کلام
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 164 سورهی نساء میفرماید: «خداوند با موسی آشکارا سخن گفت.»
حدیث:
امیرالمؤمنین علی علیه السّلام فرمود: «سخن همانند دارو است که اندکش سودمند و بسیارش کشنده است.» (غررالحکم، 2/335)
توضیح مختصر:
سخن گفتن از ضروریات زندگی است، خواه بهصورت فردی، خواه بهصورت اجتماعی، خداوند انسان را ناطق آفریده و این توفیق را به انسان داده که با او راز و نیاز کند، مناجات نماید، خواستههایش را بگوید و … اما هیچکس میان کلام خدا با کلام خلق نباید قیاس کند چه آنکه در کلام خلق مراعات قواعد ادبی، منظور متکلم، تند و کند صحبت کردن مخاطب، نحوهی یککلام و دهها موضوع دیگر مورد نظر و قضاوت قرار میگیرد؛ اما در کلام الهی چون وحی است اول فرد مخاطب که آن را درک میکند، پیامبران و اوصیاء آنان هستند و در مرتبهی فهم در طول، هر کس که نزدیکتر است به ادراک کلام الهی. انسان در گفتار روش صواب را باید انتخاب کند و در متن و حواشی آن، مراعات ادب را بنماید و قصدش را نسبت به مخاطب خالص گرداند تا تأثیر آن بهتر در جان مخاطب قرار گیرد و اگر کلام بیادبانه باشد و بیمورد و مورد ایذاء و رنجش قرار گیرد خواهناخواه پژمردگی و کدورت و غباری را ایجاد میکند. کلام طیب از پاکان صادر و به پاکیزگان میرسد و کلام خبیث و مستهجن از ناپاک صادر و به افراد خبیث میرسد. بنابراین در مسئلهی امربهمعروف طبق قواعد شریعت باید در لحن القول و نحوهی گفتن احسن گفتار را مراعات کرد.
1- اهل غرّه
عارف نامی ابوسعید ابوالخیر در نیشابور سخن میگفت. کلمهای گفت که مردمان فهم نکردند. خواجه ناصحی گفت: به نزدیک من فقیهی نشسته بود و ما از شیخ دور بودیم، فقیه به من گفت: «این سخن غیب است!» شیخ ابوسعید رو به ما کرد و گفت: «ای فقیه! نه هر چه به نزد تو غیب بود، به نزدیک دیگران غیب بُوَد. هر خلقی را از غیب دانا میگردانند. ای فقیه! نه خبر رسول خداست که فرمود.: «از علم، علمی است مکنون که آن را نمیدانند مگر علماء بالله وقتی آنان سخن گویند منکر آن نمیشوند مگر اهل غرّه (جماعت ناآزموده و غافل) (کنوز الحقائق، 1/102) دریغ بود که شما این جا حاضر آیید و این سخن شنوید و از اهل غرّه باشید. قیمت هر کس بهاندازهی همت اوست.» (حالات ابوسعید ابوالخیر، ص 57)
2- سخن در رضا و غضب
زمانی پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم مطالبی را فرمودند، عدهای نوشتند. بعضیها اعتراض میکردند که پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم گاهی در نشاط است، گاهی در حال ناراحتی است و گاهی در حال عصبانیت، کلماتش قابلنوشتن نیست!! به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم این مطلب را رساندند که درهرحال که شما فرمودید بنویسیم؟ فرمود: «من هر چه میگویم، حتی در حال رضا و غضب بنویسید.» (بحار، 2/147) چون پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در حال سرور برای خدا میگوید؛ در حال غضب هم برای خدا میگوید، زیرا پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را چیزی مشغول نمیکند تا حرفی به غیر رضای خدا بزند. (اسرار عبادات، ص 234)
3- اظهار باطن
کلام، اظهار هر چه در باطن شخص هست از صفا، کدورت، علم و جهل میباشد. امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: «هرکس در زیر زبانش پنهان است.» هر وقت خواستی صحبت کنی، اول آن را بسنج و به عقلت عرضه کن؛ اگر برای خداست، تکلم نما وگرنه سکوت بهتر است. کلامی که برای خدا نباشد، همانند شرابی است که عقلها را بیهوش و منحرف میکند. هیچچیز سزاوارتر از زندان کردن زبانی نیست که به گفتار بد و ناصواب مبتلا است. هیچ مصیبتی بر بنده سنگینتر و شدیدتر از جهت عقوبت، از کلام ناحق نیست که آثار بدش، زودتر در میان مردم ظاهر میگردد. افضل وسائل و لطیفترین عبادت، کلام است که انبیاء امتشان را بهوسیلهی کلام تفهیم میکردند. چیزی بر جوارح سبکتر نیست از کلامی که به خاطر خدا بوده و نشر نعمتهای ظاهری و باطنی در میان خلق به دنبال داشته باشد. (مصباح الشریعه، باب 46)
4- کلم طیّب
خداوند در سورهی فاطر آیهی 10 میفرماید: «الِیَهِ یَصْعَدُ الکَلِمُ الطیِّبُ: بهسوی خدا سخن پاک بالا میرود (و موردقبول الهی میشود.)» در تفسیر این آیه گفتهاند: 1. مراد کتاب آسمانی است که کلمات طیّب در آن است و ملائکه آن را به محل صدور اولیه بالا میبرند. 2. کَلم طیّب شامل جمیع ذکر از تسبیح، تهلیل، قرائت قرآن، دعا و استغفار میشود. 3. از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده که منظور تسبیحات اربعه یعنی «سبحانالله و الحمدالله و لا اله الّا الله و اللهاکبر» است چون بنده آن را بگوید فرشتگان آن را به بالا میبرند و به آن تحیّت خداوند گویند. 4. مطلق سخن و کلامی که نیکو و خالص باشد. (خلاصه منهج الصادقین، 5/7)
5- لحن القول
روزی یک نفر نزد عارف بالله سید علی آقا قاضی آمد، استاد پرسید: «چه کسی تو را راهنمایی کرده است؟» گفت: مولا. فرمود: «چه کسی تو را آدرس داده است؟» گفت: مولا. فرمود: «چه کسی منزل را به تو نشان داد؟» گفت: مولا. آقای قاضی عبا را روی سرشان کشیدند و خوابیدند. آن شخص هم بعد از کمی تأمل رفت. (عطش، ص 134) امیرالمؤمنین علیه السّلام در نهجالبلاغه میفرماید: «افراد از نحوهی گفتهشان شناخته میشوند.» (کلمات قصار، 192 تکلموا تعرفوا) استادی همانند آقای قاضی از گفتگوی با افراد، صادق را از کاذب دقیقاً تشخیص میدهد و احتیاجی به مرحلهی بعدی ندارد.
6- سخنان دشوار
امیرالمؤمنین علیه السّلام در مسجد نشسته بود و عدهای از اصحابش در خدمتش بودند، عرضه داشتند: «یا امیرالمؤمنین برای ما سخن بگو.» فرمودند: «سخن دشوار است و دشوار شمرده میشود، جز دانایان آن را درک نمیکند.» اصحاب اصرار کردند که امام سخن بگوید. فرمود: برخیزید! پس داخل خانه شد و فرمود: «من آنم که برتری یافتم پس آنگاه مقهور ساختم. من آنم که زنده میکنم و میمیرانم. منم اول و آخر و ظاهر و باطن.» اصحاب خشمگین شدند و گفتند: او کفر ورزید و برخاستند. امام به درب خانه فرمود: «ای درب بر آنها بسته باش.» پس درب بسته شد. فرمود: «نگفتم که سخن دشوار است و جز دانایان کسی آن را درک نمیکند؟ بیایید برایتان تفسیر کنم؛ اما گفتم: یافتم و مقهور ساختم، من با این شمشیر بر شما برتری یافتم مقهورتان نمودم تا اینکه به خدا و رسولش ایمان آوردید؛ اما گفتم: من زنده میکنم و میمیرانم یعنی سنّت را زنده میکنم و بدعت را میمیرانم؛ اما گفتم: من اولم، من اولین کسی هستم که به خدا ایمان آوردم و مسلمان شدم؛ اما گفتم: من آخرم، من آخرین کسی هستم که جامه بر پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم پوشیدم و او را دفن کردم؛ اما گفتم: ظاهر و باطن منم، علم ظاهر و باطن نزد من است.» (بحار، 41/189 –میکال المکارم، 1/145)
7- به آیتی مدهوش شد
جنید بغدادی گفت: «روزی به حضور استادم شیخ سری سقطی درآمدم. مردی را دیدم نزد وی از هوش رفته است. از حال وی پرسیدم، گفت: آیتی از کلام حق را شنیده و سرّی از اسرار آن آیه بر او مکشوف گردیده، ازاینجهت مدهوش گشته و هوش در او ذائل شده است. جنید گوید گفتم: همان آیه را بر او بخوانند. چون همانند آیه بر او خواندند، به هوش آمد. شیخ سری سقطی از من پرسید: «این علم به تو از کجا رسیده است؟» گفت: «ای شیخ! موجب رفتن نور دیدهی یعقوب، دیدن پیراهن خونآلود بود، باز سبب آمدن نور چشم، دیدن همان پیراهن یوسف بود.» (رنگارنگ 2/106)
8- سخن خدا به صدای علی
عبدالله بن عمر گوید: رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در جواب کسی که سؤال کرد در شب معراج پروردگار با چه زبانی با شما گفتگو کرد، فرمود: «با زبان علی بن ابیطالب علیه السّلام. عرض کردم خدایا! تو بودی با من سخن گفتی، یا علی؟ فرمود: ای احمد! من موجودی هستم نه چون موجودات دیگر. به مردم قیاس نشوم و به مانند توصیف نگردم. تو را از نور خود آفریدم و علی علیه السّلام را از نور تو آفریدم و بر راز دل تو مطلع هستم و میدانم محبوبتر از علی بن ابیطالب در دل نداری، لذا با زبان او با تو سخن گفتم تا دلت آرام شود.» (تذکره المتقین، ص 123)
کمک به دیگران
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 77 سورهی کهف میفرماید: «(بااینکه مردم شهر، خضر علیه السّلام و موسی علیه السّلام را طعام ندادند) دیدند دیواری (از دو طفل یتیم) در حال خراب شدن است پس به تعمیر و استحکام آن مشغول شدند و درست کردند.»
