دُرّ نجف

چهارصد موضوع، دو هزار داستان

جلد سوم · فصل سوم · بخش دوم

مال

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 186 سوره‌ی آل‌عمران می‌فرماید: «حتماً شما را به مالتان و جانتان آزمایش خواهند کرد».

حدیث:

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «دوستی مال و بزرگی، نفاق را در دل می‌رویاند.»

توضیح مختصر:

یکی از موضوعات مهم و فراگیر دنیادوستی به اسم مال و پول است. مُلک و مِلک از خداست و به هرکس که بخواهد می‌دهد. لکن فزون‌طلبی و حرص به اموال، گریبان گیر آدمیان می‌شود و تا مال، موردنظر، قرار می‌گیرد اغراض دنیوی آن‌هم زیاد می‌شود. گاهی زیادی اموال، دردسر زاست و این عقوبت است نه لطف؛ چه آن‌که اگر قابلیت نباشد لازمه‌اش خراب‌کاری و سبب شقاوت می‌شود. آن مالی خوب است که از حلال باشد و مواجب حق‌الله داده شود و به‌جا صرف گردد تا نموّ داشته و سبب سعادت شود. البته مالی که به‌عنوان خیرات و مبرّات به‌جای گذاشته شود باقیات‌صالحات است و مالی که جمع شود فقط تا لب گور همراهی می‌کند و بعد برای ورثه می‌ماند و خدا می‌داند چه بلایی بر سر آن می‌آید. مال حضرت خدیجه چقدر نافع بود و به درد اول اسلام خورد! چه با میمنت و مبارک بود اموالش! اما کافران هیچ‌گاه اموالشان آنان را بی‌نیاز نمی‌گرداند (سوره‌ی آل‌عمران، آیه‌ی 116) نوح به امت خود در قبال زحمات رسالت فرمود: «مردم! من از شما مال نمی‌خواهم مُزد من جز بر عهده‌ی خدا نیست.» (سوره هود، آیه‌ی 29) خداوند به اهل ایمان می‌فرماید: اموالتان و اولادتان شما را به هلاکت نیندازد (سوره‌ی منافقون، آیه‌ی 9) چه آن‌که مال و فرزندان فتنه (امتحان) هستند. (سوره‌ی تغابن، آیه‌ی 15) پس مال، محل برای آزمایش شخص قرار می‌گیرد و توجه و مراقبه بسیار لازم دارد.

1- این‌همه پول از کجا؟

چون هنگام وفات عمرو بن عاص (او در سن 77 سالگی در سال 43 هـ ق در مصر وفات کرد) وزیر و همه‌کاره‌ی معاویه رسید، می‌گریست. فرزندش گفت: «ای پدر این گریه‌ی چیست؟ از سختی مرگ می‌گریی؟» گفت: «از مرگ ترس ندارم، ترسم بعد از مرگ است که چه بر سر من خواهد گذشت.» عبدالله گفت: «تو صاحب رسول خدایی و روزگار را به نیکویی برده‌ای.» گفت: «ای فرزند! من با سه‌طبقه از مردم روزگار بودم. اوّل کافر بودم و از همه‌کس بیشتر با رسول خدا دشمن داشتم، اگر آن‌وقت می‌مُردم بی‌شک به جهنم می‌رفتم. بعد با رسول خدا بیعت کردم و او را نیک دوست می‌داشتم اگر آن روز می‌مردم جای من در بهشت بود. بعد از پیامبر با کار سلطنت و دنیا مشغول شدم و نمی‌دانم عاقبتم چه خواهد بود…» چون عمرو عاص به دستگاه معاویه وارد و به دنیا مشغول شد، به‌اندازه‌ی هفتاد پوست گاو پر از پول و طلای سرخ ذخیره کرده بود. چون این مقدار را حاضر ساخت به فرزند خود گفت: «کیست این مال را با آن وزر و وبالی که در اوست بگیرد؟» فرزندش گفت: «من نمی‌پذیرم چون نمی‌دانم مال کدام شخص است که به صاحبش بدهم.» این خبر به معاویه رسید، گفت: این اموال را با همه‌ی خرابی‌هایش می‌پذیرم و آن را از مصر به دمشق نزد معاویه حمل کردند. (رهنمای سعادت 1/22- ناسخ التواریخ جلد امام حسن ص 29)

2- حق‌السکوت

امام علی علیه‌السلام فرمود: خلیفه‌ی سوم در شدت گرمای نیمروز، کسی را از پی من فرستاد که به نزد او روم، پس من با مقنعه و سر انداز نمودن لباسم، به نزد وی رفتم؛ درحالی‌که او بر تخت خود لمیده و چوبی در دست داشت و مقدار فراوانی مال شامل دو کیسه ورق و طلا در جلوی رویش نهاده بود. او همین‌که مرا دید، به من گفت: «از این پول‌ها هرچقدر که می‌خواهی بردار تا شکمت پر شود، همانا تو یا علی مرا آتش زدی!» گفتم: «اگر این مال از خود تو باشد که از طریق ارث یا بخشش یا درآمد تجاری به آن دست یافته‌ای من نسبت به آن‌، یکی از دو کس خواهم بود، یا می‌گیرم و تشکر می‌کنم، یا رد می‌نمایم. اگر از بیت‌المال باشد که حق مسلمانان و یتیمان و درماندگان در آن است پس والله نه تو می‌توانی آن را به من عطا کنی و نه من می‌توانم آن را بگیرم!» سپس از جا برخاست و شروع کرد با چوبی که در دستش بود مرا زد، سوگند به خدا، من او را از زدن چوب (بر سر و بدنم) رد نکردم تا وقتی‌که حاجتش برآورده شد (عقده‌اش خالی شد). پس من لباسم را بر سر کشیدم و به خانه برگشتم و گفتم: خدا خود میان من و تو حَکَم باشد، اگر من تو را امربه‌معروف کردم یا نهی از منکر نمودم. (با مردم این‌گونه رفتار کنیم ص 82- شرح نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید 9/16)

3- صرف صحیح مال

در جریان فتح ایران به دست مسلمانان در زمان خلیفه‌ی دوم، یکی از غنائمی که به دست مسلمانان افتاد، قالی بزرگ و زربافت کاخ سفید مدائن بود. این قالی بیش از سیصد و پنجاه متر طول داشت که مورّخان از آن به‌عنوان «بهارستان کسری» یاد کرده‌اند؛ وقتی این قالی را به مدائن آوردند، آن را به چندین قطعه قابل‌استفاده درآوردند و بین مسلمانان تقسیم کردند. امام علی علیه‌السلام سهمیه‌ی خود از آن قالی (و سایر غنائم) را برای توسعه‌ی کشاورزی و تولید به کار برد. قنات ویران‌شده‌ای را خرید و بازسازی کرد و سیصد هزار هسته خرما کاشت و آن‌ها را با آب همان قنات آبیاری کرد و به‌این‌ترتیب نخلستان عظیمی به وجود آورد و غذای هر روز مردم را تأمین نمود، سپس یک قسمت از آن نخلستان و قنات را برای مجاهدان راه خدا و قسمت دیگرش را برای مستمندان وقف نمود تا محصول هرساله‌ی آن، در این دو راه مصرف گردد. (حکایت‌های شنیدنی 2/75-فتاوی صحابی کبیر ص 173)

4- اموال بی‌حساب

وقتی مأمون خلیفه‌ی عباسی خواست با دختر حسن بن سهل به نام پوران عروسی کند آن‌قدر بی‌حساب خرج عروسی شد که از توصیف خارج است. در شب عروسی گلوله‌هایی از مُشک می‌پاشیدند که داخل آن کاغذی بود که اسم باغ و کنیز یا اشیا گران‌بها در آن نوشته شده بود؛ هر کس گلوله ای نصیبش می شد باز می کرد هر چه در آن نوشته شده بود، دریافت می‌کرد. قریب سی‌وشش هزار کارگر و ناخدای کشتی و خدمه، مسئولیتِ رساندن و انجام کارهای عروسی را به عهده گرفتند. حصیری از طلای فرش شده درست کردند که عروس روی آن بنشیند. مأمون از زبیده پرسید: «حسن بن سهل چقدر خرج عروسی کرده؟» گفت: «حدود سی‌وهفت میلیون دینار.» (به پول آن زمان)!! چهار هزار قاطر مدت چهار ماه هیزم برای شب عروسی می‌آوردند و در ایام عروسی هیزم تمام شد به‌جایش پارچه کتان زیر دیگ سوزانیدند. (پند تاریخ 3/212- کشکول بحرانی 2/49)

