کافر
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 286 سورهی بقره میفرماید: «(مؤمنان میگویند: خدایا!) تو مولا و سرپرست مایی، پس ما را به جمعیت کافران پیروز گردان».
حدیث:
امام علی علیه السّلام فرمود: «برای کافر، دنیا بهشت او و زندگی این جهان، همت او و مرگ، بدبختی او و دوزخ، سرانجامش میباشد.» (غررالحکم 2/388)
توضیح مختصر:
یکی از وجوه کفر این است که شخص به خدا و پیامبر و کتابش ایمان نمیآورد و چه پیامبر انذارشان کند، چه نکند فرقی ندارد. (سوره بقره، آیه 286) بعضی از کفّار چنین هستند که حق را میشناسند و برایشان ثابت است اما انکار میکنند و جحود روا میدارند به هر دلیلی که از درون نفس یا مسائل بیرونی، از آباء و اجداد و بزرگشان سبب میشود. آنانی که حق را میشناسند و کفر میورزند خداوند فرمود: «لعنت خدا بر کافران باد.» (سوره بقره، آیهی 89) پندار کافران آن است که زمین و آسمان و نظام عالم، خودبهخود ایجاد شده و صانعی ندارد تا در کفر آنچه موردنظر شیطانی آنان بوده بهکارگیرند و اطاعت نکنند و عصیان نمایند. کافر اعتقادی که ندارد جای خودش، دیگران را نیز همکیش خود میکند و این حربهی ابلیس است که همیشه در مقابل رحمان و مؤمن، شیطان و کافر وجود دارد. لذا شیطانها در زمان سلیمان و یهودیان سِحر را به مردم یاد میدادند تا چتر کفر آنها را بگیرند و از دستور انبیاء تمرّد کنند و مردم را بهنوعی تعلیم استثمار فکری کنند.
1- فرعون و شیطان
مردی (شیطان) از اهل مصر، خوشهی انگوری نزد فرعون آورد تا آن را برایش مروارید نماید. فرعون در فکر بود که درب اتاقش زده شد. فرعون گفت: «کیستی» گفت: «باد شکم بر خدایی که نمیداند پشت درب خانهاش چه کسی است.» پس داخل شد و خوشه انگور را جواهر کرد و گفت: «انصاف بده! من با این کمال، شایستهی بندگی نبودم و تو با این جهالت ادعای خدایی میکنی!» فرعون گفت: «چرا آدم را سجده نکردی و به امر خدا کفر ورزیدی؟» گفت: «چون میدانستم از صلب او، هم چون تویی به وجود میآید.» (انوار نعمانیه، ص 80 – پند تاریخ 1/23)
2- اعتقادی
سه نفر نزد امام صادق علیه السّلام آمدند. امام علیه السّلام از معتزلی پرسید: «تو چه میپرستی؟» گفت: «خدایی را که هیچ صفت ندارد.» (قسمت پذیر نیست) از مشبّهه پرسید: «تو چه میپرستی؟» گفت: «خدایی را که صفات محسوسه دارد.» (روزی انسانها با خدا دست در گردن میکنند و خدا محسوس در قیامت میشود) از مؤمن پرسید: «تو چه میپرستی؟» امام علیه السّلام به معتزلی فرمود: «تو عدم را میپرستی.» و به مشبّهه گفت: «تو صنم (بت) را میپرستی.» و مؤمن را گفت: «تو خدای عالم را میپرستی.» (لطائف الطوائف، ص 45)
3- شک در علی علیه السّلام کفر است
پیامبر صلیالله علیه و آله در روزهای آخر عمرش بود که ابن عباس بر او وارد شد و عرض کرد: «آیا مرگ به شما نزدیک است؟» فرمود: «آری!» عرض کرد: «ما را به چه چیز بعد از خودتان امر میکنید» فرمود: «با مخالف علی علیه السّلام، مخالف باش و یاور مخالفان او مباش.» عرض کرد: «چرا مردم را صریحاً نمیفرمایی؟» پس پیامبر صلیالله علیه و آله گریستند و بیهوش شدند و چون به هوش آمدند، فرمودند: «هر پیغمبری که از دنیا رفت، عدهای به مخالفت او برخاسته و حق را انکار کردند. اگر خواستی خدا از تو راضی باشد، به راه علی بن ابیطالب علیه السّلام برو و در مورد او شک به خود راه مده، زیرا شک کردن در (حقانیّت) علی علیه السّلام کفر ورزیدن به خداوند است.» (شنیدنیهای تاریخ، ص 412- محجه البیضاء 8/273)
4- کافر به حق شوهر
امام باقر علیه السّلام فرمود: روز عید قربان، پیامبر صلیالله علیه و آله سوار بر شتری شدند و به بیرون مدینه رفتند. در راه زنانی را دیدند. پس ایستادند و فرمودند: «ای گروه زنان! شوهرانتان را تصدیق کنید و اطاعت نمایید و الّا اکثر شما در آتش میباشید.» زنان چون شنیدند، گریستند و زنی برخاست و گفت: «ای رسول خدا! ما با کفار در آتش هستیم، درحالیکه ما کافر نیستیم.» پیامبر صلیالله علیه و آله فرمودند: «شما کافر به حق شوهرانتان میباشید». (محجه البیضاء 3/133)
5- فرعون امت
در اخبارالدول از مسند احمد نقل است که پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «در این امت، کسی میآید که اسم او ولید بن یزید است (م 126) او از فرعون در قومش بدتر است.» او مردی خبیث و خلیفهی اموی بود و به همه نوع گناه و فسق و کفر دست میزد تا اینکه روزی به قرآن تفأل زد، این آیه آمد «و استفتحوا وَ خابَ کُلُ جَبّار عَنید: آنها از خدا تقاضای فتح بر کفّار کردند و سرانجام، هر گردنکش نابود شد» (سوره ابراهیم، آیه 15) قرآن را بر هم گذاشت و تیر بر کتاب خدا زد تا پارهپاره گشت. شعری با این مضمون میخواند که: «اصلاً چه کسی گفته وحی و کتابی است که خاندان هاشمی آن را به بازی گرفتهاند؟» یک شب مؤذن، اذان صبح میگفت، ولید شراب میخورد و با کنیزش درآویخت و با او نزدیکی نمود، پس لباس خود را بر کنیز پوشاند و با حالت مستی او را فرستاد تا مردم با او نماز بخوانند. مدت خلافتش، یک سال و دویست و دو روز بیشتر نشد. (تتمه المنتهی،3/133)
کار کردن
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 39 سورهی نجم میفرماید: «برای انسان نیست مگر آن چه تلاش کند و به زودی نتیجه کارش را خواهد دید».
حدیث:
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «تلاش و کوشش بر تو است ولی پیروز شدن در کار بر تو نیست (نتیجه کارها نامعلوم است و معلوم نیست دچار چه آفاتی میشود.)» (غررالحکم 1/524)
توضیح مختصر:
قوّت و قدرتی که خداوند به فکر و جوارح داده لازمهاش عمل کردن است. یکی از آنها کسب است که در کشاورزی، دامداری، رانندگی، نجّاری و … به کار گرفته میشود. تا کار نباشد منفعت هم نخواهد بود. مؤمن نباید سربار جامعه باشد، تکدّی کند، تنپروری نماید و با چاپلوسی و ستایش دیگران، رزق به دست بیاورد، بلکه برای حفظ شأن و آبروی خود و خانواده به کاری مناسب مشغول باشد. کار، گاهی مدیریت است و گاهی فقط بستگی به عمل بدنی دارد و گاهی به نوع دفتری و کارمندی و … مبتنی است. هر چه باشد اصل کار، به هر نوعش، باید باشد. ازکارافتادگی مسئلهای طبیعی است که پس از سنین پیری و یا به خاطر حوادثی همانند تصادف، ضعف و نقصان پیدا میشود و از کار میافتد اما در غیر ازکارافتادگی، خداوند دوست دارد ببیند که بندهاش برای ارتزاق خود و عیالش به تعب و کوشش به کاری مشغول است و این عین عبادت است. البته بعضی کار کردنها از نظر شریعت ممنوع است مانند شراب درست کردن، ربا دادن و … که این ممنوعیت، یقیناً به حکمت است و مباشر به آن، به مغضوبیت دچار میگردد و عوارضی بسیار در دنیا و آخرت نصیبش میشود.
