دُرّ نجف

چهارصد موضوع، دو هزار داستان

جلد دوم · فصل چهارم · بخش سوم

عبادت و پرستش

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 5 سوره حمد فرمود: «خداوندا فقط تو را می‌پرستیم و از تو یاری می‌جوییم.»

حدیث:

امام علی علیه السّلام فرمود: «تقرّب نجوید به خدا هیچ تقرب جوینده‌ای به چیزی مانند عبادت خدا» (غررالحکم،2، ص 70)

توضیح مختصر:

نوع پرستش انسان، فرق می‌کند. دسته‌ای، از خدا می‌ترسند و به همین خاطر، او را پرستش می‌کنند. دسته‌ای به خاطر ثواب و پاداش، عبادتش می‌کنند. گروهی، به خاطر آنکه حق‌تعالی سزاوار عبودیّت است، او را پرستش می‌کنند یا به خاطر محبّتی که به حق‌تعالی دارند محبوب را عبادت می‌کنند. پس عبادت، بستگی به نیّت شخص دارد که منظورش چیست، مقصود از عبادت درست، حضور و اخلاص است و الّا در مراتب دیگر، درجۀ عبادت، پایین است وقتی می‌گوییم: «ایّاکَ نَعبُدُ»؛ یعنی «فقط تو را می‌پرستیم». پس غیر او را راه نیست. حضور در عبادت یعنی معبود را حاضر می‌داند، سپس اخلاص می‌ورزد و ریا نمی‌کند و شرک خفی نمی‌نماید. «فعل عبادی باید فعلی باشد که صلاحیّت برای اظهار مولویّت مولی و یا عبودیّت عبد را داشته باشد مانند سجده و رکوع کردن، جلوی پای مولا برخاستن و دنبال سرِ او راه رفتن و امثال این‌ها. هرچه این صلاحیّت، بیشتر باشد، عبادت، بیشتر و عبودیت، متعیّن تر می‌شود.» (المیزان،1، ص 189) در حالی که می‌بینیم بیشتر مردم، از عبودیتش سرباز می‌زنند و توجهشان به معبود، کم است و گرفتار دنیا و مسائل زندگی و کار هستند، تازه، کارهای عبادی، جنبه‌ی عادت پیدا می‌کند و از کیفیت پایین‌تری برخوردار است. اگر هر نوع خضوع و خشوع که با معرفت باشد از کیفیت بالایی بهره‌مند بوده و قصد خالصانه باشد و دفتری برای آن باز نشود، آن پرستش‌کننده قابل‌تقدیر و تحسین می‌باشد.

1- بهترین عبادت

بهترین عبادت آن است که: نزدیک‌تر به امنیت (از آفات خارجی) و از آفات داخلی خالص‌تر باشد. عمل هرچند کم، اما دائمی آن خوب است. اگر واجبات و مستحبات سالم آورده شود صدق در بندگی معبود پدیدار شود. شخص در حالت عبادت مواظب باشد که خدا عالم به نیّت است آن‌طور باید عبادت را بیاورد که خدا خواسته و دعوت کرده است که او می‌بیند و مراقب است آن‌هایی که در تحصیل فضائل و علوم ظاهری بی‌حقیقت می‌کوشند، عبادتشان اعتباری ندارد. امام سجاد علیه السّلام فرمود: «تعجب دارم از طالب فضائل که تارک فرایض است.» (مصباح الشریعه، باب 25)

2- عبادت احرار یا اکرام

امام صادق علیه السّلام فرمود: «گروهی خدای عزّوجل را پرستش می‌کنند از روی محبّت به او، این عبادت آزادگان است.» (اصول کافی،2، ص 111 باب العباده) در روایت دیگر فرمود: «من خدای را از روی محبّت عبادت می‌کنم (اعبدُهُ حُباً له) و این عبادت اکرام (کریمان) است». (بحار،67، ص 198)

3- عبادت بدون معرفت

امیرالمؤمنین علیه السّلام می‌فرماید: «شخص عبادت‌کننده‌ی بدون علم، الاغی را می‌ماند که آسیاب را می‌چرخاند ولی از جای خود بیرون نمی‌رود.» (غررالحکم،2، ص 125) مثال دیگر، کودکانی هستند که به زور به مکتب می‌روند و از فواید آن کور بوده و جز غم و کدورت چیزی اندوخته نمی‌کنند. بعضی‌ها مانند اسب آسیاب هستند که وقت شروع کار چشمش را می‌بندند، بعد از چند ساعت کار چشمش را باز می‌کند خود را در جای اول می‌بیند و هیچ دستاوردی برای خود نمی‌یابد. درنتیجه، تعبّد بدون درک علم و معارف، تعصّب در ظواهر را زیاد می‌کند و متعبّد این‌چنینی، هر کس را که در این منزل نباشد، مطرود می‌کند و حتی کار امام معصوم را زیر سؤال می‌برد و حکم به تکفیر می‌کند چنان‌که عده‌ای از این دسته، به امیرالمؤمنین علیه السّلام و امام حسن علیه السّلام و امام حسین علیه السّلام این‌چنین رفتار کردند و حتی با امام جنگیدند!!

4- عبادت بدون واسطه

امام صادق علیه السّلام فرمود: «یکی از دانشمندان و بزرگان بنی‌اسرائیل در عبادت آن‌قدر سماجت کرد که مانند چوب خشک شد. خداوند به پیامبر زمان او وحی کرد که به وی بگوید خدایت می‌فرماید: سوگند به عزت و جلالم اگر تو برای من آن‌قدر عبادت کنی که همه گوشت و چربی بدنت مانند دنبه‌ای که در درون دیگ آب می‌جوشد، آب گردد من عبادت‌های تو را قبول نمی‌کنم مگر این‌که از راهش انجام دهی.» (تذکره المتقین ص 93)

5- عشق به عبادت

پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله فرمود: «با فضیلت‌ترین مردم کسی است که به عبادت: 1. عشق ورزد 2. آن را در آغوش بگیرد. 3. به قلبش آن را دوست بدارد. 4. با تنش آن را به‌جای آورد. 5. برای آن فارغ باشد (به کار دیگری مشغول نگردد). پس چنین شخصی اندیشه نمی‌نماید که صبح می‌کند در دنیا به‌سختی یا زندگی را می‌گذراند به‌راحتی.» (اصول کافی،2، ص 68)

6- جایگاه خاص عبادت

امام صادق علیه السّلام فرمود: «جناب امیرالمؤمنین حجره‌ای در خانه مقرّر فرموده بودند که در آنجا به‌غیراز فرش و شمشیری و مصحفی، دیگر چیزی نبود و در آن حجره نماز می‌کردند.» در حدیث دیگر آمده که حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام حجره‌ای در خانه قرار داده بودند نه بسیار کوچک نه بسیار بزرگ، از برای نماز خود. امام صادق علیه السّلام به مسمع نوشتند که دوست دارم از برای تو که در خانه خود نماز گاهی قرار دهی. (حلیه المتقین ص 389) اتاق کوچک بدون نقش و نگار و مجسمه و … برای جایگاه عبادت، در تمرکز فکر و حضور قلب و عدم اشتغال به چیزهای اطراف مصلّی مؤثر است. نوعاً اهل ریاضت که خدای را حاضر و ناظر می‌دانند، جای خلوت انتخاب می‌کنند تا مراقبه بیشتری حاصل شود، گرچه آثار دیگر هم مترتب است ازجمله در احادیث وارد شده است که اگر جان کندن بر محتضر دشوار شود او را به‌جایی که همیشه نماز می‌کرد بخوابانید که اگر امید شفاء هست، شفاء و اگرنه، جانش به‌آسانی بیرون آید. (همان، ص 399)

7- چهار نوع پرستش

امام صادق علیه السّلام فرمود: 1. کسی که خدا را از روی خیال پرستش (عبادت) کند کافر است. 2. کسی که نام خدا را به اسم پرستش کند بدون معنا و صاحب اسم، هرآینه کافر است. 3. کسی که اسم و صاحب آن را باهم پرستش کند، هرآینه شرک ورزیده است (تطبیق با خدای واقعی نکند). 4. هر کس صاحب نام را پرستش کند با صفاتی که خدا خود را به آن وصف کرده و قلب به آن محکم گردد و در نهان و آشکار آن را به زبان آورد، این دسته جزء اصحاب امیرالمؤمنین علیه السّلام باشند. و در حدیث دیگر آمده: «این دسته مؤمن حقیقی باشند.» (اصول کافی،1، ص 68) کافر شدن نه به معنای آن‌که شخص از دین خارج است چه آن‌که نوع آدمیان در عبادت معبود حقیقی مشکل دارند.

عبادتِ عابد

قرآن:

خداوند در آیه 56 سوره‌ی الذاریات می‌فرماید: «ما جن و انس را نیافریدیم مگر برای اینکه پرستش کنند.»

حدیث:

امام سجاد علیه السّلام فرمود: «هر کس به آن چه خدا واجب کرده عمل کند او از همۀ مردم عابدتر است.» (سفینه البحار،2، ص 113)

توضیح مختصر:

در طول تاریخ، مخصوصاً قبل از اسلام بسیار عابدها بودند که کارشان عبادت مانند نماز و روزه و امثال این‌ها بوده است. بحث در این است که در کل نصوص کم تعریف از اینان شده است، آن هم به خاطر مسائلی بوده که پیرامون این عبادتش است. عابد باید اخلاص در پرستش داشته باشد، اما کم کم با پرستش، اخلا صش به صورت طلب کاری مبدّل می‌شود و با عبادتش می‌خواهد احتیاج معبود را برآورد. تا معبود هم حاجت عابد را برآورده کند چرا که این عبادت با معرفت و علم همراه نیست. گاهی عُجب او را می‌گیرد و خود را برتر می‌داند و یا می‌خواهد که نانش را بدون زحمت در خانه‌اش بیاورند بدون آن که پول بدهد یا شغل داشته باشد؛ چون به عبادت خود توجه می‌کند، لذت می‌برد و برای خود دفتر سالانه و روزانه عبادت باز می‌کند. مریدان عابدها هم توجه به او می‌کنند، دستش را می‌بوسند، تعریف او را می‌کنند، لباس‌هایش را می‌شویند، غذا برایش می‌آورند و التماس دعا از او دارند. این‌ها سبب می‌گردد در وجود خود احساس کند که بوی انیّت و فخر می‌دهد و این از ابزار نفس امّاره است که به این چیزها خویش را مورد توجّه قرار می‌دهد و این‌ها هم حجاب می‌شود و صدایش به معبود نمی‌رسد، قبض می‌شود و اگر زن و فرزندی کنارش باشند تندی می‌کند، از خوابیدن نزد عیال دوری کرده، بیداری شب را ترجیح می‌دهد و روزه می‌گیرد، با اهلش سر سفره ناهار نمی‌نشیند، نصف شب در حال نماز گریه می‌کند در حالی که اطرافیانش خوابیده‌اند در واقع نوعی خشکی در روح و سر او پیدا می‌شود که به کار امام زمان وقتش اعتراض می‌کند، حاضر نیست با او به جنگ برود و کناره گیری از او را ترجیح می‌دهد.

