دُرّ نجف

چهارصد موضوع، دو هزار داستان

جلد دوم · فصل اول · بخش سوم

دروغ

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 42 سوره‌ی مائده می‌فرماید: «(جاسوسان) دروغ‌پرداز و خورندگان مال حرام‌اند.»

حدیث:

امام عسکری علیه‌السلام فرمود: «همه‌ی خباثت در خانه‌ای نهاده شود، کلید آن خانه دروغ می‌باشد.» (احیاء القلوب، ص 151)

توضیح مختصر:

دروغ آن است که انسان خلاف واقع را بیان بدارد و یا چیزی که به خودش مربوط است خلاف آن را بگوید. مثلاً به مردم بگوید من هیچ‌وقت مکر و حیله نمی‌کنم درحالی‌که درواقع از صفت رذیله او یکی همین است؛ یا اینکه کاری که شخص انجام نداده به دروغ گوید آن شخص خیانت نموده است. دروغ، کوچک و بزرگش فرقی ندارد چر که عادت می‌شود و کم‌کم شوخی به جدّی تبدیل می‌گردد و لازمه‌ی شخص کذّاب این است که ایمانش خراب می‌شود و رزق و روزی‌اش کم می‌گردد و نزول برکات الهیه از جایگاهش دور می‌شود. آن‌قدر این رذیله مهم است که اگر در روز ماه رمضان کسی به خدا و پیامبر عمداً دروغ بندد روزه‌اش باطل می‌شود. احتیاط‌کاری آن است که اول، در نقل مواظبت کند و تا یقین پیدا نکرده مطلبی را نقل ننماید که خلاف واقع باشد، اگر از کسی شنیده یا کتابی خوانده، بگوید از فلان شخص شنیدم. البته یک مسئله استثناء است و آن دروغ مصلحت‌آمیز و توریه برای دفع مزاحمت و نزاع به خاطر مصلحت و آن مصلحت اهمیتش بیشتر است. اگر خانه‌ای هم پلیدی در آن باشد کلید آن خانه دروغ است و این زشتیِ زیاد این رذیله را می‌رساند. پس لازم است از هم‌نشینی با مکذّبین دوری شود و شخص بداند از وسوسه‌های شیطان یکی همین صفت است و باید به صفت صدق روی بیاورد.

1- ولید بن عقبه

ولید بن عقبه معیط از مسلمانانی بود که ابتداً ظاهری خوب داشت تا جایی که رسول خدا صلی‌الله علیه و آله او را مأمور کرد به‌سوی قبیله‌ی بنی مصطلق برود و زکات و صدقات آنان را بگیرد. افراد قبیله وقتی شنیدند مأمور پیامبر آمده، به استقبال، برای خوش‌آمد گویی آمدند. چون در زمان جاهلیت میان ولید و این قبیله خصومت و عداوت بوده خیال کرد آن‌ها به کشتن او مهیا شدند، پس مراجعه به مدینه کرد و نزد پیامبر آمد و گفت: اینان زکات مالشان را نمی‌دهند؛ درحالی‌که قضیه به‌عکس بود. پیامبر صلی‌الله علیه و آله ناراحت شد و قصد کرد سپاهی به‌طرف آن قبیله بفرستد که خداوند این آیه را نازل کرد: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید اگر شخص فاسقی برای شما خبر آورد (در اینکه حرف او صحیح است یا دروغ) تحقیق کنید. (سوره‌ی حجرات، آیه‌ی 6)» (سفینه البحار، ج 2، ص 361) بعد از نزول آیه، ولید دروغ‌گو به‌عنوان فاسد شناخته شد و پیامبر فرمود: «او از اهل دوزخ است» و بعداً او با عمروعاص شراب خوردند و دشمنی با پیامبر صلی‌الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه‌السلام را شیوه‌ی خود کرد؛ چون از طرف خلیفه‌ی سوم به امارت کوفه منصوب شد یک روز صبح به حالت مستی، نماز صبح به جماعت را چهار رکعت خواند. (سفینه البحار، ج 2، ص 688)

2- گرسنگی و دروغ

اسماء بنت عمیس گفت: من و تعدادی دیگر از زنان در شب عروسی عایشه با پیامبر، نزد او بودیم و او را آماده می‌کردیم. وقتی‌که به خانه‌ی رسول خدا می‌رفتیم غذایی جز یک ظرف شیر آنجا نیافتیم. حضرت مقداری از شیر را نوشیدند و آن را به عایشه دادند. عایشه خجالت کشید و آن را نگرفت. من گفتم: دست رسول خدا را کوتاه مکن و ظرف شیر را بگیر و بنوش؛ عایشه با خجالت آن ظرف شیر را گرفت و نوشید. سپس پیامبر صلی‌الله علیه و آله به او فرمودند: «ظرف شیر را به همراهانت بده تا بنوشند.» زنانی که همراه ما بودند گفتند: که ما میل نداریم. پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «بین گرسنگی و دروغ جمع نکنید.» (چرا دروغ می‌گویید و هم گرسنگی را تحمل می‌کنید.) من گفتم: ای رسول خدا! آیا ما چیزی را میل داشته باشیم و بگوییم میل نداریم دروغ گفته‌ایم؟ فرمود: «دروغ اگرچه کوچک هم باشد در نامه‌ی اعمال نوشته می‌شود.» (شنیدنی‌های تاریخ، ص 294 -محجه البیضاء، ج 5، ص 249)

3- زینب کذّابه

در زمان متوکّل عباسی زنی ادعا کرد که من زینب دختر فاطمه زهرا علیها السّلام می‌باشم. متوکّل گفت: «از زمان زینب تابه‌حال سال‌ها گذشته و تو جوانی؟!» گفت: «پیامبر صلی‌الله علیه و آله دست بر سر من کشید و دعا کرد در هر چهل سال، جوانی من عود کند!» متوکل، بزرگان آل ابوطالب و اولاد عباس و قریش را جمع کرد و آن‌ها همگی گفتند: «او دروغ می‌گوید، زیرا زینب در سال 62 هـ. ق وفات کرده است.» زینب کذّابه گفت: «ایشان دروغ می‌گویند، من از مردم پنهان بودم و کسی از حال من مطّلع نبود تا الآن که ظاهر شدم.» متوکّل قسم خورد که باید شما با دلیل ادعای این زن را باطل کنید. آنان گفتند: دنبال امام هادی علیه‌السلام بفرست تا بیاید و ادعای او را باطل کند. متوکّل امام را طلبید و حکایت این زن را عرض کرد. امام فرمود: «او دروغ می‌گوید و زینب در فلان سال وفات کرد.» متوکّل گفت: «دلیلی بر بطلان قول او بیان کن.» امام فرمود: «گوشت فرزندان فاطمه علیها السّلام بر درندگان حرام است، او را بفرست نزد شیران اگر راست می‌گوید!» متوکّل به آن زن گفت: چه می‌گویی؟ گفت: «می‌خواهد مرا به این سبب بکشد.» امام فرمود: «اینجا جماعتی از اولاد فاطمه علیها السّلام می‌باشند هر کدام را خواهی بفرست.» راوی گفت: صورت‌های جمیع سادات تغییر یافت، بعضی گفتند: «چرا حواله بر دیگری می‌کند و خودش نمی‌رود!» متوکّل گفت: «شما چرا خودتان نمی‌روی؟» فرمود: «میل تو است می‌روم»؛ متوکّل قبول کرد و دستور داد نردبانی نهادند؛ حضرت داخل در جایگاه شیران شدند و آن‌ها از روی خضوع سر خود را جلو امام به زمین می‌نهادند و امام دست بر سر ایشان می‌مالید، بعد امر کرد کنار روند و همه‌ی درندگان کنار رفتند! وزیر متوکّل گفت: «زود امام هادی را بطلب که اگر مردم این کرامت را از او ببینند بر او می‌گروند.» پس نردبان نهادند و امام بالا آمدند و فرمودند: «هر کس اولاد فاطمه علیها السّلام است بیاید میان درندگان بنشیند!» آن زن گفت: «ادعایم باطل است، من دختر فلان مرد فقیر هستم، بی‌چیزی مسبّب شد که این خدعه کنم.» متوکل گفت: او را نزد شیران بیفکنید؛ مادر متوکّل شفاعت زینب کذّابه را نمود و متوکّل او را بخشید. (منتهی الامال، ج 2، ص 368)

4- دروغ واضح امیرحسین

سلطان حسین بایقرا که بر خراسان و زابلستان حاکم بود با یعقوب میرزا که بر آذربایجان سلطان بود دوست بوده و نوعاً باهم مکاتبه داشته و هدایا برای هم می‌فرستادند. وقتی سلطان حسین مقداری اشیاء نفیسه به شخصی به نام امیرحسین ابیوردی داد و گفت: این هدایا را با کتابی از کتابخانه به نام کلیات جامی است می‌گیری به‌رسم هدیه برای سلطان یعقوب میرزا می‌بری. امیرحسین نزد کتابدار رفت و کتاب کلیات جامی را خواست و او اشتباهاً کتاب فتوحات مکّیه تألیف محی‌الدین عربی را که به همان اندازه و حجم بود داد. امیرحسین روانه‌ی آذربایجان شد و به حضور یعقوب میرزا آمد و نامه‌ی سلطان حسین و هدایای نفیسه را تقدیم داشت و یعقوب میرزا بعد از قرائت نامه و احوال‌پرسی از سلطان و ارکان دولت، از خود امیرحسین احوال پرسید و از دوری راه که در دو ماه طول کشیده بود سؤال کرد و گفت: حتماً هم‌صحبت داشتی که به شما خوش گذشته باشد. امیرحسین گفت: بلی کتاب کلیات جامی را که تازه استنساخ نموده بودند همراهم بود و پیوسته به مطالعه‌ی آن مشغول بودم و از آن لذّت می‌بردم. یعقوب میرزا تا نام کتاب کلیات جامی را شنید گفت: بسیار مشتاق بودم و از آوردن این کتاب خوشحال شدم. امیرحسین یکی از ملازمان را فرستاد و کتاب را آورد و به دست یعقوب میرزا داد. یعقوب میرزا وقتی کتاب را گشود، دید کتاب فتوحات مکیه است و رو به امیرحسین کرد و گفت: «این کلیات جامی نیست، چرا دروغ گفتی؟!» امیرحسین از خجالت به عقب برگشت و دیگر صبر نکرد جواب نامه را بگیرد، رو به خراسان حرکت کرد و گفت: «راضی بودم آنگاه‌که دروغم ظاهر شد مُرده بودم.» (خزینه الجواهر، ص 640 -تاریخ جیب السیر)

دزدی

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 38 سوره‌ی مائده می‌فرماید: «(انگشتان) دست مرد دزد و زن دزد را قطع کنید.»

حدیث:

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «هرگاه سارقی، دزدی کرد انگشتان دستش را قطع و آنچه از اموال برده غرامتش را از او باید گرفت.» (تفسیر معین، ص 114)

توضیح مختصر:

مال و متاع کسی را پنهانی و بدون اطلاع صاحب‌مال بردن را دزدی گویند. آن‌قدر عقوبت دزدی بد است که انگشت دست مرد سارق و زن سارقه را باید برید. (سوره‌ی مائده آیه‌ی 38). جامعه احتیاج به امنیت دارد. یکی از مصادیق امنیت، امنیت مالی است؛ اگر این نباشد آرامش از جامعه گرفته می‌شود. از امام جواد علیه‌السلام سؤال شد چرا انگشتان دست دزد را باید برید و کف دست باقی می‌ماند؟ فرمود: «سجده بر هفت عضو بدن واجب است و دو دست باید باقی بماند تا سجده کند.» وقتی در صدر اسلام برای بیعت با پیامبر می‌آمدند یکی از حرف‌های پیامبر این بود، «شرک به خدا نورزید و دزدی نکنید.» (سوره‌ی ممتحنه، آیه‌ی 12) معلوم می‌شود مسئله‌ی سرقت یکی از کارهای عرب جاهلی بوده که رواج داشته و بعد از نفی شرک، مسئله‌ی سرقت را پیامبر بیان داشته است. چه آنکه ترس از شخص سارق در شب و یا روز، نوعی بی‌آرامشی و اضطراب را برای افراد جامعه به بار می‌آورد و از آن طرف احتمال آنکه سارق در کارش ضربه‌ای هولناک به صاحب متاع بزند و او را از بین ببرد هم هست لذا بردن مال و ایجاد ترس، هر دو از گناهان است. همچنین بردنِ مال، حق‌الناس است و رعب و ترس، کار شخص محارب و جانی است که به خانواده وارد می‌کند و این عمل، خود نوعی ستم کردن جداگانه‌ای است که بر ترازوی مجرمیّت او افزوده می‌شود. (المیزان، ج 5، ص 549)

1- امام و اقرار دزد

مردی نزد امام علی علیه‌السلام آمد و اقرار به دزدی کرد، حضرت فرمود: «از قرآن چیزی می‌توانی قرائت بنمایی؟» عرض کرد: «بلی، سوره‌ی بقره را می‌دانم.» فرمود: «تو را به جهت سوره‌ی بقره بخشیدم.» اشعث بن قیس گفت: «آیا حدّی از حدود خدا را معطّل می‌گذاری؟» فرمود: «هرآینه برای امام است که هرگاه کسی خودش اقرار به دزدی بکند، او را بخواهد حدّ بزند یا عفو نماید؛ ولی هرگاه دو نفر شهادت دادند تعطیل حدود روا نیست.» (قضاوت‌های امیرالمؤمنین، ص 119، نوشته تستری)

