پرندگان
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 19 سورهی مُلک میفرماید: «آیا به پرندگانی که بالای سرشان است و گاه بالهای خود را گسترده و گاه جمع میکنند، نگاه نکردند که جز خداوند رحمان، کسی آنها را بر فراز آسمان نگه نمیدارد؟»
حدیث:
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «پرندگان، رام خداوند هستند و خداوند از تعداد پرها و نفسهای پرندگان آگاه است، برخی را پرندهی آبی و گروهی را پرندهی خشکی آفرید.»(1)
توضیح مختصر:
از مخلوقاتِ خداوند، انواع پرندگان حلالگوشت و حرامگوشت است که در بعضی مسائل، به انسان شباهت دارد؛ مانند خوابیدن، بیدار شدن، تغذیه و تولیدمثل. پرِ پرندگان، زینت آنهاست و آنچه خداوند بر بنیاسرائیل بهعنوان غذای آسمانی نازل کرد، سلوی بوده است که بسیاری از مفسّران آن را یک نوع پرنده دانستهاند و بنیاسرائیل از گوشت آنان استفاده میکردند. در قدیم الایّام مردم قبایل، به پرندگان فال میزدند؛ مثلاً عربها اگر پرندهای از طرف راستشان ظاهر میشد، به فال نیک میگرفتند و اگر از سمت چپ ظاهر میشد به فال بد میگرفتند. خداوند یک گروه از پرندگان را به نام ابابیل نامید؛ و در وصف اهل بهشت فرمود: «گوشت هر پرندهای را که بخواهند، پرندهی پخته برایشان ایجاد میشود.»*
و در سورهی نمل آیهی 16 خداوند میفرماید: «سلیمان به مردم گفت: ما را زبان پرندگان آموختند.» این توصیف از امتیازات برای سلیمان بوده است.
1- قُمری عاشق
محی الدّین عربی گوید: پدرم یا عمویم، نمیدانم کدامیک به من خبر داد صیّادی را دیده که قُمری وحشی مادهای را شکار کرده بود. قُمری نر چون دید که آن شکارچی، قمری ماده را سر بریده است، گشتی بر آسمان زد، پرواز کرد و اوج گرفت؛ ما به او مینگریستیم تا جایی که از دیدگان ما پنهان شد. پس دیدیم بالهایش را به یکدیگر گرهزده و خود را در آن پنهان کرد و سرش را از آن بیرون آورد و همچون کینهتوزان، در عشق عزیزش خود را به زمین کوبید و در دم جان داد.(2)
2- گنجشک
حضرت سلیمان علیهالسلام گنجشکی را دید که به مادهی خود میگفت: «چرا خویش را از من بازمیداری؟ اگر بخواهم میتوانم بارگاه سلیمان را به منقار بگیرم و در دریا اندازم.» سلیمان از سخن او لبخندی زد و سپس هر دو را بخواند. پس به گنجشک نر گفت: «آیا میتوانی چنین کنی؟» گفت: «ای پیامبر خدا! نه امّا مرد، شخصیت خویش را در چشم زن میآراید و خود را نزد همسرش بزرگ جلوه میدهد و توان عاشق را بالا میبرد.» سلیمان علیهالسلام گنجشک ماده را خواست و فرمود: «چرا خویش را از او دریغ میداری، حالآنکه تو را دوست میدارد؟» عرض کرد: «به زبان میگوید؛ امّا عاشقم نیست، او دیگری را نیز دوست میدارد.» این سخن در دل سلیمان اثر کرد و از خدا میخواست که دل او را برای محبت خویش خالی کند.(3)
3- باز شکاری
روزی هارون الرّشید، خلیفهی عبّاسی، باز شکاری را رها کرد. باز از چشم خلیفه غایب شد. دو روز خیمه زد تا باز برگردد. عصر روز دوّم بازگشت و حیوانی در منقار داشت که مانند شمشیر در آفتاب میدرخشید. هارون به دنبال دانشمندان فرستاد تا بینند که این چه حیوانی است؛ همه گفتند که تابهحال چنین حیوانی ندیدهاند. گفتند: «بفرست دنبال موسی بن جعفر علیهالسلام و از او سؤال کن تا اگر بداند بر علم ما افزون شود و اگر نداند آبرویش برود.» هارون به دنبال امام علیهالسلام فرستاد. امام علیهالسلام آمد و فرمود: «سؤال داری؛ نه اینکه برای شوق به دیدار من باشد. بدان که حقتعالی میان زمین آسمان دریایی خلق کرده که معلّق است. اهل آن دریا بهصورت ماهی هستند، یک وجب بیشتر قد نمیکشند؛ سر آنها مانند آدم است، نر آنها سیاه، مادهی آنها مانند مردان ریش دارد و بدنشان فِلس دارد. اگر یکی از آنها در تسبیح کوتاهی کند، باز سفیدی مسلّط میشود و او را شکار میکند. برای تو چه نفعی دارد؟» پس آن حیوان را آوردند؛ دیدند آنچه امام علیهالسلام فرمود، صدق است. پس باز آن را قطعه کرد و بلعید.(4)
4- خفّاش (شبپره)
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: شش موجود که به دنیا آمدند، در رحم مادر قدم نگذاشتند؛ آدم علیهالسلام، حوّا، گوسفند قربانی برای اسماعیل علیهالسلام، اژدهای موسی علیهالسلام و ناقهی صالح علیهالسلام و خفّاش حضرت عیسی علیهالسلام. جماعتی از یهود نزد حضرت عیسی علیهالسلام آمدند و گفتند: «اگر تو پیامبری و از جانب خدا آمدهای، از تو سؤال و امتحانی کنیم.» گفتند: «خفّاشی از گِل برای ما خلق کن که پرواز هم کند.» عیسی علیهالسلام قدری گِل برداشت و بهصورت خفّاش ساخت و در آن دمید؛ خفّاش به حرکت درآمد و پرواز کرد و رفت. این تقاضا به این دلیل بود که خلقت خفّاش از خلقت همهی طیور عجیب و غریبتر است؛ ازجمله مانند حیوانات، نه پرندگان، میزاید، بچّه اش را شیر میدهد، چهار دستوپا راه میرود، استخوانی در بدن ندارد و چشمش طاقت روشنایی روز را ندارد.(5)
5- کلاغِ معلّم
کلاغ را معلّمِ اوّل گویند چراکه وقتی قابیل، چهل روز نمیدانست نعش برادرش هابیل را چه کار کند، کلاغی را دید که مُردهی کلاغی را گرفته، اوّل با چنگال، زمین را گود کرد، بعد کلاغ مُرده را زیر خاک کرد. قابیل این صحنه بدید و یاد گرفت و گفت: «آیا من عاجزم مثل این کلاغ انجام دهم؟!» پس خاکها را کنار زد و برادر را درون خاک دفن کرد.(6)
پند و موعظه
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 66 سورهی بقره میفرماید: «ما این کیفر را درس عبرتی برای مردم آن زمان و نسلهای بعدازآن و پند و اندرزی برای پرهیزگاران قرار دادیم.»
حدیث:
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «اندرزها، زدایندهی چرک از جانها و جلا دهندهی دلها هستند.»(1)
توضیح مختصر:
مردمی که از نظر علمی یا فرهنگی و یا اخلاقی ضعیف هستند و یا به راههای انحرافی میروند، لازم است کسی یا گروهی، ابلاغ رسالت انبیاء را پیشه کنند و آنان را با نصایح دلسوزانه و کلمات نافع، به زبان قال به راه راست آورند. اگر پذیرفتند که بسیار خوب وگرنه، یا مستمعین ضعیفاند و ملکات انحرافی آنان غالب است و یا در مقام لجاجت و تعصّب به انکار و مبارزهی منفی میپردازند. پند حکیمان و اولیای الهی، همیشه در این بوده که اندرزشان به صواب و نجات خلق باشد؛ امّا اندرز اهل دنیا در تراکم و تکاثر مال و جاه بوده و مردم را به این چیزها دعوت میکردند و آنها را زیر سلطهی خود درمیآوردند. خداوند در قرآن معمولاً بعد از اندرز فرد و انبیاء میفرماید: «شاید پند گیرند، شاید تعقّل کنند.» این «شاید» میخواهد بگوید اینطور نیست که هر سخن حقّی را همگان بپذیرند. همانطور که در طول تاریخِ رسالت انبیاء، این واقعیّت بهخوبی دیده میشود. موعظه برای این گفته میشود که دیگر عذری در معاد نداشته باشد.