1- کار در زمین
ابن عمر گفت: در خرما زار مدینه با پیامبر صلیالله علیه و آله بودم و او علی علیه السّلام را میجست. تا آنکه به بوستانی رسید. در آن نگریست و علی را دید که بر زمین کار میکند و بر وی غبار نشسته است. فرمود: «مردم را سرزنش نمیکنم که تو را ابو تراب کُنیه دادهاند». (علل الشرایع، ص 157)
2- اَبکشی
پیامبر صلیالله علیه و آله خدا را تنگنایی مالی پیش آمد. این خبر به علی علیه السّلام رسید. وی در بیکاری بیرون شد تا از آن، درآمدی کسب کند و آن را برای پیامبر خدا بفرستد. پس به باغی در آمد که از آنِ مرد یهودی بود. برای وی هفده دلو آب برگرفت هر دلو در برابر یک خرما. مردی یهودی او را وانهاد که هفده خرمای نیکو برگیرد. علی آنها را نزد پیامبر آورد. ایشان فرمود: «ای ابوالحسن این از کجا فراهم شده است؟» گفت: «ای پیامبر خدا! خبر یافتم که در تنگنای مالی هستی. پس در پی کاری بیرون شدم تا برای تو خوراکی فراهم آورم.» فرمود: «دوستی خدا و فرستادهاش تو را به این کار واداشت؟» عرض کرد: «آری ای پیامبر خدا صلیالله علیه و آله.»
3- گوسفندداری
میان شترداران و گوسفندداران گفتگو درگرفت و شترداران در برابر گوسفندداری، گردن افرازی کردند. این خبر به گوش پیامبر صلیالله علیه و آله رسید. ایشان فرمود: موسی در حالی برانگیخته شد که گوسفند میچرانید. داود هم در حالی (به پیامبری) برانگیخته شد که گوسفند میچرانید. من نیز در حالی برانگیخته شدم که در (منطقه) اَجیاد برای طایفهام گوسفند میچرانیدم. (الزهد لا بن المبارک ص 415)
4- بازرگانی
ابن اسحاق گفت: آنگاهکه راستگفتاری، امانتداری و والا منشی پیامبر خدا برای خدیجه مسلّم گشت، فرستادهای نزد وی گسیل داشت و به وی پیشنهاد کرد که داراییاش را برای بازرگانی به شام ببرد… پیامبر خدا پذیرفت و با دارایی او بدان مقصد روان شد. (تاریخ طبری 2/280)
5- باغ خرما
گروهی از یاران پیامبر نزدش آمدند. پیامبر در پی زنان خویش فرستاد؛ اما نزد هیچیک از ایشان چیزی (برای پذیرایی) نیافت. در همین حال بودند که دیدند علی علیه السّلام روی میآورد درحالیکه ژولیده موی و غبارآلوده است و بر دوشش حدود سه کیلو خرماست که با دست خویش کاشته و برداشته است. پیامبر فرمود: «درود بر این بار برنده و آن بار!» سپس علی علیه السّلام را نشاند و از سرش خاک برگرفت و فرمود: «درود بر ابو تراب. پس او را نزدیکتر فرا بُرد. آنگاه همه خوردند تا بیرون شدند. سپس برای هریک از همسرانش مقداری فرستاد. (المصنف 7/500- حکمت نامه پیامبر اعظم 13/30-27)
کار حلال
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 39 سورهی نجم میفرماید: «انسان را نیست جز آن که بکوشد و سعی کند».
حدیث:
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «مؤمن اگر حرفه (کار و کسبی) نداشته باشد بهوسیلهی دینش نان میخورد (که بسیار بد است).» (بحارالانوار 103/9)
توضیح مختصر:
هر انسانی ناچار است برای ارتزاق و معاش، شغل و کاری داشته باشد تا امورات زندگی پیش برود و این به فکر و مدیریت و مال و جوارح بستگی دارد. کار بر مبنای شریعت باید از حلال به دست آید تا مورد رضایت حقتعالی گردد. چون غیر حلال حتماً عوارضی در روح فرزندان و عاقبت انسانی دارد و این مسئلهای نیست که بتوان بهسادگی از آن گذشت. همهی انبیاء مشاغل را بر حلالیت بنا نهادند و ترغیب کردند. توفیقات و عبودیت هنگامی نصیب انسان میگردد که زیربنا درست باشد اگر درآمد از راه نامشروع باشد و شبهه و حلال مخلوط به حرام باشد آثار طاعتی کم میشود، کیفیت عمل پایین میآید و کمکم رنگ کسالت و تنبلی میگیرد و چهبسا در بعضیها اعراض در آنها به وجود میآید. پس لازم است مؤمن پیشه خوب را فراهم کند و لقمهی حلال به دست بیاورد و متعلقین را از دسترنج مباح و طیّب بخوراند. مشاغلی که انحراف در آن است سرچشمهاش از نفس شیطانی و امّاره است که برای فزونی مال و درآمد آن را نشان میدهد. انبیاء کار میکردند و کارگر داشتند، پیشهی مناسب حال خودشان داشتند و مردم را هم به این امر بزرگ ترغیب میکردند. مهم شغل خاص نبود بلکه درآمد از حلال بود، نه حرام؛ و هرکسی بر مبنای شریعت، این را آسان میتواند درک کند و پیاده نماید.
1- وقف نامه
امیرالمؤمنین علیه السّلام در زمان دولت خود فرمود: در سراسر عراق رعیت من در نعمتاند، آبشان شیرین و نانشان گندم است. امام یکی از غلامان به نام «ابونیزر» را آزاد کرده بود با شرط پنج سال خدمت در نخلستان و سپس او را برای سرپرستی مزارع و چشمههای خود گذارده بود که یکی از آن چشمهها بنام «عین ابی نیزر» مشهور شد. او گوید: روزی امام به سرکشی مزرعه آمد، پیاده شد و فرمود: «غذایی هست؟» گفتم: «آری، اما غذایی که برای شما باشد نمیپسندم، کدویی دارم از مزرعه با روغن پیه بریان»، فرمود: «همان را بیاور.» غذا را آوردم، سپس برخاست دستها را شست و غذا را تناول کردند، مجدداً دستها را شستند و چند مشت آب میل کردند، آنگاه فرمودند: دور باد کسی که شکم او را داخل آتش کنند، بعد فرمود: کلنگ را بیاور، آن را آوردم و در چاه داخل شد، آنقدر کلنگ زد تا خسته شد. برای رفع خستگی بیرون آمد درحالیکه از پیشانی مقدسش عرق میریخت، با انگشتان خود عرق را از پیشانی پاک میکردند. باز به درون چاه (قنات) داخل شد، همهمه میکرد و کلنگ میزد، ناگهان رگ آب بسان گلوی شتر فواره زد، امام فوری بیرون آمدند و درحالیکه هنوز عرق میریخت فرمود: «صدقه است، صدقه است، دوات و کاغذ بیاور.» من بهشتاب دوات و کاغذ آوردم، حضرت به خط خودش نوشت: «این وقفی از بندهی خدا علی امیر مؤمنان علیه السّلام برای تهیدستان مدینه به صدقه، صدقهای که نه فروش میرود و نه هبه میشود و نه انتقال میپذیرد تا خدا وارث آسمان و زمین است مگر آنکه حسن علیه السّلام و حسین علیه السّلام به آن محتاج گردند که ملک آنها خواهد شد.» (اسلام و کار و کوشش ص 24)
2- عمر بن مسلم
