دُرّ نجف

چهارصد موضوع، دو هزار داستان

جلد اول · فصل چهارم · بخش سوم

تکبّر

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 22 سوره‌ی نحل می‌فرماید: «آنان که به قیامت ایمان ندارند، قلبشان منکر و آنان جزء مستکبران به شمار می‌آیند.»

حدیث:

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «داخل بهشت نمی‌شود کسی که به اندازه‌ی دانه‌ی خردل در دلش کبر باشد.» (جامع السعادات، ج 1، ص 346)

توضیح مختصر:

تکبّر حالتی است که خود را از دیگران بالاتر، قوی‌تر و عزیزتر می‌داند و به هر دلیل اعتباری و مجازی، اعتقاد برتر بینی خود را بر دیگران دارد. شیطان خود را از آدم، بالاتر فرض کرد و تکبّر نمود و ملعون و مطرود شد. اوّلین گناه هم، همین رذیله بوده است که تحقّق پیدا کرد. از بزرگ‌ترین حجاب‌ها، همین تکبّر است که سبب می‌شود بسیاری از فضایل، محو و نابود شوند. نمرود و فرعون تکبِّر بر خدا کرد. خداوند در سوره‌ی مؤمن، آیه‌ی 6 فرمود: «همانا کسانی که از بندگی من تکبّر نمودند، به‌زودی با خواری در دوزخ درمی‌آیند.» و در حدیث قدسی فرمود: «کبریائی، رداء (روپوش) من و عظمت ازاء (زیرپوش) من است. هر کس در یکی از این دو، با من برابری کند، او را به جهنّم خواهیم افکند.» و آنچه بر پیغمبران خدا تکبّر کردند مانند ابوجهل‌ها، این هم از بدترین نوع این صفت رذیله است. تکبّر بر بندگان خدا که در عموم، گاهی دیده می‌شود که به هر سببی (مال، قدرت، ریاست) دیگران را پست و حقیر شمرده و خود را بزرگ می‌دانند.

1- ابوجهل

«عبدالله بن مسعود» از یاران پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم اوّل کسی بود که در مکّه قرآن را آشکارا در میان جمعیّت قرائت کرد. او در تمام جنگ‌های پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم حضور داشت؛ مردی بسیار کوتاه‌قد بود که هرگاه در میان جمعیّت نشسته، می‌ایستاد، از آن‌ها بلندتر نبود! به همین جهت، در جنگ بدر خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم عرضه داشت من قدرت جنگیدن ندارم ممکن است دستوری بفرمایید که در ثواب جنگ جویان شریک باشم. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «برو در میان کشتگان کفّار اگر کسی را (مانند ابوجهل) یافتی که زنده است به قتل برسان.» عبدالله گوید: میان کشتگان به ابوجهل، دشمن سرسخت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم رسیدم که هنوز رمقی داشت. روی سینه‌اش نشستم و گفتم: خدا را سپاس‌گزارم که تو را خوار ساخت. ابوجهل چشم گشود و گفت: «وای بر تو پیروزی بر کیست؟» گفتم: با خدا و پیامبرش، به همین دلیل تو را می‌کشم؛ پا روی گردنش نهادم، متکبّرانه گفت: «ای چوپان کوچولو، قدم در جای بلندی نهادی، آن‌قدر بدان که هیچ دردی بر من سخت‌تر از این نیست که تو کوتاه‌قد مرا بکشی؛ چرا یکی از فرزندان عبدالمطلّب مرا به قتل نرساند؟!» سرش را از بدنش جدا کردم و خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم آمدم و گفتم: یا رسول‌الله مژده که این سر ابوجهل است. (پیغمبر صلی‌الله علیه و آله و یاران، ج 4، ص 206 -طبقات ابن سعد، ج 3، ص 106) بعد از مُردن ابوجهل، پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «ابوجهل از فرعون زمان موسی علیه‌السلام بدتر و عاصی‌تر بوده است، چون فرعون وقتی هلاکت خود را یقین کرد، خدا را قبول کرد ولی ابوجهل وقتی یقین به مرگ کرد به بت لات و عزّی قسم یاد می‌کرد که او را نجات دهند.» (سفینه علیه‌السلام، ج 1، ص 200)

2- ولید بن مُغیره

بعد از آن‌که پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم مبعوث به رسالت شد تا سه سال عدّه قلیلی ایمان آوردند؛ بعد وحی رسید که رسالت خود را ظاهر و عمومی کن و از استهزاء و اذیّت مشرکان پروا مکن که ما شرّ آن‌ها را از تو دفع کنیم. یکی از آن‌ها «ولید بن مُغیره» بود. جبرئیل ملک مقرّب الهی، نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم آمد و در آن هنگام ولید ازآنجا گذشت. جبرئیل گفت: «این ولید پسر مغیره از استهزاء کنندگان است؟» فرمود: بلی، پس جبرئیل اشاره به پای ولید کرد و ولید کمی که رفت، به مردی از خزاعه گذشت که تیر می‌تراشید، پا بر روی تراشه‌ها و ریزه‌های تیر گذاشت و ریزه‌ی آن در پای او رفت و پایش خونین شد. تکبّرش نگذاشت که خم شود و آن را بیرون آورد. چون به خانه رفت، روی کرسی خوابید و دخترش در پای کرسی خوابید. آن‌قدر خون از پاشنه‌اش روان شد که به تشک دختر رسید و دخترش بیدار شد و به کنیز خود گفت: «چرا دهان مشک را نبسته‌ای؟» ولید گفت: این خون پدر توست، آب مشک نیست، بعد وصیّت کرده و به جهنّم پیوست. (منتهی الامال، ج 1، ص 36)

3- ثروتمند کنار فقیر

مرد ثروتمندی با لباس‌های پاکیزه و تمیز خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم آمد و نشست. بعد از او مرد فقیری با لباس‌های کهنه و مندرس وارد شد و پهلوی همان ثروتمند نشست. ثروتمند لباس آراسته خود از کنار مستمند تازه وارد جمع کرد. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «ترسیدی لباست را کثیف نماید؟» عرض کرد خیر، پرسید: «پس برای چه چیزی این عمل را انجام دادی؟» عرض کرد: مرا هم‌نشینی (نفسی) است که هر کار خوب را در نظرم بد و هر کار بد را در نظرم خوب جلوه می‌دهد. یا رسول‌الله نصف مال خود را برای کیفر عملم به او بخشیدم. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم به فقیر فرمودند: «آیا می‌پذیری؟» عرض کرد: «نه یا رسول‌الله.» ثروتمند گفت: چرا؟ گفت: «می‌ترسم آنچه از تکبّر و خودپسندی، تو را فراگرفته، مرا نیز فراگیرد.» (راهنمای سعادت، ج 1، ص 161 -اصول کافی، ج 2 باب فضل فقراء المسلمین)

4- سلیمان بن عبدالملک

«سلیمان بن عبدالملک» (از خلفای بنی مروان) یک روز جمعه لباسی نو پوشید و خود را معطر کرد. دستور داد صندوق عمامه‌ی سلطنتی را بیاورند. آینه‌ای به دست گرفت و بارها عمامه‌ها را برمی‌داشت و هریک را که می‌پیچید، نمی‌پسندید باز عمامه‌ی دیگر برمی‌داشت تا این‌که به یکی از آن‌ها راضی گردید. به هیبت و شکل خاصی به مسجد رفت، بر روی منبر نشست و از شکل و هیکل خودش بسیار خوشش آمد و پیوسته خود را تنظیم و مرتب می‌کرد. خطبه‌ای خواند، خیلی از خواندنش خرسند بود. چند مرتبه در خطبه خودپسندی و تکبّر او را گرفت و گفت: من شهریاری جوان، بزرگی ترس‌آور و سخاوتمندی بسیار بخشنده‌ام. سپس از منبر پایین آمد و داخل قصر شد. در قصر شبیه یکی از کنیزان را مشاهده کرد، پیش او رفته و پرسید: مرا چگونه می‌بینی؟ کنیز گفت: «با شرافت و شادمان می‌بینم اگر گفته‌ی شاعر نبود.» گفته شاعر را سؤال کرد، کنیز بخواند: «تو خوب جنس و سرمایه‌ای هستی، اگر همیشه بمانی، امّا افسوس که انسان را بقایی نیست.» سلیمان از شنیدن این شعر در گریه شد. تمام آن روز می‌گریست. شامگاه کنیز را خواست تا ببیند چه علّتی او را وادار کرد این شعر را بخواند. کنیز قسم یاد کرد من تا امروز خدمت شما نیامده‌ام و هرگز این شعر را نخوانده‌ام؛ و سایر کنیزان هم تصدیق کردند. آنگاه متوجه شد این پیش آمد از جای دیگر بوده است، بسیار ترسید طولی نکشید که از دنیا با خودپسندی که او را گرفته بود، بی‌بهره رفت. (پند تاریخ، ج 3، ص 37)

5- خسرو پرویز

از پادشاهانی که پیامبر صلی‌الله علیه و آله به او نامه نوشت و او را دعوت به اسلام نمود یکی «خسرو پرویز پادشاه ایران» بود. نامه‌ای به‌وسیله‌ی «عبدالله بن حذاقه» به دربار او فرستاد. خسرو دستور داد آن را ترجمه کردند دید حضرت محمّد صلی‌الله علیه و آله نام خود را بر نام او مقدم داشته است. این موضوع بر او گران آمد، نامه را پاره کرد و به عبدالله هیچ توجهی ننمود و از جواب نامه خودداری کرد. وقتی خبر پاره کردن نامه به پیامبر صلی‌الله علیه و آله رسید فرمود: «خدایا تو نیز پادشاهی او را قطع فرما.» خسرو نامه‌ای به باذان پادشاه یمن فرستاد که شنیده‌ام در حجاز شخصی دعوی نبوّت کرده، دو نفر از مردان دلیر خود را بفرست تا او را دست‌بسته به خدمت ما بیاورند. باذان دو نفر به نام «بابویه» و «خرخسره» را به حجاز فرستاد و آنان نامه‌ی باذان را به پیامبر صلی‌الله علیه و آله دادند… فرمود اینک استراحت کنید تا فردا جواب شما را بدهم. روز دیگر که شرفیاب شدند فرمود: «به باذان بگویید که دیشب هفت ساعت از شب گذشته (دهم جمادی‌الاولی سال هفتم هجری) پروردگار من، خسرو پرویز را به‌وسیله‌ی فرزندش شیرویه به قتل رسانید و ما بر مملکت او مسلط خواهیم گشت. اگر تو هم ایمان بیاوری بر محل حکومت خویش مستقر باش.» (داستان‌ها و پندها، ج 2، ص 126 -روضة الصفا)

تکلّف (به خود رنج دادن، خلاف عادت کردن)

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 86 سوره ص می‌فرماید: «ای پیامبر! بگو من از جهت رسالت مزدی نمی‌خواهم و از متکلّفین نیستم (که حرفی از پیش خود و به تصنّع بزنم.)»

