دُرّ نجف

چهارصد موضوع، دو هزار داستان

جلد سوم · فصل سوم · بخش سوم

مذمت شراب‌خواری

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 91 سوره‌ی مائده می‌فرماید: «شیطان می‌خواهد به‌وسیله‌ی شراب و قمار، در میان شما عداوت و کینه ایجاد کند.»

حدیث:

پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «شراب مادر همه‌ی کارهای بسیار زشت و از بزرگ‌ترین گناهان کبیره است.» (تفسیر معین، ص 123 –کنزالعمال، ح 13182)

توضیح مختصر:

در دین مبین اسلام، شراب‌خواری نهی شده و بسیار در آیات و روایات در مذمت نصوص وارد شده است. لذا خداوند شراب را رجسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیطان (سوره‌ی مائده، آیه‌ی 90) پلیدی از جانب شیطان دانسته؛ یعنی مصنوع عمل شیطانی است. شراب، از هر چیزی (خرما، انگور و …) درست شده باشد، چون مست‌کننده است و عقل را زایل می‌کند و … اکیداً نهی شده است چه مضرات اخلاقی و چه مضرات نفسی و اجتماعی و … لذا از شراب‌خوار هر چیزی برمی‌آید از ناسزاگویی‌اش، هتک و تجاوز به ناموس، تصرّف اموال مردم، مفاسد اخلاقی و … جلوی افسارگسیختگی او را، در آن‌وقت که مست شده چیزی نمی‌تواند بگیرد. وقتی سر امام حسین علیه السّلام درون طشت نزد یزید بود خودش شراب می‌خورد و به اطرافیانش هم می‌داد و بقیه را کناری می‌ریخت. او دیگر قوّه‌ی عاقله‌اش کار نمی‌کند. آنچه خوانده یا شنیده‌شده، مستقیم یا غیرمستقیم نوع افراد خراب‌کار و ستم کننده گرفتار این موضوع هستند یعنی روی حکومت عقل به سبب نوشیدن شراب در کوتاه‌مدت یا درازمدت تأثیر بسزایی دارد. در سوره‌ی مائده آیه‌ی 91 می‌فرماید: «تنها هدف شیطان این بود که با شراب و قمار میان شما دشمنی و کینه بیندازد و شما را از راه خداوند و از نماز بازدارد.»

1- اگر من بنوشم

روزی هارون‌الرشید، خلیفه‌ی عباسی، برای تفریح به دیوانه‌خانه رفت. جوانی آرام و متین دید و با او به سخن پرداخت. یقین کرد که او را به ستم به آنجا آورده‌اند. در این هنگام، برای خلیفه شراب آوردند، جامی خورد و جامی به جوان تعارف کرد. جوان از گرفتن جام شراب خودداری کرد و گفت: «تو شراب می‌نوشی که مانند من شوی، اگر من بنوشم، مانند که خواهم شد؟» هارون بخندید و امر کرد رهایش کنند. (بزم ایران، ص 33 –نمونه‌ی معارف، 5/90)

2- شراب‌خواری برخی از خلفای جور

ابوالعینا، گفت: «من و سفیر روم، نزد متوکّل، خلیفه‌ی عباسی بودیم. شراب آوردند. سفیر گفت: «شراب و گوشت خوک، بر شما مسلمان‌ها حرام شده است؛ شراب را می‌نوشید ولی گوشت خوک نمی‌خورید؟» متوکّل گفت: «چون بهتر از گوشت خوک، گوشت برّه را داریم و دیگر نیازی به گوشت خوک نیست، اما چون بهتر از شراب چیزی نداریم که به‌جای آن بگذاریم، نا گریز آن را می‌نوشیم.» (نوادر راغب، ص 165)

3- دوسوم

چون آدم علیه السّلام از بهشت به زمین آمد، به میوه‌های بهشت مایل گشت. دو چوبه از انگور را به او دادند. آن‌ها را کاشت. چون سبز شد و میوه داد، شیطان اطراف آن دیواری کشید. آدم علیه السّلام فرمود: «چرا چنین کردی؟» گفت: «این‌ها از برای من است.» فرمود: «دروغ می‌گویی!» آدم علیه السّلام ماجرا را به جبرئیل گفت. جبرئیل آتشی گرفت و به‌سوی آن افکند. پس دوسوم درخت سوخت و یک‌سوم باقی ماند. فرمود: «آنچه سوخت بهره‌ی شیطان و آنچه باقی ماند، بهره‌ی توست.» (نمونه معارف، 5/78 –بحار، ج 14، باب الانبذه و المسکرات)

4- تعجب ندارد

شاعری به نام منوچهری، شعری درباره‌ی درخت انگور و سرخ‌ترین باده گفت:

عبدالعزیز بن مسلم می‌گوید: «قبر او را در ارمنیّه دیدم که در زیر درخت انگور واقع بود، شعر او را به یاد آوردم و از این اتفاق که به حقیقت پیوسته در شگفت شدم.» (نوادر راغب اصفهانی، ص 165)

5- نادان‌تر از شراب‌خوار

امام صادق علیه السّلام فرمودند: خیال داشتم شخصی را سرمایه‌ای بدهم تا برای تجارت به طرف یمن برود. خدمت پدر رفتم این مطلب را عرض کردم. پدر فرمودند: «مگر نمی‌دانی او شراب می‌خورد؟» گفتم: «بعضی از مؤمنین می‌گویند.» فرمود: «اگر سرمایه را به او دادی و از بین برد و نابود کرد، خداوند تو را نه پاداشی می‌دهد و نه جبران می‌کند؛ چه آن‌که فرمود: «اموالی که خدا آن را مایه‌ی زندگی قرار داده، به نادانان ندهید.» (سوره‌ی نساء، آیه‌ی 5) آیا نادان‌تر از شراب‌خوار وجود دارد؟ بنده پیوسته در پناه نگهبانی خداست. اگر شراب خورد، سرّش را فاش می‌کند و او را در پناه خود نگه نمی‌دارد؛ پس فرزند و برادر و گوش و چشم و دست و پای چنین کسی، شیطان است. به هر زشتی بخواهد او را می‌کشاند و از هر خویی بازمی‌دارد.» (داستان‌ها و پندها، 2/172 –بحارالانوار، 14/93)

مرثیه و سوگواری

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 84 سوره‌ی یوسف می‌فرماید: «یعقوب، از آن‌ها (پسران) روی بگرداند و گفت: وااسفا (افسوس و غم) بر یوسف و چشمان او از اندوه سفید شد و خشم خود را فرومی‌برد.»

