال جنبه‌ی فردی دارد یا اجتماعی، سوّم: می‌خواهد بفهمد یا امتحان کند. جواب هم باید به تناسب حال و فهم سائل گفته شود. چه‌بسا پرسشی مغرضانه است و جواب متین و دقیق هم به حال مؤمن فایده ندارد. چطور روز عاشورا، امام حسین علیه‌السلام فرمود: به چه گناهی قصد کشتن مرا دارید؟ جواب آن‌ها مانند جواب شمر بود که می‌گفت: ای پسر فاطمه نمی‌دانم چه می‌گویی؟! او می‌فهمید، چون پاسخ قطعی و کافی نداشته و حق را هم می‌دانست خود را به نفهمی می‌زد.

1- جواب مدّعی پیغمبری

شخصی ادّعای پیامبری نمود و دوازده هزار نفر به او گرویدند. پادشاه او را احضار نمود. مدّعی به مریدان خود گفت: چون به دربار شاه رفتم، شما در آنجا حاضر شوید؛ و دو فرقه گردید، یک گروه را چون نظر کنم، صدای الاغ دربیاورید! و چون نظر به گروه دوّم کنم، آواز گاو را سر دهید! چون به محضر پادشاه حاضر شد و مریدان او حاضر شدند، پادشاه گفت: «ای احمق! این چه ادّعایی است که می‌کنی حال این‌که هیچ معجزه و کرامتی نداری؟!» مدّعی، به‌طرف راست مریدان نگاه کرد، پس مریدانش صدای گاو را درآوردند، نظر به‌طرف چپ کرد و مریدان صدای خر درآوردند. گفت: «ای پادشاه تو را به خدا قسم می‌دهم که انصاف بدهید، اگر پیامبر آدم‌ها نیستم، آیا پیامبر بر خرها و گاوها هم نیستم؟ اگر این‌ها از جنس آدم‌ها می‌بودند که به من اقرار نمی‌کردند و حال‌آنکه نه معجزه و نه کرامتی از من دیده‌اند!» این سخن، پادشاه را خوش آمد و هدیه‌ای به او داد و او را مرخص کرد.(2)

2- جواب خسته‌کننده‌ی سمرقندی

جوان خراسانی با شخص سمرقندی ناپخته، باهم به حج رفتند. چون به بغداد رسیدند، جوان خراسانی بیمار شد و به حال مُردن افتاد. سمرقندی خواست او را بگذارد و مراجعت به وطن کند. بیمار خراسانی گفت: وقتی به وطن رفتی و فامیل‌ها و دوستان از حال من پرسیدند، چه خواهی گفت؟ سمرقندی گفت: «اوّل می‌گویم، او را سردرد شدید گرفت و بعد سینه‌اش درد گرفت و سپس ریه‌اش چرک کرد و طحال او خراب شد و بعد جگرش فاسد شد، درنتیجه معده‌ی او از کار افتاد و تب سرتاپای او را فراگرفت و دیگر طاقت بلند شدن و نشستن نداشت و بمُرد.» بیمار خراسانی گفت: «بهترین کلام آن است که اندک و رسا باشد؛ هیچ حاجتی به این‌همه داستان‌پردازی و دروغ‌پردازی نیست. وقتی رفتی، هر کس از حال من پرسید، بگو: فلانی از دنیا به آخرت رفت و از رنج صحبت ناپختگان راحت شد.»(3)