حدیث:

پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «ما گروه انبیاء و امینان و پرهیزگاران، از تکلّف (و تصنّع) بری هستیم.» (مصباح الشریعه، باب 35)

توضیح مختصر:

هر چیزی که با قاعده و آسانی انجام شود گفتن و انجام دادن آن مطلوب و به صواب است و هر چیزی که برای افاده‌ی مقصود از نظر گفتن و عمل، انسان به تعب و رنج بیفتد، کیفیت آن کار پایین آید و گاهی خراب‌کاری شود. لذا خداوند در آیه‌ی 233 سوره‌ی بقره فرمود: «لا تُکَلِّفُ نَفسٌ اِلّا وُسعَها: به هر نفسی به‌اندازه‌ی طاقت او تکلیف شده است.» یعنی به‌اندازه‌ی تمکّن و قدرت، هرکسی مورد کارگری و انجام طاعات قرار می‌گیرد. انسان در حال، مکلّف کار خود است نه دیگران و انجام هر عملی در گروِ کار خود شخص می‌باشد. شخص مکلّف، همیشه مجبور است خود را به‌سختی بیندازد که توانانی هرکسی با دیگران فرق می‌کند. تکلّف الزام به عمل است و وُسع، اندازه‌ی توانایی برای انجام عملی است. اگر احکامی برای اشخاصی سخت جلوه می‌کند، مقداری از آن مربوط به تنبلی و سستی نفس آن‌هاست چراکه احکام نماز یا روزه، خمس و مانند این‌ها به حکمت الهی قرار داده شده است نه به یک علّت که شخص برای خودش اشکالی به احکام وارد کند. هر نوع مشقّت و سختی که بر مبنای حدود و اوامر الهی باشد، شخص مأجور و در آزمون، مقبول می‌شود و نتیجه آن‌که افضل اعمال، با مشقّت ترین آن‌هاست که اجر بیشتری هم دارد.

1- به راستی بگویید

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «روزی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم بر گروهی از اصحاب خود وارد شد. آنان با گشاده‌رویی و خوش‌آمد گویی رفتار کرده و او را سیّد و مولای خود خواندند.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم خشمگین شد و فرمود: «این‌طور سخن نگویید، بگویید: پیامبر ما و فرستاده‌ی خدا! سخن به‌راستی گویید و زیاده‌روی و غلو نکنید که گرفتار گمراهی خواهید شد.» (تربیت اجتماعی، ص 329 -کودک، 2/462)

2- تعارف خشک‌وخالی

امام صادق علیه‌السلام و فرزندش اسماعیل و یکی از آشنایان او در راهی می‌رفتند تا به منزل امام علیه‌السلام رسیدند. امام علیه‌السلام از آن مرد خداحافظی کرد و داخل منزل خود شد. اسماعیل عرض کرد: «چرا به منزل دعوتش نکردید؟» فرمود: «وضع خانه مناسب نبود که دعوتش کنم.» اسماعیل گفت: «حداقل یک‌بار تعارف می‌کردید، او که به منزل ما نمی‌آمد!» فرمود: «دوست ندارم که متکلّف باشم.» (تربیت اجتماعی، ص 334 -مجله تربیت، سال چهارم، ش 10)

3- عیال‌وار

امام علی علیه‌السلام تکلّف دوستانش را در دوستی، غلوآمیز و تکلّف دشمنانش را در دشمنی، افراط‌آمیز دانسته و دوست نمی‌داشت. لذا فرمود: «دو گروه درباره‌ی من به هلاکت می‌رسند؛ دوستانی که راه اغراق می‌پیمایند و دشمنانی که راه افراط می‌روند.» امام علیه‌السلام را دیدند که مقداری خرما خریده و در چادر شبی پیچیده و خود، آن را به خانه می‌برد. بعضی که امام را دیدند، گفتند: «اجازه دهید برای شما بیاوریم.» فرمود: «عیال‌وار، خود به بردن آن سزاوارتر است.» (صدای عدالت انسانی،1/121-تربیت اجتماعی، ص 333)

4- پیاده دنبال سواره

وقتی امیرالمؤمنین علیه‌السلام از جنگ صفین بازمی‌گشت، به محله شبامیان (قبیله‌ای از مردم هَمْدان) رسید، آواز گریه‌ی زنان بر کشتگان را شنید. ناگاه، حرب بن شرجیل شبامی، بزرگ قبیله، خدمت امام علیه‌السلام رسید و به او عرض کرد: «آن‌گونه که می‌شنوم، زنان بر شما چیره شده‌اند؟ چرا آن‌ها را از گریه و زاری بازنمی‌دارید؟» بزرگ قبیله پیاده و امام سوار بر اسب می‌رفتند، امام علیه‌السلام به او فرمودند: «بازگرد! که پیاده رفتن رئیس قبیله‌ای چون تو، پشت سر من، موجب انحراف زمامدار و زبونی مؤمن است.» (نهج‌البلاغه، کلمات قصار، ش 322، ترجمه محمد دشتی)

5- تصنّع بر مُردن

شخصی از مدّعیان عبادت، از غایت خضوع و ورع، خود را به تصنّع بر هیئت مردگان کرده بود. خلیفه‌ی دوّم تازیانه بر او بلند کرد و گفت: «ممیران بر ما دین ما را! خدا بمیراند تو را!» فقیر «راغب اصفهانی» گوید: «این سخن را خوب نفهمیده بودم که چگونه کسی خود را می‌میراند؛ تا این‌که شخصی را در مسجد جامع اصفهان که برای گدایی بر صف‌های مردم می‌گذشت، دیدم؛ چنان خود را مُرده ساخته بود گویی که از مرده دیرینه جنبشی ضعیف ظاهر می‌شود.» (نوادر راغب، ص 326)

تنبّه و اعتبار

قرآن:

(خدا، عُزیر پیامبر را بعد از صدسال مُردن، زنده کرد و فرمود): «نگاه به غذا نوشیدنی خود کن که هیچ‌گونه تغییری نیافته و به الاغ خود نگاه کن (که از هم متلاشی شده)، برای این‌که تو را نشانه‌ای برای مردم (در مورد معاد) قرار دهیم.»

حدیث:

توضیح مختصر:

همیشه تنبّه و اعتبار برای کسی است که از پندها و موعظه و وقایع، عبرت گیرد و موجب سعادت و نجات آن‌کس شود. کسانی که خدا بر دل‌ها و گوش‌های آنان به‌واسطه‌ی اعمال بدشان مُهر زده و بر چشم‌های ایشان پرده زده شده، چنین گوشی که مُهر زده شود، یعنی دیگر قابلیّت استماع نصایح و پذیرفتن در او نیست، چون در گزینش رد می‌شود، دیگر نمی‌تواند صنایع و آیات الهی و کلمات انبیاء و بزرگان را بشنود و عبرت بگیرد و متنبّه بشود، درنتیجه کارهای اینان کورکورانه و با تعصّب انجام می‌شود. همه‌ی شواهد و امثله و کلمات حکمت و تاریخ برای این است تا تقریب ذهن برای تفهیم حقایق شود و همه برای تفهّم و عبرت و تنبّه است تا هدایت شوند و خشنودی خداوندی برایشان حاصل گردد. قصّه پیشینیان را که خداوند در قرآن نقل می‌کند، نتیجه‌اش را متنبّه شدن صاحبان خرد و اهل اندیشه می‌شمارد. پس قضایای سالفین برای تنبّه لاحقین است.

1- از عطّاری به عرفان

رزی عطّار نیشابوری در دکان عطّاری، مشغول معامله بود؛ درویشی آنجا رسید و چندین بار چیزی خواست و او نداد. دریش گفت: «چگونه خواهی مُرد؟» عطّار گفت: «چنان‌که تو خواهی مُرد.» درویش کاسه‌ای چوبین داشت، زیر سر نهاد و الله گفت؛ جان بداد. عطّار، چون این بدید، حالش متغیّر شد و دکّان به هم زد و طریق سلوک بپیمود تا جایی که مولانا، صاحب مثنوی درباره‌ی او گوید:

2- احتمال و تغییر حال

مرحوم عارف بالله، حاج اسماعیل دولابی می‌فرمود: یکی از علمای نجف، پس از سال‌ها تدریس در حوزه، درس را تعطیل کرد و در را به روی خود بست. عدّه‌ای به سراغش رفتند و دیدند بسیار لاغر شده و حالش منقلب است. از او پرسیدند که چرا درس را تعطیل کرده و طلبه‌ها را محروم ساخته است. در پاسخ گفت: «اواخر، این احتمال برایم مطرح شده که می‌گفتم خدا و قیامتی هست، ممکن است راست باشد، همین احتمال، مرا ازآنچه عمری خود را به آن مشغول کرده بودم، بازداشته و به این حال افکنده است.» (مصباح الهدی، ص 104)

3- از رنگرزی تا ولیّ شدن

مرحوم عارف بالله، حسنعلی نخودکی اصفهانی، استادی در اصفهان داشتند، به نام محمّد صادق تخته فولادی (م 1292) که در اوایل جوانی به رنگرزی مشغول بود و چند شاگرد هم داشت. یک روز عصر با شاگردان، برای تفریح به خارج از شهر اصفهان می‌روند؛ به هنگام بازگشت، عبورشان به قبرستان تخته فولاد می‌افتد و می‌بیند پیرمردی در حال تفکّر است. حاجی می‌گوید: «کمی با این پیرمرد شوخی کنیم.» او سؤالاتی می‌کند و پیرمرد جواب نمی‌دهد. حاجی با ته عصا به شانه‌ی او می‌زند و می‌گوید: «انسانی یا دیوار؟» باز جوابی نمی‌شنود! پس به شاگردان می‌گوید: «برگردیم شهر.» چند قدمی نمی‌رود که پیرمرد (بابا رستم بختیاری) می‌فرماید: «عجب جوانی هستی حیف از جوانی تو!» و دیگر حرف نمی‌زند. حاجی با این حرف منقلب می‌شود و کلید دکّان را به شاگردان داده و خود، سه شبانه‌روز نزدش می‌ماند. سپس به دستور بابا رستم روزها سر کار خود می‌رود و شب‌ها به تخت فولاد می‌آید. استاد بعد از یک سال می‌فرماید: «دیگر کار بس است! و همین‌جا بمانید.» و … این‌گونه حاجی از اولیای الهی می‌شود. (نشان از بی‌نشان،1/35)

