دُرّ نجف

چهارصد موضوع، دو هزار داستان

جلد سوم · فصل اول · بخش اول

غدیر خم

قرآن:

خداوند متعال در آیه ی 3 سوره ی مائده می‌فرماید: «امروز (عید غدیر) دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به‌عنوان آیین (همیشگی) شما پذیرفتم».

حدیث:

از حضرت صادق علیه‌السلام درباره آیه 83 سوره نحل «نعمت خدا را می‌شناسند، بعد منکر آن می‌شوند» سؤال شد، حضرت فرمود: «روز عید غدیر را می‌شناسند ولی در روز سقیفه (تعیین خلیفه از طرف مردم، نه خدا) انکار می‌کنند».

توضیح مختصر:

روز هیجدهم ذی‌الحجه روز عید غدیر، پیامبر صلی‌الله علیه و اله و سلّم، علی علیه‌السلام را به خلافت بعد از خودش منصوب کرد. چون امیرالمؤمنین علیه‌السلام اصل ایمان بوده است خداوند امر کرد که نعمت خداوند را یاد کنید و پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم مأمور به نصب علی علیه‌السلام شد. خداوند فرمود: «ای پیامبر آنچه بر تو نازل شد به خلق برسان که اگر نرسانی تبلیغ رسالت نکرده‌ای و خدا تو را از آزار مردم نگاه خواهد داشت که خدا کافران را راهنمایی نخواهد کرد». (سوره مائده آیه 67) نزول دو آیه غدیر در حجّه الوداع قبل از بازگشت از غدیر خم بود و خلاصه کلام پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم این بود: «هر که من مولای اویم، علی مولای اوست». در محل غدیر دو درخت بود که پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم دستور داد تا زیر آن درختان را جارو کنند و از سنگ‌ها منبر درست کنند که مشرف بر مردم باشد، پس پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم روی آن سنگ‌ها ایستاد و بعد از حمد و ثنای خدا، علی علیه‌السلام را به خلافت و ولایت معرفی و منصوب کرد؛ پس مردم به امر پیامبر با علی علیه‌السلام بیعت کردند. از امام محمدباقر علیه‌السلام روایت است که: وقتی علی علیه‌السلام منصوب شد، ابلیس صیحه ای زد که لشگریانش از شیطان جمع شدند و گفتند چه اتفاقی افتاده؟ گفت این پیامبر کاری انجام داده است که اگر آن کار به اتمام برسد هیچ‌وقت خداوند مورد عصیان قرار نمی‌گیرد. (بیان السعاده، ج 12، ص 63) چون پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم این اکمال دین را رساند و به مردم فرمود: این مسئله را به غائبین برسانید، مردم برگشتند. معاویه بر مغیره بن شعبه و ابوموسی اشعری اتّکا داشت. پس با تکبّر به‌سوی اهلش می‌رفت و می‌گفت: «ما به ولایت علی علیه‌السلام هرگز اقرار نمی‌کنیم و گفته محمد (ص) را تصدیق نمی‌نماییم.» پس خداوند این آیات را در مذمت معاویه فرستاد: «تصدیق نکرد و نماز برپا نکرد و بلکه تکذیب کرد و روی گردانید». (سوره قیامت، آیات 32-31)

1- حرمت بالاترین عید

از امام صادق علیه‌السلام پرسیدند: «آیا مسلمان را عیدی غیر از جمعه و قربان و فطر هست؟» فرمود: «بلی! عیدی هست که از همه حرمتش بیشتر است.» عرض شد: «کدام عید است؟» فرمودند: «آن روزی است که پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام را به خلافت منصوب کرد و فرمود: هر که من مولا و آقای اویم پس علی مولا و آقا و پیشوای اوست و آن روز، هیجدهم ذی‌الحجه است.» عرض شد: «در این روز چه‌کار باید کرد؟» فرمود: «باید روزه بدارید و عبادت کنید و محمد صلّی الله علیه و آله و سلّم و آل پاکش را یاد کنید و برایشان صلوات بفرستید. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به علی علیه‌السلام وصیّت کرد که این روز را عید گرداند و هر پیغمبری وصی خود را وصیّت می‌کرد که این روز را عید گرداند.» (مفاتیح‌الجنان، ص 456)

2- بازوی علی

حُذیفه گوید: پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم اجازه کوچ از مکّه به مدینه را داد و ما هم کوچ کردیم. جبرئیل فرود آمد و عرض کرد: «ای رسول آنچه را از سوی پروردگارت برتو نازل شده است ابلاغ کن». (سوره مائده آیه 67) پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به ما رسید و ندای نماز جماعت داد و چون منصوب نمودن علی علیه‌السلام بزرگ‌تر بود، پس به مقداد و سلمان و اباذر و علی امر کرد، تنه دو درخت را تکیه‌گاه سازند، سنگ‌ها را بر روی یکدیگر گذارند تا به قامت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم برسد و پارچه‌ای بر آن بیندازند. آن حضرت بر آن منبر بالا رفت و چون همه جمع شدند، خطبه غدیر را خواند و دست خود را به بازوی علی زد و آن را بلند کرد و فرمود: «هر که من مولای او هستم، این علی مولای اوست، همانا خدا به ولایت و امامت او دین شما را کامل گردانید…» (المراقبات (مترجم)، ص 471)

3- ناله ابلیس

امام محمدباقر علیه‌السلام فرمود: چون پیامبر (ص) روز غدیر خم، دست علی علیه‌السلام را گرفت و به مردم معرفی کرد، ابلیس در میان لشگریانش فریاد کشید. همه آنان نزدش حاضر شدند و گفتند چه مصیبتی رخ داده است؟ گفت: «این پیامبر کاری کرده که اگر به پایان رسد، خدا دیگر معصیت نشود…» وقتی منافقان گفتند: پیامبر دیوانه شده است، ابلیس فریادی از شادی کشید و گفت: «من سابقاً که آدم را فریفتم، پیمان را شکست ولی کافر نشد، اینان، هم‌پیمان را شکستند و هم به رسول خدا کافر شدند.» بعد از وفات پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم ابلیس لشکریانش را جمع کرد و گفت: «تا زمان قیام امام زمان علیه‌السلام خداوند اطاعت نخواهد شد، پس شاد باشید.» (بحر المعارف، ج 1، ص 516-کافی، ج 8، ص 344)

4- انکار از شهادت

روزی امام علی علیه‌السلام خطبه‌ای ایراد کرد و بعدش فرمود: «در این مجلس، چهار نفر از اصحاب پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم هستند که به ولایتم شهادت خواهند داد.» پس به انس بن مالک رو کردند و فرمودند: در عید غدیر خم، پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «هر کس که من مولای اویم، علی مولای اوست، خدایا دوست باش با کسی که او را دوست دارد و دشمن باش با کسی که با او دشمن باشد.» پس الآن به ولایتم شهادت بده، اگر شهادت ندهی، خدا تو را نمی‌میراند تا در سرت مرض پیسی بگیری و نتوانی با عمّامه آن را بپوشانی. جابر بن عبدالله گوید: «به خدا قسم دیدم که انس به بیماری پیسی سر مبتلا شد که با عمّامه‌اش نتوانست آن را بپوشاند.» (مدینه المعاجز، ص 47، معجزه 103)

5- تعداد افراد غدیر

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «دوازده هزار مرد، در غدیر خم حاضر شدند و شهادت دادند، امام علی علیه‌السلام نتوانست حق خود را بگیرد.» در روایتی دیگر تعداد شاهدین را، ده هزار نفر ذکر کرده‌اند. هر وقت دسته‌ای به خدمتش می‌رسیدند، می‌فرمود: «شکر خدا را که ما را بر جهانیان برتری داد.»

عیسی علیه‌السلام

قرآن:

خداوند متعال در آیه 87 سوره‌ی بقره می‌فرماید: «عیسی علیه‌السلام پسر مریم علیها السلام را معجزات و ادله روشن دادیم و او را به روح القدوس توانایی بخشیدیم».

حدیث:

حمران گوید از امام باقر علیه السّلام سؤال کردم درباره‌ی این آیه «روحی از جانب خداوند به مریم افکند». (سوره نساء آیه 171) فرمود: «آن روح خداوندی، مخلوق است که خداوند آن را در آدم علیه السّلام و عیسی علیه السّلام قرار داد». (بحار، ج 14، ص 219)

توضیح مختصر:

از انبیاء اولوالعزم و صاحب کتاب انجیل، حضرت عیسی بن مریم علیها السلام بوده است. اولوالعزم یعنی ثبات بر عهد نخست که از ایشان گرفته شد و آن عهد را فراموش نکرد؛ (سوره احزاب آیه 7) او کسی بود که تورات را تصدیق کرد و در انجیل او، هدایت و نور بود (نه انجیل تحریف شده). وی آخرین پیامبر از بنی‌اسرائیل بود، همان‌طور که موسی علیه السّلام اولین پیامبر از بنی‌اسرائیل بود. شریعت عیسی علیه السّلام تا زمان پیامبر ما برجا بوده است و بعد از آمدن اسلام، شریعت عیسی علیه السّلام نسخ شد. خداوند به عیسی علیه السّلام آیات و بیّنات روشن داد و دارای معجزات همانند، شفا دادن جزامی، زنده کردن مردگان، از غیب خبر دادن و…بود؛ همان‌طور که خداوند موسی علیه‌السلام را معجزات و بیّنات دیگری همانند تبدیل شدن عصا به اژدها، مکالمه و… داده بود. انجیل عیسی علیه السّلام بر چهار عدد بود؛ لوقاء، مرقس، متی و یوحنّا. تولد عیسی بدون پدر جسمانی بوده و در مدت 3 ساعت یا 3 روز مریم علیها السّلام حامله شد. قرآن می‌فرماید: روح ما به مریم علیه السّلام گفت: «من بشر نیستم بلکه فرستاده پروردگارم تا به تو فرزندی پاکیزه دهم. پروردگارت می‌فرماید: این برای من آسان است که فرزندی بدون پدر سازم تا او را آیتی برای مردم و رحمتی از ناحیه خود کنم». (سوره نساء آیه 121-سوره مریم علیها السلام آیه 17- سوره انبیاء آیه 91) و سپس عیسی علیه السّلام متولد گشت و خودش هم تا آخر عمر عیال نگرفت تا بچه‌ای داشته باشد. خداوند به عیسی علیه السّلام فرمود: «نعمتی را که من به تو و مادرت خاصاً دادم یاد کن که به روح القدوس تو را تأیید کردم». (سوره مائده، آیه 110) چون عیسی علیه‌السلام مبعوث به رسالت شد مردم را فرمود: «به‌راستی برای شما حکمت آوردم». (سوره زخرف، آیه 63) و مردم را به خداپرستی و دوری از شرک فراخواند.

