دُرّ نجف

چهارصد موضوع، دو هزار داستان

جلد دوم · فصل دوم · بخش اول

دهر (روزگار)

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 24 سوره‌ی جاثیه می‌فرماید: «(کافران گفتند): و جز روزگار (و طبیعت) ما را هلاک نمی‌کند.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «روزگار، بدن‌ها را کهنه کند و آرزوها را تازه گرداند و مرگ را نزدیک کند و آرزوها را دور سازد.» (غررالحکم، ج 1، ص 412)

توضیح مختصر:

دهر به معنای روزگار، عصر و زمان که اول و آخر ندارد و دهری به کسی گویند که قائل است دنیا ازلی و ابدی است و خدایی وجود ندارد و قیامتی برپا نمی‌شود. در سوره‌ی جاثیه آیه‌ی 24 خداوند می‌فرماید: «گفتند: (حقیقت زندگی) جز زندگانی ما در این جهان نیست، می‌میریم و زنده می‌شویم و جز روزگار، ما را نابود نمی‌کند.» زمان گذشته و آینده و حال برای زمانیات است و دهر، محیط به زمان است و گذشته و آینده ندارد. سرمد محیط به دهر است و خداوند بر تمام ازمنه و روزگاران، محیط و احاطه‌ی قیّومی دارد؛ اما طبیعیون که منکر وجود الله هستند همه‌چیز را مستند به طبیعت و دهر می‌دانند و ماوراءالطبیعه را منکرند و لذا از پیامبر روایت است که: «به دهر ناسزا نگویید که حوادث را به او نسبت می‌دهند و ناسزا می‌گویند چون حوادثی را پدید آورد.» (بیان السّعاده، ج 9، ص 65) دهر، مصنوع خداست. صانع به حکمت، مصنوع را می‌آفریند. از آن‌طرف پیامبر فرمود: «انَّ لِرَبّکُم فی ایّامِ دَهرِکُم لَلنفحات اَلا فَتعر صّوالها؛ در ایام روزگارتان نسیم‌های رحمتی می‌وزد آن‌ها را بگیرید.» (محجه البیضاء، ج 2، ص 31) پس در روزگار، بسیار فیض‌ها و نسیم‌های رحمت می‌آید و این انسان است که باید بتواند از خالقِ روزگار، در روزگار، آن را اخذ کند.

1- زمانه فاسد شده

بدیع همدانی به یکی از برادرانش در جواب شکایتی که از زمان خود کرده بود، نامه‌ای نوشت. او دعوی نموده بود که زمانه فاسد شده است. پس در جواب او گفت: «چه وقت بود که فاسد نبود؟ نمی‌بینی در هر زمان، مردم همین شکایت را داشتند و زمان پیش‌تر را بهتر از حال می‌پنداشتند؟» پس زمان‌های گذشته را و آنچه در شکایت آن گفته‌اند، به‌تفصیل تا عهد حضرت آدم علیه‌السلام نقل می‌کند. (بیان السعاده، ج 9، ص 65)

2- ذوکلاع

شخصی گفت: «من در زمان جاهلیت، هدایایی برای «ذوکلاع»، پادشاه یمن بردم ولی تا یک ماه بر درگاه او بودم و مرا اجازه‌ی ورود ندادند. روزی از دریچه، سر بیرون کردم، مردم را دیدم که در سجده‌ی به او بودند. در روزگاری بعد، او را این‌طور دیدم که یک‌درهم گوشت می‌خرید و از پس اسب خود می‌آویخت.» (نوادر، راغب اصفهانی، ص 308)

3- هزار هزار و یک‌درهم

در دفتر خلیفه‌ی عباسی، هارون‌الرشید، کسی نگاه کرد و دید در روی یک ورق نوشته بود، انعام و جایزه‌ی یک‌شب خلیفه به جعفر بن یحیی، فلان مبلغ نقد و جنس که از هزار هزار بیشتر بود. در روی دیگر ورق نوشته بود، بهای نفت و بوریایی که جسد جعفر بن یحیی (که مغضوب خلیفه واقع شده بود) را سوزاندند، محاسبه کردند؛ یک‌درهم بیش نبود. (نوادر، راغب اصفهانی، ص 309)

4- نود سال

ابواسحاق صابی (متوفی.384) نود سال عمر کرد و در خدمت خلفای عباسی و دیالمه بود و به مناصب بزرگ رسید و تلخ و شیرین روزگار را چشید. هر کار کردند، او مسلمان نشد، ولی با مسلمانان موافقت می‌نمود و نامش در آفاق مشهور شد. در جوانی، روزگارش مساعد بود، ولی در پیری ورق برگشت و مدتی در حبس بود و تلخی‌های حوادث بسیار به او رسید. در شکایت از دنیا و پند از روزگار دو بیت شعر نوشت: «دنیا همانند زنان بی‌وفایی است که با دوستداران خود تا هنگامی‌که جوان و با قوّت هستند، خوش باشند و چون شب عشرتشان به صبح پیری مبدّل گردد، از وفاداری بگریزند و از صحبت ایشان اعراض کنند.» (نوادر، راغب اصفهانی، ص 310)

5- عجب روز بدی

حسن بن مسعود گوید: به امام هادی علیه‌السلام رسیدم درحالی‌که آن روز انگشتم ضربه دیده بود. با سواری تصادف کرده بودم و به دوشم نیز آسیب رسیده بود. در جنجال وارد شده بودم و لباس‌هایم را پاره کرده بودند، گفتم: «خدا شرّ تو را –روز– از سر من کوتاه کند، عجب روز بدی هستی!» امام هادی علیه‌السلام فرمود: «گناه روزها چیست؟ شما به مکافات اعمال خود می‌رسید و به آن‌ها دشنام می‌دهید؟ و این دشنام‌ها سودی به شما نمی‌بخشد، بلکه خدا به خاطر بی‌گناهی آن، مجازاتتان می‌کند. دیگر این کلمات را تکرار نکن و برای روزها، نقشی در حکم خدا قائل مشو!» گفتم: «چشم! مولای من!» (داستان‌ها و پندها، ج 3، ص 86)

دین

قرآن

خداوند متعال در آیه 30 سوره روم می فرماید: «(ای پیامبر با همه پیروانت) روی خود را به دین و آیین پاک اسلام کنید.»

حدیث:

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «آنکه بوسیلۀ دینش شکم خود را پر می کند حظش از دینش همین است.» (بحارالانوار، ج78، ص63)

توضیح مختصر :

دین به معنی جزاء است و در اصطلاح به کل آنچه از طرف خداوند بر پیامبری نازل شد و اوصیای او آن را تشریح کردند تا امّت بدان عمل کنند از اوامر و نواهی و… دین گویند. دینداری باید خالص باشد. دین صراط مستقیم بوده و انحراف از صراط، پیامدی ناگوار دارد. دین اسلام از ادیان دیگر مانند دین نوح و موسی و عیسی کامل تر است و شریعت محمدیه اَتمّْ و اکمل از آنهاست. دین خدا در هر عصری به اقتضاء آن زمان دارای معارف و احکامی است که در عصر ما دین اسلام به عنوان کامل و مکمّل همه ادیان است. در همه ادیان صحبت از خدا پرستی، معاد، قبول داشتن پیامبر و فرامین الهی مشترک بودند و لکن در شریعت، احکامی خاص در زمانی بوده که در زمان دیگر یا نسخ شده یا تبدیل گردیده یا مکمّل آورده شده است. در طول تاریخ گروه های بسیاری با لجاجت و عناد و خصومت، با دین و دینداری مخالفت کردند و از هیچ کارشکنی کوتاهی ننمودند. دین صحیح، دین حنیف است که خداوند آنها را بر آن فطرت آفریده است لذا در قبول دین، اگر مانعی نباشد به اقتضای فطرت توحیدی، شخص، دین را قبول می کند. لذا خداوند فرمود: «اکراهی در قبول دین نیست که راه هدایت از گمراهی آشکار است.» (سوره بقره، آیه256)

1. دین مُرد

حضرت علی علیه السّلام در محلی عبور می کردند، گروهی از بچّه ها را دیدند که مشغول بازی هستند، ولی یک بچّه در کنار ایستاده، غمگین است و بازی نمی کند. نزدش رفت و پرسید: نام تو چیست؟ گفت: «ماتَ الدّین: دین مُرد». امام سراغ این راز نهفته را گرفتند و از پدر این کودک سؤال کردند! گفتند: پدرش مُرده و مادرش زنده است. امام، مادر فرزند را خواست و علّت این نام را پرسیدند! مادر گفت: در ایّامی که این بچه در رحم من بود پدرش به مسافرت رفت و پس از مدتی همسفران آمدند و گفتند: شوهر تو در مسافرت بیمار شد و از دنیا رفت، از ما خواهش کرد اگر بچه ام دنیا آمد نام او را «مات الدّین» بگذارید!! امام به اسم «مردن دین»، پی به رمز و علّت آن برد و اعلام کرد مردم در مسجد جمع شدند. سپس همسفران پدر کودک را که چهار نفر بودند خواست و یکی یکی را جداگانه سؤالاتی نمود. به مردم فرمود: «هرگاه من صدایی به تکبیر بلند کردم شما هم تکبیر بگویید.» از اولی راز قتل را جویا شد، و او که از این سؤال میخکوب شده بود گفت: «من فقط طناب را حاضر کردم.» صدای تکبیر امام بلند شد و مردم همه تکبیر گفتند. دوّمی هم گفت: «من طناب را به گردنش بستم و دیگر تقصیری ندارم»؛ سوّمی گفت: من چاقو را آوردم و چهارمی به طور واضح جریان را شرح داد که برای تصاحب اموال او، گروهی، او را به قتل رساندیم. امام تکبیر گفت و مردم هم، صدا به تکبیر بلند کردند. امام اموال مسروقه را از آنها گرفت و به مادر بچّه تحویل داد و آنها را سخت مجازات کرد، و بعد به مادر فرزند فرمود: اسم این بچه را «عاشَ الدین: دین زنده است» صدا بزنید. (داستان ها و پندها، ج10، ص168 در کتاب تاریخ الانبیاء این قضاوت را به حضرت داوود داده و نظیر آن را نسبت به امیرالمؤمنین داده است، ج2، ص215)

2. دینداری فرزانه دزفول

شیخ مرتضی انصاری مرجع یگانه شیعه به همۀ آوازه و بلندی افکار در علم فقه و اصول، وقتی از دنیا می رود، با آن ساعتی که به صورت یک طلبه فقیر دزفولی وارد نجف شده بود از نظر مالی فرقی نکرده بود. وقتی که خانه او را نگاه می کنند، می بینند مثل فقیرترین مردم زندگی می کند. یک نفر، به ایشان می گوید: آقا! خیلی هنر می کنید که این همه وجوهات در دست شما می آید، هیچ تصرفی در آنها نمی کنید! می فرماید: چه هنری کرده ام؟ عرض می کنند: چه هنری از این بالاتر؟ آیا هنری از این بالاتر می شود! فرمود: «حداکثر کار من، کار خَرَکْچیهای کاشان است که می روند تا اصفهان و بر می گردند. خرکچیهای کاشان را که پول به آنها می دهند که بروند از اصفهان کالا بخرند و بیاورند کاشان، آیا شما دیده اید که اینها به مال مردم خیانت کنند؟ آنها امین هستند، حق ندارند. این مسئله مهمی نیست که به نظر شما مهم آمده است.» (داستان های استاد، ج2، ص 68-سیره نبوی، ص29)

3. دین کنار تخت شاهی

در زمان خلیفه دوم، سعد وقاص به اتفاق عده ای به طرف عراق رهسپار شدند. یزدگرد پادشاه ایران در مدائن بود. کسی را نزد سعد فرستاد تا چند نفر به دربار بیایند، تا از مقصد ایشان باخبر شود. چون به مجلس پادشاه آمدند، او مشغول آشامیدن شراب بود و دستور داد بساط شراب را جمع کنند. فرستادگان به حضور آمدند و مغیره بن عامر کنار تخت پادشاهی جنب پادشاه نشست. یزد گرد اعتراض کرد و گفت: شما عرب ها به عنوان تجارت و گدایی به مملکت ما می آمدید، پس از خوردن غذاهای لذیذ و آب های گوارا اینک رفتید و دوستان خود را خبر کردید و حالا آمدید و می گویید «دینی تازه» هم آورده اید. مَثل شما مانند آن روباهی است که به باغی رفت و بنای خوردن انگورها کرد، صاحب باغ هم او را آسیبی نرسانید. روز دیگر روباه های دیگر را خبر کرد و آمدند به خوردن انگور مشغول شدند. صاحب باغ آمد سوراخ ها را بست به حساب همۀ روباه ها رسید. اگر من بخواهم می توانم، ولی می دانم شما به خاطر تنگی مال و معیشت لشکر کشی کرده اید. من شما را نعمت های فراوان می دهم و امیری بر شما نصب می کنم تا روزگارتان به خوبی بگذرد. مغیره بن عامر گفت: آنچه از تنگی معیشت گفتی درست است، و ما هم روزی موش و سوسمار می خوردیم و حلال از حرام نمی دانستیم و پسر عموی خویش را برای یک شلغم می کشتیم و به آن مباهات می کردیم تا اینکه خداوند به وسیله پیامبرش دینی برای ما آورد، و ما را از پرستش بت ها باز داشت و به خدا پرستی هدایت کرد و هر کشوری که به وسیله مسلمانان مفتوح شود برای ما بنمایاند، و بزودی کشور شما بدست ما خواهد آمد. اکنون ای یزد گرد! تو را به سه کار مخیّر می کنم: یا مسلمان شو تا پادشاهیت دوام یابد، یا جِزیه بده، یا آماده جنگ شو. یزد گرد از این سخن برآشفت و گفت: بین من و شما جز شمشیر نخواهد بود. آنان را از درگاه خود راند، بعد جنگ درگرفت و مسلمانان پیروز شدند. (نمونه، ج5، ص234 -بزم ایران، ص142)