امام صادق علیه السّلام جویای حال یکی از یارانش بنام عمر بن مسلم شد، شخصی عرض کرد: «او به عبادت روی آورده و تجارت را ترک نموده است!» امام فرمود: «وای بر او! آیا نمیداند دعای ترککنندهی کسبوکار، مستجاب نمیشود؟» گروهی از اصحاب رسول خدا صلیالله علیه و آله پسازآن که آیه دوم و سوم سوره طلاق نازل شد «کسی که پرهیزکار باشد، خداوند راه گشایشی برای او قرار میدهد و به او از جایی که گمان نبرد، روزی میدهد و کسی که به خدا توکل کند، خدا او را کافی است» درها را به روی خود بستند و به عبادت مشغول شدند و گفتند: ما را خدا کفایت میکند. این خبر به رسول خدا صلیالله علیه و آله رسید، آن حضرت برای آنها پیام فرستاد: «چه عاملی شما را به این کار واداشته است؟» گفتند: «طبق آیه دوم و سوم سوره طلاق، خداوند متکفّل روزی ما شده، ازاینجهت مشغول عبادت شدهایم!» پیامبر صلیالله علیه و آله به آنها فرمود: «کسی که کار و کسب را رها کند و مشغول عبادت شود، دعایش مستجاب نمیگردد، بر شماست به کار و کسب.» (داستانها و پندها 9/73 – تفسیر نورالثقلین 5/354)
3- کار بهتر از صدقه خوردن
به پیامبر خبر دادند که یکی از مسلمانان مدینه تهیدست شده است. فرمود: او را نزدم بیاورید! بعضی رفتند و او را آوردند، فرمود: «آنچه در خانهداری به اینجا بیاور و آن را کوچک نشمار.» او به خانه خود رفت و یک پلاس و یک کاسه برداشت و به حضور پیامبر آورد و حضرت آن را برای فروش به مزایده گذاشت. عاقبت شخصی به دو درهم خرید، پیامبر آنها را به آن شخص فروختند و آن دو درهم را به آن مسلمان داد و فرمود: «یکدرهم غذا برای خانوادهات خریداری کن و با درهم دیگر یک عدد تیشه خریداری نما.» او به دستور پیامبر تیشه خرید و آورد و بعد حضرت فرمود: «به بیابان برو و با این تیشه هیزمها را جمع کن و هیچ خار تر و خشکی را در بیابان، کوچک مشمار همه را جمع کن و بفروش.» او رفت و با همان دستور کار کرد و بعد از پانزده روز درحالیکه وضع مالیاش خوب شده بود، به نزد پیامبر آمد. پیامبر فرمود: «کار کردن و مزد کار گرفتن برای تو بهتر است از (صدقه گیری) اینکه در روز قیامت به محشر وارد شوی و نشانهی زشت صدقه در چهرهات باشد.» (حکایتهای شیرین 3/57 – بحار 103/10)
4- بهزحمت انداختن نفس
فضل بن ابی قرّه میگوید: «ما بر امام صادق علیه السّلام وارد شدیم و دیدیم آن حضرت مشغول کار بر روی زمین خودشان هستند، پس گفتیم: «فدای شما گردیم، یا به ما بفرمایید این کار را انجام دهیم یا به غلامان خود!» فرمود: «نه، بگذارید خودم کار کنم، من مایل هستم خداوند را در حالی ملاقات کنم که با دست خود کار کرده و با سختی دادن به خود در طلب رزق حلالم باشم.» سپس فرمودند: «حتّی علی علیه السّلام نیز نفس خود را برای طلب حلال بهزحمت میانداخت.» (شنیدنیهای تاریخ، ص 47 – محجه البیضاء 3/147)
5- یعقوب بن لیث صفار
سلسلهی صفاری همگی شیعه بودند و مدت مُلک ایشان پنجاهوشش سال بود و اینان هفت نفر بودند که اول ایشان یعقوب بن لیث صفار (م 265) بود. یعقوب در اصل شغلش مسگر بوده به همین جهت او را صفّار میگفتند. کمکم در تهیه لشکر برآمد و خوارج ضد مذهب را میکشت تا کارش بالا گرفت و بالاخره خراسان و سیستان و سایر شهرها را تصرف کرد. در وصف او نوشتهاند: بسیار مرد مدیر و کاردان بود که مانند تدبیر و تنظیم او کم شنیده شده است و سعی و کوشش سپاه در اوامرش بینظیر بوده است. وقتی یعقوب فرمان داد که لشکر به جنگ روند، چنان لشکر حاضر آماده شدند که همهی حیوانات سواری را از چراگاه گرفتند و سوار شدند و بهطرف هدف رفتند. دیدند، مردی اسب او علفی بر دهان داشت، علف را از دهان حیوان بیرون کشید که مبادا بهقدر جویدن علف، تأخیر کرده باشد و به زبان فارسی به اسب خطاب کرد: «امیر یعقوب حیوانات را از خوردن منع کرد!» و مردی را دیدند که در زیر سلاح لباس نپوشیده است، سبب آن را پرسیدند، گفت: «من مشغول غسل جنابت بودم که منادی امیر ندا داد که سلاح بپوشید، من جهت آنکه تأخیر در امر امیر نکرده باشم لباس نپوشیدم و به همان پوشیدن لباس جنگی اکتفا کردم.» (تتمه المنتهی/262)
قیامت عالم شهادت
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 24 سورهی نور میفرماید: «روز قیامت زبان و دستها و پاهایشان بر ضدّ آنان به آنچه انجام میدادند شهادت میدهند».
حدیث:
امام علی علیه السّلام فرمود: «همانا سرانجام، قیامت است و آن برای خردورزان، پند دهنده و برای نادانان، وسیلهی عبرت خوبی است.»
توضیح مختصر:
اصل وقوع قیامت و جزئیات آن عالم، از سنخ وقوع مانند دنیای ما نیست. مسائل محشر و روز دادرسی و رسیدن به ثواب و عقاب، برای تفهیم و تقریب ذهن به دنیا مثل زده میشود و تشبیه میگردد و الّا از نظر حقیقت، فاصلهی بی حدّ و حصر دارد. عالم واپسین، همهچیز به شهود و معاینه است و چیزی مبهم و مجهول وجود ندارد، جای احتمال و شک و گمان نیست تا مسئلهای مخدوش شود و مبهم جلوه کند. لذائذ آنجا، همان لذائذ اینجا نیست. آنجا عالم بقا و جاویدان است، اینجا لذائذش آنی و به خاطر نیاز و تولیدمثل است و آفات و اضمحلال را به دنبال دارد یعنی اینجا همهچیزش تحلیل میرود، آنجا همهاش باقی و تازه است. اینجا دیگران شهادت میدهند که بنده فلان کار خوب یا خراب را انجام داده، آنجا همهی اعضاء و وجودش شهادت میدهند. اینجا عالم مُلک است و آنجا عالم ملکوت است که در آن اشتباهکاری و تزاحم و تضاد وجود ندارد. ناظر، منظور را میبیند، رائی، مرئی را مینگرد بدون حجاب و نقاب، آنچه در عالم دنیا مانع بوده از نظر فیزیکی و طبیعی آنجا وجود ندارد، فقط یک مطلب قابل تذکر است که هر دستهای از بهشتیان و جهنمیان، در امتداد رتبهای که دارند میتوانند درک کنند و به حقیقت ببینند و امتیازات آنجا همانند امتیازات دنیایی نیست چون آنجا عالم کیف است و قابل قیاس با دنیا نیست و فقط برای اوحدی از مردان الهی قابلدرک است.