1- دیوانه و سنگ
حمید الدّین بلخی، بهوسیلهی حسین نامی که دیوانه و مجذوب بود، برای انوَری شاعر در یک کوزهی دستی، شیرهی اعلی میفرستد و ضمناً نامهای هم به دستش میدهد که به انوری برساند. حسین در بین راه کوزه را به سنگی میزند و میشکند و دستهی کوزه را با نامه نزد انوری میبرد. انوری میپرسد: «شیرهی اعلی کو؟» دیوانه دستهی کوزه را به او میدهد و میگوید: «سنگ خیلی کوچکی به آن خورد و شکست.» انوری میپرسد: «دستهی کوزه را برای چه آوردهای؟» میگوید: «تا خبر مرا تصدیق نمایی.» حافظ میفرماید:
نصیحت منِ دیوانه در طریقتِ عشق **** همان حکایت دیوانه هست و سنگ و سبو
همانطور که اگر کوزه به سنگ بخورد میشکند، نصیحت کردن من هم در غلبات، بیفایده است که عاشق مجال صبر ندارد.(2)
2- تأثیر در سارق
اصمعی گوید: در بیابان میرفتم. ناگهان از پشت درختی، مردی با شمشیر و نیزه بر من حمله کرد و نیزه را به سینهی من گذاشت و گفت: «لباس و آنچه داری به من بده و زن و فرزند خود را آواره و یتیم مکن.» گفتم: «ای برادر! حرمت من را بدار.» گفت: «نزد دزدان معرفت نباشد.» گفتم: «من مسافرم لباس من را نگیر.» گفت: «من دزد و دستتنگم و چارهای غیر از این ندارم.» گفتم: «خزینهای آبادان تر از لباس من هست.» گفت: «کدام است؟» گفتم: «روزی شما در آسمان و آنچه وعده داده شدید، میباشد.»* دزد چون این آیه بشنید، لرزه بر اندامش افتاد و نیزه بینداخت و روی به بیابان و سر بهسوی آسمان کرد و گفت: «خدایا! روزی من در آسمان بداشتی و من را در طلب آن متحیّر بگذاشتی تا من از نداری دزدی نمایم، اگر به بندگی پذیرفتهای، بده آنچه من را نهادهای.»(3)
3- امید رستگاری
صالح بن بشر زاهد، نزد مهدی، خلیفهی عبّاسی (م.169) رفته بود. خلیفه تقاضای نصیحت کرد. او گفت: «آیا پیش از تو، عمویت ابوالعبّاس سفّاح و پدرت منصور در این تخت ننشسته بودند؟» گفت: «آری» صالح گفت: «آیا از کارهایی که انجام میدادند، امیدی برای رستگاریشان میرفت و از کارهایی که نکردند، خوف هلاکت آنها نبود؟» گفت: «درست است.» گفت: «پس هر چیزی که امید رستگاری آن میرود، آن را بگیر و از هر چیزی که بیم هلاکت در آن است، دوری گزین.»(4)
4- سه تا و چه سه تایی!
سفیان به حضور امام صادق علیهالسلام آمد و عرضه داشت: «ای فرزند پیامبر! ازآنچه خداوند به تو آموزش داده است، چیزی به من بیاموز.» فرمود: 1. هر وقت در برابر گناه قرار گرفتی، بر تو باد به استغفار گفتن. 2. زمانی که نعمتها به تو رویآور شدند، بر تو باد به شکر کردن. 3. زمانی که ناراحتیها و غصّهها به تو روی آوردند، بگو: «لا حولَ و لا قُوَّه الّا بالله» سفیان درحالیکه داشت خارج میشد، میگفت: «سه تا! و چه سه تایی!»(5)
5- من شعوانه ام
شعوانه نام زنی بود که آوازی خوش داشت و در بصره، در مجلس فسق و فجور شرکت میکرد و ثروتی از این راه بر هم زده و کنیزکانی خریداری کرده بود. روزی از خانهای صدایی شنید؛ کنیزش را گفت: «برو درون آن خانه و ببین چه خبر است؟» کنیز رفت و برنگشت. کنیز دوّم و سوّم را فرستاد و بازنگشتند، پس خودش درون خانه رفت. دید واعظی دربارهی آیات جهنّم صحبت میکند.* کلام واعظ در او اثر کرد، سپس سؤال کرد: «میتوانم توبه کنم؟» واعظ گفت: «اگر بهقدر گناه شعوانه هم باشد، خدا قبول میکند.» گفت: «خود شعوانه هستم» پس از مجلس وعظ بیرون آمد و کنیزکان را آزاد نمود. آنچنان لاغر و ضعیف شد و کارش بهجایی رسید که عابدان در مجلس او حاضر میشدند و از وعظ او میگریستند و خودش آنقدر گریه میکرد که ترس کوری چشم را برای او داشتند، ولی او در جواب میگفت: «کوری دنیا بهتر از کوری قیامت است.»(6)
پیری
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 68 سورهی یس میفرماید: «هر کس را طول عمر دهیم، در آفرینش واژگونهاش (شکستهاش) میکنیم، آیا اندیشه نمیکنند.»
حدیث:
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «کسی که عمرش طولانی شود، به داغ عزیزان و دوستان، داغدار شود.»(1)
توضیح مختصر:
سنین عمر وقتی به حدود شصت سال رسید، آثار پیری نمایان میشود و آن اینکه این قوای تن به تحلیل میرود و ضعیف میگردد، موهای سر و صورت سفید میشوند و خستگی و ناتوانی در اعضاء و جوارح مشهود میشود و بدن حالت نشست خود را نشان میدهد. انسان در سالخوردگی ملکاتش بر او حاکم هستند، خواه جنبهی مثبت و فضیلت باشد یا جنبهی منفی و رذیلت باشد و دفع ملکات ناپسند بسیار کار مشکلی است. خواجه عبدالله انصاری گوید: «در کودکی پستی، در جوانی مستی، در پیری سستی، پس خدای را کی پرستی؟» پس آن پیری در سنین بالا برنده است که در جوانی، خویش را به صفات اولیاء و ملکوتیان آراسته کرده باشد و الّا، دفع رذایل، معجزه میخواهد. احترام به پیر از سنّت پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم است که بر پیر سلام کنند و در راه رفتن از او پیشی نگیرند و اگر حمایتی خواهد، کمکش کنند. وقتی عمر پیر به نودسالگی برسد، طبق حدیث قدسی خداوند میفرماید: «همهی گناهان او را میبخشم.» این یک تجلیل خاص از پیر است.
1- عجوزهی بنیاسرائیل
وقتی حضرت موسی علیهالسلام با جماعت بنیاسرائیل از مصر خواستند بیرون بروند، شبهنگام راه را گم کردند و به رود نیل رسیدند. فرعون هم با همراهانش دنبال حضرت موسی علیهالسلام میآمدند تا آنها را بگیرند. موسی علیهالسلام دید به دریا رسیده است، عرض کرد خداوندا تکلیف چیست؟ خداوند فرمود: سه ساعت دیگر ماه طلوع میکند، بعد بروید. بعد از انتظار، ماه طلوع نکرد و جبرئیل گفت: «ای موسی! تا تابوت حضرت یوسف علیهالسلام که در رود نیل است، بیرون نیاورید، ماه طالع نخواهد شد.» موسی سه بار ندا داد: «ای جماعت بنیاسرائیل! آیا کسی از تابوت حضرت یوسف علیهالسلام خبر دارد تا به ما بگوید و ما نجات پیدا کنیم؟ بعد هر حاجتی دارد، برآورده میکنم.» پیرزنی گفت: «من میدانم ولی من سه حاجت دارم؛ اگر برآورده کنی، جای تابوت را نشان میدهم.» فرمود: بگو. گفت: پیرم، میخواهم جوان شوم تا کار خودم را خودم انجام دهم. دوّم: خداوند از گناهانم درگذرد. سوّم: در بهشت، زن تو باشم. حضرت موسی علیهالسلام فرمود: هیچ از این سه در اختیار من نیست. جبرئیل نازل شد و گفت: «بگو هر سه حاجت تو را برآورده میکنیم.» پس پیرزن جای تابوت را نشان داد و موسی علیهالسلام و همراهان، آن را از رود نیل بیرون آوردند و ماه طالع شد و ازآنجا رد شدند و پیرزن به معجزهی الهی جوان شد.(2)
2- پیرمرد شیردل
انس بن حارث کاهلی در روز عاشورا، پیرمرد سالخوردهای بود؛ او از اصحاب پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم بود و در جنگ بدر و حُنین شرکت نموده بود. روز عاشورا از امام اجازه خواست تا به میدان برود، امام حسین علیهالسلام به او اجازه داد. او کمرش را با عمّامهاش بست و ابروانش را نیز که بر اثر پیری روی چشمش افتاده بود، با دستمالی بالا آورد و بست تا مانع دید او نگردد. وقتی امام حسین علیهالسلام او را بااینحال دید، بیاختیار منقلب شده و قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد و خطاب به او فرمود: «ای پیرمرد! خداوند عمل تو را تقدیر و قبول نماید.» او وارد میدان شد و جنگید و بعد از کشتن هیجده نفر از سپاه دشمن، به شهادت رسید.(3)
3- حضرت ابراهیم و پیرمرد
وقتی حضرت ابراهیم علیهالسلام پیرمرد شد و قریب 120 (یا 175) سال از عمرش گذشت، ساره مادر اسحاق، به حضرت ابراهیم علیهالسلام گفت: خوب است از خدا بخواهی تا عمرت طولانی شود و سالها نزد ما بمانی و موجب روشنی دیده ما باشی! ابراهیم علیهالسلام از خدا خواست و خداوند فرمود: هر مقدار بخواهی عمرت را زیاد میکنم. ساره گفت: به شکرانهی این قضیه طولانی شدن عمر، غذایی فراهم کنیم و مستمندان را اطعام دهیم. پس غذایی درست کردند و عدّهای را برای خوردن فراخواندند. ابراهیم علیهالسلام مشاهده کرد که پیر مردی از مهمانها لقمهای برداشت و بهطرف دهان برد، امّا از شدّت ضعف، دستش به اینطرف و آنطرف میرفت و نمیتوانست آن را بهطرف دهان ببرد تا همان عصا کش او دستش را گرفت و بهسوی دهانش برد؛ خلاصه پیرمرد خودش نمیتوانست لقمه را بردارد! ابراهیم علیهالسلام در شگفت شد و سبب را از پیرمرد پرسید. پیرمرد گفت: ناتوانی از پیری و ضعف است. حضرت ابراهیم علیهالسلام با خود فکر کرد و گفت: اگر من به پیری این مرد برسم مانند او خواهم بود. پس مرگ خود را از خدا خواست و خداوند عزرائیل را مأمور کرد، جان او را بگیرد.(4)
4- پسر پیرمرد، پدر جوان