1- حامله شدن مریم علیها السلام به عیسی علیه السّلام

حضرت مریم علیها السلام مادر عیسی علیه السّلام به قولی در بیت‌المقدس یا در خانه خود در جانب شرقی عزلت گزید، برای عبادت یا برای شستن بدن خود. پس حجاب و پرده‌ای آویخت میان خود و اهل خانه که او را نبینند. به قولی در خانه خاله خود همسر زکریا علیه‌السلام آمد و پرده‌ای آویخت و غسل می‌کرد؛ که ناگاه جبرئیل علیه‌السلام به‌صورت جوانی نزد او پیدا شد. مریم علیها السلام گفت: «به‌درستی که من پناه می‌برم به خداوند رحمان از شر تو، پس دور شو از من اگر پرهیزگاری.» جبرئیل علیه السّلام گفت: «نیستم مگر رسول پروردگار که مرا فرستاده تا سبب شوم خدا تو را پسری پاکیزه از گناهان (نمو کننده در علم و کمال) ببخشد.» مریم علیها السلام گفت: «از کجا باشد برای من پسری و حال‌آنکه شوهری دست به من نرسانیده!» جبرئیل علیه‌السلام گفت: «خداوند فرموده این کار بر من آسان است.» پس جبرئیل علیه‌السلام در گریبان مریم علیها السلام دمید و او در شب (روز) حامله شد به عیسی علیه السّلام و در بامداد وضع حمل او شد. مدت حمل او نُه ساعت به عدد ماه حمل زنان دیگر مقرر کرد. (مجمع‌البیان، ج 3 ص 507، سوره مریم علیها السلام آیات 21-16، تفسیر قمی (ره)، ج 2 ص 49).

2- از معجزات و کرامات عیسی علیه‌السلام

خداوند به عیسی علیه السّلام کتاب آسمانی و حکمت داد با معجزاتی چند؛ که عیسی علیه السّلام فرمود: 1. از برای شما از گِل مانند هیئت مرغ می‌سازم، مرغ به اذن خداوند زنده می‌شود. 2. کور مادرزاد و مرض پیسی (برص) را شفا می‌دهم. 3. مُرده را به اذن خداوند زنده می‌کنم. 4. «شما را به آنچه می‌خورید و آنچه ذخیره می‌کنید در خانه‌های خود، خبر می‌دهم». (سوره آل‌عمران آیه‌ی 49-48) 5. چون مردم او را ملامت کردند که تو بااینکه ازدواج نکردی فرزندی از بدکاری به دنیا آوردی، مریم علیها السلام اشاره کرد به آنان که با عیسی علیه السّلام که در گهواره بود سخن بگویید و از او جواب بشنوید. اینان گفتند: «چگونه سخن بگوییم باکسی که در گهواره است و طفل شیرخواره؟» پس عیسی علیه السّلام به سخن آمد در روز اول ولادت و گفت: «به‌درستی که من بنده خدایم، به من کتاب (انجیل) داده و مرا پیغمبر گردانیده و مرا بابرکت گردانیده است هرکجا که باشم.» (سوره مریم، آیه 31-29) امام صادق علیه‌السلام فرمود: «یعنی مرا صاحب نفع گردانیده است از جهت علم و کمال و شفای بیماران و زنده کردن مردگان صوری و معنوی؛ هرکجا که باشم نفع من به مردم می‌رسد». (تفسیر قمی (ره) ج 2، ص 50)

3- بالا رفتن به‌سوی آسمان

در سوره آل‌عمران، آیه 55، خداوند فرمود: «یادآور وقتی را خداوند فرمود: ای عیسی تو را می‌گیرم و بلند می‌کنم به‌سوی خود (آسمان) و پاک می‌گردانم تو را از لوث کافران». در اینکه چگونه خداوند او را به آسمان برد اقوالی هست. 1- گروهی از یهودیان دور عیسی علیه‌السلام جمع شدند و از او سؤال می‌کردند و حضرت می‌فرمود: «خدا شما را دشمن دارد» پس آنان متوجه قتل او شدند. جبرئیل علیه‌السلام عیسی علیه‌السلام را بالا برد به‌سوی طاقی که در آن خانه بود و روزنه‌ای به بیرون داشت و از آن روزنه او را به آسمان بالا برد.

2- قول دیگر آنکه عیسی علیه‌السلام از دست یهود فرار کرد و با هفده نفر از حواریون داخل خانه‌ای شد و خداوند همه را به شکل عیسی علیه‌السلام درآورد. یهود آن خانه را احاطه کردند چون داخل شدند همه را به‌صورت عیسی علیه‌السلام دیدند و گفتند: شما سحر کردید. کدام‌یک از شما عیسی علیه‌السلام است؟ و اگرنه همه را می‌کشیم. عیسی علیه‌السلام به حواریون فرمود: کدام‌یک از شما قبول می‌کند که شبیه من شود و کشته شود و داخل بهشت گردد؟ یک نفر قبول کرد که نامش سرجس (سرخس) بود. پس او را کشتند و خدا عیسی علیه‌السلام را در همان روز به آسمان برد. (مجمع‌البیان، ج 2، ص 135)

3- عیسی علیه‌السلام وعده کرد اصحاب خود را در شبی که خدا او را به آسمان برد و همه در وقت شام نزد آن حضرت جمع شدند و ایشان دوازده نفر بودند. پس ایشان را داخل خانه کرد و چشمه‌ای در گوشۀ خانه بود و در آن غسل کرد. پس گفت: خداوند مرا وحی کرد که مرا در این ساعت به آسمان برد و از لوث یهود پاک گرداند. یکی از شما قبول کند به شباهت من که او را می‌کشند و او در قیامت با من باشد در درجه من در بهشت. پس جوانی قبول کرد. پس عیسی علیه‌السلام به آسمان بالا رفت و یهود آمدند و آن جوان را که به شکل عیسی علیه‌السلام بود کشتند و بر دار آویختند.

4- با پیراهنی پشمینه رفت

عیسی علیه‌السلام در شب بیست و یکم ماه رمضان به آسمان رفت. چون عیسی علیه‌السلام را به آسمان بردند پیراهنی از پشم پوشیده بود که مریم علیها السلام رشته و بافته و دوخته بود. چون به آسمان رسید از حق‌تعالی شنید: از خود زینت دنیا را بینداز. امام رضا علیه‌السلام فرمود: خداوند عیسی علیه‌السلام را زنده از زمین بالا برد و روحش را در میان آسمان و زمین قبض کردند چون به آسمان رسید روحش را به بدنش برگردانید. (تفسیر قمی (ره) ج 1، ص 103) خداوند در قرآن کریم می‌فرماید: «ای عیسی! من باز گیرنده‌ی تو (جان برداشتن) و فرا برنده‌ی تو سوی خویش هستم». (سوره آل‌عمران، آیه 55) و از حضرت عیسی علیه‌السلام حکایت می‌نماید: «چون مرا بمیرانی تو بر من حافظ و نگهبانی». (سوره مائده، آیه 117) پس هر دو آیه دلالت بر وفات حضرت می‌کند. (عیون اخبار الرضا علیه‌السلام، ج 1، ص 215)

5- عیسی علیه‌السلام و امام زمان علیه‌السلام

حجاج بن یوسف ثقفی، شهر بن حوشب را طلبید و از تفسیر آیه 159 سوره نساء پرسید، او گفت: «عیسی علیه‌السلام قبل از قیامت از آسمان به زمین آید و هر صاحب ملّتی که باشند به او ایمان آورند و او پشت سر مهدی علیه‌السلام نماز خواهد کرد». حجاج گفت: «این تفسیر را از کی شنیدی؟» گفت: «از امام محمدباقر علیه‌السلام.» گفت: «این علم را از چشمه صافی گرفته‌ای».(مجمع‌البیان ج 2، ص 137-تفسیر قمی (ره)، ج 1، ص 158) امام حسن علیه‌السلام فرمود: «هیچ‌یک از ما اهل‌بیت نیست مگر بیعت ظالمی در زمان او در گردن او باشد مگر قائم که امام دوازدهم است و روح‌الله عیسی بن مریم علیه‌السلام پشت سر او نماز خواهد کرد که با او ظالمی بیعت نخواهد نمود.» (کمال‌الدین، ص 316) پیامبر صلی‌الله علیه و آله وسلم فرمود: «مهدی از فرزندانم خواهد بود و چون عیسی علیه‌السلام از آسمان فرود آید برای نصرت و یاری او و او را پیش دارد و در پشت سرش نماز گزارد.» (امالی شیخ صدوق (ره)- ص 181- حیوه القلوب، ج 2، ص 1197-1072)

عیب‌جویی

قرآن:

خداوند متعال در آیه 1 سوره‌ی همزه می‌فرماید: «وای بر هر عیب‌جوی مسخره کننده.»

