تعصّب
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 52 سورهی زخرف میفرماید: «(فرعون به قوم خود گفت): مگر نه این است که من از این مردی (موسی) که از خانواده و طبقه پستی است و هرگز نمیتواند سخن بگوید، برترم.»
حدیث:
امام صادق علیهالسلام فرمود: «هر کس تعصّب ورزد، خداوند روز قیامت او را با اعراب جاهلیّت محشور میکند.» (وسائل الشیعه، ج 15، ص 373)
توضیح مختصر:
تعصّب به معنای جانبداری از کسی یا طریقهای یا مذهبی است. تعصّب، گاهی ممدوح و گاه مذموم است. اگر جانبداری برای اعتلای شرافت و کمک به مظلوم یا پیروزی حق باشد ممدوح است. امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «شما باید تعصّبتان را در مکارم اخلاق، محامد افعال و محاسن امور به خرج دهید.» (بخشی از خطبه قاصعه) اگر تعصّب جنبهی الهی و عقلانی نداشته باشد، مذموم است و بوی جاهلیّت دارد. آنچه مردم در تعصّبی که داشتند به انبیاء گفتند این بود که: «ما از روش پدران و اجدادمان پیروی میکنیم.» (سورهی مائده، آیهی 104 و سورهی زخرف، آیهی 23) اوّلین کسی که تعصّب ورزید، ابلیس بود. چون تعصّب، پردهای تیره است که دلِ روشن را محجوب میکند، او آتش را بر خاک برتری داد. در تعصّب، تقلید کورکورانه که موجب خواری و عذاب میشود حاکم است که این تقلید، برمیگردد به جهل و خامی و حمایت قومی که ریشهی عقل و تفکّر را با این حربه، از بین میبرد.
1- تعصّب بیمورد
امام صادق علیهالسلام در یکی از سفرهای خود، مردی را مشاهده نمود که در گوشهای افتاده و بیحال و وامانده است. به یار همسفرش فرمود: «گمان میکنم این مرد تشنه باشد، او را سیراب کن!» وی به بالین آن مرد رفت، ولی دیری نپایید که برگشت. امام پرسید که او را سیراب کردی؟ پاسخ داد: «نه این مردی است یهودی و من به حال او آگاهم.» امام از شنیدن این سخن برآشفت و حالش دگرگون شد و فرمود: باشد، مگر انسان نیست؟! (تربیت اجتماعی، ص 321 -حقوق اقلیتها، ص 224)
2- سه نفر
سه نفر به نام ابوجهل و اخنس و ابوسفیان از متعصّبان شرک، تصمیم گرفتند بیآنکه دیگری بفهمد، شبانگاه در پناه تاریکی و مخفیانه به کنار دیوار پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم بروند و آیات قرآن را بشنوند. هر سه نفر، آیات را جداگانه شنیدند و توی راه به همدیگر برخورد کردند و خودشان را سرزنش کردند که چرا جذب استماع قرآن شدند؛ پس پیمان بستند که دیگر این کار را تکرار نکنند. امّا شب بعد، جاذبه قرآن آنها را وادار کرد که در اطراف خانه پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم، وقتی حضرتش قرآن میخواند، گوش فرا دهند؛ دوباره هنگام برگشت به هم رسیدند و خودشان را سرزنش کردند که چرا این پیمان را شکستند و جذب قرآن شدند. روز که شد، اخنس، عصابهدست، به منزل ابوسفیان رفت و سپس به منزل ابوجهل رفت و دربارهی قرآن با هم صحبت کردند؛ تا مبادا آنها دست از جاهلیّت بردارند. ابوجهل که بیشتر از هر دو به مرام جاهلیّت و تکبّر و ریاست دنیا متعصّب بود، گفت: سوگند میخوریم که به محمّد ایمان نیاوریم. (اگرچه قرآنش انسان را جذب کند.) (داستانها و پندها، ج 9، ص 49 -سیره ابن هشام، ج 1، ص 337)
3- تعصب پدری!
هنگامیکه امام حسین علیهالسلام به عبدالله پسر عمرو بن عاص گذشت، عبدالله گفت: «هر کس دوست دارد که دوستترین مردم زمین بهسوی اهل آسمان نظر کند، به این کس (امام حسین علیهالسلام) بنگرد که من هرگز از زمان جنگ صفین با او سخن نگفتهام.» امام فرمود: پس چرا با من و پدر و برادرم در جنگ صفین میجنگیدی؟ گفت: قسم به خدا، پدرم نزد خدا و رسولش از من بهتر بود. امام فرمود: «با خدای تعالی مخالفت کردی و (به تعصب) پدرت را اطاعت نمودی و با پدرم جنگیدی! درحالیکه رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: طاعت برای پدران در کارهای معروف است، نه در منکر و طاعتی که برای مخلوق، معصیت خدا باشد.» عبدالله که تعصب را با حدیث نتوانست جمع کند، ساکت شد و پاسخی نداد، زیرا میدانست که در دنیا و آخرت زیانکار است. (کیفر دار، ج 1، ص 388 -منتخب طریحی، ص 149)
4- قزمان متعصّب
قزمان فرزند حارث، کسی بود که وقتی به پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم عرض کردند او در لشکر مسلمانان اُحد با دشمنان میجنگد، فرمود: او از اهل جهنّم است؛ اصحاب تعجّب کردند. وقتی علّت را پرسیدند، فرمود: او منافق (در نیّت) و اهل دوزخ است. قزمان عدّهای از دشمنان، ازجمله خالد بن الا علم و ولید بن عاص را کشت ولی عاقبت بر اثر زخمهای زیاد مجروح شد و او را به خانه بردند. مردم گفتند: خوش به حال تو که در راه خدا جنگیدی! او گفت: من به خاطر قوم خود و تعصبّی که در قبیله خود داشتم، جنگیدم نه به خاطر اسلام؛ پس تبر را برداشت و با نوک آن رگ دست خود را برید، یا نوک شمشیر را بر سینه گذاشت و فروبرد و به جهنّم واصل شد. آنوقت بود که علّت فرمایش پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم بر اصحابش روشن گردید. خدمت پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم رسیدند و گفتند: گواهی میدهیم بهراستی شما پیامبر الهی میباشید. پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «بعید نیست شخص کردارش، مانند کردار اهل بهشت باشد ولی خودش از اهل جهنّم باشد (مانند قزمان)؛ و دیگر اعمالش، اعمال اهل جهنّم باشد ولی خود از اهل بهشت شود که موقع مردن نصیبش میشود.» (پیغمبر صلیالله علیه و آله و یاران، ج 1، ص 250 -سیرهی حلیبه، ج 1، ص 226)
5- همکاری اهل بصره!
چون امام حسین علیهالسلام با یزید بیعت نکرد و کوفیان به او قول همکاری دادند، امام نامهای برای بزرگان بصره ازجمله برای پنج نفر از رؤسای آن نوشتند و بهوسیلهی سلیمان بن زرین برای آنها فرستاد. یکی از بزرگان بصره، یزید بن مسعود بود. وقتی نامهی امام را برای یاری خواند، قبیله بنی تمیم و بنی حنظله و بنی سعد را گردآورد و به آنها گفت: «ای بنی تمیم! موقعیّت من نزد شما چیست؟» گفتند: «تو ستون فقرات مایی و بر همه از نظر شرافت بالاتری.» او جریان یاری به امام حسین علیهالسلام را مطرح کرد و در مذمّت یزید مطالب زیادی گفت. آنها گفتند ما از فرمان تو پیروی میکنیم. بنی حنظله گفتند: «ما تیرهای تیر کش توایم، ما تو را با شمشیرهای خود یاری میکنیم و بدنهای خود را سپر تو خواهیم کرد!» قبیله بنی عامر گفتند: «ما فرزندان پدر تو و همپیمانان توایم. اختیار ما به دست توست؛ هر زمان اراده کنی، ما را بخوان.» قبیله بنی سعد گفتند: «بدترین چیزها در نزد ما مخالفت با تو و بیرون شدن از حلقهی فرمان توست.» پس همه، فرمانبرداری از یزید بن مسعود را قبول کردند. این قبیلههای متعصّب صحبت از امامت حسین علیهالسلام و یاری شخص او را هیچ مطرح نکردند! یزید بن مسعود نامهای به امام حسین علیهالسلام نوشت و در آن متذکّر شد که من در اطاعت از شما رهبر الهی هستم و قبیلهی بنی تمیم و بنی سعد و دیگر قبایل، در انتظار شما هستیم. چون نامهی او به امام رسید، حضرت فرمود: «خدایا او را از هراس در امان بدار؛ و در روزی که کامها در التهاب عطش میسوزد، او را سرافراز و سیراب گردان.» در این دعا، صحبت از قبیلههای متعصّب یاد شده نیست، فقط دعا برای یزید بن مسعود است. یزید بن مسعود در حال عزیمت بود تا به قافلهی کربلا رسید که خبر شهادت امام علیهالسلام و یارانش را به او رساندند؛ و تا آخرین لحظات عمر مهموم و غصّه دار بود و به خاطر توفیق نیافتن، افسوس میخورد. (قصهی کربلا، ص 84 -مقتل الحسین، ص 141)
تعظیم و احترام
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 34 سورهی بقره میفرماید: «یاد کن هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده (تعظیم و تکریم) کنید؛ همگی سجده کردند، جز ابلیس.»