2- شیخ اعرابی

شیخ طاووس الحرمین گوید: وقتی در مکه‌ی معظمه در مسجدالحرام ایستاده بودم، اعرابی دیدم که بر شتر نشسته می‌آید، وقتی به درب مسجد رسید، از شتر فرود آمد و شتر را خوابانید و هر دو زانویش را بست و آنگاه سر به‌سوی آسمان بلند کرد و گفت: بار خدایا! این شتر و بار را به تو سپردم، بعد داخل مسجدالحرام شد. طواف کرد و نماز خواند و سپس از مسجد بیرون آمد و شتر را ندید. رو به‌سوی آسمان بلند کرد و گفت: «الهی! در شرع مقدّس آمده که مال را از آن‌کس طلب می‌کنند که به او امانت سپرده باشند، اکنون من شتر را به تو سپردم، تو به من باز رسان.» چون این را بگفت، دید که از پشت کوه ابوقبیس کسی می‌آید و مهار شتری به دست چپ و دست راستش بریده و در گردنش آویخته است. نزدیک اعرابی آمد و گفت: «ای جوان! شتر خود را بگیر.» اعرابی گفت: «تو کیستی و چطور به این حالت گرفتار شدی؟» گفت: من مردی درمانده بودم و به خاطر احتیاج، شتر را به سرقت بردم، ناگاه در پشت کوه ابوقبیس رفتم و سواری را دیدم می‌آید، بانگی به من زد و گفت: دستت را جلو بیار، دست را جلو بردم با شمشیری دستم را برید و بر گردنم آویخت و گفت: این شتر را زود به صاحبش برسان. (رهنمای سعادت، ج 2، ص 272 -خلاصه الاخبار، ص 526)

3- بهلول و دزد

بهلول آنچه پول از مخارجش زیاد می‌آمد در گوشه‌ی خرابه‌ای پنهان می‌کرد. وقتی مقدار پول‌هایش به سیصد درهم رسیده بود، روزی دیگر که درهم اضافه داشت به اطراف همان خرابه رفت تا پول را ضمیمه‌ی آن پنهان کند، مرد کاسبی که در همسایگی خرابه بود از جریان آگاه شد. همین‌که بهلول کار خود را کرد و از خرابه دور شد، آن مرد پول‌های زیر خاک را بیرون آورد. وقتی بهلول برای سرکشی به جایگاه پول رفت، اثری از آن ندید؛ فهمید کار همان همسایه کاسب است. بهلول نزد کاسب آمد و گفت: می‌خواهم به شما زحمتی بدهم؛ این‌که پول‌هایم در مکان‌های متفرّق است؛ یکی‌یکی را نام برد تا مجموع سه هزار درهم رسید، بعد گفت: جائی که سیصد و ده درهم است محفوظ‌تر است می‌خواهم بقیه را در آنجا بگذارم و خداحافظی کرد و رفت. کاسب فکر کرد سیصد و ده درهم را ببرد در محل خود بگذارد تا بقیه را که در آنجا گذاشت مقدارش زیاد می‌شود، بعد آن‌ها را به سرقت ببرد. بهلول بعد از چند روز آمد داخل خرابه و سیصد و ده درهم را در همان‌جا یافت و گرفت و در جایگاه آن مدفوع نمود و خاک رویش ریخت. کاسب در کمین زود آمد خاک‌ها را کنار بزد تا همه‌ی پول‌ها را ببرد، دستش به نجاست آلوده گردید و از حیله‌ی بهلول آگاهی یافت. بهلول پس از چند روز دیگر نزد او آمد و گفت: «می‌خواهم چند رقم از پول‌هایم را جمع بزنی، هشتاد درهم به‌اضافه‌ی پنجاه درهم بعلاوه صد درهم، مجموع را با بوی گندی که از دست‌هایت استشمام می‌کنی چقدر می‌شود؟!» این را گفت و پا به فرار گذاشت، کاسب دنبالش دوید تا او را بگیرد ولی نتوانست. (داستان‌ها و پندها، ج 2، ص 71 -خزائن نراقی)

4- دزد نابینای قرآن‌خوان

علّام بن الثّمان می‌گوید: در بصره خدمت شخص بازرگانی می‌کردم. روزی پانصد درهم در کیسه پیچیدم و از بصره به «اُبُلّه» خواستم بروم، بر لب دجله آمدم و کشتی کرایه کردم و چون از منطقه‌ی «مسمار» گذشت، نابینایی بر لب آب قرآن می‌خواند و به صوت حزین آواز داد که ای کشتیبان! می‌ترسم شب مرا حیوانات از بین ببرند، مرا در کشتی بنشان. ملاّح قبول نکرد، من او را سرزنش کردم بعد قبول کرد و پیر نابینا در کشتی نشست و دائماً قرآن از حفظ می‌خواند تا به نزدیک «اُبُلّه» رسیدیم ترک قرآن خواندن کرد و خواست پیاده شود، ناگاه متوجه شدم پول امانت بازرگان نزدم نیست. ملاّح و نابینا هر دو خود را برهنه کردند که ما مال تو را نگرفتیم، دست از ایشان کشیدم و گفتم: خدایا! صاحب این مال، مرا از بین خواهد برد. هزاران فکر و خیال آن شب و آن روز به ذهنم رسید و به گریه و زاری مشغول بودم. در راه مردی به من رسید و علّت گریه را پرسید و جریان دزدی پول بازرگان را نقل کردم. گفت: «راهی به تو نشان می‌دهم. برو نان و طعام خوب تهیه کن و به التماس نزد زندانبان برو و در زندان نزد ابوبکر نقاش برو غذا را نزدش بگذار، او از تو می‌پرسد گرفتاری‌ات چیست؟ جریان را بگو.» من همان دستور را انجام دادم و ابوبکر نقّاش در جواب حاجتم گفت: الآن به قبیله بنی هلال برو و درِ خانه‌ای بسته است درِ آن باز کن و داخل شو و دستمال‌هایی آنجا آویزان است یکی بر کمر ببند و در گوشه‌ای بنشین. جماعتی آیند و شراب خورند تو هم پیاله‌ای بگیر و بگو: به سلامتی دائی‌ام ابوبکر نقّاش و بخور. آنان چون اسم من شنوند از تو حال مرا پرسند؛ بگو: دیروز پول خواهرزاده من را برده‌اند به او رسانید؛ و آنان تسلیم کنند. من هم آنچه گفته بود عمل کردم و آنان همان‌دم کیسه‌ی پول را به من دادند. بعد خواهش کردم بگویید چطور به سرقت رفته است. بعد از بگومگو خلاصه یکی گفت: مرا می‌شناسی؟ دیدم آن نابینا که قرآن می‌خواند می‌باشد و دیگری هم ملاّح بود. گفت یکی از یاران ما درون آب است، چون قرآن خوانده شود مسافر فریفته‌ی صدا شود و ما کیسه‌ی پول درون آب اندازیم و آن یار درون آب شنا کند پول به ساحل برد و روز دیگر به هم رسیم قسمت کنیم. امروز نوبت قسمت کردن بود، چون فرمان استاد ما ابوبکر نقاش رسید مال را به تو تسلیم کردیم. من مال خود را گرفتم و خدای را شکر کردم که از این گرفتاری نجات پیدا کردم. (جوامع الحکایات، ص 357)

5- معتصم و دزد

در زمان معتضد، دهمین خلیفه‌ی عباسی، ده کیسه‌ی زر که هر یک حاوی ده هزار دینار بود از خزانه برای مصرف لشکریان به خانه‌ی حسابدار سپاه برده و به او تحویل داده شد. شب، دزدی نقب به خانه حسابدار زد و کیسه‌ها را به سرقت برد. روز، رئیس نگهبانان به نام «مونس عِجلی» را احضار کرد و گفت: «اگر آن را پیدا نکنی آن‌وقت کارت به خلیفه مربوط می‌شود.» او تمام دزدان سابق و پیر و توبه‌کنندگان از سرقت را جمع و این مسئله را عنوان کرد و آنان را تهدید سخت نمود. تمام مأموران و دزدان سابق همّت گماشتند و مرد لاغری را تحویل رئیس نگهبانان دادند. او از مرد سؤال کرد و انکار نمود. دید به زبان نرم اقرار نمی‌کند، با جایزه و تشویق او را مورد تفقّد قرار دادند فایده‌ای نداشت، آخرالامر او را شکنجه دادند به طوری که جای سالمی در بدنش نماند، ولی اقرار به دزدی نکرد. معتضد از جریان باخبر شد و دزد را خواست و از او بازجویی کرد، باز اقرار نکرد. دستور داد تا پزشکان او را مداوا کنند تا از ضرب و جراحت نمیرد و پزشکان او را مداوا کردند. خلیفه بار دوم او را خواست و او به خاطر سلامتی یافتن دوباره، خلیفه را دعا کرد و منکر سرقت شد. بار سوم خلیفه او را وعده و وعید داد و برایش حقوقی تعیین کرد و از اموال مسروقه هم گفت: قسمتی را به تو می‌بخشم، او منکر سرقت شد. بار چهارم قرآن را آوردند و او را قسم دادند که اعتراف کند، او به قرآن قسم خورد که بی‌گناه است. بار پنجم خلیفه گفت: دست روی بر خلیفه بگذار و بگو به جان خلیفه من دزدی نکرده‌ام، او هم چنین کاری کرد و گفت: به جان خلیفه من ندزدیدم. بار ششم خلیفه سی نفر سیاهان قوی‌هیکل را گماشت به‌نوبت کنار متهم باشند به‌نوبت بخوابند و نگذارند چشم دزد به خواب رود و اگر خواست بخوابد او را بزنند تا چند روز او را به همین شکل نگه داشتند تا اینکه خلیفه دستور داد او را به نزدش بیاورند. از او بازجویی کرد او انکار دزدی را کرد و قسم خورد نمی‌داند. بار هفتم خلیفه گفت: او بی‌گناه است او را عفو کنید و از او حلالیّت بجویید و بعد دستور داد غذا و شربت خنک فراوان به او بدهند؛ وقتی کاملاً سیر شد خوشخوابی از پر قو برایش بگذارند تا چندین روز که نخوابیده بود بخوابد. وقتی دراز کشید لحظه‌ای خوابید، با حالت خواب‌آلودگی او را بیدار و نزد خلیفه آوردند و برای بار هشتم گفت: تعریف کن چگونه نقب زدی و اموال را کجا بردی؟ متّهم که از پری شکم و خواب‌آلودگی گرفتار شده بود بی‌اختیار بیهوشانه گفت: اموال را به حمّام مقابل خانه‌ی حسابدار زیر خارهایی که حمّام را با آن روشن می‌کنند پنهان کردم و روی آن را با خاک پوشاندم. خلیفه دستور داد او را از خواب بیدار کنند و برای بار نهم از او سؤال کرد و او انکار نمود. خلیفه اموال مسروقه را نزد او گذاشت و به اقرار قبلی‌اش باز انکار کرد. دستور داد دست و پای او را محکم بستند و پیوسته بادکن در مقعدش فروکردند و در آن دمیدند گوش و دماغ و دهان او را با پنبه بستند که باد در تمام بدنش فرو رود و بدنش باد کند و ورم نماید. حالتش به‌قدری عجیب شده بود که نزدیک بود حدقه‌ی چشمش از چشم بیرون بیاید. بعد خلیفه گفت: رگ بالای ابروی او را بشکافند تا باد همراه خون از آن بیرون بیاید تا باد خالی شد. (او به هلاکت رسید.) (داستان‌های ما، ج 2، ص 177 -تاریخ مروج الذهب، ج 4، ص 248)

دشمن

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 2 سوره‌ی مائده می‌فرماید: «هرگز در گناه و دشمنی (آشکارا) همکاری ننمایید و از خدا بپرهیزید که مجازات خدا شدید است.»

حدیث:

توضیح مختصر:

دشمن دو نوع است: یکی در جنگ که معلوم است طرفِ مقابل، کیست و با چه نقشه و ابزاری خرابکاری و تجاوز دارد. یک دشمن هم در مردم و اقوام و خانواده است که صورت‌های فریبنده خوب دارند ولی در نفسشان جز خصومت چیزی نیست. دشمنیِ کمِ، آن هم زیاد است و در جنگ و مقاتله با کفار و دشمنان دین، چه ابتدایی و چه دفاعی نباید دشمن را دست کم گرفت. در جنگ اُحد که اول مسلمین پیروز شدند، بعد شکست خوردند از گوش نکردن ارشادات پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم و دست‌کم گرفتن دشمن و دیدن شکست اولیه کفّار بوده است. گرچه شیطان در متون دینی به‌عنوان عدو و دشمن معرفی شده است. هوای نفس و نفس امّاره همان شیطان درون انسان و دشمن است که می‌خواهد بر مرز و بوم ایمان مؤمن تجاوز کند و قلبش را خراب و قاسی کند و آخرِ کار، او را از پای درآورد. دوستیِ دشمنان، نوعی فریب‌کاری و مکر است و هیچ‌گاه نباید گول کلمات و پندها و طرح‌های آن‌ها را خورد. تبرّی در فروع دین، بهترین رهنمود این موضوع است. از کیدهای شیطان‌صفتان و منافقان یکی این است که تخم عداوت و خصومت را در میان مؤمنین و مسلمانان می‌کارند که آتش و شعله این عداوت در درازمدت خود را نشان می‌دهد و چه‌بسا هلاکت و خسارت جبران‌ناپذیر را به بار می‌آورد.