4. دینداری ابوجعفر حسینی

ابوجعفر محمد حسینی (او فرزند قاسم بن عمر بن علی بن الحسین علیه السّلام و مادرش صفیه دختر موسی بن عمر بن علی بن الحسین بود.) که با چهار واسطه به امام حسین علیه السّلام می رسید مردی فقیه و اهل زهد و عبادت بود و در ایام معتصم، خلیفۀ عباسی بر علیه ستم او خروج کرد. معتصم به دفع او پرداخت و او به ایران آمد و به شهرهای خراسان، سرخس، طالقان، نسا و مرو منتقل و گروهی بسیار از مردم ایران با او بیعت کردند. در مرو چهل هزار نفر با او بیعت نمودند. شبی که لشکرش جمع شدند، صدای گریه ای شنید. تحقیق کرد و فهمید که یکی از لشکریانش نمدِ مردِ جولایی (بافنده، نساج) را با زور گرفتند و این گریه از آن مرد است. ابوجعفر آن غاصب را طلبید و سبب این کار زشت را از او خواست! گفت: «ما در بیعت تو درآمدیم که مال مردم را ببریم و هرچه می خواهیم بکنیم.» ابوجعفر نمد را به صاحبش داد و آنگاه فرمود: «به چنین مردم نتوان در دین خدا یاری جست»، امر کرد لشگر متفرّق شوند و با اصحاب خود به طالقان رفت… (تتمه المنتهی، ص221)

5. دین فروشی سمره

سمره بن جندب اهل بصره بود. پس از مرگ پدر، همراه مادرش به مدینه آمد؛ مادرش به یکی از یاران رسول خدا بنام مری بن شیبان شوهر کرد و سمره در دامن او بزرگ شد؛ با اینکه نوجوان بود تیرانداز خوبی بود، پیامبر او را اجازه داد در جنگ اُحُد شرکت کند و در بیشتر جنگ ها شرکت کرد. او در زمان معاویه همانند بعضی صحابۀ فاسق و دروغگو، برای گرفتن پول، به جعل احادیث در مدح معاویه و نقل احادیث در مذمّت امیرمؤمنان علیه السّلام اقدام کرد. معاویه به او گفت: صد هزار درهم می دهم تا این آیه را (که در مذمّت منافقان نازل شده) به علی بن ابی طالب نسبت بدهی! آیه این است: «بعضی از مردم (اخنس بن شریق)، از گفتار دلفریب خود، تو را به شگفت آرند که از چرب زبانی و دروغ به متاع دنیا رسند، و از نادرستی و نفاق، خدا را بر راستی خود گواه گیرند، و این کس، بدترین دشمن اسلام است. چون از حضور تو دور شدند (و قدرت یابند) کارش فتنه و فساد است، بکوشد تا حاصل خلق به باد فنا دهد و نسل بشر را قطع کند و خدا مفسدان را دوست ندارد.» (سوره بقره، آیه 205-204) و این آیه را (که پس از خوابیدن امیر مؤمنان در رختخواب پیامبر، در شأن حضرت علی علیه السّلام نازل شده) بگو در شأن ابن مجلم نازل شده است، آیه این است: «و برخی از مردمان، از جان خود در راه رضای خدا درگذرند و خدا دوستدار چنین بندگان است.» (سوره بقره، آیه207) سمره پیشنهاد معاویه را نپذیرفت. معاویه گفت: دویست هزار درهم می دهم قبول کن، او نپذیرفت. معاویه چهارصد هزار درهم وعده داد و او پذیرفت و این دو آیه را که اولی در باره منافقین بوده به امیرالمؤمنین نسبت، و آیه دوم که درباره امیرالمؤمنین نازل شده، به ابن مجلم نسبت داد، و با این کار دین فروشی خود را ثابت کرد. (پیغمبر و یاران، ج3، ص258 –شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج1، ص471)

دَین (وام ، قرض)

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 282 سوره‌ی بقره می‌فرماید: «ای کسانی که ایمان آوردید! هنگامی‌که بدهی مدّت داری به یکدیگر پیدا می‌کنید، آن را بنویسید.»

حدیث:

توضیح مختصر:

قرض و بدهکاری، چیزی است که آن را به کسی که خواهان آن است می‌دهند. موضوع قرض با عاریه یا ودیعه یا هِبه فرق می‌کند. کسی که قرض می‌دهد 18 برابر برای او پاداش و حسنه می‌نویسند. قرض دهنده نباید از دادن وام بترسد چراکه روزی را از خدا گرفته و خداوند بر او گسترش داده. پس بر کسی که روزی‌اش تنگ است و دچار نیاز شده به‌واسطه‌ی قرض دادن، سبب ازدیاد روزی خودش می‌شود و امساک، قبض را به بار می‌آورد. قرض دادن سبب می‌شود که ربا گرفتن و ربا دادن در جامعه کم شود و بلایا تقلیل پیدا کند و خداوند برکاتش را نازل فرماید. در قرآن سوره‌ی بقره آیه‌ی 282 آمده که در دادن وام، مدت گرفتن را یادداشت نمایید، چراکه در مسائل مالی، گاهی به خاطر بعضی مشکلات و حوادث، طرفین به دردسر می‌افتند و لزوم دارد که یادداشت گردد. وام نوعی امانت است که قرض دهنده، قرض گیرنده را امین خود می‌داند و به او پول قرض می‌دهد؛ خیانت در بدهکاری سبب می‌شود قرض گیرنده از امین بودن تنزّل کند و دیگر کسی به او قرض ندهد. در سوره‌ی بقره آیه‌ی 245 خداوند می‌فرماید: «کیست که به خداوند وامی نیکو دهد تا خداوند آن را بر وی چندین برابر گرداند.» خداوند هزینه‌ای را که مؤمنین در راه او خرج می‌کنند قرض گرفتنِ خودش نامیده. رسول خدا عرض کرد: «خدایا اجر امت مرا بیشتر کن.» خداوند این آیه را نازل کرد. رسول خدا فهمید که منظور از چندین برابر در دادگاه خدا، عددی است که از شمارش بیرون بوده و انتها نداشته باشد. (معانی الاخبار، ص 397)

1- مفلس از کجا قرضش را بدهد؟

شخصی برای کاری به بصره رفت و دو سال در آنجا بود. قرض بسیار بر او وارد شد و نمی‌توانست ادا کند. طلبکاران شکایت به نزد قاضی بردند. چون مدیون با قاضی آشنا بود، قاضی پرونده‌ی رسیدگی به آن را به تأخیر انداخت. آنان شکایت نزد حاکم بردند و حاکم از قاضی خواست به پرونده رسیدگی کامل کند. قاضی به مدیون یاد داد که در محکمه به طلب کاران مثلاً این‌طور بگو. روز موعود قاضی به او گفت: «قرض‌های اینان را بده!» گفت: «مهلتم دهند تا منزلم را بفروشم.» آنان گفتند: «او دروغ می‌گوید، خانه‌ای ندارد.» گفت: «پس مهلتم دهند تا باغم را بفروشم.» آنان گفتند: «او دروغ می‌گوید و باغی ندارد.» گفت: «پس مهلتم دهند تا دکّانم را بفروشم.» آنان گفتند: «او دروغ می‌گوید او دکّانی ندارد.» قاضی رو به آن‌ها کرد و گفت: «شما خود می‌گویید که او منزل و باغ و دکان ندارد، پس مفلس، از کجا وام شما را بدهد؟» طلب کاران شرمنده شده و از طلب خود دست کشیدند. (بزم ایران، ص 88 -نمونه معارف، ج 5، ص 256)

2- سبک نشمارید

معاویه بن وهب گفت: به حضرت صادق علیه‌السلام عرض کردم: «برایم نقل کردند که مردی از انصار مُرد و دو دینار قرض به جای گذاشت و پیامبر صلی‌الله علیه و آله بر جنازه‌اش نماز نخواند و فرمود: «شما بر این مُرده نماز نخوانید تا فامیل‌های او ضمانت بدهکاری او کنند.» امام علیه‌السلام فرمود: «حدیث درست است، همانا پیامبر صلی‌الله علیه و آله این کار را کرد تا دیگران موعظه شوند و بدهکاران وام خود را به طلب کاران بدهند تا قرض را سبک نشمارند.» (لئالی الاخبار، ج 3، ص 203)

3- بسته‌ی هیزم

پیامبر صلی‌الله علیه و آله در شب معراج به شخصی گذشت که بسته‌ای از هیزم را جمع کرده و نمی‌توانست آن را بلند کند. پس در کیسه، بار هیزم اضافه می‌کرد. پیامبر صلی‌الله علیه و آله از جبرئیل پرسید: «این مرد کیست؟» عرض کرد: «او کسی است که مقروض است و می‌خواهد قرضش را بدهد و نمی‌تواند، پس قرض دیگر گیرد و بر مقدار آن افزایش دهد.» (لئالی الاخبار، ج 3، ص 203)

4- طلبکاری منصِف

محمد بن ابی عمیر (م.217) از اصحاب امام هفتم و هشتم و نهم علیه‌السلام و بسیار جلیل‌القدر و شغل ظاهری‌اش بزاز بود. او زمانی، سخت نا دار و بی‌چیز گشت. از کسی ده هزار درهم طلبکار بود. آن مرد نتوانست قرض خود را بپردازد. لذا خانه‌ی خود را فروخت و به خانه‌ی محمد بن ابی عمیر آمد و خواست آن را بپردازد. پرسید: «آیا ارثی یا بخششی نصیب شده که این پول را آوردی؟» گفت: «نه! ولی خانه‌ام را فروختم که قرضم را بدهم.» او گفت: امام صادق علیه‌السلام فرمود: «آدمی خانه را برای ادای قرض نمی‌فروشد.» پول‌ها را ببر که مرا بدان نیازی نیست. به خدا قسم الآن محتاج یک‌درهم هستم ولی از این پول نخواهم برداشت. (سفینه البحار، ج 1، ص 314)

5- درویشان را وام ده

سعدی گوید: «مریدی، پیر و مرادش را گفت: چه کنم؟ از خلایق به زحمت اندرم، از بسیاری که به زیارتم همی آیند و اوقات عزیزم را از تردّد ایشان تشویق حاصل می‌شود.» گفت: «هر چه درویشان‌اند، مر ایشان قرض بده و هرچه توانگرند، از ایشان چیزی بخواه که دیگر گرد تو نگردند.» (کلیات سعدی، ص 65 -نمونه معارف، ج 5، ص 251)

ذکر (یاد خدا)

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 28 سوره‌ی رعد می‌فرماید: «آگاه شوید که تنها به یاد خدا دل‌ها آرامش پیدا می‌کند.»

حدیث:

توضیح مختصر:

ذکر یعنی یاد. منظور ما در این موضوع، یادِ خداست که هرچه مؤمن بیشتر معرفت و توجه به او داشته باشد یادش قوی‌تر بوده درنتیجه در پیاده کردن فرامین الهی کوشاتر است. آنکه فقط به زبان یاد خدا می‌کند پاداش و نتیجه‌اش کم است. آنکه به زبان یاد کند و عمل هم موافق لسان باشد کارش به صواب است. مهم‌ترین یاد، یاد قلبی است که ناگزیر در تمام شبانه‌روز غفلت، ذاکر را نمی‌گیرد تا دچار فراموشی و جهل شود چراکه وقتی یاد، در جانِ کسی ملکه شد همان، مانع از ورود نسیان از حق می‌شود به تعبیر دیگر وقتی کسی چیزی را دوست داشته باشد دائماً یادش می‌کند و مشتاق آن چیز است. (غررالحکم، ح 7851) عشق و علاقه به مذکور، سبب می‌شود لسان و قلب به شیرینی ذکر او مشغول باشد. امیرالمؤمنین علیه‌السلام در بیانی به خداوند چنین عرضه می‌دارد؛ الهی! اَلهِمنی وَلَهاً بذکرکَ إلی ذِکرِک؛ معبود من! مرا ملهم کن شیفتگی از یادت به یادت را. (الاقبال، ج 3، ص 298) در سلسله‌مراتب آدمیان، اولیاء الهی‌اند که بیش از همه یاد خدا هستند. (غررالحکم، ح 3571) در کل مسائلی که در شبانه‌روز پیش می‌آید از واجبات و محرّمات و مصیبت‌ها و وقایع، یاد خدا و توجه به اینکه کاری را که محبوب خداست انجام دهد و آن کار را که مبغوض خداست ترک کند، این مصداق واقعی یاد خداست.