5- چهار دینار

یک روز که ابوذر مریض بود، به عصا تکیه کرد و نزد عثمان آمد، دید صد هزار درهم جلوی عثمان و جمعیتی هم اطرافش نشسته، انتظار دارند این مال را میانشان قسمت کند. ابوذر: این چه مالی است از کجاست و مصرفش چیست؟ عثمان: این صد هزار درهم است از محلی آورده‌اند منتظریم این مقدار هم بر آن افزوده شود تا بعد چه تصمیم بگیریم. ابوذر: صد هزار درهم بیشتر است یا چهار دینار؟ عثمان: البته صد هزار دینار. ابوذر: یاد داری شبی با تو خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله شرفیاب شدیم، حضرت به حدی محزون و غمناک بود که جواب سلام درستی به ما نداد، روز بعد ما خدمت ایشان رسیدیم، او را خندان و خوشحال یافتیم، گفتیم پدر و مادرمان به قربانت دیشب شما را خیلی محزون دیدیم و امروز چنین خندان؟ فرمود: آری دیشب چهار دینار از بیت‌المقدس مسلمین پیش من بود که تقسیم نکرده بودم، می‌ترسیدم اجلم فرارسد و این مال من تلف شود، اما امروز آن را به مصرف رسانیده خوشوقتم. (پیغمبر و یاران 1/54- اعیان و الشیعه ص 359)

محبت خدا

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 31 سوره‌ی آل‌عمران می‌فرماید: «بگو ای پیامبر اگر شما خدا را دوست دارید پس خدا را پیروی کنید».

حدیث:

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «دو برادر دینی همدیگر را ملاقات نمی‌کنند مگر، آن‌که برادرش را بیشتر دوست داشته باشد برتر است.»(جامع السعادات 3/184)

توضیح مختصر:

تشویق به محبت خدا برای بندگان، آرامش‌بخش، نویددهنده و کارساز است، اما موضوعاتی را باید متذکر شد: یکی اسبابِ خدادوستی است که در اخلاق خوب، دوستی برادران دینی، بغض در راه خدا، زهد در دنیا، فروبردن خشم، ذکر، سخاوت، آسان‌گیری، اعتدال در نفقه، کم گفتن و کم خوابیدن، کم خوری، صدقه دادن، عفو، نفع رساندن به خلق و … را می‌توان نام برد. نشانه کسانی که خدا را دوست دارند این‌که: نیکان را دوست دارند، به اهل‌بیت پیامبر عشق می‌ورزند، یار او را دوست می‌دارند، آخرت را بر دنیا برتری می‌دهند اگر عبادتی می‌کند از روی محبت است، طاعت را بزرگ نمی‌شمارند، بلای او را خریدارند، دوری از تعلقات دنیا می‌نمایند، دین‌داری را خوب پیاده می‌کنند و … چون خدا آنان را دوست می‌دارد، با حیاء و پرهیزگار بوده و شکرگزاری را روا می‌دارند، شب‌زنده‌دار هستند، راضی به قضا و قدرند، کارهای پنهانی خوب انجام می‌دهند و توفیق همراهشان می‌شود.

1- محبت خدا به بندگان روزی شخصی از بیابان به‌سوی مدینه می‌آمد، در راه دید پرنده‌ای به سراغ بچه‌های خود در لانه رفت، آن شخص کنار لانه پرنده رفت و جوجه‌ها را گرفت و به‌عنوان هدیه نزد پیامبر آورد. چون به حضور پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم رسید، جوجه‌ها را نزد پیامبر گذاشت، در این هنگام جمعی از اصحاب حاضر بودند، ناگاه دیدند مادر جوجه‌ها بی‌آنکه از مردم وحشت کند آمد و خود را روی جوجه‌های خود انداخت. معلوم شد مادر جوجه‌ها، به دنبال آن شخص به هوای جوجه‌هایش بوده، محبت و علاقه به فرزندانش به‌قدری بود که بدون ترس خود را روی جوجه‌هایش انداخت. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به حاضران فرمود: «این محبت مادر را نسبت به جوجه‌هایش درک کردید، ولی بدانید خداوند هزار برابر این محبت، نسبت به بندگانش محبت و علاقه دارد.» (داستان‌ها و پندها 5/112 لئالی الاخبار)

2- محبت به چوب

ابوحنیفه به خدمت امام صادق علیه‌السلام برای استفاده از علم و شنیدن حدیث رفت و امام علیه‌السلام از خانه بیرون آمد درحالی‌که به عصا تکیه کرده بود. عرض کرد: «یا بن رسول‌الله عمر شما به‌اندازه‌ای نرسیده که محتاج به عصا باشید!» فرمود: «چنین است که می‌گویی، لکن چون این عصای پیامبر صلی‌الله علیه و آله است خواستم به او تبرک بجویم.» ابوحنیفه به‌سرعت خواست عصا را ببوسد که حضرت دست خود را گشود (آستین خود را بالا زد) و فرمود: «والله تو می‌دانی که پوست (دست) من از پیامبر است او را نمی‌بوسی و عصای پیامبر را که جز چوبی نیست می بوسی!!»

3- روغن‌فروش

امام صادق علیه‌السلام فرمود: مردی بود که روغن‌زیتون می‌فروخت، ولی مهر بسیار به پیامبر داشت، به‌طوری‌که هرگاه می‌خواست در پی کاری برود، اول می‌آمد به چهره‌ی پیامبر نگاه می‌کرد بعد به دنبال کارش می‌رفت. هرگاه خدمت پیامبر می‌آمد آن‌قدر نگاه را ادامه می‌داد تا پیامبر به او نگاه کند روزی آمد و ایستاد تا به چهره پیامبر نظر افکند، بعد پی کار خود رفت، ولی لحظه‌ای بعد برگشت و چون پیامبر را دید با دست به وی اشاره کرد بنشیند، پیامبر فرمود: «چه بود که امروز کاری کردی که پیش‌ازاین نکرده بودی؟» عرض کرد: «به خدایی که ترا به پیامبری برانگیخت چنان دلم را دوستی و یاد تو پر کرده که نتوانستم پی کارم بروم لذا به‌سوی شما برگشتم.» پیامبر او را دعا کرد و فرمود: «خوب است.» پس از چند روز پیامبر او را ندید و جویای او شدند! عرض کردند: او را چند روز ندیدیم، پس پیامبر و اصحابش کفش به پا نمودند و به بازار آمدند. ناگهان دیدند که در دکانش کسی نیست، از همسایگانش پرسیدند، گفتند: «یا رسول‌الله آن مرد وفات یافت، او نزد ما امین و راست‌گو بود جز آنکه در او خویی ناپسند بود.» فرمود: چه بود؟ عرض کردند از نامحرم‌ها پرهیز نداشت و گاهی پی زن‌ها می‌رفت. پیامبر فرمود: «خداوند او را بیامرزد، زیرا آن‌چنان مرا دوست می‌داشت که اگر نخّاس (کسی که افراد آزاد را به‌جای عبد می‌فروشد) می‌بود خداوند او را می‌آمرزید.» (نمونه معارف 4/135- روضه کافی ص 77)

4- جوان یهودی

روزی سلمان فارسی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام کشف یکی از اسرار نهان را درخواست کرد، امیرالمؤمنین علیه‌السلام او را به قبر یک یهودی راهنمایی فرمود. سلمان به امر امام به قبرستان رفت و برزخ آن یهودی را که محب امیرالمؤمنین بود با چشم بصیرت دید و مشاهده کرد که: درجایی بسیار دلگشا و خوب، بر قصری عالی نشسته است. سلمان از او سؤال نمود که: «تو را کدام طاعت بدین مقام و منزلت رسانیده است بااینکه بر دین یهودی بوده‌ای؟» گفت: «مرا از شرف اسلام بهره‌ای نبود، ولی امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام را دوست می‌داشتم و همان محبت خالصانه، در برزخ موجب این مقامات شده است.» (ریاض المحبین ص 133)