3- چهار جواب به خلیفه

طاووس یمانی (م 106) از علمای وارسته‌ی اهل تسنّن بود و او را از اصحاب امام سجّاد علیه‌السلام هم شمرده‌اند. سالی هشام بن عبدالملِک، خلیفه‌ی اُموی، به حج رفت و در آنجا گفت: «اگر از صحابه پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم کسی در مکّه است، نزدم بیاورید تا مرا موعظه کند!» گفتند: از صحابه کسی نیست امّا از تابعین هستند. گفت: بیاورید. جستجو کردند و طاووس یمانی را یافتند که صحابه پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم را دیده بود و از تابعین به شمار می‌رفت. وقتی این پیرمرد را آوردند، بر خلیفه، به‌عنوان امیرالمؤمنین سلام نکرد، کفش را روی فرش آورد و گفت: «حالت چطور است، ای هشام؟!» هشام طاغوتی بسیار ناراحت شد و چهار اشکال بر او کرد و گفت: «سلام نکردن بر امیرالمؤمنین، کفش روی فرش آوردن، به اسم صدا زدن و در مقابل نشستن، از کمال ادب خارج است.» طاووس گفت: 1- همه مردم تو را به‌عنوان امیرالمؤمنین قبول ندارند و به همین علّت من ناپسند می‌دانستم که دروغ بگویم. 2- کفش در حاشیه‌ی فرش تو بیرون آوردم، تو از خدا بالاتر نیستی؛ هر روز کفشم را در برابر خدا، روی زمین بیرون می‌آورم و خدا خشم بر من نمی‌گیرد. 3- امّا به اسم تو را گفتم، خداوند در قرآن اولیاء خود را به اسم نام می‌برد و می‌فرماید: یا یحیی، یا داوود، یا عیسی؛ ولی دشمنانش را با کینه مورد خطاب قرار می‌دهد و می‌فرماید: بریده باد دو دست ابولهب (بااینکه اسمش عبدالعزی بود.) 4- در مورد ایراد چهارم، من از علی علیه‌السلام شنیدم که فرمود: هرگاه خواستید به مردی از دوزخیان بنگرید، به مردی بنگرید که بر مسند نشسته و در اطراف او عدّه‌ای ایستاده‌اند. هشام از جواب او درمانده شد و گفت: مرا موعظه کن! طاووس گفت: از علی علیه‌السلام شنیده‌ام که گفت: «در جهنّم مارهایی وجود دارد، همچون بلندی تپه‌ها و عقرب‌هایی هست مانند استرها که هر رئیسی را که ظلم به زیر دستش می‌کند، با شعله‌های آتشی که از دهانش بیرون می‌آید، می‌بلعند.» سپس طاووس بلند شد و سریع از جا رفت تا گرفتار هشام بدجنس نشود چراکه او از علی علیه‌السلام تجلیل کرد.(4)

4- جواب دندان‌شکن پیرزن

عمروبن لیث در زمستانی بسیار سرد، با لشکر فراوان، وارد نیشابور شد. سپاه او در خانه‌های مردم جای گرفتند. پیرزنی پنج خانه داشت، همه را سپاهیان او اشغال کردند. پیرزن شکایت نزد یکی از فرماندهان سپاه برد. او گفت: فردا من نزد عمرولیث هستم؛ بیا و شکایت خود را بگو. فردا پیرزن نزد عمرولیث آمد و گفت: «من پنج خانه دارم که سربازانت مرا با پنج دختر و عروس در یک خانه جای داده‌اند و مناسب نیست با آنان، کنار اینان رفت‌وآمد شود.» عمرولیث گفت: «پس همراهان ما در این سرمای شدید چه کنند؟ دور شو، می‌گویند که زنان عقل ندارند.» پیرزن روی برگرداند و رفت. فرمانده به عمرولیث گفت: «این زن، بسیار دانا و پرهیزکار است، خوب است درباره‌ی او لطفی بکنید.» عمرولیث دستور داد پیرزن را برگردانند. وقتی آمد، گفت: مگر قرآن نخوانده‌ای که خداوند می‌فرماید: «پادشاهان وقتی وارد قریه‌ای شوند، آنجا را تباه می‌کنند و مردم عزیز را ذلیل می‌نمایند.*» پیرزن جواب داد، خوانده‌ام، ولی از پادشاه در شگفت هستم که در همین سوره آیه‌ی دیگر را نخوانده است که می‌فرماید: «این است خانه‌هایشان ویران و فرو ریخته به‌واسطه‌ی ظلمی که کرده‌اند؛ و در این تغییر و خرابی نشانه‌ی عبرتی است برای مردمان دانا.*» این جواب چنان در عمرولیث تأثیر کرد که بدنش لرزید و اشکش جاری شد و دستور داد در هیچ خانه‌ای سپاهیانش نمانند و در جای دیگر خیمه‌گاهی زدند.(5)