4- از موسیقی به حکمت و عرفان

جهانگیرخان قشقایی (م. 1328) از بزرگان ایل قشقایی به موسیقی شائق بود و برای تکمیل این فن به اصفهان آمد. او از مدرسه‌ی صدر خوشش آمده بود و همه‌روزه، صبح و عصر به آنجا می‌رفت. کنار درِ مدرسه، درویشی وی را می‌خوانَد و از حالش جویا می‌شود. درویش خیره‌خیره او را می‌نگرد می‌گوید: «گیرم که در این فن، فارابی (معلّم ثانی) شدی، باز مُطربی بیش نخواهی بود. همین‌جا حجره‌ای بگیر و مشغول تحصیل باش.» جهانگیرخان قشقایی می‌گوید: «این‌گونه بود که یک‌باره از خواب غفلت بیدار شدم؛ من اگر چیزی یاد گرفتم از همّت و نَفَس آن درویش بود.» (تاریخ حکما و عرفا، ص 8)

5- الحمدلله بی‌مورد

سری سقطی (م.250) استاد جنید بغدادی بود. او گفت: «سی سال است ازجمله‌ی الحمدلله که بر زبانم جاری شد استغفار می‌کنم.» گفتند: «چگونه؟» گفت: «شبی، در بازار آتش‌سوزی رخ داد، بیرون آمدم تا ببینم به دکان من آتش رسیده یا نه؟» گفتند: «به دکان تو آتش نرسیده است.» گفتم: «الحمدلله!» یک‌مرتبه متنبّه شدم که گیرم دکان من آسیبی ندیده باشد، آیا نباید در اندیشه‌ی مسلمین باشم! (علوم اسلامی، بحث عرفان، ص 101)

تواضع

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 63 سوره‌ی فرقان می‌فرماید: «بندگان خدای رحمان آنان هستند که بر روی زمین به تواضع و فروتنی راه می‌روند.»

حدیث:

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «هیچ‌کس برای خدا تواضع نکرد مگر خدا رفعت و بزرگی به او داد.» (جامع السعادات، ج 1، ص 359)

توضیح مختصر:

تواضع، حد وسط تکبّر و تذلیل است. کسی که نسبت به خدا تواضع بورزد، خداوند او را بلند می‌کند یعنی بندگان را به‌اندازه‌ی تواضعشان نسبت به خود بلند می‌گرداند و به‌اندازه‌ی شناسایی عظمت خودش، به‌سوی تواضع راهنمایی می‌کند. در قرآن نوعی تواضع را به مردم، نسبت به پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم تعلیم می‌دهد؛ «ای اهل ایمان (برای احترام و تواضع ورزیدن) صدایتان را از صدای پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فراتر نبرید در گفتار با او بلند سخن مگویید.» (سوره‌ی حجرات، آیه‌ی 2) حیات علم به فروتنی است و عالم ربّانی نسبت به پروردگارش نوعی فروتنی دارد و نسبت به خلق، نوعی دیگر؛ که در مجموع، هیچ نوع کبر و انّیتی در باطن او نیست چنان‌که در رکوع و سجود، نوعی فروتنی خاص نسبت به خداوند است که درباره‌ی مخلوقات جاری نمی‌شود. وقتی ما در اماکن متبرّکه می‌رویم و به حضور بزرگان دین می‌رسیم، نوعی خاکساری و فروتنی به خرج می‌دهیم که لایق آن مکان و یا آن شخص باشد و در جای دیگر این نوع را روا نمی‌داریم. در قرآن خداوند به پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم می‌فرماید: «ای پیامبر! بال‌وپر خود را بر مؤمنانی که از تو پیروی می‌کنند (به تواضع) بگستران. (افتادگی کن).» (سوره‌ی شعراء، آیه‌ی 215) به‌عکس، سلاطین و رؤسا و اُمراء نسبت به اتباع و رعیّت خود، بزرگی می‌کنند و تکبّر می‌ورزند و اگر رعیّت، کوچک‌ترین بی‌احترامی کنند، آن‌ها را حبس و شکنجه نموده و به قتل می‌رسانند. این دستور به پیامبر عظیم الشّأن، خلیفه حقیقی است که دارد به دیگران از امّت تعلیم می‌دهد که در معاشرت‌ها فروتنی کرده و نخوت نورزند.

1- فروتنی سلمان

حضرت سلمان، مدّتی در یکی از شهرهای شام، امیر (فرماندار) بود. سیره‌ی او در ایّام فرمانداری با قبل از آن، هیچ تفاوت نکرده بود، بلکه همیشه گلیم می‌پوشید و پیاده راه می‌رفت و اسباب خانه‌ی خود را تکفّل می‌کرد. یک روز در میان بازار می‌رفت، مردی را دید که یونجه خریده بود و منتظر کسی بود که آن را به خانه‌اش ببرد. سیلمان رسید و آن مرد او را نشناخت و بی‌مزد قبول کرد بارش را به خانه‌اش برساند. مرد یونجه را بر پشت سلمان نهاد و سلمان آن را می‌برد؛ در راه مردی آمد و گفت: «ای امیر! این را به کجا می‌بری؟» آن مرد فهمید که او سلمان است؛ در پای او افتاد و دست او را بوسه می‌داد و می‌گفت: مرا ببخش که شما را نشناختم. سلمان فرمود: این بار را به خانه‌ات باید برسانم و رسانید، بعد فرمود: «اکنون من به عهد خود وفا کردم، تو هم عهد کن تا هیچ‌کس را به بیگاری (عمل بدون مزد) نگیری و چیزی را خودت می‌توانی ببری، به مردانگی تو آسیب نمی‌رساند.» (جوامع الحکایات، ص 178)

2- بلال حبشی

«بلال حبشی» از مسلمانانی بود که ازنظر معنوی ترّقی کرده بود تا جایی که اذان گوی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم شد و حضرتش می‌فرمود: «ای بلال! به روح ما (به‌وسیله‌ی اذان) نشاط ببخش.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم او را امین بر بیت‌المال نمود و همچون برادر تنی با او رفتار می‌کرد و به او می‌فرمود: «وقتی وارد بهشت می‌شوم، صدای کفش تو را جلوتر از خود می‌شنوم، آن‌وقت که در سرزمین سرسبز بهشت راه می‌روی…» بر این اساس مسلمانان نزد بلال می‌آمدند امتیازات و افتخاراتی را که کسب کرده بود، به او تبریک می‌گفتند. بلال هرگز با تعریفات آن‌ها مغرور نمی‌شد و ستایش مردم، او را عوض نمی‌کرد، باکمال تواضع، در پاسخ آن‌ها می‌گفت: «من از اهالی حبشه هستم، دیروز عبد و غلام بودم.» (حکایت‌های شنیدنی، ج 4، ص 173 -طبقات ابن سعد، ج 3، ص 238)

3- تواضع رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم

«ابوذر» گوید: «سلمان فارسی» و «بلال حبشی» را دیدم که با هم به حضور رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم رسیدند. در این میان، سلمان برای احترام به پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم، به پاهای رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم افتاد و بر آن‌ها بوسه زد. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم ضمن جلوگیری از این کار، خطاب به سلمان فرمود: «از آن کارهایی که عجم (غیر عرب‌ها) در مورد شاهان خود انجام می‌دهند، انجام نده. من بنده‌ای از بندگان خدا هستم؛ ازآنچه می‌خوردند من نیز می‌خورم و ازآنجاکه مردم می‌نشینند من نیز می‌نشینم.» (درس‌هایی از زندگی پیامبر صلی‌الله علیه و آله، ص 162-بحار، ج 76، ص 63)

4- محمد بن مسلم

«محمد بن مسلم» مردی ثروتمند از اشراف کوفه و از اصحاب امام باقر علیه‌السلام و صادق علیه‌السلام بود. روزی امام باقر علیه‌السلام به او فرمود: «ای محمد! باید تواضع و فروتنی کنی.» وقتی محمد بن مسلم از مدینه به کوفه برگشت، ظرف خرما و ترازویی برداشت و درب مسجد جامع کوفه نشست و صدا می‌زد: هر کس خرما می‌خواهد بیاید از من بخرد (تا هیچ تکبّری به او سرایت نکند). بستگانش آمدند و گفتند: «ما را با این کار رسوا کردی.» فرمود: «امامم مرا امر به چیزی کرد که مخالفتش نخواهم کرد؛ از این محل حرکت نمی‌کنم تا تمام خرمایی را که در این ظرف است بفروشم.» بستگانش گفتند: «حال که چنین است پس کار آسیابانی را پیشه خود کن.» وی قبول کرد و شتر و سنگ آسیابی خرید و مشغول آرد کردن گندم شد و با این عمل خواست از بزرگ‌بینی نجات یابد. (روایت‌ها و حکایت‌های، ص 103-داستان‌های پراکنده، ج 3، ص 18)

5- عیسی علیه‌السلام و شستن پای حواریین

«عیسی بن مریم علیه‌السلام» به حواریین خود فرمود: «مرا به شما حاجتی است.» گفتند: «چه کار کنیم؟» عیسی علیه‌السلام از جای حرکت کرد و پاهای حواریین را شستشو داد! عرض کردند: «یا روح‌الله ما سزاوارتریم که پای شما را بشوئیم!» فرمود: سزاوارترین مردم به خدمت کردن، عالِم است، این کار را کردم که تواضع کرده باشم، شما هم تواضع را فراگیرید و بعد از من در بین مردم فروتنی کنید آن‌طور که من کردم و بعد فرمود: «به تواضع، حکمت رشد می‌کند نه با تکبّر، چنانکه در زمین نرم، گیاه می‌روید نه در زمین کوهستانی.» (نمونه معارف، ج 3، ص 223 -وافی، ج 1، ص 4)

توبه

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 3 سوره‌ی هود می‌فرماید: «از گناهانتان آمرزش از خدا بخواهید و به درگاه او توبه کنید.»