حضرت اِرمیای پیغمبر یا عُزَیر، بر دهی یعنی بیت المقدّس گذشت. درحالیکه دیوارهای بلند آن ده، بر سقفها و طاقهایش فروریخته بود. نخست سقفها خراب و سپس دیوارها بر روی آنها ویران شده بود. پس عُزیر چون استخوانهای از هم جدا گشته و پوسیده آن ده ویران را دید و دوست میداشت خداوند زنده کردن مردهها را به او بنمایاند، گفت: چگونه خدا اهل این ده را پس از مُردن زنده میکند؟ پس خدا او را میراند و بعد از صدسال زندهاش نمود؛ او پیش خود گفت: یک روز من درنگ کردم و خوابیدم. چون از خانه بیرون رفت، پنجاهساله بود و زنش آبستن بود. خدا او را میراند و پس از صدسال او را زنده گردانید، وقتی به خانه رفت، خودش پنجاهساله و پسرش پیرمردی صدساله بود. خداوند در قرآن وقتی قضیه عُزیر را تعریف میکند، در آخرش میفرماید: «خداوند بر هر چیزی توانا و قدرتمند است.» برای او کاری ندارد و تعجّبی نیست که در تاریخ نمونهای از پسر پیر و پدر جوان را بهعنوان نشانهی قدرت ظاهر کند.(5)
5- احترام به پیر و تعلیم وضو
روزی در مدینه حسنین علیهما السّلام که کودک بودند، در کوچهای میرفتند، دیدند پیرمردی نشسته و وضو میگیرد، امّا وضویش اشکال دارد. پس نزد پیرمرد رفتند و گفتند: «من و برادرم نزدت وضو میگیریم، ببین کدامیک از ما وضویش بهتر و درست است؟» پس وضو گرفتند و گفتند: «تو حکم کن کدام وضو درست است؟» پیرمرد گفت: جانم به قربان شما، وضوی هر دوی شما درست است، امّا وضوی من اشکال دارد؛ بهاینترتیب پیرمرد را به نادرستی وضویش تفهیم کردند.(6)
پیشگویی
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 24 سورهی روم میفرماید: «رومیان مغلوب (فارس) شدند در سرزمین نزدیک (عرب)، امّا آنان پسازاین، بهزودی غالب خواهد شد، در چند سال آینده، (بین سه الی هفت سال)»
حدیث:
امام حسین علیهالسلام در کودکی بر پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم وارد شد. پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم به امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «او را نگهدار!»، پس او را میبوسید و گریه میکرد. امام حسین علیهالسلام عرض میکرد: «چرا گریه میکنید؟» پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «ای پسرم! جایگاه شمشیرها را میبوسم و گریه میکنم.»(1)
توضیح مختصر:
پیشگویی گاهی علمی است مانند آمدن زلزله، خسوف و کسوف و گاهی به تجربه و قیافهشناسی و … است. امّا آن پیشگویی ارزش دارد و مطابق حقیقت است که پیامبر و امامی بگوید. مثلاً پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم در داستان حدیبیّه فرمودند که: «به اتفاق یاران برای انجام مناسک عُمره وارد مکّه میشوید درحالیکه سرهای خود را تراشیده یا کوتاه کردهاید و از هیچکس ترس و وحشتی ندارید.» در اینجا پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم با قاطعیت تأکید ورود به مکّه و مراسم عُمره و فتح قریب را خبر داده.* آنچه امیرالمؤمنین علیهالسلام از آیندهی حکومتها و کشتارها از اخبار غیبی گفته، همه به وقوع پیوسته و آنچه امام حسین علیهالسلام در روز عاشورا از آیندهی بنی اُمیّه و پیروانشان فرمود، همه تحقّق یافت. در پیشگویی، پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم و امام علیهالسلام چون علم لدنّی دارند نه اکتسابی، هیچ فعل و اشتباهی در زمان و مکان و تعداد رخ نمیدهد. پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم در تفسیر آیهی 57 سورهی مائده که فرمود: «در آینده کسانی میآیند که خدا آنها را دوست دارد و آنان نیز خدا را دوست دارند…» دستش را روی شانهی سلمان فارسی نهاد و فرمود: «آن قوم در آینده از تبار این مرد یا منسوب به او یعنی ایرانیان خواهند بود.» و بهوضوح این موضوع در ایران اسلامی به وقوع پیوست.
1- اخباری از طاعون
مرحوم سیّد مهدی قزوینی نقل کرد: عمویم آقا سیّد محمّد باقر قزوینی، دو سال قبل از فراگیر شدن طاعون در عراق (در سال 1246) به ما از آمدن طاعون خبر داد و برای هر یک از ما که از نزدیکان او بودیم، دعا نوشت و فرمود: «آخرین کسی که با این طاعون میمیرد من هستم.» امیرالمؤمنین علیهالسلام این مطلب را به من خبر دادند و فرمودند: «وَ بِکَ یختِمُ یا ولَدی: و به تو ختم میشود ای فرزندم.» پس طاعون عراق را فراگرفت و او متکفّل تجهیز جمیع اموات شهر و خارج شهر که بیش از چهل هزار نفر بودند، شد. خودش بر همه نماز میخواند. جنازهی بیست سی نفر را با هم روی زمین میگذاشتند و بر آنها نماز میخواند و گاهی در یک روز بر هزار نفر نماز میگزارد.(2)
2- خربزه فروش
روزی میثم تمّار از اصحاب امام علی علیهالسلام و حبیب بن مظاهر، با هم ملاقات و گفتگو کردند. پس میثم به حبیب گفت: «مردی خربزه فروش را که به اتهام دوستی اهلبیت علیهم السّلام به دار آویخته میشود، میبینم؛ شخص دیگری را -حبیب- میبینم که به شهادت رسیده و سرش را از تنش جدا کرده و به کوفه میبرند.» افرادی که آنجا بودند، گفتند: «علم غیب را علی علیهالسلام به او (میثم) آموخته است.» چون رشید هجری آمد، جریان آینده گویی را به او گفتند، فرمود: «گویا فراموش کردند که به حاملان آن –خبر قتل- حبیب، صد درهم مژدگانی میدهند.» چون رشید از مجلس بیرون رفت، اهل مجلس گفتند: «اینان چقدر دروغ میگویند» راوی حدیث گوید: «سالها گذشت که دیدم میثم تمّار را بر خانهی عمر بن حریث به دار آویخته و سر حبیب را به کوفه نزد عبیدالله بن زیاد آوردند و صد درهم مژدگانی گرفتند و پیشگوییهای همه درست به وقوع پیوست.»(3)
3- فتح المبین
محیالدین عربی گوید: در سال 591 قمری در شهر فارس بودم و لشکر اسلام برای جنگ با دشمنان به اندلس رهسپار شده بود. مردی از مردان الهی را دیدم و از او دربارهی این جنگ بزرگ اسلام و کفار پرسش کردم. فرمود: «خدا در قرآن برای پیروزی این جنگ به پیامبرش وعده داده است که فرمود: «اِنّا فَتَحنا لَکَ فَتحاً مُبیناً؛ برای تو پیروزی آشکار خواهیم ساخت.»* موضع بشارت فتحاً مبیناً بدون تکرار الف به ابجد 591 میشود. پس به اُندلس رفتم تا اینکه خداوند، لشکر مسلمین را نصرت داد و شهرهای بسیاری فتح شد.(4)
4- امام بر جنازهی میّت
بین مرحوم عالم ربّانی، سیّد بحرالعلوم (م.1212) ساکن کربلا و مرحوم سیّد مهدی شهرستانی (م.1216) ساکن کربلا، مودّت و دوستی بود. بحرالعلوم وصیّت کرد و گفت: «دوست دارم بعد از مرگم، شیخ حسین نجفی، ساکن نجف بر من نماز گزارد، امّا چنین نمیشود و سیّد مهدی شهرستانی بر بدنم نماز میخواند.» وقتی سیّد بحرالعلوم وفات یافت، بعد از غسل و کفن، همه در صحن امیرالمؤمنین برای نماز آماده شده بودند که ناگهان دیدند از درب شرقی سیّد شهرستانی با لباس سفید وارد شد و همه کنار رفتند و او را مقدّم دانستند و او بر جنازه سیّد بحرالعلوم نماز گزارد.(5)
5- نجیب الدّین (م.678)
بزغش شیرازی، از تجّار بود؛ از شام به شیراز آمد و آنجا را وطن قرار داد. شب در خواب دید که امیرالمؤمنین علیهالسلام پیش وی طعامی آورد و با وی بخورد و او را بشارت به فرزندی نجیب و صالح داد. چون فرزندش به دنیا آمد، نام او را علی و لقب او را نجیب الدّین گذاشت. او به حد کمال رسید. به فقرا محبّت میورزید و با ایشان مینشست، لباسهای فاخر نمیپوشید، غذاهای رنگارنگ نمیخورد، در خانه تنها به سر میبرد و همهی ثروت خود را به فقرا میداد و دربارهی غذا و لباس فاخر به پدرش میگفت: «من لباس زنان نمیپوشم و طعام نازکان نمیخورم.»(6)
تأنّی (درنگ کردن،شتاب نکردن)
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 37 سورهی انبیاء میفرماید: «بهزودی آیاتم را به شما نشان خواهم داد، ولی عجله نکنید.»
حدیث:
پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «شتاب کردن از شیطان و تأمّل و درنگ کردن از جانب خداست.» (بحار، ج 71، ص 340)
توضیح مختصر:
سرعت به معنی جلو افتادن در کاری است که جلو افتادن در آن جایز باشد و در کار خیر از صفات ممدوح به شمار میآید و کندی ضدّ آن است. درنگ و تأنّی از صفات پسندیده است و خداوند در سورهی مزمّل آیهی 4 میفرماید: «ای پیامبر! قرآن را بهآرامی و روشن بخوان.» که همان معنای «با تأنّی بخوان» میشود. پس با سرعت خواندن قرآن ممدوح نشده است. عجله از جانب شیطان است، پس راه صواب، تأنّی در امور است نه استعجال. خداوند هم در خلقت، دنیا را در شش روز (سورهی هود، آیهی 9) از روزهایی که خودش میداند خلق کرد یعنی به جهت تعلیم بندگان که در کار عجله نکنند؛ و الّا برای نشان دادن قدرت، او میتوانست در یک دقیقه خلق کند. انسان باید در انجام کارها بااحتیاط رفتار کند و عجله نکند و پیرامون آن مسئله دقت و تعقّل نماید و از اهل نظر، نظرخواهی کند. بهعبارتدیگر اوّل بو کند، اگر دید این کار عاقلانه و مثمر ثمر هست، انجام دهد و الّا آن را انجام ندهد. در حرف زدن تند صحبت نکند؛ که پشت سر هم صحبت کردن و بدون درنگ گفتن، آفاتی در رساندن مطالب میگیرد.