حدیث:

امام صادق علیه السّلام فرمود: «حمد و سپاس خدا را که در میان مردم، کسانی را قرار داده که به‌سوی ما می‌آیند و ما را مدح و مرثیه می‌گویند.» (وسائل الشیعه، 10/469 –فرهنگ عاشورا، ص 442)

توضیح مختصر:

برپاداشتن مراسم به یاد محبوب و امام و زنده نگه‌داشتن هدف شهید به‌عنوان مدیحه‌سرایی، نوحه‌گری، مرثیه و سوگواری در فرهنگ شیعی، چیزی مسلّم است. زنده نگه‌داشتن هدف امام شهدا که احیاگر حقانیت و مظلومیت باشد به هر صورت، از گریاندن، پرچم زدن، اطعام دادن، مجالس وعظ و بُکاء موردنظر است. در برنامه‌هایی مانند محرم و صفر، ایام فاطمیّه، شب 21 ماه رمضان، 25 شوّال، شهادت امام صادق علیه السّلام آخر صفر شهادت امام رضا علیه السّلام و … سنت و سیره محبّان، همیشه این بوده که با برپایی مراسم تعزیه، لباس سیاه پوشیدن، تعطیلی مشاغل روزمره و … آن واقعه را احیاء کرده و زنده نگه می‌دارند. تعظیم شعائر اسلامی به هر شکلی که به هدف ارتباط داشته باشد سبب می‌شود تا دوست به‌نوعی و دشمن به شکلی دیگر، از این سوگواری‌ها بهره ببرد. این سیره وقتی اقامه می‌شود، علاقه و محبتی که دوستان داشته‌اند شعله‌ور شده و دشمنان از برخورد ائمه شهدا با ظالم و یاوری مظلومیت در طول تاریخ و زمان فعلی، از این مراسم هراس پیدا می‌کنند تا بدانند همیشه در درازمدت، حق، غالب و باطل مغلوب است. شعور شیعه نسبت به مراسم و سوگواری، از تمام ملل و مذاهب، بالاتر بوده و موج نگه‌داری عزاداری، همیشه محفل دسته‌جات و هیئت‌های عزاداری را بهره‌مند‌تر می‌کند و تجسم و وقایع مظلومان را ترسیم بهتری می‌نماید.

1- جعفر بن عفان

زید شحام گفت: «من با جماعتی از اهل کوفه، در خدمت امام صادق علیه السّلام بودیم که جعفر بن عفان وارد شد. حضرت او را اکرام کرد و نزد خود نشانید و فرمود: «به من رسیده که تو در مرثیه‌ی حسین بن علی علیه السّلام نیکو شعر می‌گویی؟» عرض کرد: «بلی، فدایت شوم» فرمودند: «مرثیه بخوان!» و جعفر مرثیه خواند و حضرت و حاضرین مجلس گریستند؛ حضرت آن‌قدر گریست که اشک چشم بر محاسنش جاری شد. پس فرمود: «به خدا سوگند، ملائکه‌ی مقرّب، در اینجا حاضر شدند و مرثیه‌ی تو را شنیدند و زیاده ازآنچه ما گریستیم، گریستند. حق‌تعالی در همین ساعت، بهشت را با تمام نعمت‌های آن بر تو واجب گردانید و گناهان تو را آمرزید.» (منتهی الآمال، 1/290 –رجال کشی)

2- ابی عماره

امام صادق علیه السّلام به ابی عماره منشد (شعرخوان) فرمود: «چند شعر درباره‌ی امام حسین علیه السّلام برای من بخوان!» گفت: «خواندم. پس حضرت علیه السّلام گریه کردند، باز خواندم و حضرت گریست. پس به خدا قسم باز مرثیه خواندم و حضرت گریه کرد تا صدای گریه را از داخل خانه شنیدم.» پس فرمود: «کسی که در مرثیه‌ی حسین بن علی علیه السّلام شعر بگوید و پنجاه نفر را بگریاند، بهشت برای اوست…» (منتهی الآمال، 2/314)

3- دِعبِل

دعبل بن علی خزاعی، قصیده‌ی مرسوم به «مدارس آیات» را نظم کرد و خدمت امام رضا علیه السّلام خواند. او را تحسین بسیار نمودند و فرمودند: «تا تو را امر نکردم این قصیده را مخوان.» در مجلس مأمون به امر امام خواند و مأمون پنجاه‌هزار درهم به او داد و او را تحسین کرد. او جامه‌ای از امام رضا علیه السّلام تقاضا کرد تا کفن خود سازد؛ پس امام علیه السّلام جامه و دستمالی به ا بخشیدند. در قصیده‌اش که برای امام خواند، حضرت گریست و در این شعر که می‌گوید: «… قبری به بغداد..» منظور امام کاظم علیه السّلام است. امام علیه السّلام فرمود: «آیا شعری به قصیده‌ی تو ملحق نکنم؟» عرض کرد: «بفرمایید!» فرمود: «و قبری به طوس یا لها مصیبه … الهَمِّ و الکُربات.» دعبل گفت: «این کدام قبری به طوس است؟» فرمود: «قبر من است و ایام و لیالی منقضی نمی‌شود تا این‌که طوس محل رفت‌وآمد شیعه و زوّار من می‌باشد. هر که زیارت کند مرا در غربت به طوس، با من و در درجه‌ی من، در روز قیامت آمرزیده می‌شود.» (منتهی الآمال، 2/314) 4- ابو هارون

ابو هارون مکفوف (نابینا) گوید: «بر امام صادق علیه السّلام داخل شدم. به من فرمود: «شعر و مرثیه‌ای برایم بخوان!» پس خواندم. فرمود: «آن‌طور بخوان که خودتان می‌خوانید و نزد قبرش مرثیه‌سرایی می‌کنید.» این شعر را خواندم که «مرور کن بر قبر حسین علیه السّلام پس بگو به استخوان‌های پاکیزه‌اش یا تشنه‌اش.» حضرت علیه السّلام گریه کرد و من ساکت شدم. فرمود: «بازهم بخوان!» این شعر را خواندم: «ای مریم! بلند شو و ندا کن مولای خود حسین را و یاری کن به‌واسطه‌ی گریه‌ات…» پس حضرت علیه السّلام گریه کرد و زن‌ها شیون کردند. چون زن‌ها ساکت شدند، فرمود: «ای ابو هارون! هر کس شعری برای امام حسین علیه السّلام بگوید و ده را بگریاند، بهشت برای اوست. هر کس یاد حسین علیه السّلام کند و گریه نماید، بهشت برای اوست.» (کامل الزیارات، ص 105 –رمز المصیبه 1/19)

5- کمیت

کمیت بن زید اسدی، اهل کوفه بود و مشهورترین شعرش، هاشمیات است. او در ایام حج، خدمت امام صادق علیه السّلام رسید و اجازه خواست تا اشعاری درباره‌ی خاندان اهل‌بیت بخواند. حضرت، اهل‌بیت خود را جمع کرد تا آنان هم بشنوند. کمیت اشعار خود را خواند و حاضرین گریستند. امام صادق علیه السّلام دست به دعا بلند کرد و گفت: «خدایا! گذشته و آینده‌ی حاضرین را ببخشای و از نهان و آشکار او درگذر و به او آن‌قدر عطا کن تا راضی شود.» (منتهی الآمال، 1/290 –فرهنگ عاشورا، ص 305)

مرگ

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 185 سوره‌ی آل‌عمران می‌فرماید: «هر نفسی چشنده‌ی مرگ خواهد بود.»