5- حاضرجوابی و صراحت لهجه عقیل

روزی بعد از صلح امام حسن علیه‌السلام، عقیل برادر امیرالمؤمنین علیه‌السلام بر معاویه وارد شد و چون حاضرجواب بود، مقدار صدر هزار درهم پول به عقیل داد و خواست زبانش را بخرد. پس از عقیل سؤال کرد: «آیا در جنگ صفّین، لشکر من و لشکر برادرت علی علیه‌السلام را دیده‌ای؟ برایم توصیف کن.» عقیل فرمود: «به لشکر برادرم رفتم، روزهای آن، مانند روزهای پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم و شب‌های ایشان، مانند شب‌های پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم بود، جز این‌که پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم در میان ایشان نبود و از آنان عملی جز (قرائت) قرآن و نماز (چیزی) ندیدم. امّا وقتی بر لشکر شما عبور کردم، عدّه‌ای منافق مرا استقبال کردند، روز و شب آن‌ها، مانند تو و پدرت بود. جز آن‌که ابوسفیان، پدرت در میان آن‌ها نبود!» عقیل پرسید: «طرف راست تو چه کسی نشسته است؟» گفت: عمروعاص! فرمود: «او همان است که شش نفر مدعی فرزندی او بودند تا اینکه قصاب قریش بر دیگران پیروز شد و او را فرزند خود خواند.» پرسید: آن‌یکی کیست؟ گفت: ضحّاک بن قیس. فرمود: «پدرش در راندن گوسفندان نر بر ماده استاد بود.» آن دیگری کیست؟ معاویه گفت: ابوموسی اشعری. فرمود: «او پسر همان زنی است که زیاد دزدی می‌کرد.» پس درباره‌ی خود معاویه سؤال کرد، عقیل فرمود: مرا معذور بدار. گفت: نمی‌شود. فرمود: آیا حمامه را می‌شناسی؟ گفت: نه. فرمود: بپرس. معاویه از نسابه شامی پرسید، او با امان گرفتن گفت: «حمامه مادر ابوسفیان (مادربزرگ معاویه) بود که در جاهلیّت پرچم فاحشه گری بر خانه‌اش نصب کرده بود.» معاویه به اطرافیان نگاه کرد و گفت: ناراحت نباشید. من با شما مساوی یا بیشتر رسوا شدم.(6)

پدر و مادر

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 23 سوره‌ی اسراء می‌فرماید: «به پدر و مادر حتّی اُف نگویید و نهیب نزنید.»

حدیث:

پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «نیکی به پدر و مادر از نماز و حج و عمره و جهاد در راه خدا برتر است.»(1)

توضیح مختصر:

خداوند در قرآن بعد از پرستش، توحید و نهی از شرک فرمود: «به پدر و مادر خود احسان کنید.»* احسان کردن به والدین را خداوند از همه‌ی طبقات انسان‌ها جلوتر ذکر کرده که احسان به آن‌ها مهم‌تر است؛ چون پدر و مادر ریشه و اصلی است و آدمی، جوانی و وجودش روی آن دو تنه روییده، پس آن دو از سایر خویشاوندان به آدمی نزدیک‌ترند. بعد از حقوق الهی، حق پدر و مادر که ثبوت دارد از حقوقی است که مقّدم است. خدمت و احترام به آنان، برای اولاد اثر نیکو در دنیا و آخرت دارد. از نظر حقوقی اگر پدر و مادر مسلمان هم نباشند، نباید به آنان توهین کرد و کلمات قبیح گفت و مطرودشان کرد. نوع ترحّم و حمایت نسبت به هر کس از عامّه مردم و خویشاوندان خوب است امّا برآوردن نیاز و کفالت و حمایت از مسائل اصلی و فرعی پدر و مادر خاص الخاص است، چه آن‌که آنان اگر برقرار نباشند و نیازمند و مریض باشند، نیکی به آنان عین ادب و رحمت و مظهریت احسان خداوندی است.