1- طرح دشمنان پیامبر

ابولهب، عموی پیامبر صلی‌الله علیه و آله دشمن دینی پیامبر بود، اما حاضر نبود دشمنان هم‌کیش او، پیامبر را بکشند. کفار قریش به فکر توطئه‌ای افتادند که «ام جمیل» همسر ابولهب، در روز معیّنی، مانع از آمدن ابوجهل به بیرون شود تا آن‌ها بتوانند پیامبر را به قتل برسانند. ام جمیل که با پیامبر دشمنی زیاد داشت، به آن‌ها قول مساعد داد. روز موعود فرارسید و ام جمیل با انواع حیله، ابولهب را در منزل نگه داشت تا دشمنان پیامبر، او را به قتل برسانند. ابوطالب از جریان مطلع شد و فرزندش علی علیه‌السلام (14 ساله) را طلبید و به او گفت: برو منزل عمویت ابولهب، اگر در بسته بود و باز نکرد، خودت درب را باز کن و به ابولهب بگو: «شخصی همانند تو، عمویی رئیس قوم داشته باشد، خوار نمی‌گردد!» علی علیه‌السلام رفت و (در زد، اما) زنش درب را باز نکرد، هر طور بود درب را گشود و جمله‌ی فوق را به ابولهب رساند. ابولهب پرسید: مگر چه شده؟ علی علیه‌السلام جریان توطئه‌ی کافران را بیان کرد. ابولهب بلافاصله از جای برخاست که برود، ام جمیل مانع شد. پس او سیلی محکمی به صورت ام جمیل زد و چشمش آسیب دید. ابولهب خود را به کفّار رساند و گفت: «من با شما پیمان بسته‌ام که مسلمان نشوم، ولی شما در غیاب من می‌خواهید برادرزاده‌ام را بکشید. سوگند به بت‌های لات و عزّی، اگر از این توطئه دست نکشید، مسلمان می‌شوم.» آن‌ها چون چنین دیدند، اظهار پشیمانی کردند؛ و طرح دشمنان نقش بر آب شد. (داستان‌ها، ج 5، ص 104 -بحارالانوار، قدیم، ج 6، ص 735)

2- تلاوت «الرحمان» نزد دشمن

یاران پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم جمع بودند و گفتند: «تاکنون قریش از قرآن هیچ نشنیده‌اند، کیست در میان ما، قرآن را آشکارا بر آن‌ها بخواند؟» عبدالله بن مسعود گفت: من آن‌ها گفتند: «تو قبیله‌ی نیرومند نداری تا از تو دفاع کند.» کسی هم قبول نکرد و روز بعد ابن مسعود در کنار مقام ابراهیم علیه‌السلام نزدیک خانه‌ی خدا وقتی‌که قریش نشسته بودند، برخاست و با صدای بلندی نزد آنان سوره الرحمان را خواند. قریش گوش دادند و سپس گفتند: «این مرد بی‌سروپا چه می‌گوید؟» بعضی‌ها گفتند: او سخنان محمّد را می‌خواند. پس دشمنان پیامبر برخاستند، او را زدند، ولی او به خواندن بقیه‌ی سوره ادامه می‌داد. چون نزد پیامبر برگشت، آثار زخم بر صورتش نمایان بود. اصحاب گفتند: «ما از همین مسئله بر تو می‌ترسیدیم!» او گفت: «هرگز این دشمنان خدا، در نظر من این اندازه کوچک نبودند؛ اگر می‌خواهید فردا هم ادامه می‌دهم و هرگز از این‌ها نمی‌ترسم.» (داستان‌های تفسیر نمونه، ص 106 -تفسیر نمونه، ج 23، ص 189)

3- دشمن همیشه دشمن است

وقتی امام حسن علیه‌السلام بیمار شد و همان بیماری منجر به شهادتش شد، حاکم مدینه شکایتی از امام به معاویه نوشت. معاویه نوشت: هر روز نامه برایم بنویس که زود خبر وفات او را بشنوم. او پیوسته حال بیماری امام را به شام گزارش می‌داد. چون خبر شهادت امام به معاویه رسید، اظهار شادی کرد و او و اطرافیانش به سجده افتادند. عبدالله بن عباس، پسرعمو و شاگرد تفسیر امیرالمؤمنین، آن‌وقت در شام بود. به نزد معاویه (خلیفه وقت) رسید. همین‌که نشست، معاویه گفت: آیا حسن بن علی از دنیا نرفته است؟ عبدالله گفت: انّا لله و انّا الیه راجعون؛ و دو بار تکرار کرد؛ سپس گفت شنیدم از شنیدن خبر وفات حسن بن علی علیه‌السلام خوشحال شدی، به خدا سوگند، جسد او جلوی قبر تو را نگرفت و کم شدن عمر او در عمر تو اضافه نکرد. او در حالی از این دنیا رفت که بهتر از تو بود. ما در مصیبت او داغ دیده‌ایم، همان‌گونه که در مصیبت جدش ماتم‌زده بودیم. آنگاه فریاد کشید و گریه کرد. (تجلّی امیر مؤمنان، ص 189 -الغدیر، ج 21، ص 18)

4- دشمن‌ترین دشمنان

روزی مروان بن حکم که از سرسخت‌ترین دشمنان اهل‌بیت بود، به حسین بن علی علیه‌السلام گفت: «اگرنه این بود که شما به فاطمه افتخار می‌کردید، دیگر به چه چیز بر ما فخر می‌نمودید؟» او با این تعبیر قصدش نشان دادن دشمنی بود. امام از جا برخاست و چنان گلوی او را با دست خود فشرد و عمامه‌اش را به گردنش پیچید که مروان به حال غش افتاد؛ و آنگاه وی را رها کرد؛ و به جماعتی که ناظر این واقعه بودند، فرمود: «شما را به خدا قسم! اگر من راست می‌گویم، مرا تصدیق کنید. آیا در روی زمین غیر از من و برادرم، کسی را سراغ دارید که نزد پیامبر، از ما محبوب‌تر باشد؟ آیا در پشت زمین کسی را به‌عنوان پسر دختر پیامبر می‌شناسید؟» گفتند: نه به خدا قسم! امام فرمود: «من هم در روی زمین، ملعون و پسر ملعونی جز مروان که پدرش رانده شده‌ی پیامبر بود، کسی را نمی‌شناسم.» آنگاه رو به مروان نمود و فرمود: والله بین جابرسا و جابلقا (دو طرف شرق و غرب عالم)، دو نفر را سراغ ندارم که در عین تظاهر به اسلام، دشمن‌ترین دشمنان خدا و رسولش و اهل‌بیت رسولش باشند، جز تو و پدرت؛ و نشانه‌ی گفتارم این است که هر وقت به خشم آیی، عبا از دوشت بیفتد. راوی گوید: والله مروان از جای خود برنخاست، مگر آنکه به خشم آمد و عبایش از دوشش افتاد. (با مردم این‌گونه برخورد کنیم، ص 183 -مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 51)

5- دربه‌دری

هارون‌الرشید پنجمین خلیفه‌ی عباسی بود که به خاطر دشمنی، امام هفتم را به شهادت رساند. تا می‌توانست فرزندان پیامبر را دستگیر می‌نمود و به آن‌ها ظلم می‌کرد و می‌کشت. فشار کارش به‌جایی رسید که اکثر اولاد پیامبر دربه‌در و فراری شدند! یکی از آن‌ها قاسم بن ابراهیم نوه‌ی، امام حسن علیه‌السلام بود که از دست دشمن بی‌رحم، از مکه فرار کرد و به طرف یمن رهسپار شد. خودش گوید: با همسرم که دخترعمویم و حامله بود، فرار کردیم و به بیابان بی‌آب افتادیم. در آنجا به عیالم درد زایمان دست داد. در زمین گودالی کندم تا در میان گودال فرزندم متولد شد. برای آب به اطراف رفتم و آبی نیافتم و با ناامیدی برگشتم. دیدم، پسری متولد شده و تشنگی او را بی‌تاب کرده است. باز برای یافتن آب رفتم، اما فایده‌ای نداشت. برگشتم، دیدم زنم از دنیا رفته و پسرم زنده است. بسیار ناراحت شدم و گفتم: خدایا (اکنون) در این بیابان بی‌آب، (که) زنم مُرده، (با این) نوزاد بی شیر چه کنم؟ مشغول راز و نیاز بودم که بچه‌ام هم از دنیا رفت. این یک نمونه ثمره‌ی شوم دشمنی خلفا با آل پیامبر صلی‌الله علیه و آله است. (کیفر کردار، ج 1، ص 293)

دعا و استجابت

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 60 سوره‌ی مؤمن می‌فرماید: «بخوانید مرا تا دعای شما را مستجاب کنم.»

حدیث:

توضیح مختصر:

دعا، درخواست از خداوند و نیایش است که شخص داعی در زمانی به خاطر آمرزش یا طلب خیر و برکت و حاجت، از خداوند می‌خواهد. همیشه محتاج و نیازمند، دست نیاز به‌سوی بی‌نیاز مطلق بلند می‌کند و با خواهش، خواسته‌ی خود را عنوان می‌دارد و می‌خواهد تا دعایش به استجابت برسد. زکریای پیامبر دعا کرد و از خداوند فرزند خواست. انسان وقتی ضرر و رنجی به او می‌رسد برطرف کردن آن را می‌طلبد. وقتی قوم نوح او را تکذیب کردند، گفتند او مردی دیوانه است پس پروردگار را خواند و گفت: «خدایا من مغلوب قومم شده‌ام تو مرا یاری فرما.» (سوره‌ی قمر، آیات 10 – 9) پس انبیاء اولوالعزم با آن مقامات، دستِ درخواست در همه‌جا به‌سوی خداوند بلند می‌کردند و خداوند در قرآن بالصّراحه فرمود: «اُدعونی اَستَجِبْ لَکُم: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم.» (سوره‌ی غافر، آیه‌ی 60) اما هنگام نیایش و دعا باید شرایط در او جمع باشد تا خداوند حکیم آن را به استجابت برساند، چراکه مثلاً اخلاص در دعا، نوع کیفیت درخواست با رغبت و رهبت (سوره‌ی انبیاء، آیه‌ی 90) و مانند این‌ها خود نشان‌دهنده‌ی همّت داعی است که دعاکننده نظر دعا شده را به‌سوی خود جذب می‌کند. صرف لقلقه‌ی زبان نباشد، به جدّ و حقیقت دعا کند و مأیوس از استجابت نباشد که دیر یا زود به اجابت می‌رسد که خودِ یأسِ از استجابت، ضربه‌ای برای قهقراء رفتن است.

1- دعای مشلول

اما حسین علیه‌السلام فرمود: من و پدرم در شب تاریکی در خانه‌ی خدا مشغول طواف بودیم که متوجه ناله‌ای شدیم که با سوز، تضرّع می‌کرد. پدرم فرمود: «ای حسین! می‌شنوی ناله‌ی گناهکاری که به خدا پناه آورده است؟ او را پیدا نما و نزدم بیاور.» من در تاریکی شب در طواف به دنبالش گشتم تا او را میان رُکن و مقام پیدا کردم و به حضور پدرم آوردم. پدرم جوانی دید خوش‌اندام با لباس قیمتی، به او فرمود: تو کیستی؟ گفت: مردی از اعراب هستم. فرمود: «ناله برای چیست؟» عرض کرد: «گناه و نافرمانی و نفرین پدر، اساس زندگی‌ام از هم پاشیده و سلامتی از بدنم رفته است.» فرمود: «علّت و حکایت تو چه بوده است؟» عرض کرد: «پدر پیری داشتم که به من مهربان بوده و من دائم به کارهای ناشایست مشغول بودم. هر چه مرا راهنمایی می‌کرد نمی‌پذیرفتم و حتی گاهی او را آزار می‌رساندم. روزی پولی که در صندوقش بود خواستم بردارم که او متوجه شد و من او را بر زمین زدم. خواست برخیزد نتوانست، پول‌ها را گرفتم دنبال کار خود رفتم، شنیدم که می‌گفت: امسال به خانه‌ی خدا روم و تو را نفرین کنم. چند روز به نماز و روزه مشغول بود و بعد به سفر خانه‌ی خدا رفت. من هم کارهایش را می‌نگریستم، او دست به پرده‌ی کعبه گرفت و مرا نفرین کرد؛ هنوز نفرینش تمام نشده بود که یک طرف بدنم خشک و بی‌حس شد، پیراهن را بالا زد و نشان داد. بعد پشیمان شدم از او عذر می‌خواستم تا سه سال شد تا اینکه سال سوم ایام حجّ قبول کرد در حقّم دعا کند. باهم به‌طرف مکّه حرکت کردیم، در راه به وادی اراک رسیدیم، شب تاریک بود ناگاه پرنده‌ای پرواز کرد و شتر پدرم رمید و او به زمین افتاد و مُرد و همان‌جا او را دفن کردم. این گرفتاریم از نفرین پدرم باقی مانده است.» امام فرمود: «دعایی که پیامبر صلی‌الله علیه و آله دستور داده است به فریادت خواهد رسید. آن دعا اسم اعظم دارد و هر بیچاره، مریض و فقیری بخواند حاجتش برآورده می‌شود…» آنگاه فرمود: شب دهم ذیحجه عید قربان این دعا را بخوان و صبح نزدم بیا؛ و نسخه‌ی دعا را به جوان دادند. بعد از مدتی جوان با سلامت و شادی آمد. امام فرمود: چطور شفا یافتی؟ گفت: در شب دهم دست به دعا کردم و اشک توبه ریختم تا برای مرتبه‌ی دوم خواستم بخوانم آوازی از غیب شنیدم: ای جوان! بس است خدا را با اسم اعظم قسم دادی؛ پس به خواب رفتم و پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم در عالم خواب دست بر بدنم گذاشت و فرمود شفا یافتی، خود را سالم یافتم. آن دعا که امام علی علیه‌السلام تعلیم جوان داد، دعای مشلول است که آن این است: «اللّهُمَّ اَسئَلُکَ بِاسمِکَ بِسمِ الله الرَّحمنِ الرَّحیم یا ذَالجَلالِ وَ الاِکرام …» (مهج الدعوات، ص 153 –داستان‌هایی از زندگی حضرت علی علیه‌السلام، ص 191)