حدیث:
اسحاق بن عمّار گوید: «به امام صادق علیهالسلام عرض کردم: مردی وارد مجلس میشود و انسان به احترامش به پا میخیزد، چطور است؟» فرمود: «مکروه است؛ مگر آن مرد اهل دین باشد.» (بحار، ج 75، ص 466 -تفسیر معین)
توضیح مختصر:
ملاک در کار انسان برای تعظیم و تکریم و تحقیر گاهی به حبّ و بغض، به خرافات یا مسائل اعتقادی و … برمیگردد. اگر ملاک معقول و جنبهی الهی و اخلاقی است، احترام لازم است و اگر جنبهی خرافی از بعضی به یک چیز یا انسانی وارسته باشد، مردود است. اسلام مسائلی را مورد تعظیم و احترام قرار داده است؛ مانند احترام به کعبه و پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم و امام علیهالسلام و فرامین دینی و … پس ضدّش بیاحترامی است. ملاک انسان به تقواست که متّقی مورداحترام قرار گیرد، امّا در غرب، انسانیّت به ظواهر مادی است و جایزهی نوبل میدهند و تبلیغات میکنند و مرد سال قرار میدهند. خداوند فرمود: «هر کس شعائر الهی را احترام و تعظیم کند، این کارش از آثار سلامت و تقوای قلب است.» (سورهی حج، آیهی 32) و فرمود: «این است احکام حج و هر کس اموری را که خدا حرمت نهاده، محترم و بزرگ شمارد، البته مقامش نزد خدا بهتر است.» (سورهی حج، آیهی 30) پس هر چیزی جنبهی الهی داشته، حرمت نهادن و محترم شمردن آثار نیک برای برگزارکننده و تعظیم کننده دارد.
1- عُدَی بن حاتم
پسر حاتم طایی به نام عُدی، رئیس قبیله بود. خواهرش سفانه، برای او از پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم بسیار توصیف کرد. پس او به قصد دیدن پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم به مدینه آمد. پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم او را به خانه برد و فرشی را با دست خود برای او گسترانید و تکلیف به نشستن کرد. چون فرش گنجایش بیش از یک نفر را نداشت، گفت: «شما بفرمایید.» پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم قبول نکرد و او را روی فرش نشانید و خود روی زمین نشست. عُدی گوید: «یقین پیدا کردم که پیامبر، هوای سلطنت و ریاست ندارد که اینطور مرا احترام میکند. پس پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم اسلام را بر من عرضه کرد و من قبول نمودم.» (پیغمبر صلیالله علیه و آله و یاران، ج 4، ص 260)
2- سه نفر
پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم در مسجد میان اصحاب نشسته بودند که سه نفر وارد شدند. یکی از آنان محلی برای نشستن یافت. دومّی جایی نیافت و پشت سر یک نفر دیگر نشست. سومی که دید جایی برای نشستن در صف اوّل نیست از مسجد بیرون رفت. پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «اولی جایی یافت، خدا او را جای داد. دوّمی خجالت کشید خدا از او حیاء کرد، سوّمی از خدا اعراض کرد و رفت، خدا هم به او پشت کرد.» (شنیدنیهای تاریخ، ص 80 -محجه البیضاء، ج 3، ص 391)
3- احترام به برادر مسلمان
سلمان فارسی میگوید: روزی خدمت پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم شرفیاب شدم، درحالیکه حضرت بر تُشکی تکیه داده بود. وقتی من وارد شدم، پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم تشک را بر من قرار داد و فرمود: «ای سلمان! هر مسلمانی که برادر مسلمانش بر او وارد شود و او نیز تشک خود را برای احترام گذاردن به آن برادر مسلمان بدهد، خداوند او را میبخشد و از گناهانش میگذرد.» (کحل البصر، ص 69 -تربیت اجتماعی، ص 147)
4- بیاحترامی به پدر
امام باقر علیهالسلام فرمود: «پدرم مردی را به همراه پسرش دید که به راهی میرفتند؛ درحالیکه پسر بر بازوی پدر تکیه داده بود. پدرم به علّت بیاحترامی پسر به پدر تا زنده بود با آن فرزند صحبت نکرد.» (محجه البیضاء، ج 3، ص 442)
5- احترام به ورود جعفر از حبشه
پیامبر خدا صلیالله علیه و آله و سلّم در روز فتح خیبر مطلع شد که جعفر طیّار از حبشه بازگشته و بهسوی مدینه میآید. پس فرمودند: «به خدا نمیدانم کدامیک از این حادثه مرا بیشتر خوشحال کرد، فتح و پیروزی در جنگ و یا بازگشت جعفر.» سپس در انتظار جعفر باقی ماند و چون او آمد، حضرت برخاست، به استقبال او رفت و او را در آغوش گرفت و بین دو چشمش را بوسید. (شنیدنیهای تاریخ، ص 81)
تعلیم (آموختن و فراگیری)
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 49 سورهی هود میفرماید: «اینها از خبرهای غیب است که به تو (ای پیامبر) وحی میکنیم، نه تو و نه قومت اینها را پیشازاین نمیدانستید.»
حدیث:
امام زینالعابدین علیهالسلام فرمود: «اگر مردم خاصیت فراگرفتن علم را بدانند، اگرچه به ریختن خون و فرورفتن در امواج دریا باشد، هرآینه فرامیگرفتند.» (اصول کافی، ج 1، ص 27)
توضیح مختصر:
خداوند وقتی انسان را آفرید، انسان هیچچیز نمیدانست. پس بعد از خلقت اوّلین نفر، بهوسیلهی وحی و فرشته و الهام، او را بر آنچه نمیدانست تعلیم داد و دانایش کرد. چون او دانای مطلق است و مخلوقاتش را از نیستی به هستی آورده، پس او را بهاندازهی خودش تعلیم میدهد. اینکه عدّهای دچار انحراف علمی میشوند، چون در بهکارگیری صواب از هادیان الهی نبوده بلکه علومی بوده که یا متعلّمین، خود انحراف فکری داشتند و یا در خود علم، دستبرد زده شده بود و غبار جهل، ظریف، آن را گرفته بود. تعلیم علوم مادی و دنیایی، فرع و عَرَضی بوده و هر روز قابلتغییر و تحوّل است امّا علوم الهی و معنوی و اخلاقی، مسائلی هستند که نیاز مبرم انسانها به آنهاست و جزء اصولاند. توحید شناسی و معرفت نفس، از اصلیترین مسائلی هستند که آموختنش ضروری است. پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم کارش تعلیم کتاب خدا و تعلیم هدایتی نسبت به متعلّمین بود. چهبسا مسائلی که به خواندن صرف، جواب گرفته نشده و نمیتوان شبهات را برطرف کرد. امّا در آموختن بهوسیلهی معلّم خبیر، این معلّم، ذهن شاگرد را میخواند و طوری بیان میکند که تفهیمش شود لذا گروَندگان و مخاطبین پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم، در وهلهی اول، کسانی بودند که فرامیگرفتند، میآموختند و تفهیم میشدند و بقیّه چون ادراک عقلی و فکریشان ضعیف بود، نمیآموختند و ایمان نمیآوردند.