حدیث:

امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید: «بنده چون توبه‌ی نصوح و خالص کند، خدا او را دوست می‌دارد و گناهانش را می‌پوشاند.» (جامع السعادات، ج 3، ص 65)

توضیح مختصر:

توبه، به معنی بازگشت از گناه است؛ خداوند توّاب است و توبه بندگان را می‌پذیرد. (سوره‌ی شوری، آیه‌ی 42) و آنان را دوست می‌دارد. (سوره‌ی بقره، آیه‌ی 222) خداوند دست رحمت خود را برای قبول توبه گشوده تا شخص گناهکار به هر مناسبتی از شب، روز، سحر، شب قدر، عید فطر، شب جمعه و … پشیمان شود. این وعده‌ی الهی است که توبه را قبول می‌فرماید و این وعده مربوط به دنیاست، چون آخرت محل حسابرسی و جزاء و عقاب است. مهم در توبه، توفیق آن است چه آن‌که بندگان دچار تسویف هستند و ملکات آنان اجازه‌ی توبه‌ی واقعی به آن‌ها نمی‌دهد و آن را محوّل به وقت مُردن می‌کند که آن‌وقت جایی برای پشیمانی حقیقی نمی‌گذارد. البته حق النّاس موضوعی جداگانه است، مثل آن‌که انسان غیبت می‌کند و توبه‌ی او منوط به حلالیّت طلبیدن از کسی است که پشت سر او غیبت کرده است. آن قدر مسئله‌ی توبه مهم است که خداوند سوره‌ای به نام توبه را نازل فرموده است. وجوب توبه از طرف بنده، عقلی است زیرا توبه دفع ضرر است و وجوب دفع ضرر، ضروری می‌باشد و قبول آن از جانب حق‌تعالی نوعی تفضّل و رحمت است که شامل مجرمین و معصیت‌کاران می‌شود.

1- مخترع دین و توبه!

امام صادق علیه‌السلام فرمود: مردی در زمان‌های گذشته زندگی می‌کرد و می‌خواست دنیا را از راه حلال به دست آورد و ثروتی فراهم نماید که نتوانست. از راه حرام کوشش کرد تا مالی به دست آورد، نتوانست. شیطان برایش مجسّم آشکار شد و گفت: «از حلال و حرام نتوانستی مالی پیدا کنی، می‌خواهی من راهی به تو بیاموزم که اگر عمل کنی، به ثروت سرشاری برسی و عدّه‌ای هم پیرو پیدا کنی؟» گفت: «آری مایلم.» شیطان گفت: «از نزد خودت دینی اختراع کن و مردم را به آن دعوت نما.» او کیشی اختراع کرد و مردم گردش را گرفته و به مال زیادی دست یافت. روزی متوجه شد که کار ناشایستی کرده و مردمی را گمراه نموده است؛ تصمیم گرفت به پیروانش بگوید که گفته‌ها و دستوراتم باطل بوده و اساسی نداشته است. هر چه گفت، آن‌ها قبول نکردند و گفتند: «حرف‌های گذشته‌ات حق بوده است و اکنون خودت در دین خودت شک کرده‌ای؟!» چون این جواب را شنید، غل و زنجیری را تهیه نمود و به گردن خود آویخت می‌گفت: «این زنجیرها را باز نمی‌کنم تا خدای توبه‌ی مرا قبول کند.» خداوند به پیامبر آن زمان وحی نمود که به او بگوید: «قسم به عزّتم اگر آن‌قدر مرا بخوانی و ناله کنی که بند بندت از هم جدا شود، دعایت را مستجاب نمی‌کنم، مگر کسانی که به مذهب تو مُرده‌اند و آن‌ها را گمراه کرده بودی، به حقیقت کار خود اطلاع دهی و از کیش تو برگردند.» (پند تاریخ، ج 4، ص 251-بحار، ج 2، ص 277)

2- کارمند بنی امیّه

«علی بن حمزه» می‌گوید: دوست جوانی داشتم که شغل نویسندگی در دستگاه بنی امیّه را داشت. روزی آن دوست به من گفت: «از امام صادق علیه‌السلام برای من وقت بگیر تا به خدمتش برسم.» من از امام علیه‌السلام اجازه گرفتم تا او شرفیاب شود، امام اجازه دادند و در وقت مقرّر من با او خدمتش رفتیم. دوستم سلام کرد و نشست و عرض کرد: «فدایت شوم، من در وزارت دارایی رژیم بنی اُمیّه مسئولیتی داشتم و از این راه ثروتی بسیار اندوخته‌ام و بعضی خلاف‌ها هم انجام داده‌ام!» امام فرمود: «اگر بنی امیّه افرادی مثل شما را نداشتند تا مالیات برایشان جمع کند و در جنگ‌ها و جماعات آن‌ها را همراهی کند، حق ما را غصب نمی‌کردند.» جوان گفت: «آیا راه نجاتی برای من هست؟» فرمود: «اگر بگویم عمل می‌کنی؟» گفت: آری. فرمود: «آنچه از مال مردم نزد تو هست و صاحبانش را می‌شناسی، به آن‌ها برگردان و آنچه صاحبانشان را نمی‌شناسی از طرف آن‌ها صدقه بده، من در مقابل این کار بهشت را بر تو ضمانت می‌کنم!» جوان سر به زیر انداخت و مدّتی طولانی فکر کرد و سپس گفت: «فدایت شوم دستورت را اجرا می‌کنم.» علی بن حمزه می‌گوید: من با آن جوان برخاستیم و به کوفه رفتیم. او همه‌چیز خود، حتّی لباس‌هایش را به صاحبانش برگرداند و یا صدقه داد؛ من از دوستانم مقداری پول برای او جمع کردم و لباس برایش خریداری نمودم؛ و خرجی هم برای او می‌فرستادیم. چند ماهی از این جریان گذشت و او مریض شد، ما مرتّب به عیادت او می‌رفتیم. روزی نزدش رفتیم، او را در حال جان دادن یافتیم. چشم خود را باز کرد و گفت: ای علی! آنچه امام علیه‌السلام به من وعده داد، به آن وفا کرد، این گفت و از دنیا رفت. ما او را غسل داده و کفن کرده و به خاک سپردیم. مدّتی بعد خدمت امام علیه‌السلام رسیدم، همین‌که امام علیه‌السلام مرا دید، فرمود: «ای علی! ما به وعده‌ی خود در مورد دوست تو وفا کردیم.» من عرض کردم: «همین‌طور است فدایت شوم، او هم هنگام مردن این مطلب (ضمانت بهشت) را به من گفت.» (شنیدنی‌های تاریخ، ص 55 -محجه البیضاء، ج 3، ص 254)

3- رجوع قبل از جان دادن

«معاویه بن وهب» گوید ما به جانب مکه بیرون رفتیم و با ما پیرمردی بود که عبادت می‌کرد لکن در مذهب تشیّع نبود و با او پسر برادری از شیعیان همراه بود. آن پیرمرد بیمار شد، من به پسر برادر او گفتم: «کاش دین حق را بر او عرضه بداری چه آنکه امید است خدای تعالی او را با ولایت و مذهب حق از دنیا ببرد.» همراهان گفتند: «بگذارید که بر آن حال و مذهبش بمیرد.» پسر برادر او صبر نکرد و به عمویش گفت: «ای عمو! مردم پس از پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم مرتد شدند مگر گروه اندکی که با امیرالمؤمنین علیه‌السلام بودند، بااینکه به خلافت از جانب پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم از قبل منصوب شده بود.» پیرمرد بعد از شنیدن این کلمات نفسی برکشید و گفت: «من بر این مذهب شدم.» و بعد مُرد. معاویه بن وهب گوید: ما داخل شهر مدینه شدیم و به حضور امام صادق علیه‌السلام رسیدیم. «علی بن سری» یکی از همراهان ما، جریان توبه‌ی پیرمرد و رجوع به امامت قبل از وفات را نقل کرد. امام فرمودند: «او اهل بهشت است.» علی بن سری تعجب کرد و عرض کرد: «او از هیچ‌چیز این مذهب ما باخبر نبود. حکمی را نمی‌دانست و فقط در آن ساعت که روح از بدنش مفارقت می‌نمود، قبول کرد.» امام فرمود: «از او چه می‌خواهید؟ قسم به خدا او داخل بهشت شد.» (خزینه الجواهر، ص 312 -روضه الانوار سبزواری)

4- ابولُبابه

یکی از یاران بزرگ پیامبر صلی‌الله علیه و آله که در جنگ‌های اُحد و فتح مکه و دیگر جنگ‌ها شرکت داشت «ابولبابه» بود. یکی از موضوعات حساس زندگی او توبه‌ی اوست. هنگامی‌که پیامبر صلی‌الله علیه و آله در اثر پیمان‌شکنی مردم «بنی قریظه» به طرف قلعه‌ی آن‌ها که نزدیک مدینه بود لشگر کشید و قلعه را محاصره نمود، عده‌ای از طایفه «اوس» حضور پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمدند و عرض کردند همان‌گونه که طایفه‌ی «بنی قینقاع» را به «خزرج» بخشیدند، «بنی قریظه» را به ما ببخش. فرمود: «آیا راضی می‌شوید یک نفر از طایفه شما (اوس) را برای حَکَم بفرستم؟» گفتند: آری، فرمود: سعد معاذ. بنی قریظه رضایت ندادند و گفتند: «ابولبابه را نزد ما بفرست تا با او مشورت کنیم.» ابولبابه در قلعه‌ی بنی قریظه دارای منزل و اموال و عیال و فرزندان بود. پیامبر صلی‌الله علیه و آله او را مأمور مشورت با آن‌ها کرد. او وارد قلعه شد همه از زن و مرد و کوچک و بزرگ اطرافش جمع و اظهار جزع کردند تا دلش نرم گردد. بعد گفتند: «آیا به حکومت پیامبر صلی‌الله علیه و آله تن دهیم یا خیر؟» گفت: مانعی ندارد اما با دست به گردن اشاره کرد یعنی تسلیم شدن همین و گردن زدن همان. بعد متوجه شد با این اشاره به پیامبر صلی‌الله علیه و آله خیانت کرده و این آیه نازل گردید: «ای مؤمنین با خدا و پیامبر صلی‌الله علیه و آله خیانت نکنید و در امانت هم خیانت ننمایید همانا اموال و اولاد شما اسباب امتحان شمایند و پاداش بزرگ نزد خداست.» (سوره‌ی انفال، آیات 28-27) از شرمندگی از قلعه بیرون آمد و یکسر به مسجد مدینه رفت و به یکی از ستون‌های مسجد خود را بست و گفت: «کسی مرا نگشاید تا خدا توبه مرا بپذیرد.» قریب ده یا پانزده روز به همین شکل بود فقط برای دستشویی و نماز او را می‌گشودند. پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «اگر ابولبابه نزد ما می‌آمد برای او طلب آمرزش می‌نمودیم اما چون خودش منتظر آمرزش حق است باشد خداوند توبه‌اش را بپذیرد.» ام سلمه گوید: سحرگاهی پیامبر صلی‌الله علیه و آله را خندان دیدم، عرض کردم: خدا همیشه دهان شما را خندان کند، علتش چیست؟ فرمود: «جبرئیل خبر قبولی توبه ابولبابه را آورده است.» گفتم: اجازه می‌دهید او را بشارت دهم؟ فرمود: خود دانی؛ از درون حجره صدا زدم ابولبابه مژده که خدا توبه‌ات را پذیرفته است. مردم هجوم آورده تا او را بگشایند گفت: «شما را به خدا جز پیامبر صلی‌الله علیه و آله کسی مرا نگشاید.» موقع نماز صبح که پیامبر صلی‌الله علیه و آله به مسجد آمدند ابولبابه را از ستون مسجد باز کردند و الآن در مسجد پیامبر صلی‌الله علیه و آله این ستون به ستون توبه و یا ابولبابه معروف است. (پیغمبر و یاران، ج 1، ص 129-مجمع‌البیان ذیل سوره‌ی توبه، آیه‌ی 102 و اخرون اعتَرفُوا بِذُنوبهِم.)