2- دعای دسته‌جمعی

حفض بن عمر بجلی گوید: از وضع ناهنجار مالی و از هم پاشیدگی زندگی‌ام به امام صادق علیه‌السلام شکایت کردم. امام فرمود: «هنگامی‌که به کوفه رفتی با فروش بالش زیر سرت که باشد به ده درهم غذایی آماده کن و تعدادی از برادرانت را به غذا دعوت کن و از ایشان بخواه تا درباره‌ی تو دعا کنند.» حفض گوید: به کوفه آمدم و هر چه تلاش کردم غذایی مهیا کنم میسّر نشد تا بالاخره طبق دستور امام بالش زیر سرم را فروختم و با آماده ساختن غذا، تعدادی از برادران دینی خود را دعوت نموده و از ایشان خواستار دعا در حلّ مشکلات زندگی‌ام شدم؛ آن‌ها با صرف غذا دعا کردند. به خدا قسم، جز مدت کوتاهی از این قضیّه نگذشت که متوجه شدم کسی در خانه را می‌زند و چون در را باز کردم، دیدم شخصی که با او داد و ستد داشتم و از وی طلب کار بودم به سراغ من آمد. با پرداخت مبلغ سنگینی که به گمانم ده هزار درهم بود، بدهی خود را با من تصفیه و مصالحه کرد و از آن پس در پی کار من به فراخی و گشایش نهاد و به رفع سختی و تنگدستی انجامید. (با مردم این‌گونه برخورد کنیم، ص 107)

3- دفع بلاء

مرحوم آیت‌الله حاج عبدالکریم حائری مؤسس حوزه‌ی علمیّه‌ی قم فرمودند: اوقاتی که در سامراء مشغول تحصیل علوم دینی بودم، اهالی سامراء به بیماری وبا و طاعون مبتلا شدند و همه روز عدّه‌ای می‌مُردند. روزی در منزل اُستادم مرحوم سید محمد فشارکی جمعی از اهل سامراء بودند که ناگاه آیت‌الله میرزا محمدتقی شیرازی (متوفی 1338 هـ ق) که در مقام علمی مانند مرحوم فشارکی بود تشریف آوردند و صحبت از بیماری وبا شد که همه در معرض خطر مرگ هستند. مرحوم میرزا فرمودند: «اگر من حکمی بکنم آیا لازم است انجام شود یا نه؟» همه گفتند: آری، فرمود: «من حکم می‌کنم که شیعیان ساکن سامراء از امروز تا ده روز مشغول خواندن زیارت عاشورا شوند و ثواب آن را هدیه به مادر امام زمان حضرت نرجس خاتون نمایند تا این بلا از آنان دور شود.» اهل مجلس این حکم را به همه‌ی شیعیان رساندند و مشغول زیارت عاشورا شدند. از فردا شیعیان، دیگر در معرض تلف واقع نمی‌شدند ولی غیر شیعه می‌مُردند و بر همه اهل سامراء این نکته واضح شد. برخی از غیر شیعه از آشنایانشان از شیعه می‌پرسیدند: «سبب چیست که از ما می‌میرند و از شما نمی‌میرند؟» به آن‌ها گفته شد: همه زیارت عاشورای امام حسین علیه‌السلام می‌خوانند تا در معرض وبا و طاعون قرار نگیرند و خداوند هم دفع بلا می‌کنند. (داستان‌های شگفت، ص 323)

4- دعای باران

در زمان حضرت داوود علیه‌السلام خشک‌سالی پدید آمد. مردم سه نفر از علماء خود را انتخاب کردند؛ آن‌ها از شهر خارج شدند تا از خدا طلب باران نمایند. یکی از آن‌ها گفت: «خدایا تو به من فرمان داده‌ای تا کسی را که به ما ظلم کرده است مورد عفو و بخشش قرار دهیم، اینک ما به خود ظلم کرده‌ایم تو ما را عفو کن.» دومی گفت: «خدایا تو به ما دستور داده‌ای که بندگان را آزاد کنیم و اینک ما بندگان توییم، ما را آزاد فرما.» سومی گفت: «خداوندا تو در تورات خود ما را حکم کرده‌ای که فقیر و مسکین را از خود نرانیم و ما مسکین هستیم که در خانه‌ات ایستاده‌ایم، تو ما را محروم نکن.» کلمات این سه عالم با عمل پایان پذیرفت، خداوند باران رحمتش را بر مردم نازل فرمود. (شنیدنی‌های تاریخ، ص 22 -محجه البیضاء، ج 2، ص 299)

5- دعا برای مردگان

زنی از اهل عبادت به نام «باهیه» چون وفاتش نزدیک شد سر به آسمان بلند کرد و گفت: «ای خدائی که گنج من هستی! بر تو اعتماد می‌کنم. هنگام موت، مرا مخذول نکن و در قبر از وحشتم نجات بده.» چون از دنیا رفت پسری داشت که هر شب و روز جمعه می‌آمد سر قبر مادر، قدری قرآن و دعا می‌خواند و طلب مغفرت برای مادر خود و هم دعا برای اهل قبرستان می‌کرد. شبی این جوان، مادرش را در خواب دید و سلام نمود و عرض کرد: حال شما چطور است؟ گفت: «ای پسر جان! مرگ منتهای سختی است و بحمدالله جایگاهم در برزخ جای بسیار خوبی است.» عرض کرد: «مادر! حاجتی داری؟» گفت: «آری ای پسرم، همیشه دعا و زیارت و قرائت قرآن برایم کن. با آمدن تو نزد قبرم در شب و روز جمعه شاد می‌شوم، وقتی‌که تو می‌آیی اموات به من می‌گویند: باهیه پسر تو آمد، من و امواتی که کنار قبرم هستند به این مژده شاد می‌شویم.» جوان مشغول به دعا و قرآن برای مادر و اموات دیگر شد. او گفت: «شبی در خواب دیدم، جمعیت زیادی نزدم آمدند، گفتم: شما کیستید؟ گفتند: ما اهل قبرستان هستیم آمدیم از تو به خاطر دعا و قرائت قرآن که برایمان می‌کنی، تشکر نماییم، این عمل را ترک نکن.» (منتخب التواریخ، ص 849 -روض الریاحین)

دعای خیر

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 49 سوره‌ی فصّلت می‌فرماید: «انسان از دعای خیر کردن نباید خسته شود.»

حدیث:

توضیح مختصر:

دعا کردن به حالِ انسان برمی‌گردد، یعنی نوع و سبک درخواست به صواب باشد و تعجیل در اجابت نکند و خداوند را حکیم بداند که در همه‌ی کارها از روی مصلحت چیزی عطا می‌کند و اگر استجابت نکند حتماً به خیر بنده است و جای دیگر عوض می‌دهد. نمونه‌ای از دعا که به خیر و صواب بود، دعای ابراهیم و اسماعیل بعد از ساختن کعبه در شهر مکّه است که به خداوند عرضه می‌کنند و در اینجا می‌توانیم به آن اشاره کنیم. ابراهیم علیه‌السلام عرض کرد: «پروردگارا اینجا را شهری امن کن و از اهل آن هر کس را که به خداوند و روز واپسین ایمان دارد از میوه‌ها روزی رسان.» (سوره‌ی بقره، آیه‌ی 126) گفتند: «پروردگارا ما را فرمان‌بردار خود بگمار و از فرزندان ما خویشاوندانی را فرمان‌بردار خویش برآور و شیوه‌های پرستشمان را به ما بنما و توبه‌ی ما را بپذیر، بی‌گمان تویی که توبه پذیر مهربانی.» (سوره‌ی بقره، آیه‌ی 128) «پروردگارا در میان آنان از خودشان پیامبری را که آیه‌هایت را بر آن‌ها می‌خواند و به آنان کتاب آسمانی و فرزانگی می‌آموزد و به آن‌ها پاکیزگی می‌بخشد برانگیز.» (سوره‌ی بقره، آیه‌ی 129) رسول خدا صلی‌الله علیه و آله به علی علیه‌السلام فرمود: یا علی با خدای رحمان مناجات کن و این‌گونه دعا نما و بگو: «خدایا! محبت و مودّت مرا در قلوب مؤمنان جای ده، خدایا برای من در نزد خودت عهد و پیمانی قرار ده.» پس استجابت دعا به این شد و این آیه در حق علی علیه‌السلام نازل شد: «به‌زودی خداوند بخشنده برای آنان که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده‌اند در دل‌ها مِهری خواهد نهاد.» (سوره‌ی مریم، آیه‌ی 96)

1- زندان

چون زنان مصر حضرت یوسف را به دعوت زلیخا مشاهده کردند شیفته‌ی او شدند. زلیخا در جواب آن‌ها فرمود: «من از او تقاضای مراوده کردم و یوسف عفّت ورزید. اگر پس از این هم خواهش مرا رد کند البته زندانی شود و ذلیل گردد.» (این سخن را گفت که شاید یوسف را با تهدید رام کند) یوسف چون این را بشنید دست به دعا برداشت و گفت: «ای خدا! مرا زندان خوش‌تر از این کار زشتی است که زنان از من تقاضا دارند.» پس خداوند دعای او را مستجاب کرد تا از کید زنان در امان باشد. پس با پاک‌دامنی که داشت او را به زندان انداختند. (سوره‌ی یوسف، آیات 35-31). اگر حضرت یوسف این تقاضا (زندان) را نمی‌کرد، خداوند راهی دیگر برای حفظ پاک‌دامنی‌اش قرار می‌داد، زندان خواسته‌ی خودش بود.

2- دعا در حق دزد

عبدالله بن مسعود به بازار رفت و چیزی برای خانه خرید و دست در جیب کرد تا پول را به فروشنده بدهد اما متوجّه شد که دزد پولش را برده است. افرادی که آنجا بودند، گفتند: «خدایا دست دزدی را که پول را برده است قطع کن.» ابن مسعود گفت: «خدایا اگر آن دزد نیازمند بود پولم را حلال او کردم وگرنه او را ببخش و این گناه را آخرین معصیت او قرار بده و او را از شرّ خطا بازگردان.» (شنیدنی‌های تاریخ، ص 314)

3- دعای سِمات

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «اگر قسم بخورم که در دعای سِمات، اسم اعظم است هرآینه راست گفته‌ام. پس این دعا را از برای هلاکت ظالمین، قاهرین و متعززین (زورمندان) بر ما بخوانید.» علامّه مجلسی در کتاب «بحارالانوار» می‌نویسد: «چون یوشع بن نون وصیّ حضرت موسی علیه‌السلام خواست با عمالقه (پادشاهانی از نسل عملاق نتیجه حضرت نوح که در حجاز و یمن حکومت داشتند و قوم عاد و ثمود از نسل آن‌ها بودند) درگیر شود امر نمود که خواص بنی‌اسرائیل کوزه‌هایی خالی به عدد اسامی عمالقه، بالای شانه‌های چپ خود نگاه دارند و هرکدام شاخی از گوسفند را که سوراخ داشت در نزدیک دهان خود نگاه داشته و این دعا را بخوانند؛ البته به آهستگی که مبادا کسی استراق سمع کند. پس بنی‌اسرائیل شبانه آنچه را که یوشع گفته بود به جای آوردند که قریب صبح به پایان رسید؛ پس‌ازآن، کوزه‌ها را در میان لشکریان عمالقه انداختند و شکستند. صبح هنگام دیدند، همه‌ی عمالقه شکم‌هایشان باد کرده و از بین رفته‌اند.» (وسیله النجاه، ص 32)

4- ذخیره بهتر

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: هرگاه خداوند عزوجل بنده‌ای را دوست بدارد، بلا را سخت بر او سرازیر می‌کند و آن را سخت بر او می‌باراند. چون بنده دعا کند، جبرئیل می‌گوید: «پروردگارا! حاجتش را برآورم؟» خداوند می‌فرماید: «بنده‌ام لبیک! به عزّتم سوگند که هرچه از من بخواهی، به تو عطا می‌کنم و هر دعا کنی اجابت می‌نمایم؛ اما آن را زودتر برایت می‌توانم برآورم (ولی اگر) آن را برایت ذخیره کنم، بهتر و افضل است.» (محبوب دل، ص 99 -الفردوس، ج 1، ص 251)

5- سِحْر یا دعای مستجاب

امام حسن علیه‌السلام در یکی از مسافرت‌هایش به پای درخت خشکیده‌ای تکیه داد. شخص دیگری هم در جوار آن حضرت قرار داشت. آن شخص به امام عرض کرد: «اگر این درخت سبز می‌بود. میوه و خرما می‌داد در این هوای گرم استفاده می‌کردیم.» امام علیه‌السلام بر اساس پیشنهاد او، دعایی کردند، پس درخت پژمرده و خشکیده، سرسبز شد. ساربانی که آنجا بود گفت: «حسن بن علی علیه‌السلام سِحر و جادو کرد.» امام فرمود: «این سحر نیست ولیکن «دعوَه اِبن نَبیٍ مُستَجابه» دعای نوه‌ی پیامبر صلی‌الله علیه و آله مستجاب شد.» (اسرار عبادت، ص 176 -سفینه البحار (عجز))

6- سرّ این دعا چیست؟

معروف کرخی (م 200) به دست امام رضا علیه‌السلام مسلمان شد و بعد به مقام عرفان رسید. گویند: روزی با جمعی می‌رفت. عدّه‌ای از جوانان به فساد و منکرات مشغول بودند، چون به لب دجله بغداد رسیدند، یاران گفتند: «ای شیخ! دعا کن خداوند اینان را غرق کند تا شومی ایشان منقطع گردد!» معروف فرمود: دست‌ها را بردارید. پس گفت: «الهی چنان کن که در این جهانشان خوش می‌داری، در آن جهانشان عیش خوش ده.» یاران متعجّب ماندند و گفتند: «ای شیخ! ما سرّ این دعا نمی‌دانیم!» فرمود: «توقّف کنید تا سرّ این دعا معلوم گردد.» آن جمع چون شیخ را بدیدند رَباب (از آلات موسیقی که دارای دو سیم بوده و با کشیدن کمانه می‌نواختند) بشکستند و خمر (شراب) بریختند و گریه بر ایشان غالب افتاد و به دست و پای معروف افتادند و توبه کردند. معروف فرمود: «دیدید که مُراد جمله حاصل شد، بی غرق و بی‌آنکه رنجی به کسی برسد؟» (نفحات الانس، ص 39)