1- تمسخر به طالبان دانش
زکریا بن یحیی ساجد گوید: «روزی در یکی از کوچههای بصره، به طرف منزل یکی از محدّثین میرفتیم. شخصی شوخطبع همراه ما بود و باحالت تمسخر میگفت: پاهای خود را روی بالهای ملائکه بردارید! و منظورش طعن به دانش آموزان بود. چیزی نگذشت که دو پایش خشک شد.» داوود سجستانی گفت: «یکی از دانش آموزان بی پرا بود. وقتی این حدیث پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم را شنید که ملائکه بالهای خود را برای طالب علم میگسترانند، پس دو میخ از آهن در کفشش نهاد و میگفت: «میخواهم بالهای ملائکه را با این میخها سوراخ نمایم.» پس بیماری آکله در پایش پدید آمد بعد، پاها و سایر بدنش شل گشت.» (لئالی الاخبار، ج 2، ص 250 -منیة المرید شهید ثانی رحمهالله علیه)
2- یادگیری افضل از دعا کردن
روزی پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم به مسجد آمدند و دو دسته را مشاهده کردند. گروه اول دربارهی تفقّه در مسائل دین مشغول بودند و گروه دوّم، مجلس دعا بود و خدا را میخواندند و از او طلب و سؤال میکردند. پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «هر دو مجلس نزدم خیر است؛ امّا آن گروه که دانش را تعلیم میدهند و نادانان را میآموزند، برترند؛ زیرا که من برای آموختن علم (دین) مبعوث شدم.» و سپس با آن گروه نشست. (لئالی الاخبار، ج 2، ص 250 -منیة المرید شهید ثانی رحمهالله علیه)
3- کتاب در هم زنی
شاگردی برای طلب علم، نزد مولانا مجدالدین درس میخواند اما فهم مطالب نمیکرد. استاد را شرم میآمد که او را از درس خواندن منع کند. روزی استاد کتاب بگشود تا این دانشآموز بخواند. چنین نوشته بود: «گفت بهزین حکیم» او چنین خواند: «گفت به زین چکنم!» استاد مجد الدّین برنجید و گفت: «به زین، آن کنی که کتاب در هم زنی و بیهوده دردِ سرِ ما و خود ندهی.» (نوادر راغب اصفهانی، ص 15 -رسالهی دلگشا، ص 77)
4- میثاق بر جهّال نگرفت
مردی پیش زُهری آمد تا از معلومات او استفاده کند، زُهری چیزی بیان نمیکرد. مرد گفت: «خداوند از جهّال، میثاق و پیمان نگرفت که تعلیم نماید، بلکه از علماء میثاق گرفت که دانش را تعلیم دهند.» خداوند در سورهی آلعمران، آیهی 187 فرمود: «خدای تعالی از کسانی که کتاب آسمانی به آنها داده شد، پیمان گرفت که حتماً آن را برای مردم آشکار سازید و کتمان نکنید ولی آنها آن را پشت سر افکندند و به بهای کمی فروختند.» شخصی به خانه دانشمندی آمد و گفت: «ازآنچه خدا تو را عطا کرده، مرا عطا کن.» او پولی به وی داد. طالب دانش گفت: «من برای عطای پول نیامدم، بلکه بهقصد آموختن و هدایت آمدم.» (نوادر، ص 14)
5- مزد تعلیمدهنده
زنی نزد حضرت زهرا علیها السّلام آمد و عرض کرد: «من مادری ناتوان دارم که پرسشهایی در امر نمازش دارد. مرا فرستاده که از شما بپرسم.» حضرت فرمودند: «سؤال کن!» آن زن ده مرتبه سؤال کرد و حضرت زهرا علیها السّلام جواب دادند. آن زن از بسیار سؤال کردن شرمنده گشت و عرض کرد: «بر شما دشوار نیست ای دختر پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم؟!» ایشان فرمودند: «پرسش کن ازآنچه که میخواهی. آیا مزدوری که صد هزار دینار در روز بگیرد و بار سنگینی را بالای بام ببرد، بر او دشواری دارد؟» عرض کرد: «نه!» فرمود: «من برای هر مسئلهای، بیش از پر نمودن مابین زمین و آسمان از لؤلؤ، مزد میبرم و بر من سنگینی ندارد. در قیامت تعلیمدهندگان بهاندازهی دانش و کوشش آنها در هدایت بندگان خدا و بهاندازه تمامشان خلعت داده میشوند.» (نمونه معارف، ج 3، ص 78 لئالی الاخبار)
تفأل (تطیّر)
قرآن:
خداوند متعال میفرماید: «بنیاسرائیل اگر بدی بلا به آنها میرسید، به فال بد میگفتند: از شومی موسی علیهالسلام و کسان اوست.»
حدیث:
توضیح مختصر:
تفأل، فال زدن به اموری است که شخص، معتقد به آنها بوده یا خوب یا بد آن را به ذهن میکارد و جاری میکند. مثلاً در قدیم هرگاه پرندهای از راست یا چپ، به استقبال آنها میآمد، تفأل میزدند. طرف راست را تفأل به خیر میزند و تبرّک میجستند؛ و شگون و بدشگونی را علامت خیر و شر میدانستند. تطیّر، از مادّهی طیر به معنای پرنده است و چون عرب بهوسیلهی پرندگان، غالباً فال بد میزد، این کلمه بهعنوان فال بد زدن آمده است. در مقابل آن تفأل است که برای فال نیک زدن استعمال میشود. دربارهی آیهی: «میدانند ظاهر از زندگی دنیا را و از آخرت غافلاند.» (سورهی روم، آیهی 7) که مقصود چیست فرمود: «تفأل به بد یا خوب زدن و از روی ستاره سخن گفتن؛ مقصود توجّه به دنیا است.» امام صادق علیهالسلام فرمود: «مبادا با قرآن فال بگیری. بنیاسرائیل هر وقت بدی و قحطی به آنها میرسید، میگفتند: از جانب موسی علیهالسلام است و هر وقت ارزانی و فراخی نصیبشان میشد، میگفتند: از جانب ماست. امّا از نظر اسلام، اگر تفأل زدید اعتنایی نکنید و آن کار را انجام دهید، در دل، خیال بدی نپرورانید، کارها با نام خدا و دادن صدقه انجام شود، فال بد به دل راه ندهید و حُسن ظن به خدا بهترین درمان است.»
1- دیدار خسرو شوم بوده
وقتی خسرو پرویز برای شکار از شهر بیرون رفت، چون به صحرا رسید، چشمش به مردی زشترو افتاد؛ پس آن را به فال بد گرفت و دستور داد او را از جلو راه دور کنند. آن مرد پیش خود گفت: «خسرو بر نقّاش عالم عیب گرفته است!» چون خسرو از شکارگاه برمیگشت، اتفاقاً به همان جایگاه رسید و آن مرد را دید. آن مرد صدا زد ای خسرو سؤالی دارم. گفت: بگو. عرض کرد ای پادشاه! امروز شکارت خوب بوده است؟ گفت: بسیار عالی بود. عرض کرد: آیا به همراهان تو آسیبی رسید؟ گفت: نه. عرض کرد: پس چرا مرا دیدی به فال بد، به من اهانت کردی؟ و از سر راهت دور کردی؟ گفت: دیدار امثال تو را مردم، شوم میگیرند. عرض کرد: پس دیدار خسرو بر من شوم بوده است، نه دیدار من بر خسرو؛ خسرو از جواب او تسلیم گردید و از او عذرخواهی کرد. (نمونه معارف، ج 3، ص 110 -اخلاق روحی، ص 132)
2- انگشتر گم شد
پیامبر اسلام صلیالله علیه و آله و سلّم انگشتری داشت که در نگین آن نوشته شده بود: محمّدٌ رسولالله. پیامبر زیر نامههایی را که برای شاهان میفرستاد، با همان انگشتر مُهر مینمود. هنگامیکه پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم رحلت کرد، انگشتر به دست همسرش عایشه افتاد و او آن را ابوبکر داد. ابوبکر گاهی زیر نامههایش را با آن مهر میکرد؛ بعد از ابوبکر انگشتر به عمر رسید و او گاهی بهعنوان مهر بر نامهها استفاده میکرد. عمر وقتیکه به ضربت ابو لؤلؤ در بستر مرگ افتاد، آن را به دخترش حفصه داد تا هر کس خلیفه شد، آن انگشتر را به او بدهد. پس از او عثمان خلیفه شد و انگشتر به او رسید. عثمان هم گاهی از آن استفاده میکرد. تا اینکه در سال هفتم خلافت، در کنار چاهی که خودش حفر کرده بود و نام آن «اریس» بود، نشست بود و آن انگشتر را از این دست به آن دست میکرد؛ که ناگهان انگشتر به چاه افتاد و او غمگین شد. پس دستور داد همهی آب آن چاه را کشیدند و هر چه جستجو کردند، آن انگشتر پیدا نشد. عثمان گم شدن انگشتر را به فال بد گرفت و از آن پس ضعف در دولت او شروع شد و ادامه یافت تا منقرض گردید. (البدایه و النهایه، جلد 5، ص 356)