5- بهلول نبّاش

«معاذ بن جبل» با حالت گریان بر پیامبر صلی‌الله علیه و آله وارد شد و سلام عرض کرد و جواب سلام شنید پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «چرا گریه می‌کنی؟» عرض کرد: «بر در مسجد جوانی خوش‌صورت و شاداب است، چنان بر خودش گریه می‌کند مانند زن جوان مُرده، می‌خواهد به حضور شما آید.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: عیبی ندارد. جوان آمد و سلام عرض کرد، پس از جواب سلام پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «چرا گریه می‌کنی؟» گفت: «چطور گریه نکنم گناهانی انجام دادم که خدا مرا نمی‌بخشد و مرا داخل جهنم خواهد کرد.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «آیا برای خدا شریک قرار دادی؟» گفت: نه فرمود: «نفس محترمی را کُشتی؟» گفت: نه. فرمود: «گناهت اگر به‌اندازه‌ی کوه‌ها باشد خدا می‌آمرزد.» جوان گفت: «گناهان من از کوه‌ها بزرگ‌تر است.» فرمود: «آیا گناهت مثل هفت زمین و دریاها و ریگ‌ها و اشجار و آنچه در آن است از مخلوقات و به‌قدر آسمان‌ها و ستارگان و به‌قدر عرش و کرسی می‌باشد؟» گفت: «گناهانم از همه این‌ها بزرگ‌تر است.» فرمود: «وای بر تو گناهان تو بزرگ‌تر است یا پروردگار تو؟» جوان روی خود به زمین زد و گفت: «منزّه است خدا، از هر چیزی او بزرگ‌تر است…» فرمود: «ای جوان یکی از گناهانت را برایم نمی‌گویی؟» عرض کرد: چرا، بعد گفت: «هفت سال کار من این بود که قبرها را می‌شکافتم و کفن مُرده‌ها را درمی‌آوردم و می‌فروختم. شبی دختری از دختران انصار مُرد وقتی نبش قبر کردم و کفن را از تن او جدا کردم، شیطان وسوسه کرد و با او مقاربت کردم، وقتی برمی‌گشتم شنیدم که مرا صدا کرد: ای جوان! از فرمانروای روز جزا نمی‌ترسی؟ وای بر تو از آتش قیامت!» جوان گفت: حال چه کنم؟ پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «ای فاسق! از من دور شو، می‌ترسم به آتش تو بسوزم.» او رفت و به یکی از کوه‌ها پناه برد و دو دست خود را به گردن بست مشغول توبه و عبادت و مناجات شد. تا چهل روز، شب و روز گریه می‌کرد به نوعی که بر درنده‌ها و حیوانات وحشی اثر می‌گذاشت. بعد از چهل روز از خدا طلب آمرزش کرد تا در قیامت رسوا نشود. خدا بر پیامبرش آیه‌ی 129 سوره‌ی آل‌عمران را نازل کرد که آمرزش بهلول در آن بود. پیامبر صلی‌الله علیه و آله این آیه را با لبخند تلاوت می‌کرد و بعد فرمود: «کیست مرا به نزد آن جوان ببرد؟» معاذ گفت: می‌دانم کجاست. پیامبر صلی‌الله علیه و آله همراه معاذ نزدش رفتند دیدند میان دو سنگ سرپا ایستاده، دست‌هایش به گردنش بسته، رویش از شدت آفتاب سیاه و تمام مژه‌های چشمش از گریه ریخته و مشغول مناجات است و خاک بر سرش می‌ریزد درندگان صحرا اطراف او را گرفته و پرندگان در اطراف بالای سر او صف کشیده به حال او گریه می‌کنند. پیامبر صلی‌الله علیه و آله نزدیک رفته دست‌های او را با دست مبارک خود گشودند و خاک از سر او پاک کردند و فرمودند: «بشارت باد تو را ای بهلول، تو آزادکرده‌ی خدایی از آتش.» پس به اصحاب فرمود: «این‌طور گناهان خود را تدارک و جبران کنید.» (رساله لقاءالله، ص 62 -مجالس الصدوق)

توحید

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 88 سوره‌ی قصص می‌فرماید: «معبود دیگر را با خدا مخوان که هیچ معبودی جز او نیست.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «برترین فرایض که بر انسان واجب است، شناسایی خدا و اقرار در بندگی نسبت به اوست.» (بحارالانوار، ج 4، ص 54)

توضیح مختصر:

خداوند، اِله واحد و معبود حقیقی است که بنا بر سرشت انسانی همگان بر فطرت توحیدی خلق شده‌اند. آسمان، زمین و همه‌ی آیات، آثار، مصنوعات و مخلوقات، از اوست؛ یعنی خلق و تدبیر، همه مسخّر یکدست و یک قدرت هستند که با نظمی خاص به یک اراده، به هدف از پیش تعیین شده می‌روند. یکی از این مخلوقات، انسان است که اشرف آن‌هاست و در سرشت او توحید حک شده است. آنچه لزوم دارد انسان بداند، این‌که نیّتش و کارش برای یکی باشد تا سعادتمند شود و چون در این دو مشکل پیدا می‌کند، دچار اِله نفس می‌شود و یا به خاطر مسائلی به معبودهای دیگر متّصل می‌گردد. همه‌ی عوالم نوعی انقیاد و خضوع و انفعال وجودی در برابر مبدأ وجود دارند، امّا این انسان است که در صراط به سوی توحید از انقیاد و اطاعت سر باز می‌زند و دچار وسواس اعتقادی شده و از صراط منحرف می‌شود و در دام معبودان دیگر می‌افتد که نتیجه‌اش دوزخ است. آنان که به توحید حقیقی می‌رسند، عارفان بالله هستند که به شهود او را می‌یابند و ادراک می‌کنند و عبودیّت کامل را روا می‌دارند و به ربوبیّت متّصل می‌شوند. مردم خدایی شنیده‌اند، آنان دیده‌اند آنچه مردم شنیده‌اند.

1- ادعای خدایی

وقتی‌که حاکم فاطمی، مسجد قاهره را بنا نمود، پس از اتمام آن حالش تغییر کرد و ادعای خدایی نمود؛ تا آنجا که در نامه می‌نوشت: «بسم الحاکم الرّحمن الرّحیم.» مردم را به ایمان به خود دعوت می‌کرد و مال فراوان بین مردم تقسیم می‌نمود. روزی از روزهای تابستان مگس‌های فراوان اطرافش جمع شده بودند و خدمتکاران آن‌ها را دور می‌کردند، ولی مگس‌ها بدون فاصله جمع می‌شدند. ناگاه یکی با صدای نیکو این آیه را خواند: «ای مردم مَثَلی زده شد، بشنوید، همانا آنان که می‌خوانند غیر خدا را، هرگز مگسی را نیافرینند، هرچند جمع شوند. اگر از آنان مگس چیزی را برباید، نتوانند آن را باز پس گیرند، هم این طلب کنندگان ناتوان‌اند و هم آن مطلوبان». (سوره‌ی حج، آیه‌ی 73) وقتی حاکم این آیه را شنید، از روی تخت بر زمین افتاد و بدون مقدمه از قصر فرار کرد و دو روز مخفی ماند. بعد به قصر آمد و دستور داد خواننده‌ی آیه را بگیرند و در دریا غرق کنند. وقتی او را غرق کردند و مُرد، در خواب کسی او دید و گفت: «خدا با تو چه کرد؟» گفت: «صاحب کشتی مرا به بهشت رسانید.» (نمونه معارف، ج 3، ص 250 -ثمرات الارواق، ص 35)

2- بلال

بلال، بنده و مادرش هم مملوک امیّه بودند. امیّه دارای مال و فرزندان زیاد و دوازده غلام بود و هیچ‌یک را همانند بلال دوست نمی‌داشت. ازاین‌رو او را موکّل بر بت‌خانه نمود. چون بلال مخفیانه به حق‌تعالی ایمان آورد، امیّه باخبر شد و گفت: «خدای محمّد را سجده می‌کنی؟» گفت: «خدای کبیر متعال را سجده می‌کنم.» امیّه ناراحت شد و هر چه توانست او را با چوب زد و بعد او را آورد و میان هوای گرم سرزمین بطحاء، برهنه کرد و دست و پای او را بست و برهنه روی ریگ‌ها خواباند و سنگ‌های داغ را روی سینه و شکم و پهلو و پشت او نهاد. ریگ‌های گرم را بر روی او می‌ریخت و می‌گفت: باید از خدای محمِّد دست برداری و به بت لات عزّی ایمان بیاوری! بلال می‌گفت: احد احد، یعنی خدای یگانه. باز نوع عذاب را بر او عوض می‌کرد و دستور می‌داد بدن برهنه‌ی او را بِکِشَند تا خارها به درون گوشت و بدنش فرو برود؛ ولی بلال باز می‌گفت: خدای یگانه. وقتی بر روی سینه‌ی بلال آمد و گلوی او را گرفت و فشرد؛ عمرو بن عاص گوید: من یقین کردم که بلال خفه شد. جلو رفتم، دیدم بی‌هوش شده و نفس می‌زند، ولی با دست اشاره به خدای آسمان می‌کند. عاقبت کسی به‌جای بلال، یک غلام نصرانی و ده کیسه زر به امیّه داد و او را خرید و در راه اسلام آزاد کرد. (خزینه الجواهر، ص 500 -معارج النبوه جوینی)