7- جهت اشخاص

یکی از خلفای جور، یک نفر شیعه را به اعدام محکوم کرده بود و می‌خواست او را به دار آویزد. در همان لحظه نامه‌ای به خط امام صادق علیه‌السلام به او رساندند که در آن دعایی بود که برای استخلاص او نوشته بود به این صورت: «یا کائِناً قَبل کُلَ شَیء وَ یا کائِناً بَعدَ کُلَّ شَیء یا مُکوّنُ کُلّ شیء اَلبِسنی دَرعَکَ الحَصینَه مِن شَرِ جَمیعِ خَلقِک: ای خدایی که پیش از هر چیز و بعد از هر چیز هستی و همه‌چیز را به وجود آوردی، آن زره محفوظ خود که انسان را، از شرّ تمام خلقت محافظت می‌کند بر من بپوشان.» آن شیعه گوید: آن دعا را خواندم پس مأمورین آمدند مرا از زندان آزاد نمودند. (بحار، ج 92، ص 225-در محضر بهجت، ج 2، ص 107)

8- دعا در حق دیگران

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «هرکه چهل مؤمن را مقدّم دارد و از برای ایشان دعا کند و بعد از آن برای خود دعا کند، دعایش مستجاب می‌گردد.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «هیچ دعایی زودتر مستجاب نمی‌شود از دعای غایبی برای غایبی.» امام باقر علیه‌السلام فرمود: «نزدیک‌ترین دعاها به اجابت، دعای مؤمنی است که از برای برادر مؤمن خود غایبانه کرد. پس ملکی موکّل است به دعای او که گوید: آمین و از برای تو خدا دو برابر آنچه از برای برادر خود دعا کردی عطا فرماید.» امام صادق علیه‌السلام فرمود: «هرکه از برای برادر مؤمن خود غایبانه (پشت سرش) دعا کند از عرش او را ندا کنند که از برای تو صد هزار برابر است از آنچه برای او دعا کردی.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «بنده‌ای را به طرف جهنّم می‌برند، در آن حال مؤمنان و مؤمنات گویند: پروردگارا! این بنده در دنیا برای ما دعا می‌کرد ما را در حق او شفاعت بده. پس خداوند شفاعت ایشان را قبول و بنده‌ی دعاگو به خاطر ایشان نجات یابد.» (مشکات الانوار، ص 156 -کافی، ج 2، ص 507)

دعوت پیامبران و مخالفت اقوام

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 41 سوره‌ی غافر می‌فرماید: «موسی گفت: ای قوم من! چرا من شما را به سوی نجات دعوت می‌کنم امّا شما مرا به سوی آتش فرامی‌خوانید؟»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «خداوند سبحان از انبیاء پیمان گرفت تا امانت رسالت را به انسان‌ها برسانند… و آن‌ها به خاطر کمی یاران و فراوانی تکذیب کنندگان، در دعوت خود کوتاهی ننمودند.» (نهج‌البلاغه، خطبه 1، قسمت چهارم)

توضیح مختصر:

پیام انبیاء، دعوت به توحید و ترک بت‌پرستی است؛ اما مسائلی بسیار از فروعات و حواشی کارهای آنان را به ایشان گوش زد می‌کردند و نوعاً ملّت‌های آنان مخالفت می‌کردند جز اندکی که ثابت‌قدم و وفادار بودند. حضرت ابراهیم دید قومش خورشید را قبول دارند، وقتی خورشید افول کرد فرمود: «ای قوم من! من ازآنچه شما شریک خداوند قرار می‌دهید بیزارم.» (سوره‌ی انعام، آیه‌ی 78) نوح به قومش فرمود: «ای قوم من! خداوند را بپرستید که خدایی جز او ندارید و از عذاب روزی سترگ بر شما می‌هراسم.» سرکردگان قوم او گفتند: «بی‌گمان ما تو را در گمراهی آشکار می‌بینیم.» (سوره‌ی اعراف، آیات 60-59) نوح فرمود: «من در هیچ گمراهی نیستم بلکه من فرستاده‌ای از سوی پروردگار جهانیانم.» وقتی حضرت هود قومش را فرمود: «ای قوم من خداوند را بپرستید که خدایی جز او ندارید آیا پرهیزگاری نمی‌ورزید؟» سران قوم وی گفتند: «بی‌گمان ما تو را در نابخردی می‌بینیم و ما تو را از دروغ‌گویان می‌دانیم.» فرمود: «ای قوم من! در من هیچ نابخردی نیست بلکه من فرستاده‌ای از سوی پروردگار جهانیانم.» (سوره‌ی اعراف، آیات 67-65) حضرت صالح به قومش گفت: «ای قوم من! خداوند را بپرستید که خدایی جز او ندارید…» سرکشان قومش گفتند: «ما به آنچه شما بدان ایمان دارید کافریم.» (سوره‌ی اعراف، آیات 76-73) شعیب به قومش فرمود: «ای قوم من! خداوند را بپرستید که جز او خدایی ندارید…» سران قومش گفتند: «بی‌گمان تو و کسانی را که همراه تو ایمان آورده‌اند از شهر بیرون خواهیم راند.» (سوره‌ی اعراف، آیات 88-80) این‌ها نمونه‌ای از دعوت انبیاء و جواب و مخالفت قوم و گروهشان بوده است.

1- نوح

حضرت نوح علیه‌السلام به قوم خود چنین گفت: «ای قوم من! شما را ترساننده‌ی آشکاری هستم. فقط خدا را بپرستید؛ چراکه بر شما از عذاب دردناک قیامت می‌ترسم.» (سوره‌ی هود، آیه‌ی 25) آنان در جواب می‌گفتند: 1. ما تو را جز بشری مثل خود نمی‌بینیم. 2. هیچ‌کس را تابع تو نمی‌بینیم؛ مگر افراد پستِ کم‌عقل. 3. تو را در چیزی از خود برتر نمی‌بینیم. 4. تو را دروغ‌گو می‌پنداریم. (سوره‌ی هود، آیه‌ی 27) 5. ای نوح! با ما بسیار مجادله کردی و فایده‌ای نداشت. 6. اگر می‌توانی آن عذابی که می‌گویی راست است، آن را بیاور. (سوره‌ی هود، آیه‌ی 32) 7. پس نوح را تکذیب کردند. 8. او را مجنون خواندند. 9. او را اذیّت کردند. 10. تهدید به سنگ‌باران کردند. (سوره‌ی قمر، آیه‌ی 9) پس نوح به خداوند شکایت کرد و خدا دعایش را قبول نمود و عذاب بر آنان نازل فرمود. (سوره‌ی قمر، آیه‌ی 9) تاریخ انبیاء، رسولی محلاتی، مع انبیاء عبدالفتاح طباره -ترجمه به نام با پیغمبران در قرآن.

2- هود

حضرت هود علیه‌السلام، قوم عاد (بنی یمن، عمان و حضر الموت) را که سه بت به نام‌های «صدا، صمود و هباء» داشتند و آن‌ها را می‌پرستیدند به بندگی و یکتایی خدا دعوت کرد و از عذاب خداوند ترسانید. (سوره‌ی هود، آیه‌ی 50 – سوره‌ی اعراف، آیه‌ی 45) اما آن‌ها در مقابل دعوت او گفتند: 1. ما تو را در سفاهت می‌بینیم. 2. از دروغ‌گویان هستی. (سوره‌ی اعراف، آیه‌ی 67) 3. دلیل روشنی بر دعوی خود نیاوردی. 4. از خدایان خود دست برنمی‌داریم. 5. به تو ایمان نمی‌آوریم. 6. بعضی خدایان ما به تو صدمه رساندند. (سوره‌ی هود، آیه‌ی 53) 7. آنچه از عذاب می‌داری بیاور. 8. ما آنچه را پدرانمان می‌پرستیدند ترک نمی‌کنیم. (سوره‌ی اعراف، آیه‌ی 70) پس خداوند عذاب خود را که باد بسیار سختی بود، هفت شب و هشت روز بر آن‌ها نازل کرد و همه را از بین برد. (سوره‌ی الحاقه، آیه‌ی 6) جز هود و آنانی که به او ایمان آوردند و به رحمت خداوند نجات یافتند. (سوره‌ی هود، آیه‌ی 58)

3- صالح

حضرت صالح علیه‌السلام قوم ثمود را که در وادی القرین (پیامبر صلی‌الله علیه و آله در جنگ تبوک از آنجا عبور کردند) واقع شده بود و بت‌های مختلفی داشتند به نام‌های وُدّ، جدّ، شمن، منات و… و آن‌ها را می‌پرستیدند، بر حذر داشت و آن‌ها را به خدای دعوت و از عذاب قیامت می‌ترساند. (سوره‌ی شعرا، آیات 153-141) امّا قوم او: 1. او را تکذیب کردند، (سوره‌ی شعرا، آیه‌ی 141) 2. گفتند: تو بشری مثل ما هستی، اگر راست می‌گویی معجزه‌ای بیاور! 3. تو ساحر هستی صالح علیه‌السلام به درخواست آن‌ها از دل کوه شتری درآورد. (سوره‌ی قمر، آیه‌ی 27) و آنان به شرایطی که گفتند عمل نکرده، بلکه شتر را کشتند و فرمان خدا را سرپیچی نمودند. (سوره‌ی اعراف، آیه‌ی 77) پس خداوند وعده داد که سه روز دیگر عذاب نازل می‌شود (سوره‌ی هود، آیه‌ی 65) پس رعدوبرق شدیدی نازل شد و همه درحالی‌که می‌نگریستند از بین رفتند. (سوره‌ی ذاریات، آیه‌ی 44)

4- ابراهیم

حضرت ابراهیم علیه‌السلام در سرزمین بابل (در عراق بین دجله و فرات) مردم را که در هر شهری بت مخصوصی داشتند و می‌پرستیدند به پرستش خدای آسمان و زمین دعوت کرد، (سوره‌ی انبیاء، آیه‌ی 56) و از عذاب رحمان می‌ترساند. (سوره‌ی مریم، آیه‌ی 44) اما اهل بابل با ابراهیم مخالفت کردند و به او گفتند: 1. ما و پدرانمان این بت‌ها را عبادت می‌کنیم. 2. با ما جدّی صحبت می‌کنی یا شوخی می‌گویی؟ (سوره‌ی انبیاء، آیه‌ی 55) 3. اگر دست از ما نکشی، تو را سنگسار خواهیم کرد. (سوره‌ی مریم، آیه‌ی 46) بعد از گفتگو و مناظره‌ها، آخرالامر به دست نمرود، پادشاه کافر، حکم سوزاندن ابراهیم را صادر کردند و او را در آتش انداختند ولی خداوند آتش را بر او سرد کرد و ضرری به او نرسید. (سوره‌ی انبیاء، آیه‌ی 69)

5- لوط

حضرت لوط علیه‌السلام قومش را (در کشور اردن، منطقه سدوم، بحرالمیّت، دریاچه‌ی لوط) به اطاعت خدا و تقوا و پرهیز از فواحش و غارت دعوت کرد. اما قومش گفتند: 1. تو را از شهر بیرون می‌کنیم. (سوره‌ی شعراء، آیه‌ی 169) 2. اگر راست می‌گویی، عذاب خدایت را بر ما فرود آور. (سوره‌ی عنکبوت، آیه‌ی 29) 3. زن لوط هم از مخالفین حضرت بود. (سوره‌ی عنکبوت، آیه‌ی 31) 4. قوم لوط به خانه‌ی او برای لواط با مهمان مرد (ملائکه) حمله‌ور شدند و ازدحام کردند که لوط گفت: «عجب روز سختی (عصیب) است.» (سوره‌ی هود، آیه‌ی 88) پس خداوند، صبح هنگام، بارانی از سنگ بر آن‌ها بارانید که همه‌ی سنگ‌ها علامت‌دار بودند. (سوره‌ی هود، آیه‌ی 83؛ تاریخ انبیاء، رسول محلاتی-کتاب مع الانبیاء عبدالفتاح طیاره -ترجمه آن با نام با پیغمبران در قرآن)

دل

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 4 سوره‌ی فتح می‌فرماید: «او خدایی است که آرامش را در دل مؤمنان فرو فرستاده تا ایمانی بر ایمانشان بیفزاید.»

حدیث:

حضرت علی علیه‌السلام فرمود: «ریشه‌ی اصلاح دل، سرگرم شدن آن به یاد خداست.»

توضیح مختصر:

یکی از راه‌های دریافت حقایق و معارف، از راه تهذیب نفس و جلا دادن دل به‌وسیله‌ی ریاضت، کشف می‌گردد. چطور در نماز به زبان می‌گوییم فقط تو را می‌پرستیم، ولی در دل به یاد همه‌چیز می‌افتیم؟ منافقان به زبان اظهار ایمان می‌کردند، ولی در دل کافر بودند. ظاهر ابلیس آن بود که چندین هزار سال عبادت کرد. خداوند به ملائکه فرمود: «آدم را سجده کنید» همه سجده کردند مگر ابلیس که آنچه را در دل پنهان کرده بود بیرون انداخت و حسد درونی خود را اظهار کرد و از سجده برای آدم امتناع ورزید. باید برای دل دعا کرد و به پیشگاه خداوند عرضه داشت: «وَلاتَجعَل فی قُلُوبِنا غِلّاً: در دل‌های ما کینه‌ای از مؤمنین قرار مده.» (سوره‌ی حشر، آیه‌ی 10) از این آیت استفاده می‌شود که همیشه باید از خداوند برای دل، دفع ظلمات و زنگار و رذایل را خواست چون: دیو چو بیرون رود فرشته درآید. اگر انسان توانست دلی را شاد و مسرور کند و دلی را به دست آورد آثارش بسیار است که کمتر از بعضی عبادات نباشد. تا توانی دل به دست آور، دل شکستن هنر نمی‌باشد. اینکه کفار در دنیا اعمال زشتی که کرده بودند بر دل‌هایشان چیره گشته بود، در آیه‌ی 14 سوره‌ی مطففین آمده: «بلکه آنچه می‌کرده‌اند بر دل‌هایشان زنگار بسته است.» لذا در روز قیامت به معاینه می‌بینند که چطور دلشان را کلاً حجاب‌ها گرفته بود و ادراک نداشتند.