حدیث:

پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «مرگ بهترین پند دهنده و واعظ است.» (جامع السعادات 3/38)

توضیح مختصر:

«هر که آمد به جهان اهل فنا خواهد بود.» این اصلی است که تاریخ حیات انسان‌ها آن را تأیید می‌کند. اشرف مخلوقات پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم رحلت کردند تا چه برسد به دیگران. چون مرگ برای عموم مردم، نابودی است و همه‌چیز را انسان از دست می‌دهد پس محبوب نیست و لذا استفاده از عبرت‌های مُردن، قبرستان، تشییع‌جنازه و مجالس ترحیم، بسیار اندک است. چون مرگ، باور می‌خواهد و به عموم مردم، یقین کم داده‌شده، آنچه از مردن‌ها پیدا می‌شود انگار اتفاقی برای کسی بوده و برای خودش نیست و واقعه‌ی دیده‌شده گذری جلوه می‌نماید نه واقعیتی که درس بدهد و عبرت گرفته شود. تازه اکثریت مردم، از قضایای سکرات موت و باز شدن چشم برزخی محتضر که جایگاه خود را می‌بیند و چه حال اندوهی بر او وارد می‌شود، غافلند و درک نمی‌کنند. موت سبب انتقال روح از عالم دنیا به عالم برزخ است و این انتقال، چیز بی‌ربط و ساده و مجازی نیست بلکه همه واقعیت‌ها از هنگام مرگ بارز و آشکار می‌شود و بر پیشانی مُرده نوشته‌شده؛ اما کارهای دنیایی و مشغولیت به مظاهر و اسباب آن و از آن‌طرف، حرص به تکاثر و تراکم متاع، باعث می‌شود که فراموشی و غفلت، غالب باشد و بهره‌ای از این قضا و قدر مستحکم، درک نکند. موت و از دست دادن‌ها، های و هوی‌ها و سروصداها، بلندی و پستی، غِنی و فقر، صحّت و مرض و پیری و جوانی، زنگ آخر زده می‌شود و پرونده بسته می‌گردد.

1- پیرمرد 150 ساله

سعدی گوید: در مسجد جامع دمشق با دانشمندان مشغول مناظره و بحث بودم، ناگاه جوانی به مسجد آمد و گفت: «در میان شما چه کسی فارسی می‌داند؟» همه‌ی حاضران اشاره به من کردند؛ به آن جوان گفتم: خیر است، گفت: «پیرمردی 150 ساله در حال جان کندن است و به زبان فارسی صحبت می‌کند، ولی ما که فارسی نمی‌دانیم، نمی‌فهمیم چه می‌گوید، اگر لطفی کنی و قدم رنجه بفرمایی، به بالینش بیایی ثواب کرده‌ای، شاید وصیتی کند تا بدانیم چه وصیت کرده است.» من برخاستم و همراه آن جوان به بالین آن پیرمرد رفتم، دیدم می‌گوید: «چند نَفَسی به مراد دل می‌کشم، افسوس که راه نَفَس گرفته شد، افسوس که در سفره عمر زندگانی هنوز بیش از لحظه‌ای بهره نبرده بودیم و لقمه‌ای نخورده بودیم که فرمان رسید، همین‌قدر بس است.» آری بااینکه 150 سال از عمرش رفته بود، تأسف می‌خورد که عمری نکرده‌ام حرف‌های او را به عربی برای دانشمندان شام ترجمه کردم، آن‌ها تعجب کردند که باآن‌همه عمر دراز باز بر گذر زندگی دنیای خود تأسف می‌خورد. به آن پیرمرد در حال مرگ گفتم: «حالت چگونه است؟» گفت: «چه گویم که جانم دارد از وجودم می‌رود!» گفتم: خیال مرگ نکن و خیال را بر طبیب چیره نگردان که فیلسوف‌های یونان گفته‌اند: «مزاج هرچند معتدل و موزون باشد نباید به بقاء اعتماد کرد و بیماری گرچه وحشتناک باشد دلیل کامل بر مرگ نیست.» اگر بفرمایی طبیبی به بالین تو بیاورم تا تو را درمان کند؟ چشمانش را گشود و خندید و گفت: «پزشک زیرک بیمار را با حال وخیم ببیند، به نشان تأسف دست بر هم ساید، وقتی‌که استقامت مزاج دگرگون شد، نه افسوس (دعا) و نه درمان هیچ‌کدام اثر نبخشد.» (حکایت‌های گلستان، ص 229)

2- گفتگوی هنگام مرگ

بلال حبشی مؤذن پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم، هنگامی‌که رنجور شد و در بستر مرگ قرار گرفت، همسرش در بالین او نشست و گفت: «واحسرتا که مبتلا شدم!» بلال گفت: «بلکه موقع شور و شادی است، تاکنون رنجور بودم و تو چه می‌دانی که مرگ چه زندگانی خوش است؟» همسر گفت: «هنگام فراق فرا رسیده است.» بلال فرمود: «هنگام وصال فرا رسیده است.» همسرش گفت: «امشب به دیار غریبان می‌روی.» فرمود: «جانم به وطن اصلی می‌رود.» همسر گفت: واحسرتا، او فرمود: یا دولتاه، همسر گفت: تو را ازاین‌پس کجا بینم؟ فرمود: در حلقه خاصان الهی، همسرش عرض کرد: دریغ که با رفتن تو، خانه بدن و خانمان ما ویران می‌گردد! فرمود: «این کالبد مانند ابر می‌باشد که لحظاتی به هم می‌پیوندند و بعد از هم گسیخته می‌شود.» (داستان‌های مثنوی 2/137)

3- فرشته‌ی مرگ

رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: در شب معراج، خداوند مرا ب آسمان‌ها سیر می‌داد، در آسمان فرشته‌ای را دیدم که لوحی از نور در دستش بود و آن‌چنان به آن توجه داشت که به‌جانب راست و چپ نگاه نمی‌کرد و مانند شخص غمگین، در خود فرورفته بود؛ به جبرئیل گفتم: این فرشته کیست؟ گفت: این فرشته‌ی مرگ عزرائیل است که به قبض روح‌ها اشتغال دارد. گفتم: مرا نزد او ببر تا با او سخن بگویم. جبرئیل مرا نزدش برد، به او گفتم: ای فرشته‌ی مرگ آیا هرکسی که مُرده یا در آینده می‌میرد روح او را تو قبض می‌کنی؟ گفت: آری، گفتم: خودت نزد آن‌ها حاضر می‌شوی؟ گفت: آری خداوند همه‌ی دنیا را همچنان در تحت اختیار و تسلط من قرار داد، همچون پولی که در دست شخص باشد و آن شخص آن پول را در دستش هرگونه که بخواهد جابجا نماید. هیچ خانه‌ای در دنیا نیست مگر این‌که در هرروز پنج بار به آن سر می‌زنم، وقتی‌که گریه‌ی خویشان مُرده را می‌شنوم به آن‌ها می‌گویم: گریه نکنید من باز مکرر به‌سوی شما می‌آیم تا همه‌ی شما را از این دنیا ببرم. (عالم برزخ، ص 38 –بحارالانوار، ج 6، ص 141)