1- با آرامش، بهتر از خسته شدن
سعدی گوید: روزی در سفر بر اثر غرور جوانی، شتابان و تند راهروی کردم و شبانگاه خود را به پای کوه پشته رساندم. خستهوکوفته شده بودم و دیگر پاهایم نیروی راهپیمایی نداشت. از پشت سر کاروان، پیرمردی ناتوان، آرامآرام میآمد. به من که رسید، گفت: «برای چه نشستهای؟ حرکت کن که اینجا جای خوابیدن نیست.» گفتم: «چگونه راه روم که پاهایم یارای حرکت کردن را ندارد.» گفت: «مگر نشنیدهای که صاحب دلان میگویند: رفتن و نشستن (با آرامش) بهتر است از دویدن و خسته شدن و درمانده گشتن؟»
2- شاید فرجی شود
در تاریخ آمده است که مأمون، خلیفهی عبّاسی گفت: آنگاهکه من در خراسان بودم، برادرم در بغداد برخلاف سنّت، لشکری بزرگ به فرماندهی علی بن عیسی برای کشتن من فرستاد و من طاهر بن حسین را با لشکری کوچک به جنگ علی بن حسین فرستادم. گمان این بود که طاهر شکست میخورد. در خزانهی مالیام هم چیزی نمانده بود و لشکریان تقاضای ارزاق میکردند. من در درهای بسته قرار گرفتم و لشکر برای گرفتن پول هجوم آوردند و حرفهای نامربوط میزدند. میخواستم از بالای عمارت خود را بر زمین اندازم و فرار کنم که فضل بن سهل مانع من شد؛ اضطراب بسیار مرا فراگرفته بود. اهل غوغا هیزم آوردند تا عمارت را بسوزانند، تصمیم گرفتم خود را به زیر اندازم تا شاید چشمان آنها به من افتد و از من حیا کنند؛ لکن فضل به پای من میافتاد و بوسه بر دستم میزد و میگفت: که صبر و تأنّی کنم و عجله ننمایم تا شاید فرجی شود. امّا به خاطر فشار لشکریان، تصمیم گرفتم فضل را از بالا به زیر اندازم، بعد خود فکری کنم که ناگهان غلامی آمد و گفت: «مردی آمده و بشارت میدهد که طاهر، نمایندهی مأمون، غالب و علی بن حسین کشته شد و سر او در توبره است.» آنهایی که شورش کرده بودند، از ترس فرار کردند و فرماندهان توبه کردند و به خاطر تأنّی داشتن فضل بن سهل، کار ما به دولت کشید. (نمونهی معارف، ج 2، ص 639 -فرج بعد الشده، ص 195)
3- مانع دستور قتل
در شهر هرات، دانشمندی بود که سرایی خوش داشت. سلطان محمود غزنوی وقتی به هرات رفت، داییاش عبدالرحمن نزد او بود. روزی دایی او گفت: «در خانهای که از آن آمدم، پیری است که خود را دانشمند معرّفی کرده، دیشب سرزده به خانهاش رفتم، دیدم شراب مینوشد و بت برنجی نزدش میباشد و دو زانو پرستش میکند؛ من جام شراب و بت را آوردم تا شما حکم کنید.» سلطان گفت: «دست بر سر من بگذار و سوگند یاد کن که راست میگویی تا حکم ما با تأمّل باشد و این بهتر است.» داییاش گفت: «سوگند یاد نمیکنم.» سلطان گفت: «چرا دروغ گفتی؟» گفت: «چون سرایی خوش داشت، قصد کردم او کشته شود و آن سرا را به من دهی.» سلطان محمود، پس از تعجیل نکردن در قتل آن دانشمند، دایی خود را از سِمَتش معزول نمود. (نمونهی معارف، ص 642 -جوامع الحکایات)
4- از شتابزدگی پرهیز کن
جریر گوید: قصد سفر عمره داشتم. خدمت امام صادق علیهالسلام رسیدم و عرض کردم: «به من سفارشی کنید.» فرمود: «از خدا بترس و از شتابزدگی پرهیز کن!» سفارش دیگری درخواست کردم، چیزی بر آن نیفزود. از مدینه خارج شدم و با مردی از اهل شام رفیق شدم. به طرف مکه حرکت کردیم و در سفره باهم غذا میخوردیم. در بین صحبت، نامی از اهل بصره به میان آمد. مرد شامی آنها را بد گفت. از اهل کوفه صحبت شد، آنها را دشنام داد. از امام صادق علیهالسلام صحبت کردم، برخلاف ادب حرف زد و من سخت خشمگین شدم و برخاستم با مشت بر صورتش بزنم و او را بکشم که به یاد سفارش امام صادق علیهالسلام افتادم، پس خود را به صبر واداشتم و مصلحت را رعایت نمودم. (داستانها و پندها، ج 1، ص 167 -مجموعه ورام، ج 1، ص 122)
5- ماهی بزرگ
در جنگ جهانی دوّم، وقتی قوای متّحدین (آلمان، ایتالیا و ژاپن) فرانسه را که جزو متّفقین (انگلیس، آمریکا و شوروی) بود، شکست دادند، در پاریس کنفرانسی بین سه نفر از سران جنگ (چرچیل رهبر انگلیس، هیتلر رهبر آلمان و موسولینی رهبر ایتالیا) ایجاد شد. هیتلر به چرچیل گفت: «فرانسه که شکست خورده است، پس برای جلوگیری از کشتار بیشتر، شما (انگلستان) قرارداد شکست و تسلیم را امضاء کنید تا جنگ متوقف گردد.» چرچیل قبول نکرد و گفت: «ما شکست نخوردهایم و شما هم پیروز نشدهاید من حاضر به شرطبندی هستم آیا شما هم حاضرید؟» گفتند: «آری» (آنها جلوی استخر بزرگی نشسته بودند) چرچیل گفت: «آن ماهی بزرگ را هر کس تصاحب کند، برنده جنگ است.» هیتلر سریع به درون آب پرید و شروع به تیراندازی کرد امّا نتوانست ماهی را بگیرد و با خستگی بهجای خود برگشت و نشست. موسولینی هم ساعتی تلاش کرد، امّا نتوانست و بر جای خود نشست. چرچیل با سطلی، آب استخر را کمکم خالی میکرد. آنها گفتند: «چه میکنی؟» گفت: «برای شکست دشمن عجلهای ندارم.» باحوصله و تأنّی آب استخر را خالی کرد و ماهی را صید نمود. خوانندگان محترم! پیر استعمار، مذاهب مختلفه را در دنیا تدوین میکند و کمکم و باحوصله، مردم مستضعف را به دام خود میکشاند؛ مانند بهائیت و … (داستانها و پندها، ج 3، ص 87)
تأویل
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 7 سورهی آلعمران میفرماید: «تأویل قرآن را جز خداوند و استقراران در دانش نمیدانند…»
حدیث:
امام علی علیهالسلام فرمود: «هرآینه ظاهر خواهد شد بر شما قومی که میزنند سرها را (به شمشیر) بر تأویل قرآن.» (غررالحکم، حدیث 10102) * تأویل قرآن آن است که عبارت صریح یا ظاهر در آن نباشد و استنباط از آن احتیاج به وحی و سنّت و الهام دارد.
توضیح مختصر:
کلمهی تأویل به معنای بازگرداندن و پرده برداشتن از آیات است. تفسیر از مادّه «فَسَرَ» به معنای کنار زدن پرده است و تأویل، پایان و عاقبت و بازگشت هر امری است. منظور، بازگشت دادن ظاهر به باطن است زیرا قرآن ظاهر و باطنی دارد و ارجاع باید مستند به معصوم باشد و به وهم و فکر ناقص، تأویل کردن ممنوع است. معنای دیگر تأویل ارجاع معانی و مفاهیم خارجی آیات از ظاهری به باطنی میباشد، چنانکه در تأویل قابیل و هابیل در داستان فرزندان آدم به نفس و عقل، که تسلّط هابیل (عقل) به قابیل (نفس) لازم است. امّا تأویل ممنوع مانند این آیه «هو مَعَکُم اَینَ ما کُنتُم: خدا با شماست هر جا که باشید.» (سورهی حدید، آیهی 4) که تأویل میکنند به حلول و اتّحاد، این تأویل باطل است. خداوند در سورهی یوسف آیهی 6 به یوسف علیهالسلام فرمود: «این تعبیر خواب توست که خدا تو را برگزید و علم تأویل خوابها را بر تو آموخت.» پس اگر تعبیر خواب از ظاهر بازگشت شود و پرده برداشته شود، تأویل آن خواب میشود که یوسف علیهالسلام آن علم را داشت.