حدیث:

حضرت علی علیه‌السلام می‌فرمایند: «عاقل‌ترین مردم کسی است که به عیب خود بینا و از عیب دیگران نابینا باشد.» (غررالحکم جلد 2 ص 228)

توضیح مختصر:

شخص نباید از مؤمن و هم دین خود عیب‌جویی کند، به هر نوعی که باشد مانند ریشخند کردن، تمسخر و… و چه‌بسا آنان از عیب‌جو بهتر باشند و نیز نوعی القاب بد است که همدیگر را به آن القاب می‌خوانند و این کار، رسم بدی است. اگر عیب پوشیده است، خداوند ستّار است و پوشاننده عیب‌هاست مگر خداوند خودش بخواهد آن را بارز و آشکار کند پس خودش اسباب آن را فراهم می‌کند. عیب‌جویی می‌خواهد با زبان، جوارح یا تصریح و کنایه و اشاره به هر صورت برای مؤمن روا نیست. اگر عیب گفته‌شده در او موجود نباشد، این بهتان است و از غیبت بدتر است. نباید در کسی چشم بد دیدن باشد چراکه نقاش و صانع و خالق، خداوند است و مغفرت و ستاریت از جانب اوست، پس پرده‌دری از جهل است؛ چه آن‌که بعضی از عیوب به آفریننده بازگشت می‌کند. روان پاک و خوش‌بینان و دیدگان مثبت عیبی نمی‌بینند مگر آن‌که آن عیب واضح و آشکار باشد و بدون قصد و زیرکی، خداوند آن را بر او آشکار کند. خوب است انسان عیب خودش را ببیند و در پس مداوای آن برآید و اگر دوستی عیبش را گفت، از او تشکر کند تا با همّت در پس رفع آن عیب برآید. دیدن عیوب و نواقص دیگران و جاری کردن آن بر زبان، نوعی کدورت است که به روح انسان می‌ماند و بر تقوی ضربه وارد می‌کند و شاید عیب مؤمن را بازگو کردن، باعث رسوایی گردد و نظر مردم از او بازگردد و این از دین‌داری نخواهد بود.

1- عجب وساطتی

گویند بین اعمش و همسرش کدورتی واقع شد. به یکی از دوستانش گفت: «بین من و همسرم آشتی ده و سخن بگو تا از من راضی شود.» آن دوست نزد همسر اعمش آمد و گفت: «ای زن! اعمش مردی است بزرگ، از او بیزار نشوی که کوری چشمش، باریکی ساق پایش، ضعف زانوهایش، بوی بد زیر بغلش و سرخی کف دستش چیزی نیست.» اعمش گفت: «خدا تو را ذلیل کند، آن‌قدر که از عیب‌های من شمردی همسر من بعضی از آن‌ها را نمی‌دانست.» (نمونه معارف، ج 3 ص 103-کشکول ج 2 ص 71)

2- شکر نعمت

سعدی گوید: لطف خدا شامل گم‌گشته‌ای شد و به مجلس حق‌پرستان راه یافت و صفات زشت اخلاقی را به صفت پسندیده تبدیل نمود. عیب‌جوها در غیاب او همچنان بدش را می‌گفتند و اظهار می‌کردند که فلانی به همان حال سابق است و نمی‌توان به زهد او اعتماد کرد. پس طاقت زخم‌زبان مردم نیاورد، نزد مرد فرزانه‌ای رفت و از زبان و عیب‌جویی‌های مردم گله کرد. آن مرد بزرگ گفت: «شکر این نعمت چگونه می‌گزاری که تو بهتر از آنی هستی که مردم می‌پندارند؟ نیک باشی و بدت گوید خلق بِه که بد باشی و نیکت بینند؛ نبینی مردم درباره من خوش‌گمان‌اند بااینکه تقصیرکارم؟ سزاوار است که من اندوهگین شوم؛ تو چرا؟» (حکایت‌های گلستان ص 126)

3- عیب‌پوشی

یکی خواست همسر خویش را طلاق دهد. به وی گفتند: «او چه عیب دارد؟» گفت: «آیا کسی عیب همسر خود را بازگوید؟» پس‌ازآن که زن را طلاق داد به وی گفتند: «همسرت چه عیب داشت؟» گفت: «آیا کسی عیب زن مردم را بازگوید؟» (نمونه معارف ج 3، ص 102)

4- عیب نادانی، بسیار است

یکی از حکما ازنظر نسَب، پدر و مادر خوبی نداشت. یکی از بزرگ‌زادگان جاهل به وی اعتراض کرد و گفت: «ای حکیم! اصل و نسب تو عار و ننگ است.» حکیم فرمود: «عیبی که در توست و آن نادانی است، ننگی بر اصل و نسب تو می‌باشد.» (لطائف الطوائف، ص 195)

5- عیب پنهانی

مرحوم شیخ بهایی رحمه‌الله علیه فرمود: عارفی پارچه‌ای بافت و در بافت آن‌وقت و کوشش بسیار به کار برد. آن را فروخت و بعد به علت عیب‌هایی که داشت، پارچه‌ی بافته‌شده را به او بازگردانند. پس او گریست. مشتری گفت: «من به این عیب، راضی‌ام و گریه مکن.» فرمود: «گریۀ من از این نیست، بلکه از آن می‌گریم که در بافت آن کوشش بسیار کردم و حال به سبب عیب‌های پنهانی به من بازگردانده شد. از آن می‌ترسم تا عملی که چهل سال در آن کوشیده‌ام نپذیرند.» (کشکول شیخ بهایی رحمه‌الله علیه، ترجمه عزیز الله کاسب، ص 306)

عهد و پیمان

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 91 سوره‌ی نحل می‌فرماید: «به عهد خدا وفا کنید هنگامی‌که عهد بستید».

حدیث:

پیامبر (ص) فرمود: «دین ندارد هر کس که به عهد و پیمان وفا نمی‌کند». (سفینه البحار، ج 2، ص 294)

توضیح مختصر:

حفظ کردن امری، ضامن شدن در انجام کاری و امضای قراردادی را که قول و قرار بگذارد که بر طبق آن عمل نماید عهد و پیمان گویند. این‌که خداوند از بنی‌اسرائیل عهد گرفت که جز او را نپرستند و نیکی به پدر و مادر و خویشان و یتیمان و فقیران کنند و با زبان خوش با مردم تکلّم نمایند، نماز را بر پای دارند و زکات مال خود را بدهند، به دنبال آن می‌فرماید: «شما عهد را شکستید و روی گردانیدید جز چندنفری و شمایید که از کلام خدا برگشتید». (سوره بقره، آیه 83) «مردمی که عهد و پیمان الهی را به بهای کمی می‌فروشند». (سوره نحل، آیه 95) بااینکه عهد و قرارداد باخدا را باید انجام داد و مسئولیت دارد؛ آن‌ها خلف وعده می‌کنند و قراردادها را برای هوای نفس خویش زیر پا می‌گذارند بااینکه خداوند صریحاً فرمود: «به عهدم وفا کنید». (سوره بقره، آیه 40) در توصیف مؤمن واقعی آمده است که: «در امانات و عهد خود مراعات می‌کنند». (سوره ممنون آیه 8) پس نقض و شکستن هر نوع قرارداد و قرار کار برای غیر مؤمن است، لذا خداوند به ابراهیم علیه فرمود: «پیمان من به بیدادگران نمی‌رسد». (سوره بقره آیه 124) پس ریشه ایمانی اگر قوی نباشد حفظ عهود هم ممکن نیست. «یهود هرگاه پیمانی بستند گروهی از ایشان پیمان را دور افکندند بلکه (حقیقت این است) بیشترشان ایمان نمی‌آورند». (سوره بقره، آیه 100) پس ضعف ایمان در پشت کردن و وفا ننمودن به هر نوع قرارداد در دین تأثیر بسزایی خواهد داشت.

1- پیامبر (ص) و ابو هیثم

پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به یکی از اصحاب خویش به نام ابو هیثم ابن کیهان وعده داده بود خادمی به او بدهد؛ اتفاقاً سه نفر اسیر نزد حضرت آوردند. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم دو نفر از آنان را به دیگران بخشید و یک نفر باقی ماند. در این هنگام حضرت زهرا علیها اسلام نزد پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم آمد و عرض کرد: «ای رسول خدا، خادم و کمک‌کاری به من بدهید؛ آیا اثر آسیاب دستی را در دستم مشاهده نمی‌کنید؟» پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به یاد وعده‌ای که به ابو هیثم داده بود افتاد و فرمودند: «چگونه دخترم را مقدّم بر ابو هیثم بدارم، بااینکه قبلان به او وعده داده بودم، اگرچه دخترم با دست ضعیفش آسیاب را می‌چرخاند.» (شنیدنی‌های تاریخ، ص 290، محله، ج 5، ص 338)

2- هرمزان

در زمان ساسانیان هفت‌پادشاه صاحب تاج بودند که کسری بزرگ‌ترین آن‌ها محسوب می‌شد و او را ملک می‌گفتند. از آن هفت‌پادشاه یکی هرمزان بود که در اهواز حکومت می‌کرد. وقتی‌که مسلمین اهواز را فتح کردند هرمزان را گرفته پیش عمر آوردند. عمر گفت: «اگر واقعاً امان‌خواهی ایمان بیاور وگرنه تو را خواهم کشت.» هرمزان گفت: «حالا که مرا خواهی کشت دستور بده قدری آب برایم بیاورند که سخت تشنه‌ام»، عمر امر کرد به او آب بدهند. مقداری آب در کاسه چوبین آوردند. هرمزان گفت: «من از این ظرف آب نمی‌خورم، زیرا در کاسه‌های جوهر نشان آب می‌خوردم.» امیرالمؤمنین علیه فرمود: «این زیاد نیست، برای او کاسه شیشه‌ای و بلورین بیاورید.» چون درون آن آب کردند پیش او آوردند، هرمزان آن را گرفت و همچنان در دست خود نگه داشت و لب به آن نمی‌گذاشت. عمر گفت: «باخدا عهد و پیمان بستم که تا این آب را نخوری تو را نکشم»؛ در این هنگام هرمزان جام را بر زمین زد و شکست، آب‌ها از میان رفت. عمر از حیله او تعجّب کرد و رو به امیرالمؤمنین علیه‌السلام کرد و گفت: «اکنون چه باید کرد؟» فرمود: «چون قتل او را مشروط به نوشیدن آب کرده‌ای و پیمان بستی، دیگر او را نمی‌توانی به قتل برسانی، اما بر او جزیره، (مالیات از کفّار) را مقرر کن.» هرمزان گفت: «مالیات قبول نمی‌کنم، اینک با خاطری آسوده بدون ترس مسلمان می‌شوم.» شهادتین گفت و مسلمان شد. عمر شادمان گردید، او را در پهلوی خود نشاند، برایش خانه‌ای در مدینه تعیین نمود و در هرسال ده هزار درهم برایش معین کرد. (پند تاریخ، ج 2، ص 42-الکلم)