1- صحبت قیامت
روزی بایزید بسطامی بر بالای منبر از قیامت صحبت میکرد، زنی برخاست. بایزید بسطامی گفت: «ای عورت (زن) بنشین». زن گفت: «ای شیخ! ای مدعی! دیدی که این حال تو باری نبود؟ اگرچه سخن حق است چون از آن تو نیست و معامله تو نیست؟ قیامت را صفت آن باشد که از هیبت و سیاست، از مرد تا زن، فرق نتوان کردن، همه برآمیخته باشند.» بایزید خاموش شد؛ یعنی وقتی کسی از قیامت صحبت میکند، انگار در قیامت است و همگان یکی میباشند نه آن زن را زن بیند. (مقالات شمس، ص 77)
2- قیامتها
پس جهان زاید جهان دیگری **** این حَشَر را وانماید محشری در شرح این بیت از دفتر دوم مثنوی گفتهاند: جهان که از حقیقت انسان کامل فیض میگیرد، یک جهان پرمعنا و تابان دیگر پدید میآورد و حقیقت حشر و قیامت برای مردم آشکار میشود. حشر و رستاخیز در کلّ جهان و در دل همهی پدیدهها به وقوع میپیوندد و هرلحظه قیامتی برپاست و این زایش گری در سرشت طبیعت نهفته است. هر جهانی که نو زاییده میشود، نسبت به جهان قبل از خود، قیامت و نسبت به جهان بعد از خود، دنیا محسوب میشود؛ بنابراین قیامتها نهایتی ندارد و در توصیف آدمی نمیگنجد. تا قیامت گر بگویم بشمرم **** من ز شرح این قیامت قاصرم (شرح زمانی 2/310)
3- من و قیامت
هر وقت پیامبر صلیالله علیه و آله میخواستند از جریان قیامت خبر دهند، رنگ رخسارشان عوض میشد و خوف و خشیتی از خدا در حضرت محسوس میشد. امام صادق علیه السّلام فرمود: یکوقت رسول خدا صلیالله علیه و آله بالای منبر گونهها و چهرهشان متغیّر شد، به مردم نگاه کرد و فرمود: «من با قیامت مانند این دو انگشت هستم.» (امالی شیخ مفید مجلس،23) توضیح آنکه دو انگشت متصل به هم اگر یکی سرد و یا گرم باشد در دیگری تأثیر میگذارد و احساس میکند؛ پس پیامبر صلیالله علیه و آله اینطور قیامت را احساس مینماید. (اسرار عبادات ص 289)
4- یک روز پنجاههزار سال
در آیهی 4 سورهی معارج آمده است: «روز قیامت، یک روزش پنجاههزار سال است.» در منزل زید بن ارقم، معاذ بن جبل از پیامبر صلیالله علیه و آله سؤال کرد: «چه قدر یک روزش در قیامت طولانی است ای پیامبر خدا؟» پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «قسم به ذات کسی که جان در دست اوست، این پنجاههزار سال برای مؤمن به مقدار یک نماز واجب است.» (تفسیر المیزان 2/80- اسرار عبادات ص 242) روزها در قیامت برای همگان یکسان نیست، برای مدّعیان خدایی و گناهکاران اهل کبائر و مؤمن ضعیف و اهل یقین فرق میکند. مؤمن کامل که به باطن و روح نماز رسیده و توجهش فقط به معبود است در قیامت، آن روز بهمنزلهی پنجاههزار سال، برایش بهاندازهی یک نماز چهار رکعتی است؛ ولی برای دیگران در مراتب بسیار طولانی است و اینکه خداوند فرمود: «یک روز قیامت، همانند روز دنیایی شما»؛ معلوم میگردد که آنجا آفتاب و شبی نیست. فرضاً اگر یک روز دنیایی را حساب کنند؛ مراد کمیّت آن روز نیست، بلکه کیفیت ناراحتی و عذاب است که برای اهلش اینقدر طولانی میشود…
5- علم حضوری
در عالم قیامت همهچیز برای صاحبش حضوری است. احتیاج به پرسش نیست کسی اشکال به ملائکه بکند، چراکه علم حضوری است. خداوند در سوره تکویر درباره قیامت چنین میگوید: «در آن هنگام که نامهی اعمال گشوده شود و پرده از آسمان برگرفته شود و دوزخ شعلهور گردد و بهشت نزدیک شود (در آن هنگام) هرکس میداند چه چیزی را آماده کرده است. (عَلمَت نَفسً ما اَحضَرَت)» (آیات 14-10) بعد در سوره انفطار میفرماید: «وقتیکه مردگان خارج شوند، هر کس میداند آنچه را از پیش فرستاده و آنچه را برای بعد گذاشته است». «عَلمَت نَفس ما قَدَّمَت وَ اَخَّرَت (آیات 5-4) پس آنچه در اخبار برای سؤال و حساب قیامت آمده است زبان قال نیست بلکه برای تفهیم است چه آنکه عالم ملکوت حضوری است. (کشکول شیخ بهایی ص 556)
6- شهادت موی چشم
نیشابوری ذیل آیه «اَلیَومُ نَختِمُ عَلی اَفواههم وتُکَلّمُنا اَیدیهم: امروز بر دهان آنان مهر خموشی مینهیم و دستهایشان با ما سخن گویند.»(سورهی یس، آیهی 65) گوید: «در برخی اخبار صحیح آمده است که در روز قیامت، اعضای بدن آدمی شهادت میدهند. در این هنگام، مویی از چشم به حرکت درمیآید و اجازه میگیرد تا شهادت دهد. پس پروردگار میگوید: «ای موی چشمش! سخن بگو و بر بندهام گواه باش.» پس او شهادت میدهد بر اینکه از خوف (خدا) گریسته است. پس او را میبخشد و منادی از سوی خداوند ندا میدهد که این شخص آزادشدهی پروردگار است به شهادت موی چشم.» (کشکول شیخ بهایی ص 80)
قیامت و دادخواهی
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 185 سورهی آلعمران میفرماید: «همانا روز قیامت همه به مزد اعمال خود کاملاً خواهند رسید».
حدیث:
امام علی علیه السّلام فرمود: «مردم را از قیامت جای رهایی نیست.» (نهجالبلاغه فیض / ص 488)
توضیح مختصر:
روز قیامت عالمی است که همهاش اعتراف و اقرار بوده و حسابرس، دقیق و به عدالت است و کسی اعتراض نمیکند، چراکه هیچ نوع کاستی و نقص در پروندهها وجود ندارد، عالم ملکوت است و آنچه شخص از ثواب و جزاء میبیند ذرهای از خودش جدا نیست لذا تقاضای شفیعان و دست به دامن خوبان و مقرّبان درگاه حضرت حق شدن، بسیار است. دادگاه عدل با پروندههای معلوم و مشهود است و مانند دنیا نیست که پروندهای مجهول و مخدوش و شاهدان ضعیف بوده و با پارتیبازی بخواهند ناحق را حق کنند. هر عمل آسان یا دشوار، در گروه و بند خودش است یعنی سرنوشت قضاوت را به یک معنی، خودش قاضی است و میبیند و درک میکند. معلم به دانشآموز، هم ورقه امتحان و هم نمره آن را میدهد. دانشآموز به ناتوانی که کرده و ضعف نشان داده و تجدید شده به معلم اعتراض نمیکند. خودش بازپرس است، در گروه اصحاب راست و یا اصحاب چپ، از بهشتیان و جهنمیان هدایت میشود. مظلوم مییابد که ظالم در اینجا الآن در جهنم است چون عالم حضور است و مظلوم به حقش رسیده پس بازنده و برنده هر دو مییابند و درک میکنند.