5- دوست واقعی

مسلم مجاشعی جوانی بود از اهل مدائن که در زمان فرمانداری حذیفه بن یمان در مدینه به حذیفه گرایید. به‌وسیله حذیفه از دوستان فدایی امیر مؤمنان گردید. در جنگ جمل امیر مؤمنان برای اتمام‌حجت با مردم بصره و لشکر عایشه قرآنی به دست گرفت و فرمود: «کیست که این قرآن را ببرد و بر این مردم عرضه کند و ایشان را به‌حکم آن بخواند!» مسلم جوان، قرآن را از امام گرفت و به میدان رفت. امام در این هنگام فرمود: «همانا این جوان از کسانی است که خداوند دل او را از هدایت و ایمان پر کرده، اما او کشته می‌شود و من به خاطر ایمانش به او علاقه‌ی فراوان دارم و این لشکر هم پس از کشتن او رستگار نمی‌شوند.» مسلم سپاه عایشه و مردم را به‌حکم قرآن دعوت کرد، ولی آن‌ها دست راستش را قطع کردند، او قرآن به دست چپ گرفت، دست چپ او را قطع کردند، قرآن را به دست‌های بریده بر سینه چسبانید و خون بر آن جاری بود که سپاه دشمن یک‌باره بر او حمله کردند و او را قطعه‌قطعه نمودند و شکمش را دریدند. (شاگردان مکتب ائمه 3/361- تحفه الاحباب ص 360)

محبت و محب

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 54 سوره‌ی مائده می‌فرماید: «هر کس از دین خود برگردد به‌زودی خدا گروهی را می‌آورد که آنان را دوست می‌دارد و آنان نیز او را دوست می‌دارند.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علی علیه السّلام می‌فرماید: «سزاوارترین کس که باید دوستش بداری، کسی است که سودش به تو رسد و زیانش به دیگران.» (محجه البیضاء، ج 1، ص 345)

توضیح مختصر:

محبوب را محب صادق خواهان است و آنچه ارتباط بین این دو را نزدیک می‌کند به صفات و کارهایی خاص می‌باشد و به عبارتی، مُحب برای تقرّب و وصال به محبوب، کارهای پسندیده‌ای دارد که محبوب خوشش می‌آید. محبوب‌ترین مردم نزد خدا کسی است که: به خلق سود می‌رساند، خانواده‌اش را خوشحال می‌کند، فرمان‌بردار است، خیرخواه مردم می‌باشد، به اصلاح عیوب مشغول است، بر کارهای حرام خشمگین می‌شود، کردارش نیک است، آبروداری می‌کند، در بلاها تحمّل و شکیبایی می‌ورزد، صفت صدق الگویش می‌باشد، محافظت بر نماز می‌نماید، باتقوا است و سیره‌اش در کارها امانت‌داری می‌باشد. وقتی این نمونه صفات را (که از روایات استخراج شده) محب دارا باشد، محبوبیّتش بیشتر می‌شود و توفیقات دوست داری، رنگ زیبایی گرفته و همانند نسیم با طراوت صبحگاهی به شامّه‌ی مُحب می‌رسد. پس امیدش بیشتر و توفیقاتش روزافزون می‌گردد چراکه محبوب هرروز او را در صفت و عملی خاص که قرب آور است می‌بیند و کیف می‌کند و خوشحال می‌شود که به خاطر دوستی او همه کارهایش رنگ دوستی گرفته و از یادش غافل نشده است.

1- ازدواج یوسف با زلیخا

روزی زلیخا پیش حضرت یوسف بود. حضرت فرمود: «زلیخا چرا چنین بلایی را سر من آوردی؟» زلیخا گفت: «به خاطر این‌که تو زیبا بودی.» فرمود: «اگر پیغمبر آخرالزّمان را ببینی چه می‌گویی، درحالی‌که او از نظر صورت و سیرت از من زیباتر و بهتر است.» زلیخا گفت: «راست گفتی.» فرمود: «چگونه دانستی من راست می‌گویم و حال‌آنکه هنوز او را ندیده‌ای؟» زلیخا گفت: «به این جهت که تا نام او را بر زبان جاری کردی محبت او به دل من افتاد.» خداوند به حضرت یوسف علیه السّلام وحی کرد که زلیخا راست می‌گوید؛ چون محمد صلّی الله علیه و آله و سلّم را دوست می‌دارد ما هم او را دوست می‌داریم. لذا خداوند دستور داد که حضرت یوسف علیه السّلام با زلیخا که از پیری به جوانی برگشته بود، ازدواج کند. (علل الشرایع، ص 55)

2- بهره‌ی دوستی

امام باقر علیه السّلام فرمود: مردی نزد پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم آمد و گفت: «ای پیامبر خدا! نمازگزاران را دوست می‌دارم اما خودم نماز نمی‌خوانم. روزه‌داران را دوست می‌دارم اما خودم روزه نمی‌گیرم.» پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «تو با کسی هستی که او را دوست می‌داری و بهره‌ات همان است که اکتساب کرده‌ای.» (المحبه فی الکتاب و السنه، ح 850)

3- دندان عاشق هم شکست

شخصی اویس قرنی را در کشور یمن دید و گفت: «باآنکه حبیب خدا، بوی محبت تو را در مدینه استشمام فرمود، چطور از فیض حضورش محروم مانده‌ای؟» فرمود: «محب را از محبوب خود جدا مدان و بُعد ظاهر را حاجِب قرب معنوی مپندار. تو که پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را درک کردی، هیچ می‌دانی کدام دندان پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم شکسته شد؟» گفت: نه. فرمود: «دندان ثنایایش شکسته شد چون همان روز که دندان پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم شکست، دندان ثنایای من درد کرد و بیفتاد.» (ریاض المحبین، ص 139)

4- سفیدی در چشم

مردی را زنی بود و بر آن عاشق و مهربان بود. چشم آن زن عیبی داشت که شوهر از آن عیب بی‌خبر بود. سال‌ها گذشت و از زن استفاده‌ها برد و کم‌کم عشقش نسبت به زن کم شد و سفیدی که در چشم بود پدیدار شد. شوهر سپیدی را بدید و به زن گفت: «آن سفیدی در چشم تو کی پدید آمد؟» گفت: «آن گه که محبت من در دل تو نقصان گرفت.» (داستان عارفان، ص 72 –شرح تصوّف، ج 1، ص 182)

5- شکم چه ریزم

سالکی گفت: «شکم را سه قسمت کنم: یک ثلث نان، یک ثلث آب و ثلث دیگر برای نَفَس.» دیگری گفت: «شکم را دو قسمت کنم: نیمی نان و نیمی آب، نَفَس لطیف است.» سومی گفت: «من شکم را تمام پُر نان کنم، آب لطیف است راه یابد. نَفَس خواه برآید، خواه برنیاید.» عارفی گفت: «ما شکم پُر محبت کنیم و سر چیز دیگر نداریم.» (مقالات شمس، ص 74)

6- محب راه خدا

کسی را که به خاطر خدا انسانی را دوست بدارد، محب راه خدا گویند. محبوب، خداوند است، پس دوستی هم برای خداست. پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود:

«هر کس با آنچه دوست دارد محشور می‌شود، پس هرکسی بنده‌ای را به خاطر خدا دوست داشته باشد، درواقع خدا را دوست داشته است.» (زبده القصص، ص 2؛ تفسیر سوره‌ی قمر)

همچنین فرمود:

«بعد از پیامبران، برترین خلق در دنیا و آخرت، دوستان خدا و آن‌هایی که همدیگر را به خاطر او دوست دارند، هستند.»

امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود:

«خوش‌بوترین و لذیذترین چیزها در بهشت، حبّ خدا و دوستی ورزیدن در راه خدا و ستایش حق‌تعالی است.» (بحارالانوار، ج 66، ص 251 –مستدرک، ج 12، ص 221)

هر دوستی که برای خدا نباشد سبب دوری از رحمت حق می‌شود و از دشمنی خالی نبوَد، مگر آن دوستی که برای خدا باشد که از یک سرچشمه می‌نوشند و دوستی‌شان کم نمی‌گردد. (تذکره الحقایق، باب 97)

7- محبت را غایت نیست

ذالنون مصری (م 245) می‌گوید: در یکی از سفرها زنی را دیدم. از او سؤال کردم محبّت غایت و تمامی دارد؟ گفت: «ای بطال (بیکاره، معطّل) محبّت را غایت نیست.» گفتم: چرا؟ گفت: «از آن‌که محبوب را غایت نیست.» (تذکره الاولیاء، ص 159 –مقدمه‌ای بر مبانی عرفان، ص 61)

8- تقرّب شاه

سعدی گوید: یکی از فرزانگان شایسته، در عالم خواب، پادشاهی را در بهشت و پارسایی را در دوزخ دید. پرسید: «علت بهشتی شدن شاه و دوزخی شدن پارسا چیست؟ بااینکه مردم برخلاف این اعتقاد داشتند؟» ندایی به گوش او رسید که: «این پادشاه به خاطر دوستی با پارسایان به بهشت و آن پارسا به خاطر تقرب به شاه به دوزخ رفت.» (حکایت‌های گلستان، ص 117)

9- محبت و محنت

شبلی می‌گوید: وقتی به دهی از دهات شام رسیدم، مردی را دیدم نشسته و سر در پیش افکنده بی‌خود سخن می‌گفت و مردم بسیار گرد وی در آمده بودند. پرسیدم که حال این مرد چیست؟ گفتند: این مرد دیوانه است. پیش وی رفتم و سلام کردم، جواب سلام مرا داد و گفت: «ای شبلی! اگر خواهی سلامت یابی، گرد کوی محبت مگرد تا رقم دیوانگی بر تو نکشند و این قدم اول است، هرچند که ما در محبت می‌افزاییم وی در محنت می‌افزاید.» (تفسیر حدائق الحقایق، ص 462 –داستان عارفان، ص 93)

مُدارا

قرآن:

خداوند متعال در آیه ی 159 سوره ی آل عمران می فرماید: «به رحمت الهی در برابر مردم نرم (و مهربان) شدی و اگر خشن و سنگدل بودی، از اطراف تو پراکنده می شدند.»