4- علامه مجلسی

سید نعمت‌الله جزایری شاگرد مقرّب علامه مجلسی گوید: من با استادم مجلسی قرار گذاشتم هرکدام زودتر از دنیا برویم، به خواب دیگری بیاییم تا بعضی قضایا منکشف شود. بعدازاین که استادم از دنیا رفت بعد از هفت روز که مراسم فاتحه تمام شد، این معاهده به یادم آمد و رفتم سر قبر علامه مجلسی، قدری قرآن خواندم و گریه کردم و مرا خواب ربود و در عالم رؤیا استاد را با لباس زیبا دیدم که گویا از میان قبر بیرون شده! فهمیدم او مُرده است و انگشت ابهام او را گرفتم و گفتم: وعده که دادی وفا کن و قضایای قبل از مُردن و بعد از مُردن را برایم تعریف کن. فرمود: چون مریض شدم و مرض به حدی رسید که طاقت نداشتم، گفتم: خدایا دیگر طاقت ندارم و به رحمت خود فرجی برایم کن. در حال مناجات دیدم شخص جلیلی (فرشته) آمد به بالین من و نزد پایم نشست و حالم را پرسید من شکوه‌ی خود را گفتم؛ آن ملک دستش را گذاشت به انگشت پاهایم و گفت: آرام شدی؟ گفتم: آری، همین‌طور دست را یواش‌یواش به‌طرف سینه بالا می‌کشید دردم آرام می‌گرفت، چون به سینه‌ام رسید، جسد من افتاد روی زمین و روحم در گوشه‌ای به جسدم نظر می‌کرد. اقارب و دوستان و همسایگان آمدند و اطراف جسد من گریه می‌کردند و ناله می‌زدند، روحم به آن‌ها می‌گفت: «من ناراحت نیستم من حالم خوب است چرا گریه می‌کنید، کسی حرفم را نمی‌شنید.» بعد آمدند جنازه را بردند غسل و کفن و نماز به‌جای آوردند و جسدم را درون قبر گذاشتند، ناگاه منادی ندا کرد ای بنده‌ی من، محمدباقر برای امروز چه مهیا کردی؟ من آنچه را از نماز و روزه و موعظه و کتاب و … را شمردم، موردقبول نشد تا این‌که عملی یادم آمد که مردی را به خاطر بدهکاری در خیابان می‌زدند و او مؤمن بود و من بدهکاری او را دادم و از دست مردم او را نجات دادم، آن را عرض کردم. خداوند به خاطر این عمل خالص همه‌ی اعمالم را قبول کرد و مرا به بهشت (برزخ) داخل نمود. (منتخب التواریخ، ص 752 –روضات الجنات)

5- مالک اشتر

چون مالک اشتر از طرف امام علی علیه السّلام به حکومت مصر منصوب گردید، معاویه اندیشید اگر مالک به مصر آید برای شامیان سخت شود. لذا عده‌ای را مأمور کرد تا در راه کوفه به مصر با زهر دادن او را مسموم و از بین ببرد. و به این حلیه‌ی معاویه، مالک را با شربت (عسل) مسموم کردند و از دنیا رحلت کرد. وقتی خبر شهادت مالک به معاویه رسید، گفت: «علی علیه السّلام دو دوست داشت (دو نفر دست راست علی علیه السّلام بودند.) یکی بر صفین یعنی عمار یاسر و دیگری امروز یعنی مالک قطع شد.» چون خبر شهادت مالک به امام رسید فرمود: «انّا لله وَ انّا الَیه راجِعُون و مرگ مالک از مصائب تاریخ است.» جماعتی بعد از مرگ مالک خدمت امام آمدند دیدند که امام دست بر دست می‌ساید و افسوس می‌خورد و می‌فرماید: «به خدا قسم، مرگ توای مالک جمعیت زیادی را شکست و بسیاری (از مردم شام) را خوشحال کرد، گریه کنندگان باید بر امثال مالک بگریند، مگر موجودی مثل مالک متصوّر می‌شود؟» (شاگردان مکتب ائمه 3/196 –شرح نهج‌البلاغه‌ی ابن ابی الحدید 6/76)

مزاح

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 55 سوره‌ی یس می‌فرماید: «بهشتیان در بهشت به مزاح و خوشی مشغول‌اند».

حدیث:

پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله فرمود: «خداوند مزاح گر را که در شوخی خود راست‌گو باشد مؤاخذه نمی‌کند.» (نهج الفصاحه ص 160)

توضیح مختصر:

مرّوت، عبارت است از تنزیه نفْس از چیزهایی مانند تمسخر، کثرت مزاح نمودن، خوردن چیزی در بازار و … مزاح اگر موجب کذب، ایذاء، غیبت و معصیت نشود، حرام نیست و از فضول کلام است. بله اگر مقدار کم مزاح، سبب انبساط و سرور شود ممدوح است، امّا کلمه‌ی مزاح، گاهی دست‌آویز است. وقتی دوازده نفر خواستند بعد از جنگ تبوک، در عقبه کمین کنند و پیامبر صلی‌الله علیه و آله را به قتل برسانند، گفتند: «اگر نتوانستیم او را بکُشیم می‌گوییم خواستیم مزاح و شوخی کنیم.» جبرئیل از این قصد آنان، پیامبر صلی‌الله علیه و آله را خبر داد. وقتی پیامبر صلی‌الله علیه و آله آن‌ها را احضار کرد و از قصدشان آگهی داد، گفتند: «قصدِ ما، مزاح و شوخی بود نه جدّی و عمدی…» (اطیب البیان 6/258) در مسافرت، مزاح استحباب دارد. شوخی و مزاح مردان با همسران خود هنگام هم‌بستری، نیکو است، زنان مسلمانی که شب، هنگام نماز مغرب و عشاء برای اقتداء به پیامبر صلی‌الله علیه و آله به مسجد می‌رفتند، بعضی جوانان اوباش، بر سر راه آن‌ها می‌نشستند و با مزاح و حرف‌ها و سخنان ناروا، آن‌ها را آزار می‌دادند و مزاحم آن‌ها می‌شدند. (برگزیده از تفسیر نمونه 3/630) امّا بدانید در بهشت، مزاح و افزایش انبساط و سرور است یعنی بهشتیان از دست یکدیگر جام شراب طهور می‌کشند و می‌نوشند.