1- نتیجۀ عبادت خشک

خوارج، کسانی بودند که به علّت افراط، دچار انحرافات بسیاری شدند. سر دسته خوارج، شخصی به نام «حُرقُوصُ بن زهیر» بود. او در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله در نماز و روزه و عبادت چنان غرق و واله بود که بعضی از مسلمانان شیفتۀ او شدند. همین شخصی که عابد خشک بود، (و به قول مشهور، خر مقدس شده بود) در جریان جنگ حُنین، وقتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله غنائم جنگی را تقسیم می‌کرد، با کمال پر رویی به پیامبر گفت: «ای محمد! به عدالت رفتار کن»؛ و سه بار این سخن را تکرار کرد. پیامبر بار سوم ناراحت شدند و فرمودند: «اگر من به عدالت رفتار نکنم پس چه کسی به عدالت رفتار می‌کند؟» بالاخره همین عابد خشک، در جنگ نهروان، به جنگ امام علیه السّلام آمد و به هلاکت رسید. وقتی امام علیه السّلام در میان کشته شدگان جسد نحس او را دید سجده شکر کردند و فرمودند: شما بدترین افراد را کشته‌اید. (داستان‌ها و پندها،9، ص 77 – علی و فرزندان دکتر طه حسین ص 123)

2- عبادت با عشق

سعدی گوید: در یکی از سفرهای مکّه، گروهی از جوانان باصفا و پاکدل، همدم و همراه من بودند و زمزمه عارفانه می‌نمودند و شعری مناسب اهل تحقیق می‌خواندند و با حضور قلبی خاص به عبادت می‌پرداختند. در مسیر راه، عابدی خشک دل با ما همراه شد و چنین حالت عرفانی را نمی‌پسندید و چون از سوز دل آن جوانان شوریده، بی خبر بود، روش آن‌ها را تخطئه می‌نمود. به همین ترتیب حرکت می‌کردیم تا به منزلگاه منسوب به «بنی هلال» رسیدیم در آنجا کودکی سیاه چهره از نسل عرب به پیش آمد و آن چنان آواز گیرایی خواند که کشش آواز او، پرنده هوا را فرود می‌آورد. شتر عابد به رقص درآمد، به طوری که عابد را بر زمین افکند و دیوانه وار سر به بیابان نهاد. به عابد گفتم: ای عابد پیر! دیدی که سروش دلنشین در حیوان این گونه اثر کرد، ولی همچنان تو بی تفاوت هستی و تحت تأثیر سروش‌های معنوی قرار نمی‌گیری و همچون پارسایان باصفا، دل به خدا نمی‌دهی و صفا نمی‌یابی! (حکایت‌های گلستان، ص 128)

3- اویس قرنی

اویس قرنی از مجذوبان مطلق بود که بعضی از شب‌ها را به رکوع صبح می‌کرد؛ و بعضی از شب‌ها می‌فرمود: امشب شب سجده است و به سجده، شب را به صبح می‌آورد. گفتند: این چه زحمتی است که بر خود تحمیل می‌کند؟ می‌فرمود: کاش از ازل تا ابد یک شب بود و به یک سجده آن را پایان می‌دادم. ربیع بن خثیم (معروف به خواجه ربیع مدفون در مشهد) گوید: در کوفه بودم و تمام همّت من آن بود که اویس قرن را ببینم. تا وقتی که در کنار آب فرات دیدم به نماز مشغول است، گفتم: باشم تا نمازش خاتمه پذیرد. همین که نماز ظهر را خواند دست به دعا برداشت تا وقت نماز مغرب و عشاء، آن دو را به همان شیوه انجام داد، سپس مشغول نمازهای مستحبّی شد. گاهی در رکوع و گاهی در سجده بود تا شب را به پایان رساند. پس از نماز صبح مشغول دعا گردید تا آفتاب دمید و ساعتی به استراحت پرداخت و بعد از خواب، تجدید وضو نمود و خواست مشغول عبادت شود پیش رفتم و گفتم: «چه بسیار رنج به خود می‌دهی؟» فرمود: «در طلب آسایش، این زحمت را می‌کشم!» گفتم: «ندیدم چیزی بخوری، مخارج خود را از کجا به دست می‌آوری؟» فرمود: «خدا روزی بندگان را ضامن است، دیگر از این گونه صحبت نکن.» این بگفت و برفت. (پیغمبر و یاران،1، ص 350 – ناسخ التواریخ علی علیه السّلام، ص 176)

4- عبادت ابلیس

امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: از کار خداوند درباره شیطان عبرت بگیرید، زیرا که عبادت و بندگی بسیار و منتهای سعی و کوشش، او را (بر اثر تکبّر) باطل و تباه ساخت، در حالی که خدا را شش هزار سال عبادت کرده بود که برای شما معلوم نیست از سال‌های دنیاست یا از سال‌های آخرت (که هر روز آن معادل پنجاه هزار سال دنیاست) و این به جهت سرکشی یک ساعت بود (که خود را برتر از آدم دانسته و به او سجده نکرد) پس چه کسی بعد از شیطان، با به جا آوردن معصیت او، از عذاب خدا سالم ماند؟ (نهج البلاغه فیض الاسلام ص 780 خطبه 234) از امام صادق علیه السّلام پرسیده شد: «به چه علّت حق تعالی به ابلیس تا وقت معلوم مهلت داد؟» فرمود: «به خاطر حمد و شکری که به جای آورد.» پرسیده شد: «حمد و شکرش چه بود؟» فرمود: عبادت شش هزار ساله او در آسمان (و در جای دیگر فرمود: شیطان دو رکعت نماز در هفت آسمان به شش هزار سال به جای آورد). (ابلیس نامه ص 165 – علل الشرایع،2، ص 243)

5- امام سجاد علیه السّلام

سبب مقلّب شدن امام سجاد علیه السّلام به زین‌العابدین آن است که شبی در محراب عبادت به نماز ایستاده بود، پس شیطان به‌صورت مار عظیمی ظاهر شد که آن حضرت را از عبادت خدا بازدارد. امام به او التفاتی نکرد، پس آمد و انگشت ابهام پای او را در دهان گرفت و گزید به‌نحوی‌که حضرت را متألّم نمود و باز امام متوجّه او نگردید. چون از نماز فارغ شد، دانست که او شیطان است. او را سبّ کرد و فرمود: دور شو ای ملعون؛ و متوجّه عبادت خود شد. امام شنید هاتفی از ملائکه سه مرتبه گفت: «تویی زینت عبادت‌کنندگان.» (منتهی الامال،2، ص 3)

عالم ربّانی

قرآن:

خداوند متعال در آیۀ 28 سوره فاطر می‌فرماید: «از میان بندگان خدا، تنها دانشمندان از او می‌ترسند.»

حدیث:

امام علی علیه السّلام فرمود: «مردم سه دسته‌اند: علمای الهی (خداشناس عارف) و دانشجویانی که در راه نجات هستند و مردمان پست.» (غررالحکم،2، ص 166)

توضیح مختصر:

عالمی که امین خدا و پیامبرش بر خلق باشد، با سلاطین رابطه نداشته باشد، داخل دنیا نشود و به علمش عمل کند و رشته کاری‌اش با ابزار معرفت شهودی و مجاهدت و تهذیب نفس و در غایت اتصال به توحید باشد، عالم ربّانی است. درواقع این‌ها دژهای محکم و اوصیاء انبیاء به شمار می‌روند و نزدیک‌ترین کس به درجه پیامبر اینان هستند. عالمان ربّانی، خشیتشان به خدا بیشتر از دیگران است و تعلیم و تعلّمشان برای رضای خداوند است و مقامشان بر عابدان مانند فضیلت و برتری ماه شب چهارده بر دیگر ستارگان است. (بحار،1، ص 164) آن‌قدر ارزشمند هستند و قیمتی، که برای آن‌ها آسمان‌ها و زمین طلب آمرزش می‌کنند. (محجه البیضاء،1، ص 13) چون علمش فقط حافظه و زبان نیست، بلکه در قلبش رسوخ کرده و آن علم سودمند و نافع است. اینان به علم خودشان عمل می‌کنند، قریب شش روایت از پیامبر نقل‌شده که فرمود: «روز قیامت مرکب دانشمندان و خون شهیدان وزن می‌شود، مرکب دانشمندان برتر می‌گردد.» (بحار،7، ص 226- آثار الصادقین 13، ص 555) چون اینان ورثه انبیاء و خلفا آنان می‌باشند و مجالست با اینان عبادت است و مشعل‌های قیامت این‌ها هستند، لذا امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: «نشستن یک ساعت در حضور عالم در پیشگاه خدا محبوب‌تر از عبادت هزار سال است.» (بحار،1، ص 205)

1- سید احمد کربلایی (ره)

عارف واصل، آیت‌الله سید احمد کربلایی (ره) استاد عارف بالله، سید علی آقا قاضی (ره) بود. ایشان فرمودند: «روزی در جایی استراحت می‌کردم؛ کسی مرا بیدار کرد و گفت: «اگر می‌خواهی «نور اسفهبدیه» را تماشا کنی از جای برخیز!» وقتی چشم گشودم، دیدم نوری بی حدّ و اندازه، مشرق و مغرب عالم را فراگرفته است.» مرحوم علامه طباطبایی فرمودند: «این همان مرحلۀ تجلی نفس است که بدان صورت و به کیفیت نور غیر محدود، مشاهده می‌شود.» (خزائن کشمیری، متن 30)

2- سید علی آقا قاضی (ره)

مرحوم آیت‌الله شیخ محمدتقی آملی (ره) (م.1350 شمسی) در سال 1340 قمری وارد نجف شده و به درجۀ اجتهاد رسیدند. ایشان در شرح‌حال خود چنین مرقوم کردند که: «از طول ممارست تدریس و درس خسته شدم و در خود، کمال نفسانی نیافتم. همواره از خستگی، ملول و در فکر برخورد به انسان کاملی بودم و تجسس می‌کردم تا به ژنده‌پوشی در حرم امیرالمؤمنین علیه السّلام برخوردم. اگرچه کامل نبود اما از صحبتش بهره می‌بردم تا آنکه موفق به ادراک خدمت کاملی شدم و به آفتابی در میان سایه برخوردم و از انفاس قدسیۀ او بهره‌ها بردم.» از ایشان سؤال شد: «آن کامل چه کسی بود؟» فرمودند: «جناب سید علی آقا قاضی طباطبایی (ره)» (در جستجوی استاد ص 91)