1- امام مبین
خداوند در سورهی یس آیهی 13 میفرماید: «وَ کُلُّ شَیءٍ احصَیناهُ فی اِمامٍ مُبین: و هر چیزی را در امام و پیشوای آشکار قرار دادیم.» امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمود: «به خدا قسم، امام مبین منم که حق و درستی را از باطل و نادرستی آشکار میسازم و آن را از رسول خدا صلیالله علیه و آله و سلّم به ارث بردهام.» امام حسین علیهالسلام فرمود: چون این آیه بر پیغمبر صلیالله علیه و آله و سلّم نازل شد، ابوبکر و عمر برخاسته و پرسیدند: امام مبین تورات است؟ فرمود: نه، گفتند: انجیل است؟ فرمود: نه، گفتند: قرآن است؟ فرمود: نه؛ پس امیرالمؤمنین علیهالسلام وارد شد؛ پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمودند: «این است آن امام مبین که خدای تعالی علم هر چیز را در او شمرده و بیان کرده است.» (تفسیر فیض الاسلام، ص 1160)
2- درخت زیتون
خداوند در سورهی نور، آیهی 35 میفرماید: «از درخت مبارک زیتون که نه خاوری و نه باختری (نه شرقی، نه غربی) میباشد فروزان است.» این درخت از درختان جهان حسّ و عالم طبیعت، آنچنانکه محجوبان از حق گمان میکنند، نیست. وگرنه در گوشهای از اطراف جهان مکان داشت و مورداشارهی حسّی قرار میگرفت. این درخت در دنیا و در جهان دیگر هم نیست. تنها، خداوند برای نور وجود خود مثل زده است. درخت زیتون در نزد پوشیدگان از حق که به پایینترین مرتبه از معانی قانع شدهاند، عبارت است از درختی که در شام یا دیگر نقاط روییده میشود که گویند بهترین زیتون، زیتون شامی است؛ اما به حسب مقامات عارفین و اشارات قرآنی گاهی تعبیر به درخت طوبی و سدره المنتهی میشود و آن روغنزیتون، مطالب علمی و برهانی و نورانی است که شامل خطابات و موعظههای نیکو است که عقلهای بلند آن را پذیرا میگردند. (تفسیر آیهی نور ملاصدرا، ص 56)
3- دو تأویل
عارف شبستری فرمود:
علوم دین ز اخلاق فرشته است **** نیاید در دلی کو سگ سرشت است
علوم دینی از اخلاق فرشتگان است. نباید دل عالم دینی، دنبال صفات سگی یعنی حرص به دنیا باشد.
حدیث مصطفی صلیالله علیه و آله و سلّم آخر همین است **** نکو بشنو که البته چنین است
آنکه پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم در حدیثی فرمود: «در خانهای که سگ باشد، فرشته داخل نمیشود.» در معنا، منظور همین است؛ یعنی دلی که در آن صفات سگی باشد، جای نزول فرشتگان نخواهد بود.
درون خانهای چون هست صورت **** فرشته ناید اندر وی ضرورت
از پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و سلّم حدیث است: «درون خانهای که عکس و نقوش باشد، مَلَک در نیاید.» در معنا، منظور این است که هر چه اشتغال دنیوی آورد و دل را مشغول کند، نقش غیر خدایی باشد و فرشته در نیاید. (گلشن راز، ابیات 592-590)
4- ستاره، ماه و خورشید
خداوند در قرآن دربارهی حضرت ابراهیم علیهالسلام (نسبت به عقاید باطل مردم) میفرماید: 1. چون شب ظاهر شد و تاریکی فراگرفت، ستارهای (زهره یا مشتری در آخر ماه) را دید و گفت: این ستاره پروردگار من است. 2. چون ماه را در حال طلوع و درخشندگی دید، فرمود: این خدای من است. 3. چون خورشید آشکار شد، فرمود: این خدای من است. 4. چون اینها ناپدید و پنهان شدند، فرمود: من ازآنچه شما شرک میورزید بیزار هستم. (سورهی انعام، آیات 79-76) در تأویلات عرفانی این آیات در کتاب مرصادالعباد (صفحه 303) آمده است: ابراهیم علیهالسلام در بدایت حال، ستاره دید که آینهی دل بهقدر کوکب صفا یافته بود. چون ماه را مشاهده کرد، آینه دل به کمال صافی شد. چون خورشید را مشاهده کرد، عکسی از پرتو انوار صفات ربوبیّت بود که در آینهی دل مشاهده کرد. در سالک آنچه از انوار حق مشاهدهی دل شود، همان، نور معرفت دل گردد و تعریف حال خود هم به خود کند. آنچه در دل کامل میبیند، از حضرت است نه از اغیار. پس آنچه از ستاره و ماه و خورشید در ظاهر دیده شود در عالم دل هم مشاهده کند؛ چون آینهی دل صافی شد، گاه مشاهدات در عالم غیب ببیند از عالم دل بهواسطهی خیال، گاه در شهادت از عالم ظاهر بهواسطه حس ببیند.
5- شنا، اسبسواری و تیراندازی
مرحوم عارف بالله حاج اسماعیل دولابی دربارهی این حدیث: «شنا، اسبسواری و تیراندازی را به فرزندانتان بیاموزید.» میفرمود: «مقصود از شنا این است که در دریای عمیق دنیا شنا کنند و در آن غرق نشوند. مقصود از اسبسواری این است که یاد بدهید چگونه مرکب بدن را برانند که سر کشی نکند و اختیار آنها را به دست نگیرد و آنقدر اینسو و آنسو نکشاند که آنها را خسته و درمانده کند و آخرالامر هم بر زمین بزند و بکشد. مقصود از تیراندازی این است که یاد بدهید چگونه تیر دعا را به هدف بزنند. اگر این سه تا را یاد گرفتی، دیگر فرمان خدا را ببر و به این کاری نداشته باش که چیزی گیرت میآید و روزیات زیاد میشود یا کم میشود.» (مصباح الهدی، ص 460)
6- پنج آیه
در سورهی نازعات آیات (5-1) خداوند میفرماید: 1. قسم به بیرون کنندگان (جان کافران) بهسختی. 2. قسم به یک نوع نشاط دهندگان. 3. قسم به یک نوع مسابقه گذاران. 4. قسم به یک نوع سبقت گیرندگان. 5. قسم به تدبیر کنندگان امور «و النّازِعات غَرقاً و النّاشِطاتِ نَشطاً وَ السّابِحاتِ سَبحاً فَالسّابِقاتِ سَبقاً فَالمُدبِّراتِ اَمراً» ترجمه دیگر: 1. سوگند به بر کَنَدگان به قوّت. 2. و به کِشَندگانِ کِشیدنی. 3. و به فرشتگانی که شناورند (با شتاب فرود آیند) شناوری. 4. پیشی گیرندگان پیش گرفتنی. 5. کاربرداران، کاری. استفادهی الهامی در تأویل چنین نوشتهاند: مرحله اوّل: از نازعات اشاره است به قلع و نزع از زندگی مادّی و غفلت. مرحله دوّم: از ناشطات، اشاره است به تحکیم و عقد افکار از راه عمل و توبه. مرحله سوّم: از سابحات تعبیر میشود به حصول موفقیت در پیشرفت صحیح به خاطر رفع حجب و موانع. مرحله چهارم: از سابقات تعبیر میشود به مستعد بودن و دخول در زمرهی ملکوتیان. مرحله پنجم: از مدبرات تعبیر میشود به ترتیب و تنظیم اموری که محوّل به او شده و مأموریت باطنی در انجام آنها پیدا میکند. (رسالهی لقاءالله، ص 77)
تجارت
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 29 سورهی نساء میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید! اموال یکدیگر را به باطل (و از طریق نامشروع) نخورید مگر اینکه تجارتی با رضایت شما انجام گیرد.»
حدیث:
امیرالمؤمنین علیهالسلام بر روی منبر فرمود: «ای گروه تجّار! اوّل فقه (مسائل شرعی تجارت) را یاد بگیرید بعد دنبال تجارت بروید، سه مرتبه امام این را تکرار کردند.» (الکافی، ج 5، ص 150)
توضیح مختصر:
خریدوفروش، مسئلهای است رایج که ضروری بشر است، چه آنکه انسان، اجتماعی بوده و برای نیاز خود، به یکدیگر محتاجاند. نوع کالا و کسب، هر چه باشد و بر اساس مبادله و معاوضه باشد، فقط در آنچه بهعنوان محرّم است، مانند ربا و خریدوفروش اشیائی مانند حیوان نجس العین و … را تاجر مراعات کند. چه آنکه اگر تجارت بر اساس شریعت نباشد، معامله حرمت پیدا میکند و آنچه در شریعت، حلال است، جایز و رواست. پس آنچه عنوان تجارت میگیرد از معاوضه و مبادله و جابجایی، دارای فزونی و فضل بوده و مسلمان باید از خدا برکت و سود آن را بخواهد تا آفتی به معامله نرسد. پیامبر ما صلیالله علیه و آله و سلّم، سالها با کاروان تجارتی، از مکّه به شام میرفتند و خرید میکردند و بعد برمیگشتند و او را محمّد امین مینامیدند. خداوند در سورهی نور آیهی 37 فرمود: «مردانی که هیچ تجارتی و کسبی، آنان را از یاد خدا غافل نمیکند.» یعنی تجارت استمراری، این مردان را از خدا، بیخبر نمیکند بلکه تکتک معامله هم، ایشان را بیخبر نمیکند.