3- توحید عجائز

روزی امیرالمؤمنین علیه‌السلام با جمعی از پیروان از جایی عبور می‌نمود، پیر زنی را دید که با چرخ نخ‌ریسی خود، مشغول ریستن پنبه است. پرسید: «خدا را به چه چیزی شناختی؟» پیرزن به جای جواب دست از دسته‌ی چرخ نخ‌ریسی برداشت و طولی نکشید که پس از چند بار دور زدن، چرخ از حرکت ایستاد. عجوزه گفت: «یا علی علیه‌السلام چرخی به این کوچکی، برای گردش احتیاج به من دارد، آیا ممکن است، افلاک با این عظمت و آسمان و زمین به این بزرگی، بدون مدبّری دانا و صانعی توانا به گردش افتند و از گردش خود باز نایستند؟» امام رو به اصحاب خود کرد و فرمود: «مانند پیرزنان خدا را بشناسید». (علیکم بدین العجائز) (پند تاریخ، ج 1، ص 9)

4- سؤال توحیدی در میدان

در جنگ جمل وقتی‌که سپاه امام علی علیه‌السلام و سپاه طلحه و زبیر، رو در روی هم می‌جنگیدند، مردی نزدیک آمد و گفت: «می‌خواهم درباره‌ی توحید بپرسم.» رزمندگان به او اعتراض کردند که الآن وقت پرسش نیست. امام از این موضوع مطلع شد و به اعتراض‌کنندگان فرمود: «کاری نداشته باشید، بگذارید نزدیک بیاید و سؤال کند ما جهاد برای تقویت توحید و خداشناسی می‌کنیم.» آنگاه سؤال‌کننده به جلو آمد و عرض کرد: «خدا واحد است یعنی چه؟» امام در پاسخ وی فرمود: واحد چهار معنی دارد: دو معنی آن غلط است و دو معنی آن درست؛ اما آن دو معنی که غلط است، این است که بگوییم، خداوند واحد است یعنی یکمین است (یک عدد در مقابل صفر و دو)؛ یا بگوییم فردی از جنس است، مثل‌اینکه بگوییم زید، فردی از انسان است؛ اما آن دو معنی که درست است، این است که بگوییم خداوند در تمام کمالات یکتا یعنی بی‌همتاست، یا بگوییم او قابل‌تقسیم در ذهن و خارج از ذهن نیست. (ترکیب در وجودش راه ندارد). با این جواب توحیدیِ حضرت علی علیه‌السلام در میدان نبرد، آن مرد به واحد حقیقی متوجه شد. (داستان‌ها و پندها، ج 5، ص 83 -عین الحیاة مجلسی)

5- صدای ملکوتی کودک

در زمان‌های گذشته، شاه ستمگری بود که خود را پیرو آیین یهودی می‌دانست. او به‌عنوان یاری از دین خود، غیر یهودیان را سخت شکنجه می‌داد و می‌کشت. به دستور او آتش عظیمی افروخته بودند و در کنار آن بت بزرگی قرار داده و اعلام کرده بودند: هرکس آن بت را سجده کند، آزاد می‌شود، وگرنه باید در آتش بسوزد. نتیجه‌ی پیروی او از هوای نفس، او را درنده‌خو کرد تا جایی که بانویی را همراه با کودکش آوردند و گفتند: بت را سجده کن. او که موحّد بود، از این فرمان سرپیچی کرد. به دستور شاه، کودک او را در آتش افکندند و سوزاندند. زن با دیدن آن منظره ترسید و دلش لرزید و خواست در ظاهر، بت را سجده کند. ناگهان ندای ملکوتی کودکش را از درون جانش شنید که می‌گوید: «مادر، من نمرده‌ام! زندگی شیرین این جاست که صد بهار دارد. اقبال به‌سوی تو آمده است، پس به‌سوی دولت الهی بیا و بت را سجده نکن.» این ندا چنان در این مادر اثر کرد که با شوق به لقای خدایش، خود را به درون آتش انداخت و بت را سجده نکرد. حق‌پرستان هم گروه‌گروه خود را به‌سوی آتش می‌افکندند تا لقای حق نصیب آنان گردد. (داستان‌های مثنوی، ج 1، ص 35)

توحید افعالی

حدیث:

توضیح مختصر:

بنده در اعمالش دو جور مختار است که روا بدارد؛ یا به کار خوب و خیر می‌پردازد، یا به کار بد و شرّ روی می‌آورد. درنتیجه یا به ثواب و بهشت می‌رسد، یا به عقاب و جهنّم دچار می‌شود. خداوند، خیر مطلق است و برای بنده‌اش خیر و خوبی و صلاح می‌خواهد و جزای کارهایش را می‌دهد، امِّا بنده بدی می‌کند و اسبابش را خودش فراهم می‌کند تا خداوند او را چوب می‌زند و عقابش می‌کند. در هر دو صورت بنده مملوک است؛ روح و جسمش از خداست و بنده در ملک او یا به صواب می‌رود یا به نادرستی. پس حق‌تعالی که مالک مملوک است و بنده در ملکش کاری می‌کند، او را به جزا یا پاداش می‌رساند؛ این توحید افعالی است. پس آنچه از نیّت حضرت آدم از هبوط از بهشت دنیایی در قرآن نقل شده و یا از پیروزی و شکست ملل و یا از اقوام و فرعون‌ها و موسی‌ها و امثال این‌ها در قرآن نقل شده به دیدگاه توحید افعالی همه درست، ناظر به این قاعده است که خداوند آن را به سنّت الله اشاره فرمود؛ چنان‌که در سوره‌ی فاطر آیه‌ی 43 می‌فرماید: «هرگز برای سنِّت خداوند دگرگونی نخواهی یافت و هرگز برای سنِّت خداوند جابجایی نخواهی یافت.»

1- جان برای خدا

یکی از شاگردان مرحوم عارف کامل، سیّد علی آقا قاضی، نزد عالم عامل آیت‌الله سیّد جمال گلپایگانی رفت و در بین صحبت، از آقای قاضی سخن به میان آمد. آیت‌الله گلپایگانی فرمود: «ایشان جانشان را گذاشت روی خداپرستی. اصلاً جانش را داد برای توحید. او داخل حساب نیست، بلکه فوق حساب است.» (عطش، ص 63)

از امیرالمؤمنین علیه‌السلام سؤال شد: «چطور خدا را شناختی؟» فرمود: «به آنچه خدا مرا بدان شناسانده است.» گفته شد: «چگونه خداوند خود را به شما شناسانده است؟» فرمود: «هیچ صورتی همانند او نیست. به حواس درنیاید. قیاس به مردم نمی‌شود، بااینکه دور است، نزدیک است و با نزدیکی‌اش، دور است. برتر از همه‌چیز است و هیچ‌چیز از او بالاتر نیست. جلو و پیش روی هر چیزی است در چیز دیگر. خارج از اشیاء است، نه مانند خارج شدن چیزی از چیز دیگر. منزّه است خدایی این‌چنین که غیر او خدایی نیست.» (توحید صدوق، ص 285)

3- خداوند جسم نیست

امام صادق علیه‌السلام درباره‌ی حرف‌های هشام بن حکم به یونس بن ظبیبان فرمود: «آیا هشام ندانسته که جسم و صورت محدود و نامتناهی هستند؟ اگر او را به‌اندازه بدانی، زیادی و نقصان در او راه می‌یابد و هرگاه احتمال زیاده و نقصان آید، پس او مخلوق خواهد بود نه خالق.» یونس گوید: «پس من چه بگویم؟» فرمود: «بگو خدا نه جسم است و نه صورت، اوست که جسم‌ها را جسم گردانیده و صورت‌ها را صورت گری کرده است، او جزء جزء نمی‌شود و به پایان نمی‌رسد و نمی‌افزاید و کم نمی‌گردد.» (توحید صدوق، ص 99)

4- کبر کبریایی

نقل است که به امام صادق علیه‌السلام گفتند: «این‌همه هنر دار، زهادت و کرم باطن، قرّه العین خاندانی، ولیکن بس متکبِری!» فرمود: «من متکبّر نیَم، کبر کبریایی است، چون از سر کبر خود برخاستم، کبریایی او بیامد و به‌جای کبر من بنشست؛ به کبر خود کبر نشاید کرد امّا به کبریایی او کبر شاید کرد.» (تذکره الاولیاء، ص 15)

5- نام سلطان بر دیوار

پدر ابوسعید ابوالخیر از دوستداران سلطان محمود غزنوی، خانه‌ای ساخته و همه دیوارهای آن را به‌صورت سلطان محمود و لشکریان و فیلان او نگاشته بود. شیخ که طفل بود، گفت: «پدر! از برای من خانه‌ای بگیر.» چون خانه آماده شد، ابوسعید همه خانه را الله بنوشت. پدر گفت: «این چرا نویسی؟» گفت: «تو نام سلطان خویش نویسی، من نام سلطان خویش.» (داستان عارفان، ص 116 -تذکره الاولیاء، ص 801)

6- فقیر، مریض، غریب

7- شیخ ما؟

از بزرگان عرفا ابوالقاسم جنید بغدادی (م 297) بود که لباس علمایی می‌پوشیده و از خرقه پوشیدن احتراز می‌کرد و طریقش صحو بود. جنید گفت: شیخ ما (قطب ما) در اصول و فروع و بلا کشیدن، امیرالمؤمنین علی مرتضی علیه‌السلام است. مرتضی را در گزاردن حرب‌ها، از او چیزها حکایت کردند که کس طاقت شنیدن آن ندارد که او امیری بود که خداوند او را چندان علم و حکمت کرامت کرده بود. اگر مرتضی یک‌سخن به کرامت نگفتی، اصحاب طریقت چه کردندی؟ و آن سخن آن است که از مرتضی سؤال کردند که خدای را به چه شناختی؟ فرمود: بدان که شناسا گردانید مرا به خود که او خداوندی است که: 1. او را شبیه نیست؛ 2. او را در نتوان یافت به هیچ وجهی؛ 3. او را قیاس نتوان کرد به هیچ خلق؛ 4. او نزدیک است در دوری خویش؛ 5. دور است در نزدیکی خویش؛ 6. بالای همه‌چیزهاست؛ 7. نتوان گفت که تحت او چیزی است؛ 8. او نیست از چیزی و نیست چون چیزی؛ 9؛ و نیست در چیزی (و نیست به چیزی)؛ 10. سبحان آن خدایی که او چنین است و چنین نیست هیچ‌چیز غیر از او؛ اگر او شرح این سخن دهد به مجلدها برآید. (فَهِمَ مَن فَهِمَ) (تذکره الاولیاء، ص 420)