حدیث:

پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «خداوند مرا به مدارا (نرمی و سازش) با مردم امر فرمود چنان که به انجام واجبات امر کرده است.» (محجه البیضاء، ج 1، ص 345) * مدارا ملایمتی است که تحمل آزار خلق را به همراه دارد؛ اما در رفق، نرمی است که در آن آزار از خلق به همراه نیست.

توضیح مختصر:

خلق دو دسته اند: 1. یا دشمن هستند که نمی شود با دشمن مدارا کرد چرا که صفت زشت عداوت مانع بزرگی است که نمی گذارد انسان به او نزدیک شود. دشمنی هر ساعتی حیله ای خاص می کارد و دوست دارد بر انسان غالب باشد و استثمار کند. نرمی و سازش او هم قابل اطمینان نیست. 2. اما با دوستان و عموم خلق و فامیل، به صلح باشد و با نرم خویی رفتار کند و شیوه اش مدارا باشد. چطور مادر با همه سختی های زندگی از فقر، مریضی و پرخاش گویی فرزند، با او لطف می کند و مهربانی می ورزد! این نوعی تربیت الهی است که خداوند به مادر این قدرت را داده است. لحن مدارائی، لحن خیر خواهی و سازش است که این خود از عوامل جلب دوستی است. امام باقر علیه السّلام فرمود: «کسی به قدر خدای تعالی در رفتار خود رعایت رفق و مدارا نمی کند.» (المیزان، ج 6، ص 200) پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به مردی از انصار وارد شد تا او را عیادت کند، دید که عزرائیل بالای سر وی نشسته، پرسید: ای عزرائیل! نسبت به رفیق ما مدارا کن، او مردی با ایمان است. عزرائیل عرضه داشت: ای محمد! مژده که من نسبت به هر مؤمنی مدارا می کنم. (المیزان، ج 18، ص 381 ؛ این حدیث خود نوید برای مؤمنین است.)

1- گروهی از قریش و غیر قریش

پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «گروهی از قریش، با مردم کم سازگاری کردند و از قریش رانده شدند. به خدا قسم در حسب های آن ها (از نظر خانوادگی) عیبی نبود.» و گروهی از غیر قریش، با مردم مدارا و خوش رفتاری کردند و به دودمان عالی و بلند پیوستند… هر کس دست خود را از مردم نگه دارد، یک دست از آنان نگه داشته و دست های بسیاری از او بازداشته می شود.» (علم اخلاق اسلامی، ج 1، ص 372)

2- مدارا با دشمن

زن یهودیه ای را که در جنگ خیبر، پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را به وسیله ی گوشت گوسفند مسموم کرد، نزد آن حضرت آوردند. پبامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم پرسیدند: «چرا چنین کردی؟» گفت: «می خواستم تو را به قتل برسانم!» فرمود: «خدا تو را بر کشتن من موفق نمی کند.» به پبامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم عرض کردند: «اجازه بدهید او را بکشیم!» فرمودند: «نه او را رها کنید.» (شنیدنی های تاریخ، ص 111-محجه البیضاء، ج 4، ص 147)

3- مدارا با شخص فرومایه

حمّار، پسر عثمان می گوید: «روزی موسی بن عیسی، در منزلش که مشرف بر مسمی بود نشسته بود. دید حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام سوار قاطری است و از مروه می آید. ابن هیاج به مردی از قبیله ی همدان که در آن جا بود، دستور داد برود و افسار قاطر را بگیرد و بگوید این قاطر متعلق به من است. او پیش آمد و افسار را گرفت و گفت: «من مالک این قاطر هستم.» امام علیه السّلام پای خود را از رکاب خارج نمود و پیاده شد و به کسانی که همراهش بودند، فرمود: «زین قاطر را بردارید.» آن مرد گفت: «این هم متعلق به من است.» امام علیه السّلام فرمود: «ما شاهد داریم که این زین، ملک حضرت باقر علیه السّلام بوده است، اما قاطر را به تازگی خریداری کرده ایم، تو می دانی به آن چه می گویی.» (تربیت اجتماعی، ص 73 –شرح مکارم الاخلاق، ج 1، ص 376)

4- بریحه

بریحه ی عباسی، از سوی دستگاه خلافت، به منصب پیش نمازی مکه و مدینه گماشته شده بود و بر اثر سعایت او نزد متوکل، امام علیه السّلام را از شهر تبعید کردند. بریحه همراه امام علیه السّلام تا سامرا بود و در راه به امام علیه السّلام عرض کرد: «عامل تبعید تو من بودم. اگر شکایت مرا نزد خلیفه یا یکی از دربانان او ببری، درختانت را در مدینه آتش می زنم و خدمتکارانت را می کشم و چشمه های مزرعه ات را کور خواهم کرد.» امام علیه السّلام فرمود: «دیشب شکایت تو را نزد خدا بردم و نزد بندگانش شکایت نخواهم کرد.» بریحه با تضرع، تقاضای بخشش و عفو کرد و امام علیه السّلام فرمود: «تو را بخشیدم.» (تربیت اجتماعی، ص 75 –دهمین خورشید امامت، ص 21)

5- مدارا با لشکر بی آب

در جنگ صفین، اول لشکر معاویه جلوی آب را گرفت و لشکر امام علی علیه السّلام را از آب منع کرد. سپس به امر امام علیه السّلام سرچشمه ی آب را تصرف کردند و طرفدران معاویه را به صحرای بی آب راندند. به امام علیه السّلام عرض کردند: «آیا شما لشکر معاویه را از آب منع می کنید تا از تشنگی بمیرند؟» فرمود: «ولله آنچه ایشان کردند، من روا نمی دارم. شمشیر برای جنگ کافی است.» پس دستور داد طرفی از آب را گشودند تا لشکر معاویه نیز آب بردارند. (منتهی الامال، ج 1، ص 151)

مدح (ستایش)

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 188 سوره‌ی آل‌عمران می‌فرماید: «گمان مبر آن‌ها که از اعمال (زشت) خود خوشحال می‌شوند و دوست دارند در برابر کار (نیکی) که انجام نداده‌اند مورد ستایش قرار گیرند (از عذاب الهی در امان اند.)»

حدیث:

امیرالمؤمنین علی علیه السّلام فرمود: «دوست داشتن مدح و خوش‌آمد گویی، از محکم‌ترین فرصت‌های شیطان است.» (محجه البیضاء، ص 345)

توضیح مختصر:

حمد به معنی ثنا و ستایش در برابر عمل خوبی است که ستایش شونده به اختیار خود انجام داده است، اما کلمه‌ی مدح که ستایش را شامل می‌شود ثنای بر عمل غیر اختیاری است. مثلاً بوی خوش گل را می‌گوییم آن را مدح می‌کنیم، نمی‌گوئیم آن را حمد می‌کنیم. مدح مقطعی هم می‌شود به این معنی که کسی فعلش الآن خوب است او را ستایش می‌کنیم بعد از دو سال ممکن است به خاطر عوض شدن کارش استحقاق مدح را نداشته باشد. پس تعاریف فعلی، ضمانتی برای آینده‌ی افراد ندارد. مدح افراد به صفاتی مانند داشتن علم، سخاوت، خوش‌اخلاقی و… می‌باشد چون تقلیب و وارونه شدن قلب در طول زمان‌ها اتفاق می‌افتد، نمی‌شود صد در صد ستایش را دائمی گفت مگر خداوند یا پیامبر یا امام معصوم درباره‌ی کسی چیزی بفرمایند. در طول تاریخ ثناگویان درباره‌ی سلاطین و زر داران و زورداران بسیار بودند که رنگ کارشان دنیوی بوده و جنبه‌ی الهی نداشت. ظالم ستایش ندارد، رباخوار و مال یتیم خور قابل‌ستایش نیستند، پس آنچه درباره‌ی آنان گفته می‌شود ثواب و حسنه‌ای برایشان نوشته نمی‌گردد. تعریفی که خداوند از کارهایی مانند قرض‌الحسنه دادن می‌کند حتماً درست است، ولی وقتی من می‌خواهم تعریف کنم، نمی‌دانم قصد قرض دهنده سالم است یا معیب، آیا هیجده برابر برایش نوشته می‌گردد یا نه؟ پس بهتر است تمجید و ستایش‌ها به حد متعارف معمولی باشد مگر این‌که به علم غیب، نیّت و عمل شخص را بدانیم.