1- رضایت مادر

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم بر بالین جوانی که در حال مرگ بود، حاضر شد و فرمود: ای جوان کلمه توحید (لا اله الّا الله) بر زبان بیاور. جوان زبانش بند آمده بود و قادر به ادای کلمه‌ی توحید نبود. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم خطاب به حاضرین فرمود: «آیا مادر این جوان در اینجا حاضر است؟» زنی که در بالای سر جوان ایستاده بود، گفت: آری من مادر او هستم. رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «آیا تو از فرزندت راضی و خشنود هستی؟» گفت: «نه من مدّت شش سال است که با او حرف نزده‌ام.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «ای زن او را حلال کن و از او راضی باش!» گفت: «برای رضایت خاطر شما او را حلال کردم، خداوند از او راضی باشد.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم رو به آن جوان نمود و کلمه‌ی توحید را تلقین نمود. جوان بعد از رضایت مادر زبانش باز شد و به یگانگی خدا اقرار کرد. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «ای جوان چه می‌بینی؟» گفت: «مردی بسیار زشت و بد بو را مشاهده می‌کنم و اکنون گلوی مرا گرفته است.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم دعایی به این مضمون به جوان یاد داد و فرمود بخوان: «ای خدایی که عمل اندک را می‌پذیری و از گناه و خطای بزرگ درمی‌گذری، از من نیز عمل اندک را بپذیر و از گناه بسیار من درگذر، چراکه تو بخشنده و مهربانی.» جوان دعا را آموخت و خواند؛ سپس پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم پرسید: «اکنون چه می‌بینی؟» گفت: «اکنون مردی (ملکی) را می‌بینم که صورتی سفید و زیبا و پیکری خوشبو و لباسی زیبا بر تن دارد و با من خوش‌رفتاری می‌کند.» (بعد از دنیا رحلت کرد.)(2)

2- هم‌نشین حضرت موسی علیه‌السلام

روزی حضرت موسی علیه‌السلام در ضمن مناجات به پروردگار عرض کرد: «خدایا می‌خواهم هم‌نشینی را که در بهشت دارم ببینم که چگونه است!» جبرئیل بر او نازل شد و گفت: «یا موسی علیه‌السلام قصابی که در فلان محل است هم‌نشین تو است.» حضرت موسی به درب دکان قصاب آمده، دید جوانی شبیه شبگردان مشغول فروختن گوشت است. شب که شد جوان مقداری گوشت برداشت و به‌سوی منزل روان گردید. موسی علیه‌السلام از پی او تا درب منزلش آمد و به او گفت: مهمان نمی‌خواهی؟ گفت: بفرمایید، موسی علیه‌السلام را به درون خانه برد. حضرت دید جوان غذایی تهیه نمود، آنگاه زنبیلی از طبقه فوقانی به زیر آورد، پیرزنی کهن‌سال را از درون زنبیل بیرون آورد و او را شستشو داد، غذا را به دست خویش به او خورانید. موقعی که خواست زنبیل را به جای اوّل بیاویزد زبان پیرزن به کلماتی که مفهوم نمی‌شد حرکت نمود، بعد جوان برای حضرت موسی علیه‌السلام غذا آورد و خوردند. موسی علیه‌السلام سؤال کرد حکایت تو با این پیرزن چگونه است؟ عرض کرد: «این پیرزن مادر من است، چون وضع مادی‌ام خوب نیست که کنیزی برایش بخرم خودم او را خدمت می‌کنم.» پرسید: «آن کلماتی که به زبان جاری کرد چه بود؟» گفت: هر وقت او را شستشو می‌دهم و غذا به او می‌خورانم می‌گوید: خدا ترا ببخشد و هم‌نشین و هم‌درجه حضرت موسی در بهشت کند موسی علیه‌السلام فرمود: «ای جوان بشارت می‌دهم به تو که خداوند دعای او را درباره‌ات مستجاب گردانیده است، جبرئیل به من خبر داد که در بهشت تو هم‌نشین من هستی.»(3)