3- میرزا جواد ملکی تبریزی (ره)

مرحوم عارف بالله، ملکی تبریزی (ره) (م.1343) فرمودند: «من کتابی نوشتم و پیش از چاپ، متوجه شدم که مرحوم فیض کاشانی نیز در همین موضوع کتابی نوشته است. برای چاپ به تردید افتادم. به دستورالعملی که برای دیدن امام در خواب است، روزه گرفتم و به امام صادق علیه السّلام متوسل شدم. امام علیه السّلام را در خواب دیدم و سؤال کردم: «آیا کتاب فیض بهتر است یا کتاب من؟» امام علیه السّلام سکوت کردند. عرض کردم: «آیا همچون شما، سائل را محروم می‌کند؟» فرمودند: «کتاب فیض بهتر است.» پس کتابم را محو کردم!!» (شیخ مناجاتیان، ص 82 – مجلۀ نور علم مرداد 1371)

4- میرفندرسکی

عالم عامل، میرداماد (م.1041) روزی روی منبر بی‌هوش می‌شود. یک هفته او را مداوا کردند، فایده‌ای نداشت. پس شیخ بهایی (ره) به منزلش می‌آید و نبض او را می‌گیرد و می‌بیند، شخص بزرگی در او تصرّف کرده است. پس از تفحّص معلوم می‌گردد که سیّدی، درس او را اتفاقی گوش می‌کند و چون از مدرسه خارج می‌شود میرداماد به این حالت می‌افتد. شیخ بهایی متوجه می‌شود که این تصرّف، کار عارف کامل، میرفندرسکی (م.1050) است. پس به محضر او می‌آید و علّت را جویا می‌شود. ایشان فرمودند: «مدتی حرف‌های او را گوش دادم، دیدم از عذاب خدا سخن می‌گوید و این سبب ناامیدی مردم می‌شود. خواستم رحمت خدا را به او بچشانم.» شیخ تقاضای لطف می‌کند. میرفندرسکی می‌فرماید: «بروید خانه‌اش، او به هوش آمده و نشسته.» (نشان از بی‌نشان‌ها،2، ص 27)

5- شیخ مرتضی کشمیری

مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی (ره) گوید: «چون به حوزه‌ی نجف اشرف رفتم، نخستین روزی که برای زیارت عالم عارف، سیّد مرتضی کشمیری (ره) به مدرسۀ بخارایی‌ها، محل سکونت ایشان رفتم، روز جمعه بود و کسی در صحن و سرای مدرسه نبود که جویای حجره‌ی ایشان شوم. ناگهان از داخل یکی از حجرات دربسته، صدایی شنیدم که مرا با نام، نزد خود می‌خواند. پس به‌سوی آن اتاق رفتم. مردی در را به روی من گشود و فرمود: «بیا! من کشمیری هستم.» (نشان از بی‌نشان‌ها،1، ص 17)

عارف

قرآن:

خداوند متعال در آیۀ 46 سوره اعراف می‌فرماید: «و بر اعرافیان (جایگاهی میان بهشت و دوزخ) مردانی هستند که هر گروه از آنان را از چهر ه شان باز می‌شناسند.»

حدیث:

امام علی علیه السّلام فرمود: «عارف کسی است که نفس خود را بشناسد پس آن را به خود رها کند (نفس را به اختیار خودش بگذارد و او برده نفس نشود).» (غررالحکم،2، ص 107)

توضیح مختصر:

شناسنده، حکیم ربّانی و خداشناسی در حد اعلی را عارف گویند که معرفتش نسبت به مسائل معنوی و طریقتی بسیار بالاست و به معنی دیگر چشم دلش می‌بیند و می‌شنود و درک می‌کند. معارف حد و حصر ندارد، علم و قدرت و حقایق معنوی و ملکوتی و آنچه سرّ و مستور است، قابل احصاء نیست. آنچه هر عارفی به چشم دل می‌بیند به‌اندازۀ سعۀ وجودش است. بعضی انبیاء اولوالعزم چهار اسم اعظم از 73 اسم اعظم به آن‌ها داده شده بود؛ و پیامبر ما 72 اسم اعظم داشت. پس هر عارض به حقایق و بواطن مسائل و موضوعات الهیّه به‌اندازه رشد خودش می‌یابد. عارف بالله به زندگی محدود که آمیخته‌ای از بیماری و سلامتی، فقر و توانگری، خوشی و ناخوشی و … است، دل‌بستگی ندارد و اینجا را هدف نمی‌داند، لذا در مقام کرامت فروشی و نشان دادن از خود نیست چراکه در مجاهدات، نفس امّاره را کنترل کرده و پا روی هوی و هوس گذاشته و دل به احد و واحد بسته و بصیرتش در دریافت حقایق و توحید افعالی و صفاتی است. روزی نمی‌گذرد، مگر آن‌که در صید کشف تازه است. معرفت پروردگار و پیامبر، امام و قرآن، معاد و مانند این‌ها از نوع مسائل عقلی یا استدلالی صِرف نیست، بلکه از نوع مسائل شهودی و کشفی است که گاهی محبوب، ده‌ها گل، از بوستان قدس بر او نثار می‌کند و قلبش به جمال و جلالش مشغول می‌شود و نفس‌های نو و مشاهدات جدید بر او ارزانی می‌دارد.

1- بیان دیوانه زنجیری

محمد مقدسی گفت: روزی در شام به دیوانه‌خانه‌ای رفتم. جوانی دیدم که غُلی به گردن و زنجیری محکم به پاهایش بسته بود. چون چشمش به من افتاد گفت: ای محمد! می‌بینی با من چه کرده‌اند؟ سپس با گوشۀ چشم به‌سوی آسمان اشاره کرد و گفت: «تو را به‌سوی او رسول و فرستاده قرار دادم. به حق بگو اگر همۀ آسمان‌ها را در غُلی بر گردنم نهی و تمام زمین‌ها را زنجیر پایم کنی، هرگز یک چشم به هم زدن به‌سوی غیر تو التفات نکنم. چگونه عارف چنین نباشد. حال‌آنکه در چهارباغ بر چهار بساط در گردش است: 1. در باغ‌های ذکر او بر بساط محبتش. 2. در باغ‌های شوق او بر بساط اُنسش. 3. در باغ‌های خوف او بر بساط رجائش. 4. در باغ‌های مناجات او بر بساط قُربش. پس کدام تفریحی از تفریح عارف فرح‌انگیزتر خواهد بود؟ مردم را یک حال است و عارف را حالاتی است.»(بحرالمعارف،2، ص 369)

2- به شهود رسیده

عارف کسی است که خداوند صفت‌ها و نام‌ها و کردارهای خود را به شهود او رسانده و مشهود او ساخته باشد. معرفت حالتی است که عارف از راه شهود آن را به دست می‌آورد. (بحرالمعارف،2، ص 369)

3- قلب عارف

عارف از نظر ظاهری با خلق است اما قلبش با خداست. عارف، امین ودایع الهی و دلیل رحمتش بر خلق است. عارف از مردم و مقاصد دنیوی بی‌نیاز است و مونسی غیر خدا ندارد. نطق، اشاره و نَفَس کشیدنش برای خداست. عارف در بوستان‌های قدس الهی در حال تردد است و از لطایف فضلش خوشه‌چینی می‌کند و استفاده می‌برد. (کشکول شیخ بهایی ص 104)

4- عارف بالله

عبدالواحد بن زین گوید: با عده‌ای در راه شام می‌رفتیم. ناگاه به مرد سیاه‌پوستی برخوردیم که هیزم حمل می‌کرد. گفتم: ای سیاه! پروردگار تو کیست؟ گفت: به مثل منی چنین می‌گویی! سپس سر به آسمان برداشت و گفت: خدایا این هیزم را طلا کن، ناگاه طلا شد. بعد عرض کرد: خدایا آن را به هیزم بازگردان. به همان حالت اول بازگشت. پس فرمود: از عارفان بخواهید زیرا عجایب آنان پایان نپذیرد. یکی از همراهان به نام ایّوب گفت: من از این بندۀ سیاه سرگردان شرمنده‌ام. تا آن زمان از هیچ‌کس شرمندگی نبرده بودم. من گفتم: آیا طعامی با تو هست؟ اشاره‌ای کرد و در برابر ما جامی که در آن عسل بود از برف سفیدتر و از مُشک خوش‌بوتر پیدا شد و گفت: بخورید، سوگند به کسی که جز او خدایی نیست این عسل از شکم زنبور به عمل نیامده است. چون خوردیم مانند آن ندیده بودیم. سپس سیاه فرمود: عارف نیست کسی که از آیات (خارق‌العاده) تعجّب کند. هرکه تعجّب کند از خدا دور است و هرکه از دیدن آیات عناد ورزد به خدا جاهل است. (مثنوی،1، ص 3453-3445)

5- بیان (حالات عارفان)

نجوی (احوال) عارفان به سه اصل استوار است: خوف (ترس) و رجاء (امید) و حبّ (دوستی)؛ اما خوف، فرع (شاخه) علم؛ رجاء، فرع یقین و محبّت فرع معرفت است. نشانۀ خوف، فرار از معاصی است و نشانۀ امیدواری، طلب و خواستن است و نشانۀ محبّت، برگزیدن محبوب بر هر چه غیر اوست. وقتی علم به عظمت حق در سینۀ عارف جای گرفت به همان اندازه بیم و خوف برایش حاصل می‌شود. هرگاه ترس از حق در دل بیاید از غیر حق و معاصی گریزان شود و چون گریزان شد از مهالک و خطرات نجات پیدا کند. هرگاه نور یقین در قلب تابید، فضیلت و نور آن را مشاهده کند. بعد از رسوخ یقین در دل، امید رسیدن به حق برایش ممکن شود. آن زمان که لذّت امیدواری را چشید، به طلب آن شود و چون توفیق طلب نصیبش شد، مطلوب و مقصود خود را دریابد. هرگاه روشنایی معرفت، در باطن قلب جلوه‌گر شد نسیم محبّت الهی وزیدن گیرد و چون بوی محبّت وزیدن گیرد، در سایۀ محبوب حقیقی آرام و اُنس یابد و محبوب را بر غیر او ترجیح دهد. با شوق، اوامرش را امتثال و نواهی را ترک کند. با این وصف اگر محبوب در خوان اُنس او نشست به حقیقت مناجات (و قرب) او واصل شود. مثال اصول سه‌گانۀ خوف، رجا و محبت، مانند حرم، مسجدالحرام و کعبه است. صاحب خوف به‌منزلۀ کسی است که داخل حرم شده و از آزار و اذیت خلق ایمن گشته است. صاحب رجاء مانند کسی است که داخل مسجدالحرام شده و اعضاء و جوارحش از ارتکاب معاصی ایمن گشته است. صاحب محبّت مانند کسی است که داخل خود کعبه شده و قلبش از غیر ذکر خداوند در امان مانده است. پس ای مؤمن واقعی! به نفس خویش بنگر اگر حالت را این‌طور یافتی که راضی به مردن خود هستی، پس شکر خدای را به‌جای آور که تو را توفیق داده و حفظ نموده است. اگر حالت این‌گونه نبود باید با عزم جدّی حال خویش را به حالتی درست منتقل کنی و از اعمال گذشته که در غفلت بودی پشیمان شوی و از خداوند استمداد بجویی تا تو را در پاک کردن ظاهرت از ارتکاب گناهان و پاکیزه نمودن باطنت از عیوب موّفق گرداند. پس غفلت‌ها را از دل جدا کن و آتش شهوت نفس خویش را خاموش نما. (مصباح الشریعه – شرق بی غروب، ص 11)

عنایت

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 39 سوره ص می‌فرماید: «به سلیمان گفتیم: این عطای ماست، به هرکس می‌خواهی ببخش و از هر کس می‌خواهی امساک کن و حسابی بر تو نیست.»