1- یاد خدا در مقابل دشمن

هنگامی‌که پیامبر صلی‌الله علیه و آله به جنگ (محارب و بنی انمار) می‌رفت، سپاه اسلام به دستور حضرت توقف کرد. پیامبر برای قضای حاجت دور از لشکریان به گوشه‌ای رفت. در همان حال باران شروع به آمدن کرد و همانند سیل آب جاری و راه برگشت بین پیامبر و لشکر فاصله شد. حضرت در زیر درختی نشست؛ در این هنگام (حویرث بن الحارث) حضرت را مشاهده نمود و به یارانش گفت: این مرد محمّد است که از یارانش دور افتاده، خدا مرا بکشد اگر او را نکشم! به طرف حضرت آمد و شمشیر کشید و حمله کرد و گفت: «چه کسی می‌تواند ترا از دست من نجات دهد؟» فرمود: خدا و در زیر لب این دعا را خواندند: «خدایا! مرا از شرّ حویرث از هر طریقی تو می‌خواهی برهان.» همین‌که حویرث خواست شمشیر فرود آورد، فرشته‌ای بر کتف او زد و به زمین افتاد و شمشیر از دستش رها شد و پیامبر آن را برداشت و فرمود: «چه کسی ترا از دست من رهایی می‌بخشد؟» گفت: هیچ‌کس، فرمود: «ایمان بیاور تا شمشیرت را بدهم!» عرض کرد: «ایمان نمی‌آورم ولی پیمان می‌بندم که با تو و پیروانت جنگ نکنم و کسی را علیه تو کمک ننمایم.» پیامبر شمشیر را به او داد؛ و حویرث گفت: «سوگند که تو از من بهتری!» (داستان‌ها و پندها، ج 2، ص 67 -تفسیر ابوالفتوح)

2- شوریده دل

سعدی گوید: یک‌شب از آغاز تا انجام، همراه کاروانی حرکت کردم، سحرگاه کنار جنگلی رسیدیم و در آنجا خوابیدم. در این سفر، شوریده دلی (مجذوب حق شده) همراه ما بود، نعره از دل برکشید و سر به بیابان زد و یک‌نفس به راز و نیاز پرداخت. هنگامی‌که روز شد به او گفتم: این چه حالی بود که دیشب پیدا کردی؟ در پاسخ گفت: «بلبلان را بر روی درخت، کبک‌ها را بر روی کوه، قورباغه‌ها را در میان آب و حیوانات مختلف را در میان جنگل دیدم، همه می‌نالیدند. فکر کردم که از جوانمردی دور است که همه در تسبیح باشند و من در خواب غفلت.» (حکایت‌های گلستان، ص 127)

3- سؤال فقراء از پیامبر صلی‌الله علیه و آله

تعدادی از فقراء مدینه نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمدند و گفتند: «ثروتمندان، کارهای خیر مانند آزاد کردن بندگان، صدقه دادن، حج بجای آوردن و … انجام می‌دهند که ما قادر بر انجام آن‌ها نیستیم (و درنتیجه اجر ایشان بیش از ما می‌باشد).» پیامبر فرمودند: «کسی که صد مرتبه الله‌اکبر بگوید، بیش از ثواب آزاد کردن صد بنده برایش ثبت می‌شود. کسی که صد مرتبه (سبحان‌الله) بگوید، بهتر از حج بر او پاداش نوشته می‌شود. کسی که صد مرتبه (الحمدلله) بگوید، بهتر از دادن صد اسب با تجهیزات کامل در راه خدا است. کسی که صد مرتبه ذکر (لا اله الا الله) بگوید، بهترین مردم در روز قیامت است!!» ثروتمندان مدینه که این خبر را شنیدند، آن‌ها نیز به دستورات عمل کردند. فقراء مجدداً نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمدند و گفتند: «ثروتمندان هم به دستورات شما عمل نمودند!» فرمود: «این لطف و فضل خداوند است، به هرکس بخواهد عطاء می‌کند.» (شنیدنی‌های تاریخ، ص 18 -محجه البیضاء، ج 2، ص 274)

4- یاد محبوب در نعمت

خداوند، ایوب پیامبر را نعمت‌های بسیار داد تا جایی که نوشته‌اند: پانصد جفت گاو نر برای شخم زمین‌های زراعتی داشت و صدها بنده‌ی زر خرید خانواده‌دار داشت که کارهای زراعتی او را می‌نمودند. شترهای بارکش او را سه هزار و گله‌ی گوسفند او را هفت هزار نوشته‌اند. همچنین خداوند سلامتی و نعمت و اولاد بی‌شمار به او عطا فرمود و در همه حال حامد حق بود و حتی در دو کار که اطاعت حق در آن بود سخت‌ترین را انتخاب می‌کرد و عمل می‌نمود؛ اما به همه‌ی توصیفات که در شرح‌حال ایوب علیه‌السلام نوشته‌اند، بدون آنکه گناهی از او سر زده باشد برای بالا رفتن مقام و درجاتش مورد امتحان قرار گرفت تا جایی که همه‌ی نعمت‌ها را خداوند از او گرفت و بدنش هم به مرضی که نمی‌توانست مداوا کند مبتلا شد. با همه سنگینی بلاء هیچ‌گاه یاد خدای و حمد و ستایش او را ترک نمی‌کرد تا اینکه شیطان وسوسه‌ی خود را در ذهن عیال او انداخت و زن شروع به شکایت از وضع ناهنجار کرد و گفت: «همه ما را ترک کردند و هیچ نداریم.» ایوب علیه‌السلام فرمود: «هشتاد سال نعمت‌های الهی به ما رسید، حال به هفت سال بلاء نباید به خداوند اعتراض کرد و باید یاد او در همه حال بود!» آن‌قدر زن اعتراض و اشکال کرد و طرح‌هایی غیرمعقول داد تا ایوب ناراحت شد و فرمود: (از پیش من دور شو که دیگر تو را نبینم.) چون زن رفت ایوب خود را تنها و بی پرستار دید، سجده‌ی الهی کرد و به مناجات خدای پرداخت و خداوند دعای ذاکر و حامد خود را مستجاب کرد و همه نعمت‌ها را دوباره به او عطاء فرمود! زن ایوب پیش خود فکر کرد او مرا از پیش خود رانده، صلاح نیست او را تنها بگذارم، چون پرستاری ندارد، از گرسنگی تلف می‌شود. چون به جایگاه ایوب آمد اثری از ایوب ندید، فقط جوانی را مشاهده کرد، شروع به گریه نمود. جوان گفت: «چرا گریه می‌کنی؟» گفت: «شوهر پیری داشتم آمدم او را نیافتم.» فرمود: «اگر او را بینی می‌شناسی؟» گفت: آری، چون به جوان خوب نگریست دید شباهت به شوهرش دارد، آن جوان گفت: من همان ایوب هستم. (تاریخ انبیاء، ج 2، ص 20)

5- نفیسه

سیده نفیسه دختر حسن بن زید (بن امام حسن مجتبی علیه‌السلام) با فرزند با فضل و ورع امام جعفر صادق علیه‌السلام بنام اسحاق مؤتمن ازدواج کرد. او از زنان نادره‌ی زمان و اعصار و از نظر بندگی و یاد حق ممتاز بوده است. زینب برادرزاده‌ی سیده نفیسه گوید: چهل سال عمه‌ام را خدمت کردم، در این مدت ندیدم شبی را بخوابد یا روزی را افطار نماید. روزی گفتم: خوب است با خود مدارا کنید! فرمود: «چگونه مدارا کنم که گردنه‌هایی در برزخ و قیامت در پیش دارم و از آن عبور نتوان کرد مگر رستگاران!» او ثروت داشت و به خاطر خدا آن‌ها به زمین گیران و بیماران و درماندگان انفاق می‌نمود. سی مرتبه به حج مشرف شد که بیشتر سفرها را پیاده به خانه‌ی خدا رفت. او به‌اتفاق همسرش از مدینه برای زیارت قبر ابراهیم به فلسطین و ازآنجا به مصر رفتند. مردم مصر درخواست کردند در آنجا بمانند. آن‌ها قبول کردند. او در خانه‌ی خود قبری کنده بود و پیوسته مشغول عبادت و یاد خدا بود. گویند هزاران مرتبه ختم قرآن در قبر نمود، خداوند چون می‌بیند بنده‌اش یادش می‌کند، طبق روایت قدسی، حق او را میان بندگانش یاد می‌کند و عزیز و مکرّم می‌دارد. در همسایگی نفیسه، یک یهودی بود که دخترش نابینا بود، از آب وضوی او بینا شد و به همین سبب بسیاری از یهودیان مصر مسلمان شدند. وقتی با حالت روزه با خواندن سوره‌ی مبارکه انعام آیه (لَهُم دَارُالسّلامِ عِندَ رَبِّهِم) را می‌خواند، دعوت الهی را لبیک گفت. شوهرش خواست جنازه را به مدینه ببرد مردم مصر خواستند در مصر دفن شود، او قبول نکرد. شب پیامبر صلی‌الله علیه و آله را به خواب دید که فرمود: «با اهل مصر در مورد دفن نفیسه مخالفت نکن که خدا به برکت او رحمت را بر مردم مصر نازل می‌فرماید.» (شاگردان مکتب ائمه، ص 168 -و فیات الاعیان، ج 5، ص 56)

ذاکر

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 35 سوره‌ی احزاب می‌فرماید: «خداوند برای مردان و زنانی که خدا را بسیار یاد می‌کنند آمرزش و پاداشی سترگ آماده کرده است.»

حدیث:

توضیح مختصر:

هر ذکر، ذاکری دارد که به زبان، قلب و عمل آن را یاد می‌کند. برای مذکوری که خدای اوست، عمل ذاکر خودش عبادت بوده و برترین اعمال و جایگاه را نزد حق‌تعالی دارد. مطلق ذکر استحباب دارد، در هر جا باشد؛ چنان‌که امام باقر و امام صادق علیه‌السلام فرمودند. حضرت علیه‌السلام به محمد بن مسلم فرمود: «یاد خدا را در هیچ حال وامگذار. اگر در مستراح بودی و بانگ اذان مؤذن را شنیدی، خدا را یاد کن و هرچه مؤذن می‌گوید تو نیز بازگو.» (علل الشرایع، ص 284) امام صادق علیه‌السلام فرمود: «در حال ادرار کردن هم ذکر خدا عیبی ندارد چراکه یاد خدا در هر حالی خوب است، پس از ذکر خدا خسته مشو.» (الکافی، ج 2، ص 497) ذاکر نباید ملول شود که ذکر خدا شفاست و دوای هر دردی است به‌شرط آنکه ذاکر به این مقام رسیده باشد و در جانش آن را ادراک کند لذا در حال ایستاده و نشسته، در بازار یا در جمعیت آن را بگوید که در حدیث قدسی خداوند به موسی فرمود: «أنا جلیسٌ مَن ذَکَرنی: من همنشین کسی هستم که مرا یاد کند.» (الکافی، ج 2، ص 493) کسی به پیامبر عرض کرد کدام دسته از مردم درجه‌اش بالاتر است؟ فرمود: «الذاکرین الله: یاد کنندگان خدا.» (نهج الذکر، ج 1، ص 66)

1- ان‌شاءالله

در تفسیر (تفسیر علی بن ابراهیم قمی) در ذیل آیه‌ی 9 سوره‌ی کهف نقل شده که: عدّه‌ای از کفار قریش گروهی را به نجران نزد علماء یهود فرستادند تا از پیامبر صلی‌الله علیه و آله داستان اصحاب کهف، حضرت موسی، ذی القرنین و قیامت را بپرسند که اگر موافق علم آن‌ها بود، پس پیامبر راست‌گوست وگرنه او را قبول نکنند. کفار قریش به‌وسیله‌ی حضرت ابوطالب مسائل را از او پرسیدند و پیامبر مأمور به ان‌شاءالله گفتن نبود و بدون گفتن این جمله، فرمود: «فردا پاسخ شما را می‌دهم.» پس چهل روز وحی نیامد و ابوطالب غمگین و مؤمنین به شک و کفار قریش خشنود گردیدند. پس از چهل روز این آیه آمد: «البته برای کار و چیزی می‌خواهی انجام دهی بگو فردا آن را به‌جای می‌آورم مگر آنکه خدا بخواهد (ان‌شاءالله) خدای را یاد کنید هرگاه فراموش کردید.» (سوره‌ی کهف، آیات 25-24) (تفسیر فیض الاسلام، ص 764) پس گفتن و نوشتن (ان‌شاءالله) در خطابات و نامه‌ها که به وعده تعلق می‌گیرد لازم و ضروری است. در داستان موسی آیه‌ی 70 سوره‌ی کهف موسی به خضر چنین گفت: «اگر خدا خواهد (ان‌شاءالله) به‌زودی مرا صبر کننده خواهی یافت و در هیچ کاری نافرمانی تو را نکنم.» در سوره‌ی صافات آیه‌ی 102 آمده است: وقتی حضرت ابراهیم به فرزندش اسماعیل گفت امر شده‌ام که تو را ذبح کنم، اسماعیل عرض کرد: «پدر هر چه مأموری انجام بده که (ان‌شاءالله) مرا از بندگان صابر خواهی یافت.»