3- ما فال بد نمیزنیم
وقتی مردم کوفه برای امام حسین علیهالسلام نامه نوشتند، حضرت نائب خاص خود، مسلم بن عقیل را به طرف کوفه فرستاد و مسلم با چند نفر کوفی ابتدا به مدینه رفتند. پس از زیارت و وداع با قبر مبارک پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم با خانوادهی خود خداحافظی کرد و دو نفر راهنما از قبیله بنی قیس، استخدام کرده و به طرف کوفه حرکت نمود. چون از مدینه حرکت کردند، راهنمایان خواستند از راه نزدیکی به کوفه روند که گرمی هوا و تمام شدن آب، سبب شد که آن دو نفر جان سپردند. مسلم با هر زحمتی که بود، خود را به قریهای به نام مضیق رساند و در آنجا به همراه چند نفر کوفی آب نوشیدند تا از مرگ نجات پیدا کردند. پس مسلم نامهای برای امام حسین علیهالسلام به مکّه نوشت و جریان راه گم کردن و مردن دو راهنما را در آن نوشت و متذکّر شد این سفر را به فال خوب نگرفتم، اگر اجازه بفرمائید دیگر به سفر کوفه ادامه ندهم. چون نامهی مسلم به امام رسید، جوابی به مسلم نوشت و چنین متذکّر شد که: «به مأموریتی که میرفتی برو. من از جدّم پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم شنیدم که فرمود: ما اهلبیت هرگز فال بد نزدیم و کسی ما را تطیّر نکند. مسلم پس از دریافت نامه به مأموریت خود بهسوی کوفه ادامه داد.» (مقتل الحسین علیهالسلام، ص 166)
4- حرف شین
ابو عثمان بحرالجاحظ گفت: مردی از رؤسای تجّار، به من خبر داد که در کشتی مردی با من بود که اخمو و خاموش و سرش را از زمین برنمیداشت و هر وقت اسم شیعه را میشنید، خشمگین میشد و چهرهاش دگرگون میگردید و ابروهایش را سخت درهم میکشید. روزی به او گفتم: «از چه چیز شیعه اینقدر بدت میآید که با شنیدن آن نگران و آشفته میشوی؟» گفت: «من هیچ حرف شینی را ندیدم، مگر در اوّل آن، کلمهی زشتی بوده، از قبیل شر، شوم، شیطان، شرارت و … و من چون فال بد به حرف شین میزنم و شیعه شین دارد، بهاینعلت بدم میآید.» ابو عثمان گفت: «پس اساس تشیع واژگون میشود.» شگفتی از سفاهت پیرمرد و حماقت ابو عثمان که چرا کلماتی که با حرف شین شروع میشوند، مانند شریعت، شمس، شهد، شفاعت، شهامت، شجاعت و … را یادآوری و متذکر نمیشود که چه معانی خوب دارد! (تجلی امیرالمؤمنین علیهالسلام، ص 204 -الغدیر، ج 5، ص 158)
5- روز بد
یکی از یاران امام دهم علیهالسلام گفت: خدمت حضرت هادی علیهالسلام رسیدم، درحالیکه در مسیر راه انگشتم مجروح شده بود و سواری از کنارم گذشت و صدمهای به شانهام زد و در وسط جمعیتی گرفتار شدم و به سبب آن لباسم پاره شد. آن روز را به فال بد گرفتم و گفتم: خدا مرا از شرّ روز بد حفظ کند؛ تو ای روز عجب روز شومی هستی؟ امام این حرفم را شنید و فرمود: «تو با ما ارتباط داری و چنین میگویی؟ روز که گناهی ندارد، آن را گناهکار می شمری؟!» از شنیدن این سخن به خود آمدم و به خطای خود پی بردم و عرض کردم: «ای مولای من! اینک استغفار میکنم و از خدا طلب آمرزش مینمایم.» امام فرمود: «هنگامیکه کیفر اعمال شما در این روزها دامن شما را میگیرد، روزها چه گناهی دارند که آن را شوم میشمارید؟» (داستانهای تفسیر نمونه، ص 66 -تفسیر نمونه، ج 23، ص 46)
تفکّر
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 8 سورهی روم میفرماید: «آیا در نفْس خود تفکّر نکردند که خدا آسمانها و زمین و هر چه در بین آنهاست، همه را بهحق و معیّن آفریده است؟»
حدیث:
توضیح مختصر:
تفکّر به معنای تأمّل است. فکر حرکتی است ذهنی بهسوی دانستهها و اندوختههای قبلی ذهنی و رسیدن از آن به مطلب و مراد خود. تفکّر سیر باطن است از مبادی به مقاصد. اگر تصّور با تدبّر همراه شود، مطلوب حاصل گردد که عقلاً به آن تفکّر میگویند. ثمرهی تفکّر عبارت است از علم که آن سبب دگرگون شدن حالت شده و پسازآن، عمل، تابع حال میگردد. اگر سنگ را بر آهن زنند، آتش از آن جستن کند که پیرامون خود را روشن سازد. فکر آتش گیرانه نور معرفت است. امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «بر تو باد به اندیشه کردن؛ که بهراستی آن رهایی از گمراهی و اصلاحکنندهی کارهاست.» چون تفکّر طلب بصیرت برای درک مطلوب است، اگر اسباب و ابزار تفکّر، سالم و صحیح باشد، نتایج بهتری به دست آید و اگر ابزار، ناقص و ضعیف باشد، نتیجهی کمتری به بار آید. مثلاً در روایت آمده که در ذات خدا تفکّر نکنید که کافر میشوید یعنی سبب حیرت و دهشت و اضطراب میشود، وسوسهی نفس امّاره آن را دنبال میکند و شک و تردید در ایمان وارد گردد، چراکه نامتناهی را، متناهی میخواهد تصوّر کند که راه بر آن، بسته است.
1- ربیعه
«رببعه بن کعب» گوید: روزی حضرت رسول صلیالله علیه و آله و سلّم به من فرمود: «یا ربیعه هفت سال مرا خدمت مینمایی آیا حاجتی از من نمیخواهی تا برآورده کنم؟» عرض کردم: یا رسولالله صلیالله علیه و آله و سلّم مرا مهلت بده تا فکری دراینباره کنم. گوید: چون روز دیگر بر حضرت وارد شدم، فرمود: «ای ربیعه حاجت خود را بیان کن!» گفتم: از خدا مسألت فرما تا مرا با تو داخل بهشت نماید! چون پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم این خواهش مرا شنید، فرمود: «این سؤال را چه کسی به تو تعلیم نموده است؟» عرض کردم کسی مرا تعلیم ننمود است، لیکن با خود فکر نمودم که اگر تقاضای مال بسیار کنم، آخر آن زوال پذیرد. اگر عمر طولانی و اولاد زیاد سؤال کنم عاقبت مرگ است، پس با این تفکّر و اندیشه از شما این تقاضا را کردم. پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم ساعتی سر مبارک را به زیر انداخته و متفکّر بودند، پس سر برداشته و فرمود: «این مطلب را از خداوند مسألت مینمایم، لکن تو هم مرا به زیاد سجده کردن اعانت کن.» (خزینه الجواهر، ص 345 -دعوات راوندی)
2- فکر قبل از عمل
یکی از یاران پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم به آن حضرت عرض کرد: «من همیشه در معامله و داد و ستد، دچار ضرر و زیان میشوم، مکر و حیله خریدار یا فروشنده، مانند جادو مرا مغبون میکند.» پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «در آن معامله که از گول خوردن در آن میترسی، با کسی که معامله میکنی تا سه روز حق بر هم زدن معامله را شرط کن که اگر ضرر کردی بتوانی مال خود را پس بگیری؛ و هنگام معامله صابر و بردبار باش.» بدان که تأمّل و بردباری از خداست و عجله و شتابزدگی از شیطان است. تو میتوانی از سگ این پند را بیاموزی، هر کاری که برای تو پیش آمد، آن را استشمام کن (در جوانب خوب و بد آن اندیشه و تفکّر کن و بدون مقدمه وارد نشو.) همانطور که اگر لقمه نانی جلوی سگ بیندازی فوراً آن را نمیخورد بلکه اوّل آن را بو میکند، وقتی تشخیص داد که مناسب است، میخورد؛ تو با این عقل و خرد، از سگ کمتر نیستی، پس قبل از کار فکر و تأمّل کن. (روایتها و حکایتها، ص 195 -داستانهای مثنوی، ج 2، ص 125)
3- انواع تفکّر