1- مدح و خودپسندی

معاویه خطبه‌ای نیکو خواند و بعد، از روی خودپسندی گفت: «حرف‌هایم هیچ خلل و عیبی نداشت.» شخصی گفت: «بلی! سوراخی مانند سوراخ غربال نداشت!» او را پیش خود خواند و گفت: «کدام حرفم چنین بود؟» گفت: «عُجب تو به حرف‌هایت و مدح خویش گفتن در برابر مردم.» (نوادر راغب اصفهانی، ص 97-94)

2- برای یافتن پول

در ایام جنگ صفین، مردی نزد معاویه آمد و گفت: «مرا عطا کن! که رها کردم ترسوترین و بخیل‌ترین و بدگوترین شخص را.» معاویه گفت: «منظورت کیست؟» گفت: «علی بن ابیطالب علیه السّلام.» گفت: «دروغ گفتی ای فاجر! علی در هیچ جا فرود نیاید مگر غالب شود؛ اگر دو خانه داشته باشد، یکی از طلا و دیگری از کاه، خانه‌ی پر از طلا را انفاق می‌نماید. کسی را بعد از محمد صلّی الله علیه و آله و سلّم از او فصیح‌تر ندیدم؛ برخیز! خداوند تو را زشت گرداند!» (نوادر راغب اصفهانی، ص 94-97)

3- مدح خداوندی

متوکّل، خلیفه‌ی عباسی، به ابی العیناء –ادیبِ حاضرجوابی که در چهل‌سالگی کور شد (متوفی 283)- گفت: «تا چند مردم را مدح و مذمت کنی؟» گفت: چندان‌که نیک و بد می‌کنند و این عادت الهی با بندگان خود است؛ وقتی از بنده‌ی خود راضی گشت تعریف می‌کند: «نِعَمُ الُعَبدُ اِنَّهُ اَوّابُ: سلیمان خوب بنده‌ای بود به‌درستی که او رجوع کننده بود.» (سوره‌ی ص آیه‌ی 30) و هرگاه خدا بر بنده‌اش خشمگین شود، او را حرام‌زاده گوید. خلیفه گفت: «وای بر تو! از کجای قرآن این مطلب استفاده می‌شود؟» گفت: «عُتُلِّ بعدَ ذلکَ زَنیمٍ: زشت جفاکار، بعدازآن حرام‌زاده را و «زنیم» آن است که در قومی داخل شده باشد و از ایشان نباشد.» (سوره‌ی قلم، آیه‌ی 13)

4- مدح لئیمان

بشّار طخارستانی-از اطراف غرب رودخانه‌ی جیحون، (متوفی 167)- متهم به زندقه و از شعرای زمان خلیفه، مهدی عباسی بود. او خلیفه را مدح کرد ولی عطایی به او نداد. به او گفتند: «مگر تو خوب مدح نمی‌گویی؟» گفت: «من به شعر خود، این زمانه را مدح می‌کنم و نترسم که محروم برگردم ولکن در عمل دروغ می‌گویم؛ پس در امید محروم می‌شوم.» (نوادر راغب اصفهانی، ص 94-97)

5- مادح از زبان علی علیه السّلام سخن گوید

عبدالله بن عمر گوید: رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در جواب کسی که سؤال کرد در شب معراج، پروردگار با چه زبانی با شما گفتگو کرد؟ فرمود: «به زبان علی علیه السّلام.» عرض کردم: «خدایا! تو بودی با من سخن گفتی یا علی؟» ذات اقدس الهی فرمود: «ای احمد! من موجودی هستم نه چون موجودات دیگر؛ به مردم قیاس نشوم و به مانندی توصیف نگردم؛ تو را از نور خود آفریدم و علی را از نور تو و به رازهای دل تو مطلع هستم، می‌دانم محبوب‌تر از علی بن ابی‌طالب در دل نداری، لذا با زبان او با تو سخن گفتم تا دلت آرام شود.» (داستان‌های زندگی علی علیه السّلام، ص 118 –مناقب خوارزمی، ص 47)

مدح و ذم

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 45 سوره‌ی انعام می‌فرماید: «پس ریشه‌ی آن گروهی که ستم کردند برکنده شد و ستایش برای خداوند، پروردگار جهانیان است.»

حدیث:

امام علی علیه السّلام فرمود: «بزرگ‌ترین حماقت، اغراق‌گویی در مدح و ذمّ افراد است.» (محجه البیضاء، ج 1، ص 345)

توضیح مختصر:

مدح و ذم درباره‌ی افراد یا عملی، بستگی به نوع صفت و آثار آن دارد. فضیلت، سبب مدح و رذیلت، سبب ذم می‌شود. کسی را که صفت رضا و خشنودی دارد مدح می‌کنند و کسی که ناراحت و عبوس است ذم می‌نمایند. خداوند چون عدل و احسان را دوست دارد، در قرآن به آن امر می‌کند و چون از فحشا و منکر بدش می‌آید نهی می‌نماید. (سوره‌ی نحل، آیه‌ی 90) خداوند چون احد است هر کس را قائل به یگانگی شود دوست داشته و از آن طرف چون شرک را دوست نمی‌دارد، پس مشرک را دوست ندارد. پس مبنای مدح و ذم جنبه‌ی دینی و عقلی و عرف متعادل باید داشته باشد و اگر بر مبنای خردمندان و عالمان نباشد روی ستایش و مذمت نمی‌شود حساب باز کرد. متملّقان و چاپلوسان برای دریافت مظاهر دنیوی، به ستایش افراد مشغول هستند درحالی‌که ستایش آن‌ها بی مبنا است چون مدح شونده استحقاق ندارد. بهترین کار آن است که انسان در تعریف و تمجید و یا تکذیب افراد جنبه‌ی افراط یا تفریط نداشته باشد و متعادل برخورد کند و مستحق را ستایش کرده و آن‌که را استحقاق ندارد ثنا ننماید. خداوند اگر موسی علیه السّلام را مُخلص می‌خواند و تعریفش می‌کند و ابولهب را مذمّت می‌نماید، یا از مریم علیها السلام ستایش می‌نماید و از زن لوط پیامبر بدگویی می‌کند، همه بر اساس استحقاق است چراکه خداوند به عدل و مساوات برخورد می‌کند و ذرّه‌ای غلو در آن نیست.

1- تعریف خنده‌دار

ضحاک بن سفیان کلابی از اهل مدینه بود و ساکن سرزمین نجد می‌بوده است. او از رؤسا و شجاعان قوم خود بوده؛ در ظاهر بسیار زشت‌رو بوده. او برای بیعت کردن با پیامبر نزد حضرت آمده، در وقتی‌که هنوز آیه‌ی حجاب نازل نشده بود و در آن محل یکی از زنان پیامبر (عایشه) نزد حضرت نشسته بود. ضحاک گفت: «یا رسول‌الله مرا دو زن است که به حُسن و جمال از این زن که نزد تو نشسته است، زیباترند. یکی را بگذارم تا تو به عقد خود درآوری.» زن پیامبر پرسید: «آیا زن تو به جمال از تو زیباتر است یا تو از او؟» گفت: «من از او به جمال بهترم!» پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم تبسم فرمود. (لطائف الطوائف، ص 23)