3- جریح

در بنی‌اسرائیل عابدی بود که او را «جریح» می‌گفتند در صومعه خود عبادت خدا می‌کرد. روزی مادرش به نزد او آمد در وقتی‌که نماز می‌خواند، او جواب مادر را نگفت. بار دوم مادر آمد و او را جواب نگفت. بار سوم آمد و او را خواند جواب نشنید. مادر گفت: «از خدای می‌خواهم ترا یاری نکند!» روز دیگر زن زناکاری نزد صومعه او آمد و در آنجا وضع حمل نمود و گفت: این بچه را از جریح به هم رسانیده‌ام. مردم گفتند: «آن‌کسی که مردم را به زنا ملامت می‌کرد خود زنا کرد.» پادشاه امر کرد وی را به دار آویزند. مادر جریح آمد و سیلی بر روی خود می‌زد. جریح گفت: «ساکت باش از نفرین تو به این بلا مبتلا شده‌ام.» مردم گفتند: ای جریح از کجا بدانیم که راست می‌گویی؟ گفت: طفل را بیاورید، چون آوردند دعا کرد و از طفل پرسید پدر تو کیست؟ آن طفل به قدرت الهی به سخن آمد گفت: از فلان قبیله فلان چوپان پدرم است. جریح بعد از این قضیه از مرگ نجات پیدا کرد و سوگند خورد که هیچ‌گاه از مادر خود جدا نشود و او را خدمت کند.(4)

4- دلّاک و خدمت پدر

عالم ثقه «شیخ باقر کاظمی» مجاور نجف اشرف از شخص صادقی که دلّاک بود، نقل کرد که او گفت: مرا پدر پیری بود که در خدمتگزاری او کوتاهی نمی‌کردم، حتّی برای او آب در مستراح حاضر می‌کردم و می‌ایستادم تا بیرون بیاید و همیشه مواظب خدمت او بودم مگر شب چهارشنبه که به مسجد سهله می‌رفتم تا امام زمان علیه‌السلام را ببینم. شب چهارشنبه آخری برای من میسّر نشد مگر نزدیک مغرب، پس تنها و شبانه به راه افتادم. ثلث راه باقی مانده بود و شب مهتابی بود، ناگاه شخص اعرابی را دیدم که بر اسبی سوار است و رو به من کرد. در نفْسم گفتم: زود است این عرب مرا برهنه کند. چون به من رسید به زبان عربی محلّی با من سخن گفت و از مقصد من پرسید! گفتم: مسجد سهله می‌روم. فرمود: با تو خوردنی هست؟ گفتم: نه. فرمود: دست خود را داخل جیب کن! گفتم: چیزی نیست؛ باز با تندی فرمود: خوردنی داخل جیب توست، دست در جیب کردم مقداری کشمش یافتم که برای طفل خود خریده بودم و فراموش کرده بودم به فرزندم بدهم. آنگاه سه مرتبه فرمود: وصیت می‌کنم پدر پیر خود را خدمت کن، آنگاه از نظرم غایب شد. بعد فهمیدم که او امام زمان علیه‌السلام است و حضرت حتّی راضی نیست که شب چهارشنبه برای رفتن به مسجد سهله، ترک خدمت پدر کنم.(5)

5- کتک به پدر

«ابوقحافه» پدر ابوبکر از دشمان پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم بود. روزی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم را فحش داد، پسرش ابوبکر، پدر را گرفت و بر دیوار کوبید. این خبر به پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم رسید؛ پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم ابوبکر را طلبید و به او فرمود: با پدرت چنین کردی؟ ابوبکر گفت: آری. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «برو ولی با پدر، چنین رفتاری را انجام نده.»(6)

پاداش (ثواب و اجر)

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 9 سوره‌ی اسراء می‌فرماید: «قرآن به مؤمنانی که اعمال صالح انجام می‌دهند، بشارت می‌دهد که برای آن‌ها پاداش بزرگی است.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «کسی که امید پاداش نیک خدا را داشته باشد، ناامید نخواهد شد.»(1)

توضیح مختصر:

هر عملی که نیک و خوب باشد، دارای نوعی ثواب؛ اجر و پاداش است. اگر نام بهشت و درجات آن در پاداش نیّات و اعمال می‌آید؛ از نظر کمّی و کیفی فرق دارد؛ یعنی هر عمل خیری را به همان اندازه، پاداش می‌دهند. در بعضی اعمال، خداوند نسبت مضاعف و ده چندان را یادآوری کرده تا رغبت به آن عمل بیشتر شود و آن را انجام دهند. پاداش، گاهی اثرش در دنیا دیده می‌شود و اگر دیده نشد در برزخ و قیامت مشاهده می‌گردد. ثواب در مقابل عمل و سعی بنده است نه در مقابل سستی و ضعف و تنبلی. آن‌که در به جا آوردن، ریاکاری می‌کند و در نیّتش خلل وارد می‌شود، به همان اندازه از پاداشش کاسته می‌گردد تا جایی که منافق و ریاکار مطلق، اصلاً از اعمالش نتیجه‌ای نمی‌گیرد؛ بلکه به کیفر و عذاب دچار می‌گردد.