حدیث:

رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله فرمود: «یا علی! خداوند سه چیز به تو عطا کرد که به کسی همانند آن عطا نکرد؛ پدر زنی همانند من، همسری مانند فاطمه و فرزندانی مانند حسن و حسین.»

توضیح مختصر:

لطف خاصی که خداوند و خلفای او به افراد روا داشتند، عنایت بوده که دستگیرشان شده و این رحمت و فیض خاص است. کسی که به او عنایت شده، اول این مطلب را به‌یقین بداند که این لطف، موهبت و افاضه‌ای است که کس دیگر دخالت در آن ندارد و خداوند، مالک کل وجود که نیروی او را به تسخیر درآورده، مسائلی را در درونش گنجانده و او را به حیاتی تازه مشرف گردانیده. آن‌که مشمول نظر خاص می‌گردد شاید دلایلی و اسبابی را بتوان شمرد که آن‌ها سبب شده‌اند که مورد لطف قرار گیرد لکن باز مسئله سرشت و محبّت از نوع مسائل اولیه است که محبوب، محبّ را به لطفی می‌نوازد و احسان می‌نماید. خدا نکند مخدومی بی‌عنایت بماند که بی عنایات خدا هیچیم هیچ. خداوند هم به دین‌داران و اولیائش عنایتی خاص دارد به‌طوری‌که دین‌داران و اولیائش غالب باشند و در زمین آنان را اوتاد قرار داده تا بلاها به‌وسیله آنان دفع شده و برکات بر اهلش ببارد. البته آنان که به فضل و رحمت زائدالوصفی از حق‌تعالی بهره‌مند می‌شوند، این آثار از آنان در روی زمین مشهود می‌گردد چه آن‌که در پی عنایت، موهومات و افکار ناصواب از ذهن بیرون می‌رود، نَفس منوّر می‌گردد، نَفَس الهی گشته و در زیر سایه‌ی بی‌کران دائم الفضل، از او لطف‌ها به دیگران ساری و جاری می‌شود. 1- استکان شیر

یکی از ارادتمندان عارف زاهد، آیه الله کوهستانی رحمه‌الله علیه گفت: در سفری به مشهد رفتم و یک ماه اقامت داشتم. روز آخر به مرحوم عبدالکریم حامد گفتم: «می‌خواهم به مازندران بروم.» فرمود: «از امام علیه السّلام قبولی زیارت و اجازه گرفتی؟» غمگین شدم که چطور با امام ارتباط برقرار نکردم. شب جمعه به حرم امام رضا علیه السّلام رفتم. گریه کردم که دارم دست‌خالی برمی‌گردم. نشسته خوابم برد. ناگهان امام علیه السّلام از داخل ضریح بیرون آمد و من نیز به دنبال او رفتم. از رواق و صحن‌ها عبور کردیم تا به باغ بزرگی که تمام میوه‌های آن نورانی بود، رسیدیم. امام علیه السّلام فرمود: «این باغ مال شماست.» ناگهان به خود آمدم. پس از مدّتی خدمت آیت‌الله کوهستانی رسیدم و این جریان را نقل کردم. ایشان فرمود: «امام رضا علیه السّلام خیلی مهربان است، به من هم یک استکان شیر عنایت کرد.» (هزار و یک تحفه، ص 176)

2- دست‌ها را شستند

سالک محبّ، شیخ عبدالله پیاده (م 1362 هـ. ش) فرمودند: «در خواب مرا به آسمان بردند، بالا و بالاتر تا این‌که حضرت علی علیه السّلام را دیدم که بر منبر نورانی نشسته‌اند. حضرت علیه السّلام به غلامشان دستور دادند که دستان مرا بشویند، آفتابه و لگنی زیبا آوردند و فرمودند: «دست‌هایت را جلو بیاور.» دست‌هایم را شستند و مرا برگرداندند. وقتی بیدار شدم، تعبیر نمودم که امام علیه السّلام دستم را از محبّت دنیا شست، بنابراین نه صاحب زنی و نه خانه‌ای شدم و با او عهد راستین بستم.» (در کوچۀ عشق، ص 71 و 67)

3- باغ چای

روزی واعظ مشهور، آقای فلسفی، در بیمارستان آبان تهران به عیادت شیخ صدرایی گیلانی می‌رود و در ضمن می‌پرسد: «وضع مادی شما چگونه است؟» می‌گوید: «عطیۀ آقا سیدالشهدا ما را اراده می‌کند.» می‌پرسد: «چطور می‌گویید؟» گفت: قطعه باغ چایی داشتم که برای فروش، قولنامه کردم، دو روز بعد خدمت آیت‌الله کوهستانی رسیدم، فرمود: «چرا عطیه ملوکانه را می‌فروشی؟» گفتم: «من با شاه کاری ندارم!» فرمود: «یادت هست جوان بودی، در حرم امام حسین علیه السّلام قسمت بالاسر، سرت را به ضریح چسباندی و گفتی: «آقا لطفی کنید تا در پیری سر سفره‌ی شما اداره شوم؟» این باغ، اجابت آن دعاست، چرا قولنامه کردی؟» دست آقای کوهستانی را بوسیدم و سریع به گیلان بازگشتم و قولنامه را پاره کردم و تا الآن از این باغ از عطیۀ امام اداره می‌شوم.» (بر قلۀ پارسایی، ص 235)

4- الطاف عام

مرحوم عالم عامل، شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی (م 1361) فرمودند: «دریکی از حجرات صحن عتیق حرم امام رضا علیه السّلام مشغول به ریاضتی بودم و قصد داشتم به نجف اشرف بروم. دیدم درهای صحن بسته شد و ندا آمد که امام رضا علیه السّلام می‌خواهد زوّار خود را بازدید کند. پس جنب ایوان عباسی (همین نقطه که قبر شیخ آنجاست) کرسی نهادند و امام علیه السّلام بر آن استقرار یافت و به دستور امام علیه السّلام درب شرقی و غربی گشوده شد و جمعیّت فراوانی را دیدم که بعضی به صورت‌های حیوانی بودند و امام علیه السّلام دست نوازشی بر سر همۀ زوّار، حتّی آن‌ها که به‌صورت حیوانی بودند می‌کشیدند و اظهار مرحمت می‌کردند. پس از مشاهده‌ی رأفت امام علیه السّلام سکونت در مشهد را اختیار کردم.» امروز جای کرسی امام علیه السّلام همان قبر شیخ می‌باشد. (نشان از بی‌نشان‌ها،1، ص 33)

5- این دعا

آقا نجفی اصفهانی (م 1332) گوید: «در نجف اشرف مشغول تحصیل بودم. حافظه‌ام ضعیف شده بود. در شب عرفه‌ای در رواق امام حسین علیه السّلام تا سحر استغاثه نمودم. حبیب ابن مظاهر را شفیع قرار دادم. بعد از نماز شب، گریه کردم و به خواب رفتم. در عالم خواب دیدم، حبیب بن مظاهر از ضریح بیرون آمد و مصائب امام علیه السّلام را می‌خواند. ناگاه در ضریح گشوده شد و امام حسین علیه السّلام ظاهر شدند. حبیب زیارت وارث خواند و من نیز خواندم امام علیه السّلام جواب حبیب را فرمودند. بعد از لحظاتی نظر شریف به‌جانب من نمودند و سپس به آسمان این دعا را خواندند: «اللّهمَ یا مُسبِّبُ الاَسباب وَ یا مُفَتِّحُ الاَبواب وَ یا قاضیَ الحاجات وَ یا سامِعَ المُناجات وَ یا کافیَ المُهِمّات اَسئَلُکَ بِحَقِّ مَن حَقَّهُ علیک عظیمان تصلّی علی مُحمّدٍ وَ آلِ مُحمَّدٍ وَ اَن تَقضی حاجَتَه» چون از خواب بیدار شدم تا صبح مکّرر این دعا را می‌خواندم، بعد درب فهم حقایق، مطالب و علوم بر من باز شد.» (در حریم وصال، ص 25)

عمل و اثر وضعی آن

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 9 سوره تغابن می‌فرماید: «و هر کس به خدا ایمان آورد و کار شایسته‌ای کرد، باشد بدی‌هایش را از او محو کند و او را در بهشت‌هایی درآورد.»

حدیث:

امام علی علیه السّلام فرمود: «عمل‌های بندگان که در دنیا انجام دهند برابر دیدگان آن‌هاست در روز قیامت.» (غررالحکم،2، ص 204)

توضیح مختصر:

هر عملی از خوب و بد، اثر وضعی دارد که در کوتاه‌مدت یا درازمدت خودش را نشان می‌دهد. عمل صالح به‌قدری آثار دارد که حیات دوباره به روح و قلب می‌دهد و چندین برابر نامۀ حسناتش نوشته می‌گردد؛ درواقع آثار عمل نیک به خود عامل بازمی‌گردد. ازآنجایی‌که روز قیامت هر عملی از خوبی نزد صاحب هر نفسی حاضر است (سوره‌ی آل‌عمران، آیه‌ی 30) و همه آثار آن حتی ذرّه‌ای را می‌یابد (سوره زلزله، آیه‌ی 7) دیگر جای شک نیست که از خودش برخاسته و به خودش برگشته (سوره‌ی فصلت، آیه‌ی 46) و نتیجه‌ی خوبی و ثمره کردار خود را می‌بیند. از آن‌طرف کسی که میزان اعمالش سبک است و تمام خرابی‌ها و زشتی‌های اعمال خود را می‌بیند دیگر نمی‌تواند اشکال و اعتراض کند و عمل سوء به همان اندازه کیفر داده می‌شود. (سوره‌ی نساء، آیه 123) بله آثار، جدای از عمل نیست، بلکه یک آثار دنیوی دارد که شاید بعضی از آن‌ها را درک کند و یا در برزخ و قیامت به حق الیقین همه را می‌یابد. اگر کسی به یتیمی سیلی زد در آینده خودش مبتلا به سیلی خوردن می‌شود و یا بالاتر ازآنچه خورده است. کسی که چاهی برای کسی می‌کَند درواقع برای خودش در آینده چاه کنده است، کسی که دلی را شاد کند شخص دیگر هم دل او را شاد می‌کند. مسئله حبط اعمال که در قرآن (توبه:17 و 69 و مائده:53 و بقره: 217.) آمده است از دقیق‌ترین مسائلی است که دانستن آن به اجمال برای هر عاملی لازم است و از آن‌طرف این‌که عمل را خدا و پیامبر می‌بینند. (سوره‌ی توبه، آیه 94) این از ظرایف عرفانی است که توجه منظور به ناظر برای عمل کردن مؤثر است.