1- دادخواه قیامت
جعفر طیّار برادر امیرالمؤمنین علیه السّلام همراه 82 نفر از مسلمین در سال پنجم بعثت، از مکه بهسوی کشور حبشه مهاجرت نمودند تا هم از آزار مشرکان در امان باشند و هم اسلام را در حبشه، تبلیغ کنند. این مهاجران در حدود دوازده سال در حبشه ماندند و سپس در سال هفتم هجرت به مدینه بازگشتند، یعنی همان وقت که مسلمین در جنگ خیبر، پیروز شده بودند. در روایات آمده: پیامبر صلیالله علیه و آله از جعفر پرسیدند: «در این مدتی که در حبشه بودی، چه چیز عجیبی دیدی؟» جعفر عرض کرد: «زن سیاه چهرهی حبشی را دیدم که عبور میکرد و زنبیل بزرگی بر سر داشت. مردی مزاحم، به او تنه زد و او را به زمین انداخت بهطوریکه زنبیل از سر آن زن افتاد. سپس زن نشست و به آن مرد مزاحم رو کرد و گفت: وای بر تو از داور (گیرندهی حق) در روز قیامت که بر کرسی بنشیند و حق مظلوم را از ظالم بگیرد.» پیامبر صلیالله علیه و آله نیز از این سخن تکاندهندهی آن زن، تعجب کرد. (حکایتهای شنیدنی 2/12 – اعلام الوری/ص 21)
2- شرورترین مردم در قیامت
عبدالله بن ابی سلول (یکی از سرسختترین منافقان صدر اسلام و دشمن جدی پیامبر صلیالله علیه و آله) برای وارد شدن بر آن حضرت اجازه خواست. رسول خدا صلیالله علیه و آله با ایراد این جمله «برادر عشیره چقدر بد است» از ناهنجاری عبدالله و نفرت خود از وی خبر داد و بعد فرمود: اجازه دهید داخل شود. هنگامیکه داخل شد، حضرت او را نشانید و با خوشرویی و گرمی با وی سخن گفت. پس از بیرون رفتنش، عایشه گفت: «یا رسولالله صلیالله علیه و آله! شما دربارهی او قبل از ورود کلام خوبی نگفتید، اما وقتی با وی روبرو شدید، با چهرهی باز و خندان برخورد کردید؟!» پیامبر فرمود: «ای عایشه! شرورترین مردم در روز قیامت کسی باشد که به خاطر پرهیز و رهایی از شرش، مورد اکرام و خوش برخوردی واقع شود.» (با مردم اینگونه برخورد کنیم ص 129. مستدرک الوسائل 2/92)
3- ترس از قیامت
پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم هرگاه برای جنگ عزیمت میکردند میان دو تن از صحابه را عقد اخوت میبست، چنانکه قبل از جنگ تبوک میان سعید بن عبدالرحمان و ثعلبه انصاری عقد بست. سعید در ملازمت پیامبر عازم جهاد شد و ثعلبه عهدهدار خانه گردید. روزی ثعلبه به خانهی سعید برای تهیه غذا میرفت، شیطان او را وسوسه کرد که به زن سعید نگاه کند، چون نگریست او را زیبا دید و بیقرار شد، آمد دست به او رساند، زن سعید گفت: «روا باشد برادرت به جهاد رود و تو قصد تجاوز به حریم برادرت کنی؟!» این سخن در او تأثیر کرد و رو به صحرا نهاد و در پای کوهی به خاک افتاد و شب و روز به ناله و فریاد مشغول بود. وقتی پیامبر با اصحاب از جنگ برگشتند همه به استقبال برادران آمدند غیر از ثعلبه. سعید به خانه آمد از عیالش احوال ثعلبه را پرسید و او جریان را گفت. سعید به حالت گریان به دنبال او بیرون آمد و تفحّص میکرد که او را دریابد؛ تا آخر او را یافت که در پس سنگی نشسته درحالیکه با حسرت بر سر میزد و با آواز بلند میگفت: «وای از شرمساری و رسوایی روز قیامت.» سعید او را در برگرفت و دلداری داد و خواست او را نزد پیامبر آورد تا چارهای برای عفو بنماید. گفت: «دستهای مرا ببند و ریسمانی در گردنم افکن چون بردگان فراری.» پس سعید او را نزد پیامبر آورد، حضرت به او فرمود: «بزرگ گناهی کردهای از پیش من برو ملازم درگاه خدای تعالی باش تا دستوری آید. بعد از مدتی، وقت نماز عصر آیهی عفو و توبه (آلعمران، آیهی 135) نازل شد و پیامبر، علی علیه السّلام و سلمان را به دنبال ثعلبه فرستادند. آنان در طلب ثعلبه به بیابان درآمدند و عاقبت، او را یافتند که با خدای راز و نیاز میکند و طلب عفو مینماید. امیرالمؤمنین علیه السّلام از حال او گریان شد و بشارت به او دادند که خدای تو را آمرزیده است؛ او را همراه خود به شهر مدینه آوردند، در وقت نماز شب (مغرب و عشاء) بود که پیامبر بعد از فاتحه سورهی تکاثر میخواندند چون آیهی اول (الهکم التَّکاثُر) را ثعلبه استماع کرد نعره زد و در آیه دوم (حَتّی زُرتُم المَقابِر) خروشی عظیم به او دست داد و چون آیهی سوم (کلّاً سَوفَ تَعلَمُون) را استماع نمود بیهوش افتاد و بعد از نماز دیدند او جان داده است. پیامبر با جمله اصحاب گریان شدند، دستور دادند او را غسل بدهند و نماز بگذارند و حضرتش در تشییعجنازه ثعلبه به سر انگشتان راه میرفتند. علت را پرسیدند، فرمودند: «از بسیاری فرشتگان که در نماز و تشییعجنازهی او شرکت کردند، اینچنین تشییع کردم. (خزینه الجواهر ص 315 – روضه الانوار سبزواری)
4- امام مجتبی علیه السّلام
هنگام وفات امام حسن علیه السّلام، آنهایی که حضور داشتند مشاهده کردند که آن جناب گریه میکند. عرض کردند: یا بن رسولالله! چرا گریه میکنید بااینکه نسبتی با پیغمبر دارید و مقاماتی که پیامبر دربارهات فرموده است؛ بااینکه بیست مرتبه پیاده حج گذاردی و مال خویش را سه بار در راه خدا قسمت نمودهای، بهطوریکه از یک جفت کفش و نعلین نیمی برای خود نیم دیگر را در راه خدا دادهای؟ فرمود: «از هراس و ترس قیامت و دوری از دوستانم میگریم.» (پند تاریخ 2/208)
5- توبه بن صمه
شخصی بود به نام توبه بن صمه که در بیشتر اوقات از شب و روز، به مراقبه و محاسبه نفس مشغول بود. پس روزی ایام گذشته خود را حساب کرد 21500 روز شد، گفت: وای بر من آیا من خدای تعالی را روز قیامت به این مقدار ملاقات کنم، اگر هر روزی یک گناه کرده باشم بیستویک هزار و پانصد گناه باشد، چه بر سرم آید، این جمله را گفت و بیهوش شد. دیدند او به همان بیهوشی از دنیا رفت و این فقط به خاطر بازپرسی قیامت بود که او را این موت، دست داد. (سرمایه سعادت ص 39)
قناعت و بار محنت
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 23 سورهی ص میفرماید: «این شخص برادر من است او را 99 میش و مرا یک میش است و (شخص قانعی نیست) و میگوید: آن را به من بسپار».
حدیث:
علی علیه السّلام فرمود: «آدم قانع بینیاز است اگرچه گرسنه و برهنه است.» (چون دست نیاز بهسوی کسی دراز نمیکند)
توضیح مختصر:
اعتدال در مسائل زندگی و مادی خوب است و افراطوتفریط سبب میشود که در معرض آفات قرار گیرد. وقتی یقین در صفت قناعت ملکه نشد لازمهاش آن است که شخص سبک و سنگین کند، دست به کارهای شاقّ بزند، دنبال وام برود، پس شغل عوض میکند تا به آرزوهای خیالی برسد، به گنج برسد، بهراحتی زندگی کند و … این کارها مانند برد و باخت است و قضاء و قدری مجهول به همراه دارد چون توان ضعیف است و کشیدن بار غم و محنت معضلی است لذا پیچیدگی را همراه دارد. بهترین راه، صبر و اعتماد به کرم خداوند است و اینکه بعد از عُسر، یُسر میآید. پیامبر ما یکی از صفات ممتازش در میانِ امتِ آن روز، نشان دادن رضایت به دادههای پروردگار و قانع بودن به آنچه روزی او بوده است بود. باآنکه بار رسالت بسیار سنگین بود و چیزی ازنظر مالی نداشت خداوند خدیجه و همهی اموالش را نصیب پیامبر کرد. پس با صبر و بسنده کردن به آنچه در دسترس است میتوان ملکهی قانع بودن را یافت، آنگاه نارضایتی از خودش نشان نمیدهد و شکر دادهها میکند و از محنتهای مادی در امنیت میافتد.
1- آثار قناعت در نفس
امیرالمؤمنین علی علیه السّلام فرمود: «کمک کارترین چیز برای اصلاح نفس، قناعت است. چگونه استطاعت اصلاح نفس خویش را دارد، کسی که به اندک قناعت نکند؟ کسی که نفس او قانع باشد، در حال فقر، عزیز است. کسی که نفس او قانع شد، بر پاکی و پاکدامنی یاریاش دهد. از عزّت نفس انسان، ملازم بودن با قناعت است. کسی که نفس خود را شناخت، سزاوار است که ملازم قناعت و عفّت باشد.» (غررالحکم 2/333)
2- بار محنت نه منّت
سعدی گوید: شنیدم پارسای فقیری از شدّت فقر در رنج و دشواری بود و پیدرپی لباسش را پاره بر پاره میدوخت و برای آرامش دل میگفت: به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق که بار محنت خود به که بار منّت خلق شخصی به او گفت: «چرا اینجا نشستهای؟ مگر نمیدانی که در شهر رادمرد بخشندهای هست که جویای خشنودی دردمندان است؟ نزدش برو و احوال خود بگو که تو را خرسند خواهد کرد.» پارسا فرمود: «خاموش باش که در پستی مُردن، به که حاجت نزد کسی بردن.» همانا پاره بر پاره دوختن و در گوشهی صبر ماندن، بهتر از لباس خواستن و برای بزرگان نامه نوشتن. (حکایتهای گلستان، ص 152) دلق: پشمینهی پُر وصله را گویند.