8- توحید افعالی

در جنگ خندق که امیرالمؤمنین علیه‌السلام بر سینه‌ی عمرو بن عبدود نشست تا سرش را از تن جدا کند، عمرو آب دهان انداخت. امام از روی سینه‌اش برخاست تا خشم خود را فرونشاند. بعد برای خدا آمد بر سینه‌اش نشست تا سر او را جدا کند. عمرو از امام سؤال کرد: چرا فرصت می‌دهی و سریع اقدام نمی‌کنی؟ مولانا از زبان حال امام به توحید افعالی چنین نقل کرده است: 1. من شمشیر برای خدا می‌زنم و مأمور جسمم نیستم. 2. من شیر حق هستم، نه شیر هوی و هوس. 3. من مانند تیغ در دست حقّم و زننده، آن آفتاب حقیقی است. 4. من سایه‌ام، سرور و آفتاب عالم‌تاب، اوست. 5. من دربان اویم و حجاب برای او نیستم. 6. تیغ من جز به‌حق خونی نمی‌ریزد. 7. من کوهم که از بنیاد آن شاه حقیقی‌ام. 8. جز به یاد اراده او حرکت نمی‌کنم. 9. عشق او مرا سردار لشگر کرده است. 10. غضب را بسته‌ام و باتقوا آن را مهار کرده‌ام. 11. بار حلم، گردن غضب را زده است. 12. چون درآمد در میان، غیر خدا تیغ را، اندر میان کردن سزا یعنی چون مسئله غضب پیش آمد، غرض نفسانی پدیدار شد و غیر خدا بروز کرد برای همین شمشیر در غلاف کردم تا محبت و دشمنی‌ام برای خدا خالص باشد. 13. من مملوک او و او مالک من است پس غرض شخصی در اعمالم راه پیدا نمی‌کند. 14. کارم از روی مشاهده است، نه از روی اجتهاد و تقلید و خیال و گمان. 15. پیشوای من خورشید حقیقت است که مرا رهبری کند، لذا اگر به پرواز درآیم و یا باری بر دوش بکشم، می‌دانم به کجا بروم و چه طور آن را بکشم. ور کشم باری، بدانم تا کجا **** ماهم و خورشید پیشم پیشوا (مثنوی، ج 1، ص 3809-3787)

9- اعین ما

خداوند در سوره‌ی قمر آیات (14-9) درباره‌ی حضرت نوح علیه‌السلام فرمود: بنده‌ی ما نوح را، قومش تکذیب کردند و گفتند: او دیوانه است (و با انواع آزار) او را از ادامه رسالتش بازداشتند. رو به درگاه پروردگار عرضه داشت و گفت: «من مغلوب شده‌ام انتقام مرا از آن‌ها بگیر.» در این هنگام درهای آسمان را به آبی فراوان و پی‌درپی گشودیم زمین را شکافتیم و چشمه‌های زیادی بیرون فرستادیم. این دو آب به‌اندازه‌ی مقدّر به هم درآمیختند (و همه‌جا را آب فراگرفت) او را بر مرکبی «کشتی» که از الواح و میخ‌هایی ساخته‌شده سوار کردیم، کشتی زیر نظر ما حرکت می‌کرد (تَجری بَأَعیُننا) استعمال اَعیُن، جمع دیدنی‌ها و زیر نظر خاص الخاص قرار گرفتن است و الّا کلمه بصیر و ناظر استعمال می‌شده است چون خلاصه‌ی موجودات، در آن بوده و یک واقعه بوده که یک‌بار اتفاق افتاد.

توسّل

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 7 سوره‌ی بقره می‌فرماید: «(پس از هبوط حضرت آدم از بهشت) آدم از پروردگارش کلماتی (دعا و توسّل) دریافت داشت و توبه کرد و خدا توبه‌ی او را پذیرفت.»

حدیث:

امام هادی علیه‌السلام (در زیارت جامعه کبیره) می‌فرماید: «به‌وسیله‌ی شما (ائمه) خدا ما را از خواری نجات داد و موج‌های گرفتاری را برطرف کرد.» (من لایحضره الفقیه، ج 2، ص 615)

توضیح مختصر:

توسّل، دست به دامن شدن به‌وسیله‌ی چیزی و به کسی نزدیکی جستن را گویند. توسّل به هر یک از مقرّبان درگاه الهی و به هر عمل خیری که قصد قربت در آن بود، می‌تواند تحقق یابد. دایره‌ی توسّلات بسیار وسیع است چراکه انسان همیشه در معرض آفات و بلا و امتحان است و چون قدرتش ناچیز است، در چارچوب امکان، می‌بایست برای رسیدن به مقاصد عالیه متوسّل شود. لذا پناه بردن به خداوند و اولیاء الهی از شرّ شیطان درون و برون، نوعی توسّل است و در این راستا شفاعت هم به میان می‌آید که واسطه، از عالی می‌خواهد به دانی عنایت کند، گناهش را ببخشد، رزق وسیع به او بدهد، مریضی‌اش را شفا دهد و … اماکن متبرّکه هم از جایگاه‌هایی است که خلق در آنجا متوسّل می‌شوند چراکه می‌دانند مزوّرشان داری قدرت و عطاء است و خزینه‌دار خداوند است. امّا نوع دست به دامن شدن اگر از کیفیت بالایی برخوردار باشد، مثمر ثمر تر خواهد بود و اینکه در توسّلات نتیجه نمی‌گیرند، یا به حکمت داده نمی‌شود و یا کیفیت توسّل پایین است و یا داعی، دائم در کمیت خواسته‌هایش است و یا روح تنبلی و سستی و بی‌حالی سر و پای شخص داعی را گرفته است که: «گر گدا کاهل بُوَد، تقصیر صاحب‌خانه چیست؟» ولی در همه حال انسان نباید از توسّل جویی و پناه بردن و نصرت گرفتن، دریغ ورزد.

1- کشتی نوح و لوح سلیمان

دانشمندان روسی در ژوئیه سال 1951 میلادی روسی، در یکی از معادن تخته‌های عجیبی را پیدا کردند که با چوب‌های معمولی تفاوتی بسیار داشت. یکی از آن تخته‌ها به شکل مستطیلی به‌اندازه 35× 25 سانتی‌متر بود و مطالبی به زبان سامانی بر روی آن نوشته شده بود. وقتی آن را ترجمه کردند، دعای حضرت نوح را چنین یافتند: «ای خدای من! ای مددکار من! به لطف مرحمت خود و به طفیل ذات مقدّس، محمّد و ایلیا (علی) شَبر (حسن) و شُبیر (حسین) و فاطمه علیهم السّلام دست ما را بگیر. این پنج وجود مقدّس از همه باعظمت‌ترند و احترامشان واجب است چراکه تمام دنیا برای آن‌ها برپا شده است. پروردگارا! به‌وسیله‌ی نامشان، مرا مدد فرما. تو می‌توانی همه را به راه راست هدایت نمایی.» در جنگ جهانی اوّل سربازان انگلیسی در بیت المقدّس در دهکده‌ی «وانتره» در حین کندن سنگر، لوح نقره‌ای را یافتند که به جواهرات تزیین شده بود. در پایان جنگ، این لوح به دست باستان شناسان انگلیسی افتاد و در سال 1918 کمیته‌ای متشکّل از زبان شناسان آمریکایی، انگلیسی، فرانسوی و آلمانی، برای ترجمه‌ی آن تشکیل شد؛ که ترجمه چنین است: «ای احمد! به فریادم رس. یا ایلی (علی) مرا مدد فرمای. ای باهتول (فاطمه) نظر مرحمت فرمای. ای حاسن (حسن) کرم فرمای. یا حاسین (حسین) خوشی بخش. این سلیمان است که به این پنج بزرگوار استغاثه می‌کند و علی قدرت الله است.» موزه‌ی سلطنتی قصد داشت آن را به نمایش بگذارد که روحانیون کلیسای انگلیسی‌ها مانع شد؛ اما دو نفر به نام‌های «ولیم» و «تامس» به‌واسطه‌ی این لوح مسلمان شدند و نام خود را «کرم حسین» و «فضل حسین» نهادند. (مجله‌ی رشد نوجوان مهر 1379-علی و پیامبران نوشته حکیم سیالکوتی)

2- دعایت مستجاب شد

بعد از وفات امام کاظم علیه‌السلام عده‌ای امامت را خاتمه یافته تلقّی کردند و به وافقیه مرسوم شدند. ازجمله افرادی که حال توقف پیدا کرد، عبدالله بن مُغیره کوفی بود. او گوید: «من وافقی بودم و بر همین حال اعمال حج را به جای آوردم. ولی در من اضطراب پدید آمد، در خانه‌ی خدا خود را به «ملتزم» در جایگاه استجابت دعا ایستادم و مشغول دعا و توسّل شدم و از خدا طلب هدایت نمودم. به دلم الهام شد که به امام رضا علیه‌السلام مراجعه نمایم. لذا به مدینه رفتم و چون به در منزل امام علیه‌السلام رسیدم، به غلام آن حضرت گفتم: به آقایت بگو مردی از عراق بر درب خانه است. ناگاه از درون خانه، صدای امام بلند شد: «عبدالله بن مغیره داخل شو!» چون بر آن جناب وارد شدم و نظرش به من افتاد، بدن مقدمه فرمود: «خدا دعای تو را مستجاب فرمود و به دین خود هدایت کرد.» من هم عرض کردم: «گواهی می‌دهم که تو حجت و امین خدا بر خلق او هستی.» (شاگردان مکتب ائمه، ج 2، ص 444 -رجال کشی، ص 495)

3- دوستان متوسل

مولی حسن کاشی از شعرا و مداحان ائمه علیهم السّلام بود. وقتی‌که از زیارت مدینه برگشت، به عراق رفت و نزد مرقد پاک امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمد و ایستاد و قصیده را که ابتدایش این شعر است، شروع به خواندن کرد. ای زبده‌ی آفرینش، پیشوای اهل دین **** وی ز عزت مادح بازوی تو روح‌الامین شب در خواب امام را دید و به او فرمود: «تو از راه دور به‌سوی ما آمده‌ای و دو حق از ما طلب داری: یکی مهمان ما هستی و دومی اشعاری برایم سرودی؛ اکنون به بصره برو؛ در آنجا تاجری است معروف به مسعود بن افلح، چون نزدش رفتی سلام مرا برسان؛ و بگو امیرالمؤمنین می‌فرماید: روزی که می‌خواستی به طرف عمان حرکت کنی، به ما متوسل شدی و نذر کردی که اگر کشتی حامل اموال تجارتت سالم به ساحل برسد، هزار دینار در راه ما خرج کنی، هزار دینار از او بگیر و در زندگی‌ات صرف کن.» کاشی می‌گوید: به بصره رفتم و او را پیدا کردم و خواب امیرالمؤمنین و پیغام حضرتش را به او رساندم. او آن‌قدر خوشحال شد که نزدیک بود بی‌هوش شود. مسعود تاجر گفت: به خدا سوگند هیچ‌کس از این توسلم به‌غیراز امیرالمؤمنین علیه‌السلام، آگاه نبود، پس هزار دینار پول و از جهت شکر، لباس گران‌قیمتی به من عطا کرد و همچنین ولیمه‌ای به فقرای بصره داد. (داستان‌ها و پندها، ج 2، ص 44 -روضات الجنات، ص 171)