1- پاداش ثوبان

ثوبان به حضور رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم آمد و گفت: ای رسول خدا! تو در نزد من محبوب‌تر از خودم و فرزندانم هستی. هرگاه در خانه هستم، به یاد تو هستم تا از خانه بیرون آیم و تو را زیارت کنم؛ ولی وقتی‌که به یاد مرگ می‌افتم، با خود می‌گویم: پس از مرگ اگر وارد بهشت شوم، شما را نمی‌بینم، زیرا مقام شما بالاست و با پیامبران هستید و اگر اهل جهنّم باشم که تکلیفم روشن است. رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم سخنی نفرمود؛ همان‌دم جبرئیل نازل گردید و این آیه را نازل کرد: «کسی که از خدا و رسولش اطاعت کند، در قیامت هم‌نشین کسانی خواهد بود که خداوند نعمتش را بر آن‌ها تمام کرده است؛ از پیامبران و صدّیقان و شهیدان و صالحان؛ و آن‌ها رفیقان خوبی هستند.» به‌این‌ترتیب حق‌تعالی فرمود: با اطاعت و پیروی، پاداشی در بهشت دارند که با انبیاء هم‌نشین هستند.(2)

2- مصافحه

ابو عبیده می‌گوید: من در مسیری همراه امام باقر علیه‌السلام بودم و با او در یک ردیف سوار مرکب می‌شدیم. به هنگام سوار شدن ابتدا من سوار می‌شدم و سپس حضرت سوار می‌شد و سلام می‌کرد و مصافحه می‌نمود؛ او به‌گونه‌ای برخورد می‌کرد که گویی برخورد اوّل است. به هنگام پیاده شدن ابتدا او پیاده می‌شد و سپس من از مرکب پیاده می‌شدم چون هر دو روی زمین قرار می‌گرفتیم، باز به من سلام می‌کرد و طوری احوال‌پرسی می‌کرد که گویا برخورد اوّل می‌باشد. عرض کردم برخورد این‌چنین شما با ما، قبلاً نزد ما مرسوم نبوده است! امام فرمود: «آیا می‌دانی چه خیری در مصافحه (همدیگر را بغل کردن) قرار داده شده است؟ به‌درستی که اگر مؤمنین هنگام ملاقات، با یکدیگر مصافحه کنند و با یکدیگر دست بدهند تا وقتی‌که از یکدیگر جدا نشده‌اند، خدا به آن‌ها نظر (رحمت) می‌کند و گناهان آن‌ها مثل ریزش برگ از درخت ریخته می‌شود.»(3)

3- ارزش پرستاری از بیمار

دو نفر از مسلمین، از راه دور برای مناسک حج به سوی مکه رهسپار شدند، در این سفر وقتی‌که برای زیارت قبر پیامبر صلی‌الله علیه و آله به مدینه آمدند، یکی از آن‌ها در مدینه بیمار شد و در منزلی بستری گردید، پس هم‌سفرش از او پرستاری کرد. روزی هم‌سفر، به بیمار گفت: دلم می‌خواهد به زیارت قبر پیامبر بروم. اجازه بده بروم و برگردم. بیمار گفت: تو یار من هستی، مرا تنها مگذار، وضع مزاجی من وخیم است، از من جدا نشو! هم‌سفر گفت: برادر! ما از راه دور برای زیارت قبر پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمده‌ایم، زود می‌روم و برمی‌گردم. هم‌سفر رفت و پس از زیارت قبر پیامبر صلی‌الله علیه و آله به منزل امام صادق علیه‌السلام رفت و قصه‌ی خود و رفیق مریضش را نقل کرد. امام فرمود: «اگر تو کنار بستر دوست هم‌سفرت بمانی و از او پرستاری کنی و مونس او باشی، در پیشگاه خدا بزرگ بهتر از زیارت مرقد پیامبر است (چون مریض دل‌شکسته و ناامید از خود بود.)»(4)