1- انعکاس عمل

ای بسی ظُلمی ببینی در کسان **** خوی تو باشد در ایشان ای فلان گویند فیلی برای آب خوردن، بر آبی صاف وارد شد و عکس خودش را در آب دید و فرار کرد؛ نه آن‌که از عکس فیل دیگر در آب می‌رمید؛ بلکه از عکس خودش می‌رمید؛ از بدی انسان است که در آینۀ وجود دیگران می‌تابد. درواقع هر بدی که از دشمن دیده می‌شود، عکس صفت زشت خود است که بر او لطمه می‌زند و نفرینش می‌کند. آن تویی و آن زخم بر خود می‌زنی **** بر خود آن ساعت تو لعنت می‌کنی اگر انسان در درونش صفت بدش را با بصیرت ببیند، حتماً دشمن خود می‌شود و می‌فهمد که زشتی از خود اوست. چون به قعر خوی خود اندر رسی ***** پس بدانی کز تو بود آن ناکسی چون انسان بدی اشخاص را دائماً می‌بیند درواقع تصویر باطن خود اوست که نفرت روا می‌دارد و می‌خواهد از آن فرار کند، بلکه باید از خودش فرار کند که عکس اوست که بر آن شخص افتاده است و به خودش برمی‌گردد.

2- خدا رحمت کند

امام صادق علیه السّلام فرمود: «خدا رحمت کند افرادی که چراغ (و موجب) روشنایی ما هستند با اعمالشان و با بیشترین طاقت و توان خود (مردم را) به‌سوی ما می‌خوانند.» (مثنوی،1، ص 1327)

3- کشت اعمال

حافظ می‌فرماید: عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه‌سرشت **** که گـناه دگران بر تو نخواهـند نـوشت من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش **** هرکسی آن درَوَد عاقبت کار که کِشت حافظ به طریق تعریض به افراد خورده گیر به رندان که زاهد می‌نامد می‌گوید: «گناه دیگران به‌حساب تو نمی‌نویسند که دائماً به عشّاق و رندان اشکال می‌کنی.» خداوند در سوره‌ی انعام آیه 164 می‌فرماید: «وَ لا تَزِرو وازِرَهً وِزرَ اُخری» یعنی هیچ گناه کاری، گناه دیگری را متحمّل نمی‌شود. پنج بار در قرآن این جمله تکرار شده که اعمال ما نه ضرر و نه فایده‌ای به حال کسی نخواهد داشت.

4- عمل به صاحبش برمی‌گردد

محی‌الدین عربی در کتاب فتوحات مکّیه جلد سوم می‌گوید: «من در شهر (تلمسان) تیرانداز ماهری را دیده‌ام که تیر پرتاب می‌کرد و وقتی آن تیر به هدف می‌رسید و برخورد می‌کرد دوباره به تیرانداز بازمی‌گشت. این حالت پند و عبرتی بود که تمام اعمال به صاحبشان برمی‌گردد.» (آینه سالکان ص 162)

5- علّت آتش

گویند آتشی در شهری افتاد و داشت همه جای را می‌سوزاند. عدّه‌ای نزد حکیمی رفتند که چاره چه باشد؟ گفت: «شما سخاوت نداشتید و صدقه نمی‌دادید. این آتش‌سوزی اثر وضعی عمل شماست.» گفتند: «ما اهل بخشش و جوانمرد بودیم و به دیگران رسیدگی می‌کردیم.» حکیم فرمود: 1. این آتش از آیات خداست و شعله‌ای از ظلم کار خودتان است. گفت آن آتش ز آیات خداست **** شعله‌ای از آتش ظلم شماست 2. باید دست از بخل و تنگ‌دستی بردارید. 3. اگر بخشش کردید از روی عادت بوده نه برای خدا. بحر فخر و بهر بوش و بهر ناز **** نه از برای ترس و تقوی و نیاز 4. هر کس نسبت به قوم خود ایثار نماید خیال می‌کند که دلیل بر سخاوت اوست بلکه باید برای رضای حق باشد نه برای رضایت فامیل. چنان‌که حضرت عیسی در انجیل متی باب پنجم آیه‌ی 47 فرمود: «اگر فقط به آن‌که به شما محبّت کرده محبت نمایید کار مهمی نکرده‌اید چون شریران نیز به این‌گونه عمل می‌کنند.» (شرح مثنوی زمانی،1، ص 1057)

عمل

قرآن:

خداوند متعال در آیه 46 سوره‌ی فُصّلت می‌فرماید: «هر کس عمل خوبی کند به نفع خود کرده و هرکس عمل بد کند بر ضرر خویش کرده است.»

حدیث:

امام صادق علیه السّلام فرمود: «مردم را (برای هدایت) با اعمالتان نه با زبانتان بخوانید.» (سفینه البحار،2، ص 278)

توضیح مختصر:

افعال انسان یا جهت مثبت و خوب و صالح دارد، یا جهت منفی و بد و طالح. عمل صالح، نور است، ازآن‌جهت که رشد آن روشن و اثرش در سعادت آدمی واضح است. عمل تابع نیّت و اراده است و آن‌که اراده‌اش ضعیف است، در عمل هم کاستی و نقصان دارد. صرف دانایی هم نمی‌تواند کارساز در عمل باشد بلکه اراده در انجام کردار تأثیر بسزایی دارد. بعضی اعمال ابتدای خوبی دارد ولکن در ادامه، با منّت و اذیّت و ریا دچار لغزش می‌شود و این ضعفی است که اعمال را به آفات دچار می‌کند. برخلاف کسی که از اول کارش مانند ربا دادن و ریاکاری و فخرفروشی باشد که از همان ابتدای کار، عمل او رشد ندارد و به صواب و ثواب نمی‌رسد. بنده مکلّف است که تکالیف را انجام دهد، اگر آن را برای خشنودی خدا انجام دهد مأجور است و اگر عمل آسیب پذیرد، از شرک و تکبّر و مانند این‌ها، هیچ نورانیتی برای عامل ایجاد نمی‌شود. بیماری اخلاقی در درون مانند حسد و حرص و عُجب هرروز مرضش بیشتر می‌شود و این از درون به بیرون رسوخ می‌کند اما عمل صالح هم با شرایط تأثیرگذار است، باید ایمان به خدا و معاد و پیامبر و ولایت باشد و الّا هر عملی بدون شرایط، کامل نخواهد بود. خداوند در آیات بسیاری هشدار داده است: از اعمالی که انجام می‌دهید غافل نشوید (بقره، آیه 74) او بصیر و خبیر به اعمال است. (بقره 110- 271) پس وقتی عمل در منظرگاه ناظر است نیک انجام دادن، خشنودی حق‌تعالی را جلب می‌کند.

1- کار مشروع

حسن بن حسین انباری گفت: در طول چهارده سال با ارسال نامه از امام رضا علیه السّلام استجازه می‌کردم تا در دستگاه حکومت وارد شوم و به کارمندی تشکیلات اداری پردازم. چون امام علیه السّلام پاسخ نمی‌داد، در آخرین نامه نوشتم، من از کتک و ستم می‌ترسم و دستگاه سلطان می‌گویند: «تو شیعه هستی که با ما همکاری نمی‌کنی و شانه خالی می‌کنی!» امام در جواب نوشت: «مقصود تو را از نامه فهمیدم که بر نَفْسِ خود بیمناک هستی، اکنون تو خود می‌دانی که اگر متصدی کاری شدی می‌توانی به آنچه رسول خدا صلی‌الله علیه و آله دستور داده (عمل) کنی و همکارانت و نویسندگان زیر دستت همراه و هماهنگ خط مذهبی تو شوند؛ و اگر اندوخته‌ای پیدا کردی نسبت به فقرای مؤمنین مواسات و گذشت نشان دهی. آن چنانکه تو خود یکی از آن‌ها باشی، پس این کارها (خداپسندانه) مقابل همکاری با دستگاه حکومت (نامشروع) است، اگر نمی‌توانی، مجاز نیستی که به شغل کارمندی مشغول شوی.» (با مردم این‌گونه برخورد کنیم ص 65)

2- اهل عمل و بهشت

امام باقر علیه السّلام فرمود: روزی پدرم با اصحاب خود نشسته بود. روی به آن‌ها کرد و فرمود: «کدام‌یک از شما حاضرید آتش گداخته را در کف دست بگیرید تا خاموش شود»؛ همه از این عمل عاجز و سر به زیر افکنده و چیزی نگفتند! من عرض کردم: «پدر جان اجازه می‌دهی این کار را بکنم؟» فرمود: «نه پسر جان، تو از منی و من از تو هستم، منظورم این‌ها بودند.» پس‌ازآن سه مرتبه فرمایش خود را تکرار کرد هیچ‌کدام جواب نداند. آنگاه فرمود: «چقدر زیادند اهل گفتار و اهل عمل کمیاب‌اند، بااینکه کار آسان بود و ما می‌شناسیم کسانی را که اهل عمل و گفتارند، خواستم بدانید و امتحان داده باشید!» امام باقر علیه السّلام فرمودند: «در این موقع به خدا سوگند مشاهده کردم که آنان چنان غرق در حیا و خجالت شدند که گویا زمین آن‌ها را به‌سوی خود می‌کشید. بعضی از ایشان عرق از جبین جاری ولی چشم از زمین بلند نمی‌کردند.» همین‌که پدرم شرمندگی آن‌ها را مشاهده کرد فرمود: «خداوند شما را بیامرزد، من جز نیکی نظری نداشتم، بهشت دارای درجاتی است یکی از آن درجات متعلق به اهل عمل است که مربوط به دیگران نیست.» امام باقر علیه السّلام فرمود: «آن‌وقت مشاهده کردم، مثل‌اینکه از زیر بار گران و سنگین و ریسمان‌های محکم خارج شدند.» (داستان‌ها و پندها،2، ص 140 – کشکول بحرانی،2، ص 93)

3- جوان عامل

پیامبر صلی‌الله علیه و آله در جمع صحابه نشسته بودند، دیدند جوانی نیرومند و توانا از اول صبح مشغول به کار است. افرادی که در محضر رسول خدا صلی‌الله علیه و آله بودند گفتند: «اگر این جوان نیرو و قدرت خود را در راه خدا به کار می‌انداخت شایسته مدح و تعریف بود.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «این سخنان را نگویید، زیرا از چند حال خارج نیست، اگر او برای اداره زندگی خود کار می‌کند که محتاج دیگران نباشد، او در راه خدا قدم برداشته است. اگر کار می‌کند که پدر و مادر ضعیف و کودکان ناتوان را دستگیری کند و آن‌ها را از مردم بی‌نیازشان گرداند، بازهم به راه خدا می‌رود. اگر با این عمل می‌خواهد به تهی‌دستان افتخار کند و بر ثروت خود بیفزاید او به راه شیطان رفته و از راه راست منحرف گشته است.»