حدیث:
پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «هر که حاجت برادر مؤمن خود را برآورده کند، مثل آن است که تمام عمر، خداوند را عبادت کرده است.» (جامع السعادات 2/230)
توضیح مختصر:
یکی از مسائل قابلتقدیر و ستایش که دین اسلام ترغیب بیشمار دربارهی آن کرده است، قضاء حوائج خلق و یاری کردن دیگران است. ازآنجاییکه مدنی بودن، برای انسان نقشه ریخته شده است و ارتباطی که مردم با یکدیگر دارند، لزوم دارد که در مسائل معاش، حقوقی و اجتماعی متصل و همانند زنجیر پیوسته باشند و الّا هر کس در غاری زندگی میکرد و همانند انسانهای عصر حجر قدیم زندگی میکردند. استعانت از عون به معنی کمک است یعنی طلب کمک کردن از یکدیگر. شخص مریض میشود، میخواهد دختر شوهر بدهد، خانه بسازد، وام میخواهد و … یاری رساند سبب میشود که مشکلات برطرف شود و شخص محتاج به نوایی برسد. این کمکرسانی نوعی ادخال سرور است که بر مؤمن وارد میشود و ثواب و آثار بیشمار دارد. موسی پیامبر اولوالعزم بود اما برای مبارزه با فرعونیان از خدا تقاضا کرد که برادرش هارون را کمک و همراه خود قرار بدهد و خداوند قبول فرمود. سیرهی ائمه طاهرین همانند امیرالمؤمنین علیه السّلام و امام حسین و امام صادق علیه السّلام طبق نقل متواتر یاریرساندن به فقراء و مستمندان بود و آنقدر به این موضوع اهمیت میدادند که با دست مبارکشان متاع خوردنی را به آنها میدادند در روایت دارد که گیرندهی صدقات خودِ خداوند است.
1- نُه هزار سال
میمون بن مهران گفت: نزد امام حسن علیه السّلام نشسته بودم که مردی آمد و گفت: «ای فرزند پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فلان شخص از من طلبی دارد ولی من پولی ندارم، برای همین او میخواهد مرا زندانی کند.» امام فرمود: «در حال حاضر مالی ندارم که بدهی تو را بدهم»؛ او عرض کرد: «پس شما کاری کنید که او مرا زندانی نکند.» امام درحالیکه در مسجد مشغول عبادت (اعتکاف) بود، کفشهای خود را به پا کرد. من گفتم: ای فرزند رسول خدا مگر فراموش کردید که در حال اعتکاف هستید (و نباید از مسجد خارج شد؟) فرمود: «فراموش نکردهام، اما از پدرم شنیدهام که رسولالله صلّی الله علیه و آله و سلّم میفرمود: «کسی که در برآوردن حاجت برادر مسلمان خود بکوشد، مانند کسی است که نُه هزار سال، روز را به روزه و شب را به عبادت مشغول بوده است.» (احیاء القلوب، ص 121)
2- قطع طواف
ایان بن تغلب گفت: به همراه امام صادق علیه السّلام مشغول طواف کعبه بودم؛ در اثناء طواف یکی از دوستانم از من خواست که کنار بروم و به حرف و خواستههایش گوش بدهم. من دلم نمیخواست که از حضرت جدا بشوم، لذا توجهی به او نکردم، در دور بعدی طواف، آن شخص به من اشاره کرد که بهسوی او بروم این بار امام صادق علیه السّلام اشارهی او را دید و به من فرمود: «ای ایان آیا او با تو کاری دارد؟» گفتم: آری. فرمود: «او کیست؟» عرض کردم: از دوستان من است. فرمود: «او هم مؤمن و شیعه میباشد؟» گفتم: آری. فرمود: «پس بهسوی او برو و خواستهاش را برآورده کن.» عرض کردم آیا طواف را قطع کنم؟ فرمود: آری، گفتم: «آیا اگر طواف واجب هم باشد میتوان آن را به جهت برآوردن حاجت مؤمن قطع کرد و نیمهکاره رها نمود؟» فرمود: آری. من طواف را قطع کرده و نزد آن شخص رفتم. سپس نزد امام آمدم و از حضرت خواستم حق مؤمن بر مؤمن را بیان کند. (شنیدنیهای تاریخ، ص 69 –محجه البیضاء 3/356)
3- اهتمام در حوائج
واقدی میگوید: در یکی از زمانها، تنگدستی به من رو آورد، نا گریز شدم از یکی از دوستانم که علوی بود درخواست قرض کنم مخصوصاً که ماه رمضان نزدیک شده بود. نامهای برای آن دوست نوشتم و او کیسهای که هزار درهم در آن بود برایم فرستاد. اندکی نگذشت که نامهای از دوست دیگری به من رسید که تقاضای قرض نمود. من آن کیسهی هزار درهمی که قرض گرفته بودم، برایش فرستادم تا کمککارش شود و خداوند گشایشی فرماید. روز دیگر آن دوست علوی و این دوست که کیسهی پول را به او دادم، نزدم آمدند و آن علوی پرسید: «پولها را چه کردی؟» گفتم: «در راه خیر صرف کردم.» او بخندید و کیسهی پول را نزدم گذاشت؛ بعد گفت: «نزدیک ماه رمضان جز این پول نداشتم که برایت فرستادم و از این دوست درخواست پول کردم، دیدم همان پول را که برایت فرستادم به من داد که مهر خودم به کیسهی پول زده بودم.» حال آمدیم با هم پولها را قسمت کنیم تا خداوند گشایشی فرماید. پولها را سه قسمت کردیم و از یکدیگر جدا شدیم. چند روز از ماه رمضان گذشت، پولها تمام شد. روزی یحیی بن خالد مرا طلب کرد، چون نزدش رفتم، گفت: «در خواب دیدم که تو تنگدست شدی، حقیقت حال خود را بیان کن.» من هم قضایای گذشتهی خود را نقل کردم؛ او متعجب از این قضایا شد و دستور داد سی هزار درهم به من بدهند و دوست علوی و آن دیگر را هرکدام ده هزار درهم بدهند و همگان به خاطر قضاء حوائج برادران، گشایشی در کارمان شد. (نمونهی معارف، 2/438 –فرج بعد الشدۀ، ص 186)
4- خاموش کردن چراغ
حارث گوید: شبی در خدمت امیرالمؤمنین علیه السّلام به صحبت و گفتگو میپرداختیم، پس در میان سخن عرض کردم: «برای من حاجتی پیش آمده است.» امام فرمود: «ای حارث! آیا مرا برای بیان نمودن حاجتت شایسته میدانی؟» عرض کردم: «البته یا علی! خدا شما را جزای خیر عنایت کند.» ناگهان امام از جای خود برخاست، چراغ را خاموش کرد و با ملاطفت و مهربانی هرچند بیشتر مخصوص به خود، پهلو به پهلوی من نشست و فرمود: «میدانی چرا چراغ را خاموش نمودم؟! برای اینکه بدون ملاحظه و رودربایستی، هر چه در دلداری بگویی، من ذلت احتیاج را در چهرهات نبینم.» اکنون هر حرفی داری بزن که شنیدم پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم میفرمود: «درصورتیکه حوائج مردم بر دل دیگری سپرده شود یک امانت الهی است که باید آن را از دیگران پنهان داشت و کسی که آن را فاش نکند، ثواب عبادت به او میدهند و هرگاه افشاء گردید، بر هر کس که میشنود شایسته است که به کمک حاجتمند برخیزد و برای او کارسازی نماید.» (با مردم اینگونه برخورد کنیم، ص 95 –وافی 6/59)
5- کاهو
یکی از علمای نجف گوید: روزی به دکان سبزی فروشی رفته بودم، دیدم مرحوم آیت الحق سید علی آقا قاضی (م 1366) خمشده و مشغول کاهو سوا کردن است (ایشان استاد عرفان علامه طباطبایی، آیتالله بهجت، آیتالله سید عبدالکریم کشمیری و عدهی کثیری بوده که حقاً مانندش در شصت سال اخیر کم دیده شده است.) ولی بهعکس معمول، کاهوهای پلاسیده و آنهایی که دارای برگهای خشن و بزرگ هستند برمیدارد. من کاملاً متوجه بودم، تا مرحوم قاضی کاهوها را به صاحبدکان داد و ترازو کرد و بعد آنها را در زیر عبا گرفت و روانه شد. من به دنبال ایشان رفتم و عرض کردم: آقا! شما چرا این کاهوهای غیر مرغوب را سوا کردید؟! فرمودند: «آقاجان من! این مرد فروشنده است و شخص بیبضاعت و فقیر، من گاهگاهی به او کمک میکنم و نمیخواهم به او چیزی بلاعوض داده باشم تا اولاً آن عزت و شرف و آبرو از بین برود و ثانیاً خدای ناخواسته عادت کند به مجانی گرفتن و در کسب هم ضعیف شود. برای ما فرق ندارد کاهوی لطیف و نازک بخوریم یا از این کاهوها؛ من میدانستم که اینها بالاخره خریداری ندارد، ظهر تابستانی که دکان خود را میبندد به بیرون میریزد، لذا برای جلوگیری از خسارت و ضرر کردن او اینها را خریدم.» (سیمای فرزانگان، ص 349 –مهر تابان، ص 20)
کودک (طفل)
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 24 سورهی اسراء میفرماید: «بگو (در دعا) پروردگارا همانگونه که پدر و مادرم در کودکی (کوچکی) مرا تربیت کردند مشمول رحمتشان قرار بده.»
حدیث:
امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: «کسی که خود را در کودکی به کوشش واندارد در بزرگی به رتبهی بالا نرسد.» (غررالحکم 1/649)
توضیح مختصر:
هرکسی بعد از تولد، کودک است تا به نوجوانی برسد. این مرحله، دارای تنوع است از قبیل شیرخوارگی، راه رفتن، صحبت کردن، تقلید نمودن، یادگیری از بزرگترها، مدرسه رفتن و … آنچه وظیفهی والدین و مربی فرزندان است، خوب تربیت کردنِ آنهاست که البته هر نفس طفلی، دارای خصوصیات صفاتی موروثی خودش میباشد ولی این دلیل نمیشود که در پرورش کوتاهی شود. ترحّم به کودک به خاطر کم سن بودن، از سیرهی اسلامی است. دیگر آنکه هر ساز و مطلبی که بر کودک وارد میشود بر نفس او نقش میبندد لذا مواظبت باید کرد که مطالب ناگوار و بدآموز از طرف والدین و اطرافیان بر طفل وارد نشود. طفل، گیرنده است و نمیداند این چیز، درست یا نادرست است ولی وقتی بزرگتر شود، پی میبرد که چیست. مثلاً کودک نماز را به تقلید یاد میگیرد و این یادگیری ممدوح است ولی اگر والدین به همدیگر ناسزا بگویند این یادگیری مذموم است. درواقع والدین رمز بیان هستند که کودک را خوب بار میآورند یا بد. برخورد با کودک باید در حد کودکی باشد نه بهاندازهی آدمهای کامل و بزرگ و پیر که تحکّم و تسلط بر طفل، در درازمدت مسائل روانی همانند عقدهی کمبود محبت را به بار میآورد. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نماز میخواند و کودکی گریه میکرد، پس از نماز جماعت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «مگر شما گریهی کودک را نشنیدید؟!» این قضیه توجه پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را به کودکان میرساند.