مقداد از یاران باوفای علی علیهالسلام گوید: نزد «ابوهریره» رفتم، شنیدم میگفت: پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «فکر کردن یک ساعت بهتر از یک سال عبادت است.» نزد «ابن عبّاس» رفتم، شنیدم گفت: پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «فکر کردن یک ساعت بهتر از هفت سال عبادت است.» نزد یکی دیگر از اصحاب رفتم؛ شنیدم از قول پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم میگفت: «فکر کردن یک ساعت بهتر از هفتادسال عبادت است.» تعجّب کردم که هر کس به خلاف دیگری نقل میکند؛ نزد پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم رفتم و هر سه قول را نقل کردم. پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: همه آن سه نفر راست میگویند، سپس (برای روشن شدن مطلب) آن سه نفر را خواست و آنها حاضر شدند، من هم بودم. پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم به ابوهریره فرمود: تو چگونه فکر میکنی؟ عرض کرد: طبق آنچه خداوند در قرآن فرموده: «صاحبان خِرد، در اسرار آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند.» (سورهی آلعمران، آیهی 191) من هم دربارهی اسرار آسمانها و زمین میاندیشم. پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «فکر کردن یک ساعت تو بهتر از یک سال عبادت است.» سپس به ابن عبّاس فرمود: تو چگونه فکر میکنی؟ او در پاسخ گفت: «من درباره مرگ و وحشت روز قیامت میاندیشم.» پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «فکر کردن یک سال تو بهتر از هفت سال عبادت است.» بعد به آن صحابه فرمود: تو چگونه میاندیشی؟ او در پاسخ عرض کرد: «من دربارهی آتش جهنّم و وحشت و سختی آن میاندیشم.» پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «فکر کردن یک ساعت تو بهتر از هفتادسال عبادت است.» بهاینترتیب، مسئله اختلاف در انواع تفکّر و اندیشه حل گشت و روشن شد که پاداش فکر کردن بستگی به نیّتها دارد. (داستانها و پندها، ج 5، ص 87 -تفسیر روح البیان، ج 80، ص 440)
4- فکر ریاست
«سعدی» گوید: یکی از دوستان که از رنج روزگار خاطری پریشان داشت نزدم آمد و از درآمد اندک و عیال بسیار و فقر گله کرد و گفت: قصد دارم برای حفظ آبرو به شهر دیگری بروم تا کسی از نیک و بدکار من باخبر نشود. بعد گفت: «تو میدانی که در علم حسابداری اطلاعاتی دارم، اکنون نزد شما آمدهام تا از مقام ارجمند شما کاری در دستگاه دولتی برایم معین شود و باقیماندهی عمر را با خاطری آسوده بگذرانم و از شما تشکّر کنم!» به او گفتم: ای برادر! کارمند حسابداری شدن برای پادشاه دو بختی است، از یکسو امیدوارکننده است و از سوی دیگر ترس دارد و به خاطر امیدی خود را در معرض ترس قرار نده. دوستم گفت: «مناسب حال من سخن نگفتی و جواب مرا درست ندادی.» من گفتم: تو قطعاً دارای دانش و تقوا و امانتداری هستی ولی حسودان عیبجو در کمین هستند، مصلحت آن است که زندگی را با قناعت بگذرانی و ریاست را ترک کنی. دیدم از پندم آزردهخاطر شد ناچار او را نزد صاحب دیوان (وزیر دارایی) که سابقهی آشنایی داشتم بردم و وضع حال او را گفتم. او دوستم را سرپرست به کار سبکی گماشت. زمانی گذشت، او را مردی خوشاخلاق و باتدبیر یافتند و درجات او را بالا بردند. مدّتی گذشت، اتفاقاً با کاروانی از یاران بهسوی مکه سفر کردم. موقع بازگشت در دو منزلی وطنم همین دوستم را دیدم به پیشواز من آمد با ظاهری پریشان و به شکل فقیران بود! پرسیدم: چرا چنین شدهای؟ گفت: «همانگونه که تو گفتی طایفهای بر من حسد بردند و به خیانت متهم کردند؛ شاه بدون تحقیق مرا زندان کرد و آزار داد تا خبر آمدن حاجیان رسید مرا از زندان آزاد کردند؛ کارم بهجایی رسیده که شاه حتی ارث پدری مرا هم مصادره کرد.» سعدی گوید: «به او گفتم: قبلاً تو را نصیحت کردم که کار برای شاهان مانند سفر دریا، هم خطرناک است و هم سودمند، یا گنج برگیری و یا در طلسم بمیری، ولی نصیحت مرا نپذیرفتی.» (حکایتهای گلستان، ص 65)
5- مُلک ری یا کشتن امام علیهالسلام (بحارالانوار، ج 44، ص 305)
بعدازآن که «یزید» به استاندار خویش «عبیدالله بن زیاد» دستور داد که اگر حسین علیهالسلام بیعت نکرد با او جنگ کن. «عمربن سعد» قبل از واقعهی کربلا از طرف عبیدالله مأمور شد تا فرماندار ایالت ری شود. امّا قبل از رفتن، عبیدالله نامهای برای عمر بن سعد نوشت که: «امام حسین علیهالسلام به عراق آمد باید به عراق بروی و با او بجنگی و او را از بین ببری، بعد بهجانب ری سفر کن.» عمر بن سعد نزد عبیدالله آمد و گفت: «ای امیر مرا از این کار عفو نما!» عبیدالله گفت: «تو را عفو میکنم ولی فرمانداری ملک ری را از تو میگیرم.» (المناقب، جلد 98،4)
تقدیر
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 38 سورهی احزاب میفرماید: «فرمان خدا اندازه گذارده و انجام شدنی است.»
حدیث:
از امیرالمؤمنین علیهالسلام دربارهی تقدیرات پرسیده شد، فرمود: «راهی تاریک است؛ در آن مَرَوید! دریایی عمیق است، داخل آن نگردید! سرّ خدایی است، خود را به رنج نیندازید.» (نهجالبلاغه، حکمت 287)
توضیح مختصر:
یکی از معارفِ مربوط به افعال خدای تعالی، قضا و قدر است. خداوند فرمود: «هر چیزی را او آفرید و آن را اندازهگیری کرد.» (سورهی فرقان، آیهی 2) چون خداوند خلق میکند، بهاندازه سپس آن را به مقصدی که برایش در نظر گرفته هدایت کرده تا به کار رود و تکمیل شود. (سورهی اعلی، آیهی 3) یک عمل اختیاری که از انسان طبق اراده و خواستش صادر میگردد، از جهتی که علم و آلات و اسباب، صحیح به کار رفته و مادّهای که فعل، روی آن واقع میشود و شرایط زمانی و مکانی هم باید باشد؛ چنین فعلی که اسبابش تام است، فعل ضروری الوجود است و بر این اراده از خدا تعلّق گرفته است. امّا انسان در افعال تکلیفی و اختیاری، مجبور نیست بلکه قَدَر او به این است که اگر جنود عقل و تقوا او را کمک کنند، فعلِ خیر را بیاورد و اگر جنود جهل و بیتقوایی بر او حاکم باشد، فعل شر را میآورد. اگر در فعل، ما اختیار نداشته باشیم، آنگاه جزا و کیفر چگونه بر ما وارد شود؟ امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «اگر دروغ و خیانت (در قضا و قدَر) حتمی باشد باید قصاص خیانتکار، ظلم بوده و خیانتکار در قصاص، مظلوم باشد.» (المیزان، ج 1، ص 159) پس تقدیرات به نیّت و عمل و حال بنده بستگی دارد و به عنوان کیفر یا به عنوان ثواب، جزا داده میشود.
1- علّت وبا در حیوانات
در یکی از قبایل عرب، وبا در میان سگان و مرغان افتاد و در مدّت دو روز، همه مُردند. آن قبیله به خدمت زاهد زمان خود آمدند و این حادثه را به او رساندند. فرمود: «مقدّر شما چنین بود و البته خیر شما نیز در آن؛ و در عوض، سودی به شما خواهد رسید.» ازقضا، لشکری برای غارت و تاراج قبایل میرفتند و چون به این قبیله رسیدند، آواز سگان و خروسان نشنیدند، پسازآن محل گذشتند و هیچ ضرری به آن قبیله نرسید. (زینت المجالس، ص 373 -نمونه معارف، ج 3، ص 146)
2- دام ببُرد
سعدی گوید: صیّادی تور صید ماهی را به دریا افکند تا ماهی بگیرد. از قضاء ماهی بزرگ به داخل تور افتاد و چنان ماهی بزرگ بود که تور را از دست صیّاد کشید و ربود.