4- ثواب تعلیم

شخصی خدمت امام سجاد علیه‌السلام رسید و عرض کرد: «این مرد پدرم را کشته است و من می‌خواهم قصاص کنم قاتل هم به قتل اعتراف کرده است.» امام فرمود: «می‌توانی قصاص کنی؛ آیا این مرد تابه‌حال به تو خدمتی نکرده است که از او دیه بگیری و قصاص نکنی؟!» عرض کرد: «فقط چند روزی به من درس داده است.» امام فرمود: «حق و ثواب ارشاد، بیش از خون ارزش دارد.» او هم از قصاص گذشت و تقاضای دیه یعنی صد شتر را کرد و قاتل توانایی آن را نداشت. امام فرمود: «حاضری ثواب ارشاد و هدایت خود را به من بدهی و من در عوض صد شتر به تو بدهم؟» عرض کرد: «اگر فردای قیامت، مقتول جلوی مرا بگیرد، هیچ توشه‌ای غیر از درس دادن ندارم.» امام به خانواده‌ی مقتول فرمود: «اگر از او بگذرید، روایتی از پیامبر برایتان می‌خوانم که از همه‌ی دنیا برای شما باارزش‌تر باشد. بدین ترتیب آن‌ها هم از حقشان گذشتند.»

5- کار خیر مستور برابر 70 حج

مردی خدمت امام رضا علیه‌السلام رسید و سلام گفت و عرض نمود: من از دوستان شما و پدران شما هستم که از حج برگشته‌ام و خرج سفرم تمام شده است. اگر صلاح بدانید خرج سفر مرا تا رسیدن به محل سکونتم بدهید، هنگامی‌که به شهر خود رسیدم، آنجا دارای اموالی هستم، پس به نیّت شما آن مقدار مال را صدقه خواهم داد، چون خودم اهل صدقه نیستم. امام به داخل اتاق رفت‌وبرگشت و پشت در خانه ایستاد و دست خود را از بالای در خارج نمود و فرمود: «این دویست درهم را بگیر و به مصرف سفرت برسان؛ و از جانب من هم در مقابل آن صدقه نده، حال برو که من تو را نبینم و تو مرا نبینی.» شخصی از امام سؤال کرد: «چرا از پشت در خانه آن را دادید و نخواستید او شما را ببیند؟» فرمود: مبادا ذلّت سؤال را در چهره‌اش ببینم. آیا حدیث پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم را نشنیده‌ای که فرمود: «کار خیر پنهان، برابر هفتاد حج، ثواب و اجر دارد؟» مگر نشنیده‌ای که شاعر گفت: هرگاه به خاطر طلب حاجتی نزد او رفتم، در حالتی به نزد خانواده‌ام برمی‌گشتم که آبرویم همچنان محفوظ بود.(5)

پرخوری

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 31 سوره‌ی اعراف می‌فرماید: «بخورید و بیاشامید، ولی اسراف نکنید که خداوند مسرفان را دوست ندارد.»

حدیث:

پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «کسی که خوراکش بسیار باشد، معده‌اش بیمار و قلبش سخت می‌شود.»(1)

توضیح مختصر:

شکم مقتضی آن است که به‌اندازه‌ای متعادل به او تغذیه رساند. اگر افراط‌وتفریط در این قضیه شود، در دراز مدّت و برای بعضی در کوتاه مدّت ضررها و آسیب‌هایی وارد می‌شود. بهترین کار، اعتدال در غذا خوردن است. شکم‌خوارگی مردم امروز از اطعمه و اشربه و بیماری‌های آنان بیشتر است از مردمی که در صحراها زندگی می‌کنند؛ و این نوع بیماری‌ها کمتر به آن‌ها راه دارد. از آفت‌های پرخوری، بی‌حالی و کسالت در عبادت است. از پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم نقل شده که فرمود: «خدایا به تو پناه می‌برم از کزم (پرخوری).» و نوع خواب‌های آشفته و فکر پریشان هم از این قسمت برخاسته می‌شود. لذا دستور پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم است که تا سیر نشدید دست از غذا بردارید.