1- اگر دل بخواهد

هر طرف کاین دل اشارت کردشان **** می‌رود هر پنج حس، دامن‌کشان همه‌چیز به اختیار و اراده‌ی دل قرار می‌گیرد. اگر دل بخواهد چشم‌ها به‌سوی حرام نگاه کند و اگر بخواهد به‌سوی چیزهایی که قابل عبرت باشد، میل پیدا می‌کند. اگر دل بخواهد به معقولات و مسائل معنوی میل پیدا می‌کند و اگر بخواهد به مسائل مادی و محسوس میل پیدا می‌کند. اگر دل بخواهد به‌سوی کلّیات می‌رود و اگر بخواهد به جزئیات توجّه می‌کند. درواقع حواس پنج‌گانه به اشاره‌ی دل حرکت می‌کنند همان‌طور که حضرت موسی علیه‌السلام در پیش حاضران با عصا تصرّف کرد، دل هم در دست و پا تصرّف می‌کند. اگر دل بخواهد پا به رقص آید و اگر بخواهد دست، به حساب‌رسی می‌رود. درواقع پا و دست ظاهری در اختیار دست و پای باطنی است که او را دل می‌نامند بااینکه دل مخفی است.

دست در دست نهانی مانده است **** او درون، تن را برون بنشانده است

اگر دل بخواهد دست، علیه دشمن، هم چون مار نیش زننده‌ای می‌شود و اگر بخواهد در معیّت دوست خواهد بود. اگر دل بخواهد، دست مانند قاشق، وسیله‌ی خوردن می‌شود و اگر بخواهد مانند گُرز سنگینی شود و بر سر دشمن فرود آید. واقعاً عجب وصلتی است بین دل و اعضای بدن که انسان حیران می‌گردد!

یعنی مگر دل، انگشتر حضرت سلیمان علیه‌السلام را پیدا نموده و به مقامی در کشورش دست یافته که بر حوّاس پنج‌گانه مسلّط است؟ در خطاب به دل گفته می‌شود: «ای دل! تو در مهتری مانند حضرت سلیمان علیه‌السلام می‌باشی و می‌توانی بر پری و دیو چون سلیمان که اسم اعظم را در انگشتری داشت فرمان‌برداری، (درصورتی‌که از حیله و خدعه بری باشی) با انگشتری‌ات بر هوای نفس مسلطّ شوی و همه‌ی اعضا از تو متابعت کنند و نامت در دو عالم بلند گردد.»

2- جزیره‌ی خضراء

شخصی از حضرت آیت‌الله بهجت پرسید: «جزیره‌ی خضراء که این‌همه درباره‌ی آن بحث می‌شود، کجاست؟» فرمود: «جزیره‌ی خضراء آن دلی است که امام زمان در آن تاب بیاورد.» (گوهرهای حکیمانه، ص 124)

3- دل گمشده

جنید بغدادی فرمود: یک روز دلم گم شده بود. گفتم: «الهی دل من باز ده.» ندایی شنیدم: «ای جنید! ما دل بدان ربوده‌ایم که با ما بمانی؛ تو باز خواهی تا با غیر ما بمانی؟» (تذکره الاولیاء، ص 423)

4- دو شمشیر

سیّدی بود که او را ناصری می‌گفتند پس قصد حج کرد، چون به بغداد رسید به زیارت جنید رفت و سلام کرد. جنید پرسید: سیّد! اهل کجایی؟ گفت: از گیلان. گفت: از فرزندان کیستی؟ گفت: از فرزندان امیرالمؤمنین علیه‌السلام. گفت: «پدر تو دو شمشیر می‌زد؛ یکی با کافران و یکی با نفس. ای سیّد که فرزند اویی! از این دو کدام را کار فرمایی؟» سیّد چون این را بشنید بسیار گریست و پیش جنید می‌غلطید. گفت: «ای شیخ مرا به خدای ره نمای.» شیخ گفت: «این سینه‌ی تو حرم خاص خداست تا توانی هیچ نامحرمی را در حرم خاص راه مده.» سیّد گفت: تمام شد. (تذکره الاولیاء، ص 436)

5- دیدن خدا با دل

مردی از خوارج بر امام باقر علیه‌السلام وارد شد و عرض کرد: «ای ابا جعفر! چه چیز را می‌پرستی؟» فرمود: الله. گفت: «او را دیده‌ای؟» فرمود: «چشم‌ها او را نمی‌بینند تا دیده او را مشاهده کند ولیکن دل‌ها او را به حقیقت ایمان می‌بینند. او به قیاس شناخته نشده و به حواس درک نمی‌شود؛ به مردم شباهت ندارد؛ بلکه او را آیات، توصیف می‌کنند. به علامات، او را می‌شناسند و در حکم کردن، ستم روا نمی‌دارد. این است «الله» که خدایی غیر او نیست.» آن مرد خارجی درحالی‌که از حضور امام خارج می‌شد، گفت: «خدا داناتر است که رسالت و پیغام‌رسانی خود را در چه کسی قرار دهد.» (توحید صدوق، ص 108)

6- کعبه‌ی دل

خواجه عبدالله انصاری گوید: «بدان که خدای تعالی در ظاهر کعبه‌ای بنا کرده که از سنگ و گِل است و در باطن کعبه‌ای ساخته که از جان و دل است. آن کعبه ساخته‌ی ابراهیم خلیل است و این کعبه بناکرده‌ی ربّ جلیل. آن کعبه منظورِ مؤمنان است و این کعبه نظرگاه خداوند رحمان. آن کعبه‌ی حجاز است و این کعبه‌ی راز. آن کعبه‌ی خلایق است و این کعبه، عطای حضرت خالق. آنجا چاه زمزم است و اینجا آه دمادم. آنجا مروه و عرفات است و اینجا محل نور ذات. حضرت محمّد صلی‌الله علیه و آله آن کعبه را از بتان پاک کرد تو این کعبه را از اصنام هوی و هوس پاک گردان.» (مقالات خواجه عبدالله انصاری، باب چهارم)

دنیا

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 32 سوره‌ی انعام می‌فرماید: «دنیا جز بازیچه‌ی کودکان و هوسرانی بی‌خردان نیست.»

حدیث:

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «هر کس صبح کند و فقط فکرش به دنیا باشد، از خدا در او هیچ نیست.» (جامع السعادات، ج 2، ص 24)

توضیح مختصر:

آنچه خداوند از مصنوعات و مخلوقات، آسمان و زمین، انسان، حیوان، دریا و معادن و … خلق کرده همه به حکمت بالغه بوده و در آن شگفتی‌های بسیار نهاده که استفاده از مظاهر دنیوی برای زندگی بسیار نافع است اما به شرط آنکه افراط و تفریط در دنیاداری نکند، متعادل استفاده کند، تعلق قلبی به دارایی‌ها نداشته باشد تا وقتی از دنیا می‌رود سبک‌بار و با دلی آرام و طمأنینه برود. اما دنیای ممدوح آن است که حضرت علی علیه‌السلام فرموده که: «صراط مستقیم در دنیا آن راهی است که کوتاه‌تر از غلو و بلندتر از تقصیر باشد.» (ترجمه‌ی تفسیر المیزان، ج 1، ص 62) در مَثَل فارسی هست که: نه شور شود و نه بی‌نمک، بلکه راه میانه باشد. درواقع غوطه خوردن به لذائذ دنیا و شهوات و دل‌بستگی‌ها به مظاهر آن و تحصیل بی‌حساب برای تکاثر اموال و رسیدن به ریاست، مانند این است که گفته شود دنیا بد است، نه دنیا خوب است ولی استفاده نامشروع و نامتعادل بد است که عواقبی هولناک در پی دارد. به خاطر رسیدن به منافع دنیوی آدم می‌کشند، دزدی می‌نمایند، ربا می‌دهند، خدا را فراموش می‌کنند، حقوق الهی را ادا نمی‌کنند، پشت پا به فرامین انبیاء و اولیاء می‌زنند. «خداوند کسانی را که ایمان آوردند به قول ثابت در زندگی دنیا و آخرت پابرجا می‌کند.» (سوره‌ی ابراهیم، آیه‌ی 27) یعنی اگر ایمان واقعی پایه‌هایش لرزان شد شخص از ثبات می‌افتد و پایش در گرداب مظاهر گیر می‌کند و راه فراری هم نمی‌تواند پیدا کند.

1- عزّت و ذلّت

هارون‌الرشید خلیفه‌ی عباسی بسیار برامکه را دوست می‌داشت و آنان نوعاً در سمت وزراء و اصحاب خاص و محبوب او بودند. در میان آنان به جعفر برمکی شدیداً علاقه داشت. تا اینکه بعد از 17 سال و 7 ماه عزّت، در سال 189 هـ. ق به مسائلی چند، برامکه مورد غضب هارون‌الرشید قرار گرفتند و همگی به بدبختی و نکبت روزگار افتادند و دنیا کاملاً بر آنان برگشت. ازجمله، محمد بن عبدالرحمن هاشمی گوید: روز عید قربانی بود که وارد بر مادرم شدم، دیدم زنی با جامه‌های کهنه نزد اوست و با او صحبت می‌کند. مادرم گفت: این زن را می‌شناسی؟ گفتم: نه فرمود: این «عُباده» مادر جعفر برمکی است. من به‌جانب عُباده رفتم و با او قدری تکلّم نمودم و پیوسته از حال او تعجّب می‌کردم. از او پرسیدم: ای مادر، از عجایب دنیا چه دیدی؟ گفت: «ای پسر جان عیدی مثل چنین روز (عید قربان) بر من گذشت درحالی‌که چهارصد کنیز در خدمت من ایستاده بودند و من می‌گفتم: پسرم جعفر حقّ مرا ادا نکرده و باید کنیزان و خدمتکاران من بیشتر باشد. امروز یک عید است که بر من می‌گذرد که منتهی آرزوی من دو پوست گوسفند است که یکی را فرش خود کنم و دیگری را لحاف خود.» من (محمد هاشمی) پانصد درهم به او دادم و چنان خوشحال شد که نزدیک بود قالب تهی کند. گاه‌گاهی عُباده به خانه‌ی ما می‌آمد تا از دنیا رحلت کرد. (تتمّه المنتهی، ص 181)

2- علی و بیت‌المال

شعبی گوید: من همانند دیگر جوانان به میدان بزرگ کوفه وارد شدم، امام علی علیه‌السلام را بر بالای دو طرف طلا و نقره دیدم که در دستش تازیانه‌ای کوچک بود و مردم را که تجمع کرده بودند به‌وسیله‌ی آن به عقب می‌راند. پس به‌سوی آن اموال برگشت و بین مردم تقسیم کرد، به‌طوری‌که برای خودش هیچ‌چیز باقی نماند و دست‌خالی به منزلش بازگشت. به منزل بازگشتم و به پدرم گفتم: «امروز چیزی دیدم نمی‌دانم بهترین مردم بوده یا نه؟!» پدرم گفت: «پسرم چه کسی را دیدی؟» آنچه را دیده بودم نقل کردم، پدرم از شنیدن این جریان به گریه افتاد و گفت: «ای پسرم تو بهترین کس از مردم را دیده‌ای.» (الغارات، ج 1، ص 55 -داستان‌های زندگی علی علیه‌السلام، ص 114) زاذان گوید: من با قنبر به‌سوی امیرالمؤمنین رفتیم، قنبر گفت: «یا امیرالمؤمنین برخیز که برایت گنجی مهم پنهان کرده‌ام.» فرمود: «گنج چیست؟» قنبر گفت: «برخیز و با من بیا تا نشانت دهم.» امام برخاست و با او به خانه درآمد. قنبر کیسه‌ی بزرگی از کتان که کیسه‌های کوچک طلا و نقره در آن بود آورد و گفت: «ای علی علیه‌السلام می‌دانم که شما چیزی را برنمی‌داری مگر آن‌که همه را تقسیم می‌کنی، این را فقط برای شما ذخیره کردم!» امام فرمود: «هرآینه دوست داشتم که در این خانه آتشی شعله می‌کشید و همه را می‌سوزانید.» پس شمشیر از غلاف کشید و بر کیسه‌ها زد، طلا و نقره‌ها از میان کیسه‌ها به بیرون ریخته شدند. سپس فرمود: «این‌ها را میان مردم تقسیم کنید.» و آنان هم، چنین کردند، بعد فرمود: شاهد باشید که چیزی را برای خود نگرفتم و در تقسیم بین مسلمانان کوتاهی نکردم و آنگاه فرمود: «ای طلاها و نقره‌ها! غیر علی علیه‌السلام را بفریبید.» (داستان‌های زندگی علی علیه‌السلام، ص 128 -نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید، ج 8، ص 181)