2- بوستان‌های بهشت

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «اگر در بوستان‌های بهشت گذارتان افتاد در آن‌ها به گردش و تنعّم بپردازید.» عرض کردند: «یا رسول‌الله بوستان‌های بهشت چیست؟» فرمود: «حلقه‌های ذکر که خداوند را کاروان‌هایی از فرشتگان است که در پی حلقه‌های ذکر می‌گردند. پس هنگامی‌که به آن‌ها برسند، پیرامونشان را می‌گیرند.» (بحار، ج 1، ص 205 -مکیال المکارم (مترجم)، ج 1، ص 567)

3- ذکر (یاد) خدا

امام سجاد علیه‌السلام در مناجات ذاکرین به خداوند عرض می‌کند: خدایا! 1. ذکر من تو را به‌اندازه‌ی خودم است نه به‌اندازه‌ی خودت. 2. از بزرگ‌ترین نعمت‌ها بر ما، جاری شدن ذکر تو بر زبان‌های ماست. 3. خدایا بر ما یاد خودت را در خلوت و آشکار، شب و روز، پیدا و نهان و در خوشحالی و بدحالی الهام کن. 4. خدایا ما را به ذکر خفی (پنهان) همدم ساز. 5. از تو از هر خوشی بدون ذکرت استغفار می‌کنم. 6. دل‌ها جز یاد تو آرامش نگیرد. 7. در قرآن فرمودی: «مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم.» اینک ما تو را یاد کنندگانیم همان‌طور که دستور دادی، پس وفا کن بر ما آنچه وعده دادی. ای ذاکرِ ذاکرین (ای یاد کننده‌ی یاد کنندگان).

4- ذکر آسان

شخصی به نام «شیبه هُذَلی» نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمد و عرضه داشت من پیر شده‌ام و توانایی اعمالی چون حج، جهاد و … ندارم، پس ای رسول خدا مرا دستوری آسان مرحمت فرما تا خدای سبحان مرا از آن بهره رساند. پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «گفتارت را دو بار تکرار کن.» او سخن خود را مجموعاً سه بار تکرار کرد. پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: در گرداگرد تو درخت و کلوخی نیست مگر اینکه از رحمت بر تو گریه افتاد. چون نماز صبح را گزاردی ده بار بگو: «سبحان ربی العظیم وَ بحَمده وَ لا حولَ وَ لا قوّه الّا بالله العَلی العَظیم» که خدای عزّوجل تو را به گفتن آن از کوری، دیوانگی، بیماری خوره، تنگ‌دستی و رنج پیری نگاه می‌دارد. (آب حیات، ص 110 -اربعین شیخ بهایی) در تعقیبات نماز صبح در مفاتیح‌الجنان این روایت را از امام باقر علیه‌السلام از کتاب تهذیب نقل کرده در آنجا چنین آمده: از کوری، دیوانگی، خوره، پریشانی و خانه بر سرش فرود آمدن یا خرافت در هنگام پیری عافیت دهد.

5- ذکر یونسیه

ابن جریر گفت: شنیدم از رسول‌الله که فرمود: «اسم خدایی که خوانده شود و جواب داده گردد و سؤال شود پس عطا گردد، خواندن حضرت یونس بن متی علیه‌السلام است.» گفتم: یا رسول‌الله آیا این ذکر «لا اله الّا انتَ سُبحانَکَ انّی کُنتُ مِنَ الظّالِمین» مخصوص یونس علیه‌السلام بوده یا مسلمانان هم می‌توانند بخوانند؟ فرمود: «هم برای یونس و هم برای مؤمنین است هرگاه خدا را بخوانند. مگر نشنیدی قول خداوند را که فرمود: «وکذلک نُنجی المؤمِنین: همین‌طور ما مؤمنین را نجات می‌دهیم.» پس شرط خواندن، مؤمن بودن است.» (المیزان، ج 14، ص 319 -تفسیرالدر المنثور سیوطی)

6- شفا و هدایت

عبدالله جندب، از اصحاب امام صادق علیه‌السلام و امام کاظم علیه‌السلام و وکیل ایشان بود نامه‌ای با این متن برای امام رضا علیه‌السلام نوشت: «فدایت شوم! من پیر و ضعیف شده‌ام و از کارهای بسیاری که قدرت داشتم عاجزم. دوست دارم مرا چیزی بیاموزی که به خدا نزدیک کند و بر فهم و دانشم بیفزاید.» امام در جواب نوشت: «جواب برایت می‌فرستم آن را بخوان و در آن دقّت کن و خوب بفهم که در آن شفای کسی است که خدا بخواهد او را شفا دهد و هدایت است برای کسی که خدا اراده‌ی هدایتش کرده باشد.» زیاد بخوان: «بسم‌الله الرّحمن الرّحیم لاحول وَ لا قُوّه الّا بِالله العَلیِّ العَظیم» (سفینه البحار ماده عبد –شاگردان مکتب ائمه، ج 2، ص 402)

7- هفتاد نگاه خاص

امام صادق علیه‌السلام فرمود: وقتی‌که خداوند امر نمود این آیات از قرآن به زمین نازل شوند آن‌ها از پایه‌ی عرش آویخته بودند و گفتند: «خداوندا! ما را به کجا می‌فرستی؟ به میان اله خطا و گناه؟» خداوند به آن‌ها فرمود: به زمین نازل شوید، سوگند به عزّت و جلالم هرکدام از آل محمّد و شیعیان آن‌ها، شما را در تعقیب هر نماز واجب قرائت کنند: 1. من در هر روز 70 مرتبه با چشم مکنون خود به آن‌ها نگاه می‌کنم. 2. و در نگاهی 70 حاجت آن‌ها را برآورده می‌سازم. 3. و آنچه معاصی انجام داده را می‌پذیرم و عفو می‌کنم و آن آیات این است: 1. سوره حمد: «بسم‌الله الرحمن الرحیم…ولاالضالین» 2. شهد الله انّه لا اله الّا هو…الحکیم (سوره‌ی آل‌عمران، آیه‌ی 18) 3. آیه‌الکرسی: «الله لا اله الّا هو…العلی العظیم» (سوره‌ی بقره، آیه‌ی 255) 4. «قُل اللّهم مالِکَ المُلک…قَدیر» (سوره‌ی آل‌عمران، آیه‌ی 26) (کلیات حدیث قدسی، ص 667)

8- با اهل ذکر ور نروید

روزی عارف کامل بابا رستم بختیاری به تلمیذش حاجی محمدصادق تخته فولادی می‌فرماید: بروید شهر مقداری ماست بخرید و بیاورید. حاجی طبق دستور عمل می‌کند. در مراجعت با یکی از نظامیان حکومتی برخورد می‌کند. نظامی از حاجی می‌خواهد تا از لباس و اسبش نگهداری کند تا در رودخانه شنا کند. حاجی می‌فرمایند: «وقت ندارم باید بروم.» آن مرد نظامی با دسته‌ی تازیانه به سر حاجی می‌زند به‌طوری‌که سر حاجی می‌شکند و ماست‌ها می‌ریزد. حاجی با سکوت، در کنار رودخانه خود را تمیز می‌کند، مجدداً ماست می‌خرد و مراجعت می‌کند. بابا رستم از تأخیر سؤال می‌کند. حاجی قضیه‌ی خود را با آن حکومتی بیان می‌دارد. بابا رستم سؤال می‌کند شما چه عکس‌العملی نشان دادی؟ عرض می‌کند: «هیچ نگفتم و جزای عمل او را به خدا واگذاردم.» می‌فرماید: «کار خوبی نکردی، برای اینکه سر شما را شکسته به خدا واگذارش نمودی فوراً برگرد و با او تغیّر و سروصدا نما.» حاجی فوراً برمی‌گردد. ولی هنگامی می‌رسند که کار از کار گذشته و اسب او را به زمین زده و هلاکش کرده بود. (نشان از بی‌نشان‌ها، ج 1، ص 37) مرحوم استاد ذی‌حق، آیت‌الله سید عبدالکریم کشمیری بارها فرمود: «با اهل ذکر ور نروید و اذیّت نکنید اگرچه از مذهب دیگر باشد که اثر وضعی دارد و آسیب به آزاردهنده می‌رسد.»

9- الحمدلله بی‌مورد

ابن خلکان در وفیات الاعیان نوشته است که سرّی سقطی (م 250) استاد جنید بغدادی گفت: «سی سال است که ازجمله‌ی «الحمدلله» که بر زبانم جاری شد استغفار می‌کنم.» گفتند: «چگونه؟» گفت: «شبی آتش‌سوزی در بازار رخ داد بیرون آمدم ببینم به دکان من آتش رسیده یا نه؟ گفتند: به دکان تو آتش نرسیده است. گفتم: الحمدلله. یک‌مرتبه متنبّه شدم که گیرم دکان من آسیبی ندیده باشد؛ آیا نباید در اندیشه‌ی مسلمین باشم.» (علوم اسلامی بحث عرفان، ص 101)

10- تلقین ذکر

سید عرفا سید حیدر آملی (م 790) در کتاب المحیط الاعظم درباره‌ی تلقین ذکر می‌فرماید: آنچه فقیر مذکور (محمد سمنانی) در اجازه‌ی خود به‌طور تقصیل برایم ذکر کرده آن است که: روزی حضرت علی علیه‌السلام بر رسول‌الله وارد شد و عرض کرد: «مرا به نزدیک‌ترین راهی که به‌سوی خداوند منتهی و در نزد او پسندیده و آسان‌ترین برای بندگان اوست راهنمایی فرما.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «یا علی علیه‌السلام بر تو باد به آنچه از طریق نبوّت به تو رسیده.» عرض کرد: «آن چیست؟» فرمود: «ذکر خدا.» عرض کرد: «یا رسول‌الله! اگر فضیلت ذکر این‌چنین است پس تمامی مردمان ذکر گویند.» فرمود: «این سخن را رها کن. قیامت و رستاخیز بزرگ برپا نمی‌گردد درحالی‌که بر روی زمین کسی باشد که الله الله بگوید.» سپس فرمود: «یا علی ساکت باش؛ من سه بار این ذکر را می‌گویم و تو از من می‌شنوی، چون من ساکت شدم تو بگو تا من بشنوم.» این‌گونه رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله علی علیه‌السلام را تلقین ذکر فرمود. (مقدمه‌ی اسرار الشریعه، ص 13)

11- ذاکریت پنجمین اختر

امام صادق علیه‌السلام درباره‌ی پدرش امام باقر علیه‌السلام فرمود: «پدرم بسیار یاد خدا می‌کرد. با او که راه می‌رفتم مشغول ذکر بود. چون با او طعام می‌خوردم او را مشغول ذکر می‌دیدم و چون با مردم سخن می‌گفت، سخن گفتن، او را از یاد خدا بازنمی‌داشت. پیوسته می‌دیدم زبانش به کامش چسبیده و مشغول ذکر «لا اله الا الله» بود. صبح ما را جمع و امر می‌کرد مشغول ذکر و یاد خدا باشیم تا طلوع آفتاب.» (گنجینه‌ی عرفان، ص 28؛ عین الحیاه، ج 2، ص 472)

ذکر علی، امیرالمؤمنین علیه السّلام

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 4 سوره‌ی تحریم می‌فرماید: «خداوند یاور (پیامبر) است و جبرئیل و مؤمنان صالح (علی بن ابی‌طالب) و ملائکه بعد از آنان پشتیبان اویند.»