دام، هر بار ماهی آوردی **** ماهی این بار رفت و دام ببرد
صیّادان افسوس خوردند و او را سرزنش کردند که چنین صیدی از دستش رفت. صیّاد گفت: «تقدیر این ماهی در من نبود و اجلش نرسیده بود که در آن جان دهد.» (حکایتهای گلستان، ص 169)
3- سرنوشت فقیر و پولدار
کاروانی از کوفه به قصد مکّه برای موسم حج حرکت کردند. یک نفر پیاده و سر برهنه همراه ما (سعدی) از کوفه بیرون آمد. او پولی نداشت و آسودهخاطر همچنان ره میپیمود. توانگری شترسوار به او گفت: «ای تهیدست کجا میروی؟ برگرد که در راه بر اثر ناداری بهسختی میمیری.» او سخن شترسوار پولدار را نشنید و همچنان به راه خود ادامه داد تا اینکه به نخلهی محمود، یکی از منزلگاههای نزدیک حجاز رسیدیم. در آنجا توانگر شترسوار درگذشت. فقیر پابرهنه در کنار جنازهی او آمد و گفت: «ما بهسختی نمردیم و تو بر شتر نیرومند، سواره بمُردی.» (حکایتهای گلستان سعدی، ص 12)
4- قضای غالب
از حوادث شگفتانگیز که در اسکندریّه اتّفاق افتاد، این بود که غلام نایب اسکندریّه فرار کرد. روزی یکی از مأمورین، او را دستگیر میکند تا به نزد نایب بیاورد. غلام در بین راه، فرار میکند و خود را در چاهی میافکند. در آنجا سردابی میبیند و به راه میافتد. مقداری نمیپیماید که روشنایی میبیند و به طرف آن بالا میآید و ناخواسته سر از خانه نایب درمیآورد. پس غلامان او را دستگیر و به نزد نایب میبرند و به همین خاطر مَثَلی زدهاند که: «کسی که از قضای غالب فرار کند، خود به خود در دست طالب میافتد.» (حکایتهای گلستان، ص 118)
5- سرنوشت شوم ابراهیمها
ابراهیم بم مهدی، همصحبت مأمون خلیفهی عباسی شد. شبی مهتابی، مأمون با او بر روی کشتی، کنار دجله نشسته بودند. مأمون پرسید: «بهترین اسم کدام است؟» گفت: «اوّل، محمّد، اسم پیامبر صلیالله علیه و آله بعد نام خلیفه، مأمون» پرسید: «بدترین اسم کدام است؟» گفت: «ابراهیم.» خلیفه گفت: «نام پیامبری است؟» گفت: «چون پدرش آزر این نام را بر وی نمود، نمرود آتشی افروخت و او را درون آتش انداخت.» گفت: «ابراهیم، پسر پیامبر صلیالله علیه و آله چطور؟» گفت: «به جهت شومی تقدیرش، هفده ماه بیشتر در دنیا زندگی نکرد.» گفت: «چه گویی در حق ابراهیم امام که از بنی العباس بود؟» گفت: «به جهت اسمش، مروان حمار او را گرفت و سرش را کورهی آهک گذاشت تا مُرد.» «اسم من ابراهیم است. ادعای خلافت کردم و از ترس شما شش ماه پنهان بودم. شما مرا با لباس زنانه دستگیر کردی و سه شبانهروز سر چهارراهی نگه داشتی تا مردم مرا با این لباس ببینند که اینهمه صدمه از تو دیدم.» در این هنگام ملاح کشتی صدا زد: «ای ابراهیم! ای فلان فلان شده! باد میآید، ریسمانهای کشتی را محکم ببند.» ابراهیم گفت: «خلیفه شنیدی؟ این هم شاهدی از غیب.» (جامع النورین، ص 106)
تقوا
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 197 سورهی بقره میفرماید: «بهترین توشهی راه تقوا است؛ پس ای صاحبان عقل از من بپرهیزید.»
حدیث:
توضیح مختصر:
تقوا به معنی نگهداری یا خویشتنداری است و به تعبیر دیگر، نیروی کنترل درونی است که انسان را در برابر طغیان شهوات حفظ میکند. اصل تقوا بر بیم از پروردگار نهاده شده است. تقوا این است که هر چه خداوند، تو را فرمانت داده انجام دهی و آنچه نهیات کرده دوری نمایی که حق، حاضر و ناظر است. امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «اهل تقوا نشانههایی دارند که با آن شناخته میشوند؛ راستگویی، ادای امانت، وفای به عهد، کم فخرفروشی، کم ُبخل ورزیدن، صلهی رحم، ترحّم با ضعیفان، کم اُنسی با زنان، بخشش و احسان، خوشاخلاقی، بردباری، پیروی از دانش در آنچه به خدا نزدیکش میکند» (خصال مترجم، ج 2، ص 235) پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «اکثر کسانی که داخل بهشت میشوند، از تقوای الهی و خوشخلقی است.» (بحار، ج 68، ص 387) طبق فرمودهی قرآن در سورهی مائده، آیهی 37: «جز این نیست که خداوند، عمل را از پرهیزگاران میپذیرد.»
1- تقوای غلط
عصر رسول خدا صلیالله علیه و آله و سلّم بود، سه نفر از زنان برای شکایت از شوهرانشان به حضورش آمدند. اوّلی گفت: شوهرم گوشت نمیخورد، دوّمی گفت: شوهرم از بوی خوش استفاده نمیکند، سوّمی گفت: شوهرم با زن خود همبستر نمیشود. (اینان با این اعمال قصد زهد و تقوا کرده بودند.) پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم بسیار ناراحت و خشمگین شد بهطوریکه وقتی از خانه بهسوی مسجد حرکت کرد، عبایش بر زمین کشیده میشد. پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم در اجتماع مردم، بالای منبر پس از حمد و ثنا فرمود: چرا بعضی از اصحاب من گوشت نمیخورند و بوی خوش استعمال نمیکنند و با زنان خود همبستر نمیشوند؟ ای مسلمانان آگاه باشید من هم گوشت میخورم، هم از بوی خوش استعمال میکنم و هم با همسر خود همبستر میشوم، این سنّت است، کسی که از این سنّت من دوری کند، از من نیست. بهاینترتیب، آن حضرت پایهی تأسیس بدعت زُهد غلط را از بنیان ویران کرد و پایهگذاران آن را محکوم نمود. (حکایتهای شنیدنی، ج 2، ص 74 -فروع کافی، ج 5، ص 496)
2- ابوذر
ابوذر رضیاللهعنه فرمود: «آذوقه و پسانداز من در زمان پیغمبر صلیالله علیه و آله و سلّم همیشه یک مَن خرما بوده و تا زندهام از این مقدار زیاده نخواهم کرد.» عطاء گوید: ابوذر را دیدم لباس کهنهای به تن کرده و نماز میخواند، گفتم: ابوذر مگر لباس بهتری نداری؟ گفت: اگر داشتم در برم میدیدی. گفتم: مدّتی تو را با دو جامه میدیدم، گفت: به پسر برادرم که محتاجتر از خودم بود دادم، گفتم: به خدا تو خود محتاجی؛ سر به آسمان بلند کرده و گفت: «آری بار خدایا به آمرزش تو محتاجم.» سپس گفت: «مثلاینکه دنیا را خیلی مهم گرفتهای، این لباس که در تن من میبینی. لباس دیگری که مخصوص مسجد است و چند بز برای دوشیدن و نان خورش دارم، چارپایی دارم که آذوقهام را به آن حملونقل میکنم و زنی دارم که مرا از زحمت تهیه غذا آسوده میکند؛ چه نعمتی برتر از آنکه من دارم؟» به ابوذر گفتند: آیا مِلکی تهیّه نمیکنی چنانکه فلان کس و فلانی تهیه کردهاند؟! گفت: «میخواهم چه کنم؟ برای اینکه آقا و ارباب شوم؟ هر روزی یک شربت از آب با شیر و هفتهای یک پیمانه گندم مرا کفایت میکند.» (پیغمبر صلیالله علیه و آله و یاران، ج 1، ص 47 -اعیان الشیعه (جندب)، ص 329 347)
3- به بیتقوا نباید اعتماد کرد