3- پیمان حرف بلفضول

بیست سال قبل از بعثت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم، درست در دورانی که پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بیست سال داشتند اتفاقی ازاین‌قرار افتاد: روزی مردی از قبیله (بنی آبید) کالایی به عار بن وال فروخت. عار کالا را تحویل گرفته بود ولی بهای آن را نمی‌داد. آن مرد به‌ناچار بالای کوه رفت و فریاد برآورد: «ای مردان! به داد ستمدیده‌ای دور از طایفه و کسان خویش برسید، همانا احترام شایسته کسی است که خود در بزرگواری تمام باشد و فریبکار را احترام نیست.» مردانی که در کنار کعبه بودند از این سخن تحریک شدند و جمعی از قبایل در خانه عبدالله بن جمعان جمع شدند و پیمان بستند برای یاری ستمدیده همدست باشند و اجازه ندهند که در تکّه بر کسی ستم شود. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم هم در این پیمان شرکت داشت؛ بعد حرکت کردند و پول آن مرد را به او باز گردانیدند. بعدها که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم به پیامبری مبعوث شد می‌فرمود: در خانه عبدالله بن جمعان در پیمانی حضور داشتم که اگر در اسلام هم به‌مانند آن دعوت می‌شدم، می‌پذیرفتم و اسلام جز استحکام چیزی بر آن نیفزوده است. (داستان‌های زندگی پیامبر (ص)، ص 36-طبقات اکبری، ج 1، ص 128)

4- انس بن نظر

انس بن نظر عموی انس ابن مالک، خادم پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بود. او چون در جنگ بدر حاضر نبود به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم عرض کرد: «یا رسول‌الله صلّی الله علیه و آله و سلّم در جنگی که برای شما پیش آمد من نبودم، اگر دیگربار جنگی پیش آید عهد می‌کنم در آن شرکت کنم!». چون جنگ اُحد پیش آمد حاضر شد و پس‌ازآن که در میان مسلمین شایع شد که پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم کشته شد، بعضی گفتند: کاش نماینده‌ای داشتیم و نزد رئیس منافقان عبدالله ابن آبی می‌فرستادیم تا برای ما از ابوسفیان امان بگیرد. برخی دیگر دور نشسته و دست روی دست نهادند تا چه پیش آید. عده‌ای دیگر گفتند: «حال که محمد صلّی الله علیه و آله و سلّم کشته شد به دین سابقتان برگردید.» انس بن نظر می‌گفت: خدایا ازآنچه این جمعیت پیشنهاد می‌کنند بیزاری می‌جویم. بعد گفت: «اگر محمد صلّی الله علیه و آله و سلّم کشته‌شده خدای محمد صلّی الله علیه و آله و سلّم زنده است، بعد از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم زندگی برای چیست؟ جنگ کنید برای آن مقصودی که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم می‌جنگید!» پس شمشیرش را کشید و با دشمنان طبق عهدی که کرده بود جنگید تا شهید شد. پس از شهادت حدود هشتاد زخم و جراحت و جای تیر و نیزه بر بدنش بود. آن‌قدر جراحاتش زیاد بود که هنگامی‌که خواهرش ربیع بر بالین برادر آمد به‌وسیله سرانگشتان او را شناخت. (پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم ویاران، ج 1، ص 334)

5- برده مسلمان

فضل بن زید رقمشی از افسران اسلام با سربازان خود قلعه‌ای به نام (شهر یا) در فارس را محاصره کرده و تصمیم داشتند آن را فتح کنند که پس از چند ساعت زدوخورد برای استراحت به لشکرگاه خود بازگشتند. در آن زمان بردگانی که به اسارت مسلمانان درمی‌آمدند، خریدوفروش می‌شدند؛ و اگر مسلمان بودند به تملّک کسی درنمی‌آمدند و با برادران مسلمان خود علیه دشمن می‌جنگیدند. در آن روز یک سرباز که برده بود از سربازان عقب ماند و دشمن از بالای برج با زبان محلی با او سخن گفت و از او امان خواست و او هم امان داد. هنگامی‌که سربازان اسلام به‌طرف قلعه حرکت نمودند دشمن درب قلعه را گشود، مسلمانان تعجب کردند. دشمن امان‌نامه سرباز برده‌ای را روی دست گرفته و نشان داد. پذیرفتن امان از یک نفر سرباز امری غیرعادی بود. ناچار موضوع را به مدینه مرکز خلافت خلیفه دوم گزارش دادند. خلیفه نوشت: مسلمان برده نیز از مسلمین است و تعهدات او مانند تعهدات شما محترم است، باید امان‌نامه او را محترم شمارید و آن را نافذ بدانید. (داستان‌های ما، ج 1، ص 111-کودک فلسفی، ج 2، ص 17)

عنایت موالیان

قرآن:

خداوند متعال در آیه 20 سوره‌ی اسراء می‌فرماید: «و عطای پروردگارت از کسی منع نشده است.»

حدیث:

امام علی علیه‌السلام فرمود: «نیکویی روی مؤمن از نیکویی عنایت خدا به او است.» (غررالحکم 3، ص 391)

توضیح مختصر:

وقتی مولای کریم سایه‌اش بر سر بنده‌ی فقیر افتد، گوشه کلاه بنده به خورشید رسد. تا دم آخر عمر، آن‌کس برنده است که عنایت بر سرش باشد و باب خورشید عنایت، به کرم کردن به بنده باز باشد. یک عنایت بهتر از صدها زحمت و کوشش است و ذرّه‌ای در سایه عنایت بودن بالاتر و بهتر است از ده‌ها طاعت و عبادت که از روی عادت باشد. دو سه تار عنایت اگر بر سر بنده باشد بهتر است از کلاه پادشاهی و زر داری و آقایی دنیایی؛ بنده لطف بی‌واسطه موالی خود را ببیند دیگر چشم به دست دیگران پیدا نمی‌کند. در طول تاریخ سلمان‌ها و سیّد بحر العلوم ها و سید علی آقا قاضی‌ها و همه اولیاء و بزرگان حقیقی دین به عنایت به‌جایی رسیدند که هرکدام به نوازش دست و نگاه چشم، خوراندن شیر و عسل، دادن کلاه و لباس و آب انار و مانند آن بهره‌مند شدند. حیات واقعی وقتی است که قلب عبد به دست مولا مزیّن به لطف خاص شود. آن‌کس که مبنای او زحمت و کار است، موضوعی است طبیعی که به همان اندازه نتیجه می‌گیرد، اما آن‌کس که عطیه و موهبتی از امیرالمؤمنین علیه السّلام و دیگر اولیاء نصیبش شده است و دیگران از انفاس و ارشادات او بهره‌مند می‌شوند، بهتر است انسان، زیر سایه چنین افرادی مستفیض شده و دامن این صاحب دلان را بگیرد که بویی از موالیان برده‌اند.

1- آبروی پیامبر

شیخ ابوالحسن خرقانی (م 425) فرمود: «من مرد امّی هستم. خدا علم خود را منّت نهاد و به من داد.» شخصی از او پرسید: «حدیث از چه کسی شنیده‌ای؟» گفت: «پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم.» آن شخص این سخن را قبول نکرد. شب پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را خواب دید و فرمود: «او راست می‌گوید.» فردا آن شخص به نزدش آمد و شروع به حدیث خواندن کرد. شیخ فرمود: «این حدیث از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نیست!» گفت: «به چه دلیل این مطلب را دانستی؟» فرمود: «چون تو حدیث آغاز کردی دو چشم من بر ابروی پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بود چون ابرو به پایین کشیده بود مرا معلوم شد که این حدیث از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نیست.» (احوال و اقوال خرقانی، ص 33). فقیر گوید: از این نمونه‌های عنایتی از حضرت امام رضا صلّی الله علیه و آله و سلّم و حضرت ابوالفضل علیه السّلام و دیگر ائمه علیهم‌السلام در طول تاریخ بسیار شنیده شده و جای تعجّب نخواهد بود.

2- سر امام رضا علیه‌السلام

شیخ عبدالله پیاده (م 1362) کسی بود که امام رضا علیه‌السلام برای زیارت خود، او را دعوت می‌کرد و برای بازگشت هم به او می‌فهماند که از مشهد کی برود. روزی گفت: فلان شب حضرت رضا علیه السّلام اشاره فرمودند: بیا به دیدن ما! تو دعوت‌شده مایی! بعد وسیله رفتن فراهم شد و به زیارت مشرّف شدم. می‌فرمودند: هر وقت مولایم اجازه بدهد از مشهد به قم محل سکونتم می‌آیم. هر وقت به حرم مطهر مشرف می‌شوم، مولایم سرشان پایین باشد معلوم می‌شود که حضرت اجازه رفتن را به من دادند. (در کوچه عشق، ص 101)

3- شاخ نبات

نوشته‌اند: (حافظ شیرین‌سخن، ص 101) حافظ (م 792) شیفته و عاشق دختری به نام شاخ نبات بود و با فقر و تهی‌دستی نذر کرد که چهل شب به بقعه‌ای رود و شب‌زنده‌داری کند. شب چهلم پس از ریاضت خوابش برد و در خواب، حضرت علی علیه‌السلام را دید که او را به مقامات عالیه رسانید و فرمود: «حافظ قرآن خواهی شد و زبانت به اشعار گویا خواهد گردید.» چون بیدار شد خود را شاعر و عارف یافت و بالبداهه این غزل را سرود: دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند **** و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند او که از درد عشق مجازی و صبر بر آن به توجه حضرت مولا عارف گردید و شعرهایش همه ممتاز شد و بر سر زبان‌ها افتاد می‌فرمود: این‌همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد **** اجر صبری است کز آن شاخ نباتم دادند البته حافظ از حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام نوعاً به «پیرمغان» تعبیر می‌کند چنانچه درباره این لطف می‌فرماید: همت پیر مغان و نَفَس رندان بود **** که ز بند غم ایام نجاتم دادند (مقدمه‌ای بر مبانی عرفان، ص 194) و درباره شهر نجف اشرف می‌فرماید: حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق **** بدرقۀ رهت شود همّت شحنه نجف