1- جواب وزیر

فردی را نزد معتصم، خلیفه عباسی آوردند که ادعای نبوّت داشت. خلیفه گفت: «چه معجزه‌ای داری؟» گفت: «مرده را زنده می‌کنم.» خلیفه گفت: «اگر این کار را بکنی، به تو ایمان می‌آورم.» امر کرد: شمشیر تیز بیاورید، شمشیر آوردند و گفت: «نزد شما وزیرتان را گردن می‌زنم و سپس آن را زنده می‌کنم.» خلیفه گفت: نیکو باشد و رو به وزیر کرد و گفت: تو چه می‌گویی؟ وزیر گفت: «ای خلیفه! تن به کشتن دادن کاری سخت است، من از او هیچ معجزه‌ای نمی‌طلبم و تو گواه باش به او ایمان آوردم.» خلیفه بخندید و وزیر را پاداش داد و مدعی پیامبری را به تیمارستان فرستاد. (لطائف الطوائف، ص 99)

2- میر کمندی

میر کمندی مردی شکم بزرگ و از شوخان شهر هرات بود و در خوردن غذا زبان زد بود؛ اما وقتی مریض شد، دیگر نمی‌توانست غذا بخورد. روزی فقیر نزد وی آمد و گفت: «به کدام‌یک از اشعار اعتقاد داری؟ و شعر کدام شاعر را از حفظ داری؟» گفت: «من از شعر مولانا بسیار خوشم می‌آید و شصت سال به‌غیراز مثنوی و غزل نه چیزی خوانده‌ام و نه یاد گرفته‌ام.» فقیر گفت: «چند هزار بیت از حفظ داری؟» گفت: از همه مثنوی و دیوان شمس فقط یک بیت حفظ دارم و آن را خواند: کوه بود نواله ام، بحر بود، پیاله ام **** جهان چو لقمه یی، هست درین دهان من (لطائف الطوائف، ص 354)

3- نام پدر و مادر حضرت آدم

زبیر (م 255 صاحب کتاب انساب قریس) نسابه‌ی عرب بود و ادعا داشت که حسب و نسب همه را می‌داند. روزی در جمع زیادی از علما و عوام، کسی از راه مزاح پرسید تو که نَسَب همه را می دانی، بگو: پدر و مادر حضرت آدم کیست؟ گفت: اسم پدر آدم، مضاربن جملج بوده و نام مادرش صاعده بنت قزرام بود. خواص خندیدند و عوام متحیّر شدند. عده‌ای از دوستانش گفتند: «این چه نسبت بود که برای حضرت آدم بیان کردی؟» گفت: «ترسیدم عوام مرا به جهل نسبت کنند.» (لطائف الطوائف، ص 327)

4- پوستین

ظریفی با عربی همراه شد، در بین راه پرسید چه نام داری؟ گفت: بارد یعنی سرد و خنک. گفت: کُنیه تو چیست؟ گفت: ابو جمد: پدر یخ. گفت: نام پدرت چیست؟ گفت ابوالثّلج: پدر برف. گفت: نام مادرت چیست؟ گفت: زمهریر: سرمای سخت. گفت: کنیه‌اش چیست؟ گفت: ام الشّتاء: مادر زمستان. گفت: چه پیشه و شغل داری؟ گفت: یخ فروشی. گفت: به کجا می‌روی؟ گفت: از پی برف ظریف. گفت: برای خدا لحظه‌ای اینجا باش تا پوستینی پیدا کنم که از سرما افسرده گشتم و بیم هلاکت با همراهی تو را دارم. (لطائف الطوائف، ص 319)

5- گوش بزرگ

اربابی که گوش او بزرگ بوده، دائم به غلام خود می‌گفت: «از حکما شنیده‌ام که گوش بزرگ دلیل طولانی بودن عمر است و عمر من دراز است.» ازقضا او را تهمتی زدند. حکم قتلش را صادر کردند و او را به‌پای دار بردند (تا اعدام کنند.) غلامش می‌گریست و می‌گفت: «ای خواجه! همیشه می‌فرمودی عمر من دراز است و بزرگی گوش دلیل آن است، اینک که تو را می‌کشند؟!» خواجه گفت: «من می‌گفتم اگر کسی به مرگ خود بمیرد، ولی الآن آن‌ها می‌خواهند، به زور مرا بکشند.» حاکم وقتی این گفتگو را شنید، آن مرد (خواجه را) ببخشید. (لطائف الطوائف ص 326 حکایت این موضوع از این کتاب اخذ شده است.)

مزد و اجر

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 22 سوره دهر می‌فرماید: «این پاداش شماست و سعی و تلاش شما مورد قدردانی است».

حدیث:

امام علی علیه السّلام فرمود: «هر عملی را پاداشی است، پس عمل خود را در راهی انجام دهید که باقی ماند و آنچه را فانی شود، واگذارید.» (غررالحکم،1/184)

توضیح مختصر:

هر عملی از خوب و بد، آثار وضعی دارد و مزد نیکی و بدی را درک می‌کند. مزد و جزاء از عمل جدا نیست. حتی اگر ذره‌ای کار خوب باشد انسان جزای آن را در دنیا و آخرت، دیر یا زود می‌بیند. کار نیک (مثلاً سخاوت) هرچند از غیرمسلمان صادر شود، جزای آن را خداوند می‌دهد. جزاء، شبیه به مثل همان است. (سوره‌ی شورا، آیه‌ی 40) اگر بهشتیان به بهشت می‌روند، این جزای عملی هست که در دنیا انجام دادند. جزای احسان، احسان است (سوره‌ی الرحمن، آیه‌ی 60) نه چیز دیگر. اگر ظالمین به جهنم می‌روند، اثر عمل ستمی می‌باشد که در دنیا روا داشتند. خداوند در سوره‌ی بقره آیه 85 به بنی‌اسرائیل گوشزد می‌کند که شما یکدیگر را می‌کشید و … پس جزای هرکسی از شما جز خواری در دنیا و سخت‌ترین عذاب در آخرت است؟ یعنی بعضی اعمال، مزد آن فقط در دنیاست و بعضی کردار، هم اثر وضعی در دنیا و هم در آخرت دارد. مثلاً درباره‌ی مرد دزد و زن دزد می‌فرماید: دستان (چهار انگشت) را به‌عنوان کیفر ببُرّید. (سوره‌ی مائده، آیه‌ی 38) این حکم و جزاء مربوط به دنیا می‌شود امّا درباره‌ی اهل ایمان که از خدا می‌خواهند آن‌ها را با قوم شایسته، به بهشت درآورد، خداوند به این نیکوکاران، پاداش می‌دهد و آن‌ها را در باغ‌های بهشت می‌برد. (سوره‌ی مائده، آیه‌ی 85) این اثر مزد، مربوط به آخرت است.