1- ابو طیّار
ابوطیّار یکی از بازرگانان کوفه بود و بر اثر پیشامدهای ناگوار، موجودی خود را از دست داد. او در مدینه خدمت امام صادق علیهالسلام رسید و از ورشکست شدن و فشار زندگی مادّی شکایت کرد. امام فرمود: «آیا در بازار دکّانی داری؟» عرض کرد: «آری ولی مدّتی است چون جنسی ندارم، آن را تعطیل کردهام.» امام علیهالسلام فرمود: «چون به کوفه بازگشتی، دکّانت را باز کن و نظافت کن و درب دکّان بنشین؛ موقعی که خواستی به بازار بروی، دو رکعت نماز بخوان و پس از آن بگو: بار خدایا! من به تو تکیه کردهام و تمنّای روزی و گشایش زندگی را دارم و کسی جز تو قادر به این درخواست من نیست.» ابو طیّار به دستور امام عمل کرد و بدون سرمایه در دکان نشست؛ ساعتی نگذشت که پارچهفروشی نزد او آمد و درخواست کرد نصف دکّان را کرایه کند؛ او هم موافقت کرد. ابو طیار به پارچهفروش گفت: «مقداری از پارچهها را در اختیار من بگذار تا بفروشم و نصف سودش (بهعنوان حقالعمل) مال من و بقیه برای شما باشد.» او قبول کرد؛ اتفاقاً هوا سرد شد و مشتریان برای خرید به بازار هجوم آوردند و تا غروب جنس فروخته شد. ابوطیّار به حقالعملکاری خود ادامه داد تا کمکم وضع مادیاش خوب شد و مرکب سواری تهیه کرد و غلام و کنیز خرید و خانه ساخت. (حکایتهای پندآموز، ص 117 -بحارالانوار، ج 11، ص 2)
2- زمین یا اسب
مردی زمینی داد و اسبی خریداری کرد. یکی از حکما به وی گفت: چه خریدوفروش بدی کردی، آیا فهمیدی چه کردی؟ گفت: چطور؟ فرمود: «چیزی را که با سرگین (کود حیوانی) دادن، جو به تو میداد، فروختی و چیزی را که با جو دادن، سرگین (مدفوع) به تو میدهد خریدی!» (نمونه معارف، ج 2، ص 659 -کشکول، ج 2، ص 181)
3- نذر تاجر
در زمان حضرت داوود علیهالسلام زنی با سه قرص نان و سه کیلو جو، در کوچه به فقیری رسید. پس سه قرص نان را به فقیر داد و پیش خود گفت: جو را آرد میکنم و از آن نان تهیه میکنم. جو را به سر گرفت؛ در کوچه بادی وزید و تمام جو او به زمین افتاد و باد آن را برد. زن تعجّب کرد، یعنی چه؟! آیا نتیجه صدقه این است؟! خدمت داوود پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم آمد و مطلب را به عرض رسانید. فرمود: «نزد فرزندم سلیمان برو تا حکمت آن را بگوید.» حضرت سلیمان علیهالسلام هزار درهم به آن زن داد زن نزد داوود علیهالسلام آمد و پاداش او را به عرض رسانید. فرمود: «برو پولش را رد کن و بگو علّت اینکه جو را باد برد، چیست؟» نزد حضرت سلیمان علیهالسلام آمد و طالب علّت شد. حضرت سلیمان علیهالسلام فرشتهی موکّل باد را طلبید و از او پرسید. فرشته عرض کرد: «تاجری که ثروت بسیار داشت، در بیابان وامانده و خوراکش تمام شد، با خدا نذر کرد که اگر غذایی از کسی به او برسد، یکسوم ثروت خود را به او بدهد، ما جو این زن را به او رساندیم، او نان درست کرد و خورد، بر او واجب شد به وطن خود برسد و به نذرش عمل کند.» سلیمان علیهالسلام آن تاجر را احضار کرد و تاجر اقرار کرد و زن هم حاضر شد و تاجر ثلث (یکسوّم) مالش را که معادل سه هزار و شصت دینار بود، به زن داد. بعد حضرت داوود علیهالسلام به فرزندش سلیمان علیهالسلام فرمود: «ای فرزندم! کسی که تجارت پرسود میخواهد، با خدای کریم معامله کند.» (داستانها و پندها، ج 8، ص 131 -وقایع الایام (صیام)، ص 234)
4- چرا تجارت راه دور؟
علّت توبهی شقیق بلخی را (که از شاگردان حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام بود) اینگونه نقل کردهاند که پدرش تاجر و پولدار بود، خودش هم برای تجارت به بعضی شهرهای ترکیه در نوجوانی (یا جوانی) رفت. روزی به بتخانهای رفت و دید خادم بتخانه، ریش خود را تراشیده است. شقیق به آن خادم گفت: «بدان تو خالقی داری که زنده و عالم است. او را عبادت کن، نه این بتهایی را که نفع و ضرر ندارند.» خادم بتخانه گفت: «اگر اعتقاد تو این است پس خداوند قادر بود، رزق تو را در شهر خودت بدهد، چرا زحمت به خود دادی و از راه دور برای تجارت به این شهر آمدی؟» شقیق متنبه شد و طریق زهد را پیشه گرفت و وقتی از امام صادق علیهالسلام سؤال کرد: فتوت و جوان مردی به چه صفات است؟ فرمود: «اگر خداوند به ما چیزی عطا فرماید، ایثار میکنیم و اگر چیزی به ما ندهد شکر میکنیم.» شقیق را به خاطر تشیّع (شیعه بودن) در سال 194 در محل ختلان، نزدیک سمرقند در ماوراءالنهر شهید کردند. (منتخب التواریخ، ص 444 -روضات الجنات)
5- در تجارت باخت
روزی منصور خلیفهی عباسی، از ابوحنیفه سؤال نمود: لاشی (هیچچیز) چیست؟ او نتوانست جواب دهد و مهلت خواست. پس به منزل خود آمد و به غلام خود گفت: این قاطر مرا سوار شو و نزد صادق آل محمّد صلیالله علیه و آله ببر؛ [چراکه شنیدهام] قصد دارد قاطری بخرد، بهویژه این قاطر که هشتروزه از کوفه به مکه میرود. اگر از قیمتش سؤال کرد، بگو قیمتش لاشی (هیچچیز)؛ پول را بگیر و نزدم بیا. غلام قاطر را گرفت و نزد امام آورد و عرض کرد: شنیدم قصد خریدن قاطری دارید، این هم قاطر! فرمود: قیمتش چند است؟ عرض کرد: لاشی. فرمود: آن را خریدم، ببر در طویله ببند. عرض کرد: پولش، فرمود: فردا بیا تا پولش را بدهم. غلام به نزد ابوحنیفه رفت و جریان را گفت. فردا ابوحنیفه، با غلام نزد امام آمدند تا پول را بگیرد. وقتی آمدند، حضرت خود سوار بر قاطر شد و ابوحنیفه سوار بر الاغ شد و فرمود: همراه من به صحرا بیا، چون آفتاب بلند شد سرابی به نظر آمد که مثل آب جاری بود و از دور روشنی میداد. فرمود: ای ابوحنیفه این چیست؟! عرض کرد: آب جاری. نزدیک آمدند، پس چیزی را ندیدند. باز سرابی دورتر دیدند، فرمود: بگیر قیمت قاطر خود را. عرض کرد: سراب است. فرمود: لاشی؛ یعنی هیچی همانند سراب است و این آیه را خواند: «مانند سرابی که در بیابان باشد و تشنه از دور گمان کند که آب است چون آنجا برسد چیزی نبیند. (سورهی نور، آیهی 39)» ابوحنیفه غمگین شد و به خانه مراجعت نمود و گفت: «مسأله را فهمیدم اما در تجارت، قاطر را از دست دادم.» (خزینه الجواهر، ص 492 -مجمع النورین)
تجلّی
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 143 سورهی اعراف میفرماید: «سپس همینکه پروردگار او بر کوه تجلّی کرد، آن را متلاشی ساخت و موسی علیهالسلام بیهوش افتاد.»
حدیث:
دربارهی عالم بالا (مجرّدات) از امیرالمؤمنین علیهالسلام سؤال شد، فرمود: «صورتها برهنه از مادّهها، بلندتر از قوّت و استعداد پس خداوند از برای آنها تجلّی کرد پس درخشیدند.» (غررالحکم، ج 4، ص 218)
توضیح مختصر:
تجلّی به معنای جلوه گری و آشکار شدن است و در اصطلاح، عبارت است از جلوهی انوار حق بر دل عارف. تجلّی اشراق انوار حق بر دل مُقبلان است که بدان شایستهی آن شوند البته به دل. آنچه برای حضرت موسی علیهالسلام اتّفاق افتاد که خدا بر کوه تجلّی کرد و کوه، پارهپاره شد و موسی علیهالسلام بیهوش افتاد، این تجلّی را تجلّی ربوبیّت گویند. اگر خداوند به صفت عالمی، متجلّی شود، چنان بوَد که خضر علیهالسلام را عطاء فرمود «ما به خضر از نزد خودمان علم (لدنّی) آموختیم.» (سورهی کهف، آیات 6 و 5) اگر به صفت کلام، متجلّی شود چنان بوَد که موسی علیهالسلام را بود. «خدا با موسی (بیواسطه) سخن گفت، سخن گفتنی.» (سورهی نساء، آیهی 164) اگر به صفت احیاء متجلّی شود، چنان بوَد که حضرت ابراهیم علیهالسلام را بود که گفت: «خدایا به من نشان بده که چگونه مردگان را زنده میکنی.» (سورهی بقره، آیهی 260) ارباب کشف و شهود، میبینند که حقتعالی در هر نفسی متجلّی است به تجلّی دیگر و در تجلّی او اصلاً تکرار نیست.
1- تجلّی حق
خداوند فرمود: «کُلِّ یَومٍ هُوَ فی شأن: او هر روز در کار و شأنی است.» (سورهی الرّحمن، آیهی 29) اگر خداوند صد هزار سال تجلّی کند، هرگز یکی به دیگری نماند؛ تجلّی مکرّر نشود، دمبهدم در هر لباسی پیدا میشود. در هر ساعت حق را در آثار و افعال گوناگون میبینی، هرلحظه میبینی که فعلش به فعل دیگر نمیماند. در وقت شادی تجلّی دیگر و در وقت گریه تجلّی دیگری است. در هنگام خوف و وقت رجاء تجلّیات با یکدیگر گوناگون هستند. برای همین تجلّیات او به یکدیگر نمیماند.