حدیث:

پیامبر صلی‌الله علیه و آله درباره‌ی امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «هر که از علی ارشاد خواهد، ارشادش کند و هرکه به دامنش چنگ زند، نجات یابد.» (بحرالمعارف، ج 3، ص 413 -اسرار الامامه)

توضیح مختصر:

یاد امیرالمؤمنین علیه‌السلام عبادت است و سبب نورانیت قلب، ازدیاد ولایت و فزونی محبت او می‌شود. پیامبر در سفارشات خود درباره‌ی امام، به مردم آن‌قدر مطالبی بس گران‌قدر درباره‌ی مقام و منزلت آن حضرت فرمودند که خود چندین جلد کتاب می‌شود. لذا فرمود: خداوند مرا امر کرده که هرگاه سواره‌ام تو هم سوار شوی، پیاده باشم، تو هم پیاده باشی، خداوند به من کرامتی نداده مگر آنکه مثل آن را به تو عطا فرموده است. مرا به نبوّت اختصاص داده و تو را در آن ولیّ قرار داده. هر که تو را انکار کند به من ایمان نیاورده و هرکه به تو کفر بورزد ایمان به خدا نیاورده است. فضل تو از فضل من و فضل من برای تو و آن فضل پروردگار است. فضل خدا نبوّت رسول و رحمتش ولایت علی است، پس به نبوّت و ولایت، شیعه خوشحال باشند و این برای آنان بهتر است ازآنچه دشمنان از مال و فرزند و اهل دنیا جمع می‌نمایند. قسم به خدا یا علی تو خلق نشدی مگر برای پرستش پروردگارت و به تو معالم دین شناخته می‌شود و به تو راه کهنه اصلاح می‌گردد. خداوند هدایت نمی‌کند کسی را که به تو ولایت ندارد و هدایت به تو نشده است. (امالی صدوق، ص 399)

1- صالح مؤمنین

امام باقر علیه‌السلام فرمود: رسول خدا صلی‌الله علیه و آله علی علیه‌السلام را به اصحاب این‌طور شناساند که فرمود: «مَن کُنتُ مُولاهُ فَعلیٌ مُولاه: هر که را من مهتر اویم علی سید و مهتر اوست.» یک‌بار دیگر هنگامی‌که آیه‌ی 4 سوره‌ی تحریم نازل شد؛ «فَانَّ الله هو مولاهُ وَ جبرئیل و صالح المؤمنین: همانا خدا یاور پیامبر است؛ پس از او، جبرئیل و بهترین مؤمنین» پیامبر دست علی را گرفته و فرمود: «این امیرالمؤمنین و صالح مؤمنین است.» (تأویل الآیات)

2- کفیل تو علی علیه‌السلام

اهالی روستاهای اطراف نجف، سند و مدرکی که به همدیگر می‌دادند این بود که می‌گفتند: «کفیلُکَ ابوالحَسَن علی علیه‌السلام؛ یعنی امیرالمؤمنین وکیل و کفیل تو باشد.» و این به‌عنوان سند محضری بود. شخصی از یک نفر طلبکار بود و از بدهکار، طلبش را مطالبه کرد. بدهکار انکار می‌کرد، پس گفت: «به نجف برویم و به علی علیه‌السلام سوگند یاد کنیم.» پس به ایوان طلا رفتند و روبروی ضریح امیرالمؤمنین سوگندش داد و او هم قسم خورد که بدهکار نیست؛ در همان لحظه صورتش سیاه شد. (هزار و یک تحفه، ص 267)

3- سخن خدا به صدای علی علیه‌السلام

عبدالله بن عمر گوید: رسول خدا صلی‌الله علیه و آله در جواب کسی که سؤال کرد در شب معراج، پروردگار با چه زبانی با شما گفتگو کرد؟ فرمودند: «با زبان علی بن ابیطالب.» عرض کردم: «خدایا! تو بودی با من سخن گفتی یا علی بود؟» فرمود: «ای احمد! من موجودی هستم نه چون موجودات دیگر، به مردم قیاس نشوم و به مانندی توصیف نگردم. تو را از نور خود آفریدم و علی را از نور تو آفریدم و بر راز دل تو مطلع هستم و می‌دانم محبوب‌تر از علی بن ابی‌طالب در دل نداری، لذا با صدا و زبان او با تو سخن گفتم تا دلت آرام شود.» (مناقب خوارزمی، ص 47)

4- توصیف از جبرئیل

جبرئیل به پیامبر صلی‌الله علیه و آله گفت: «ای محمّد! قسم به آن کسی که تو را به نبوّت مبعوث گردانیده است، معرفت اهل آسمان‌ها به علی از معرفت اهل زمین به او بیشتر است. در هیچ جنگی از او تکبیر بلند نشد، مگر آنکه ما (ملائکه) با او تکبیر گفتیم. در هیچ غزوه‌ای حمله نکرد، مگر با او به دشمنش حمله کردیم. هیچ شمشیری به کافری نزد، مگر ما با او شمشیر زدیم. ای محمد! هرگاه به چهره‌ی عیسی و عبادتش، زهد یحیی و طاعتش، ملک سلیمان و سخاوتش مشتاق شدی به روی علی بن ابی‌طالب نظر نما.» (کفایه الخصام، ص 636)

5- الهی به حقّ علی

عایشه گوید: شبی پیامبر صلی‌الله علیه و آله در حجره من بودند. نیمه‌شب بلند شدم و پیامبر صلی‌الله علیه و آله را در جایش نیافتم. حجره‌ی زنان دیگر را گشتم، آنجا نبود. دیدم با سر و پای برهنه، بالای بام حجره‌ی خودم ایستاده و دست به آسمان بلند کرده و می‌گوید: «الهی! به‌حق علی! خدایا! به‌حق علی!» عرض کردم: «کسی را بهتر از علی نیافتید که خدا را به‌حق او قسم می‌دهید؟!» فرمود: «قسم به آن کسی که جانم به ید قدرت اوست! به آسمان نظر کردم، بهتر از علی نبود، به زمین نگاه کردم، بهتر از علی نیافتم؛ به شرق و غرب نگاه کردم، بهتر از علی نبود؛ لذا خدا را به‌حق او قسم دادم.» (هزار و یک تحفه، ص 350)

ذلّت

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 26 سوره‌ی یونس می‌فرماید: «کسانی که نیکی کردند؛ پاداش نیک و افزون بر آن دارند و تاریکی و ذلّت، چهره‌هایشان را نمی‌پوشاند؛ آن‌ها اهل بهشتند و جاودانه در آن خواهند بود.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «ساعتی خواری، با عزّت دورانِ روزگار برابری نکند.»

توضیح مختصر:

ذلّت یعنی ذلیل و خوار شدن، پست و زبون شدن. دو معنی می‌توان برای خوار گفت: یکی آنکه، کسانی که مستکبر و شیطان‌صفت هستند و مدعی دروغین می‌باشند و سرپیچی از اوامر الهی کنند خداوند آنان را در منزل ذلیلی و خواری در درازمدت می‌نشاند. معنی دیگر آن است که هر عملی که اظهار عبدیت عبد را داشته باشد (مانند سجده کردن) هرچه صلاحیت این کار بیشتر باشد عبادت متعیّن و ذلّت عبودیت را می‌رساند. خاشع کسی است که در نماز خود حالت ذلّت به خود بگیرد. انسان چون ممکن‌الوجود است و احتیاج و افتقار کامل در نیاز دارد، هستی او عین ذلّت است. اگر کسی در زمین با تواضع راه می‌رود این از مصداق ذلت است. چطور عبد در برابر خداوند عالمیان تسلیم نباشد و مسکنت خود را نشان ندهد درحالی‌که محتاج مطلق است و در برابر هیبت الهی لازمه‌اش خاکساری است! خداوند به یکی از انبیاء اش وحی کرد که: «به عزت و جلالم سوگند که آرزوی هر آرزومندی را که به غیر من امید ببرد مبّدل به نومیدی می‌کنم و جامه‌ی ذلّت در میان مردم بر تنش می‌پوشانم.» (تفسیر المیزان، ج 2، ص 49) این ذلّت همان معنی اول است که خداوند دماغ متکبّران را می‌کوبد، عزتشان را به ذلت تبدیل می‌کند. به قساوت قلب دچارشان می‌نماید که اصلاً بو و مزه‌ی هیچ نوع عبادتی را نمی‌چشد و انگار وجودشان همه‌اش جهنم است و این بدترین نوع ذلت است.

1- محمد و ذوالریاستین

محمد فرزند امام صادق علیه‌السلام شخصی شجاع و سخاوتمند بود و یک روز در میان، روزه می‌گرفت. او معمولاً گوسفندی (قوچی) را ذبح می‌کرد و مردم را مهمانی می‌داد. او در سال 199 هـ ق از مکّه خروج کرد. پس به امر مأمون خلیفه‌ی عباسی، عیسی جلودی به جنگ او آمد و جمعیتش را متفرق ساخت و او را دستگیر کرد و به خراسان نزد مأمون فرستاد. مأمون او را عفو کرد و موردتکریم قرار داد. محمد شخصی با عزّت بود و هیچ‌وقت تن به ذلت نمی‌داد. روزی غلامان ذوالریاستین که هیزمی خریده بودند، غلام محمد را زدند و این خبر به او رسید. با چوب‌دستی از منزل بیرون آمد و فرمود: «مرگ برایت بهتر است از زندگی با ذلّت.» مردم به کمک او آمدند و غلامان ذوالریاستین را زدند و هیزم‌ها را از آن‌ها گرفتند. این خبر به گوش مأمون خلیفه‌ی عباسی رسید. مأمون دستور داد ذوالریاستین نزد محمد برود و عذرخواهی کند و حق را به غلامان او بدهد. وقتی خبر آمدن ذوالریاستین را به محمد دادند، فرمود: «باید روی خاک بنشینید، نه روی فرش.» چون ذوالریاستین آمد، تعارف کرد که بنشیند، اما او روی زمین نشست و روی فرش ننشست و از محمد عذرخواهی کرد و حق را به غلامان او داد. (سفینه البحار، ج 1، ص 317)

2- ذلّت کوچک بهتر است

شبی منصور دوانیقی خلیفه‌ی عباسی، به امام اجازه داد تا از حیره (تبعیدگاه) به مدینه برود. حضرت با مصادف، غلامش و مرازم از اصحابش حرکت کردند. چون به منطقه‌ی نگهبانان رسیدند، یکی خواست باج بگیرد. از این رو به امام متعرض شد و گفت: نمی‌گذارم بروی. امام با زبان خوش از او خواستند که بگذارد برود؛ اما نگهبان اجازه نمی‌داد. مصادف عرض کرد: «فدایت شوم! این سگ، شما را اذیّت کرد و می‌ترسم شما را دوباره نزد خلیفه ببرد، اذن بدهید من و مرازم او را بکشیم و در میان رودخانه بیندازیم و برویم.» فرمود: «از این خیال خود را بازدار.» امام پیوسته با آن نگهبان (آخر شب) با زبان نرم صحبت می‌کردند تا آنکه پاسی از شب سپری شد و نگهبان به او اجازه داد. حضرت از شهر خارج شدند و فرمود: ای مرازم! این‌که شما گفتید، آن مرد را بکشید، آیا این بهتر بود یا این روش من؟ آدمی جزع می‌کند از ذلّت کم، پس عدم صبر او را داخل ذلّت بزرگ‌تر می‌کند؛ یعنی مدارا با این مرد و معطّل کردن او ما را ذلّت کوچک است، اما کشتن او سبب می‌شد که ما دچار گرفتاری‌ها و ذلت‌های بزرگ‌تر شویم. (منتهی الامال، ج 2، ص 261)

3- نفرین بر مردم کوفه

بعد از این‌که اهل کوفه دوازده هزار تا هشتاد هزار نفر، نامه‌ی با امضاء برای امام حسین علیه‌السلام نوشتند که به کوفه بیاید که یاری‌اش می‌کنند، در مسیر راه از مکه به کوفه، اخبار زیادی به امام رسید. به‌ویژه از بی‌وفایی مردم کوفه و شهادت نایب خاص اش مسلم بن عقیل. مردی از کوفه پس از اعمال حج گوید: (به نقل مثیرالاحزان، ص 21) در مسیر رفتن به کوفه، به چند خیمه برخورد کردم و سؤال نمودم، این خیمه‌ها متعلق به کیست؟ گفتند: حسین بن علی علیه‌السلام. با اشتیاق به خیمه‌ی اختصاصی امام رفتم و عرض کردم: پدر و مادرم فدای تو باد، ای فرزند دختر پیامبر! چه انگیزه‌ای تو را به این بیابان بی‌آب و علف کشانده است؟ امام فرمود: «از طرفی بنی امیّه مرا تهدید نمودند و از طرفی مردم کوفه مرا دعوت کردند و این نامه‌های اینان است. ولی همین مردم کوفه مرا به قتل خواهند رسانید و چون دست به این جنایت بزنند، خداوند کسی را بر آن‌ها مسلط خواهد کرد که آن‌ها را به قتل برساند و آن‌چنان خوار و ذلیلشان بکند که ذلیل‌تر از کهنه پاره کنیزان (پارچه‌ای که زنان در ایام عادت حیض استفاده کنند و به خون‌آلوده شود) گردند.» تحقق ذلّت مردم کوفه، بعد از قتل امام علیه‌السلام پی‌درپی به ظهور پیوست. پس از جریان عاشورا، عده‌ای به‌عنوان توّابین قیام کردند و درگیری و کشتار بسیار شد. بعدازآن مختار قیام کرد که با اضطراب و کشتار و مجازات همراه بود. ولی بدترین دوران، تاریخ بیست‌ساله‌ای بود (95-75 هـ) که حجاج بن یوسف ثقفی فرمانروای خون‌خوار، آن‌قدر آن‌ها را تحت‌فشار قرار داد و آدم کشت و زندانی‌ها را شکنجه داد که مصداق ذلّت و خواری که امام فرموده بود، در آنجا به ظهور پیوست. تعداد افرادی که (در مدت بیست سال) به دست او کشته شدند، به صدوبیست هزار نفر رسید و موقع مرگ حجاج پنجاه‌هزار نفر مرد و سی هزار نفر زن در زندانش بودند. نقل کرده‌اند (به نقل مروج الذهب مسعودی، ج 3، ص 137) که او وقتی دستور داد مردم کوفه، برای جنگ به بصره بروند و هر کس که نرفت، او را گردن زنند. پیرمردی گفت: ای امیر! من پیر و ضعیف هستم، آیا فرزند جوانم به جای من به جنگ برود؟ حجاج دستور داد سر او را از بدنش جدا کردند. مردم کوفه وقتی این صحنه را دیدند، از ترس چنان شتاب می‌کردند که بالای پل چندین نفر به درون فرات افتادند و غرق شدند. (سخنان حسین بن علی علیه‌السلام، ص 111-109)