1- به سخنْ پاداشِ نُه قبیله

در عهد هشام بن عبدالمَلِک، خلیفه‌ی اموی، در بعضی قبایل قحطی افتاد. درواس بن حبیب که صورتی کریه داشت، ازجمله افراد مراجعه‌کننده بود که برای قبیله‌ها طلب کمک از خلیفه داشت. چون نظر هشام بر او افتاد، با اعتراض گفت: «همه‌کس را که راه نمی‌دهند!» چون درواس نزد هشام آمد، گفت: «حضور من تو را ضرر نرساند و قدر مرا بلند گردانید. این مردم برای کاری آمده‌اند، اگر رخصت دهی چند کلمه بگوییم. چند سال سخت بر ما گذشت؛ روغن‌ها آب شده و گوشت‌ها رفته و مغزها به درد آمده و استخوان‌ها شکسته شده. خداوند در دست شما مال‌ها نهاده است؛ اگر از آن اوست به بندگان او عطا کن؛ اگر از آن بندگان است به ایشان بازگردان و اگر از شماست به بندگان تصدّق نمایید که خدا جزای متصدّقین را می‌دهد.» هشام در مقام تعجب گفت: «برای خداست! و خوشا به پدرت که چون تو پسر فاضلی دارد. تو هیچ احتمالی برای ما نگذاشتی.» و سپس صد هزار درهم به او داد تا میان قبایل تقسیم کند، او هم دراهم را میان نُه قبیله‌ی قحطی‌زده تقسیم کرد. (نوادر راغب، ص 137)

2- مِهر حقیر و پاداش بزرگ

روزی، عربی به مسجد پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمد و دو رکعت نماز در غایت تعجیل گزارد و هیچ رکنی را رعایت نکرد و در قرائت، ترتیل به‌جا نیاورد. امام زین‌العابدین علیه السّلام در وی نگریست. اعرابی بعد از سلام، دست به دعا برداشت و گفت: «خدایا مرا اعلی درجات بهشت روزی کن و یک قصر زرّین و چهار حورالعین بده.» امام علیه السّلام فرمود: «مهر حقیر آورده‌ای و نکاح بزرگ طمع می‌کنی!» (لطائف الطوائف، ص 41)

3- جزای قرض، دوام عمر

میر علیکه بن خالق، از بزرگ‌ترین اُمرای مقرّب میرزا شاهرخ تیموری (م 850) بود. او دائم پول به مردم قرض می‌داد و می‌گفت: «تا وقتی‌که میرزا زنده باشد.» جمعی از اهل سیاست این حکایت را به سمع میرزا شاهرخ رسانیدند. او نسبت به میرعلیکه بدبین شد و بر او غضب گرفت و گفت: «چرا تو به مرگ من مشتاقی که پول به مردم می‌دهی! گفت: «قرض داران در دعای دوام عمر تو باشند تا قرض باز ندهند.» میرزا شاهرخ از این جواب خوشش آمد و قرب او را نسبت به خود بیشتر کرد. (لطائف الطوائف، ص 102)

4- جزای عمل با فضل، نه عدل

امام صادق علیه السّلام فرمود: «عابدی در زمان‌های پیش در میان غاری خدا را عبادت می‌کرد. در کنار غار او درخت انار رویانده بود که از آن تغذیه می‌کرد و برای زمستان ذخیره می‌نمود و سال‌ها خدا را می‌پرستید. امام فرمود: روز قیامت، خداوند این عابد را برای حساب می‌آورد و می‌گوید: «با فضلم او را داخل بهشت کنید!» عابد عرض می‌کند: «خداوندا! این‌همه تو را عبادت کردم، فقط داخل بهشت کنی؟» خداوند به ملائکه می‌فرماید: «بنده‌ی من تقاضای عدل اعمالش را کرده است، عبادات او را با نعمت‌هایی که در دنیا دادیم بسنجید.» اعمال او را در یک کفه‌ی میزان می‌گذارید که با یک‌دانه انار در کفه‌ی دیگر هم‌وزن می‌شود. عابد متحیر می‌ماند و می‌گوید: «خدایا! پاداش اعمالم را با فضل بده.» (پند تاریخ،3/91، انوار النعمانیه)

5- مزد عمل شیرفروش

مرحوم شیخ بهایی فرمود: «شیر فروشی، به شیرهایی که می‌فروخت، آب می‌افزود. یک سال سیل آمد و تمام گوسفندانش را آب برد. او به گریه و زاری افتاد. عارفی او را دید و گفت: «قطره‌ها و آب‌هایی که به شیر اضافه می‌کردی جمع شدند و سیل گشت و گوسفندانت را برد.»(کشکول (ترجمه کریم فیضی)، ص 399)

مسابقه

قرآن:

خداوند متعال در آیه 48 سوره مائده می‌فرماید: «سبقت به‌سوی خیرات بجویید».

حدیث:

معصوم علیه السّلام فرمود: «در انجام کارهای نیک مسابقه دهید.» (غررالحکم، ص 181)

توضیح مختصر:

مسابقه، معمولاً میان دو یا چند نفر در زورآزمایی، خط‌نویسی، دویدن، تیراندازی و … بوده و هست. در اخبار آمده که دو کودک، خطی نگاشتند، نزد امام حسن علیه السّلام رفتند و او را به‌عنوان داور در مسابقه‌ی خط، انتخاب کردند. امیرالمؤمنین علیه السّلام از این جریان آگاه شد و به امام حسن علیه السّلام فرمود: «دقّت کن که به چه کیفیت، داوری می‌کنی، خدای متعال در روز قیامت راجع به داوری تو، از تو بازپرسی می‌کند.» (اسباب النزول، ص 167) معمولاً جایزه‌ای برای مردان مسابقه گزار می‌نهند تا در سبقت گرفتن به‌سوی جایزه، بیشترین هنر و زور خود را نشان بدهند. گرو بندی را مراهنه می‌گویند و آن، مذموم است مگر در اسب‌دوانی و تیراندازی و امثال این‌ها که در باب مسابقه، وارد است؛ که نوعی مهارت بوده و در جنگ به درد مُجاهد می‌خورده است. برادرانِ یوسف وقتی به نزد یعقوب آمدند و گفتند گرگ یوسف را خورده، علّت را این شمردند که: «ما مشغول مسابقه‌ی تیراندازی یا دویدن بودیم که ببینیم کدام‌یک، بر باقی سبقت می‌گیرد و یوسف را نزد اثاثیه گذاشتیم، گرگ به او حمله کرد». درحالی‌که این‌ها برای مسابقه نرفته بودند. بهترین مسابقه آن است که مؤمن سبقت بگیرد بر دیگران، بر رفتن به بهشت.