4- شهریار ما کجاست؟

مرحوم آیت اله مرعشی نجفی فرموده بود: شبی توسّلی پیدا کرده بودم تا یکی از اولیای خدا را ببینم آن شب در خواب دیدم در زاویه مسجد کوفه نشسته‌ام و وجود مبارک امیرالمؤمنین علیه‌السلام با جمعی حضور دارند. حضرت فرمودند: «شعرای اهل‌بیت را بیاورید.» دیدم چند تن از شعرای عرب را آوردند، فرمودند: «شعرای فارسی‌زبان را نیز بیاورید.» آنگاه محتشم و چند تن از شعرای فارسی‌زبان آمدند. فرمودند: «شهریار ما کجاست؟» شهریار آمد. فرمودند: «شعرت را بخوان.» و شهریار این شعر را خواند: علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را **** که به ماسوا فکندی همه سایه هما را تا آخر این شعر گفتند: «غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا» وقتی شعر شهریار تمام شد، از خواب بیدار شدم. فردا پرسیدم: «شاعری به نام شهریار است؟» گفتند: «در تبریز است.» گفتم: «از جانب من او را به قم دعوت کنید.» چند روز بعد شهریار آمد و او همان کسی بود که در خواب دیدم. از او پرسیدم: «این شعر را کی ساخته‌ای؟» تعجّب کرد و گفت: «از کجا خبر دارید؟ من به هیچ‌کس درباره این شعر چیزی نگفتم.» فرمودند: «خواب خود را برای او نقل کردم و فوق‌العاده منقلب شد و وقت شعر سرودن را گفت. معلوم گشت مقارن شعر او وقتی بود که من خواب دیدم.» فرمودند: «سید محمدحسین شهریار از سادات هستند و در این غزل به او الهام شده است که چنین مقبول افتاد.» (کرامات مرعشیه ص 97)

5- ما تو را نگه داشتیم

عاشق دل‌سوخته مرحوم کربلایی احمد تهرانی فرمود: در جوانی چند ماهی کربلا بودم و زندگی می‌کردم، چندین موقعیت گناه برایم فراهم شد، ولی از آن‌ها سرباز زدم حتی در یک روز چند بار شرایط معصیت فراهم شد ولی روی گرداندم و مطمئن بودم این‌ها امتحان است. از خود بی‌خود شدم و به حرم حضرت عباس علیه السّلام رفتم و عرض کردم بنده به خاطر تقرّب به شما از لذّت معصیت چشم‌پوشی کردم. حضرت ابوالفضل علیه السّلام در جواب فرمودند: «گمان نکن که تو با دست خود کاری انجام داده‌ای! ما تو را نگه داشتیم و به تو اراده سرباززدن از گناه را دادیم و الّا تو به‌خودی‌خود هیچ نیستی.» ایشان در تکمیل این مطلب فرمود: «دست ولایت است که مثل ما ورشکسته‌هایی را نگه‌داشته والّا اگر ما را به خودمان واگذار کنند، عاقبت، همه ما طلحه و زیبر از کار درمی‌آییم.» (رند عالم سوز ص 143)

6- نجیب الدین (م.678)

بزغش شیرازی از تجّار و اغنیا بوده که از شام به شیراز آمد و آنجا را وطن قرار داد و سپس ازدواج کرد. شبی در خواب دید که امیرالمؤمنین علیه‌السلام پیش وی طعامی آورد و با وی بخورد و او را بشارت داد که خداوند تو را فرزندی نجیب و صالح خواهد داد. چون آن فرزند به دنیا آمد، بزغش نام فرزند را علی و لقب او را نجیب الدین کرد. نجیب الدین در سلوک ازجمله مریدان شیخ شهاب‌الدین سهروردی شد و سیرۀ او به دعای امام علیه‌السلام چنین بود که: به فقرا محبّت می‌ورزید و با ایشان می‌نشست. هرچند پدرش برای او لباس فاخر درست می‌کرد و طعام‌های لذیذ می‌داد به آن‌ها التفات نمی‌کرد و می‌گفت: «من جامۀ زنان نمی‌پوشم و طعام نازکان نمی‌خورم.» او جامه‌هایی پشمین می‌پوشید و طعام‌های بی تکلّف می‌خورد. در خانه تنها به سر می‌برد؛ و تمام ثروت خود را به فقرا می‌داد. روزی گفت: «پیوسته وصف خال معشوق می‌کنم و این عجب است که خالی ندارد. می‌خواهم که کسی این نکته را به شعر درآورد.» شاعری حاضر بود و گفت: ای آن‌که تو را به حسن، تمثالی نیست **** چون حال من از خال رُخت خالی نیست وز صافی من، همه ز خال رخ توست ***** وین طرفه که بر رخ تو خود خالی نیست (تاریخ عرفان و عارفان ص 524)

غلامان (خدمتکاران و نوکران)

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 35 سوره‌ی آل‌عمران می‌فرماید: «آنگاه‌که همسر عمران (مادر مریم مقدس) گفت: پروردگارا! من به‌راستی نذر کرده‌ام برای تو که آنچه در رحِم خویش دارم خدمت‌گزار عبادتگاه گردد.»

حدیث:

پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «مملوک، حق طعام و لباس شایسته دارد و کاری که تاب آن را ندارد به عهده‌ی او نگذارید.» (نهج الفصاحه، ص 481)

توضیح مختصر:

ازجمله کسانی که تابع و زیر دست‌اند، غلامان، خادمان و نوکران هستند. چون ازنظر کاری مرتبه پایین دارند، علم و سِمَت ندارند، محتاج‌اند و ارباب و مولا باید به آنان نفقه بدهد و دستگیری کند، لذا بعضی به آنان اجحاف می‌کنند و ستم روا می‌دارند و صفت بر آنان می‌نهند و اوقاتی هم تنبیه می‌کنند؛ درحالی‌که خرج کردن برای خدمتکاران حکم صدقه دارد و نباید در صدقه دادن عناد و اذیت کرد. درواقع آنان همانند اسیران هستند که احسان از مخدوم به خادم بسیار پسندیده است و نوازش و بخشش سبب می‌شود که علاقه‌ی نوکر به ارباب بیشتر شود ضعیف به قوی احتیاج دارد، پس خوب است قوی ترحّم به ضعیف کند تا مورد ترحّم حق‌تعالی قرار بگیرد… اختلاف طبقاتی زیاد، ناشی از مراعات نکردن عالی به حقوق و شخصیت زیردستان سبب شد تا در همیشۀ تاریخ، عده‌ای به‌عنوان بَرده، کنیز، نوکر، شخصیت‌های پست، جیره‌خوار و توسری‌خور باشند، بااینکه سیره‌ی پیامبر و ائمه علیهم‌السلام این‌چنین نبوده است، چراکه ایشان مملوک را طعام و غذا و مسکن می‌دادند و کارهای سنگین و نامربوط به آنان روا نمی‌داشتند، بلکه احترامشان می‌کردند و سر سفره می‌نشاندند. گاهی با آنان مشورت می‌کردند مانند رضاع و … که همه این سیره‌ها دلیل تام است که هرکس زیردست شد باید به آنان لطف نمود و حقوق آنان را مراعات کرد.

1- غلامی در منجنیق

آن‌وقت که آتش برای حضرت ابراهیم علیه‌السلام افروختند تا او را داخل آتش کنند، غلامی در دستگاه سلطنتی نمرود متهم شد که گوهری قیمتی دزدیده است. پس دستور دادند او را قبل از حضرت ابراهیم علیه‌السلام به آتش بیندازند. غلام هرچه نزد درباریان التماس کرد و بت‌ها را شفیع نمود و قسم به آن‌ها خورد، فایده‌ای نبخشید. پس غلام را در منجنیق گذاشتند و خواستند او را در آتش سرنگون کنند. او که از همه‌جا مأیوس شده بود بی‌اختیار فریاد برآورد: یا الله! خطاب الهی رسید: «جبرئیل! بنده‌ی مرا دریاب!» جبرئیل عرض کرد: «الهی تو دانایی که این غلام کافر است؟» فرمود: «هرچند کافر است، ولی چون نام مرا خواند، از من نمی‌سزد که به فریاد او نرسم.» (پس حق‌تعالی او را نجات داد). (ریاض الحکایات، ص 146)

2- درسی از غلام

در زمان هارون‌الرشید خلیفه عباسی، قحطی شدید شد، مردم را امر کردند تا به گریه و دعا مشغول شوند و از آلات لهو و لعب و شراب استفاده نکنند تا خداوند، رحمت را بر مردم نازل نماید. غلامی را دیدند خوشحالی می‌کند و دست می‌زند و می‌خواند. او را نزد هارون‌الرشید بردند. از وی پرسید که همه‌ی خلق به اضطراب هستند و تو در چنین حالی به خوشحالی مشغولی؟! غلام گفت: «ای خلیفه! آقای من یک انبار گندم دارد و خاطرم جمع می‌باشد.» خلیفه گفت: این توکّل مخلوق به مخلوق است. حکیمی آنجا بود و فرمود: «وقتی این غلام سیاه به یک انبار گندم مولای خود آسوده است، چرا مردم به خزانه‌ی نامتناهی خداوند آسوده نیستند و مضطرب‌اند!» (همان مصدر ص 147)