3- حضرت سلیمان

سلیمان بن داوود از نادر پیامبرانی بود که خداوند پادشاهی مشرق و مغرب زمین را به او داد و سال‌ها بر جن و انس و چهار پایان و مرغان و درندگان غالب و حاکم و زبان همه موجودات را می‌دانست؛ که زبان از توصیف قدرت عظیم او قاصر است. او به حق تعالی عرض کرد: «بر من مِلْکی ببخش که بعد از من به احدی ندهی!» بعد از اینکه خداوند به او کرامت کرد، به خدّام خود فرمود: «یک روز تا شب به شادی نگذرانیده‌ایم، می‌خواهم فردا داخل قصر خود شوم و بر بام قصر برآیم و نظر به مملوک خود کنم؛ کسی را اجازه ندهید نزد من آید که شادیم تبدیل به حزن شود.» روز دیگر بامداد عصای خود را به دست گرفت و بر بلندترین جائی از قصرش بالا رفت و ایستاد و تکیه بر عصا، نظر به رعیّت و مملکت خویش می‌کرد و به آنچه حق‌تعالی به او داده، خوشحال بود. ناگاه نظرش به جوان خوش‌روی پاکیزه لباس افتاد که از گوشه‌ی قصرش پیدا شد. فرمود: «چه کسی تو را اجازه داده تا داخل قصر شوی؟» گفت: پروردگار، فرمود: تو کیستی؟ گفت: عزرائیل، پرسید برای چه‌کار آمده‌ای؟ گفت: برای قبض روح، فرمود: «امروز می‌خواستم روز شادی برایم باشد خدا نخواست؛ آنچه مأموری انجام بده!» پس عزرائیل روح حضرت سلیمان را قبض نمود بر همان حالت که بر عصا تکیه کرده بود! مردم از دور بر او نظر می‌کردند و گمان می‌کردند زنده است. چون مدتی گذشت اختلاف در میان مردم افتاد، عده‌ای گفتند: چند روز نخورده و نیاشامیده، پس او پروردگار ماست، گروهی گفتند: او جادوگر است، این‌چنین در دیده‌ی ما کرده که ایستاده است، درواقع چنین نیست، گروه سوم گفتند: او پیامبر خداست. خدا موریانه را فرستاد که میان عصای او را خالی کند. عصا شکست و او بیفتاد و بعد متوجه شدند او چند روز پیش، از دنیا رحلت کرده بود. (حیوه القلوب، ج 1، ص 370)

4- دنیادوستی طلحه و زبیر

طلحه و زبیر، از سرداران صدر اسلام بودند و در میدان‌های جهاد اسلامی خدمات شایانی کردند. بعد از پیامبر صلی‌الله علیه و آله مخصوصاً زبیر شدیداً طرفداری امیرالمؤمنین می‌کرد و هیچ‌گاه ترک نصرت امام نکرد. تا اینکه عثمان را کشتند و مردم علی علیه‌السلام را به رهبری برگزیدند؛ آن‌ها نزد امام آمدند و رسماً از او تقاضا کردند تا آن‌ها را به فرمانداری بعضی شهرها منصوب کند. وقتی‌که با جواب منفی امام روبرو شدند، توسط «محمدبن طلحه» این پیام خشن را به آن حضرت رساندند: «ما برای خلافت تو فداکاری‌های بسیار کردیم، اکنون‌که زمام امور به دست تو آمده، راه استبداد را به پیش گرفته‌ای و افرادی مانند مالک اشتر را روی کار آورده‌ای و ما را به عقب زده‌ای.» امام توسط محمد بن طلحه پیام داد: «چه کنم تا شما خشنود شوید؟» آن‌ها در جواب گفتند: «یکی از ما را حاکم بصره و دیگری را فرماندار کوفه کن.» امام فرمود: «سوگند به خدا، من در اینجا (مدینه) آن‌ها را امین نمی‌دانم، چگونه آن‌ها را امین بر مردم کوفه و بصره نمایم.» بعد به محمد بن طلحه فرمودند: نزد آن‌ها برو و بگو: ای دو شیخ! از خدا و پیامبرش نسبت به امّتش بترسید و بر مسلمانان ظلم نکنید، مگر سخن خدا را نشنیده‌اید که می‌فرماید: «این سرای آخر را تنها برای کسانی قرار می‌دهیم که اراده‌ی برتری‌جویی در زمین و فساد را ندارند و عاقبت نیک برای پرهیزکاران است.» (سوره‌ی قصص، آیه‌ی 83) آنان چون به ریاست و پول دنیا نرسیدند قصد کردند به مکّه بروند. نزد امام آمدند و اجازه‌ی انجام عمره به مکّه را خواستند. امام فرمود: «شما قصد عمره ندارید» آنان قسم یاد کردند خلافی ندارند و بر بیعت استوارند. آنان به امر امام بیعت خود را با حضرت تجدید کردند. بعد به مکّه رفتند و بیعت را شکستند و تشکیل سپاه دادند و برای جنگ جمل به همراه عایشه به بصره حرکت کردند! در بین راه به «یعلی بن منبّه» که حدود چهارصد هزار دینار از یمن برای امام می‌برد برخورد کردند و پول‌ها را به زور از او گرفتند و صرف جنگ با امام کردند. در این جنگ (سال 36 هـ ق) سیزده هزار از سپاه طلحه و زبیر و پنج هزار از سپاه امام کشته شدند؛ و عاقبت طلحه توسط مروان که از سپاه خودش بود هدف تیر قرار گرفت و کشته شد؛ مروان گفت: «انتقام خون عثمان را از طلحه گرفتم.» زبیر هم از جنگ کنار گرفت و در راه توسّط «ابن جرموز» کشته شد؛ و عاقبت دنیادوستی و ریاست پرستی آنان جز مرگ ننگین نبود. (حکایت‌های شنیدنی، ج 3، ص 20 -تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 169)

5- چه خواست، چه شد!

در 23 محرم سنه 169 هـ ق مهدی عباسی در «ماسبذان» وفات کرد و خلافت به پسرش موسی ملقب به هادی عباسی که در آن وقت در جرجان به جنگ اهل طبرستان رفته بود، رسید. هارون‌الرشید برادر هادی از برای او از اهل ماسبذان و بغداد بیعت گرفت و قاصدی برای او فرستاد و او زود به جانب پایتخت آمد و بیعت کرد. هرثمه بن اعین تمیمی گوید: هادی عباسی شبی مرا به خلوت طلبید و گفت: هیچ می‌دانی که ما از این سگ ملحد یعنی «یحیی بن خالد» چه ها می‌کشیم؟ خلق را از من متغیر گرداند و مردم را به محبت هارون‌الرشید دعوت می‌کند، باید الآن به زندان بروی و سر او را از بدن جدا سازی. بعد به خانه برادرم هارون‌الرشید بروی و او را به قتل برسانی. سپس به زندان بروی و هر کس از آل ابوطالب یافتی هلاک نمایی. بعد سپاهی تهیه کن و به کوفه برو و اولاد عباس را از خانه‌هایشان بیرون بیاور و خانه‌هایشان را آتش بزن. من از شنیدن این اوامر به لرزه افتادم و زبان به تضرّع گشودم و گفتم: «این‌همه کارهای بزرگ و سخت را قادر نیستم!» گفت: «اگر سستی در اوامر کنی تو را می‌کشم.» سپس مرا همان‌جا نگه داشت و به «حرم‌سرای» خود رفت. من گمان کردم چون کراهت در این کارها داشتم، کس دیگر را برای این امور مأمور بسازد بعد مرا به قتل برساند. با خود شرط کردم اگر از این کار سخت خلاص شوم، به سفر روم و به‌جایی روم که کسی نشناسد. ناگاه خادمی آمد و گفت هادی عباسی تو را می‌طلبد؛ من شهادتین به زبان گذرانیدم و حرکت کردم، وسط راه صدای زنی شنیدم، توقف کردم، شنیدم که می‌گفت: «ای هرثمه منم خیزران مادر هادی، بیا ببین ما را چه بلا افتاده است!» رفتم درون خانه در پس پرده، خیزران گفت: «وقتی هادی به درون خانه آمد من مقنعه از سرم باز کردم و درباره‌ی هارون‌الرشید درخواست عفو و محبت نمودم، او سخن مرا رد کرد و سرفه شدیدی نمود بعد، آب آشامید و آب تأثیری نداشت و همان‌دم مُرد.» (18 ربیع‌الاول،170 هـ ق) اکنون یحیی بن خالد را خبردار کن تا بیعت برای پسرم هارون‌الرشید بگیرد. آمدم یحیی را خبردار کردم بعد رفتم منزل هارون او مشغول قرائت قرآن بود و به خلافت سلام کردم و او استبعاد کرد و حقیقت را گفتم، در همان شب خبر تولد مأمون فرزند هارون‌الرشید را به او رساندند. (رنگارنگ، ج 1، ص 24)

دنیا دوستی

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 20 سوره‌ی حدید می‌فرماید: «زندگی دنیا بازیچه و زیور و بر هم نازیدن میان شماست و افزون‌خواهی در دارایی و فرزندان است.»

حدیث:

حضرت علی علیه‌السلام فرمود: «کمال در دنیا نایاب است. (رسیدن به تمام خواسته‌های دنیا قلیل است).» (غررالحکم، ج 1، آیه 363)

توضیح مختصر:

انبیاء و اولیاء در همین دنیا زندگی کردند و سعادتمندی را آوردند و خود به بالاترین مقامات معنوی رسیدند. این‌که کسی از کتاب‌های آسمانی و انبیاء و اولیاء پند نمی‌گیرد و پیاده نمی‌کند، ضعف از مستمع است که پرده‌ها و حجاب‌ها روی قلبش حائل شده است. طلب دنیای مذموم وقتی در دل جای گرفت، میل شدید به دنیا در پیِ آن می‌آید. وقتی طالب، غوطه‌ور شد و آلوده گردید آنگاه همه‌چیز دنیا برایش لذیذ و خوش می‌شود؛ و دل‌بستگی به آن، او را مبهوت می‌کند و از آن طرف بلاها و کاستی‌ها و آفت‌ها را خوش ندارد و اوضاع روحی‌اش به هم می‌خورد. تازه اگر کارهای خوب هم کند به خاطر خرابی‌ها حبط اعمال می‌شود و اگر انفاقی کند مانند بادی است دارای سوزِ سرما که بر کشتزار بوزد و آن را نابود سازد. (سوره‌ی آل‌عمران، آیه‌ی 117) حیات صرف دنیوی، متاع غرور است و استفاده‌اش اندک است و مانند لعب و لهو را می‌ماند. هرچند بخواهند از آراستگی دنیا، خداوند در دنیا به آن‌ها می‌دهد. (سوره‌ی هود، آیه‌ی 15) تازه عده‌ای را در همین دنیا به عذاب و ذلّت برای نمونه دچار می‌کند. (سوره‌ی زمر، آیه‌ی 26) تا برای دیگران اندرز و عبرت باشد؛ اما چه سود که سکنات نمی‌گذارند از شقاوت به سعادت و از ذلّت به عزت روی آورده شود. (ترجمه‌ی تفسیر المیزان، ج 1، ص 37)

1- دنیادوستی شدید

علامه مجلسی این روایت را از پیامبر صلی‌الله علیه و آله نقل کرده که: «همانا در قیامت گروه‌هایی وارد شوند که حسناتی به بزرگی کوه‌های تهامه دارند پس امر شود آن‌ها را به آتش برند.» عرض شد: یا رسول‌الله! اینان نماز هم می‌خواندند؟ فرمود: «آری، روزه هم می‌گرفتند و نیمه‌ی شب را نیز برای عبادت انتخاب می‌کردند، ولی چنین بودند که چون چیزی از دنیا رخ می‌نمود، بر روی آن می‌افتادند (دوستی دنیا را سخت می‌گرفتند و رها نمی‌کردند).» (بحارالانوار، ج 70، ص 286 -بوستان کشمیری، ص 165)

2- گریه

روایت شده که حضرت موسی علیه‌السلام به مردی برخورد که گریه می‌کرد پس از او عبور نمود. دوباره موقع برگشتن دید آن مرد گریه می‌کند! عرض کرد: خداوندا! بنده‌ای از خوف تو می‌گرید (چرا به او توجّهی نمی‌کنی)؛ خطاب آمد: «ای موسی! اگر دماغش (آب بینی‌اش) با اشک‌های چشمانش مخلوط شود و بیرون بیاید؛ من او را نمی‌بخشم، زیرا او دنیا را دوست می‌دارد.» (کلیات حدیث قدسی، ص 150)

3- طلا و نقره

هنگامی‌که حضرت صادق علیه‌السلام طلا و نقره را لعن و نفرین فرمود، یکی از یاران تعجّب کرد و دراین‌باره سؤال نمود. امام علیه‌السلام فرمود: «منظور از طلا چیزی است که دین را از بین می‌برد، منظور از نقره چیزی است که سرچشمه‌ی کفر و بی‌ایمانی می‌شود.» (بحار، ج 73، ص 141 -تفسیر نمونه، ج 27، ص 321) یعنی هر طلا و نقره‌ای مورد لعن نیست، بلکه طلا و نقره‌ای که دین و ایمان را از بین می‌برد، مورد لعنت است.