4- عمل، یهودی را مسلمان می‌کند

یک نفر یهودی از پیامبر صلی‌الله علیه و آله چند دینار طلب کار بود. روزی تقاضای پرداخت طلب خود را نمود، پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: اکنون (پولی) ندارم. یهودی گفت: «از شما جدا نمی‌شوم تا طلب مرا بپردازید.» فرمود: «من نیز در اینجا با تو می‌نشینم.» به‌اندازه‌ای نشست که نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء و صبح روز بعد را همان‌جا خواند. یاران پیامبر صلی‌الله علیه و آله یهودی را تهدید کردند، ولی حضرتش به آن‌ها فرمود: «این چه‌کاری است که می‌کنید؟» عرض کردند: (چگونه) یک یهودی شما را بازداشت کند؟ فرمود: «خداوند مرا مبعوث نکرده تا به کسانی که معاهده مذهبی با من دارند یا غیر آن‌ها، ستم روا دارم.» صبح روز بعد نیز تا طلوع آفتاب نزد یهودی نشست. در این هنگام یهودی شهادتین را گفت و بعد نیمی از اموال و ثروت خود را در راه خدا داد؛ سپس افزود: «ای رسول خدا! به خدا سوگند کاری که نسبت به شما انجام دادم از روی جسارت نبود، بلکه می‌خواستم ببینم آیا اوصافی که در تورات درباره پیامبر صلی‌الله علیه و آله آخرین آمده است با شما مطابقت دارد یا خیر؛ زیرا من در تورات خوانده‌ام که محمّد بن عبدالله در مکّه متولد می‌شود و به مدینه هجرت می‌کند، او درشت‌خو و بداخلاق نیست با صدای بلند سخن نمی‌گوید، بدزبان و ناسزاگو نمی‌باشد. اکنون به یگانگی خدا و پیامبری شما گواهی می‌دهم و تمام ثروت من در اختیار شما قرار دارد، هر طور خدا دستور دهد، درباره‌ی آن عمل کنید.» (داستان‌هایی از زندگی پیامبر صلی‌الله علیه و آله، ص 82 – بحارالانوار 16، ص 16)

5- کردار معاویه و ابوالاسود دئلی

معاویه غالباً برای جذب افراد به خود، پول و عسل و نظایر این‌ها می‌فرستاد. مردمان فقیر که از ماست سیر نشده بودند یک دفعه معاویه چند خیک عسل برای آن‌ها می‌فرستاد و گاهی کیسه پولی در خیک عسل می‌گذاشت تا مردم به‌طرف امیرالمؤمنین علیه السّلام نروند و کم کسی بود که از پول و عسل بگذرد و دست از علی علیه السّلام برندارد! روزی معاویه برای اینکه ابوالاسود دئلی را (او پیامبر صلی‌الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السّلام و امام حسن علیه السّلام و امام حسین علیه السّلام و امام سجاد علیه السّلام را درک و در 85 سالگی در بصره به مرض طاعون وفات یافت، او به امر امیرالمؤمنین کتابی در علم نحو نوشت و کلمات قرآن را نقطه‌گذاری کرد.) که از یاران امیرالمؤمنین علیه السّلام بود جذب کند، چند خیک عسل برای او فرستاد. او در مسجد بود، نامه معاویه را به او دادند و گفتند: خیک‌های عسل (حلوایی بسیار خوشمزه و خوش‌رنگ) را به خانه‌ات بردیم. او به منزل آمد، دید دختر پنج‌سالۀ او می‌خواهد انگشتی از عسل در دهان گذارد. گفت: «ای دخترم از این مخور که سم می‌باشد.» دختر انگشت عسل را به خاک مالید و اشعاری را خواند که مفهوم آن این است: ای پسر هند! آیا با عسل مصفّی می‌خواهی دین و ایمان ما را ببری؟ اصلاً ما دست از علی علیه السّلام برنمی‌داریم. ابوالاسود نامه معاویه را به یک دست و دخترش را به دست دیگر گرفت و نزد امام آورد و شعرهای دخترش را برای حضرتش خواند. امام خندید و در حق ایشان دعا فرمود. (خزینه الجواهر ص 536)

عمر

قرآن:

خداوند متعال در آیه 11 سوره فاطر می‌فرماید: «هیچ‌کس عمر طولانی نمی‌کند، یا از عمرش کاسته نمی‌شود مگر این‌که در کتاب (علم خداوند) ثبت است.»

حدیث:

امام علی علیه السّلام فرمود: «به‌راستی‌که گذشته عمر به سر آمده، آینده‌ی آن نیز امیدی است (که معلوم نیست برسی) و هم‌اکنون وقت عمل است.»

توضیح مختصر:

عمر انسان به سه قسمت، کودکی، جوانی و پیری تقسیم می‌شود؛ در کودکی که چیزی نمی‌داند و در دوران جوانی که زمان ظهور غرایز است و در پیری که سستی و ضعف غالب می‌شود. بهترین دوران عمر باسعادت، جوانی است که می‌توان از زمان بلوغ تا چهل‌سالگی را برای آن مشخص کرد که برای ادراک و رشد و کسب فضایل و دفع رذایل بهترین اوقات شمرده می‌شود. در پیری، صفات چه خوب و چه بد، ملکه شده و تغییر و تحوّل بسیار سخت است چه آن‌که تحلیل رفتن قوای بدن و آمدن امراض و آفت‌پذیری که از افراط‌وتفریط در جوانی رخ داده است دامن‌گیر آن می‌شود و سلوک را دچار تزلزل می‌کند. عمر، اگر با عزّت و توفیق خداوند همراه باشد همه‌اش سعادت است و اگر با ذلّت و رباخوری، تهمت و غیبت و منیّت و هوی پرستی همراه باشد، همه‌اش شقاوت و بدبختی است. بهترین لحظات عمر آن است که در طاعات الهی صرف شود و در بندگی به سر برده شود، چراکه بنده در مراقبه مولا به سر می‌برد و در عبودیت توفیق نصیبش می‌گردد. پس پایان عمر عاقبت‌به‌خیر می‌شود و لذا در دعاها انسان باید از خدا بخواهد منتهای عمرش به خیر و عافیت باشد. 1- دانستن پایان عمر!

کسی نزد حضرت موسی آمد و عرض کرد: «به من زبان حیوانات را تعلیم کن.» موسی او را موعظه کرد که صلاح تو نیست؛ ولی آن مرد اصرار بسیار می‌کرد. خداوند فرمود: حال که اصرار می‌کند، به او تعلیم کن. پس موسی زبان سگ و خروس را به او تعلیم داد. او به خانه آمد و سر سفره نشست. یک‌لقمه‌نان از دستش افتاد، خروس از سگ سبقت گرفت. سگ گفت: چرا به من ظلم می‌کنی و نمی‌گذاری لقمه‌ای بخورم؟ خروس گفت: فردا اسب ارباب می‌میرد و گوشت فراوان می‌خوری. آن مرد تا این حرف را شنید، اسب را برد و فروخت. فردا سر سفره، لقمه نانی از دست ارباب افتاد، باز خروس سبقت گرفت و نان را خورد. سگ گفت: چرا دروغ می‌گویی، اسب آقا نمُرد و آن را فروخت! خروس گفت: فردا قاطر ارباب می‌میرد. ارباب شنید، قاطر را برد و فروخت. روز بعد سگ به خروس گفت: امیدوارم تو دروغ‌گو نصیب شغال شوی، قاطر هم نمُرد. خروس گفت: فردا غلام ارباب می‌میرد، غذا درست می‌کنند و آن‌قدر پاره نان و استخوان پیدا می‌شود تا تو بخوری و سیر شوی. ارباب، غلام را هم برد و فروخت و خیلی خدا را شکر می‌کرد که با دانستن زبان سگ و خروس، خسارت بسیاری از او دور شد. روز بعد سگ به خروس گفت: عجب دروغ‌گوی ماهری شدی! خروس گفت: فردا ارباب هم می‌میرد. ارباب با شتاب نزد حضرت موسی آمد و عرض کرد: خروس گفته فردا پایان عمر من است، چه‌کار کنم؟ چاره‌ای بیندیش. موسی فرمود: چاره‌ای جز مردن نیست. فقط باید دعا کنم که باایمان از دنیا بروی. (ثمرات الحیوه،3، ص 370 – مثنوی مولوی)

2- عمر نوح

حضرت نوح را شیخ انبیا می‌گویند زیرا بسیار عمر کرد. قرآن کریم، در سوره عنکبوت، مدت تبلیغ او را در میان قومش 950 سال ذکر کرده است. اما تاریخ نویسان مدت عمر حضرت را با اختلاف بسیاری نوشته‌اند. مسعودی در اثبات الوصیه 1450 سال و مجلسی 2500 سال را اختیار کرده است. ثعلبی در تفسیرش می‌گوید: «معجزه‌ی حضرت نوح در نفس خود او بود، زیرا هزار سال عمر کرد و در این مدت طولانی نه نیرویش کم شد و نه دندانی از دندان‌های او افتاد.» امام صادق علیه السّلام فرمود: «نوح پیامبر را 2500 سال زندگی است که 850 سال آن قبل از نبوت، 950 سال بعد از بعثت و 700 سال به کشتی ساختن و بعد از طوفان، بقیه را به تبلیغ و بنای شهرها و سکونت انسان‌ها در مناطق مختلف گذراند.» روزی در آفتاب نشسته بود، عزرائیل آمد و سلام کرد! نوح علیه السّلام جوابش را داد و فرمود: به چه منظور آمده‌ای؟ گفت: جانت را می‌خواهم بگیرم. فرمود: مهلت بده از آفتاب به سایه بروم! گفت: باشد. نوح برخاست به سایه آمد و فرمود: ای عزرائیل! آنچه در دنیا بر من از عمر طولانی گذشت، همانند این بود که از آفتاب به سایه آمدم، حال جانم را بگیر! و عزرائیل جانش را گرفت. ابن اثیر در تاریخ کامل خود گفته: چون مرگ نوح فرارسید به او گفتند: دنیا را چگونه دیدی؟ فرمود: مانند خانه‌ای که دو در داشت که از یک در وارد شدم و از در دیگر بیرون رفتم. (تاریخ انبیاء،1، ص 66- 45)