3- غلامی به نام لقمان

لقمان حکیم که نامش در قرآن آمده است، ابتدا غلام و برده‌ی اربابی بود که دارای باغ و مِلک بود. در میان غلامان، او قیافه‌ای تیره و سیاه داشت، گرچه در سیرت از همه بالاتر بود و ارباب، او را بر دیگر غلامان برتری می‌داد. وقتی‌که میوه‌های تازه را چیدند، ارباب آمد و تقاضای میوه‌ی تازه‌ای کرد، غلامان گفتند: میوه‌ها را لقمان خورده است. ارباب از لقمان ناراحت شد و با او سر ناسازگاری کرد. لقمان علت را دریافت و به ارباب گفت: برای این‌که معلوم شود که من میوه‌ها را نخوردم، بیا من و غلامان را امتحان کن؛ به این صورت که: مقداری آب داغ به ما بخوران و بعد سوار بر اسب بشو و به‌سوی بیابان بتاز و فرمان بده تا ما پیاده دنبال تو بدویم! ارباب همین را امتحان کرد، ولی دید از دهان لقمان جز آب دهان چیزی بیرون نیامد، ولی دیگر غلامان براثر دویدن، حالشان متغیر شد و میوه‌های خورده شده را قِی کردند. به این نحو، دروغ و تهمت غلامان برملا شد و ارباب به‌درستی و عقل لقمان پی برد و او را گرامی داشت. (داستان‌های مثنوی، ج 1، ص 72)

4- غلام باسعادت

روزی رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در بازار مدینه می‌گذشت، غلام سیاهی را دید که او را می‌فروختند و او می‌گفت: «هر که مرا بخرد، شرطش این است که نباید مرا از خواندن نماز واجب در پشت سر پیامبر منع کند.» مردی او را با این شرط خرید و رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در وقت نماز، منتظر آن غلام می‌شد تا می‌آمد و به حضرتش اقتدا می‌نمود. بعد از چند روز آن غلام را ندید؛ از حالش پرسید عرض کردند: او مریض است. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به عیادتش رفتند. بعد از سه روز دیگر احوالش را پرسیدند! عرض کردند: او وفات نموده است. پیامبر برخاست و نزد جنازه‌ی او آمد، خود متولی غسل و کفن و دفن او گردید. مهاجر و انصار از لطف بی‌شمار پیامبر به جنازه‌ی غلام سیاه تعجب کردند! (رهنمای سعادت، ج 3، ص 457-ابواب الجنان، ص 107) خداوند این آیه را نازل کرد: «همانا گرامی‌ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست.» (سوره حجرات، آیه 13)

5- سیره‌ی پیامبر

روزی پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم خادمی را از پی کاری مختصر، به‌جایی نزدیک فرستاد؛ و او مدتی دراز، در حدود نصف روز غایب بود آثار ناراحتی از طول کشیدن غیبت او، بر پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم ظاهر شد. نزدیکان حضرت گمان بردند که چون خادم بازآید، او را کیفری سخت خواهد داد. هنگامی‌که خادم بازآمد، پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم با چوب مسواکی (به‌اندازه یک مداد) که در دست داشت، به‌سوی او اشاره کرد و فرمود: «اگر از قصاص خداوند ترسی نبود، تو را با این مسواک ضربتی دردناک می‌زدم!» پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم با این اشاره که چوب مسواک وزنی ندارد تا قصاص کند، خشم خود را فروبرد و او را نَزَد. (تربیت اجتماعی، ص 391، پیامبر رحمت، ص 87)

غضب

قرآن:

خداوند در آیه 13 سوره‌ی ممتحنه فرمود: «ای اهل ایمان! قومی که خداوند بر آن‌ها غضب کرده، دوست نگیرید.»

حدیث:

پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «خشم ایمان را فاسد می‌کند همان‌طور که سرکه عسل را.» (جامع السعادات، ج 1، ص 288)

توضیح مختصر:

خشم کردن را غضب گویند. آن‌کسی که بتواند تعدیل روا بدارد و جلوی مهار آن را بگیرد و از خشم کردن بر کسی خاموش شود به صفت حلم متّصف می‌گردد. خداوند هم وقتی اعمال شخصی یا ملتی را می‌بیند که جز خرابکاری و عصیان نیست، بر آنان غضبناک شده که سبب کیفر رساندن آنان می‌شود. اگر موسی به میقات رفت‌وبرگشت و دید اکثر مردم گوساله‌پرست شدند و غضبناک شد، این خشم ممدوح است. وقتی در نماز می‌گوییم ما را به راه راست هدایت فرما، صراط کسانی که نعمت بر آن‌ها دادی، غیر آنان که بر ایشان غضب کردی و گمراه شدند (سوره حمد) منظور از آنان، «انبیاء، صدیقین، شهدا و صالحین» (سوره نساء، آیه 69) می‌باشند که کارهایشان هیچ‌گاه مورد خشم حق‌تعالی قرار نگرفته است. احتمال دارد وقتی شخص، خشم می‌کند آن را در عینیت خارجی نشان دهد ولی بعضی‌ها در درون خشم می‌کنند و آن را بیرون نمی‌ریزند. یکی از معایب خشم این است که در آن حالت احتمال دارد شخص مرتکب جنایتی شود و این از آفات بزرگ صفت غضب است چون در آن‌وقت اراده‌اش عاقلانه و متعادل نیست و جنبه‌ی افراط، غلبه دارد و نفس امّاره به غلیان و جوشش می‌افتد، پس باید به خدا پناه برد و صلوات فرستاد و جای خود را عوض کرد و یا به موضوع دیگر پرداخت و… تا آرامش در خشم گیرنده به وجود آید. افرادی که این صفت مضموم در جانشان رسوخ کرده، خانواده و زیردستان و کارگران، هیچ‌گاه از آن‌ها در امان نیستند و این عدم اعتماد دیگران بر آن‌ها، نشان‌دهندۀ صفت بسیار زشت غضب است.

1- ذوالکفل

چون عمر یکی از پیامبران به نام «الیسع» به پایان رسید، در صدد برآمد کسی را به جانشینی خود منصوب نماید. از این جهت مردم را جمع کرده و گفت: هر یک از شما که تعهد کند سه کار را انجام دهد من او را جانشین خود گردانم: روزها را روزه و شب‌ها را بیدار باشد و خشم نکند. جوانی که نامش (عویدیا) بود و در نظر مردم منزلتی نداشت برخاست و گفت: من این تعهد را می‌پذیرم. روز دیگر، باز همان کلام را تکرار کرد و فقط همین جوان قبول نمود. لذا الیسع، او را به جانشینی خود منصوب کرد تا اینکه از دنیا رفت. خداوند آن جوان را که همان ذوالکفل بود به نبوّت (او از انبیای مرسل بوده و بعد از حضرت سلیمان زندگی می‌کرد…) منصوب فرمود. شیطان در صدد برآمد تا او را غضبناک سازد و برخلاف تعهدش وادارش کند. شیطان به یکی از شیاطین به نام «ابیض» گفت برو او را به خشم بیاور. ذوالکفل شب‌ها نمی‌خوابید و وسط روز اندکی می‌خوابید. ابیض صبر کرد تا او به خواب رفت. به نزدش آمد و فریاد زد: به من ستم شد حق مرا از ظالم بگیر! فرمود: برو او را نزدم بیاور، گفت: از اینجا نمی‌روم. ذوالکفل انگشتر خود را به او داد تا نزد ظالم ببرد و او را بیاورد. ابیض انگشتر را گرفت و رفت؛ و فردا آمد و فریاد زد مظلومم و ظالم، به انگشتر تو توجهی نکرد و همراه من نیامد! دربان ذوالکفل به او گفت: بگذار بخوابد که دیروز و دیشب نخوابیده! ابیض گفت: نمی‌گذارم بخوابد به من ستم شده است. ذوالکفل نامه‌ای نوشت و به ابیض داد تا به ستمگر بدهد و او بیاید. روز سوم تا ذوالکفل به خواب رفت باز ابیض آمد و او را بیدار کرد. ذوالکفل دست ابیض را گرفت در گرمای بسیار شدید که اگر گوشت را در برابر آفتاب می‌گذاردند پخته می‌شد، به راه افتادند؛ اما هیچ غضب نکرد. ابیض دید که نتوانست او را به خشم آورد از دست ذوالکفل فرار کرد و رفت. (تاریخ انبیاء، ج 2، ص 196)

2- زورمند کیست؟

روزی پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم از محلی عبور می‌کردند. در راه به جمعیتی برخورد نمودند که در بین آن‌ها مرد باقدرت و نیرومندی در حال زورآزمایی بود و سنگ بزرگی را که مردم آن را سنگ زورمندان و وزنه قهرمانان می‌نامیدند از روی زمین بلند می‌کرد. تماشاگران با مشاهدۀ زورآزمایی ورزشکار، او را تحسین و تشویق می‌کردند. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم پرسید: «این اجتماع مردم برای چیست؟» عده‌ای، وزنه‌برداری آن قهرمان را به عرض رسانده و گفتند: «شخصی در اینجا زورآزمایی می‌کند.» فرمود: «به شما بگویم مرد قوی و قهرمان کیست؟ قهرمان، کسی است که اگر شخصی به او دشنام دهد غضب نکند و تحمل نموده، بر نفس غلبه کرده و بر شیطان نفس پیروز گردد.» (ابلیس نامه، ج 1، ص 75-مجموعه ورام ج 2، ص 10-مرحوم شیخ صدوق رحمه الله علیه در کتاب معانی الاخبار این خبر را نقل کرده که: پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم سه مطلب دربارۀ قهرمان فرمودند که یکی این بود (به هنگام غضب، خشم او را از کلام حق به در نبرد).