3- خواهش چیزهای ضروری
خداوند به حضرت موسی علیه السّلام فرمود: 1. از طعام، به یکتکه نان جو راضی باش که جلوی گرسنگی تو را بگیرد. 2. از لباس، به خرقهای (لباس مخصوص فقراء) قانع باش که عورتت را بپوشاند. 3. از من، مانند کسی سؤال کن که خود را به وی نیازمند دانی حتی علف گوسفندان و نمک خمیرت را از من بخواه. (کلیات حدیث قدسی ص 146) از این سه فقره مخصوصاً قسمت سوم (تحتاج الیه: نیازمند هستی) استفاده میشود که آنچه را غیرضروری باشد نباید از خدا خواست مانند لباس تجملی و خوراکی که به اشتهای نفس باشد (مثل فالوده)
4- قانع
اگر قانع قسم بخورد که مالک دنیا و آخرت شدهام، خدا او را به جهت بزرگی شأن و مرتبهی قناعت تصدیق میکند. پس چگونه بندهی قانع به آنچه خداوند قسمت کرده راضی نشود؟ و او فرمود: «ما در میان بندگان، معیشت آنها را در دنیا قسمت کردهایم.» (سورهی زخرف، آیهی 32) پس به فرمودهی او اذعان کن و تصدیق نما آنچه خدا بدون هیچ علّتی برایت خواسته است. هر کس به خدایش یقین پیدا کند روزی را از او دانسته و به اسباب ظاهری توجه ننماید و کسی که به آنچه خدا داده قناعت کند از اندوه و ناراحتی و زحمت، در آسایش به سر برد. هرگاه در صفت قناعت نقصی پیدا شود، طمع و رغبت بیشتر شود. طمع و رغبت در دنیا دو اصل برای بدی هستند و صاحب این دو صفت از آتش جهنّم نجات پیدا نکند مگر اینکه توبه نماید. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «قناعت، ملکی است که زوال ندارد» و این صفت مَرکبی است که رضای حق بر آن است و صاحبش را به خانهی حقیقی خود میرساند. پس نیکو توکّل کن ازآنچه به تو نرسیده و راضی باش به آنچه به تو رسیده است. «در برابر مصائبی که به تو میرسد شکیبا باش که این علامت کارهای مهم است.» (سوره لقمان، آیهی 17)
قناعت و قانعان
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 36 سورهی حج میفرماید: «(قربانی حج را) به فقیر قانع و فقیری که سؤال نمیکند اطعام دهید».
حدیث:
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «قانع باش تا از شاکرترین مردم باشی.»
توضیح مختصر:
آنچه خداوند از حلال نصیب مؤمن میکند، باید اکتفا کند و قناعت نماید. چون عمل بندگان ضعیف و ارادهشان ناچیز است و مرتکب نواهی میشود درنتیجه بلندپروازی دارند و به حرص و طمع میافتند و بیشتر از مواجب خود را خواهاناند و از دایره قناعت خارج میشوند. سیرهی مؤمنان آن است که به دادههای الهی بسنده کنند و اعتراض بر عطایای او ندارند. وقتی حضرت موسی با 70 نفر به میقات برای گرفتن تورات رفت، آنان به این توفیق که همراه پیامبرشان هستند بسنده نکردند و تقاضای رؤیت خداوند به چشم جسمانی نمودند، پس به صاعقه دچار شدند. وقتی کسی به دادههای حقتعالی راضی نشد، لازم میآید که سپاسگزاری را رها کرده و نعمت را کم ببیند. حیات طیبه به قناعت تفسیر شده است (تفسیر علی بن ابراهیم قمی) حتی در امور هدایتی خداوند به پیامبرش میفرماید: «به مردم بگو حق از جانب خداوند است.» (سوره یونس، آیهی 108) التماس و خواهش نکن یا در روز اول تبلیغ اکتفا کن و بگو لا اله الا الله بگویید رستگار میشوید. در امور مادی هم اگر سائل یا فقیری صفت قناعت را داشته باشد، به اندکی از عطایای مردم راضی شود و قانع گردد و اشکالی بر غنی نکند، خداوند چون ملکه شدن این صفت را ببیند لطف و احسان خود را بیشتر میکند.
1- سیرهی امام صادق علیه السّلام
قناعت در همهی زمان پسندیده و خداوند شخص قانع را دوست دارد، مخصوصاً این صفت در زمانی که جامعه از نظر مواد غذایی در کمبود است، بیشتر باید مورد توجه قرار گیرد. معتب که عهدهدار خدمات منزل امام صادق علیه السّلام بود میگوید: براثر کمبود مواد غذایی در بازار مدینه، قیمت اجناس بالا رفت. امام علیه السّلام به من فرمود: «در منزل چه مقدار خواروبار داریم؟» عرض کردم: «بهقدر مصارف چندین ماه!» فرمود: «همهی آنها را در بازار برای فروش عرضه کن.» معتب از سخن امام علیه السّلام به شگفت آمد و عرض کرد: «این چه دستور است که میفرمایید!» امام علیه السّلام سخن خود را دوباره تکرار کرد و با تأکید فرمود: «تمام خواروبار موجود در منزل را ببر و در بازار بفروش.» معتب گفت: «دستور امام علیه السّلام را اجرا نمودم و خواروبار موجود منزل را فروختم.» به من فرمود: اینک وظیفهداری احتیاجات غذای منزل ما را مانند اکثر متوسط مردم روزبهروز خریداری کنی، بهعلاوه فرمود: «قوت خانوادهام باید نصفش از جو و نیمش از گندم تهیه شود.» (داستانها و پندها 1/31)
2- سلمان
ابووائل میگوید: من و رفیقم بر سلمان وارد شدیم. سلمان فرمود: «اگر پیامبر صلیالله علیه و آله از تکلّف برای میهمان نهی نکرده بود خود را به زحمت افکنده و طعام خوبی برای شما تهیّه میکردم.» مقداری نانونمک حاضر کرد. رفیقم گفت: «اگر با این نمک قدری سبزی هم بود بهتر بود!» سلمان آفتابه خود را گرو گذاشت و مقداری سبزی خرید. پس از صرف غذا رفیقم در مقام شکر خدا گفت: «خدا را حمد میکنم که ما را به آنچه داده قانع گردانیده است.» (الحمدالله الذّی قَنَعنا بِما رَزَقَنا) سلمان فرمود: «اگر قانع بودی آفتابهام به گرو نمیرفت.» (البته این حکایت با مختصری اختلاف که آن شخص ابوذر بوده و بهجای سبزی نعناع بود، نیز نقل شده است).