3- عمرمحدود

روزی پیامبر به شکل مربع و چهارگوش خطوطی بر روی زمین کشید، در وسط آن مربع نقطه‌ای گذاشت؛ از اطرافش خط‌های زیادی به مرکز نقطه وسط کرد و یک خط از نقطه داخل مربع به‌طرف خارج رسم کرد و انتهای آن خط را نامحدود نمود. فرمود: می‌دانید این چه شکلی است؟ عرض کردند: خدا و پیامبر بهتر می‌دانند. فرمود: این مربع چهارگوش بسته، عمر انسان است که محدود و معین است. نقطه‌ی وسط، نمودار انسان می‌باشد، این خط‌های کوچک که از اطراف به‌طرف نقطه‌ی انسان روی آورده‌اند، امراض و بلاهایی است که در مدت عمر از چهار طرف به او حمله می‌کنند. اگر انسان از دست یکی جان به در برد، به دست دیگری می‌افتد و بالاخره عمرش به یکی خاتمه داده می‌شود. آن خط که از مرکز نقطه‌ی انسان به‌طور نامحدود خارج می‌شود، آرزوی اوست که از مقدار عمرش بسیار تجاوز کرده و انتهایش معلوم نیست. (پند تاریخ،3، ص 134 – کشکول شیخ بهایی ص 33)

4- سه روز عمر نمی‌کند

حسن بن ابی العلاء گوید: در حضور امام صادق علیه السّلام نشسته بودم، ناگهان مردی آمد و در مورد همسرش شکایت کرد. امام به او فرمود: برو همسرت را به اینجا بیاور، او رفت و همسرش را آورد. امام به زن فرمود: چرا شوهرت از تو شکایت می‌کند؟ او عرض کرد: خداوند آنچه بخواهد در مورد شوهرم انجام دهد. امام فرمود: ای زن! تو اگر با شوهرت این‌گونه ناسازگاری کنی، بیش از سه روز عمر نمی‌کنی؟ او گفت: باشد، من تا ابد نمی‌خواهم شوهرم را ببینم. امام به شوهر او فرمود: او را به خانه ببر که بیش از سه روز بیشتر عمر نمی‌کند. مرد بعد از سه روز، خدمت امام آمد و عرض کرد: اکنون از دفن جنازه‌ی همسرم برگشته و به اینجا آمده‌ام. حسن بن ابی العلاء گوید: به امام عرض کردم: جریان این زن و شوهر چه بود؟ فرمود: «زن او از حدّ خود تجاوز کرده بود (و شوهر را اذیت می‌نمود) خداوند عمرش را کوتاه نمود و شوهرش را از دست او راحت ساخت.» (داستان‌ها وپندها،6، ص 107 – مناقب ابن شهرآشوب،4، ص 224)

5- جشن سر یک‌صد سال

شیخ بهایی در کتاب کشکول خود می‌نویسد: در یکی از مناطق کشور هند، رسم بود که در هر صدسال یک عید بزرگی می‌گرفتند. تمام اهل شهر از بزرگ و کوچک و پیر و جوان، در محلی خارج از شهر که سنگ بزرگی نصب شده بود، اجتماع می‌کردند. پس یک نفر از جانب پادشاه صدا می‌زد: بر فراز این سنگ باید کسی برود که در عید گذشته شرکت کرده است. گاهی پیرمردی که نابینا شده بود و نیروی خود را از دست داده بود، یا پیرزنی فرتوت، افتان و لرزان بالای سنگ می‌رفت. گاهی در بعضی از عیدها اتفاق می‌افتاد که کسی نبود که جشن گذشته را درک کرده باشد و معلوم می‌شد تمام آن‌هایی که صدسال قبل زنده بودند، از بین رفته‌اند. کسی که بر فراز سنگ می‌رفت، با صدای بلند می‌گفت: من بچه‌ای بودم در عید سابق، زمان فلان پادشاه یا فلان وزیر و قاضی؛ و آنچه در مدت یک قرن دیده بود، نقل می‌کرد و تذکّر می‌داد تا عبرت بگیرند. پس از او خطیبی بالای سنگ می‌رفت و مردم را پند و اندرز می‌داد و از کار گذشته و تدارک عمر رفته و اخلاق و رفتار خوب نصیحت می‌کرد. عمده‌ترین پیام برگزاری چنین جشن‌هایی، این بود که عمر، محدود است، ازاین‌رو به نیروی جوانی مغرور نشوید و از مدت عمر به‌خوبی استفاده کنید. (پند تاریخ،3، ص 135)

علوّ همّت

قرآن:

خداوند متعال در آیه 33 سوره الرحمن می‌فرماید: «ای گروه جن و انس! اگر می‌توانید از مرزهای آسمان‌ها و زمین بگذرید، پس بگذرید ولی نمی‌توانید؛ مگر با نیرویی (فوق‌العاده).»

حدیث:

امام صادق علیه السّلام فرمود: «ارزش هر کس، به‌اندازه‌ی بلندی و علوّ همّت اوست.»

توضیح مختصر:

قصد و اراده و عزم قوی را همّت گویند. همّت همه انبیاء، رسیدن به توحید بوده است؛ همت دو مرحله دارد؛ یکی تصمیم و عزم برای کاری که در دل آمده و نیّت کرده است، مرحله دوم جنبه عمل است. آیا عامل می‌تواند نیّت را لباس عمل بپوشاند یا نه؟ این بستگی به استقامت و عالی مند بودن مقصد دارد. سستی و خستگی و ناتوانی سبب می‌شود که آفت به همّت وارد شود، چه آن‌که روزگار گاهی مساعدت نمی‌کند و نمی‌گذارد پس مانع ایجاد شود و آرزوهای زندگی و اهتمام به حوائج بدنی از سرعت آن می‌کاهد. همّت اهل دنیا، پرداختن به زرق‌وبرق آن است و برای رسیدن به آن از هیچ کاری دریغ نمی‌دارند. همّت اهل معنا و عرفان، رسیدن به مقاصد الهی است و از هیچ ریاضت و ذکر و فکر و مراقبه دریغ نمی‌کنند تا به آن هدف والا برسند. اهتمام پیامبر در این بود که مردم را به اسلام دعوت نماید و هدایتشان کند تا مردم سعادتمند شوند. اراده‌ای که مردم نسبت به انبیاء داشتند، تمسخر و آزار و به قتل رساندن آنان بود. عزم انبیاء، استقامت در راه بود که با علوّ همت، رسالت را به مقصد برسانند و در این راه کشته می‌شدند و مصیبت‌ها می‌دیدند اما از همتشان چیزی کاسته نمی‌شد تا نیّت نجات امتشان یا کیفر آن‌ها می‌رسید.

1- اوج پرواز

روزی شخصی از پیامبر صلی‌الله علیه و آله سؤال کرد: «یا رسول‌الله! دو کبوتری که در جوّ هوا در پرواز می‌باشند، کدام‌یک از آن‌ها در نزد شما محبوب‌تر است؟» فرمودند: «آن‌که بالاتر رفته و خود را به اوج پرواز نزدیک‌تر کرده است.» (منهاج الدموع، ص 6)

2- آهنگری

مردی خدمت امام صادق علیه السّلام رسید و عرضه داشت: «فقیرم، تقاضا دارم دستوری دهید تا عمل نمایم و از فقر نجات یابم». حضرت علیه السّلام پولی به او دادند و فرمودند: «شغل بزازی اختیار کن.» او رفت و آهنگری را اختیار کرد و وضع مادی‌اش خوب شد. پس نزد امام علیه السّلام آمد و جریان تعویض شغل را گفت. امام علیه السّلام فرمود: «خداوند مشیتش بر آن تعلق گرفته تا به کسبی مشغول و از فقر نجات یابی و چون در کسبت، شغل پرمشقّت را انتخاب کردی، خدا بدین‌وسیله، تو را از فقر نجات داد.» (منهاج الدموع، ص 7)

3- ای‌کاش

روزی پیامبر صلی‌الله علیه و آله در مسافرت به شخصی برخوردند و مهمانش گردیدند. آن شخص پذیرایی شایانی از پیامبر صلی‌الله علیه و آله نمود. هنگام حرکت فرمود: «اگر خواسته‌ای از ما داشته باشی از خداوند درخواست می‌کنم تو را به آرزویت برساند.» عرض کرد: «از خداوند بخواهید به من شتری بدهد که اسباب و لوازم زندگی‌ام را بر آن حمل نمایم و چند گوسفند که از شیر آن‌ها استفاده کنم.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله خواستۀ او را از خداوند خواست و به اصحاب فرمود: «ای‌کاش همّت این مرد نیز، مانند عجوزه‌ی بنی‌اسرائیل بلند بود تا ما خیر دنیا و آخرت را برایش می‌خواستیم.» بعد داستان عجوزه‌ی بنی‌اسرائیل را نقل کرد.

4- مسجد تُرک‌ها

یکی از ثروتمندان ایران، در سفر مکّه، به مرجع تقلید خود آیت‌الله شیخ مرتضی انصاری (م.1281) مبلغی می‌دهد تا برای خود منزلی تهیه کند. شیخ بر اثر بلند همّتی، آن را در ساختن مسجدی در نجف که بعداً به مسجد تُرک‌ها معروف شد استفاده نمود و پول را صرف تهیۀ منزل برای خود نکرد. چون آن تاجر از مکّه بازگشت، شیخ او را به مسجد برد و فرمود: «این است منزل خداپسندانه.» آن تاجر از این کار شیخ خوشحال شد و ارادتش به شیخ بیشتر گردید. (زندگی شیخ انصاری، ص 113، داستان‌ها و پندها، ج 6، ص 148)

5- تقاضای بلند

هارون‌الرشید، خلیفۀ عباسی را دو فرزند از زبیده بود؛ مأمون و امین. عنایت خلیفه بیشتر به مأمون بود و زبیده بارها از هارون گله می‌کرد. روزی هارون برای نشان دادن امتیاز دو پسر، هر دو را خواست و امتحان کرد. اول امین را خواست. او خواب‌آلوده آمد، پس به او گفت: «هر چه از من بخواهی الآن به تو می‌دهم.» گفت: «1. فلان باغ را به من بده. 2. فلان اسب را به من بده. 3. فلان زن خواننده را به من بده.» سپس مأمون را خواست و گفت: «هر چه بخواهی به تو می‌دهم.» گفت: «1. دستور دهید نصف زندانی‌ها را آزاد کنند. 2. حقوق کارمندان دو برابر شود. 3. امسال بارندگی کم شده، دستور دهید، مالیات را از مردم نگیرند.» وقتی مأمون رفت، هارون به زبیده گفت: «تقاضای پست امین و تقاضای بلند مأمون را ببین؛ اگر فرضاً مأمون با نقشه خلافت را از من بگیرد، کارمندان و رعیت و حتی زندانی‌ها با او بیعت می‌کنند، فطانت و همّت او بلند است.» (منهاج الدموع، ص 12)

علم و معلم

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 113 سوره نساء می‌فرماید: «آنچه علم نداشتی خدا به تو آموخت.»