3- یک نصیحت

شخصی به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم عرض کرد: «مرا علم بیاموز و از دستورات دینی آگاه فرما.» فرمود: «برو و هرگز غضب مکن.» آن مرد درحالی‌که می‌گفت: «به همین سخن اکتفا می‌کنم»، به‌سوی طایفه خود بازگشت. وقتی به قوم خود رسید مشاهده کرد که نزاعی بین آن‌ها روی‌داده و سلاح در دست گرفته‌اند و در برابر یکدیگر صف‌آرایی کرده‌اند. او هم لباس نبرد را بر تن کرد و به‌سوی یاران خود رفت. اما ناگهان به یاد سخن پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم افتاد که از او خواسته بود خشمگین نشود. سلاح را بر زمین انداخت و به‌سوی دشمنان قوم خود رفت و گفت: «جنگ و خونریزی نفعی ندارد، من از مال خود هر چه بخواهید به شما پرداخت می‌کنم!» آن‌ها متبّه شده و گفتند: «هر چه که مورد اختلاف واقع شده بود ما به این گذشت و چشم‌پوشی سزاوار هستیم.» بالاخره به همین وصیّت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم، اختلاف بزرگی را حل کرد. (شنیدنی‌های تاریخ، ص 305-محجه البیضاء، ج 5، ص 293)

4- امام علیه السلام و غلام

امام صادق علیه‌السلام غلام خود را پی حاجتی فرستاد و آمدنش بسیار طول کشید. امام علیه السّلام به دنبال او شد تا ببیند که او در چه کار است. او را خوابیده یافت و بدون آن‌که خشم کند نزد سر او نشست و او را باد زد تا از خواب بیدار شود. آن‌وقت به او فرمود: «ای فلانی! والله برای تو نیست که هم شب بخوابی و هم روز. شب بخواب و روز برای ما کار کن.» (منتهی الامال، ج 2، ص 130)

5- خوی بد و خادمان

عبدالله بن طاهر پس از فوت برادرش طلحه (213 م) از جانب مأمون استاندار خراسان شد و تا زمان الواثق بالله متصدّی امر حکومت بود و پس از هفده سال استانداری در سن 48 سالگی به سال 230 وفات یافت. عبدالله بن طاهر گوید: پیش خلیفه عباسی بودم؛ از غلامان، کسی حاضر نبود. خلیفه غلامی را صدا زد: یا غلام یا غلام، ناگاه غلامی تُرک، از گوشۀ اتاقی پیدا شد و از روی درشتی به خلیفه گفت: «غلامان کار ضروری دارند از خوردن، دستشویی، وضو، نماز و خواب؛ هرگاه به خاطر ضرورت، غایب شدیم صدایت بلند شد یا غلام یا غلام تا کی توان گفت یا غلام!» عبدالله بن طاهر گوید: «خلیفه سر در پیش انداخت؛ من یقین کردم که خلیفه سر را بلند کند، سر غلام را از بدنش جدا نماید!» بعد از مدتی سر برآورد و به من گفت: «ای عبدالله! چون ارباب و مالک، اخلاقش خوب شود اخلاق خادمانش بد شود، اکنون ما نمی‌توانیم که خوی خود را بد کنیم تا خوی خادمان نیک شود.» (از غضب کردن ارباب، خادمان سوءاستفاده کنند.) (لطائف الطوائف، ص 94)

غرور

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 20 سوره‌ی حدید می‌فرماید: «دنیا جز متاع غرور و فریب نیست».

حدیث:

پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «ذره‌ای از عمل صاحبان تقوی و یقین، برتر از عمل مغرورین است که روی زمین را پر کرده باشد». (جامع السعادات، ج 3، ص 5)

توضیح مختصر:

مغرور کسی است که به باطل طمع ببندد. لعب، عبارت است از عملی که به خاطر یک هدف خیالی و خالی از حقیقت انجام گیرد و آن را متاع غرور خوانند. متاع غرور به معنای هر فریبنده است که آدمی را گول بزند. خداوند به نمرود سلطنت داد و او فریفته‌ی حکومت و سلطنت شد و به ابراهیم گفت: «من کسی هستم که زنده می‌کنم و می‌میرانم» و ادّعای خدایی کرد. «منافقین و بیماردلان گفتند وعده‌ای که خدا و رسولش به ما داده‌اند، غرور و فریبی بیش نیست.» (سوره احزاب، آیه 12) یعنی افترا بستن به خدا ملکه آنان شده و همان باعث غرور ایشان گشته است. یهودیان از غروری که داشتند معتقد شدند به اینکه هیچ ملتی حق ندارد به آنان اعتراض کند. افرادی که فریفته به حیات دنیوی شدند، معارف حقیقی را باور نداشته و با القای شبهه یا بعضی اعتراضات و اشکالات مغرور به کارهای خود شدند. غرور، در فکر و قلب می‌آید. به زیادی فرزندان و مال، قوی بودن جسم و حفظ مطالب علمی و اصطلاحات… که در برتری و تعصب بر دیگران دارند و مانند این‌ها مصداق پیدا می‌کند. افراد مغرور خود را می‌ستایند و اگر در مسئله‌ای پیروز شوند آن غلبه را دستاویز طمع بر دیگر مسائل می‌نمایند. لذا می‌بینیم وعده‌ی شیطان چیزی جز غرور نیست و اینان پافشاری در طمع به هدف خیالی می‌کنند که همیشه همین‌طور می‌مانند، دیگر نمی‌دانند که دنیا هر آن، در حال تغییر و تحول است.

1- غرور قلبی

مدتی در حضور رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم از یکی از اصحاب تعریف و تمجید می‌کردند تا اینکه روزی همان شخص را به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نشان دادند و گفتند: «او را که تعریف می‌کردیم، همین شخص است.» پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به چهرۀ او نگریست و فرمود: «نوعی سیاهی مربوط به شیطان در چهرۀ او می‌نگرم.» او نزدیک آمد و سلام کرد. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «تو را به خدا سوگند می‌دهم آیا پیش خود نگفتی بهتر از من در میان اصحاب کسی نیست؟» او گفت: «چرا، همین فکر را کردم.» (به‌این‌ترتیب پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم با چشم بصیرت نشانۀ غرور قلبی او را متذکر شدند.) (شنیدنی‌های تاریخ، ص 378-محجه البیضاء، ج 6، ص 298)

2- غرور به مال و اولاد

عاص بن وائل شخص بی‌دینی بود که پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را مسخره می‌کرد و لقب زشت (ابتر) به معنی بدون پسر و جانشین را به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم داد و از او فرزند ناخلفی به نام عمرو بن العاص باقی ماند که طراح سیاست مکر و حیله دستگاه معاویه علیه امام علی علیه‌السلام بود. یکی از اصحاب پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم گوید: «من از عاص بن وائل طلب کار بودم، نزد او رفتم و از او تقاضای طلب خود را کردم.» او گفت: «طلبت را نمی‌دهم»، من گفتم: «طلب خود را در آخرت از تو می‌گیرم.» او با غرور تمام گفت: «من در آخرت، اگر وجود داشته باشد اولاد و اموال بسیار دارم، اگر آنجا رفتم (و تو آمدی) بدهی خود را به تو می‌دهم!» خداوند این آیات (79-77 سوره مریم) را بر رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم نازل کرد (دیدی حال‌آنکه به آیات ما کافر شد و گفت: من البته مال و فرزند بسیار دارم… سخت بر عذابش خواهیم افزود). (حکایت‌های شنیدنی، ج 5، ص 157- محجه البیضاء، ج 6، ص 204)

3- پهلوان مغرور

پهلوانی هنرهای بسیار از خود نشان داده، پهلوانان جهان را بر زمین افکنده و شهرتی فراوان یافت. از بسیاریِ توانایی و قدرت، به غرور افتاد و روی به‌طرف آسمان کرده و گفت: «بار خدایا! حالا جبرئیل علیه‌السلام را بفرست تا با او دست‌وپنجه نرم نمایم، زیرا در زمین، کسی نیست که تاب مقاومت من را داشته باشد.» چند روز نشد که حق‌تعالی او را ضعیف و ناتوان کرد و برای شکستن غرورش او را به ویرانه‌ای انداخت. آن‌قدر ضعف بر او غالب شد که سرش را برخشتی گذاشته و موشی بر رویش جست و سر انگشتان پایش را به دندان می‌گزید و او قدرت نداشت تا پایش را جمع کند. صاحب دلی از کنار وی بگذشت و گفت: «خدا یکی از لشکرش را که از همه کوچک‌تر است بر تو مسلّط فرمود تا متبّه شوی و از غرور توبه کنی، اگر استغفار کنی خداوند با وجودی که صبور است غیور هم است و تو را عافیت دهد.» (رنگارنگ، ج 1، ص 411)

4- عالِم نحوی

شخصی علم نحو را فراگرفته بود و در ادبیات عرب بسیار ترقی کرده و او را دانشمند علم نحو می‌خواندند. روزی سوار بر کشتی شد، ولی چون مغرور به علم خود بود رو به ناخدای کشتی کرد و گفت: آیا تو علم نحو خوانده‌ای؟ او گفت: نه عالم گفت: نصف عمرت را تباه نموده‌ای! ناخدای کشتی از این سرزنش اندوهگین و خاموش ماند و چیزی نگفت. کشتی همچنان در حرکت بود تا اینکه براثر طوفان به گردابی افتاد و در پرتگاه غرق شدن قرار گرفت. در این هنگام، کشتی‌بان که شنا می‌دانست، به عالم نحوی گفت: آیا شنا می‌دانی؟ گفت: نه، ناخدا گفت: همۀ عمرت به فناست چراکه کشتی در حال غرق شدن است و تو شنا نمی‌دانی! او به غرور خود پی برد و متوجه شد که بالاترین علم آن است که انسان اوصاف زشت و صفات رذیله را در وجود خود نابود کند تا غرق دریای غرور نگردد. (داستان‌های مثنوی، ج 1، ص 52)

5- نخوت ابوجهل

شبی ابوجهل دشمن سرسخت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم همراه ولید بن مُغیره به طواف خانه کعبه پرداختند. در ضمن طواف با هم دربارۀ پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم سخن به میان آوردند. ابوجهل گفت: «قسم به خدایم که او صادق است.» ولید گفت: «خاموش باش، تو از کجا این سخن را می‌گویی؟» ابوجهل گفت: «ما او را در کودکی و جوانی راست‌گو و امین می‌دانستیم، چگونه پس‌ازآن که بزرگ شده و عقلش کامل گشته دروغ‌گو و خائن شده است؟!» ولید گفت: «چرا او را تصدیق نمی‌کنی و ایمان نمی‌آوری؟» گفت: «می‌خواهی دختران قریش بشنوند و بگویند من، ابوجهل از ترس شکست، تسلیم شده‌ام؟ سوگند به بت‌های لات و عزّی از او پیروی نخواهم کرد.» از این غرور و نخوت، خداوند آیه 23 سوره جاثیه را نازل فرمود: «خداوند بر گوش و قلب او مُهر زده و بر چشمش پردۀ ظلمت کشیده است». (داستان‌ها و پندها، ج 5، ص 85-تفسیر عراقی، ج 25، ص 27)

غذا

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 8 سوره‌ی دهر می‌فرماید: «به خاطر دوستی خدا به فقیر و یتیم و اسیر غذا می‌دهند».