4- ترک ذلّت

سعدی گوید: در شهر واسط (بین کوفه و بصره) چند نفر پارسا از بقالی نسیه برده بودند و مبلغی بدهکار او بودند. بقال پی‌درپی از آن‌ها می‌خواست که بدهکاری خود را بپردازند و با آن‌ها برخورد خشن می‌کرد و در مطالبه‌ی خود سخنان درشت به آن‌ها می‌گفت. آن‌ها از خشونت‌های بقّال ناراحت بودند، ولی بر اثر تهی‌دستی چاره‌ای جز صبر نداشتند. در این میان، صاحب دلی گفت: وعده دادن نفس به غذا، آسان‌تر از وعده دادن پول به بقّال است، یعنی شکم خود را وعده‌ی غذا دادن و از بقال قرض نکردن، راحت است و این راهی است که انسان را از ذلّت نجات می‌دهد. چه آنکه، دل کندن از نیکی بزرگان، بهتر از تحمّل جفای دربانان آن‌هاست و بردباری آرزوی گوشت، بهتر از گوشت خریدن نسیه و گرفتار شدن به وام خواهی زشت قصّاب‌هاست. (حکایت‌های گلستان، ص 156)

5- خواری زیاد و پسرش

امام حسین علیه‌السلام درباره‌ی عبیدالله بن زیاد که از طرف یزید، مأمور کشتن او شد، فرمود: «همانا زنازاده‌ای فرزند زنازاده، مرا میان کشتن و ذلّت مخیّر گردانید، اما ذلّت و خواری از ما دور است.» کلام امام اشاره به دو خانواده‌ی خوار و پست است که در تاریخ به تواتر نوشته‌اند: عبیدالله پسر مرجانه است که زن فاحشه‌ای بوده است، معلوم نیست از نطفه کیست؟ ولی زیاد او را فرزند خود خواند؛ اما زیاد، موقعی که معاویه در شام بر بالای منبر رفت و زیاد را یک پله پایین‌تر نشاند، زیاد را برادر خود خواند و جمعی از مردم بی‌عقل شام گواهی دادند. در میان آن‌ها ابو مریم سلولی برخاست و گفت: در ایام جاهلیت شراب‌فروشی داشتم، ابوسفیان به طائف، پیش من آمد مقداری شراب و اغذیه خرید و خورد و گفت: برایم فاحشه‌ای بیاور. نزد سمیه مادر زیاد که همسر عبید بود، رفتم و از جود و مقام ابوسفیان تعریف کردم؛ از او خواستم پیش ابوسفیان بیاید. گفت: عبید با گوسفندانش از صحرا وقتی آمد و غذا خورد و خوابید، من می‌آیم. بعد از زمانی کوتاه آمد و تا صبح نزد ابوسفیان بود. روزی از سمیه پرسیدم: ابوسفیان چه طور بود؟ گفت: خوب رفیقی بود، اگر گند زیر بغلش نبود. این جمله، زیاد را ناراحت کرد و گفت: به مادران مردان فحش مده که به مادرت فحش می‌دهند. معاویه از منبر فرود آمد. آن‌قدر به او اعتراض کردند که شعرا اشعاری علیه وی، مبنی بر برادر خواندن زیاد سرودند. از جمله «ابن مفرغ» می‌گوید: عجیب است که سه نفر به نام زیاد، نافع و ابوبکر از رحم یک مادرند، اما یکی می‌گوید پدرم، قریشی هست؛ دیگری می‌گوید: پدرم فلان شخص است و سوّمی می‌گوید وابسته به عرب هستم. (پیغمبر و یاران، ج 3، ص 68 –الغدیر، ج 10، ص 223)

ذوالقرنین

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 83 سوره‌ی کهف می‌فرماید: «ای پیامبر سؤال از ذوالقرنین می‌کنند پاسخ ده که من به‌زودی حکایت او را به شما تذکر خواهم داد.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «هان ذوالقرنین، پیامبر و رسول نبود بنده‌ای بود که خدا را دوست داشت و خدا هم او را دوست می‌داشت.» (تفسیر نور الثقلین، ج 3، ص 295)

توضیح مختصر:

ذوالقرنین از پادشاهان مؤمن روی زمین بود که پیامبر نبود ولیکن بنده‌ای بود که خداوند را دوست می‌داشت و مردم را به راه راست نصیحت می‌کرد. خداوند او را در روی زمین توانا کرد و قدرت داد و آنچه از اسباب که لازمه‌ی پادشاهی و مدیریت و خداپرستی بود از علم و عقل و دین و نیروی جسمانی و کثرت مال و لشکر و مانند این‌ها را به او داد. اما درباره ذوالقرنین همان‌طوری که علامه طباطبایی در تفسیر المیزان ج 13 ذیل آیه‌ی 83 سوره‌ی کهف آورده، بسیار در اخبار و تواریخ به اختلاف نقل شده که راویانِ ضعیف و یهودیانی که بعداً مسلمان شدند، آن‌ها را نقل کرده‌اند. 1. ذوالقرنین از جنس بشر بوده یا مَلَکی از ملائکه بوده است؟ 2. چه سِمَتی داشته؟ 3. نامش چیست؟ 4. چرا او را ذوالقرنین گفته‌اند؟ 5. سفر او به مغرب و مشرق چگونه و کجا بوده است؟ 6. آیا ابر در تسخیر او بود؟ 7. او به کوه قاف رسید؟ 8. به آب حیات دست یافت؟ 9. سدّ ذوالقرنین در کجاست؟ 10. طول و عرض آن چقدر است؟ 11. در چه زمان از تاریخ بوده است؟ 12. چقدر سلطنت کرد؟ و دیگر مسائلی که پیرامون او به اختلاف نقل شده است. خلاصه‌ی مطلب آنکه از امیرالمؤمنین سؤال شد درباره‌ی ذوالقرنین که آیا پیغمبر بوده یا نه؟ فرمود: از پیامبر شنیدم که می‌فرمود: «او بنده‌ای معتقد به وحدانیّت خدا و مخلص در عبادتش بود، خدا هم خیرخواه او بود.» (الدّرالمنثور، ج 4، ص 240)

1- ذوالقرنین کیست؟

نام او عیاش (عبدالله) بود اول کسی بود که بعد از نوح پادشاه شد و ما بین مشرق و مغرب را مالک شد. ذوالقرنین غیر از اسکندر رومی است و حق این است که پیامبر نبوده ولیکن بنده‌ی شایسته‌ای بود که از جانب خدا مؤیّد بود. خداوند در قرآن سوره‌ی کهف (90-89) فرمود: به‌درستی ما تمکین دادیم برای ذوالقرنین در زمین و عطا کردیم به او از هر چیزی سببی. پس پیروی کرد سببی را تا رسید به محل غروب آفتاب …گفتیم: ای ذوالقرنین آیا عذاب خواهی کرد به کشتن کسی را که از کفر برنگردد یا اخذ خواهی کرد در میان ایشان نیکی را؟ گفت: «اما کسی که ستم کند و شرک آورد او را عذاب خواهم کرد… اما کسی که ایمان بیاورد و عمل شایسته بکند او را جزای نیکو هست.» (قصص‌الانبیاء راوندی، ص 122-تفسیر عیاشی، ج 2، ص 350)

2- چرا ذوالقرنین گفتند؟

ده قول است در این‌که چرا عیاش را ذوالقرنین گفتند: 1. یک‌مرتبه ضربتی بر قرن راست یعنی طرف راست سر او زدند و مُرد و خداوند او را زنده کرد. پس ضربتی دیگر بر طرف چپ سر او زدند و مُرد، خداوند او را دوباره زنده کرد. 2. دو قرن زندگی کرد و زمان او دو قرن از مردم منقرض شدند. 3. در سرش دو بلندی شبیه به شاخ بود. 4. در تاجش دو شاخ بود. 5. استخوان دو طرف سرش قوی بود و آن‌ها را قرن می‌گویند. 6. دو قرن دنیا، یعنی دو طرف عالم را سیر کرد و مالک شد. 7. دو گیسو در دو جانب سرش بود. 8. نور و ظلمت را خدا مسخّر او کرده بود. 9. در خواب دید که آسمان رفت و به دو قرن یعنی دو طرف آن آفتاب چسبیده. 10. قرن به معنی قوّت است یعنی قوی و شجاع بود و اقتدار عظیم به هم رسانید. (مجمع‌البیان، ج 3، ص 490 -تفسیر فخر رازی، ج 21، ص 163 –سوره‌ی کهف آیات 98-91)

3- یأجوج و مأجوج

ذوالقرنین در سفر خود به میان دو کس رسید که نزد آنان رفت و هیچ کلامی را نمی‌فهمیدند و آدم‌های زیرک نبودند. گفته‌اند: آن منطقه کوه ارمنیه و آذربایجان بوده یا دو کوه در آخر شمال که منتهای ترکستان بوده است. گفتند: «ای ذوالقرنین به‌درستی که یأجوج و مأجوج فساد کنندگان‌اند در زمین ما به کشتن و خراب کردن تلف نمودن زراعت‌ها. آیا برای تو مزدی قرار بدهیم که قرار دهی میان ما و ایشان سدّی که نتوانند به‌طرف ما آیند؟» ذوالقرنین فرمود: «آنچه پروردگار مرا در آن متمکّن گردانیده است از مال و پادشاهی بهتر است از آن خرجی که شما به من می‌دهید و مرا به آن احتیاجی نیست. پس اعانت کنید مرا به قوّتی تا بگردانم میان شما و میان ایشان سدی بزرگ.» پس برای من پاره‌های آهن بیاورید. آنگاه بر روی یکدیگر چید آهن‌ها را در میان دو کوه تا برابر کوه‌ها شد. آنگاه فرمود: در کوره‌ها بدمید تا آنجا گرم و آتشین شود. پس مس گداخته بر آهن‌ها بریزید. از آن‌وقت دیگر یأجوج و مأجوج نمی‌توانستند بر آن سد بالا روند و رخنه به‌طرف اینان بکنند. (مجمع‌البیان، ج 3، ص 495 -تفسیر فخر رازی، ج 21، ص 171 –سوره‌ی کهف، آیات 98-91)

4- سنّت او در امیرالمؤمنین و قائم علیه‌السلام

پیامبر فرمود: ذوالقرنین بنده‌ی صالحی بود که خدا او را حجت گردانیده بود بر بندگانش. پس قومش را به دین حق خواند و امر کرد ایشان را به پرهیزکاری از معاصی. پس ضربتی بر جانب راست سرش زدند و غایب شد از ایشان مدتی تا آنکه گفتند مُرد یا هلاک شد یا به کدام بیابان رفت. پس ظاهر شد و به‌سوی قومش برگشت و باز ضربت زدند بر جانب چپ سر او. به‌درستی که در میان شما کسی هست که بر سنت او خواهد بود (ضربتی از عمرو بن عبد و ضربتی از ابن مجلم مرادی بر سر امیرالمؤمنین زده شد.) به‌درستی که حق‌تعالی تمکین داد او را در زمین و از هر چیز سببی به او عطا فرمود و او به مغرب و مشرق عالم رسید و به‌زودی خدا سنت او را در قائم از فرزندان من جاری خواهد کرد تا آنکه نماند هیچ صحرا و دشت و کوهی که ذوالقرنین طی کرده باشد مگر او طی کند و خدا گنج‌ها و معدن‌های زمین را برای او ظاهر گرداند و یاری دهد او را به آنکه ترس او را در دل‌های مردم اندازد و زمین را پر از عدل و راستی کند بعدازآنکه پر از ظلم و جور شده است. (کمال‌الدین، ص 394)

5- ابر نرم، پادشاهی جمع زمین

امام صادق علیه‌السلام فرمود: ذوالقرنین را مخیّر کردند اختیار ابر نرم یا ابر صعب؛ پس موکّل ابر نرم را اختیار کرد و ابر صعب برای حضرت صاحب‌الامر ذخیره کرده است. از امام معصوم درباره‌ی ابر صعب سؤال کردند، فرمود: ابری است که در آن رعد و صاعقه و برق بوده باشد که حضرت قائم بر این‌ها مالک و تسلط دارد. (بصائر الدرجات، ص 409) دو کس که در زمین مصافحه کردند: ذوالقرنین و ابراهیم خلیل بودند. (امالی طوسی، ص 215) روایت است که دو پادشاه مؤمن جمیع زمین را متصرّف شدند: سلیمان و ذوالقرنین. (خصال، ص 255 -حیوه القلوب، ج 1، صص 472-439)

رحْم (مهربانی، رقت قلب، نرم دلی)

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 29 سوره‌ی فتح می‌فرماید: «محمد فرستاده‌ی خداست و کسانی که با او هستند در برابر کفار سرسخت و شدید و در میان خود مهربان‌اند.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «کسی که به مردم رحم نکند خداوند رحمت خویش را از او بازدارد.»