حدیث:

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «علم را جز شخص سعادتمند دوست ندارد.» (جامع السعادات،1، ص 104)

توضیح مختصر:

علم لدنّی را خداوند به انبیاء و اولیاء داده است و علم غیر آن اکتسابی است. در هر دو صورت همگان به علوم احتیاج دارند و در این راستا، معلم است که باید تعلیم بدهد و متعلّم، تعلیم بگیرد. پیامبر صلی‌الله علیه و آله معلّمی است که جایی تحصیل‌نکرده، بلکه علمش لدنّی بوده است و خداوند قرآن را بر قلبش نازل کرده تا «برای مردم بیان کند»؛ البته ظواهر و سپس بواطن را در جای مناسب برای اهلش. مربی انسان باید کمالات داشته باشد، هر معلّمی نمی‌تواند ادعا کند که در تعلیم حق مطلب را بیان داشته است چراکه ارشادات و هدایت نسبت به نفوس فرق می‌کند، معلم غذای روح می‌دهد اما استعداد تلمیذ سبب می‌شود که به‌اندازه همان مقدار به او غذای روحی بدهد. البته در مسائلی که هیچ‌کس نباشد تعلیم الهی است. وقتی قابیل، برادرش هابیل را کشت، مانده بود که با جسد برادرش چه‌کار کند. خداوند کلاغی را مأمور کرد که خاک‌ها را کنار بزند و چیزی را پنهان کند و این‌چنین قابیل یاد گرفت و جسد برادر را زیرخاک دفن کرد. این مسئله تصادفی نبوده است. آمدن خضر و تعلیم مسائلی پنهانی به او (موسی). خضر علیه السّلام معلّم او بود نه این‌که اتفاقی باشد، امر الهی برای تعلیم خطوری بوده که بر ذهن موسی آمده بود. درباره این آیه «عیسی گفت: هر جا که باشم مرا با برکت ساخته» (مریم، آیه‌ی 31) از پیامبر صلی‌الله علیه و آله نقل شده که خداوند مرا معلّم و ادب‌آموز کرده است. (المیزان،10، ص 406) یعنی خداوند پیامبر را معلّم و راهنمای خیر گردانیده است.

1- حاج شیخ عباس قمی

مرحوم حاج شیخ عباس قمی صاحب کتاب مفاتیح‌الجنان فرمود: وقتی کتاب (منازل الآخره) را تألیف و چاپ کردم، به دست شیخ عبدالرزّاق مسئله‌گو (که همیشه قبل از ظهر در صحن مطهر حضرت معصومه علیها السّلام مسئله می‌گفت) رسید. پدرم کربلایی محمّد رضا از علاقه‌مندان شیخ عبدالرزّاق بود و هرروز در مجلس او حاضر می‌شد. شیخ عبدالرزّاق روزها کتاب منازل الآخره را می‌گشود و برای مستمعین می‌خواند. یک روز پدرم به خانه آمد و گفت: شیخ عباس! کاش مثلِ این مسئله‌گو می‌شدی و می‌توانستی منبر بروی و این کتاب را که امروز برای ما خواند، می‌خواندی. چند بار خواستم بگویم این کتاب از تألیفات خودم است، امّا هر بار خودداری کردم و چیزی نگفتم، فقط عرض کردم: دعا بفرمایید خداوند توفیقی مرحمت فرماید. (سیمای فرزانگان، ص 153 – مرد تقوا و فضیلت ص 48)

2- معلّم جبرئیل

روزی جبرئیل در خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله، مشغول صحبت بود که حضرت علی علیه السّلام وارد شد. جبرئیل چون آن حضرت را دید برخاست و شرایط تعظیم به‌جای آورد. پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: یا جبرئیل! از چه جهت به این جوان تعظیم می‌کنی؟ عرض کرد: چگونه تعظیم نکنم که او را بر من، حق تعلیم است! فرمود: چه تعلیمی؟ عرض کرد: در وقتی‌که حق‌تعالی مرا خلق کرد از من پرسید: تو کیستی و من کیستم؟ من در جواب متحیّر ماندم و مدّتی در مقام جواب ساکت بودم که این جوان در عالم نور به من ظاهر گردید و این‌طور به من تعلیم داد که بگو: تو پروردگار جلیل و جمیلی و من بنده ذلیل و جبرئیلم؛ ازاین‌جهت او را که دیدم تعظیمش کردم. پیامبر صلی‌الله علیه و آله پرسید: «مدت عمر تو چند سال است؟» عرض کرد: «یا رسول‌الله در آسمان ستاره‌ای هست که هر سی هزار سال یک‌بار طلوع می‌کند، من او را سی هزار بار دیده‌ام.» (تحفه المجالس، ص 80)

3- عالِم با عمل

شیخ احمد اردبیلی معروف به مقدس اردبیلی (م 993) یکی از عالمان زاهد و با عمل معاصر با شیخ بهایی، ملاصدرا و میرداماد بوده که قبر شریفش در حجره ایوان نجف اشرف است. نقل شده که در یکی از سفرها، شخصی که زائر بوده و او را نمی‌شناخت از او تقاضا کرد که جامه‌ی مرا به لب آب ببر و آن‌ها را شستشو بده. مقدّس قبول کرد و لباس او را شست‌وشو داد و نزد آن زائر آورد. زائر به علائمی آن جناب را شناخت خجالت کشید و مردم هم او را توبیخ نمودند. مقدّس فرمود: چرا او را ملامت می‌کنید، مطلبی نشده، حقوق برادران مؤمن زیادتر از این‌هاست. (منتخب التواریخ ص 181)

4- آفات علم بی تزکیه

قاضی علی بن محمّدالماوردی، اهل بصره و در فقه شافعی استاد بود. او معاصر با شیخ طوسی (ره) بود. خودش می‌گوید: زحمت زیادی کشیدم در جمع و ضبط کتابی در خریدوفروش (بیع و شراء) و همه جزئیّات و فروعات مسائل مربوط به آن را در خاطرم ثبت کردم، به‌طوری‌که بعد از اتمام آن کتاب به ذهنم آمد که من از هرکسی در این باب فقه، عالم‌ترم و عُجب و خودپسندی مرا گرفت. روزی دو نفر عرب بادیه‌نشین (عشایر) به مجلس من آمدند و راجع به معامله‌ای که در دهات انجام گرفت پرسیدند که از آن مسئله چهار فرع دیگر هم منشعب می‌شد که من هیچ‌کدام را نتوانستم جواب دهم. مدتی به فکر فرو رفتم و به خود گفتم: این مسئله را وارد نیستم! آن‌ها تعجّب کردند و گفتند: باید بیشتر زحمت بکشی تا بتوانی جواب مسائل را بدهی؛ از نزدم رفتند به پیش کسی که عده‌ای از شاگردانم بر او، ازنظر علمی مقدّم بودند. از او مسئله را سؤال کردند و همه را جواب داد؛ آن‌ها از جواب سؤال خوشحال شدند و او را مدح کردند و به‌طرف دهات خودشان رفتند. ماوردی می‌گوید: این جریان سبب شد تا من متنبّه بشوم و نفسم را از خودپسندی و غرور در علم ذلیل کنم تا دیگر میل به خودستایی ننمایم. (سفینه البحار،2، ص 162)

5- اصمعی و بقّال فضول

اَصمَعی (عبدالملک بن قریب بصری (م 213) از رُوات بزرگ اشعار و اخبار عرب و صاحب تألیفات متعدد بود.) می‌گوید: من در ابتدای تحصیل، به فقر روزگار را می‌گذرانیدم. هر روز صبح وقتی برای علم از خانه بیرون می‌آمدم در رهگذر من بقّالی فضول از من سؤال می‌کرد کجا می‌روی؟ می‌گفتم: برای تحصیل دانش می‌روم؛ و در برگشت هم همان سؤال را از من می‌کرد! گاهی هم می‌گفت: روزگار خود را ضایع می‌کنی، چرا شغلی یاد نمی‌گیری تا پول‌دار شوی، این کاغذ و دفترهایت را به من بده، در خمره‌ای اندازم بعد ببینی هیچ در آن معلوم نگردد؛ و پیوسته مرا ملالت می‌کرد و من هم رنجیده‌خاطر می‌شدم؛ و زندگی هم به‌سختی می‌گذشت به‌طوری‌که نمی‌توانستم پیراهنی برای خود بخرم. سال‌ها گذشت تا اینکه روزی رسولی از طرف امیر بصره آمد. مرا نزد امیر دعوت کرد. گفتم: من با این لباس پاره چگونه آیم؟ آن رسول رفت و لباس و پول برایم آورد. لباس‌ها را عوض کردم و نزد امیر بصره رفتم. او گفت: تو را برای تأدیب پسر خلیفه انتخاب کردم باید به بغداد روی. پس روانه بغداد شدم و نزد خلیفه عباسی هارون‌الرشید رسیدم و مرا مأمور تعلیم و تربیت محمّد امین پسر خود کرد و زندگی‌ام رفته‌رفته بسیار خوب شد! چون چند سال گذشت و محمّد امین به کمالاتی از علوم رسید، هارون او را امتحان کرد و در روز جمعه محمّد امین خطبه ی بلیغی خواند و هارون‌الرشید را پسند آمد و به من گفت: چه آرزویی داری؟ گفتم: می‌خواهم به زادگاه خود بصره روم. پس مرا اجازه داد و با اعزاز و اکرام به بصره فرستاد. مردم بصره بدیدنم آمدند ازجمله همان بقّال فضول هم آمد. چون او را دیدم، گفتم: دیدی آن کاغذ و علم چه ثمره‌ای داد! او در مقام اعتذار آمد و گفت: از نادانی آن مطالب را به تو گفتم. علم (اَلعِلمُ یُعطی وَ اِن کانَ یُبطی) اگر چه دیر ثمر دهد امّا از فایده دنیایی و دینی خالی نباشد. (جوامع الحکایات ص 195)