3- به قناعت، نفس ذلیل میشود
یکی از علائم شخص قانع، زهد و اکتفا کردن به آنچه نفس را مهار کند، میباشد. اسود و علقمه گفتند: بر حضرت علی علیه السّلام وارد شدیم. در پیش آن حضرت طبقی از لیف خرما بود که در آن دو گرده نان جوین بود و نخالهی آرد جو بر روی نانها آشکار دیده میشد. حضرت نانها را برداشت و بر روی زانوی خود گذاشتند تا شکسته شد و بعد با نمک میل فرمود. به فضّه ی خادمه گفتیم: «چه میشد اگر نخالهی این آرد را برای حضرت میگرفتی؟» فضّه گفت: «نان گوارا علی علیه السّلام بخورد گناهش بر گردن من باشد.» در این هنگام امیرالمؤمنین علیه السّلام تبسّم کرد و فرمود: «من خودم دستور دادهام نخالهاش را نگیرد!» گفتیم: «برای چه یا علی؟» فرمود: «زیرا اینطور نفسم بهتر ذلیل (و قانع) میشود و مؤمنان از من پیروی خواهند کرد تا وقتیکه به اصحاب ملحق شوم.» (داستان زندگی علی علیه السّلام ص 119 – انوارالنعمانیه، ص 18)
4- غذای خود یا سلطان
سعدی در گلستان در فضیلت قناعت بیستوچهار حکایت نقل نموده که آخرین آنها حکایت عابدی است که با خوردن غذای سلطان، صفت پارسایی و قناعت را رها و به آزمندی دلبسته شد. سعدی گوید: عابد پارسایی، غارنشین شده بود و در آنجا دور از جهانیان، به عبادت به سر میبرد و به شاهان و ثروتمندان به دیده تحقیر مینگریست و به زرقوبرق دنیا اعتنایی نداشت. یکی از شاهان آن سامان برای آن عابد چنین پیام داد: «از بزرگواری خوی نیکمردان، توقّع و انتظار دارم، مهمان ما بشوند و با شکستن پاره نانی از سفرهی ما، با ما همدم گردند». عابد فریب خورد و دعوت او را جواب مثبت داد و در کنار سفرهی شام آمد و از غذای او خورد تا سنّت را به عمل آورده باشد. فردا شاه برای عذرخواهی و تشکر خود بهسوی غار عابد روانه شد. عابد همینکه شاه را دید به احترام او برخاست و او را در کنارش نشانید و او را ستود. پس شاه خداحافظی کرد و رفت! بعضی از یاران عابد از روی اعتراض گفتند: «چرا آنهمه در برابر شاه کوچکی کردی و برخلاف سنّت عابدان وارسته؛ اظهار علاقه به او کردی؟» گفت: «مگر نشنیدهاید که گفتهاند: به کنار سفره هرکسی بنشینی بر تو لازم است که به چاکری او برخیزی و حق نمک را ادا کنی!» (حکایتهای گلستان، ص 184)
5- سیره قانعان
بعضی دستشان بهجایی که رسید خود را فراموش کرده و تا حد امکان استفاده و برای خود و فرزندانشان باقی میگذارند. اما شیخ انصاری وقتیکه بعد از صاحب جواهر (ره)، مرجع کُلّ میشود، آن روزی که میمیرد، یا آن ساعتی که بهصورت یک طلبه فقیر دزفولی وارد نجف شده است، فرقی نکرده است وقتیکه خانهی او را نگاه میکنند مانند فقیرترین مردم زندگی میکند باآنکه در هرسال بیشتر از صد هزار تومان (که با پول حالا صدها میلیون تومان میرسد) وجوهات برای او میآورند به کمترین وجه برای خود قناعت میکرد و وقتی مُرد، هفده تومان پول داشت که همان مقدار هم مقروض بود. حتّی بازماندگانش قدرت برپایی مراسم فاتحه و عزاداری نداشتند و یکی از بندگان خدا که دارای ثروت بود، شش شبانهروز برای او مراسم و مجلس ختم و فاتحه برپا کرد. پرهیز او از حرص و اکتفا به حداقل، باعث شد که وقتی وکیل ایشان در بغداد به نجف میآید و میخواهد جهیزیه برای عروسی دختر شیخ را عهدهدار شود، شیخ به او اجازه نداد و با یک جهیزیه بسیار معمولی و ناچیز، عروسی دختر را با برادرزادهاش بنام شیخ محمّد حسن انصاری ترتیب داد. (سیمای فرزانگان/ص 457)
کریم (بخشنده، سخی)
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 40 سورهی نمل میفرماید: «سلیمان گفت: همانا پروردگار من بینیاز و کریم است.»
حدیث:
امیرالمؤمنین علی علیه السّلام فرمود: «انسان کریم، کسی است که چون دستش باز باشد، حاجت مردم را روا کند و چون تنگدست باشد، عطا را (یکسره ترک نکند) سبک و کمتر کند.» (غررالحکم، 2/376)
توضیح مختصر:
خداوند غنی و کریم است، بدون سؤال عطا میکند، با بینیازی بخشندگی میکند و از خزانهاش چیزی کم نمیشود. قرآن، کریم است (سورهی واقعه، آیهی 77) یعنی صفت قرآن این است که عزیز و مکرّم است و بسیار منفعت میرساند. کریم بر وزن فعیل است از کرامت، به معنی ارجمندی یا از کَرَم به معنی سخاوت که قرآن فوائد علمی و عملی و مباحث توحید و معاد و … را داراست. بخشندگی صفت الهی است که میآمرزد و درمیگذرد و لطف میکند و به بدی نگاه نمیکند؛ لذا در مثنوی گفته «با کریم تمنا چه حاجت است.» کریم به مردم منفعت میرساند. گفتهاند: حاتم طایی در جهنّم است ولی نمیسوزد به خاطر صفت بخشندگی ذاتی که داشته است. چون جبرئیل دائماً فیض و وحی را از عالم بالا به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم میرساند، خداوند در قرآن او را به رسول کریم (سورهی الحاقه، آیهی 40) تعبیر کرده است. در احادیث وارد شده که مؤمن، کریم است و کافر لئیم، یعنی ریشهی ایمانی، جوانمردی و بخشندگی را ایجاد میکند. خداوند که به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم کوثر داده است (سورهی کوثر، آیهی 1) به شخص سخی و کریم، کوثر گویند.
1- کَرم و عذرخواهی!
شخصی نزد امام حسن علیه السّلام آمد و اظهار فقر و پریشانی نمود و گفت: «منظر و حالم، دلالت بر نداریام میکند و مشتری آن شمائید که صاحب کرم میباشید.» امام علیه السّلام حسابدار خود را خواست و فرمود: «چقدر مال نزد تو است؟» عرض کرد: «دوازده هزار درهم» فرمود: «همه را به این مرد فقیر بده که من از او خجالت میکشم.» عرض کرد: «دیگر چیزی از برای نفقه باقی نمیماند.» فرمود: «تو او را به حاجتمند بده و گمان نیک به خدا داشته باش که حقتعالی جبران میفرماید.» پس آن را به آن مرد داد و عذرخواهی نمود و فرمود: «ما حق تو را ندادیم، لیکن بهقدر آنچه بود، دادیم.»
2- از کَرم، چوب زر شود
محمد بن اسلم طوسی، از حافظان حدیث بود و با امام رضا علیه السّلام به نیشابور آمد. او پیراهنی و کلاه نمدین میپوشید و پیوسته پول و جنس قرض میکرد و به فقرا میداد تا آنکه یک یهودی به او گفت: «هیچ ندارم؛ اما قلم تراشیده و تراشهی قلم آنجاست، اینها را بردار.» چون برداشت، تبدیل به زر شد. یهودی گفت: «در دینی که به دست عزیزی، چوب زر شود، این دین باطل نباشد و مسلمان شد. (تذکره الاولیاء، ص 289)
3- صدر مجلس
روزی حاتم طایی، سفرهی مهمانی پهن کرد و بزرگان عرب را دعوت نمود و در جایگاهی نشاند. فقیری برهنه از در آمد. حاتم دست او را گرفت و بر صدر مجلس بنشاند. بزرگان گفتند: «ای حاتم! ما را دعوت میکنی و فقیر و برهنه را بر صدر مجلس مینشانی؟» فرمود: «شما را قدر و ثروتتان اینجا نشانده و این بیچارهی برهنه را کَرم ما اینجا رسانده است.» (معارج النبوه –خزائن کشمیری، شمارهی 198)
4- عطای پنهانی
ابوجعفر خثعمی گفت: امام صادق علیه السّلام کیسهای از زر به من داد و فرمود: «این را به فلان مرد هاشمی بده و مگو چه کسی داده است.» پس آن کیسه را بردم و به آن مرد دادم. او گفت: «خدا جزای خیر دهد به آنکه این مال را برای من فرستاده که همیشه برای من میفرستد و من به آن زندگانی میکنم؛ ولکن جعفر صادق علیه السّلام باآنکه مال بسیار دارد، یک درهم نیز به من نمیدهد.» (منتهی الامال، 2/128)
5- درب بزرگ و کوچهی عمومی
ازآنجاییکه تعداد عمهها و عموهای جوادالائمه علیه السّلام بسیار بودند و امام رضا علیه السّلام به دستور مأمون به ایران آمد که عمر مبارکش در آن زمان، پنجاهودو سال بود، بعضی از اطرافیان به نحوی از ورود مستمندان به محضر جوادالائمه ممانعت میکردند. امام رضا علیه السّلام در نامهای به فرزندش چنین نوشت: «شنیدهام بعضی اطرافیان تو صلاح دیدهاند که در موقع رفتوآمد، از در حیاط کوچک و کوچهی خلوت عبور نمایی تا نیازمندان به تو دسترسی پیدا نکنند. نامهی من به تو رسید، امر میکنم که در خانهی بزرگ اقامت و از کوچهی عمومی رفتوآمد کنی تا صاحبان حاجت، تو را ببینند و به هر مقدار که بتوانی نیازهای آنان را برآور و هر مقدار که قدرت نداری معذور خواهی بود.» (منهاج الدموع، ص 125 –تربیت اجتماعی، ص 382)
کرامت
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 101 سورهی اسراء میفرماید: «همانا به موسی نُه نشان آشکارا (از معجزات و کرامات) دادیم.»