توضیح مختصر:

رحم به مهربانی، رقّت قلب، نرم‌دلی و بخشایش را گویند. خداوند که رحمان است، رحم کننده به تمامی مخلوقات است، وقتی آدم از بهشت رانده شد عرض کرد: «پروردگارا به نفس خود ستم کردیم و اگر ما را نیامرزی و رحم نکنی از زیانکاران خواهیم بود.» (سوره‌ی اعراف، آیه‌ی 23) و کلماتی که آدم خدای را خواند یکی این بود: «فَاَرحِمنی وَ أنتَ خیرُ الرّاحِمین: پس مرا رحم کن و تو بهترین رحم کنندگانی.» (ترجمه‌ی المیزان، ج 1، ص 211) اگر بندگان، خود را آماده و مهیای ترحّم الهی کنند خداوند به آن‌ها مهربانی می‌کند چنان‌که در سوره‌ی هود آیه‌ی 119 فرمود: «انسان‌ها همیشه در اختلاف‌اند مگر کسانی که پروردگارت به آن‌ها رحم کرده باشد و برای همین خلقشان کرده بود.» عده‌ای ذاتاً رحم‌دل هستند و رقّت قلب دارند چنان‌که در صدقه دادن نسبت به ضعفا و فقرا و مساکین اهتمام دارند و موجب دلگرمی فقرا می‌باشند. رسول خدا در دعایی در حق انصار مدینه به خداوند چنین عرضه می‌کند: «پروردگارا به انصار رحم کن و به فرزند زادگان انصار رحم کن.» این بیان چنان در دل‌های انصار اثر گذاشت که همه به گریه درآمده و محاسنشان از اشک چشمانشان خیس شد. ببینید چقدر مسئله‌ی نرم‌دلی و رقّت قلب، خوب است که پیامبر برای اهل مدینه این دعا را کردند!

1- موسی و رحم

وقتی حضرت موسی علیه‌السلام با حق‌تعالی مناجات کرد؛ عرض نمود: «خدایا! به کدام خصلت از کارهایم، مرا به خودت اختصاص دادی؟» خطاب رسید: «ای موسی! وقتی چوپانیِ گوسفندان شعیب را می‌نمودی، روزی هنگام گرمی هوا، بزغاله‌ای از گله فرار کرد و تو دنبالش دویدی و بسیار به رنج افتادی. چون به آن بزغاله رسیدی، او را در کنار خود گرفتی و گفتی: ای بی‌چاره مرا و خود را بسیار رنجانیدی. پس او را بر دوش خود گرفته و به گله آوردی. به سبب ترحّمی که بر آن نمودی، تاج پیغمبری بر سر تو نهادیم و کرامت نبوّت به تو دادیم.» (نمونه معارف، ج 5، ص 333 -زینه المجالس، ص 497)

2- پیامبر رحیم و مهربان

مُغیره پسرعموی پیامبر و برادر رضاعی و هم سن آن حضرت بود. او قبل از بعثت به پیامبر علاقه‌ی وافر داشت، ولی وقتی پیامبر مبعوث گردید، از دشمنان حضرت شد و آسیب‌های فراوان به پیامبر وارد گردانید. چون سپاه پیامبر برای فتح مکه به آن سرزمین آمد، مُغیره و عبدالله بن امیّه از سران کفر از مکه خارج شده و خود را به سرزمین «نبق» محل استقرار ارتش پیامبر رساندند و اجازه‌ی حضور خواستند؛ ولی پیامبر اجازه ندادند. او بسیار متأثر شد و گفت: «اگر پیامبر به من اجازه‌ی ملاقات ندهد، دست پسربچه‌ام را می‌گیرم، سر به بیابان می‌گذارم تا از گرسنگی و تشنگی بمیریم.» وقتی این سخن او را به پیامبر رساندند، اجازه‌ی ملاقات داد. چون شرفیاب شد و اسلام آورد، از شرمندگی سر را بلند نمی‌کرد. تا اینکه امیرالمؤمنین به او فرمود: «چون حضور پیامبر صلی‌الله علیه و آله رسیدی، همان کلمات برادران یوسف را که در قرآن نقل شده است، بخوان تا پیامبر شما را ببخشد، زیرا پیامبر صلی‌الله علیه و آله از یوسف کمتر نیست.» مغیره دستور امیرالمؤمنین را اجرا کرد و وقتی نزد پیامبر آمد، این آیه را خواند: «سوگند به خدا که خداوند تو را بر ما مقدم داشت و ما مردم مقصر و خطاکار بودیم.» (سوره‌ی یوسف، آیه‌ی 91)

پیامبر فرمود: امروز ملامت و توبیخی بر شما نیست، خداوند شما را می‌بخشد و رحم خدا از همه بیشتر است. (یوسف، آیه‌ی 92 «وَ هوَ اَرحَمُ الرّاحِمین») سپس مغیره، اشعاری از روی عذرخواهی خواند و پیامبر مژده‌ی بهشت را به او داد و او انسانی شد وارسته؛ تا جایی که سه روز قبل از مرگش، قبر خود را با دست خود کَند و آماده‌ی مرگ شد. (داستان‌های زندگی پیامبر، ص 80 -سفینه البحار، ج 1، ص 632)

3- سَبُکتگین (متوفی 387)

سبکتگین اولین پادشاه غزنوی بود، او ابتدا غلامی تُرک بود و یک اسب بیش نداشت. محلش در نیشابور بود و همه روز به صحرا می‌رفت تا شکار کند. روزی در صحرا بچه آهویی دید، با سرعت هرچه تمام‌تر با اسبش حرکت کرد و بچه آهو را گرفت و همراه خود به شهر آورد. چون مقداری راه آمد، دید مادر بچه آهو از پشت می‌آید، دانست که برای بچه‌اش می‌آید. پس پیش خود گفت باید از این بچه آهو صرف‌نظر کرد. پس آن را رها کرد تا با مادرش برفت و مادر نگاهی به سبکتگین کرد. چون به شهر آمد، شب فرارسید و خوابید. در عالم خواب پیامبر صلی‌الله علیه و آله را زیارت کرد و فرمود: «ای سبکتگین! آن مرحمت و شفقتی که در حق آهو کردی، خداوند به تو سلطنت خواهد بخشید، ولی در حق بندگان خدای، همین ترحم را به‌جای آور تا دولت تو را ثباتی باشد.» پس از آن خواب کم‌کم کارش بالا گرفت و به خاطر ترحم و شفقتی که در حق حیوان کرد، به سلطانی رسید. (جوامع الحکایات، ص 200)

4- بی‌رحمی همانند ترس خروس

ابو ایّوب موریانی (م 154) وزیر، از مقرّبان دومین خلیفه عباسی، منصور دوانیقی بود. هرگاه خلیفه او را می‌طلبید، رنگش زرد می‌شد و می‌لرزید. روزی یکی از آشنایانش به او گفت: تو از مقرّبان خلیفه هستی، چه طور هرگاه تو را می‌طلبد، حالت عوض می‌شود و خود را گم می‌کنی؟! ابو ایوب گفت: بازی از خروسی پرسید: تو از بچگی منزل آدمی بودی و به دست خود تو را آب و دانه می‌دهند و جایی برایت می‌سازند، جهت چیست که هرگاه به سروقت تو می‌آیند و می‌خواهند تو را بگیرند، سروصدا می‌کنی و از این خانه و از این بام به آن بام می‌گریزی؟ من بااینکه مرغی وحشی‌ام، چون مردم صید کنند، آرام می‌گیرم. چون مرا از پی صید فرستند، پرواز کنم و صید را می‌گیرم و به خدمت آن‌ها می‌آورم و سروصدا نمی‌کنم. خروس گفت: ای باز! هرگز شنیده‌ای، هیچ بازی را بر سیخ بکشند و بر آتش سرخ کنند؟ گفت: نه. خروس گفت: تا من در این خانه بودم، صدها خروس را دیده‌ام که سر بریده‌اند و پرش را کنده‌اند و گوشتش را بر سیخ کرده‌اند و خورده‌اند. نوحه و فریاد من از این جهت بوده؛ و همیشه دلم محزون است و رنگم تغییر می‌کند. ای سؤال کننده! بارها بی‌رحمی را از خلیفه نسبت به مقرّبان دیده‌ام، از این رو مانند خروس می‌گویم، نکند روزی نوبت من شده باشد و این بی‌رحمی بر من شامل گردد و مرا نیز به قتل برساند. (لطائف الطوائف، ص 101)

5- غلام آب کش درمانده

اسحاق موصلی (م 235) غلامی داشت که پیوسته کارش آب کشیدن و آب آوردن بود و از کثرت کار درمانده بود. روزی اسحاق از او پرسید: «ای غلام! حال خود و حال مرا چه طور می‌بینی؟» گفت: «می‌بینم که در این خاندان و قبیله، از همه بدبخت‌تر من و تو هستیم!» گفت: «به چه دلیل؟» غلام گفت: «به این دلیل که تو همه‌ی شب در غم نان خاندان هستی و من هم-از بی‌رحمی تو- در غم آب ایشانم. ایشان از غم تو و رنج من فراغت دارند و من و تو را از کارگران خود می‌شمارند، با وجود این، هیچ‌کدام از اهل خاندان از ما راضی نیستند و دائم بر ما منّت می‌گذارند.» اسحاق بخندید و گفت: قسم به خدا راست می‌گویی. پس رحم به حال غلام درمانده کرد و گفت: از امروز آزادی! (لطائف الطوائف، ص 395)

رحمت الهی

قرآن:

خداوند متعال در سوره‌ی فاتحه آیات 3-2 می‌فرماید: «ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است و رحمتش وسیع و بخشایشگر است.»

حدیث:

امام سجاد علیه‌السلام فرمود: «مؤمن با سه خصلت، هیچ‌وقت هلاک نمی‌شود: شهادت به یگانگی خدا، شفاعت رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و آل او، وسعت رحمت خدای عزّوجل.» (تفسیر معین، ص 1 -بحار، ج 78، ص 159)

توضیح مختصر:

رحمت الهی را چه کسانی انتظار دارند؟ به نحو خاص: «آنانی که ایمان آوردند و مهاجرت کردند و در راه خدا جهاد نمودند آنان امیدوار رحمت خدا باشند.» (سوره‌ی بقره، آیه‌ی 218) همه‌ی مخلوقات، امید به رحمت عامه‌ی الهی دارند ولیکن نوع امید با شرایطش بیش از همه در کشتی رحمت خاص قرار می‌گیرند که ایمان و مهاجرت و جهاد در راه خدا، همراه حرکت آنان به مقصد حقیقی بوده است. اما مهم‌ترین مسئله در رحمت، یاس است که خداوند در سوره‌ی زمر آیه‌ی 55 فرمود: «ای بندگان من که بر نفس خود ستم کردید از رحمت خدا مأیوس مشوید که خدا همه‌ی گناهان را می‌آمرزد و او آموزگار رحیم است.» نکته‌ی قابل‌توجه آن است که بنده باید اسباب و علل جذب رحمت را در خود آماده کند چون آنانی که فقط به لفظ می‌گویند، در درون و عمل ارتباطی به جذب رحمت ندارند و بی‌بهره‌اند. وقتی بنده خانه را مهیای رحمت رحمان قرار می‌دهد خداوند چه کار می‌کند؟ در سوره‌ی حدید آیه‌ی 28 می‌فرماید: «خدا از رحمت خود دوچندان به شما می‌دهد و برایتان نوری قرار می‌دهد تا با آن نور مشی کنید و شما را می‌آمرزد.» خداوند بی‌نیاز و ذوالرحمه؛ صاحب رحمت است. (سوره‌ی انعام، آیه‌ی 133) و دارنده‌ی چیزی خزانه‌اش سنگینی می‌کند و می‌خواهد به نیازمند و طالب و مشتاق بدهد. فیضِ فیّاض، هست اما گیرنده‌ی فیض کیست؟ آماده است؟ ظرف گیرندگی را دارد؟ اینکه پیامبر، رحمت برای دو عالم دنیا و آخرت شد به خاطر جامعیت و داشتن مقام جمع‌الجمعی او بوده است که کسی از او بالاتر در این موضوع نبوده است.