1- کودکی بر سر ناودان
زنی به حضور حضرت علی علیه السّلام آمد و گفت: «به فریادم برس! کودک در پشتبام و روی ناودان رفته است، هر چه صدایش میزنم، به طرفم نمیآید، اگر رهایش کنم میترسم پایین بیفتد، هر چه پستانم را نشان میدهم، چشمش را از من برمیگرداند؛ چارهای کن میترسم بچهام از دستم برود.» امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: «یک کودک دیگر همانند او را به پشتبام ببر، وقتیکه کودک، طفلی مانند خود را ببیند، بهسوی او میآید، بعد او را بگیر.» زن به دستور امام عمل کرد، چون کودکش همجنس خود را دید، با خوشحالی از روی ناودان بهطرف او رفت و مادر بچهاش را گرفت.
سوی جنس آید سبک آن ناودان **** جنس بر جنس است عاشق جاودان (داستانهای مثنوی، ج 3، ص 82)
2- دو کودک
علّامه حلّی گوید: پدرم برایم نقل کرد که روزی بهطرف یکی از دروازههای بغداد میرفتم، چون رسیدم، تشنهام بود و به یک نفر از همراهانم گفتم: «برای من آب بیاورید.» من و همراهانم منتظر آب بودیم که دیدیم دو کودک بازی میکنند که یکی از آنها میگوید: امام علی علیه السّلام بر حق است و دیگر بچه میگوید: بعد از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فلان شخص بر حق است. من این حدیث را به زبان آوردم که پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «یا علی تو را دوست نمیدارد، مگر مؤمن و دشمن نمیدارد مگر بچهی حیض.» زنی صدایم را شنید و نزدم آمد و گفت: این حدیث را دوباره بخوان، من حدیث را برایش خواندم. گفت: «سوگند به خدا این حدیث راست است. هر دو کودک فرزند من هستند، اولی را در حال پاکی حامله شدم و دومی را در حال حیض حامله شدم که غیر علی علیه السّلام را انتخاب میکند.» (حکایتهای شنیدنی، ج 4، ص 154 –کشف الیقین، علامه حلی رحمهالله علیه، ص 167)
3- مهربانی به کودک
روزی پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در محلی نماز میخواند، وقتی به سجده رفت، حسین علیه السّلام که در آن موقع کودک خردسال بود، بر پشت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم سوار شد و طول داد. وقتی پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم میخواست سر از سجده بردارد، او را میگرفت و به زمین میگذاشت. یک نفر یهودی ناظر این صحنه بود، پس از نماز به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم عرض کرد: «شما با کودکانتان اینگونه رفتار میکنید؟! ما هرگز چنین رفتاری نمیکنیم.» پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «اگر شما به خدا و رسولش ایمان داشتید، نسبت به کودکان خود اینگونه مهربان بودید.» یهودی با دیدن محبت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به کودک، تحت تأثیر قرار گرفت و مسلمان شد. (داستانها و پندها، ج 96، ص 63 –بحارالانوار، ج 42، ص 296)
4- ایاس
ایاس مزنی (م 122) به ذکاوت معروف بود. گویند او در کودکی در شام با پیرمردی برخورد کرد و ناچار به نزد قاضی رفتند. ابتدا ایاس سخن را آغاز کرد. قاضی گفت: «ای پسرک! در سخن گفتن بر پیرمردان تقدم مجوی.» او گفت: «سخن حق همیشه مقدم است.» قاضی گفت: «خاموش باش.» او گفت: «اگر من خاموش باشم، مدعای مرا که گوید؟» قاضی گفت: «گمان نمیبرم که تو در این مجلس، یکسخن راست بگویی.» ایاس گفت: لا اله الّا الله، قاضی خجل شد و به دعوی او با پیرمرد پرداخت و بهدلخواه او حکم کرد. (لطایف الطوایف، ص 388)
5- کودکی امام
حضرت جوادالائمه علیه السّلام در هفتسالگی به امامت رسید. عدهای در این مسئله دچار شک شدند و حضرتش را امتحان نموده و سی هزار مسئله از حضرتش سؤال کردند و دیدند دریایی از علوم و حقایق است. وقتی مأمون خلیفه عباسی امام رضا علیه السّلام را به شهادت رسانید، برای اینکه مردم به قاتل بودنش پی نبرند، از خراسان به بغداد رفت و به مأمورانش نوشت که فرزند امام رضا علیه السّلام به بغداد بیاید. در بغداد هنوز امام جواد علیه السّلام را ملاقات نکرده بود که روزی وقتی با کوکبهی شاهی از جایی عبور میکرد، کودکان با دیدن او فرار کردند، الّا امام جواد علیه السّلام. مأمون گفت: «چرا کودکان فرار کردند اما تو نرفتی؟» فرمود: «راه باز بود و جرمی نکردم.» مأمون تعجب کرد و پرسید: اسمت چیست؟ فرمود: «محمد فرزند علی بن موسیالرضا علیه السّلام.» مأمون صلوات بر پدر او فرستاد و روانهی صحرا شد. نظرش بر درّاجی افتاد و بازی پی آن فرستاد، بعد از مدتی ماهی کوچکی در منقار داشت که هنوز ماهی جانی داشت. مأمون در شگفت شد و آن ماهی کوچک را گرفت و در بازگشت به همانجا رسید، دید حضرت جوادالائمه ایستاده است و کودکان باز فرار کردند. مأمون گفت: «ای محمد! این چیست که در دست دارم؟» حضرت فرمود: «حقتعالی دریاهایی خلق کرد که گاهی آبها بلند شوند و ماهیان ریز با ابر بالا میروند و بازهای شکاری پادشاهان آن را شکار میکنند و پادشاهان آن را در کف میگیرند و فرزند پیامبر را به آن امتحان میکنند.» مأمون با تعجب گفت: «حقا که تویی فرزند علی بن موسیالرضا علیه السّلام.» بعدازاین قضیه مأمون تصمیم گرفت دختر خود را به امام بدهد و بسیار اعزاز و اکرام کرد… بنی العباس به مأمون گفتند: «این کودک است و علم و کمال کسب نکرده است. اگر صبر کنی و بعد دختر خود را به ازدواج او دربیاوری، خوب است.» مأمون گفت: «شما این خانواده را نمیشناسید، صغیر و کبیر ایشان بر دیگران افضل هستند.» (منتهی الامال، ج 2، ص 327)
کینه
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 43 سورهی اعراف میفرماید: «و زنگار کینه و حقد از آئینه ی دل بهشتیان بزداییم.»
حدیث:
پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم میفرماید: «مؤمن کینهجو نبست.» (جامع السعادات 1/311)
توضیح مختصر:
مؤمن کینهتوز نیست. امتهای انبیاء یکی از دلایلی که هدایت نیافتند، کارهایشان نسبت به پیامبران، کینهتوزی و بغض ورزیدن بود. کینه جایش در قلب است. یکی از افرادی که شب قدر دعایش مستجاب نمیشود کینهجو است؛ آدمی که دائم در آتش این صفت میسوزد و میخواهد طرف مقابل را هم بسوزاند. ناصبیها کسانی هستند که کینهی خود را نسبت به شیعیان ظاهر مینمایند، اینها همان دنبالهروی یزید هستند که وقتی سر مبارک امام حسین علیه السّلام را نزد یزید گذاشتند، گفت: «کجایند پیشینیانم تا ببینند که سر دشمن ما نزد ماست؟ آنهایی که در جنگ بدر کشته شدند، کاش میبودند و امروز میدیدند و شاد میشدند.» کینه داشتن، قلب را از توجه به کارهای آخرتی بازمیدارد. قلب سالم آن است که کینهی مؤمن در دلش نباشد تا چه رسد به ولی خدا. چون جای این صفت در درون سینه است نشانهی خاص ندارد تا کسی بفهمد مگر از آثاری که گاهی از کینهتوز صادر میشود. منافق در ظاهر اظهار ایمان و اسلام میکند اما در خفاء از شدت کینه سرانگشت خشم خود را به دندان میگیرد. برای کافر و منافق طهارت قلب نیست لذا نمیشود به آنها اعتماد کرد و رفاقت نمود. آنکه خداوند را به شهود در مظاهرش میبیند قلبش صاف و از زنگار کینه شسته است. روز غدیر بعد از اعلان وصایت، آنهایی که کینه داشتند، کمکم بروز دادند و کار را بهجایی رساندند که جواب سلام امیرالمؤمنین علیه السّلام را نمیدادند.
1- کینهجویی ولید
عقبه پدر ولید (فرماندار کوفه) در مکه معظمه آب دهان بهصورت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم انداخت و روز بدر هم با کفّار به جنگ آمد. کفّار که شکست خوردند، عقبه دستگیر شد و او را نزد پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم آوردند و به امر پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم امیرالمؤمنین علیه السّلام او را کشت. لذا فرزندش ولید که در زمان عثمان به فرمانداری کوفه منسوب شد، همیشه کینهی امیرالمؤمنین علیه السّلام در دلش بود و حضرت را تا آخر عمر سبّ میکرد. وقتی ولید بیمار شد امام حسن علیه السّلام به عیادتش رفت، او چشم گشود و گفت: «من ازآنچه کردهام پشیمانم و به خدا توبه میکنم جز دشنام به پدرت پشیمان نیستم.» امام حسن علیه السّلام فرمود: «پدرم پدرت را کشت و تو را هم (به خاطر شراب خوردن) حد زد لذا دشمن او هستی (این کینه سبب این دشنام دادن است.)» (کیفر کردار، ج 1، ص 109)
2- ابن سلار
در قرن ششم هجری به شخصی به نام ابن سلار که از افسران ارتش مصر بود، به مقام وزارت رسید و در کمال قدرت به مردم حکومت میکرد. او ازیکطرف مردی شجاع، فعال و باهوش بود و از طرف دیگر خودخواه و کینهجو؛ لذا در دوران وزارت خود هم خدمت و هم ظلم فراوان کرد. موقعی که ابن سلار یک فرد سپاهی بود به پرداخت غرامتی محکوم شد؛ برای شکایت نزد «ابی الکرم» دفتردار خزانه رفت تا او به دادخواهی بپردازد. ابی الکرم بهحق یا ناحق به اظهارات او ترتیب اثر نداد و گفت: «سخن تو در گوش من فرو نمیرود.» ابن سلار از گفتهی او خشمگین گردید و کینهاش را به دل گرفت. وقتی وزیر شد و فرصت انتقام به دست آورد، او را دستگیر نمود و دستور داد میخ بلندی را در گوش وی فروکردند تا از گوش دیگرش بیرون آید.