2- تحسین چاپلوس

روزی متوکّل خلیفه‌ی عباسی کمانی در دست گرفت و با گلوله آن را به‌طرف گنجشکی انداخت و تیر به خطا رفت؛ متوکّل مُضل شد. ابن حمدون از نُدمای او حاضر بود گفت: «آفرین بادت ای خلیفه‌ی روزگار.» متوکّل گفت: «چون تیر به خطا رفت چه جای تحسین کردن و خوش‌آمد گفتن دارد؟!» گفت: «من چنان دریافتم که ازآنجاکه کمال مرحمت تو نسبت به خلق خدای است، بر این گنجشک رحم آوردی و عمداً خطا کردی تا آسیبی به او نرسد.» متوکّل را این تحسین خوش آمد و پنجاه‌هزار درهم او را انعام داد. (لطائف الطوائف، ص 121)

3- ثنا را تکذیب کرد

شاعری مُهمَل گوی پیش میرزا الغ بیگ (پسر شاهرخ فرزند تیمور متوفی 853) گفت: «دوش خواجه خضرع را به خواب دیدم که آب دهان مبارک در دهان من انداخت.» الغ بیگ گفت: «غلط دیده‌ای، خضر می‌خواست که تُف در روی و ریش تو افکند، تو دهان بازداشتی و در دهان تو افتاده است.» (باب نهم لطائف الطوائف، ص 237)

4- تغافل

شخصی کسی را ذم می‌کرد و دشنام می‌داد و او تغافل می‌کرد و به روی خود نمی‌آورد. گفتند: چرا هیچ نمی‌گویی؟ گفت: «اگر سگ بر روی تو بانگ کند، تو نیز بانگ می‌کنی؟ شاعر گفته: نه هر سگ بانگ کند من از جا بروم **** نه هر مگس آواز بردارد ترسیده گردم اگر سگی پای تو بگزد، تو نیز پای او بگزی؟» (نوادر، ص 99)

5- مؤمن آل فرعون

دو نفر پیش فرعون آمدند و بدگویی و مذمّت مؤمن آل فرعون کردند که او تو را خدا نمی‌داند. فرعون او را نزد آن دو نفر حاضر کرد و به آن دو گفت: «پروردگار شما کیست؟» گفتند: تو؛ به مؤمن آل فرعون گفت: «پروردگار تو کیست؟» گفت: «پروردگار من، پروردگار این دو نفر است.» فرعون آن دو را کشت. لذا حق‌تعالی فرمود: «فَوَقَئهُ اللهُ سَیِّئاتِ ما مَکَروا: پس خداوند او را از بدی آنچه اندیشیدند نگه داشت.» (نوادر، ص 110)

مدعیان دروغین

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 22 سوره‌ی ابراهیم می‌فرماید: شیطان به طرفدارانش می‌گوید: «در حقیقت خداوند به شما وعده داد وعده‌ی راست و من به شما وعده دادم و با شما خلاف کردم… پس مرا ملامت نکنید و خود را ملامت کنید.»

حدیث:

امام علی علیه السّلام فرمود: «دروغ گوید کسی که دعوی کند ایمان را و حال‌آنکه او رسیده شده باشد به مکرهای آرزوها و دروغ بازی‌ها.» (غررالحکم، ج 4، ص 630)

توضیح مختصر:

هر ادعایی که با واقع تطبیق نداشته باشد پایه‌هایش متزلزل است. ابلیس مدعی شد که چندین هزار سال عبادت کرده و بالاتر از آدم است پس مخالفت اوامر الهی کرد و ملعون و مطرود شد. تظاهر به ادعا راحت است اما در وقت عمل و حقیقت، پرده‌ی تظاهر کنار می‌رود و پوچی کار و هدفش معلوم می‌گردد. تظاهر نوعی دروغ‌گویی است لذا خودش امین نیست تا کسی به او به حقیقت برسد. نوع مدعیان، دچار امراض روحی بودند و درب گرفتاری‌ها به رویشان باز بوده. چون مفلس هستند در وقت ارائه نمی‌توانند صادق باشند، پس زمین می‌خورند. «به صورت شمع عشّاق‌اند و به سیرت، جمع فُسّاقند، اندیشه‌ی ایشان انباشتن شکم و پیشینه‌ی ایشان بگذاشتن حُکم است.» (بوستان کشمیری، ص 15) این‌ها مزوّر متقلّب هستند، نباید بر سفره‌ی تهی آنان نشست که دین را تباه می‌کنند. کسی که خودش از لحاظ نفس، توانا نیست، چطور می‌تواند دیده‌ی تیره را منوّر کند و شخص را چیره مند نماید؟ مدعی که خودش قرین نور نیست چطور می‌تواند دیگران را نورانی کند؟ خودش از ضعف بینایی‌اش در رنج است ولی می‌خواهد چشم بیماری را مداوا کند؟ زبانشان پررونق ولی قلبشان تاریک است. چون ادعا کند می‌گویند مقام ما از ابدال و اولیاء بالاتر است. حرف‌های دزدیده‌ی عرفا را به خورد مریدان می‌دهند تا آنان را به دام اندازند. گاهی هم به اولیاء الهی اعتراض وارد می‌کنند. آن‌قدر این مدعیان بی‌ارزش هستند که خداوند به‌اندازه‌ی سگ درگاهش نیز آنان را به رسمیت نشناخته تا استخوانی جلوی آن‌ها بیندازد. (خزائن کشمیری، ص 211)

1- مدّعیان مزوّر (متقلّب)

1. نباید بر سفره‌ی تهی از اطعمه‌ی معنوی مدعیان نشست که دین را تباه می‌کنند. 2. کسی که خودش از لحاظ نفس، توانا نیست چطور می‌تواند سالک را چیره مند کند؟ بلکه دیده را تیره می‌نماید. 3. مدعی راه خدا که خودش قرین نور نیست چطور می‌تواند دیگران را نورانی کند؟

چون ورا نوری نبود اندر قرآن **** نور، کی یابند از وی دیگران؟

4. آن‌که بیهوده دعوی ارشاد می‌کند مانند کسی است که خودش از ضعف بینایی در رنج است ولی می‌خواهد چشم بیماری را مداوا کند. 5. زبان مدعیان، تابناک و پررونق، ولی قلبشان تاریک است. 6. چون ادّعای ارشاد کنند خود را از شیث پیامبر بالاتر دانند و گویند: «مقام ما از ابدال و اولیاء بالاتر است.» 7. در حرف‌های اینان اصطلاحات عرفا وجود دارد که دزدیده و به خورد مریدان می‌دهند تا آنان را به دام اندازند.

حرف درویشان بدزدیده بسی **** تا گمان آید که هست او خود کسی

8. گاهی هم به اولیای الهی اعتراض می‌کند بااینکه اولیای الهی از او بیزار هستند. 9. این‌قدر این مدعیان، بی‌ارزش هستند که خداوند به‌اندازه‌ی سگ درگاهش نیز او را به رسمیت نشناخته تا استخوانی جلوی او بیندازد. 10. این مرشدان، خود را نایب حق می‌دانند و می‌گویند: باید از سفره‌ی من استفاده کنید. 11. سال‌های طولانی مریدان ساده را بر وعده‌های فردا و فرداها نگه می‌دارند تا که آنان بر گِرد خانه‌اش باشند. 12. بعد از سال‌ها که مریدان فهمیدند مرشد دست‌خالی بوده، بر عمر گران‌مایه که به هدر رفت چه سودی می‌یابند؟! (مثنوی، ج 1، ابیات 2282-2264)

2- درویش‌مآبان

خواجه عبدالله انصاری درباره‌ی درویش‌مآبان فارغ از حقایق گوید: «اکنون جمعی از دوریشان پیدا شده‌اند که ایشان را رنگی و بنگی بیش نیست. خانه و مانی، دانه و دامی، شمعی و قندیلی، زرقی و زنبیلی، ترنّم بم و زیری، توقی و چوگانی (سرایی و دکانی)، سفره و سماعی، حجره و اجتماعی، صومعه و خانقاهی (ایوان و بارگاهی) بعضی صوف پوشیده‌اند، گروهی موی تراشیده و دل هزار کس خراشیده، آستین‌کوتاه چون اهل دراز کرده و دست به مناهی دراز کرده‌اند، روز تا شب کرامات گفته و شب تا روز خفته… تو پنداری (اینان) صوفیان‌اند؟ نی نی عنید و لافیانند. به صورت، شمع عشّاق‌اند و به سیرت، جمع فُسّاقند. اندیشه‌ی ایشان انباشتن شکم و پیشه‌ی ایشان بگذاشتن حکم.» (زادالعارفین، ص 20 –شرح زمانی، ج 1، ص 810)

3- مارگیر (مردان دروغین)

بعضی هم مارند و هم افسونگر (جادوگر) یعنی هم مارگیرند و هم مار. با تزویر خاص، بندگان را صید می‌کنند. مار اول مارگیر را شیفته‌ی خود می‌کند و سپس مارگیر با خواندن دعوات افسونی آن را صید می‌نماید. مرد مارگیر از حرص و کسب‌وکار، افسون مار را می‌خواند و خودش متوجه نمی‌شود که مرید مریدان خود هم شده است.