حدیث:
امیرالمؤمنین علی علیه السّلام فرمود: «هر که زیاد کند خداوند او را کرامتی (مقام و تفضّلی خاص) پس سزاوار است به او اینکه زیاد کند مردم را اکرامی.» (غررالحکم 5/447)
توضیح مختصر:
بعد از معجزه، امر خارق عادت را که از اولیاء و صالحان دیده میشود کرامت گویند. معجزه مختص انبیاء و امامان است و پایینتر از آن را کرامت گویند. اگر زکریا میبیند غذایی نزد مریم است بدون آنکه کسی از مردم آن را بیاورد، این کرامت است. (سورهی آلعمران، آیهی 37) وقتی میگوییم فلان ولی کرامت دارد، معنایش این نیست که هرروز کار فوقالعادهای از او باید سر بزند، اما وقتی به صفت مثلاً کریمی میگوییم یعنی این صفت، عملِ همیشگی شخص کریم است گاهگاهی نوعی کرامت از تصرّ فات، شفا دادن مریض، تبدیل صفت مذمومه به ممدوحه، بازنمودن چشم برزخی، باز کردن درب بستهشده، اطلاع دادن از حالت عبادی نیمهشب، اخبار از اینکه شخص جنب است، دفع حیوانات موذی به مزارع، نگهداشتن ظرفی بین هوا و سقف اتاق، آوردن ماهی از آب برای ارتزاق، سینی آهنی را با انگشت نصف کردن، آتش و حرارت گرفتن از منقل بدون زغال و دهها و صدها نمونه از اینها که نمونه کراماتی بوده است که در طول تاریخ از اولیاء و صاحبان نفس سر زده است اما نوعاً چند بار از آنان بارز و آشکار شده است. چون دعوی کرامت فروشی نداشتند و آنچه بعضیها به خاطر مسائلی ابراز کرامت بیشتر نشان دادند، عوارضی هم برای آنان داشته است.
1- اخبار از بیطهارتی
آقا سید محمدمهدی فرزند سید اسماعیل صدر گوید: من در ایام جوانی به امر پدرم روزهای جمعه نزد جمال السالکین ملا فتح علی سلطانآبادی (م 1318) «صاحب کرامات» میشدم و آن بزرگوار قرآن کریم برایم میخواند و بعد برایم تفسیر میکرد. روزی نزدش رفتم ولی با حال جنابت بودم. او به تفکر بود و هیچ نمیگفت؛ نیم ساعت شد و هیچ نگفت. خواستم برخیزم، فرمود: «آقا سید محمدمهدی! آدمی هنگامیکه پی قرآن میگیرد، باید که خود را پاک گرداند (و از حال بیطهارتیام خبر داد.) (تاریخ حکما و عرفا، ص 147)
2- با انگشت سینی را نصف کرد
آیتالله بهجت فرمودند: آقایی در قزوین صاحب کرامت بود. روزی عدهای گفتند: «خداوند در قرآن سورهی سبأ آیهی 10 میفرماید: «ما برای داود آهن را نرم کردیم.» منظور به اختراع خاصی بود یا کوره ذوب آهن داشته است؟» و استبعاد کرده بودند. آن آقا ناراحت شد و فرمود: اینکه چیزی نبود، سپس سینی کلید (مسی یا آهنی) را با دو انگشت خود همانند قیچی کردن، از وسط نصف کرد (و همگان را به تعجب انداخت.)
3- پرندهی آسمان
حسن بصری گفت: سلمان فارسی به همراه مهمانی از شهر مدائن خارج شد. ناگاه به آهوانی رسید که در صحرا میگشتند و پرندگانی که در آسمان پرواز میکردند. سلمان به آنها فرمود: «از میان شما، آهو و پرندهای نزد من آید که مرا مهمانی رسیده است و دوست دارم از او پذیرایی کنم.» پس هر دو آمدند. آن مرد گفت: «سبحانالله! پرنده در آسمان مسخّر شماست؟» سلمان فرمود: «از این در شگفتی؟ آیا دیدهای بندهای از خدا اطاعت کند و خدا خواستهاش را نپذیرد؟» (بحرالمعارف 2/362)
4- تقلیل کرامت
ملا محمد صالح برغانی قزوینی برادر شهید ثالث، پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را در خواب دید و سؤالاتی از حضرتش نمود. یکی این بود که چرا علمای قدیم دارای کشف و کرامت بودند و در این زمان باب مکاشفات و کرامات مسدود است؟ پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «علمای گذشته احکام را دو قسم کرده بودند: واجب و حرام، مکروه و مباح را در ردیف محرمات میشمردند و مستحبّات را در ردیف واجبات میآوردند. ولی علماء این زمان، احکام را برای خود پنج قسمت کردهاند و مستحبّات را ترک و مکروهات و مباحات را مرتکب میگردند. ازاینجهت ابواب کرامات و مکاشفات مسدود شده است.» (قصص العلماء، ص 52)
5- دفع ملخ
روزی مرحوم آیتالله کوهستانی در اتاق پذیرایی نشسته بودند که مردی با قد متوسط بهسرعت و نفسزنان خدمت ایشان میرسد و میگوید: «آقاجان بدبخت شدیم در زراعت اطراف «زاغمرز» ملخها حمله کردند و دارند نابود میکنند و بهزودی به مزرعهی ارباب من میرسد (و حقم از بین میرود.)» ایشان سر مبارک را پایین انداخت و به ذکری مشغول شدند و بعد فرمودند: «بروید، به زمین شما لطمهای نمیخورد.» ناقل میگوید: فردا همان مرد با چهرهی شاد وارد شد و دست آقا را بوسید و از ایشان تشکّر کرد و گفت: «تمام زمینهای اطراف را ملخها نابود کردند فقط زراعت من به دعای شما سالم ماند. هنگامیکه ملخها به زمین من وارد شدند، فوجی از گنجشکان آمده که انگار مأموریت داشتند و هر یک به ملخی در منقار، به پرواز درمیآمدند.» (بر قلهی پارسایی، ص 247)
6- طاس حمام
گویند: عارف بالله ابوسعید ابوالخیر، معاصر فیلسوف مشهور ابوعلی سینا بوده است … میان ایشان مکاتباتی رد و بدل میشد. اتفاقاً هر دو، روزی در حمام بودند؛ ابوسعید فرمود: «شما میگویید جسم ثقیل میل به مرکز خود میکند، آیا این سخن نزد شما مسلّم است؟» ابوعلی گفت: «از مسلّمات است و کسی نمیتواند آن را انکار کند.» ابوسعید طاس حمام را به هوا انداخت و طاس در میان هوا ماند و به زمین نیفتاد. ابوسعید فرمود: «چرا این جسم ثقیل میل به مرکز خود ننموده است؟» ابوعلی تأملی کرد و گفت: «مانعی دارد که به زمین نمیافتد.» فرمود: «تو نیز نفس خود را کامل کن تا این مرتبه برایت حاصل شود.» ابوعلی سینا گفت: «من به قوّت ادراک، فهم مشکلات مینمایم و تو را در مقابل زحمت، این مزد و قدرت دادهاند.»
7- هزار منزل
شیخ ابوالحسن خرقانی گوید: «هزار منزل است بنده را به خدا؛ اولین منزل، کرامات است.» ابوعلی جوزجانی گوید: «صاحب استقامت باش نه صاحب کرامت، که نفس تو کرامت خواهد و خدای استقامت.» ملّای رومی صاحب مثنوی برترین کرامت را تبدیل خوی انسان از بدی بهخوبی میداند. (شرح مثنوی زمانی 1/531 و دفتر سوم بیت 1423)
8- کرامتی از سید مرتضی کشمیری
مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی بعدازاین که به حوزهی نجف اشرف رفت، فرمود: نخستین روزی که برای زیارت عارف بالله سیّد مرتضی کشمیری به مدرسهی بخاراییها (محل سکونت ایشان) رفتم، روز جمعه بود و کسی در صحن و سرای مدرسه نبود که جویای حجرهی ایشان شوم. ناگهان از داخل یکی از حجرات در بسته صدایی شنیدم که مرا با نام، نزد خود میخواند. پس بهسوی آن اتاق رفتم، مردی در را به روی من گشود و فرمود: بیا، کشمیری منم. (نشان از بینشانها 1/17)