3- کینه تبدیل به دوستی
شیبه نام پدرش عثمان بود که در جنگ اُحُد به همراه کفّار، در حال کفر کشته شد. چون پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم پدرش و هشت نفر از خاندان او را کشته بود کینهی پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به دلش شعله میکشید. خودش میگوید: هیچکس نزد من دشمنتر از محمد صلّی الله علیه و آله و سلّم نبود، زیرا هشت نفر از خاندان مرا کشته بود که همه، لیاقت پرچمداری و ریاست داشتند. همیشه کشتن او را در خود پرورش میدادم، ولی وقتیکه مکه فتح شد، از رسیدن به آرزوی خود مأیوس شدم، زیرا فکر میکردم چگونه ممکن است بهمنظور خود دستیابم بااینکه همهی عرب به دین او درآمدند. ولی هنگامیکه مردم هوازن بر مخالفت و دشمنی او اجتماع کردند و با وی اعلانجنگ دادند، دوباره تااندازهای این آرزو در دلم زنده شد، ولی مشکل این بود که ده هزار نفر اطرافش را دارند! وقتیکه جمعیت مسلمانان با اولین برخورد با هوازن فرار کردند با خود گفتم: الآن وقت آن است که به مقصود خود نائل شوم و انتقام خونهای خود را بگیرم. از جانب راست پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم حمله کردم عباس عموی پیامبر را دیدم که از او حمایت میکند. از جانب چپ برآمدم ابوسفیان بن حارث، پسرعموی حضرت محافظ او بود؛ گفتم: این هم مرد شجاعی است که محمد را پاسداری میکند. از پشت سر آنقدر نزدیک شدم که نزدیک بود شمشیر او را فراگیرد، ناگاه شرارهای از آتش میان من و او حائل شد که از برق آن چشمم خیره گردید. دستها را بهصورت گرفته و به عقب سر برگشتم و فهمیدم از جانب خدا حفظ میشود. حضرت متوجه من گردید و فرمود: شیبه نزدیک بیا. نزدیک رفتم؛ دست به سینهام نهاد و فرمود: «خدایا شیطان را از او دور گردان.» هنگامیکه به صورتم نظر کرد، او را از چشم و گوشم دوست تر داشتم و همهی آن کینهها به دوستی تبدیل گردید. سپس با دشمنان مشغول جنگ شدم و در یاری پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم چنان بودم که اگر پدرم جلو میآمد او را میکشتم. پس از خاتمهی جنگ به من فرمود: «آنچه خدا دربارهات اراده فرمود، بهتر از آن بود که خود میخواستی.» (پیغمبر و یاران، 3/398 –بحارالانوار 21/156)
4- منافق کینهتوز
از نشانههای افراد منافق، حقد و کینهتوزی است؛ چنانکه در زمان پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به شکلهای مختلف این کینهها را ابراز میکردند. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به همراه جمعی از مهاجر و انصار در مسجد نشسته بودند، ناگاه علی علیه السّلام وارد مسجد شد، حاضران به احترام او برخاستند و از او به گرمی استقبال نمودند تا اینکه آن حضرت در جایگاه خود که در کنار پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بود، نشست. در این میان دو نفر از حاضران که متهم به نفاق بودند، باهم درگوشی صحبت میکردند. رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم وقتی آنها را دید، دریافت که چرا آهسته باهم حرف میزنند، بهطوری خشمگین شد که آثار خشم از چهرهاش ظاهر گردید؛ سپس فرمود: «سوگند به آنکسی که جانم در دست اوست، داخل بهشت نمیشود مگر کسی که مرا دوست بدارد. آگاه باشید دروغگوست کسی که گمان کند مرا دوست دارد، ولی این شخص (علی بن ابیطالب) را دشمن بدارد.» در این هنگام دست علی علیه السّلام در دست پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بود و این آیه (سورهی مجادله، آیهی 9) نازل گردید. «فَلا تَتَناجَوا بِالاِثْمِ وَ العُدْوان: ای کسانی که ایمان آوردید، به گناه و دشمنی و مخالفت رسول نگویید.» (حکایتهای شنیدنی 4/159 –بحارالانوار 39/270)
5- هند جگرخوار
در جنگ اُحد جناب حمزهی سید الشهداء عموی پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نزدیک به سی نفر را کشت، بعد خود کشته شد. هند زن ابوسفیان که در کینهجویی سرآمد همهی زنان عصر خود بود به وحشی که بندهی جبیر بن مطعم بود وعدهی مال زیادی داد که اگر حمزه را بکشد به او بدهد. لذا وحشی در کمین نشست، خنجر و نیزه بر او وارد کرد و او کشت. طبق وعدهی هند، وحشی شکم حمزه را پاره کرد و جگر او را به نزد هند آورد؛ او جگر را به دندان گرفت اما نتوانست آن را بخورد؛ ازاینجهت به هند جگرخوار معروف شد. پس هند هر زیوری که داشت به وحشی داد و خودش بالای جسد حمزه آمد و از کینهجویی، گوش و دماغ و زبان حمزه را برید و همانند گردنبند درست کرد تا به مکّه ببرد و به زنان قریش نشان بدهد و زنان دیگر هم به تقلید از او اجساد شهدای دیگر را مثله کردند. ابوسفیان کینهجو هم وقتی بالای جسد حمزه آمد سرنیزه را در گوشهی دهان حمزه فروکرد و گفت: «ای عاق بچش.» (منتهی الامال 1/ 61)
گدایی و آبرو
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 10 سورهی ضحی میفرماید: «اما سائل را از درت مران»
حدیث:
پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «اگر دروغِ گدایان نبود هر که ردشان مینمود، تقدیس نمیشد.» (جامع السعادات 2/98)
توضیح مختصر:
نداری و فقر یکی از مشکلات افراد است که بعضیها به خاطر مسائلی جانبی و تصادفات یا وقایع ناگوار که منجر به ورشکست شدن میشود به آن دچار میگردند. پس خواسته یا ناخواسته رو به تکدّی گری میآورند. خانهنشین و فشار زن و فرزند ازیکطرف و توانایی نداشتن از طرف دیگر، سبب میشود که با آبروداری صبر ایوب را پیشه کند. البته دستهای بهعنوان زهد و رهبانیت و گوشهگیری از کار کردن فاصله میگیرند و تلاش برای معاش خود نمیکنند تا عدهای هم با اعتقاد به آنان کاسه گداییشان را پر کنند. درواقع خودِ تنبلی، اصل در سائل شدن و مسائل دیگر به همراه آن میآید. مؤمنین باید در دادن صدقات و اطعمه و اغذیه نسبت به کسانی که آبرومند هستند و توانایی درآمد ندارد کوشا باشند تا در دادن وسیله به آنها از آبروی اجتماعی آنان کاسته نشود. وقتی شوهر زلیخا وفات کرد و زلیخا پیر شده بود روزی در مسیر مرکب یوسف قرار گرفت و تقاضای لطف کرد. پس یوسف او را شناخت و به او الطاف کرد و دستور داد او را به خانهاش بردند. یکی از مسائل بسیار سخت آن است که غنی، فقیر شود. این مسئلهای کمرشکن است؛ اگر کسی هم چیزی به این دسته کمک میکند مراعات آبروداری او را بنماید، چه آنکه روزهای سختی را پشت سر میگذارد.