4- مال، خانه اندوه

سقراط حکیم در حفره‌ای کنار نهری می‌زیست و از آن بیرون می‌آمد و با دو دستش آب می‌خورد؛ تا آنکه یکی از شاگردانش او را کوزه‌ای بخشید و بدان آب می‌نوشید. روزی کوزه شکست و سقراط دل‌تنگ شد. چون شاگردانش نزدش آمدند که به عادت همیشگی درس بنویسند، آنان را گفت: «بنویسید: مال، خانه‌ی اندوه و میخ غم است و آنکه اندوه کم می‌خواهد مال را رها کند.» (کشکول شیخ بهایی، ص 556)

5- دنیا به‌صورت بثینه

شهید ثانی در کتاب «کشف الربیع» نقل کرده است که امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: وقتی فدک به فاطمه علیها السّلام رسید، در بعضی مزارع فدک، با بیلی به کار کشاورزی مشغول بودم؛ ناگاه (به کشف) زنی را دیدم در نهایت جمال و غایت دلربایی که او را تشبیه به بثینه نمودم (بثینه زنی بود که در جمال، ضرب‌المثل عرب بوده است.) گفت: ای پسر ابوطالب! مرا همسر خود کن تا خزینه‌های زمین را به تو بنمایانم تا دارای ملک شوی و پس از خودت فرزندانت ملک‌دار شوند. گفتم: تو کیستی تا از اهلت تو را خواستگاری کنم؟ گفت: منم دنیا. گفتم: بازگرد و شوهر دیگری بجوی؛ سپس مشغول کار کشاورزی خود شدم. پس حضرت در این هنگام اشعاری را سرود، ازجمله فرمود: «ای دنیا غیر علی را بفریب که به آنچه در توست، من راغب نیستم.» (قلب سلیم، ص 808)

6- جمع بین دنیا و آخرت

روزی بهلول را دیدند که با تنه‌ی درختی گلاویز شده است. گاهی یک سر آن را بلند می‌کند، سپس رهایش کرده و سر دیگر را بلند می‌کند. از او پرسیدند: چه می‌کنی؟ گفت: «دنیا را گرفتم، آخرتم رها شد. آخرت را دریافتم، دنیایم رها شد. خواستم دنیا و آخرت را باهم داشته باشم، قدرتم نرسید. وقتی خوب اندیشیدم به این نتیجه رسیدم که باید دنیا را با اهلش رها کنم به امیدی که رستگار شوم.» (رند عالم سوز، ص 150)

دوستی با یاران

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 54 سوره‌ی مائده می‌فرماید: «هر کس از شما از آیین خود بازگردد، خداوند جمعیّتی را می‌آورد که آن‌ها را دوست دارد و آنان نیز او را دوست دارند؛ در برابر مؤمنان متواضع و در برابر کافران سرسخت و نیرومندند.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «کسی که مبنای دوستی‌اش در راه خدا نباشد از او پرهیز کن که دوستی او پستی است.» (غررالحکم، ج 1، ص 220)

توضیح مختصر:

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «هرگاه یکی از شما برادرش را دوست داشت او را از این دوستی باخبر کند که این کار، افراد را بیشتر به هم می‌پیوندد.» (نوادر راوندی، حدیث 507) از این حدیث معلوم می‌گردد که اعلام اُنس و الفت، علاقه را چند برابر می‌کند. مداومت دوستان قدیمی خود نوعی آرامش و تجدید خاطرات می‌شود، البته در محبّت نباید افراط کرد چراکه اگر روزی به دلیلی خاص دوست از شما بُرید، شاید اسرار را فاش کند، پس اعتدال در دوستی بهتر است مگر کسی که مُهر صد در صدی خورده که برنمی‌گردد و دشمن نمی‌شود و نمی‌برد. اساس دوستی باید خدا گونه و بر اساس تقوی باشد. دوستی جایش در دل است، پس همان اندازه که دوستت را در دل داری، نشان بِده، چراکه ظاهر و باطن، هم گون و در اندازه، یکی باشد برای اُنس بهتر است؛ اما آنانی که تملّق می‌کنند و چرب‌زبانی می‌نمایند معلوم نیست تا چه حد کارشان تخم و بوی محبت دارد و نباید گول این افراد را خورد. پس وقتی انسان با کسی دوست شد نام و محل کار و خانه‌ی او را یاد بگیرد، اگر مریض شد به عیادتش برود، اگر نا دار شد به او ایثار کند، اگر ضامن و میانجیگری لازم دارد برایش انجام دهد، اگر مُرد، تشییع‌جنازه‌اش برود، بعد از وفاتش او را یاد کند و به خانواده‌اش لطف خود را نشان دهد.

1- فداکاری برای دوست

مرحوم فیض کاشانی نقل کرد که دو نفر باهم دوست بودند. یکی از آن‌ها مبتلا به هوای نفس شد و به دوستش گفت: «من گرفتار چنین مریضی شده‌ام، تو اگر می‌خواهی از رفاقت با من صرف‌نظر کن.» او فرمود: «به جهت این گناه روحی، من دوستی‌ام را با تو قطع نمی‌کنم.» سپس با خدا عهد بست تا وقتی‌که دوست مبتلایش از آن گرفتاری رهایی نیابد، چیزی نخورد و نیاشامد! پس چهل روز بر او گذشت و او پیوسته از خدا می‌خواست که دوستش را نجات دهد و همیشه برای او ناراحت بود و از شدت غم و گرسنگی لاغر می‌شد. تا اینکه، پس از چهل روز، دوستش به او خبر داد که به خاطر تو، خدا مرا از این مرض نجات داده است. پس او خوشحال شد و به غذا خوردن پرداخت. (شنیدنی‌های تاریخ، صفحه 67 -محجه البیضاء، ج 3، ص 336)

2- دوستی با پیامبر

یکی از صحابه‌ی پیامبر صلی‌الله علیه و آله به نام «ثوبان» که نسبت به آن حضرت علاقه‌ی شدیدی داشت، روزی با حال پریشان خدمتش رسید. پیامبر از سبب ناراحتی او سؤال نمود. او در جواب عرض کرد: «زمانی که از شما دور می‌شوم و شما را نمی‌بینم، ناراحت می‌شوم. امروز در این فکر فرورفته بودم که فردای قیامت، اگر من اهل بهشت باشم، به‌طور حتم در مقام شما نخواهم بود، بنابراین درهرحال از درک حضور شما محروم خواهم شد؛ بااین‌حال چرا افسرده نباشم؟!» پیامبر این آیه را که درباره‌ی هم‌نشینی دوستان پیامبر نازل شد و آنان را بشارت داد، قرائت کرد: کسی که خدا و پیامبر را اطاعت کند (در روز رستاخیز) هم‌نشین کسانی خواهد بود که خدا، نعمت را بر آنان تمام کرده، از پیامبران و صدّیقان و شهدا و صالحان و آن‌ها رفیق‌های خوبی هستند. (سوره‌ی نساء، آیه‌ی 69 «وَ حَسُنَ اُولئِکَ رَفیقاً») اینکه مرا از خود و پدر و مادر و همه بستگان خود بیشتر دوست دارد و در برابر گفتار من تسلیم باشد. (داستان‌های تفسیر نمونه، ص 348 -تفسیر نمونه، ج 3، ص 459)

3- دوستی بهتر از برادر نَسَبی

سعد بن ربیع از بزرگان انصار و رئیس قبیله‌ی بنی حارث بود. بعدازآنکه پیامبر از مکّه به مدینه هجرت کردند، برای دوستی و کمک مالی و خانوادگی، میان مهاجرین مکّه و انصار مدینه عقد برادری ایجاد کرد. ازجمله میان عبدالرحمان بن عوف و سعد برادری با شرایط مساوی که واقعاً عجیب بود، برقرار کرد. پس‌ازآنکه سعد و عبدالرحمان برادر شدند، دوستی‌هایشان قوی و محکم شد و سعد دست عبدالرحمان را گرفت و به منزلش آورد و گفتم: اموال من از تمام مردم مدینه بیشتر است، هرچند می‌خواهی برای خودت بگیر. دو زن هم دارم، ولی تو همسری نداری، ببین هرکدام پسند تو است، یکی را طلاق می‌دهم تا با او ازدواج کنی. عبدالرحمان گفت: «خدا مال و همسرانت را برایت مبارک گرداند، از اموال تو چیزی را نمی‌خواهم، فقط مرا به بازار ببر و در کسب‌وکار راهنمایی‌ام کن.» پس سعد او را به بازار برد و خرید و فروش یادش داد. عبدالرحمان به‌قدری خوش‌شانس در معامله شده بود که می‌گفت: «اگر به سنگی دست دراز می‌کنم، امید می‌رود که زیر آن طلا و نقره باشد.» (پیغمبر و یاران، ج 3، ص 148-طبقات، ج 3، ص 89) آری، سعد این دوست بهتر از برادر نَسَبی، وقتی در جنگ اُحد شهید شد پیامبر فرمود: «خدا او را رحمت کند که تا زنده بود، ما را یاری کرد و موقع مرگش هم سفارش ما را نمود.» (بحارالانوار، ج 20، ص 62)

4- هدیه دوست یوسف

پس‌ازآن که حضرت یوسف از خاندانش جدا شد؛ و عاقبت، سالار اهل مصر گردید، دوستی داشت که در دوران کودکی با یوسف، یار مهربان بود. او عزم سفر کرد تا به دیدار یوسف برسد و از دوست قدیمی خود دیدن کند. آن‌ها که به دیدار روی زیبای یوسف می‌رفتند، با خود هدیه و ارمغانی نزد یوسف می‌بردند. دوست قدیمی یوسف نیز ارمغانی به همراه خود برداشت و آن یک قطعه آینه بود. وقتی به دیدار یوسف رسید، از احوال گذشته‌ی یوسف پرسید. حضرت جریان کار خودش را برای او شرح داد و همه را حکمت و امتحان الهی دانست و سپاس خدای را کرد. آن دوست گفت: «هر چه در نظر گرفتم برای شما چیزی بیاورم، (با خود گفتم) چیزی جز جمالت وجود ندارد که جاذب باشد، بنابراین آیینه‌ای برای تو به‌عنوان هدیه بیاوردم تا جمال دل‌آرای تو در آن منعکس شود و در آن‌وقت از من یادی کنی.»

آینه آوردمت ای روشنی **** تا چو بینی روی خود، یادم کنی

5- احترام متقابل

در یکی از غزوات، پیامبر اسلام در عسکر گاه خود مشغول نماز بود. چند نفر مسلمان از جلو جایگاه پیامبر عبور می‌کردند. لحظه‌ای –به خاطر محبّت– توقف نمودند و از اصحاب آن حضرت که شرفیاب محضرش بودند، احوال پیامبر را سؤال کردند و درباره‌ی آن بزرگوار دعا و ثنا گفتند. و به خاطر این‌که عجله داشتند و نمی‌توانستند منتظر باشند تا نماز پیامبر تمام شود، از این روی عذر خواستند. پس به آن حضرت ابلاغ سلام نمودند و راه خود را در پیش گرفتند و رفتند. پس از نماز، پیامبر غضب آلوده، از قبله روی گرداند و فرمود: «عجب است، جمعی در مقابل شما (به خاطر محبت) توقف می‌کنند و از من پرسش می‌نمایند و سلام می‌رسانند، شما به احترام آن‌ها قیام نمی‌کنید و برای آن‌ها خوردنی حاضر نمی‌نمایید؟!» سپس از جعفر طیّار سخن گفت و مراتب کرامت نفس، ادب و محبّت او را در مقابل دیگران خاطرنشان کرد. (حکایت‌های پندآموز، ص 256 -بحار، ج 6، ص 159)

دوستی و آثار آن

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 31 سوره‌ی آل‌عمران می‌فرماید: «بگو اگر خداوند را دوست می‌دارید از من پیروی کنید تا خداوند شما را دوست بدارد و گناهتان را بیامرزد.»

حدیث:

امام علی علیه‌السلام فرمود: «کسی که چیزی را دوست بدارد به یاد آن شیفته شود (پیوسته به یاد اوست).» (غررالحکم، ج 1، ص 220)

توضیح مختصر:

هر کس چیزی را بسیار دوست داشته باشد، یادش کند. پس مؤمن کسی را که دوست دارد از آن یاد می‌کند و اگر این کردار از او ممدوح و ممتاز است او هم همانندش را انجام دهد. سلامتی و عافیت در صدق دوستی است. دوستی، گنج است و تسکین و آرامش دل، پس دوستداران و دوستی دل‌های پاک سبب دستیابی به کنز می‌شود. اگر کسی عیب دوستش را دید در نهان او را به‌عنوان هدیه گوش زد کند و از یاری‌رساندن او در وقتی‌که او مضطرب است و مشکل روحی دارد دریغ نورزد و با کلمات آرامش‌بخش به او کمک کند. گمان خود را نسبت به کاری که آن دوست انجام می‌دهد خوب پندار کند و مُهر منفی و بدبینی نزند. آنکه زودتر به دوستش سلام می‌کند و فروتنی می‌ورزد و انصاف به خرج می‌دهد و با او نفاق نمی‌ورزد، از دوست دیگر جلوتر است چراکه دوستی، میوه‌اش همین‌هاست. نرم‌خویی و خوش‌اخلاقی از دیگر آثار دوستی است که حبیب با محبوبش روا می‌دارد. بخشش و سفره‌داری از دیگر آثار حقیقی حبیب است؛ چون بذر دوستی را در دل می‌کارد. اگر محبوبش فضایل و امتیازاتی برتر دارد مبادا به حسادت بیفتد بلکه خدا را شکر کند و همانند آن امتیازات را از خدا برای خود بخواهد.

1- در فراق دوست

امام صادق علیه‌السلام فرمود: پنج دسته خواب ندارند: 1. آنکه در فکرش کشتن کسی است… 2. دوست داری که در آستانه از دست دادن دوست خود است «المحبُّ حبیباً یَتَوَقَّعُ فراقُهُ: فقدان و فراق دوستان از مسائل بسیار سخت زندگی محب می‌باشد.» تا جایی که امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: آنچه از دست دادنش سبب بیماری می‌گردد، از دست دادن دوستان است. هم‌چنین فرمودند: از دست دادن دوست، غریبی آورد. (بحارالانوار، ج 70، ص 15 –دوستی در قرآن و حدیث، ص 46)

2- امام در فکر دوستان

عمرو بن اسحاق بر امیرالمؤمنین علیه‌السلام داخل شد. پس آن حضرت آثار زردی بر صورتش دید. فرمود: این زردی چیست؟ او بیماری خود را برایش توضیح داد. امام علیه‌السلام فرمود: 1. ما به خوشحالی شما خوشحال می‌شویم. 2. به حزن شما اندوهگین می‌شویم. 3. به بیماری شما بیمار می‌شویم. 4. برای شما دعا می‌کنیم. 5. وقتی شما دعا می‌کنید ما آمین می‌گوییم. عمرو گفت: «آنچه فرمودی دانستم، ولی چگونه ما دعا می‌کنیم شما آمین می‌گویید؟» امام فرمود: «بر ما حاضر و دور، یکسان است.» (بصائر الدرجات، ص 260) در حدیث ذُمَیله (دُمَیله) نظیر این روایت از امیرالمؤمنین آمده که فرمود: هیچ مؤمنی ساکت نماند مگر این‌که برایش دعا می‌کنیم.

3- حدود دوستی

امام صادق علیه‌السلام فرمود: 1. دوستی یک‌روزه پیوند است. 2. دوستی یک‌ماهه خویشی است. 3. دوستی یک‌ساله، صله‌ی رحم است. کسی که به تکبّر آن را ببُرَّد خداوند را از خود ناامید می‌سازد. (کشکول شیخ بهایی (مترجم کاسب)، ص 77)

4- عوامل دوستی یکرنگ