مرد افسونگر، ز حرص و کسب‌وکار **** در نیابد آن زمان، افسون مار

زبان حال مار به مارگیر، این است که: نتیجه‌ی افسون خود را دیدی که به نام خدا مار را فریب دادی و به خاطر حق مطیع تو شدم نه به خاطر خودت؟ ولی بدان ای ابلیس روی، ای قطب مکار! یا زخم من، رگ عمرت را می‌برد یا همانند من به زندان گرفتارت می‌سازد.

یا به زخم من رگ جانت برد **** یا تو را چون من به زندانی برد (مثنوی، ح 1، ابیات 2341-2331)

4- گربه نماز کرد

حافظ می‌فرماید:

ای کبک خوش‌خرام که خوش می‌روی بایست **** غرّه مشو که گربه‌ی عابد نماز کرد

درباره‌ی گربه‌ی عابد دو احتمال داده می‌شود: 1. اشاره به «موش و گربه‌ی» عبید زاکانی یا به داستان «گربه‌ی عابد» در داستان کبک، جیر و خرگوش در کلیله‌ودمنه باشد که برای قضاوت در دعوای خود، نزد گربه رفتند و او متعبّد و نمازگزار بود. آنان را بفریفت و به خود نزدیک گردانید و به یک حمله هر دو را بگرفت و نابود کرد که عابد صفت، خود گربه است.

2. اشاره است به شیخ زین‌الدین علی کلاه شیرازی که برای فریب مردم، گربه‌ای را تربیت کرده بود و آن گربه پشت سرش به نماز می‌ایستاد. (مقدمه بر مبانی عرفان، ص 178)

5- دعوت خلق

مردی به شیخ ابوالحسن خرقانی گفت: «دستوری هست تا خلق را دعوت کنم؟» فرمود: «زینهار که به خود دعوت نکنی!» گفت: «یا شیخ خلق را به خویشتن دعوت توان کرد؟» فرمود: «آری، اگر دیگری دعوت کند، تو را ناخوش آید که به خود دعوت کرده باشی.» (عرفان الحق، ص 53)

6- پندار غلط

یکی از شیوخ نیشابور با جمعی از سرسپردگان بر خری نشسته و از راهی می‌گذشت. ناگهان خر را بادی درگرفت و صدا پیچید. مراد چنان بی‌تاب شد که شیون برداشت و جامه بر تن درید. یکی از همراهان پرسید: چرا بی‌تابی می‌کنی؟ مراد گفت: «یک‌لحظه پیش، این‌همه سرسپرده در پس‌وپیش خود دیدم، سر به غرور برآوردم که با این مقام، به پایه‌ی بایزید بسطامی رسیده‌ام و در دنیای جاویدان نیز پایگاهی بس بلند خواهم داشت. در همین لحظه خر چنان کرد که شنیدید. به خود آمدم، دیدم به خیره لاف زده‌ام و سخن به گزاف گفته‌ام که خری چنین پرده‌ی پندارم را از هم می‌درد.» (به‌سوی سیمرغ، ص 535- داستان عارفان، ص 89)

مدعیان نبوّت

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 93 سوره‌ی انعام می‌فرماید: «چه کسی ستمکارتر است از کسی که دروغی به خدا ببندد یا بگوید بر من وحی فرستاده شده، درحالی‌که به او وحی نشده است؟»

حدیث:

امام علی علیه السّلام فرمود: «نابود گشت کسی که ادعای ناشایسته کرد و نومید شد کسی که افترا زد.» (غررالحکم، 1/360)

توضیح مختصر:

بدان که در طول تاریخ مدعی پیامبری بسیار بودند و چون توانایی معجزات و کارهای خارق‌العاده را نداشتند، مغلوب شدند. البته تحریکات آنان در جذب مردم و نوعی کارها همانند شعبده‌بازی بی‌اثر در فریب عوام و ساده‌لوحان نبود. مدعیان، نوعاً در بعضی چیزها تبحّر دارند اما هیچ نوع ظاهرِ صلاحی نداشتند؛ یعنی موصوف به امانت‌داری و استقامت و اخلاق نیکو به معنی واقعی نبودند و بعد از مدتی، جهل و عدم صلاحیتشان معلوم گردید. بیّنه‌ی انبیاء دلالت تام بر صدق ادعای آنان دارد و ادعای مدعی را روشن می‌سازد؛ آنچه نوعاً معرفی حالات و کلمات و ادعای مدعیان نبوت را می‌کرده این‌که یا نوعی بیماری داشتند یا می‌خواستند از خلق و مریدان ساده‌لوح و عوام، سواری بگیرند یا داعیه‌ی معبودی در سرشان بوده و یا در پی جمع مال و قدرت بودند. به هر نوعش، بطلان آنان معلوم گردید. اگر به تقلید تعلیمات و احکامی آوردند به این خاطر بوده تا به سبب سهولت و آسانی احکام وضع‌شده، مردم جذب آنان شوند. غیر منصوب، به هیچ صراطی مستقیم نیست و با پوچی و بیهودگی، یا به تقلید سخن گفتن، نمی‌شود مردم را رهبری کرد. از معایب بزرگ این مدعیان پیامبری، بدعت‌های واهی، عقاید ضالّه، وعده‌های توخالی و انداختن خلق در جهنم است.

1- من ابراهیم خلیل هستم

در زمان مأمون، خلیفه‌ی عباسی، کسی را که ادعای پیامبری می‌کرد آوردند؛ گفت: «من ابراهیم خلیل‌الله هستم.» مأمون گفت: «عجب! چگونه جرأت چنین ادعایی کرده‌ای؟» ثمامه بن اشرس گفت: «خلیفه اجازه بده کمی با او سخن گویم.» و به آن مدعی گفت: «معجزه ابراهیم آن بود که او را در آتش انداختند و نسوخت، آتشی بیفروزیم و تو را در آن افکنیم، اگر تو را نسوزانید به تو ایمان می‌آوریم.» گفت: «چه مطلب بزرگی از من تقاضا کردی.» ثمامه گفت: «موسی عصا می‌افکند، اژدها می‌شد، چون به هر جای دریا می‌زد، آنجا خشک می‌گشت، دست در گریبان خویش برمی‌آورد، نور ساطع می‌شد، عیسی مردگان را زنده می‌کرد، هرکدام را می‌توانی انجام ده!» مدعی گفت: «جبرئیل به من گفته: اول به پیش این قوم شیطان‌صفت برو و دعوی خود را ظاهر کن، ببین تا چه پاسخ دهند، بعد به تو معجزه بدهم.» پس مأمون از حرف او بخندید. (مدعیان نبوّت، ص 197- هزار و یک حکایت قرآنی، ص 691)

2- فساد در زمین

در زمان خلافت مهدی عباسی، مردی مدعی نبوّت شد، خلیفه گفت: «اگر تو پیغمبری، در چه زمان و چه مکان مبعوث شده‌ای؟» گفت: «علم تاریخ لازم است و این از مسائل انبیاء نیست. اگر حرفم را قبول داری عمل کن و الّا من را رها کن.» مهدی گفت: «رها کردن تو جایز نیست، فساد در دین‌خواهی انداخت.» گفت: «تو غضب برای دینت کنی و من غضب برای دنیایم.» خلیفه رو به قاضی کرد و گفت: «چه می‌گویی در حق او؟» مدعی گفت: «چرا با من مشورت نمی‌کنی؟ آیا من کافرم یا مؤمن؟» خلیفه گفت: «کافر» گفت: «خدا در قرآن فرمود: اطاعت کافرین و منافقین مکن و به آزارشان اعتنا نکنید.» (سوره‌ی احزاب آیه‌ی 48) مرا رها کن تا نزد ضعفا که امت انبیا هستند بروم.» پس مهدی خندید و او را رها کرد. (مدعیان نبوت، ص 197)

3- عصای موسی

شخصی در بغداد دعوی پیامبری کرد و عصایی بلند در دست، نزد مأمون خلیفه‌ی عباسی رفت. خلیفه گفت: «معجزه‌ی تو چیست؟» گفت: «این عصا، همانند عصای موسی اژدها می‌شود.» گفت: «پس انجام بده.» مدعی گفت: «فرعون دعوی «أنا رَبُّکم الاعلی: من خدای بزرگ شما هستم.» را نمود اگر تو نیز این دعوی کنی، من نیز عصای خود اژدها نمایم.» مأمون گفت: «در برابر سه کس نتوانستم جواب دهم، یکی همین مدعی پیامبری بود.» (لطائف الطوائف، ص 416- روضه الصفا.)