1- امام صادق و سائل
مسمع بن عبدالملک گوید: در سرزمین مِنی (که حاجیان در هنگام حج در آنجا توقف دارند) خدمت امام صادق علیه السّلام بودیم و ظرف انگوری هم جلوی ما بود که از آن میخوردیم؛ پس سائلی آمد، از امام کمکی خواست. امام دستور داد خوشهی انگور به او داده شود، چون داده شد آن را نگرفت و گفت: «نیازی به آن ندارم، مگر درهمی باشد.» امام فرمود: «خداوند گشایش دهد.» پس گدا رفت و برگشت و گفت: «همان خوشهی انگور را بدهید.» امام فرمود: «خداوند وسعت دهد» و دیگر خوشهی انگور را هم به او نداد. آنگاه سائل دیگری آمد و چیزی خواست؛ پس امام خود سه دانه انگور برداشت و به او داد. سائل سه دانه انگور را گرفت و گفت: «حمد پروردگار عالمیان را که این انگور را روزی من قرار داد.» امام فرمود: در جای خود باش و دو کف دست خود را پر از انگور نمود و به او داد. سائل آن را گرفت و حمد خدای کرد. امام به غلام خود فرمود: «چه مقدار پول همراه توست؟» گفت: بیست درهم و آن را به فقیر داد. سائل گفت: «خدایا حمد برای توست و این پولها از ناحیهی توست و تو را شریکی نباشد.» امام برای سومین بار به او دستور توقف داد، آنگاه پیراهن خود را از تن مبارک درآورد و به سائل داد. سائل پیراهن را گرفت و پوشید و گفت: «حمد خدایی را که مرا پوشانید و مستور نمود.» سپس با کلمهی یا اباعبدالله حضرت را مخاطب قرار داد و گفت: خداوند به تو پاداش خیر دهد، راه رفتن را پیش گرفت، امام دیگر چیزی نفرمود. ما پنداشتیم اگر به شخص امام دعا نمیکرد و فقط خدا را شکر مینمود حضرت به بخشش خود ادامه میداد. (با مردم اینگونه رفتار کنیم، ص 123 –بحارالانوار 47/42)
2- عباس دُوْس
روزی عباس دوس در حمام بود و کسی نزدش آمد و چیزی خواست و گفت: «میخواهم به گدایی روی بیاورم، ازاینجهت قصد دارم نزد شما بمانم تا کسب این هنر کنم!» عباس گفت: «لازم نیست نزد ما باشی فقط این را بدان که گدایی سه اصل دارد، اگر این سه اصل را به کار بستی، در گدایی کاملی. اول آنکه سؤال کنی، هر جا که باشد. دوم آنکه سؤال کنی از هر که باشد. سوم آنکه بگیری هر چه که باشد.» شخص دست عباس را بوسید و از پیش او رفت. اتفاقاً روزی عباس به حمام رفت تا شستشو کند و ازاله موی بدن نماید که آن شخص نزد عباس آمد و گفت: چیزی به من بده، عباس گفت: حمام و گدایی؟ گفت: هرکجا که باشد. عباس گفت: حتی از عباس؟ گفت: از هر که باشد. عباس گفت: حتی موی اضافی بدن؟ گفت: هر چه باشد. عباس گفت: «آفرین بر تو که اصول گدای را خوب یاد گرفتی.» (لطائف الطوائف، ص 369)
3- حد تنگدستان
ابوبصیر گفت: به امام صادق علیه السّلام عرض کردم: «یکی از شیعیان شما که مردی پرهیزکار است، به نام عمر پیش عیسی بن اعین آمد و تقاضای کمک کرد بااینکه تنگدست بود.» عیسی گفت: «نزدم زکات هست ولی به تو نمیدهم، زیرا دیدم گوشت و خرما خریدی و این مقدار اسراف است.» عمر گفت: «در معاملهای یکدرهم بهر من گردید، یکسوم آن را گوشت و قسمت دیگر را خرما و بقیهاش را به مصرف احتیاجات منزل رساندم.» امام مدتی پس از شنیدن این جریان افسرده شد و دست خود را بر پیشانی گذاشت و پسازآن فرمود: «خداوند برای تنگدستان سهمیهای در مال ثروتمندان قرار داده به مقداری که بتواند با آن بهخوبی زندگی کند و اگر آن سهمیه کفایت نمیکرد، بیشتر قرار میداد؛ ازاینجهت باید به آنها بدهند به مقداری که تأمین خوراک و پوشاک و ازدواج و تصدّق و حج ایشان بنماید و نباید سختگیری کنند خصوصاً به مثل عمر که از نیکوکاران است.» (پند تاریخ 1/142 –شرح من لا یحضره الفقیه کتاب زکوۀ، ص 36)
4- بی چیزان با آبرو
امیرالمؤمنین علیه السّلام برای یک نفر پنج اوساق (900 کیلو) خرما از خرمای زمین خودش که در ینبع (اطراف مدینه) بود فرستاد؛ آن شخص هم از مردمانی بود که به عطای حضرت چشم داشت و هیچ در مقام سؤال و تقاضا از آن جناب و غیر او بر نمیآمد. یک نفر حضور حضرت عرض کرد: به خدا قسم آن شخص از شما تقاضایی نکرده بود که چنین عطایی فرمودید، اگر یک اسق (180 کیلو) به او میدادید کافی بود!» حضرت فرمود: خداوند مثل شما را در بین مسلمین زیاد نکند، من میبخشم و تو بخل میکنی؟ اگر من آنچه امید دارد ندهم مگر بعد از تقاضا، پس جز به قیمت آنچه را که از او خریدهام، ندادهام، زیرا آن صورتی را که برای پروردگارش به خاک میمالد و عبادت میکند، واداشتم که برای من بذل نماید، هر که چنین کند با برادر مسلم خود و حالآنکه میداند محل، قابل است برای صله و نیکی، پس راست نگفته است با خدا که در دعا درخواست بهشت برای او میکند. باآنکه بخل میکند متاع فانی دنیا را، زیرا که بنده در دعا میگوید: «اللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمؤمِنینَ وَ الْمُؤمِناتِ: خدایا بیامرز مردان مؤمن و زنان مؤمنه را.» چون مغفرت را خواسته برای برادرش، پس بهشت را خواسته است، لذا سزاوار نیست که گفتار بدون عمل بگوید. (اسلام و مستمندان، ص 251 –فروع کافی 4/22)
5- جوان گدا
روزی مرد جوانی نشسته بود و با همسرش غذا میخوردند و پیش روی آنان مرغ بریان قرار داشت، در این هنگام گدایی به در خانه آمد و سؤال کرد. جوان از خانه بیرون آمد و با خشونت تمام، سائل را از درِ خانه براند و محروم ساخت؛ مرد محتاج نیز راه خود را گرفت و رفت. پس از مدتی چنان اتفاقی افتاد که همان جوان، فقیر و تنگدست شد و تمام ثروت او نابود گردید و همسرش را نیز طلاق داد. زن هم بعد از او با مرد دیگری ازدواج نمود. از قضاء روزی آن زن با شوهر دوم خود نشسته بود و غذا میخوردند درون سفره پیش روی آنان مرغی بریان نهاده بود، ناگهان گدایی درِ خانه را به صدا درآورد و تقاضای کمک نمود. مرد به همسرش گفت: «برخیز و این مرغ بریان را به این سائل بده!» زن از جا برخاست و مرغ بریان را برگرفت و بهسوی درِ خانه رفت که ناگهان بدید سائل همان شوهر نخستین اوست. مرغ را به او داد و با چشم گریان برگشت. شوهر از سبب گریهی زن پرسید. زن گفت: این گدا، شوهر اول من بوده است و سپس داستان خود را با سائل پیشین که شوهرش او را آزرده و از درِ خانه رانده بود، بهتمامی بیان کرد. وقتی زن حکایت خویش را به پایان آورد، شوهر دومش گفت: «ای زن به خدا سوگند، آن گدا خود من بودم.» (دنیای جوان، ص 331 –آثار الصادقین 8/139)
گدایی و تکدّی
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 273 سورهی بقره میفرماید: «فقراء (نیازمندان) با اصرار چیزی از مردم نمیخواهند.»
حدیث:
امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: «نزدیک شدن بهسوی خداوند تعالی به درخواست کردن از اوست ولی تقرّب به مردم به ترک سؤال و درخواست از آنهاست.» (غررالحکم 1/502)
توضیح مختصر:
تا حد ممکن مسلمان باید به کاری هرچند کوچک و کمدرآمد مشغول شود تا تکدی به سروقت او نیاید. آنکس که طلب پول کند، فقیر است ولی محروم، فقیری است که دست تکدی دراز نکند. چون سائل، عدل حق را نفهمیده و فضل بیکران او را نشناخته، دست طلب بهسوی خلق دراز کند بااینکه اگر شرایط در سائل جمع باشد و از فضل حقتعالی بخواهد و در این خواستش صادق باشد، خداوند روزنهای از رزق به روی او مفتوح کند. (و اسْئَلوا مِنْ فَضْلِه، سورهی نساء، آیهی 32) در صدر اسلام بعضی اهل یمن بی زاد و توشه به حج میرفتند و میگفتند: ما زائر خانهی خداییم او خودش ما را توشه خواهد داد و در راه یا گدایی میکردند و یا به زور از مردم میگرفتند. لذا خداوند در سورهی بقره آیهی 197 فرمود: «تَزَوَّدُوا: برای خودتان توشه برگیرید.» (تفسیر عاملی 1/337) خداوند سفارش فقراء را بسیار کرده و ثوابها و آثار بسیاری را وعده داده، حتی در ایام حج فرمود: «شتران فربه را نحر کردید، خودتان بخورید و به قانع (مستمندی که گدایی نکند) و مُعتَر (فقیری که دست به گدایی باز کرده) بخورانید.» (سورهی حج، آیهی 36)
1- درس گدایی
عارف کامل، شیخ محمد بهاری به اسماعیل تائب تبریزی (گردآورندهی تذکرۀ المتقین) چنین نوشتند: اگر با مجاهدهی نفس در مقام عمل راه میروی گوارایت باد. اگر خدانکرده در عمل تکاسل ورزیدی و نتوانستی به عمل پیش بروی لااقل گدایی را از دست مده؛ 1. به تضرع و زاری بکوش. در خلوت به دروغی بچسب تا راست شود، چه اینکه گدا مجّانی طلب است، اگر جدّیت داشته باشد، مقصودش حاصل است. 2. اگر در جواب بفرمایند: مثل تو بندهی مفلسی را لازم نداریم، به نحو تذلّل عرض کن: گدای ره نشین سلاطین، عداد بندگان او نخواهد بود. 3. اگر فرمود: بیرونش کنید! به التماس بگو:
نمیروم ز دیار شما به کشور دیگر **** برون کنیدم از این در، درآیم از درِ دیگر
4. اگر بفرمایند: قابلیت من را نداری. عرض کن: به دستیاری اولیای خودت، کرامت فرما. 5. اگر رو ترش نماید، تبسمکنان التماس کن. 6. اگر از تو اعراض نمود، تَبَصبُص کنان از عقب او بدو. (تَبَصبُص: دم جنباندن سگ جهت چاپلوسی.) 7. اگر از خودش مأیوس شدی به اُمنای دولتش ملتجی شو. 8. اگر بفرمایند: جرئت این حرفها از کجا به هم بستی؟ عرض کن حلم تو اشاره میکند. 9. اگر بفرمایند: این زبانها را از کجا یاد گرفتی؟ بگو:
بلبل از فیض گل آموخت سخن، ور نه نبود **** اینهمه قول و غزل تعبیه در منقارش
10. الحاصل گدایی را گفتند: ول مکن تا هیچوقت محتاج نباشی. 11. از گدایی خیلی کارها ساخته میشود. 12. غرض از مجاهده، خود را عاجز دانستن و به معرض گدایی درآوردن است. (تذکرۀ المتّقین، ص 145 –مراسله هشتم)
2- داخل چه صنفی؟
مرحوم عارف کامل شیخ محمد بهاری همدانی در مراسلهی پانزدهم چنین مینویسد: بگو ببینم داخل چه صنفی از اصناف میباشی؟ اهل عملی، کاسبی، متعبّدی، عارفی، لوطیای، درویشی، چهکارهای؟ انسان هر کاره که باشد، باید شرایط آن کار را مرعی داشته باشد. 1. اگر اهل علمی، کو علمت و حلمت، کو تواضعت و تخشعت، کو زهدت؟ 2. اگر کاسبی، کو امانتت، کو تفقهّت، کو تدیّنت؟ 3. اگر متعبّدی، کو توکلت، کو مجاهدات در خلواتت، کو بیداری شبت، کو صوم ایام صیف (تابستان) کو گریههای اطراف لیل و نهارت؟ 4. اگر عارفی، کو معرفتت، کو تسلیم و رضایت، کو ترک ماسوایت؟ 5. اگر لوطیای، کو مردانگیات، کو گذشتت، کو دستگیری از ضعفایت، کو سبیلهای کلفتت که هر مویی از آن قیمت دنیا و مافیهاست؟ 6. اگر درویشی، میگویند: کلاه درویش باید مشتمل بر چهار ترک باشد هر ترکی کاشف از ترک دیگر. ترک دنیا، ترک عقبی، ترک مولی، ترک ترک؛ کدامیک از این ترکها را انجام دادهای؟ میگویم: نه قاضیام، نه مدرس، نه مُحتسب، نه فقیه، داخل هیچیک از این عناوین مذکوره نیستم، پیشتر عرض شد که گدا هستم. گدایی را شرطی نباشد، گدا مجانی طلب است. (تذکرۀ المتقین، ص 168، مراسلهی پانزدهم)
3- دست تهی
سعدی گوید: پارسایی را دیدم که سر بر درگاه خانهی خدا میمالید و چنین مناجات میکرد: «یا غفورُ یا رحیم» تو دانی که از ظلوم و جهول چه آید.