1- اصحاب و مسابقه سواری

امام صادق علیه‌السلام فرمود: هنگامی‌که پیامبر صلی‌الله علیه و آله از جنگ تبوک برمی‌گشت، میان یاران خود مسابقه سواری برقرار ساخت. اسامه که بر شتر معروف پیامبر به نام غضبا سوار بود، از همه پیشی گرفت. مردم به خاطر این‌که شتر از آنِ پیامبر بود، صدا زدند: رسول‌الله پیشی گرفت، اما پیامبر صدا زد: اسامه پیشی گرفت و برنده شد. این سخن پیامبر اشاره به این نکته بود که سوارکار مهم است، نه مرکب؛ و چه‌بسا مرکب راهواری که به دست افراد ناشی بیفتد، کاری از آن ساخته نیست. (داستان‌های تفسیر ص 398- تفسیر نمونه 9/335)

2- زورآزمایی

پادشاه روم، دو مرد از سپاهیان خود را نزد معاویه فرستاد که آن‌ها را نمونه‌ی نیرومندی و بلندی قد مردم روم نشان دهد و بگوید که: اگر کسی مانند آن‌ها داری؛ من جمعی از اسیران و مقداری هدیه برایت می‌فرستم. وگرنه باید برای سه سال با من سازش کنی. پس‌ازآن که آن دو نفر نزد معاویه آمدند، معاویه گفت: «کیست که در مقابل این مرد نیرومند روم قیام کند؟» گفتند: محمد بن حنیفه فرزند امیرالمؤمنین علیه‌السلام. محمد را آوردند و او به مرد رومی فرمود: «یا تو بنشین و دست خود را به من بده و یا من می‌نشینم و دست خود را به تو می‌دهم، هر یک از ما توانست آن‌که نشسته است را از جای برکند و بلندش سازد، او پیروز است.» مرد نیرومند رومی گفت: تو بنشین! محمد نشست و دست خود را در دست مرد رومی نهاد. او هر چه تلاش کرد، نتوانست محمد را از جای بلند سازد! سپس محمد برخاست و مرد رومی نشست. این بار محمد بلادرنگ مرد رومی را به هوا بلند کرد و به زمین زد. همگان تصدیق کردند که محمد نیرومندتر از مرد رومی است. سپس قیس بن سعد به پا خواست و از جمع مردم به کناری رفت و شلوار خود را به آن مرد رومی داد تا بپوشد. وقتی‌که او شلوار قیس را به پا کرد، لبه شلوار به زمین می‌کشید و کمربند آن به بالای سینه مرد رومی می‌رسید. مردان رومی به مغلوبیت خود اعتراف کردند و پادشاه روم به آنچه ملزم شده بود، عمل کرد. (تجلی امیر مؤمنان، ص 169-3/194)

3- پوریای ولی

پوریای ولی در عصر خود در مسابقات کشتی بر همه غالب بود. وقتی به شهر اصفهان آمد و با پهلوانان آنجا کشتی گرفت، همه را مغلوب کرد. رسم چنین بود که کشتی گیران باید بازوبند را مُهر کنند که دلیل بر مرد شماره‌ی یک پهلوانی بود. پهلوان پایتخت، آن را مهر نکرد و گفت: من با او کشتی می‌گیرم، اگر مرا به زمین زد، آن را مهر می‌کنم. قرار شد، روز جمعه همه به میدان کهنه بزرگ که عالی‌قاپو در آنجا قرار داشت بیایند و کشتی را ببینند. پوریا در یکی از اتاق‌های میدان جا داشت. شب جمعه پیرزنی یک طبق حلوا آورد و به مردم می‌داد و می‌گفت: «بخورید و دعا کنید که خدا حاجت مرا برآورده کند.» وقتی نزد پوریا می‌آید و حلوا به او می‌دهد. پوریا می‌پرسد: «حاجت تو چیست؟» می‌گوید: «فردا بناست پهلوانی با پسرم که پهلوان پایتخت است، کشتی بگیرد، اگر زمین بخورد، عیال‌وار‌است، زن و فرزند و برادر و مادر دارد و از حقوقش کاسته می‌شود و در مخارج مشکل پیدا می‌کند.» فردا که سلطان و همه‌ی جمعیت برای تماشای مسابقه آمدند، هر دو پهلوان کشتی را شروع کردند. پوریا او را حرکتی داد؛ دید تاب مقاومت ندارد، ولی به یاد حاجت مادر او افتاد که گفت مغلوب شدن او نان بریدن جماعتی می‌شود. پس به خود گفت: من نان کسی را قطع نمی‌کنم؛ و با پیروزی بر نفس، خود را مغلوب او کرد و پهلوان پایتخت روی سینه‌اش نشست! همان لحظه خداوند، به مکاشفه، حجاب‌ها را از چشمش برطرف کرد و آنچه نادیدنی بود، دید و از اولیای الهی شد. (خزینه الجواهر، ص 658)

4- مسابقه هنر

در روزگاران پیش، مردم چین و روم در نقاشی و نگارگری شهرت داشتند و هرکدام خود را بهتر از دیگری می‌دانستند. سلطان وقت، هر دو گروه را خواست، در دو کاخ روبروی هم آن‌ها را واداشت تا در مسابقه‌ی هنرنمایی شرکت کنند و معلوم گردد کدام بهترند. هنرمندان چینی هرروز رنگ‌های مختلف از شاه می‌طلبیدند و به کار می‌گرفتند، امّا هنرمندان رومی هیچ‌چیزی طلب نمی‌کردند. چینی‌ها کاخ سلطان را به نگارستان درآوردند و رومی‌ها با صیقل دادن و پاک کردن سنگ‌های دیوار کاخ و شستشو، آن‌ها را به‌صورت آینه تبدیل کردند. روز موعود سلطان و کارشناسان برای نمره دادن به این مسابقه وارد شدند. هنر چینی‌ها نگارستان بود و هنر رومی‌ها همانند آینه، همه‌چیز در او منعکس می‌شد. نظر بر این‌که رومی‌ها برنده شدند، چراکه هنر را بی‌رنگ‌وبو، صاف نمودند و همه‌چیز در آن منعکس می‌شد.

5- مسابقه‌ی خط‌نویسی

روزی امام حسن و امام حسین علیه‌السلام در کودکی، مشغول نوشتن بودند و هرکدام به دیگری می‌گفت: خط من بهتر است. بنا شد قضاوت را نزد مادرشان حضرت زهرا علیها السلام ببرند، پس از مادر پرسیدند: کدام‌یک از ما خطمان بهتر است؟ فرمود: قضاوت بر عهده‌ی پدرتان باشد، نزد او بروید. نزد پدر آمدند، برای آن‌که آنان در نمره دادن ناراحت نشوند، فرمود: نزد جدّتان پیامبر بروید. نزد پیامبر آمدند، پیامبر هم فرمود: از جبرئیل ملک مقرب بپرسم. از جبرئیل پرسیدند، عرض کرد: اسرافیل (ملک مقرب) نمره بدهد. اسرافیل از خدا پرسید، حق‌تعالی فرمود: به عهده‌ی مادرشان است. چون مادر این مطلب را شنید، گردن بندی را میان فرزندان پراکنده کرد و فرمود: «هرکدام بیشتر بگیرد، خط او بهتر است.» جبرئیل به امر خدا نازل شد و دانه‌های گردن بند را به‌گونه‌ای میان آن‌ها تقسیم کرد که مساوی باشد. پس از شمردن، تعداد مساوی بود و از این مسابقه- متساوی- خوشحال شدند و رنجیده‌خاطر نشدند. (داستان‌های بحارالانوار 3/71-بحارالانوار 43/309)

مسخره کردن (استهزاء)

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 56 سوره زُمر می‌فرماید: «از خدا پیروی کن پیش از آن‌که) کسی بگوید: افسوس بر من از کوتاهی که در اطاعت فرمان خدا کردم و از مسخره کنندگان (آیات او) بودم».