2- تجلّی ربوبیّت و الوهیّت
تجلّی ذاتی بر دو نوع است: ربوبی و الوهی. 1. تجلّی ربوبیّت همانند آنچه برای موسی علیهالسلام اتّفاق افتاده که کوه طُفیلی او بود، نه او طُفیلی کوه. خدا فرمود: «فَلَمّا تجلّی ربَّهُ لِلجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَ خَرَّ موسی صَعِقاً: چون خدا تجلّی بر کوه کرد، آن را از هم پاشید و موسی علیهالسلام بیهوش به رو درافتاد.» (سورهی اعراف، آیهی 143) از تجلّی، نصیب کوه تَدَکدُک (قطعهقطعه شدن) و نصیب موسی علیهالسلام صعقه (بیهوشی) شد. لذا هستی موسی علیهالسلام و کوه بماند و موسی علیهالسلام بیهوش بیفتاد. چون حضرتِ ربوبیّت پرورنده و دارنده بود، وجود او باقی گذاشت. 2. تجلّی الوهیّت، حضرت محمّد صلیالله علیه و آله و سلّم را بود؛ تا جملگی هستی محمّدی به تاراج داد و عوض وجود محمّدی، وجود ذات الوهیّت اثبات فرمود. «اِنّ الَّذینَ یُبایِعونَکَ اِنَّما یُبایِعونَ الله یدالله فوقَ ایدیهِم: آنان که با تو بیعت میکنند و پیمان میبندند، همانا با خدا بیعت میکنند؛ دست خدا بالای همه دستهاست.» (سورهی فتح، آیهی 10) خداوند کمال این سعادت را به هیچیک از انبیاء نداد. از این خرمن، خوشهچینان را هم مشرّف گردانید، آنجا که در حدیث قدسی فرمود: «بندهام بهوسیلهی نوافل به من تقرّب میجوید تا اینکه دوستش میدارم. چون دوستش داشتم، من گوش و چشم و دست و زبان او میشوم. به من میشنود و میبیند، دلاوری میکند و سخن میگوید.» (بی یَسمَعُ و یَبصِرُ و یَبطِشُ و یَنطِقُ) و این سعادت، از خاصیّت تجلّی ذات الوهیت است.
3- همانند ندای درخت طور
در روایت است روزی در حال نماز، حالتی به امام صادق علیهالسلام دست داد که افتاد و غش کرد (فَخَرَّ مغیشاً علیه) از امام علیهالسلام سؤال شد: این چه حالت بود که بر شما عارض گشت؟ فرمود: «پیوسته این آیه: ایّاکَ نعبُدُ و ایّاکَ نَستَعین را تکرار کردم تا از گویندهاش شنیدم.» شیخ کبیر، شیخ شهاب الدّین سهروردی (م.587) گفته است که: زبان امام صادق علیهالسلام در آنوقت همانند درخت طور بود که خدای تعالی از آن ندای اناالحَق سر داد. در سورهی قصص آیهی 37 میفرماید: چون موسی علیهالسلام برای گرفتن آتش در وای سرد رفت، از جانب کوه آتشی دید، بهسوی آن آتش که از دور دیده بود، آمد؛ از میان درختی که کنار وادی یا رودی و در جانب راست موسی علیهالسلام بود، در جای بابرکت، ندایی شنید: «ای موسی! انّی انالله ربّ العالمین: منم، خدایی که پروردگار جهانیانم.»
4- امواج دریا
شیخ شبستری فرمود: (گلشن راز، بخش 35)
هزاران موج خیزد هر دم از وی **** نگردد قطرهای هرگز کم از وی
حقتعالی را در هستی میتوان به دریا تشبیه کرد، به خاطر بینهایتی که او را است و تجلّیات و ظهورات، به مثابه امواج دریا میباشد. کثرت تجلّیات و انبساط بحر هستی، به نوعی است که هر دم، هرلحظه و هر ساعت، هزاران موج از این بحر ظاهر میشود و هرگز یک قطره از آن دریا کم نمیگردد و نقصان نمییابد، چون شئونات تجلّیات و ظهورات او نامتناهی است. لذا در سورهی لقمان، آیهی 27 خداوند فرمود: «اگر درختان روی زمین قلم و دریاها مرکّب شوند و کلمات خدا را بنویسند، پایان نخواهد یافت.» (ما نَفِدَت کَلماتُ اللهِ)
5- برق و آتش
خواجه عبدالله انصاری میگوید: «برق اوّلین جلوه الهی است که برای سالک پیش میآید و موجب میگردد که او در وادی محبّت قرار گیرد. برق برای سالک بهمنزلهی اذن دخول به مقام محبّت و وجد بهمنزلهی زاد برای اوست. سالک ابتدا به برق، بعد به وجد میرسد.» حضرت موسی علیهالسلام در برگشت از شهر مدین در طریق مصر در یک شب ظلمانی، راه را گم میکند و با سرمای سخت روبهرو میشود و گوسفندانش متفرّق میشوند و مدّت حمل عیال او نیز به پایان میرسد. در این لحظه بیشتر از هر چیز به آتش احتیاج پیدا میکند. از دور آتشی میبیند و رو به آتش میرود. نزدیک که میشود، آتش را در درخت سبز میبیند و تعجّب میکند و از درخت رو برمیگرداند. پس آتش را در مقابل میبیند، وحشت او را میگیرد! صدا از درخت بلند میشود: «ای موسی! من پروردگار تو هستم، نعلین از پای بیرون کن (علاقهی غیر من را رها کن)؛ تو در جایگاهی بس عالی قدم گذاردهای.» (مفاتیحالجنان، سجدهی شکر، ص 1135) از دیدن نور حق و شنیدن صدای حقتعالی، سرور زائدالوصف به موسی دست میدهد. شاید این اوّلین جلوه (برق و جذبهای) بود که حضرت موسی بدان روبرو گردید. شیخ محمود شبستری میگوید:
روا باشد أنا الحق از درختی **** چرا نبوَد روا از نیک بختی؟
در سلوک، گاهی از این جلوات برای سالکین نیز پیش میآید الّا اینکه نوع آن نسبت به افراد، فرق میکند. از همین جلوات (تجلّیات و برق) است که سالک از غیر، بیگانه شده و با حقتعالی اُنس حاصل میکند. (مقامات معنوی، ج 3،111)
6- تجلّیات وجودی
تجلّیات وجودی عبارتاند از مظاهری که در هر مظهری «حق» در آن منطوی است. تجلّیات وجودی همان مظاهر جمال و کمال است که بر عالم آید و آن سه قسم است: 1. تجلیات ذاتی که حق از خودش برای خودش مجرد از هر مظهر، صورت صفت و اسم و رسمی منزه دارد و آن عالم احدیّت است و با عالم سرّالاسرار و غیب الغیوب تعبیر میکنند. 2. تجلّیات صفاتی، عبارت است از تعیّنات حق از نفس خودش در مظاهر کمالات که اسماء حق باشند و آن عالم وحدت است که از کمون اسرار غیب مطلق به اعیان آشکار میشوند و محل تجلّیات صفات حق است. 3. تجلّیات افعالی، عبارت است از تعیّنات حق که در مظاهر اعیان خارجی از شکل و نوع و شخص و حسّی و معنوی متجلّی میشود و آن را عالم وحدانیّه گویند. درمجموع، حق را وجودی حقیقی است در ذات خویش و وجودی اضافی است که در اعیان ممکنات ظاهر میشود و این وجود اضافی را میشود به سایهای تشبیه کرد که بر کلّ ممکنات و موجودات کشیده شده است. (التجلیات محی الدّین عربی، ص 18)
7- متجلّی به صفات
1. حق ّ تعالی اگر به صفت «عالمی» متجلّی شود؛ چنان بود که خضر را عطا فرمود: «و علَّمناهُ مِن لَدُنّا عِلماً: ما به خضر از نزد خودمان علم (لدنی) آموختیم.» (سورهی کهف، آیهی 65) 2. اگر به صفت «قدرت» متجلّی شود؛ چنان بود که پیامبر صلیالله علیه و آله را بود که به یک مشت خاک در جنگ بدر لشکری را هزیمت داد. «ما رَمَیتُ اِذ رَمیت وَلکن الله رَمی: تو (آن خاک را) که افکندی درواقع خدا افکند.» (سورهی انفال، آیهی 17) 3. اگر به صفت «سمیعی» متجلّی شود؛ چنان بود که سلیمان علیهالسلام آوازها و حتی آواز مورچه را میشنید. «وَ قالَت نملهُ یا ایُّها النَّمل ادخلوا مَساکِنَکُم: سلیمان علیهالسلام شنید که مهتر مورچگان گفت: ای مورچگان! در جاهای خود درآیید تا سلیمان و لشکرش شما را پامال نکنند.» (سورهی نمل، آیهی 18) 4. اگر به صفت «کلام» متجلّی شود؛ چنان بود که موسی علیهالسلام را بود. «وَ کَلَّمَ الله موسی تَکلیما: خدا با موسی (بیواسطه) سخن گفت سخن گفتنی.» (سورهی نساء، آیهی 164) 5. اگر به صفت «حیات» متجلّی شود؛ چنان بود که حضرت خضر علیهالسلام و الیاس علیهالسلام را هست. 6. اگر به صفت «بقاء» متجلّی شود؛ ثبوت صفات ربانی و رفع انانیّت انسانی کند. «یَمحوا الله ما یَشاءُ وَ یُثَبِّت: خدا محو و نابود میکند و ثابت پا بر جا میگذارد هر چه را بخواهد.» (سورهی رعد، آیهی 39) 7. اگر به صفت «رزّاقی» متجلّی شود؛ چنان بود که مریم را بود. «و هُزّی إلیک بِجِزْعِ النَّخله تُساقِط علیک رطباً جنیاً: ای مریم! تنهی درخت خرما را بجنبان تا برای تو خرمای تازه بیفکند.» (سورهی مریم، آیهی 25) 8. اگر به صفت «خالقی» متجلّی شود؛ چنان بود که عیسی علیهالسلام را بود. «وَ اِذ تَخلُقُ مِنَ الطّین کَهیئه الطّیر: چون از گِل شکل مرغی میساختی و در آن میدمیدی و به اذن من مرغی میشد.» (سورهی مائده، آیهی 110) 9. اگر به صفت «احیاء» متجلّی شود؛ چنان بود که ابراهیم علیهالسلام بنمود. «رَبِّ أرنی کَیفَ تحیی الموتی: ابراهیم علیهالسلام گفت: خدایا! به من نشان بده که چگونه مردهها را زنده میکنی.» (سورهی بقره، آیهی 260) (مرصادالعباد، ص 321)
تحقیر
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 11 سورهی حجرات میفرماید: «ای اهل ایمان! نباید قومی، قوم دیگر را مسخره و تحقیر کنند.»