عابدان، پاداش عبادت خود را میخواهند و بازرگانان، بهای کالای خود را میطلبند؛ منِ بنده، امید آوردهام به اطاعت و به گدایی با دست تهی آمدهام، نه با کالا و تجارت؛ با من همانگونه که تو شایستهی آن هستی رفتار کن. (حکایتهای گلستان، ص 104)
4- گریه و خاموشی
به شخصی گفتند: «گدایی و سؤال را از کی یاد گرفتی؟» گفت: «آن روزی که زاییده شدم، چون پستان ندادند، آواز دادهام و گریه کردم؛ چون پستان بدادند، تسلّی شدم و خاموش گشتم.» (نوادر تألیف راغب اصفهانی، ص 139)
5- اکسیر
فقر ذاتی و نداری وقتی در سالک آمد و خود را فقیر حقیقی دید، آنگاه مییابد که از پادشاهی بهتر است. خواجه حافظ شیرازی میفرماید:
مرا گدای تو بودن، ز سلطنت خوشتر **** که ذلّ جور و جفای تو عزّ و جاه من است.
چراکه ذلت و خاکساری، عزّت عاشق است و گداییِ درِ دوست، پادشاهی میآورد. حافظ میفرماید:
دلق گدای عشق را، گنج بود در آستین **** زود به سلطنت رسد، هر که بود گدای تو
در جای دیگر میفرماید:
گداییِ درِ میخانه، طُرفه اکسیری است **** گر این عمل بکنی، خاک، زر توانی کرد.
گرسنگی
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 155 سورهی بقره میفرماید: «ما شما را به ترس و گرسنگی میآزماییم.»
حدیث:
امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: «گرسنه ماندن، کمککار خوبی برای مبارزه با شهوت نفس و شکستن عادتهای ناپسند است.» (غررالحکم 1/200)
توضیح مختصر:
یکی از مسائلی که طبق نص سورهی بقره آیهی 155 خداوند گاهی بعضی انسانها را با آن آزمایش میکند، جوع و گرسنگی است. البته یکی از عذابها که در بعضی امتها آمده بود، قحطی نان و طعام بوده که از شدت ضعف دستهدسته میمُردند. اصل جوع بهعنوان یک نوع ریاضت که حکمت را به بار میآورد، ممدوح است ولکن برای عموم، فشارِ نداریِ طعام و سیر نشدن، عوارضی بر بدن و حتی بر روح دارد تا جایی که شخص برای سیر کردن خود و اطرافیان دست به دزدی میزند و این خود ضایعهای بر جامعه است. یکی از آثار ماه رمضان آن است که غنی در روزه مخصوصاً در تابستان و روزهای بلند، به یاد گرسنگی ندارها بیفتد تا به آنان ترحّم کند و رقّت قلبی به او دست بدهد. در شریعت مقدسه وارد شد کسی که از گرسنگی دارد میمیرد و چیزی ندارد جز گوشت مُردار و میته، برای او مباح است اکل مُردار، چراکه جان آدمی عزیز است و از عالم امر آمده و در صورت ضرورت مجوز خوردن از گوشت میته داده شده است. کاری که حضرت یوسف کرد آن بود که هفت سال غلات حاصله را در سیلو گذاشتند تا در هفت سال قحطی، مردم از گرسنگی نمیرند و این دستور، الهامی از حقتعالی بوده که بر ذهن یوسف وارد شد و کارساز گردید.
1- جنگ خندق
امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: ما در جنگ خندق، در ارتباط با کندن گودال و خندق با پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بودیم. وقتی فاطمه سلامالله علیها آمد با او لقمه نانی بود و آن را به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم داد. پیامبر فرمود: این نان چیست؟ عرض کرد: «آن را برای حسن و حسین تهیه کرده بودم و اکنون مقداری از آن را برای شما آوردهام.» پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «بدان که این اولین غذاست که پدرت، بعد از سه روز در دهان میگذارد.» (سفینه البحار 1/195)
2- حکیم و فرزند
سعدی گوید: یکی از حکیمان فرزانه همواره به پسرش نصیحت میکرد که غذای زیاد نخور، زیرا سیری موجب رنجوری است. پسرش در جواب او میگفت: «ای پدر! گرسنگی موجب کشته شدن است، مگر نشنیدهای که لطیفهگوها گفتهاند: با سیری مُردن، بهتر از گرسنگی کشیدن است؟» حکیم فرمود: اندازه نگهدار که خداوند میفرماید: «بخورید و بنوشید ولی زیادهروی نکنید.» (سورهی اعراف، آیهی 30) نهچندان بخور کز دهانت برآید **** نهچندان که از ضعف جانب برآید. پسر! اگر گلقند را که نیروبخش است بیشازاندازه و طاقتت بخوری، ضرر میرساند و اگر نان خشک را دیردیر بخوری، در کام تو مانند گلقند، اثربخش است. (حکایتهای گلستان، ص 155)
3- درسی از یوسف علیه السّلام
شاه مصر در خواب دید که هفت گاو چاق، هفت گاو لاغر را میخورند و هفت خوشهی سبز، هفت خوشهی خشک شدند. حضرت یوسف تعبیر کرد که هفت سال قحطی میشود، باید هفت سال زراعت و کاشت انجام داد تا در آن هفت سال قحطی، به مشکل زیادی برخورد نکنند. خلاصه بعد از جریانهای بسیار، شاه او را وزیر دارایی و خزانهدار مملکت نمود؛ اما یوسف با داشتن تمام امکانات مالی و مادی، در ایام قحطی، هیچگاه شکم خود را سیر نمیکرد. به یوسف علیه السّلام گفتند: «چرا بااینکه در دست تو گنجهای زمین و خزانهداری است، غذای سیر نمیخوری؟» فرمود: «از آن میترسم که غذای سیر بخورم و گرسنگان را فراموش کنم.» (سفینه البحار 1/194)
4- چهار ماه
عبدالله بن مسعود گوید: من و پنج نفر از اصحاب، بر پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم وارد شدیم. گرسنگی شدیدی به ما رسیده بود و چهار ماه بود که جز آب و شیر و برگ درخت، چیزی نخورده بودیم، عرض کردیم: «ای پیامبر خدا! تا کی بر این گرسنگی باشیم؟» فرمود: «تا هر وقت بر این گرسنگی باشید، خدا را سپاسگزار باشید که من در کتاب خدا که بر من نازل شد و نیز در کتابهایی که بر پیامبران پیش از من نازل شد، خواندم که وارد بهشت نمیشود، مگر کسانی که شکیبا و صابر باشند.» (نمونهی معارف، 4/62)
5- سیرهی پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم
پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: فرشتهای نزدم آمد و گفت: «خدایت سلام میرساند و میفرماید: ای محمد! اگر بخواهی تمام سرزمین مکه را برایت طلا کنم، انجام میدهم.» پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم سر بهسوی آسمان بلند کرد و عرض کرد: «خدایا حاضرم که روزی سیر باشم و حمد شکر تو را کنم و روزی گرسنه باشم و از تو چیزی بخواهم.» (سفینه البحار، 1/196-194)
گریه
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 82 سورهی توبه میفرماید: «پس آنها باید خنده کم کنند و گریه بسیار نمایند.»