1- فاصله مشو

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: وقتی خدا چشم حضرت ابراهیم علیه‌السلام را بازنمود و ملکوت آسمان و زمین را به او نشان داد، مرد و زنی را دید که مشغول عمل ناشایست هستند، نفرین نمود و هلاک شدند. بار دوم و سوم افرادی را که مشغول معصیت بودند دید و نفرین کرد و آنان نیز هلاک شدند. در مرتبه‌ی چهارم، خداوند فرمود: «ابراهیم! من خدای غفور، رحیم، جبّار و حلیم هستم. زبان از نفرین بازدار که تو برای اندرز و ترساندن مبعوث شدی. بندگانم نزدم: 1. معصیت می‌کنند، عجله در کیفر آن‌ها نمی‌کنم.2. اگر توبه کنند می‌بخشم. 3. گروهی از معصیت‌کاران را مهلت می‌دهم تا از صُلب آنان فرزندان مؤمن به وجود آیند و با پدر و مادر کافر مدارا می‌نمایم. عذاب من تناسب با کبریایی‌ام دارد و من به آن‌ها از تو مهربان‌ترم؛ بین من و آن‌ها فاصله مشو.» (داستان‌ها و پندها، ج 4، ص 71 -احتجاج طبرسی)

2- امّت پیامبر

ابن عباس گفت: روزی پیامبر صلی‌الله علیه و آله بر ما ظاهر شد و فرمود: «امت‌ها را بر من عرض کردند؛ پیامبری می‌گذشت که با او یک مرد و پیامبری که با او دو مرد و پیامبری که با او هیچ‌کس نبود و پیامبری که او را گروهی همراهی می‌کردند. پس‌ازآن، جمعیت بسیاری را دیدم که امید داشتم امت من باشند. به من گفته شد، این‌ها موسی و قوم اوست. پس به من گفته شد: نگاه کن! چون نگریستم، جمعیت انبوهی را دیدم که افق را مسدود کرده بود. به من گفته شد بازهم و بازهم بنگر. چون نگریستم جمعیت بسیاری را دیدم. به من گفته شد این‌ها امت تو می‌باشند و همراهان اینان هفتاد هزار نفر است که بی‌حساب داخل بهشت می‌شوند.» در این موقع مردم پراکنده شدند و پیامبر صلی‌الله علیه و آله سخنان خود را توضیح نداد. افراد باقیمانده به مذاکره پرداختند و گفتند: «ما در حال شرک زاده شده‌ایم؛ لیکن به خدا و پیامبرش ایمان آورده‌ایم و این مردم فرزندان ما هستند.» (راه روشن، ج 8، ص 452 -ترجمه محجه البیضاء به قلم سید محمدصادق عارف)

3- حتی قارون

روایت شده که خداوند به حضرت موسی علیه‌السلام فرمود: «قارون (وقتی عذاب را دید) به تو استغاثه کرد و کمک جست و تو به فریادش نرسیدی. به عزت و جلالم قسم! اگر قارون در آن هنگام از من فریادرسی می‌کرد، هرآینه کمکش می‌کردم و او را می‌آمرزیدم.» (محجه البیضاء، ج 8، ص 385)

4- مادر و پسر اسیر

در یکی از جنگ‌ها، کودکی از اسیران را برای فروش آوردند و روز گرمی در سرزمین بطحاء بود. مادر بچه از درون خیمه، بچه‌اش را دید و به سرعت به‌سوی او دوید و او را در بغل گرفت و به پشت خوابید. فرزندش را روی سینه‌اش جا داد تا از گرما حفظ شود و هی می‌گفت: «پسرم! پسرم!» پس مردم گریه کردند و فروختن اسیر را رها کردند. پس پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمد و آن‌ها این محبّت مادر و فرزند را برای پیامبر صلی‌الله علیه و آله نقل کردند. پس، از ترحّم ایشان شاد شد و آن‌ها را بشارت داد و فرمود: «از رحمت این مادر به پسرش تعجّب می‌کنید؟» گفتند: «آری!» فرمود: «خداوند به شماها از آن مادر نسبت به بچه‌اش رحیم‌تر می‌باشد!» پس مسلمانان از این خبر بسیار مسرور و شادمان گشتند. (محجه البیضاء، ج 8، ص 389 -صحیح بخاری، ج 8، ص 9)

5- برای مؤمن

سلیمان بن خالد گفت: این آیه «اَلا مَن تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَاُولئِک یَبدِّلُ الله سَیئاتِهم حَسَنات: هر که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، خداوند گناهان او را به حسنات تبدیل می‌کند.» (سوره‌ی فرقان، آیه‌ی 70) را نزد امام صادق علیه‌السلام قرائت کردم. امام علیه‌السلام فرمود: این آیه درباره‌ی شما است. روز قیامت، بنده‌ی مؤمن گنه‌کار را می‌آورند و به تمام حساب‌های او می‌رسند و او به همه‌ی گناهان خود اقرار می‌کند. خداوند می‌فرماید: «در دنیا این گناهان را بر تو پوشاندم. اینک نیز می‌بخشم.» پس فرمان می‌دهد تمام گناهان او را به ثواب بنویسند. نامه‌ی عمل او را در محشر می‌بینند، تعجّب می‌کنند که حتّی یک گناه در آن نیست. می‌گویند: «آیا این بنده، یک معصیّت هم نکرده است؟!» و این معنی آیه‌ی شریفه می‌باشد. (داستان‌ها و پندها، ج 4، ص 74-بحار، ج 7، ص 288)

رحمت و مهربانی

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 159 سوره‌ی آل‌عمران می‌فرماید: «ای پیامبر پس به مهربانی و رقّت قلب از طرف خداوند با آنان نرم‌خویی ورزیدی.»

حدیث:

توضیح مختصر:

رحمت، صفتی است در خداوند که سبب اعطاء و افاضه و رفع حاجت نیازمندان می‌شود و رحمان که صیغه مبالغه است دلالت بر کثرت و بسیاری رحمت بر همه‌ی موجودات اعم از مؤمن و کافر و … دارد. لذا رحمان، عام برای مؤمن و کافر است و رحیم مختص مؤمنین می‌باشد. خداوند در سوره‌ی نساء آیه‌ی 175 فرمود: «اما آن‌کسانی که به خداوند ایمان آوردند و به او چنگ در زدند خداوند آنان را در رحمت و بخششی از خویش درخواهد آورد.» (تفسیر المیزان، ج 9، ص 309) البته رحمت الهی و همه‌ی داده‌هایش بی‌پایان است. تخفیف‌هایی که برای مجرمین و گنه‌کاران وضع کرده مخصوصاً در قیامت مانند مسئله‌ی شفاعت و مانند آن هم دلالت بر مهربانی او دارد. در همین دنیا وقتی می‌نگریم مثلاً یک میلیارد نفر مردم چین خدا را قبول ندارند و کافر مطلق هستند اما خداوند از سر مهربانی و ترحمی که دارد، همه‌چیز، از زن و فرزند و خانه و ماشین و … به آن‌ها داده است. او فیّاض است، یعنی فیض رسانی او مختص به زمان و چند نفر خاص نیست بلکه به همه افاضه می‌کند تازه از فضلش، زیادی هم می‌دهد. در قرآن در سوره‌ی نساء در دو جا آیات 48 و 116 می‌فرماید: «بی‌گمان خداوند هر کس به او شرک ورزد را نمی‌آمرزد و (گناه) پایین‌تر از آن را برای هر کس که بخواهد می‌بخشاید.» وقتی کسی این آیه را می‌خواند دچار یأس از رحمت خدا نمی‌گردد و امیدش به مهربانی و بخشایش او بسیار می‌شود.

1- بوسیدن فرزند

روایت شده پیامبر صلی‌الله علیه و آله، حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام را بوسید. اقرع بن حابس گفت: «یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله من ده فرزند دارم و هیچ‌کدام از آن‌ها را نبوسیدم.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «به من چه مربوط است که خداوند رحمت را از دلت برداشته است؟» امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «بوسیدن فرزند، رحمت است.» (مکارم الاخلاق، ج 1، ص 421)

2- تفاوت نیست

خداوند در سوره‌ی ملک آیه‌ی 3 فرمود: «در آفرینش موجودات خداوند رحمان، تفاوتی نیست (ما تَری فی خَلقِ مِن تفاوت)» این به خاطر رحمت عامه‌ای است که از رحمانیّت او شامل موّحد و کافر و خوب و بد است. در سوره‌ی اعراف آیه‌ی 156 فرمود: رحمت من همه‌چیز را در برمی‌گیرد. (و رَحمتی وَسِعَت کُل شَیءٍ) پس تفاوت در موجودات به نحو عام نیست، اما به تجلّی رحیمی که خاص است نسبت به موجودات تفاوت دارد که در سوره‌ی اعراف آیه‌ی 56 فرمود: «رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است. (اِنَّ رحمت‌الله قَریب مِن المُحسِنین)»

3- رحمت (مهربانی) خدا

1. خداوند در سوره‌ی بقره آیه‌ی 64 به قوم حضرت موسی علیه‌السلام می‌فرماید: «اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود هرآینه از زیان‌کاران می‌شدید.» 2. در سوره‌ی آل‌عمران آیه‌ی 74 به پیامبر صلی‌الله علیه و آله می‌فرماید: «خدا هر که را مشیّت او تعلّق گیرد مخصوص به فضل و رحمت خود گرداند که خدای را فضل و رحمت بی‌منتهاست.» 3. در سوره‌ی نساء آیه‌ی 83 می‌فرماید: «اگر فضل و رحمت خدا شامل حال شما (مسلمین) نبود جز اندکی شیطان را پیروی می‌کردید.» 4. در سوره‌ی انعام آیه‌ی 12 می‌فرماید: «ای پیامبر تو بازگو همه‌ی آسمان‌ها و زمین ملک خداست که بر خویش رحمت را فرض کرده است.» 5. در سوره‌ی اعراف آیه‌ی 56 می‌فرماید: «خدا را هم از روی ترس و هم از روی امید بخوانید که البته رحمت او به نیکوکاران نزدیک است.» نمونه‌های زیادی در رحمت و مهربانی خدا در آیات وارد شده که ما برای نمونه همین پنج آیه را نقل کردیم.

4- سبقت رحمت بر عذاب

از قرآن می‌توان این مطلب را که: «رحمت او بر غضب و عذابش سبقت دارد» استخراج کرد. در دعای جوشن کبیر بند بیست آمده است: «یا مَن سَبَقَت رَحمَتَهُ غَضَبَهُ: ای خدایی که رحمت او بر غضبش سبقت دارد.» در قرآن این اسماء الهی: «ذوانتقام: 4 مرتبه»، «ذوعقاب:1 مرتبه»، «سریع العقاب: 2 مرتبه»، «شدید العقاب: 14 مرتبه»، «شدید العذاب: 1 مرتبه»، «شدید المِحال: 1 مرتبه»، «قاهر: 2 مرتبه»، «قهّار، 6 مرتبه» تکرار شده است که مجموع 173 مرتبه می‌شود که دلالت بر انتقام و عقاب و عذاب و مجازات کافران و بدکاران دارد. امّا در قرآن اسم «رحمان: 56 مرتبه» و اسم «رحیم: 117 مرتبه» تکرار شده است که مجموع 173 مرتبه می‌شود و اگر با 113 مرتبه‌ی ابتدای سوره‌ها که رحمان 113 و رحیم 113 مرتبه در «بسم‌الله الرحمان الرحیم» آمده است جمع کنیم 399 مرتبه این دو اسم تکرار شده است که دلالت بر مهربانی، بخشندگی و ترحّم حق‌تعالی به همه‌ی بندگان دارد.

5- ترحّم و مهربانی

خداوند به حضرت موسی علیه‌السلام فرمود: «ای موسی! آیا می‌دانی چقدر به تو ترحّم نموده‌ام؟» گفت: «تو از مادرم به من مهربان‌تری.» فرمود: «مادرت در اثر فضل و رحمت من بر تو ترحّم می‌کرد. من بودم او را بر تو مهربان ساختم و قلب او را پاک نمودم تا تو را پاک تربیت کند. اگر من این کارها را با وی نمی‌کردم او با زنان دیگر فرقی نداشت.» (کلیات حدیث قدسی، ص 140)