4- اخبار از نیّت

مردی ادعای نبوّت کرد و او را نزد پادشاه بردند. پادشاه خواست او را اذیت و تنبیه کند. مدعی گفت: «من پیامبر به حقم، می‌باید که به من گرایش پیدا کنی.» پادشاه گفت: «معجزه‌ی تو چیست؟» گفت: «بر ضمایر و نیات اطلاع دارم.» پادشاه گفت: «اگر در دعوی خود صادقی، بگو چه نیّتی در ذهنم خطور کرد؟» گفت: «در ذهنت آمده که من دروغ می‌گویم.» پادشاه بخندید و او را تازیانه نزد. (هزار و یک حکایت قرآنی، ص 691- بزم ایران، ص 57)

5- صبر و شکنجه

در زمان خلیفه هارون‌الرشید، شخصی دعوی نبوّت کرد او را به مجلس هارون آوردند. مأمون هنوز خردسال بود، خلیفه گفت: «این مدعی نبوّت را شکنجه بدهید.» و او بی‌طاقتی می‌کرد. مأمون این آیه را خواند: «صبر کن آن‌گونه که پیامبران اولوالعزم صبر کردند.» (سوره‌ی احقاف، آیه‌ی 35) هارون از مناسبت گویی مأمون در شگفت شد که آیه را به‌جا قرائت کرد. (هزار و یک حکایت قرآنی، ص 415)

مذمّت خدمت ظالمین

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 103 سوره‌ی اعراف فرمود: «پس به دنبال پیامبران پیشین، موسی را به آیات خویش، به‌سوی فرعون و اطرافیان او فرستادیم، اما آن‌ها به آن آیات، ظلم کردند.»

حدیث:

امام علی علیه السّلام فرمود: «به نفْس‌های خود، رخصت ندهید که شما را به راه‌های ستمگران ببرند.» (غررالحکم، 2/59)

توضیح مختصر:

ستم‌کار، به هر نوع که باشد، کارش مذموم و زشت است و خدمت و نصرت آنان، در واقع کمک به ستم خواهد بود. ظالم هدایت نمی‌شود پس با یاری به انسان گمراه، عملاً خودِ شخص، گمراه و ضال می‌شود. خداوند ظالمین را نفرین و لعنت کرده؛ پس کسی که مطرود را کمک کند، خودش هم مطرود خواهد شد. آن‌کس که رستگار نیست، آثار شومی کارش بر مظلوم فشار بیاورد و قدرتش بیشتر گردد و ستمش ادامه پیدا کند. اگر خدا بخواهد ظالم را به عذاب دردناک دچار کند؛ خدمتکار و همراهش هم به همان عذاب دچار می‌شود. وقتی کسی ظلمت دارد، همراهی کردن با آن برای شخص، تاریکی می‌آورد. وقتی سر سفره‌ی ستم‌کار نشست و کارهای او را به عهده گرفت و نمک خوار او شد آن‌وقت ظلم به نفس هم مصداق پیدا می‌کند. در کربلا هر کس به هر نوع آمده بود مورد لعن قرار گرفت. لذا در زیارت عاشورا آمده است: «خداوند لعنت کند بر زمینه‌سازان امکانات برای آنان جهت پیکار با شما… و همکار و هم‌پیمان و همراه آنان را.» این جملات می‌رساند نه‌تنها خدمت نظامی بلکه سیاهی‌لشکر و تماشاچی هم مورد لعنت قرارگرفته و این، نوعی شقاوت است که مظلومان کشته‌شده و ظالمان، به این عمل شادی کنند.

1- سه روز، جنازه بر زمین

در زمان موسی علیه السّلام پادشاه ظالمی، حاجت مؤمنی را به شفاعت بنده‌ی صالحی برآورد. پس پادشاه و آن مرد صالح، هر دو یک روز مُردند و همگی بر جنازه‌ی آن پادشاه جمع شدند و تا سه روز درهای بازارها را بستند و آن مرد صالح در خانه‌ی خود ماند تا کرم‌های زمین، رویش را خوردند. پس حضرت موسی علیه السّلام این قضیه را مشاهده نمود، عرض کرد: «پروردگارا آن دشمن تو بود که با اعزاز او را برداشتند و این دوست توست که به این حال مانده است!» خداوند فرمود: «این دوست من، از آن جبار، حاجتی سؤال کرد که آن را برآورد؛ پس او را مکافات دادم برای برآوردن حاجات این مؤمن و کرم‌های زمین را بر روی مؤمن مسلط کردم برای سؤالی که از آن جبار کرد.» (حلیه المتقین، ص 222)

2- صفوان

صفوان شتردار، خدمت امام کاظم علیه السّلام آمد. حضرت علیه السّلام فرمود: «همه‌چیز تو خوب است به‌غیراز آن‌که شترهای خود را به خلیفه هارون‌الرشید کرایه می‌دهی.» عرض کرد: «برای راه مکه به او کرایه دادم؛ نه برای تفریح و شکار و خودم با او نمی‌روم، غلامانم را می‌فرستم.» فرمود: «آیا می‌خواهی آن‌قدر زنده باشد که کرایه‌ی تو را بدهد؟» گفت: «بلی!» فرمود: «هر که زندگی ایشان را خواهد، از ایشان باشد و از اهل جهنم است.» (حلیه المتقین، ص 223)

3- پسر خلیفه ابراهیم

عبدالغفار بن قسم، از امام باقر علیه السّلام پرسید: «چه می‌فرمایید در رفتن به نزد پادشاه؟» فرمود: «برای تو خوب نمی‌دانم.» گفت: «بسیار است که به شام می‌روم و مرا به نزد ابراهیم، پسر ولید، خلیفه‌ی اُموی می‌برند.» فرمود: «رفتن به نزد شاه و حکام، باعث سه چیز بد می‌شود: 1. محبت دنیا 2. فراموشی مرگ 3. راضی نبودن به آنچه خدا روزی تو کرده است.» (حلیه المتقین، ص 224)

4- سیاهی‌لشکر

ابونصر حرمی گوید: «مرد کوری را دیدم. از علت نابینایی او سؤال کردم.» گفت: «من همراه سپاه عمر سعد، در کربلا بودم. شب که شد به خواب رفتم. در خواب پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را دیدم که در کنارش طشتی و میان آن مقداری خون و یک عدد پَر بود. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم با آن پَر بر چشم‌های آن‌ها کشید تا نوبت من رسید. عرض کردم: «من نیزه و شمشیر و تیر به طرف حسین علیه السّلام نینداختم.» فرمود: «آیا تو بر تعداد دشمنان ما نیفزودی؟» سپس دو انگشت (اشاره و وسطی) را به آن خون زد و به چشمم کشید، صبح که از خواب بیدار شدم، خود را کور یافتم.» (داستان‌ها و پندها، 34/122 –مناقب بن مغازلی، ص 405)

5- ممکن نیست

یکی از غلامان سابق امام سجاد علیه السّلام گوید: «در حیره‌ی کوفه وارد شدم و به نزد امام صادق علیه السّلام رفتم و عرض کردم: «اگر ممکن است نزد داوود بن علی، یا کسی دیگر از کارکنان سلطنتی سفارشی کنید تا مرا به سرپرستی بعضی ولایات بگمارند.» فرمود: «نه این کار را نمی‌کنم.» پس از خدمت حضرت علیه السّلام مرخص شدم و به منزل برگشتم و پیش خود گفتم: «حتماً امام علیه السّلام می‌ترسد از من سستی سر بزند و یا حق کسی را غصب کنم؛ به خدمتش می‌رسم و پیمان می‌بندم که اگر به کاری از کارهای حکومتی مشغول شوم شیوه‌ی عدل را به کار بندم؛ اگر خلاف کردم، زن‌هایم مطلقه و غلام و کنیزانم آزاد شوند.» پس خدمت امام علیه السّلام رسیدم و این پیمان را به ایشان عرض کردم. امام علیه السّلام سر را به آسمان بلند نمود و فرمود: «اگر کُرات آسمان را بخواهی در کف بگیری، آسان‌تر از این است که چنین پیمانی ببندی. (ممکن نیست مشغول شوی و ظلم نکنی.)» (فروع کافی، 5/108 –داستان‌ها و پندها، 4/27)