1- پرخوری معاویه

ابن عبّاس گفت: با بچه‌ها مشغول بودم که پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم آمد. من در پشت دری پنهان شدم. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم دست بر پشت من زد و فرمود: «به معاویه بگو نزدم بیاید.» رفتم و برگشتم و عرض کردم: «مشغول غذا خوردن است.» فرمود: «خداوند هیچ‌گاه شکم او را سیر نکند.» از نفرین پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم، معاویه در خوردن غذا حرص می‌ورزید و بسیار می‌خورد و در آخر غذا می‌گفت: «خسته شدم ولی سیر نشدم.» امام حسن علیه‌السلام در مجلسی فرمود: «آیا معاویه کسی نیست که وقتی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم کسی را به دنبالش فرستاد و او مشغول خوردن غذا بود؛ تا سه بار پیام‌آور پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم رفت و برگشت و او همچنان مشغول خوردن بود. پس پیامبر او را این‌طور نفرین کرد که: خداوند هیچ‌گاه شکم او را سیر نگرداند.»(2)

2- هر دو جهان چون لقمه‌ای

میر کمندی، مردی بزرگ شکم و دعوت خواره بود. او از اهل هرات و به پرخوری مشهور بود. تا جایی که او را به مرض گرسنگی نسبت می‌دادند. فخر الدّین علی صفی (م 931) گوید: «روزی از او پرسیدم که شما از بزرگان شعرا به چه کسی اعتقاد داری و نظم کدام را بیشتر یاد داری؟» گفت: «من را شعر هیچ‌کس همانند مولانای رومی، خوش نباشد؛ مدّت شصت سال است که غیر از مثنوی و غزل مولانا نخوانده‌ام و یاد نگرفته‌ام.» گفتم: «چند هزار بیت را حفظ هستی؟» گفت: «از کل اشعار مولانا یک بیت و از مثنوی هم یک بیت.» گفتم: «آن کدام بیت است؟» گفت: کوه بود نواله ام، بحر بود پیاله‌ام **** هر دو جهان چون لقمه‌ای، هست در این دهان من و از مثنوی این بیت را: چون‌که لقمه می‌شود در تو گهر **** دم مزن، چندان‌که بتوانی بخور(3)

3- اثر پرخوری در صورت

پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: برادرم عیسی علیه‌السلام از شهری عبور می‌کرد، آنجا مرد و زنی را دید که با هم دعوا می‌کنند. فرمود: «علّت دعوای شما چیست؟» مرد گفت: «ای پیامبر خدا! این زنم می‌باشد ولی زیبایی ندارد، دوست دارم از او جدا شوم.» عیسی علیه‌السلام فرمود: «ای زن! می‌خواهی زیبا شوی؟» گفت: «آری» فرمود: «هرگاه غذا می‌خوری، پرخوری نکن، چون وقتی طعام در شکم زیبایی شود، زیبایی صورت را از بین می‌برد.» پس آن زن فرموده‌ی عیسی علیه‌السلام را عمل کرد و طراوت و زیبایی به صورتش بازگشت.(4)

4- او را ادب کنید

ابن عامر فهری گفت: مأمون، خلیفه‌ی عباسی دستور داد ده نفر از اهالی بصره را که متّهم بودند، نزدش حاضر کنم؛ چون آن‌ها را جمع کردم، شخصی پرخور و طُفیلی، آن‌ها را دید و گمان کرد به مجلس طعامی می‌روند، پس خود را میان آن‌ها جا داد و همراه آن‌ها به راه افتاد. آن‌ها را سوار کشتی کردند، او هم آمد و با خودش می‌گفت: «خوش خواهد گذشت.» پس آن ده نفر را به زنجیر بستند، او را نیز زنجیر کردند و او متوجّه شد که آن‌ها را برای سور نمی‌برند بلکه برای گور می‌برند. چون همگی بر مأمون وارد شدند نام یک‌یک را می‌خواند و گردن می‌زدند تا آن طفیلی باقی ماند. مأمون گفت: «تو کیستی؟» گفت: «جمع این‌ها را دیدم، فکر کردم ولیمه‌ای در میان است و برای پرکردن شکم، همراهشان راه افتادم.» مأمون بخندید وگفت: «او از کشتن معاف است، لکن او را ادب کنید تا این کار را دو مرتبه انجام ندهد.»(5)