«اسماعیل» فرزند بزرگ امام صادق علیهالسلام مقداری پول نقد داشت، اطلاع پیدا کرد که مردی قریش از اهل مدینه عازم سفر به کشور یمن است، خواست مقداری پول به او بدهد تا اجناس تجارتی یا سوغاتی برایش خریداری کند. با پدرش امام صادق علیهالسلام مشورت کرد، حضرت فرمود: «او شرابخوار است؟» گفت: «مردم میگویند، امّا از کجا معلوم که حرف مردم درست باشد!» حضرت فرمود: «صلاح نیست به او پول بدهی.» امّا اسماعیل تمام پول را به آن مرد داد تا برایش از یمن جنس بخرد. مرد قریشی به مسافرت رفت و تمام پول او را از بین برد. موقع حج حضرت و اسماعیل، هر دو به حج رفتند، اسماعیل در طواف بود که حضرت متوجّه شد که اسماعیل پیوسته از خدا مسألت میکند که در مقابل از دست دادن پولها، به او عوض دهد. حضرت از وسط جمعیّت خود را به اسماعیل رسانید و با دست پشت شانه او را بهآرامی فشرد و گفت: «فرزندم، بیجهت از خدا چیزی مخواه، تو بر خدا حقّی نداری، نباید به او اعتماد میکردی، خود کرده را تدبیر نیست.» اسماعیل گفت: «مردم میگفتند او شراب میخورد من که ندیده بودم!» امام فرمود: «گفتار مؤمنین را بهراستی تلقّی کنید و بر شرابخوار اعتماد نکنید و از دادن اموال به نادانان طبق قرآن باید حذر کرد.» لا تؤتوا السُّفَهاءَ اَمواَلکُم الّتی جَعَلَ الله لَکُم قیاماً (سورهی نساء، آیهی 5) که سفیهی بالاتر از شرابخوار سراغ داری؟ بعد فرمود: پیشنهاد شرابخوار در ازدواج و وساطت را نباید پذیرفت، در مورد امانت نباید او را امین دانست که اموال را حیفومیل کند و چنین کسی حقّی بر خدا ندارد تا از خدا جبران ضررهای وارده را مطالبه کند. (با مردم اینگونه برخورد کنیم، ص 35 -بحارالانوار، ج 4، ص 267)
4- شیخ مرتضی انصاری رحمهالله علیه
مرحوم «شیخ مرتضی انصاری رحمهالله علیه» با برادر خود از کاشان به مشهد مقدس مسافرت نمود، پسازآن به تهران آمد، در مدرسهی مادر شاه در حجرهی یکی از طلاب منزل گرفت. روزی شیخ به همان محصل مختصر پولی داد تا نان خریداری کند، وقتی برگشت شیخ دید حلوا هم گرفته و بر روی نان گذاشته است. به او گفت: «پول حلوا را از کجا آوردی؟» گفت: «بهعنوان قرض گرفتم.» شیخ فقط آنچه از نان، حلوایی نبود برداشت و فرمود: «من یقین ندارم برای اداء قرض زنده باشم.» روزی همان طلبه پس از سالها به نجف آمده بود و خدمت شیخ عرض کرد: «چه عملی انجام دادید که به این مقام رسیدید و خداوند شما را موفق نمود اینک در رأس حوزه علمیه قرار گرفتهاید و مرجع همه شیعیان جهان شدید؟» شیخ فرمود: «چون جرئت نکردم حتی نان زیر حلوا را بخورم، ولی تو با کمال جرئت نان و حلوا را تناول نمودی.» (داستانها و پندها، ج 4، ص 151 -زندگی و شخصیت شیخ انصاری رحمهالله علیه، ص 70)
5- اعتراض عقیل
چون امام علی علیهالسلام به حکومت رسید به منبر رفتند و ستایش و ثناء خدا کردند بعد فرمود: «به خدا قسم به یک درهم از غنیمتهای شما دست نرسانم تا آنگاهکه در مدینه شاخه خرمایی دارم، پس راست بگویید؛ خود را از مال محروم کردهام و به شما عطا میکنم.» در این هنگام عقیل برادر امام به پا خاست و عرض کرد: «قسم به خدا تو مرا و شخص سیاه مدینه را برابر و مساوی قرار دادی!» امام فرمود: «بنشین، در اینجا غیر تو دیگری نبود که تکلم کند، تو بر آن سیاه چهره چه برتری داری، جز به پیشی گرفتن در اسلام یا به تقوی و اجر و ثواب که این برتری در آخرت است.» (نمونه معارف، ج 3، ص 171 -وافی، ج 3، ص 60)
تقوای عارفان
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 32 سورهی انعام میفرماید: «و قطعاً سرای آخرت برای کسانی که پرهیزگاری کنند، بهتر است؛ آیا نمیاندیشند؟»
حدیث:
توضیح مختصر:
تقوی از برای خدا و آن، ترک حلال مانند مکروهات، مباهات و لذّات مشروع نفسانی است. تقوای از خدا و آن، ترک شُبَهات است تا چه رسد به حرام. تقوای از خوف آتش و عقاب و آن، ترک حرام است. از عارفی دربارهی تقوا سؤال شد، فرمود: «آیا راه پر خار و خاشاک را پیمودهای؟» گفت: آری. فرمود: چه کردهای؟ گفت: از خارها پرهیز میکردم که مبادا به پایم بخلد. فرمود: «در دین خدا نیز چنین بااحتیاط و پرهیزگار باش تا به درجهی متّقین نائل شوی. از کوچکترین و بزرگترین گناهان، دست بکش که این تقوا است و همانند کسی باشد که بر روی دیوار خاردار راه میرود که از هر چیزی میبیند، میپرهیزد.» (بحرالمعارف، ج 2، ص 71) امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «برتر از تندرستی، تقوای قلب است.» (هزارویکشب تحفه، شمارهی 551) مثال تقوا برای طاعت، مانند آب برای درختان است و طبیعت درختان و میوهها در رنگ و طعم، مانند درجات ایمان است. پس هر کس که در بالاترین درجه تقواست و جوهر روحش صافتر باشد، با تقواتر بوده و عبادتش خالصتر و به خدا نزدیکتر است. (شرق بی غروب، باب 82)
1- انواع تقوا
تقوا بر سه گونه است: 1. تقوای از برای خدا و در راه او؛ و آن ترک حلال است تا چه رسد به امور مشتبه و این تقوای خاص الخاص است. 2. تقوای از خدا؛ و آن ترک شُبَهات است تا چه رسد به حرام و این تقوای خاص است. 3. تقوا از ترس آتش و عِقاب؛ و آن ترک حرام است و این تقوای عام است. مَثَل تقوا مانند آبی است که در نهری روان است و مَثَل این سه دسته در معنی تقوا مانند درختان مختلف و رنگارنگ است که بر لب آب کاشتهاند و هر درختی از آن آب به قدر جوهر و طمع و لطافت و غلظت آن ارتزاق میکند و مردم هم از این درختان و ثمرهاش بهاندازهی قدر و قیمتش استفاده میبرند. خداوند میفرماید: «باغهایی از انگور و زراعت و خرما که با هم متفاوتاند از یک آب سیراب میشوند، بااینحال بعضی از آنها را از جهت میوه بر دیگری برتری میدهیم.» (سورهی رعد، آیهی 4) تقوا بر طاعات مانند آب برای درختان است و طبیعت درختان در رنگ و طعم، مثل درجات ایمان میباشد. پس کسی که دارای بالاترین درجهی تقواست و جوهر روحش صافتر باشد، تقوایش بیشتر است. کسی که باتقواتر باشد، عبادتش خالصتر و پاکتر و هر کس چنین باشد، به خدا نزدیکتر است و هر عبادتی که بنیادش بر تقوا نباشد، مانند غباری پراکنده، بیارزش است. خداوند فرموده: «آیا کسی که بنایش بر تقوا و خشنودی الهی باشد، بهتر است یا کسی که اساس آن را بر کنار پرتگاه سستی بنا نموده که ناگهان در آتش دوزخ فرومیریزد؟» (سورهی توبه، آیهی 109) تفسیر تقوا آن است که ترک میکند آنچه در گرفتن به آن اشکالی ندارد تا چه برسد به چیزی که خطر آمیز باشد. در حقیقت تقوا، طاعت بدون معصیت، ذکر بدون فراموشی و علم بدون جهل و مقبولی است که رد نگردد. (مصباح الشریعه، باب 82)
2- تقوا سبب عطای عمل
در سورهی بقره آیهی 282 خداوند میفرماید: «واتَّقوا الله یَعلَمَکُم الله: از خدا بپرهیزید (تقوا داشته باشید) و خدا به شما تعلیم میدهد.» یعنی پرهیز گاری سبب میشود که قلب آمادهی پذیرش علوم و معارف حقیقی شود و خداوند وعده داد که از علم خویش به چنین شخصی عطا کند، اگر «واو» در آیه عطف فرض شود.