حدیث:
امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: «گریهی چشمان و خاشع بودن قلبها از خداست.» (تفسیر معین، ص 309)
توضیح مختصر:
بُکاء داری اقسامی است و هر کدام دارای آثار خودش میباشد چه آن که هیچ بُکایی بدون علت نمیشود و هیچ خنده ای بی دلیل بروز نمیکند. مثلاً برادران یوسف که شب هنگام نزد یعقوب آمدند، میگریستند در حالی که این گریهی دورغین بوده است که گرگ یوسف را دریده. اما وقتی حضرت آدم از بهشت دنیایی رانده شد و هبوط کرد، گریهاش راستین و اثر کاری بود که کرده بود و حالت توبه داشت، بوده، اما یحیی پیامبر همیشه از خوف خدا و عذاب قیامت گریه میکرد، شعیب از محبت خدا آن قدر گریست که بینایی خود را از دست داد. اولیای خدا از خشیِّت الهی در هراس بوده و میگریستند که این از هیبت و جلال و عظمت الهی نشأت میگرفت. روزی پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم برای اصحاب از شداید روز قیامت میفرمود و درکات و عقوبات آن روز را بیان مینمود، اصحاب از تأثیر آن مواعظ به گریه در آمدند و ده نفر تصمیم گرفتند که همیشه در حال نماز و روزه باشند، به رختخواب نروند، گوشت و روغن نخورند، با زنان نزدیکی نکنند و بوی خوش استعمال ننمایند و به طریق زُهّاد یهود و نصاری عمل کنند که پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم آنها را از این رویه بر حذر داشت. (آیات الاحکام جرجانی، 2/551) فخر رازی که کتاب بسیار نوشته، در اواخر عمرش گریه میکرد، علت را پرسیدند؛ گفت: «مطلبی را سالهای متمادی معتقد بودم، الآن فهمیدم اشتباه بود، میترسم تمام عقایدم از این قبیل بوده باشد. او در اکثر مسائل تشکیک میکرد ولی مطالب ناروا را چطور با یک گریه میتواند جبران کند؟ (اطیب البیان، 1/24)
1- نوح علیه السّلام
اسم حضرت نوح پیامبر، عبدالغفار یا سکن بوده است. بعد از طوفان و بالا آمدن آب و غرق شدن خلایق، جبرئیل، ملک مقرب نزدش آمد و گفت: «چندی پیش شغل تو نجّاری بوده است، حالا کوزه بساز!» او کوزهی زیادی ساخت، جبرئیل گفت: خداوند میفرماید: «کوزهها را بشکن، او هم چند عدد از کوزهها را بر زمین زد و شکست. بعضیها را آهسته و بعضی را با اکراه شکست»، جبرئیل دید او دیگر نمیشکند. گفت: «چرا نمیشکنی؟» فرمود: «دلم راضی نمیشود، من زحمت کشیدهام اینها را ساختهام.» جبرئیل گفت: «ای نوح! مگر این کوزهها هیچ کدام جان دارند، پدر و مادر دارند و …؟! آب و گِل اش از خداست، همین قدر تو زحمتش را کشیده ای و ساختی، چطور راضی به شکستن آنها نمیشوی، چگونه راضی شدی خلقی را که خالق آنها خدا بود، و جان و پدر و مادر و …. داشتند، نفرین کنی و همه را به هلاکت رسانیدی؟» از اینجا او گریهی بسیار کرد و لقبش نوح شد. (جامع النورین، ص 122)
2- یحیی علیه السّلام
حضرت یحیی پیامبر به بیت المقدس آمد، دید جمعی از روحانیون و رُهبانان روپوشهایی مویین بر تن کرده و کلاههای پشمین بر سر دارند. از مادر خواست این نوع لباس درست کند تا با آنان به عبادت بپردازد. سپس در بیت المقدس شروع به عبادت کرد؛ یک روز نگاه به خود کرد دید بدنش لاغر شده، گریه کرد، خدای عزّوجل به او وحی کرد برای لاغر شدن جسمت گریه میکنی؟ به عزّت و جلالم سوگند اگر کمترین اطلاعی از آتش دوزخ داشتی، بالا پوش از آهن میپوشیدی تا چه رسد به بافته شده! یحیی آن قدر گریست که اشک چشمش گوشت هر دو گونهی او را خورد به طوری که قیافهی دندانهایش برای بینندگان پیدا بود. روزی پدرش زکریا به یحیی فرمود: «پسر جان چرا چنین میکنی؟ من ازخدا خواستهام تا تو را به من بدهد تا مایهی روشنی چشمم گردی!» عرض کرد: مگر تو نبودی که فرمودی: «میان بهشت و جهنم گردنه ای است، که به جز کسانی که از خوف خدا بسیار گریه کنند، از آن گردنه نتوانند گذشت؟!» آن قدر یحیی گریه میکرد که مادرش دو قطعه نمد برای او تهیه کرد که دندانهایش را با آن میپوشانید و اشکهایش را به خود میگرفت تا آن که از اشک چشمانش خیس میشد، یحیی آستینهایش را بالا میزد و آن نمدها را فشار میداد و اشکها از میان انگشتهایش فرو میریخت. زکریا نگاه به فرزند میکرد و سر بر آسمان برمی داشت و عرض میکرد: «بار الها این فرزند من است و این هم اشک چشمانش و تو ارحم الراحمینی.» وقتی یحیی اسم سکران (کوهی در دوزخ) را میشنید، آشفته حال و پریشان، روی به بیابان مینهاد، نالهی وای از غفلت او بر میخیزید و پدر و مادر در بیابانها به دنبالش میرفتند. (رسالهی لقاء الله، ص 157 –امالی الصدوق)
3- شدت گریهی حضرت زهرا سلام الله علیها
فقدان پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و تجاوز به حریم ولایت و ضربت مصدوم کننده و … سبب شد تا حضرت زهرا گریان شود. مردم مدینه از گریهاش ناراحت شدند و به زهرا سلام الله علیها گفتند: «ما از گریهات ناراحت میشویم!» پس مجبور شد به مقابر شهداء اُحد برود و آنجا گریه کند و سپس به شهر مدینه بازگردد. در خبر دیگر آمده است که: بزرگان مدینه نزد حضرت علی علیه السّلام آمدند و گفتند: «ای اباالحسن! فاطمه سلام الله علیها شب و روز گریه میکند، هیچ کس از ما شب به خواب نمیرویم، روزها به علت طلب معاش، قرار نداریم و شبها از گریهی زهرا سلام الله علیها، به او بگو یا شب گریه کند یا روز.» (اِمّا اَنْ تَبکینَ لَیلاً وَ اِمّا نَهاراً) امام علیه السّلام این پیغام را به حضرت زهرا سلام الله علیها رساند، در جواب گفت: «ای اباالحسن علیه السّلام آن قدر در دنیا مکث نخواهم کرد و به زودی از میان مردم میروم و از گریه هم آرام نمیشوم تا به پدرم ملحق شوم.» بعد از این جواب، امام خارج از شهر مدینه در بقیع اطاقی از خشت و شاخهی خرما بنام بیت الاحزان ساخت و زهرا سلام الله علیها صبحها فرزندانش را بر میداشت، متوجه بقیع میشد و پیوسته بین قبور گریه میکرد؛ چون شب میشد امام میآمد و او را به منزل بازمی گرداند. (مصیبت بزرگ، ص 47 –بحارالانوار 43/177 و 155)
4- 35 سال گریه
امام صادق علیه السّلام فرمود: «امام چهارم بر پدر بزرگوارش نزدیک به چهل سال (از سال 60 تا 95 هـ،35 سال میشود.) گریه کرد که روزهای آن روزه بود و شبها به عبادت مشغول بود. چون هنگام افطار میشد، غلام خوراک و آب میآورد و برابر آن حضرت میگذاشت و عرض میکرد: میل فرمایید. میفرمود: «پدرم با شکم گرسنه و لب عطشان کشته شد»؛ آن قدر میگفت و میگریست که خوراکش از اشک دیدگانش تر میگشت، و این چنین بود تا به پروردگارش ملحق شد. یکی از دوستان امام سجاد علیه السّلام گوید: روزی حضرت به صحرا تشریف بردند و من در پی آن حضرت روان گشتم، پس یافتم او را که بر سنگ خشن سر به سجده نهاده و میشنیدم که گریه میکرد و صیحه میزد و میشمردم که هزار مرتبه ذکر (لا اِلهَ اِلّا الله حَقّاً حَقّاً لا اِلهَ اِلّا الله تَعَبُّداً وَ رقّا لا اِلهَ اِلّا الله ایماناً وَ صِدقاً) میگفت، پس از آن سر از سجده برمی داشت، صورت و محاسنش را اشک دیدگانش فراگرفته بود. پس عرض کردم: «ای آقای من، اندوه خود را تمام و گریهی خود را کم کن!» فرمود: «وای بر تو یعقوب فرزند اسحاق پیامبر بود و فرزند پیامبر و دوازده فرزند داشت؛ پس یکی از آنها مخفی گشت، مویش سپید شد و قامتش خمیده و از گریه دیدگانش سفید گشت و حال آن که فرزندش زنده بود، ولیکن من خود دیدم، پدر و برادر و هفده نفر از خاندانم کشته شده و روی خاک افتاده، پس چگونه اندوه من تمام و اشک دیدگانم کم شود؟!» (نمونهی معارف 2/589 –انوار نعمانیه 2/37)
5- گریه ی رحمت
پیامبر از همسر اولش خدیجه دارای شش فرزند شد و از همسران دیگرش دارای فرزندی نشد جز از ماریه ی قبطیه که دارای پسری شد و نام او را ابراهیم گذاشت. ابراهیم یک سال و دو ماه و هشت روز بیشتر عمر نکرد و در ماه ذی الحجه سال هشتم هجرت از دنیا رفت. هاله ای از غم و اندوه، پیامبر را فراگرفت و بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر میشد و میفرمود: «چشم اشک میریزد و قلب اندوهگین میشود ولی سخن نمیگویم که موجب خشم خدا گردد ای ابراهیم ما در وفات تو محزون هستیم.» عایشه گوید: وقتی قطرات اشک از دیدگان پیامبر بر گونههایش جاری شد، شخصی عرض کرد: «ای رسول خدا ما را از گریه کردن نهی میکردی ولی خودت گریه میکنی؟!» فرمود: «این گریه نیست بلکه رحمت و دلسوزی است، (لَیسَ هذا بُکاءٌ وَ اِنَّما هِیَ رَحْمَهٌ) کسی که رحم نکند، مشمول رحمت قرار نمیگیرد.» (داستانها و پندها 7/75 –وسائل الشیعه 2/921)
گله (شکایت)
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 86 سورهی یوسف میفرماید: «(یعقوب در فراق یوسف) گفت: من غم و اندوهم را تنها به خدا میگویم (و شکایتت نزد او میبرم)؛ و از خدا چیزهایی میدانم که شما نمیدانید.»
حدیث:
امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: «شکایت و درد دل خود را نزد کسی ببر که قدرت بر بینیاز کردن و توانگری تو دارد.» (غررالحکم 1/583)
توضیح مختصر:
گِله و شکایت بنده به خاطر اسبابی است از فشارهای دنیوی، گناه، ترس از عذاب الهی و … که بر او وارد شده است؛ یا به خدا شکایت میکند و دردمندی و مریضی و ناکامی خود را میگوید، یا به خلقِ خدا گلهی خود را بیان میدارد. در هر دو صورت، انسان محروم و مصیبتدیده و وام خواه و آزاردیده و … دانی و ضعیف است و به عالی و دانا و قدرتمند، حال خود را معروض میدارد. او هم حال تضرّع دارد و هم درخواست و بیان سختی و سنگینی کارش برای رهایی یافتن و نجات است. اگر در راستای هجران و فراق باشد، شکایت شکلی دیگر پیدا میکند؛ یعنی سوزش بیشتر میشود. حضرت ابراهیم علیه السّلام از همسرش به خدا شکایت کرد، یعقوب علیه السّلام از فراق یوسف علیه السّلام به حقتعالی عرضه گِله گذاری داشت. بعضی مسلمانان صدر اسلام به خاطر اینکه شوهرانشان روش رُهبانیّت را پیش گرفتند به پیامبر خدا شکایت میکردند. حضرت نوح از اینکه قومش برای هدایت نیستند و او را مسخره میکنند و … به خداوند گِله کرد. اگر موسی علیه السّلام معترض حال خودش در ابلاغ رسالت به خدا میشود و کمککار میخواهد، درواقع شِکوه یاری طلبیدن برای موسی در اجرای امر الهی است و پای منافع شخصی در بین نیست. اگر یعقوب علیه السّلام میگوید: «ِاَّنما اَشْکوا بَثّی و حُزْنی اِلی الله: من شکایت غم و اندوه خود را پیش خدا میبرم»؛ این مانند فقدان نعمت نیست چون در فقدان نعمت، انسان گِله نزد کسانی میبرد که مالک نفع و ضرر نیستند، اما فقدان یوسف علیه السّلام نزد خداوند که مالک حقیقی است سزاوار و به صواب است که گِله کند.