4- شیخ جعفر شوشتری

از نادر افرادی که در منبر و وعظ، صاحب‌نَفَس بود و کلامش در مستمع تأثیر می‌گذارد، شیخ جعفر شوشتری (متوفی 1302 هـ ق) بود. در شرح احوالش نوشته‌اند: بعد از مراجعت از نجف به وطنش شوشتر، مشغول ارشاد می‌شود، اما ضعیف بودن حافظه سبب می‌شد که بالای منبر تفسیر صافی و روضه الشهداء کاشفی را از رو برای مردم بخواند! یک سال گذشت. ماه محرم در پیش بود. خودش می‌گوید: فکر کردم تا کی برای مردم از روی کتاب موعظه و مصیبت بخوانم. متوسل شدم؛ بر اثر خستگی و نگرانی به خواب رفتم. در خواب دیدم در زمین کربلا هستم، چشمم به خیمه‌ای افتاد که برافراشته بود و دشمنان در مقابل خیمه ایستاده بودند. جلو رفتم و داخل خیمه شدم، امام حسین علیه‌السلام نشسته بودند. بعد از سلام مرا نزد خود جای دادند و به حبیب بن مظاهر فرمودند: «فلانی مهمان ما می‌باشد، از او پذیرایی کنید. آب در نزد ما پیدا نمی‌شود، ولی آرد و روغن موجود است. برایش طعامی درست کنید.» حبیب بن مظاهر از جای برخاست و بعد از چند لحظه به داخل خیمه آمد و طعامی پیش من گذاشت. فراموش نمی‌کنم که قاشقی هم در ظرف طعام بود، چند لقمه از آن طعام بهشتی خوردم؛ بلافاصله از خواب بیدار شدم، دریافتم که از برکت آن، علم و حافظه و الهامات بی‌نظیری به من داده شد. (اشک روان بر امیر کاروان، ص 20) کتاب خصائص الحسینیه درباره‌ی امام حسین علیه‌السلام که بسیار ارزنده است، از اوست.

5- توسل مبروص

هنگامی‌که امام رضا علیه‌السلام از مدینه به‌طرف خراسان عزیمت نمود، به سمت شهر بغداد حرکت کرد. (وقتی به آنجا رسید)، مردی حمامی، به نام رجب از شیعیان امام رضا علیه‌السلام چون شنید، امام به‌طرف بغداد می‌آید تا سه فرسخی به استقبال او رفت و امام را به خانه‌ی خود برد. چند روزی که امام در بغداد بودند، روزی به حمامی فرمودند: امشب می‌خواهم به حمام بروم، آن را آماده کن. او حمام را پاکیزه و نظافت کرد در نزدیکی حمام، مردی بود که مرض برص (پیسی) تمام اعضای او را گرفته و کمتر از خانه بیرون می‌آمد، وقتی شنید امام امشب به حمام می‌آیند، نزد «گلخن تاب» آمد و پنجاه درهم به او داد تا در گوشه‌ای از حمام مخفی شود و وقتی امام وارد شوند، خدمت او برسد و با توسل شفایش را از او بگیرد. وقتی امام در حمام تشریف داشتند، مرد مبروص خدمت امام رسید و عرض کرد: «فرزند امیرالمؤمنین! شما منبع کرامات هستید، نظری به حال من بفرمائید.» حمامی می‌خواست او را بیرون کند که امام مانع شد. پس امام از جا برخاست، ظرفی پر از آب کرده و سوره‌ی فاتحه (حمد) بر آن خواند و آب را بر سر او ریخت، بلافاصله آن مرض از او دفع شد و بدن او سرخ و سفید گشت. بعد امام به حمامی فرمودند: «او را بیرون از حمام ببر و لباس‌های من را به او بپوشان و او را نگه‌دار تا از حمام خارج شوم.» چون امام از حمام خارج شد، آن مرد به دست و پای حضرت افتاد؛ و چون نزدیکان آن مرد باخبر شدند، نزدیک پانصد نفر به آیین تشیّع گرویدند (و شیعه شدند). (جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا، ص 29-تحف الرضویه شیخ عباس قمی)

توصیف پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 128 سوره‌ی توبه می‌فرماید: «بی‌گمان پیامبری از میان خودتان نزد شما آمده است که هر رنجی ببرید بر او گران است. بسیار خواستار شماست، با مؤمنان مهربان و بخشاینده است.»

توضیح مختصر:

هیچ‌گاه جزء نمی‌تواند کل را تعریف کند. آب دریا را اگر نتوان کشید**** هم به‌قدر تشنگی باید چشید کدام بیان و قلم می‌تواند پیامبر خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم را که اشرف مخلوقات است تعریف و توصیف کند؟ اگر هم چیزی در کتاب‌ها نوشته‌اند، یکی از هزار است چراکه مقام جمع‌الجمعی پیامبر فراتر از آن است که عقول به کنه آن پی ببرند. اگر پیامبر بشیر بود و نذیر، رحمت برای عالمین بوده است و فهم این مطلب برای همگان میسّر نمی‌باشد. چراکه اگر چیزی هم از پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فهمیده شده، ازنظر ظاهری و یادداشت بوده اما حقیقت باطن و حالات و مشاهدات و مکاشفات مستتر بوده است. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم یک جنبه‌ی خلقی داشته که با مردم می‌نشست و بلند می‌شد و نماز جماعت می‌خواند، جهاد می‌رفت و غذا می‌خورد و … امّا جنبه‌ی دیگر پیامبر با حق بوده و این حالات باطنی است که مشاهداتش را کسی درک نمی‌کرد. پیامبر معراج‌ها رفت، فقط بعضی عروج، مطالبی از مسائل بهشتیان و جهنمّیان و امثال این‌ها گفته شد. امّا معاینات و قرب به‌حق و استماع کلام ربوبی مشافهتاً و ده‌ها نظیر این مطالب، همه پنهان و مستور مانده است. پیامبر شناس، امیرالمؤمنین علیه‌السلام بوده است و بس. «نه هر که چهره برافروخت، دلبری داند.»

1- اوصاف نبی

امام حسن علیه‌السلام فرمود: از دایی‌ام «هند بن ابی هاله» خواستم که مقداری از اوصاف پیامبر را برایم بگوید که تعلّقم بدو بیشتر شود. دایی‌ام در توصیف پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم گفت: «پیامبر بزرگوار و متشخّص بود. صورتش همانند ماه شب بدر درخشان بود، قامتی نه کوتاه و نه بلند داشت. سری بزرگ و موهایی نیمه مجعّد داشت که گاهی اوقات موها را پشت سرش جمع می‌کرد و گاهی باز می‌کرد که از نرمی گوش ایشان پایین‌تر نمی‌آمد. رنگ صورتش روشن، شفاف و پیشانی مبارکش بلند بود.»

2- قسمت دوم

ابروهایش کمانی و به‌هم‌پیوسته بود؛ و در هنگام خشم میان دو ابروی ایشان برمی‌آمد. بینی‌اش برگشته و دارای نورانیّتی خیره‌کننده بود که در نظر اوّل برآمده به نظر می‌آمد. محاسنش زیاد بود. چشمانش مشکی و دندان‌هایش سفید و از هم باز بود. از بالای سینه‌اش تا شکمش خطی از مو روییده بود. گردنش صاف و خوش‌رنگ بود. شکل و شمایلش به‌صورت انسان‌های معمولی بود. ساق دست و شانه‌ی ایشان پر مو بود. سینه‌اش بلند و ساق دستی کشیده داشت.

3- قسمت سوم

استخوان کتف، دست‌وپاهایش بزرگ بود. کمری باریک داشت. کف پاهایش گرد بود. هنگامی‌که گام برمی‌داشت، پایش را از زمین می‌کند. موقع راه رفتن کمی به راست و چپ مایل می‌شد. با خضوع فروتنی و همچنین به‌تندی راه می‌رفت و زمانی که می‌خواست به‌جایی نگاه کند، با تمام بدن به آن چیز رو می‌کرد و در نگاه کردن، دیدگانش را به زمین می‌دوخت و گاهی اوقات به‌صورت کوتاه و کم نگاه می‌کرد. همیشه اول ایشان به دیگران سلام می‌کرد.

4- قسمت چهارم

امام حسن علیه‌السلام فرمود: «به او گفتم: سخن گفتن ایشان چگونه بود؟» دایی‌ام گفت: ایشان همیشه محزون و دائماً در حال تفکّر بود. هیچ‌گاه در آسایش و راحتی نبود. در غیر موارد ضروری صحبت نمی‌کرد. سکوت ایشان همیشه طولانی بود. سخنان واضح، کوتاه، بسیار مفید، بدون اضافات و نقصی ادا می‌فرمود. در حق کسی ستم نمی‌نمود. کسی را خوار و ذلیل نمی‌شمرد، نعمت‌ها را اگرچه کم بود، بزرگ می‌دانست. از غذا زیاد تعریف نمی‌کرد و بد هم نمی‌گفت. برای دنیا و آنچه به آن مربوط بود خشمگین نمی‌شد. هنگامی‌که آن حضرت خشمگین می‌شد، چیزی باعث رفع خشمشان نمی‌شد تا آن‌که ایشان را در راه حق یاری نمایند.

5- قسمت پنجم

هیچ‌گاه برای خود و کارهای شخصی‌اش خشمگین نمی‌شد و حساسیت نشان نمی‌داد. هرگاه می‌خواست اشاره نماید با تمام دست این کار را انجام می‌داد و هرگاه متعجب می‌شد دست از پشت و رو می‌کرد. همچنین که صحبت می‌کرد با دست خود اشاره می‌فرمود و با انگشت ابهام دست چپ بر کف دست راست می‌زد. هنگامی‌که خشمگین می‌شد، روبرمی گرداند. هنگامی‌که خوشحال می‌شد دیدگانش را بر هم می‌نهاد. تمام خنده‌های او تبسم بود چنان‌که دندان‌هایش هم چون قطره‌های باران دیده می‌شد. (معانی الاخبار، عیون اخبار الرضا، سنن النبی حدیث 17-بحارالانوار، ج 16، ص 148،154)