حدیث:

پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «غذا دادن سبب آمرزش و رفتن به بهشت می‌باشد». (غررالحکم، ج 2، ص 228)

توضیح مختصر:

بدن انسان احتیاج به تغذیه دارد و اکل و شرب از ضروریات بدن است. خداوند برای این مخزن شکم، احتیاجات آن را خلق کرد. او صانع مدبّری است که همه نیازهای بدن را خلق کرد تا انسان از گرسنگی و تشنگی نمیرد. پس غذا برای قوۀ غازیه رزق است و با دیدن غذا و جدا کردن غذا از یکدیگر و سپس چشیدن، انسان آن را میل کرده و قوۀ هاضمه آن را هضم می‌کند؛ برای همین دنبال این است که برای ارتزاق کار کند و درآمدی پیدا کند تا طعامی بخرد و بخورد. پس اگر انسان غذا را دوست دارد در صدد تهیه آن برمی‌آید و این برای آن است که شاید نقصی را در خود احساس کند و با گرسنگی آن را برطرف نماید تا توان انجام کار و طاعات را پیدا کند. این‌که مردم اعتراض به انبیاء می‌کردند که اینان مثل ما هستند، غذا می‌خورند و در بازار راه می‌روند خدا فرمود: «ای پیامبر! ما قبل از تو پیغمبرانی نفرستادیم مگر اینکه آنان نیز غذا می‌خوردند و در بازارها راه می‌رفتند.» (سوره فرقان، آیه 20) فرق مردم با یک پیامبر در درجه اول آن است که بر پیامبر وحی نازل می‌شود و بر مردم نمی‌شود… پس خوردن غذا برای انسان ضرورت دارد هر کس که باشد، مهم در تغذیه آن است که از حلال باشد و از مال حرام تهیه نشده باشد و حق کسی ضایع نگشته باشد. اگر آداب مستحب و مکروه مراعات شود، در هضم و عدم عوارض جانبی نافع است چون عدم مراعات سبب بعضی امراض می‌شود. انسان هر چه روزی اوست تا آخرین لقمه غذا را نخورد از دنیا نمی‌رود، پس چه خوب است که غذایی حلال و مباح باشد.

1- پرخور و کم خور

دو درویش (پارسا) از اهالی خراسان، باهم به سفر رفتند. یکی از آن‌ها ضعیف بود و هر شب، یک‌بار غذا می‌خورد. دیگری قوی بود و روزی سه بار غذا می‌خورد. ازقضای روزگار در کنار شهری به اتهام اینکه جاسوس دشمن هستند دستگیر شدند. هر دو را در خانه‌ای زندانی نمودند و درِ آن زندان را با گِل گرفتند و بستند. بعد از دو هفته معلوم شد که جاسوس نیستند و بی‌گناه‌اند. در را گشودند. دیدند قوی، مُرده ولی ضعیف، زنده مانده است. مردم در این مورد تعجّب کردند که چرا قوی مرده است! طبیب فرزانه‌ای به آن‌ها گفت: «اگر ضعیف می‌مرد باعث تعجّب بود، زیرا مرگ قوی از این روست که پرخور بود و در این چهارده روز، طاقت بی‌غذایی نیاورد و مُرد، ولی آن ضعیف، کم خور بود و مطابق عادت خود صبر کرد و به‌سلامت ماند.» (حکایت‌های گلستان، ص 152)

2- غذا با دوستی

عبدالرحمان بن حجّاج می‌گوید: در منزل امام صادق علیه السّلام نشسته و با ایشان غذا می‌خوردیم. برای ما مقداری برنج آوردند و ما عذر آوردیم (که مثلاً میل نداریم). امام فرمود: «هر کس ما را بیشتر دوست می‌دارد بهتر و بیشتر نزد ما غذا می‌خورد.» عبدالرحمان گوید: «جلو رفته و سر سفره نشسته و غذا خوردم.» امام علیه‌السلام فرمود: «حالا خوب شد.» سپس فرمود: «روزی مقداری برنج برای پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم هدیه آوردند، پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم سلمان رحمه‌الله علیه، مقداد و ابوذر را صدا کرد تا با رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم از آن غذا بخورند، آن‌ها عذر خواستند. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «هر کس ما را بیشتر دوست دارد باید بیشتر نزد ما غذا بخورد.» آن‌ها بعد از شنیدن این سخن از آن غذا به‌طور کامل خوردند.» (شنیدنی‌های تاریخ، ص 26-محجه البیضاء، ج 3، ص 22)

3- یک لقمه و فروختن دین

فضل بن ربیع گفت: روزی شریک بن عبدالله نخعی بر مهدی عبّاسی سومین خلیفه بنی العباس وارد شد. مهدی گفت: یکی از این سه کار را بپذیری: یا منصب قضاوت را قبول کنی یا اولاد مرا تعلیم دهی و یا از غذای ما بخوری. شریک فکر کرد که تعلیم فرزندان خلیفه مشکل، امر قضاوت سخت و خوردن غذا آسان است، لذا سومی را انتخاب کرد. مهدی عباسی به آشپز دستور داد چند نوع غذای لذیذ از مغز استخوان و شکر سفید تهیه کنند. وقتی غذا حاضر شد، نزد شریک آوردند و او به مقدار کافی خورد. متصدی آشپزخانه به خلیفه گفت: «ای امیر! این شیخ بعد از غذا خوردن هرگز رستگار نخواهد شد.» فضل بن ربیع گفت: «به خدا سوگند! شریک پس از آن طعام، مجالست و هم‌نشینی با بنی العباس را اختیار نمود و قضاوت و تعلیم اولاد ایشان را پذیرفت.» روزی حواله‌ای برای شریک از بابت حقوقش به صرّافی نوشتند، شریک به صرّاف مراجعه کرده سخت می‌گرفت که باید نقد بپردازی. آن مرد گفت: «کتان و لباس قیمتی نفروخته‌ای که این‌قدر سخت می‌گیری.» شریک در جواب او گفت: «به خدا قسم از کتان باارزش‌تر (دینم) را فروخته‌ام.» (پند تاریخ، ج 4، ص 86 -مروج الذهب، ج 3، ص 320)

4- برکت در نان است

پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «نان را محترم شمارید که مابین عرش و زمین، بیشتر موجودات زمین در ساختن و تهیه نان دخیل‌اند.» بعد فرمود: پیامبری به نام دانیال قبل از شما می‌زیسته، روزی به فقیری نانی عنایت کرد، آن فقیر اخم را در هم کشید و نان را در وسط کوچه پرتاب نمود و گفت: «نان می‌خواهم چه کنم، قیمتی ندارد!» چون دانیال این واقعه را بدید، دست به‌سوی آسمان گشود و عرض کرد: خدایا نان را قرب منزلت عنایت فرما! به عمل بد این مرد، خداوند از باریدن باران امساک کرد و زمین از روییدن ممنوع شد. کار به‌جایی رسید که مردم یکدیگر را می‌خوردند به‌طوری‌که دو فرزند داشتند بنا گذاردند در یک روز یکی از آن‌ها خورده شود و فردای آن روز فرزند دیگری خورده شود. در آن روز یک فرزند خورده شد، روز دیگر مادر فرزند دیگر امتناع از دادن طفل خود نمود. بین آن دو نزاع بالا کشید و نزد دانیال آمدند و داستان خویش را ذکر کردند. چون دانیال وضع مردم را به این حال دید، دعا نمود و خداوند درب رحمت خویش را به‌سوی آنان گشود. (نمونه معارف، ج 1، ص 276-سفینه البحار، ج 1، ص 375)

5- غذای مرگ

بعد از وفات معتصم عباسی (م 227)، فرزندش هارون ملقب به (واثق بالله عباسی) خلیفه شد. درباره‌ی او نوشته‌اند که: علاقه‌مندی زیادی به مجامعت با زنان داشت، لذا از طبیب خود دوا و معجونی خواست تا قوّه ی شهوت را زیاد کند. طبیب گفت: «کثرت جماع، بدن را از بین می‌برد و من دوست ندارم بدن شما از بین برود.» واثق گفت: «باید برایم تهیه کنی.» طبیب امر کرد که گوشت درندگان را هفت مرتبه با سرکه‌ای که از شراب به عمل آمده بجوشانند و بعد از شراب به مقدار سه درهم (54 نخود) میل کند. واثق به قول او عمل نمود و بیشتر از دستور، آن را خورد و به اندک زمانی به مرض استسقاء مبتلا گشت. اطباء اتفاق کردند به این‌که شکم او باید شکافته شود، بعد او را در تنوری که به آتش زیتون تافته باشد بنشانند. پس چنین کردند و سه ساعت آب به او ندادند و پیوسته آب طلب می‌کرد تا آن‌که در بدنش آبله‌های بزرگ پدیدار شد و او را از تنور بیرون آوردند؛ و تقاضا می‌کرد مرا دیگربار بر تنور بنشانید خواهم مُرد. باز او را داخل تنور می‌بردند و فریادش خاموش می‌شد. آن ورم‌ها وقتی منفجر گشت او را از تنور بیرون آوردند درحالی‌که بدنش سیاه شده بود و بعد از ساعتی مُرد. پارچه‌ای بر روی او کشیدند و مردم مشغول بیعت با برادرش متوکّل شدند و جنازه‌ی واثق را فراموش کردند. او در سال 232 هـ. ق در سامرا در 34 سالگی فدای غذای مرگ خود شد. (تتمه المنتهی، ص 231)