1- درد دل امیرالمؤمنین علیه السّلام
سلیم بن قیس گوید: اطراف امیرالمؤمنین علیه السّلام نشسته بودیم و عدهای از اصحاب گِرد او جمع بودند که یکی گفت: «یا امیرالمؤمنین! چه خوب است مردم را به جنگ دعوت کنی.» امام برخاست و مطالبی فرمود: من شما را به جنگ خواندم ولی شما نیامدید؛ من شما را دعوت کردم، گوش فرا ندادید. شما حاضران همچو غایب هستید، زندههایی چون مردهاید، کرانِ صاحب گوش هستید! من برایتان حکمت تلاوت میکنم و با موعظههای شفابخش شما را پند میدهم و با اصرار، به جنگ با ظالمان دعوت میکنم؛ ولی هنوز سخنانم به پایان نرسیده، شما را متفرّق میبینم. آنگاه در حلقههای جدا، گرد یکدیگر نشسته و شعر میخوانید؛ و مَثَل میزنید و دربارهی قیمت خرما و شیر از یکدیگر میپرسید!! دستتان بریده باد، برای جنگ خستگی نشان دادید و دلتان را به مطالب گمراهکننده مشغول کردید. شما مانند گلّهی شتری هستید که چوپان آن گمشده باشد که از هر طرف جمعآوری گردند، از طرف دیگر پراکنده میشوند. آنچه من از شما دیدم؛ اگر جنگ و کشته شدن شدت یابد و زیاد شود مانند شکاف موی سر و همچون شکافی که زن هنگام ولادت پیدا میکند که مانع از لمس هیچ دستی نمیشود، از اطراف علی بن ابیطالب پراکنده میشوید… این امت به 73 گروه متفرّق میشوند، یک گروه در بهشت و بقیه در دوزخ خواهند بود. آن دسته که از همه بدتر مورد غضب خدا قرار میگیرند، همان کسانی هستند که شبها دور هم مینشینند و سخن میگویند که جنگی وجود ندارد و آنان دروغ میگویند. (بحارالانوار، ج 465،29 و ج 74،11)
2- شکوه ی حضرت یعقوب
حضرت یعقوب بعدازاین که پسرانش، یوسف را بردند و بهاصطلاح آنها، گرگ او را خورد؛ به خدا شکایت کرد و گفت: «خدایا! نزد کسی ننالم، شفابخش تویی؛ به هر صفت که هستم، بر خواست تو موقوفم. به هر نام که مرا خوانند، به بندگی تو معروفم.» بااینکه کار حضرت یعقوب تضرّع، زاری و ناله شده بود، اما از یافتن یوسف ناامید نبود. به فرزندان گفت: «باز بروید، بگردید تا شاید خبری از او برایم بیاورید که کارد به استخوان رسیده است.» (پس از سالها که قحطی افتاد و فرزندان حضرت یعقوب علیه السّلام برای اخذ کمک به نزد عزیز مصر رفته بودند، حضرت یوسف با توجه به اینکه برادران خود را شناخت، بنابراین بنیامین را به بهانهی دزدی، نزد خود نگه داشت و از برادرانش خواست تا حضرت یعقوب را به نزد وی بیاورند.) وقتی این خبر به یعقوب رسید، نامهای به دست فرزندان داد تا شاید بنیامین را آزاد کنند. متن نامه به این شرح بود: به نام خداوند بخشندهی مهربان، از یعقوب اسرائیل پسر اسحاق، پسر ابراهیم خلیل، به عزیز مصر. خانوادهای هستیم که بلا پیوسته در خاندان ماست، جدّم ابراهیم را دستوپا بستند و در آتش افکندند، خداوند آتش را بر او سرد و سلام گردانید. پدرم را دستوپا بستند (اسحاق که مشهور اسماعیل است.) و کارد به گلویش نهادند، خداوند برای او فدیه فرستاد. اما مرا پسری بود، محبوبترین فرزندانم، برادران او را به صحرا بردند و پیراهن خونآلود او را برای من آوردند و گفتند: او را گرگ خورد. چشمانم از اندوه او سفید شده است. پس از او مرا پسری بود که سبب دلجویی من و مادرش بود، آن را هم بردند و آمدند و گفتند: او دزدی کرده و در زندان شماست! ما خانوادهای هستیم که نه دزدی میکنیم و نه دزد از میان ما زاییده میشود، اگر فرزندم را به من بازنگردانی (به خدا از دستت شکایت میکنم) و دعایی میکنم که درد آن تا به هفتمین فرزندت برسد… فرزندان، نامه را به عزیز مصر بردند، پس او هم خود را معرفی کرد که من برادر شما یوسف هستم و شِکوه ی یوسف پس از سالها از خدا، دعایش مستجاب شد. (داستانهای عرفانی، ص 85 –کشفالاسرار، ص 495)
3- شکایت محرومان
در عصر یکی از خلفا، جمعی از غلامان آزادشده برای عرض شکایت، حضور امیرالمؤمنین علیه السّلام آمدند و شکایت خود را چنین مطرح کردند: در عصر رسول خدا هیچ تبعیضی بین عرب و غیر عرب نبود، در همهی مسائل بیتالمال و ازدواج مساوی بودند، افرادی مانند بلال و صُهیب و سلمان با زنان ازدواج کردند، ولی امروز سران قوم بین ما و اعراب تفاوت قائلاند و ما را از مزایای اجتماعی محروم کردهاند. امام فرمود: «من با سران قوم صحبت میکنم.» پس با سران حکومتی و غیره دیدار کرد و جریان را گفت؛ ولی آنها نپذیرفتند و با صدای بلند فریاد میزدند: «چنین چیزی ممکن نیست.» امیرالمؤمنین علیه السّلام درحالیکه خشمناک بود، نزد شاکیان آمد و فرمود: باکمال تأسف آنها حاضر نیستند با شما بهطور مساوی در ازدواج و حقوق و عطایا رفتار نمایند. ولی من پیشنهاد میکنم: تجارت کنید، خداوند به زندگی شما برکت عنایت فرماید، چراکه از رسول خدا شنیدم که فرمود: «رزق ده قسمت است که نه قسمت آن در تجارت (خریدوفروش) و یک قسمت آن در غیر تجارت است.» (داستان دوستان 4/190 –فروع کافی 5/318)
4- شِکوه بر مرگ فرزند
یکی از پسران حضرت سلیمان علیه السّلام از دنیا رفت. آن حضرت بسیار بیتابی میکرد و ناراحت میشد. خداوند دو مَلَک را بهصورت دو انسانی که باهم نزاع دارند، نزد او فرستاد. یکی از آنها گفت: «من بذری کاشته بودم، این شخص از میان آن عبور کرد و آن را از میان برد.» دیگری گفت: «من از روی جاده راه میرفتم، ناگهان دیدم وسط زراعتی هستم، راست و چپ را نگاه کردم و دریافتم که این شخص در جاده هم زراعت کرده است.» سلیمان از اولی پرسید: «چرا در جاده و محل عبور، زراعت نمودهای؟» آن مَلَک گفت: «پس تو چرا در فوت فرزندت، حالت شِکوه داری و محزون هستی؟ آیا نمیدانی که مرگ، راه و جادهی آخرت است؟» پس سلیمان توبه کرد و از خداوند معذرتخواهی کرد. (شنیدنیهای تاریخ، ص 391 –محجه البیضاء 7/243)
5- شکایت شتربان
در زمان خلافت عمر، شخصی بهعنوان شکایت نزد او آمد و گفت: «قدری شتر در آذربایجان دارم که معاش من از آنهاست، ولی آنان یاغی و رَم کردهاند و نمیتوانم از آنها استفاده بکنم، چارهای بیندیش.» او گفت: «به خدا شِکوه و استغاثهکن تا شاید رام شوند!» مرد شتربان گفت: «این کار را انجام دادم، فایدهای نبخشید.» پس او نامهای با این مضمون که این شتران را کاری نداشته باشید، از جانب خود به متمرّدین جن و شیاطین نوشت. ابن عباس گوید: آن مرد رفت و من خدمت امیرالمؤمنین علیه السّلام آمدم و جریان را نقل کردم، امام فرمود: «شتربان با ناامیدی بهزودی برمیگردد.» مدتی گذشت آن مرد آمد، درحالیکه شکستگی در پیشانی داشت. گفتم: چه شد؟ گفت: «چون نامه را انداختم، بعضی از آنها به من حمله کردن و پیشانیام را شکستند. پس نزد خلیفه رفتم و جریان را نقل کردم، خلیفه بسیار ناراحت شد و گفت: حتماً نامه را نزد آنان نبرده است و آن شخص را تکذیب کرد.» پس او را نزد امام آوردم و حضرت فرمود: چون به آنجا رسیدی این دعا را بخوان: «اَللّهُمَ اِنّی اَتَوَجَّهُ اِلَیکَ بِنَبِیِّکَ نَبیِّ الرَّحْمَهَ وَ اَهْل بَیْتِهِ الَّذینَ اَخْتَرْتَهُمْ عَلی العالَمین اَللّهُمَّ ذَلِّلْ لی صَعُوبَتَها وَ الکْفِنی شَرَّها فَاِنَّکَ الکافی المُعافی وَ الْغالِبُ الْقاهِر» آن مرد رفت و سال دیگر آمد و قدری از منافع و اموال شترها را برای امام آورد؛ حضرت قبول نکردند و از گذشتهی این جریان گفت. این خبر به خلیفه رسید، مغموم شد. (عنوان الکلام، ص 211)