حدیث:
حضرت پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «کسی که مؤمن یا غیر مسکینی را تحقیر کند و کوچک بشمارد همواره خدا او را خوار و دشمن دارد.» (جامع السعادات، ج 2، ص 215)
توضیح مختصر:
شخص مسلمان نباید کسی را به هر علّتی از مرض، بیپولی، نداشتن بچّه، خانه و امثال اینها کوچک بشمارد و خوارش نماید. اگر کسی به پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم چیزی تعارف میکرد، اگر یک خرمای پوسیده هم بود او را تحقیر نمیکرد. مسلمانان صدر اسلام اگرچه ازنظر طبقاتی، بعضی ازنظر مالی و قومی و قبیلهای اسم و رسم و شهرت داشتند و بعضی بسیار ناتوان و سیه چهره و … بودند، امّا پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم با اعتدال و انصاف با آنها برخورد میکرد. اگر کسی شخصی را به هر سببی پست شمرد، آنگاه به استهزاء و اهانت او میپردازد. خداوند در مقابل تحقیر کفّار، ایمان مؤمنین را تعظیم نموده است. چهبسا تحقیر کردن شخصی بعد از چند سال که مثلاً عنوانش فقر بوده، حال فقرش تبدیل به غنی شده و ثروتمند گردیده، این در ذهن تحقیر شونده میماند و امروز که دارایی او بسیار شده آن تحقیر را به یاد میآورد که آنکس میگفته عُرضه پولدار شدن را نداری، عقل معاش نداری و … پس چهبسا تحقیر شوندهای که بعداً عزیز و قدرتمند و سالم شود. پس در وقت حقیری نباید او را سرزنش و ملامت کرد.
1- مفضّل بن عمر
روزی نامهای به امضای عدّهای از بزرگان شیعه به دست امام صادق علیهالسلام رسید که چند نفر از آنان، خود حامل نامه بودند. شکایت دربارهی رفاقت «مفضّل بن عمر» وکیل امام علیهالسلام در کوفه با عدّهای کبوترباز و بهظاهر بیبندوبار بود. امام علیهالسلام پس از خواندن نامه، نامهای دربسته بهوسیلهی همان چند نفر برای مفضّل فرستاد. از حُسن اتفاق موقعی نامه رسید که امضاء کنندگان در خانهی او بودند. او نامه را در حضور آنان باز کرد و خواند و سپس به دست آنها داد. آنان از مضمون نامه مطّلع شدند که امام در این نامه تنها دستور چند قلم معامله به مفضّل داده که انجامش مستلزم رقمی درشت پول نقد میباشد و مفضّل باید آن را تهیه کند؛ و دربارهی رفاقت مفضّل با آنان در نامه هیچ اشارهای نشده بود. چون مسئلهی پول بود، آنها سر به زیر انداخته و گفتند: باید پیرامون این پول زیاد فکر کنیم و بعد عذرخواهی هم کردند. مفضّل که زیرک بود، آنها را به صرف غذا دعوت کرد و نگذاشت از خانه بیرون روند؛ آنگاه پی کبوتربازان فرستاد و آنان آمدند و در حضور آن عدّه برای اینان نامهی امام را خواند. کبوتربازان بدون عذرتراشی رفتند و هنوز مهمانان مشغول غذا خوردن بودند که پولهای زیاد (از هزار درهم تا ده هزار درهم) را جمع و آن را تسلیم مفضّل کردند و رفتند. در این موقع مفضّل به امضاء کنندگان رو کرد و گفت: شما از من میخواهید امثال آن جوانان را راه ندهم بااینکه امکان اصلاح اینان زیاد است و در چنین مواردی باری از دین را به دوش کشند. شما میپندارید که خدا محتاج به نماز و روزه شماست که به آن مغرور شدهاید، امّا از گذشت مالی عذرتراشی میکنید و پاسخ امام را نمیدهید! اینان که رفاقت مفضّل با کبوتربازان را خوار و کوچک میشمردند، جوابی نداشتند بدهند، از جای بلند شدند و رفتند. («با مردم اینگونه برخورد کنیم.»، ص 78 -منهج المقال استرآبادی، ص 343)
2- سیرهی پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم
مردی بر پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و سلّم وارد شد که آبله برآورده و آبلهاش چرک برداشته بود. حضرت مشغول خوردن بودند؛ آن شخص پهلوی هر کس نشست، او را کوچک و خوار شمردند و از کنارش برمیخاستند، پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم او را کنار خود نشانید و به او لطف زیاد کردند. روزی پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم با جمعی از اصحاب به غذا خوردن مشغول بودند، مردی وارد شد که بیماری مزمنی داشت (احتمالاً جذامی بوده است) و مردم از او متنفّر بودند. حضرت او را پهلوی خود نشانید و به او فرمود: غذا بخور. یکی از قریش که از او نفرت و اشمئزاز نمود، خودش پیش از مرگ به همین بیماری مزمن مبتلا گشت. (علم اخلاق اسلامی، ج 1، ص 435 -جامع السعادات، ج 1، ص 357)
3- نتیجهی خوار شمردن
شخصی در بنیاسرائیل فاسد بود بهطوریکه بنیاسرائیل او را از خود راندند. روزی آن شخص به راهی میرفت، به عابدی برخورد کرد که کبوتری بالای سر او پرواز میکند و سایه بر او انداخته است. پیش خود گفت: «من رانده شده هستم و او عابد است اگر من نزد او بنشینم، امید میرود که خدا به برکت او به من رحم کند.» این بگفت و نزد آن عارف رفت و همانجا نشست. عابد وقتی او را دید با خود گفت: من عابد این ملّت هستم و این شخص، فاسد است او بسیار مطرود و حقیر و خوار است چگونه کنار من بنشیند، از او روی گردانید و گفت: از نزد من برخیز! خداوند به پیامبر آن زمان وحی فرستاد که نزد آن دو نفر برو و بگو اعمال خود را از سر گیرند زیرا من تمام گناهان آن فاسد را بخشیدم و اعمال آن عابد را (به خاطر خودبینی و تحقیر آن شخص) محو کردم. (شنیدنیهای تاریخ، ص 373 -محجه البیضاء، ج 6، ص 239)
4- پسر کوتاهقد و بدقیافه
«سعدی» گوید: پادشاهی چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاهقد و لاغراندام و بدقیافه بود و دیگران همه قدبلند و زیباروی بودند. شاه به او به نظر نفرت و خوارکننده مینگریست و با چنان نگاهش او را تحقیر میکرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر تحقیرآمیز به او مینگرد؛ رو به پدر کرد و گفت: ای پدر! کوتاهِ خردمند، بهتر از نادان بلندقد است، چنان نیست که هر کس قامت بلندتر داشته باشد، ارزش او بیشتر است، چنانکه گوسفند پاکیزه است ولی فیل همانند مُردار بوگرفته میباشد. شاه از سخن پسرش خندید و بزرگان دولت سخن او را پسندیدند، ولی برادران او، رنجیدهخاطر شدند. اتفاقاً در آن ایام سپاهی از دشمن برای جنگ با سپاه شاه فرارسید. نخستین کسی که از سپاه شاه، قهرمانانه به قلب لشکر دشمن زد، همین پسر کوتاهقد و بدقیافه بود. با شجاعتی عالی، چند نفر از سران دشمن را بر خاک هلاکت افکند و سپس نزد پدر آمد و پس از احترام گفت: «اسب لاغر روز میدان به کار آید.» باز به درگیری رفت بااینکه گروهی پا به فرار گذاشتند، به نعره گفت: «ای مردان بکوشید و الّا جامه زنان بپوشید.» همین نعره، سواران را قوّت داد و بالاخره بر دشمن غلبه کردند و پیروز شدند. شاه سر و چشمان همان پسر را بوسید و او را ولیعهد خود کرد و با احترام خاصی به او مینگریست؛ برادران نسبت به او حسد ورزیدند و زهر در غذایش ریختند تا به او بخورانند و او را بکشند. خواهر او از پشت دریچه، زهر ریختن آنها را دید، دریچه را محکم بر هم زد؛ برادر با هوشیاری فهمید و بیدرنگ دست از غذا کشید و گفت: «محال است که هنرمندان بمیرند و بیهنران زنده بمانند و جای آنها را بگیرند.» پدر از ماجرا باخبر شد و پسران را تنبیه کرد و هرکدام را به گوشهای از کشورش فرستاد. (حکایتهای گلستان، ص 43)
5- بدتر از خود را بیاور
«خداوند به موسی علیهالسلام» وحی فرستاد که این مرتبه برای مناجات که آمدی کسی همراه خود بیاور که تو از وی بهتر باشی. موسی علیهالسلام برای پیدا کردن چنین شخصی تفحص کرد و نیافت؛ زیرا به هرکه که میگذشت جرأت نمیکرد که بگوید من از او بهترم. خواست از حیوانات فردی را ببرد، به سگی که مریض بود برخورد کرد. با خود گفت: این را همراه خود خواهم برد، ریسمان به گردن وی انداخت و مقداری او را آورد بعد پشیمان شد و او را رها کرد. تنها به دربار پروردگار آمد خطاب رسید فرمانی که به تو دادم چرا نیاوردی؟ عرض کرد: «پروردگارا! نیافتم کسی را که از خودم پستتر باشد.» خطاب رسید: «به عزّت و جلالم سوگند اگر کسی را میآوردی که او را پستتر از خود میداشتی هرآینه نام تو را از طومار انبیاء محو میکردم.» (نمونه معارف، ج 2، ص 676 -لئالی الاخبار، ص 197)