3- پارچهی قبا
آیتالله کوهستانی به مناسبتی خاطرهای از دوران نجف خود را چنین بازگو فرمودند: من در نجف تحصیل میکردم و با قناعت و ساده زیستی روزگار را میگذراندم تا آنکه روزی مادرم برای من یک طاقه پارچه قبایی برک فرستاد. ابتدا خیلی خوشحال شدم ولی با خود اندیشیدم که اگر این پارچه را برای خود قبا بدوزم این قبای نو، عبای نو لازم دارد. آنگاه عبای نو نعلین نو هم میخواهد و کمکم خانه و اثاثیه منزل هم باید عوض شود؛ لذا فکر کردم که بهتر است از همینجا جلو خواهش و هوای نفس را بگیرم و آن قبا را به یک طلبه فقیر هدیه دادم تا اینکه خیالم از بابت آن آسوده گردید. (بر قلهی پارسایی، ص 89)
4- یک سفارش جامع
خداوند در سورهی نساء، آیهی 131 میفرماید: هرآینه وصیت (سفارش) کردیم قبل از شما به دارندگان کتابهای آسمانی (یهود و نصارا و دیگر امتها) و شما را (در قرآن) که تقوای خدا بورزید. (لقَد وصَّینا الذَّین اوتُوا الکتابَ مِن قَبلِکُمْ و ایّاکُم اَنِ تَّقوا الله)
5- متّقیان
متّقیان سه دستهاند: خرد، میانه، بزرگ. «متقی کوچک» آن است که توحید خود را به شرک، اخلاص خود را به نفاق و تعبّد خود را به بدعت نیالاید. «متقی متوسط» آن است که خدمت خود را به ریا، حال را به تصنّع و قوت خود را به شبهت نیالاید. «متقی بزرگ» آن است که نعمت را به شکایت نیالاید، جرم خود را به حجت نیالاید و از دیدن منّت نیاساید. (صد میدان، میدان 16)
تقیّه (خودداری از اظهار عقیده برای…)
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 28 سورهی آلعمران میفرماید: «افراد باایمان نباید بهجای مؤمنان، کافران را دوست و سرپرست خود انتخاب کنند و هر کس چنین کند، هیچ رابطهای با خدا ندارد، مگر اینکه از آنها بپرهیزد (و به خاطر هدفهای مهمتری تقیّه کند).»
حدیث:
امام باقر علیهالسلام فرمود: «تقیه در هر چیز که فرزند آدم بدان مضطر شد، هرآینه خداوند برایش حلال میکند.» (اصول کافی، ج 2، ص 175)
توضیح مختصر:
تقیّه، خودداری از اظهار عقیدهی باطنی، برای کنارهگیری از خطر است. اگر عقیدهاش را اظهار کند، ترسِ بر جان یا مال یا عِرض او میشود. پس خودداری مینماید تا در ظاهر با او موافقت کنند بااینکه در باطن، مخالف است و این، روش ائمه علیهم السّلام در مقابل خلفای ستم و اتباع آنان بوده است. امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «تقیّه بهترین کار هر مؤمنی است که خود و برادرش را با آن از فاجران حفظ میکند». (بحار، ج 16، ص 147 -آداب معاشرت) عبدالله فرزند زراره گوید: امام صادق علیهالسلام به من فرمود: «سلام مرا به پدرت ابلاغ کن و بگو عیبجویی من از تو، صرفاً به خاطر دفاع از تو و حفظ جانت بوده است زیرا تو به دوستی و ولایت ما شهرت یافتی و دشمنان سعی در اذیّت و حتّی قتل تو دارند؛ لذا برای حفاظت از خطر حکومتی، لازم شد از تو انتقاد نمایم و این امر بر دین و موقعیت تو نزد ما خللی وارد نمیسازد.» در معیوب کردن کشتی توسط حضرت خضر علیهالسلام مصلحت آن بود که کشتی از غارت پادشاه سالم بماند (سورهی کهف، آیهی 79) و این مَثَل را بفهم خدا تو را رحمت کند. پس تقیّه، یعنی انسان به خاطر هدفهای مقدسش، اعتقاد خود را در مقطعی خاص، مکتوم دارد.
1- رخصت، فضیلت
مسیلمه کذّاب، دو نفر از اصحاب پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم را گرفت. به یکی از آن دو گفت: «آیا به رسالت محمد صلیالله علیه و آله و سلّم گواهی میدهی؟» گفت: «آری!» گفت: «به رسالت من گواهی میدهی؟» گفت: «آری!» پس او را رها کرد. از نفر دوّم پرسید: «به رسالت من گواهی میدهی؟» گفت: «من کر هستم و نمیشنوم.» و سه مرتبه پرسش را تکرار کرد و جواب، همان شنید. مسیلمه گردن دوّمی را زد. این خبر به پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم رسید، پس فرمود: «اوّلی، رخصت خدایی را قبول کرد و تقیّه نموده و باکی بر او نیست و دومّی که کشته شد از روی صدق و یقین بوده و فضیلت نصیبش گشت، پس برای او گوارا باد.» (نمونه معارف، ج 3، ص 188 -مجمعالبیان، ذیل آیهی 28 سورهی بقره)
2- فقیه در دین
عبدالله بن عطا گوید: به امام باقر علیهالسلام عرض کردم: دو نفر از اهل کوفه را گرفتند و حکومت به این دو نفر گفت: که باید از امیرالمؤمنین علیهالسلام بیزاری بجویید. پس یکی بیزاری جست و او را آزاد کردند و دوّمی بیزاری نجست، او را کشتند. امام علیهالسلام فرمود: «آنکه بیزاری جست، مردی فقیه در دینش بوده است و آنکه بیزاری نجست، مردی بود که برای بهشت رفتن عجله کرد.» (اصول کافی، ج 2، ص 175)
3- به خاطر خطر حکومت
عبدالله، فرزند زراره گوید: امام صادق علیهالسلام به من فرمود: سلام مرا به پدرت ابلاغ کن و بگو: عیبجویی من از تو، صرفاً به خاطر دفاع از تو و حفظ جانت میباشد؛ زیرا تو به دوستی و ولایت ما شهرت یافتهای و دشمنان سعی در اذیّت و حتّی قتل تو دارند؛ لذا برای حفاظت از خطر حکومت، لازم است انتقاد نمایم و این امر بر دین و موقعیّت تو در نزد ما خللی وارد نمیسازد. در معیوب کردن کشتی توسط حضرت خضر علیهالسلام، مصلحت آن بود تا کشتی از غارت پادشاه سالم بماند که در قرآن، سوره کهف، آیه 79 خداوند میفرماید: «…و این مثَل را بفهم! خدا تو را رحمت کند…» (قاموس الرجال، ج 4، ص 160 -شاگردان مکتب ائمه علیهم السّلام، ج 2، ص 196)
4- قلب عمّار
دشمنان و مشرکین در صدر اسلام، پدر و مادر عمّار به نام یاسر و سمیّه را شکنجه داده تا آنها از اسلام دور کنند، ولی هر دو را کشتند. امّا عمّار خواستههای دشمنان را به تقیّه به زبان جاری کرد و قلباً در ایمان محکم بود. به پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم گفتند: «عمّار کافر شده است!» پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «عمّار از سر تا قدمش مملو از ایمان است و ایمانش با گوشت و خونش آمیخته است.» عمّار با دیدهی گریان خدمت پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم آمد و عرض کرد: «هلاک شدم، زیرا از من دست نکشیدند تا آنکه با زبان، به شما جسارت و خدایان آنها را به خوبی یاد کردم.» پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم با دست مبارک، اشک از چشمان عمّار پاک کرد و فرمود: «اگر دوباره از تو خواستند که چنین کلماتی را بگویی، باز هم بگو!» سپس آیهی 106 سورهی نحل دربارهی عمّار نازل شد: «اِلّا مَن اَکرَه وَ قَلبُهُ مُطمَئِنُ بِالایمانِ: کیست آن که پس از ایمان، کافر گردد و دلش بر ایمان استوار باشد.» (شاگردان مکتب ائمه علیهم السّلام، ج 5، ص 8 -الغدیر، ج 9، ص 23)
5- آفرین
مرد مؤمنی خدمت موسی بن جعفر علیهالسلام رسید و درخواست کمک کرد. حضرت خندید و فرمود: «مسئلهای میپرسم، اگر خوب جواب دادی، ده برابر آنچه خواستی به تو عطا میکنم.» عرض کرد: «بپرسید!» فرمود: «هرگاه به تو بگویند چه چیزی تمنّا میکنی، چه میگویی؟» گفت: «مرا تقیّهی در دین و قضای حقوق برادران مؤمن روزی فرماید.» فرمود: «چرا ولایت ما را نمیخواهی؟» عرض کرد: «این را خدا به من داده ولیکن آن را عطا نفرموده. بر آن نعمت شکر میکنم و آنچه نداده از تقیّه و قضای حقوق برادران را از خدا مسئلت میکنم.» حضرت علیهالسلام فرمود: «آفرین!» و دو هزار درهم به او داد تا با آن تجارت کند. (نمونه معارف، ج 3، ص 189 -منتهی الآمال)