حدیث:

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «دوستی کسی که مردم را مسخره می‌کند، قابل‌اطمینان نیست.» (بحارالانوار 75/144)

توضیح مختصر:

خداوند در قرآن نهی کرده به این‌که گروهی، گروهی دیگر را مسخره کنند، چه شاید آنان بهتر از ایشان باشند؛ و زنانی، زنان دیگر را مسخره نکنند شاید آن زنان، بهتر از اینان باشند. (سوره‌ی حجرات، آیه‌ی 11) زندگی دنیا، برای اهل دنیا آراسته‌شده و آنان، اهل تقوی را مسخره می‌کنند به عبادات و رفتاری که به نظر خودشان اصلاً پوچ است و به درد نمی‌خورد. لذا کافران، مؤمنان را سفیه و اُمُّل می‌خوانند و آیات خداوند را به تمسخر می‌گیرند. خداوند درباره‌ی حضرت نوح علیه‌السلام می‌فرماید: چون نوح کشتی را می‌ساخت و هر بار که اشرافی از قومش بر او می‌گذشتند، او را مسخره می‌کردند، می‌فرمود: «اگر ما را مسخره می‌کنید ما نیز شما را همان‌گونه که مسخره می‌کنید (روزی) مسخره خواهیم کرد.»(سوره‌ی هود، آیه‌ی 38) این شیوه و سیره در اُمم گذشته، بسیار بود که زیر بار خداپرستی نمی‌رفتند و به انبیاء پوزخند می‌زدند و با زبان و تقلید جوارحی، آنان را استهزاء می‌کردند. مؤمن، مؤمنی را مسخره نمی‌کند چراکه قدر و منزلت مؤمن، بسیار است، امّا کسانی که مُتجدّد هستند و اروپا رفته و آزادی را در آنجا به معنی بی‌بندوباری دیدند، اهل ایمان را به کهنه‌پرستی و اُمُّلی تمسخر می‌کنند. این‌ها درواقع خود را استهزاء می‌نمایند چراکه عقلشان در بند قوانین کفّار شده و ظواهر دنیا را راغب گشته و ریشه‌ی مذهبی خود را بر باد دادند و به تقلید، به زندگی حیوانی روی آوردند.

1- زقّوم

چون این آیات نازل شد: «آیا درآمدن در بهشت و رستگاری بهتر است یا در دوزخ که در آن درخت زقّوم (که میوه‌های آن بسیار تلخ و ناگوار است) می‌باشد؟ شکوفه و میوه‌ی این درخت در زشتی و ترسناکی مانند سرهای مارهای بدصورت را می‌ماند، دوزخیان از این درخت می‌خورند و شکم‌هایشان از آن پر می‌شود.» (سوره‌ی صافات، آیات 69-62) ابوجهل که فرعون این امت بود، گفت: «چنین درختی در سرزمین ما نمی‌روید، چه کسی از شما معنی زقّوم را می‌داند؟» در آنجا مردی از آفریقا بود، او گفت: «زقّوم به لغت آفریقاییان به معنی کره و خرما است.» ابوجهل به‌عنوان سخریه صدا زد: «ای کنیز! مقداری خرما و کره بیاور تا زقّوم کنیم!» آن‌ها می‌خوردند و مسخره می‌کردند و می‌گفتند: «محمد ما را در آخرت به این‌ها می‌ترساند.» پس آیات فوق نازل شد و پاسخ داد که زقّوم، درختی است که از جهنّم می‌روید و تلخ است و حتی جهنمی‌هایی که می‌خورند، تشنه می‌شوند، بعدش آب داغ جهنمی می‌خورند که این نوعی عذاب برای بدکاران است. (داستان‌های تفسیر نمونه، ص 53؛ تفسیر فیض الاسلام، ص 1186)

2- سرانجام تمسخر

«ابوزمعه» و یاران او از روی تمسخر و استهزا به پیامبر چشمک می‌زدند و استهزا می‌نمودند؛ نصایح و صحبت‌های پیامبر در آن‌ها تأثیری نداشت! سرانجام پیامبر درباره‌ی آن‌ها نفرین کرد. روزی ابوزمعه در سایه‌ی درختی نشسته بود که جبرئیل آمد با برگ آن درخت و خارهای آن بر صورت و چشم او زد تا نابینا شد. حکم بن ابی العاص کسی بود که وقتی پیامبر راه می‌رفت، کیفیت راه رفتن او را –که بدن مبارکش به جلو متمایل می‌شد– به تقلید درمی‌آورد و عده‌ای هم می‌خندیدند و تمسخر می‌کردند. روزی پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به او فرمود: چنین باش. او از آن روز دچار لرزش دست‌وپا شد و هرگز بهبود نیافت. (تجلی امیرالمؤمنین ص 44- الغدیر 2/160)

3- کِشتی و انواع تمسخر

حضرت نوح به فرمان خدا به ساختن کشتی مشغول شد تا هنگام عذابِ طوفان، او و مؤمنین سوار بر آن شده و نجات یابند. کافران نزد نوح می‌آمدند و کشتی سه طبقه‌ی او را آن هم در جای خشکی که می‌دیدند، مسخره می‌کردند. یکی گفت: این محل آب و چاهی ندارد که کشتی می‌سازی و این نادانی است. دومی می‌گفت: ای پیر! سوار کشتی شو و با سرعت ازاینجا برو. سومی می‌گفت: پر و بالی هم برای کشتی بساز. چهارمی می‌گفت: دنباله‌ی کشتی که می‌سازی، کج است. پنجمی می‌گفت: مگر عقل خود را از دست داده‌ای؟! آن‌یکی می‌گفت: بی‌کاری مگر؟ ششمی می‌گفت: پس از پیغمبری، تازه نجار شده‌ای. حضرت نوح با تمسخر و استهزای آن‌ها از ساختن باز نماند و در پاسخ آن می‌فرمود: «این کار به امر خداوند است، اگر شما امروز ما را مسخره می‌کنید ما هم روزی بیاید که شما را مسخره کنیم و به‌زودی خواهید دانست که عذاب و ذلّت به سراغ کدام‌یک از ما خواهد آمد؟!» پس به امر خداوند آب از زمین جوشید و اهل کشتی نجات یافتند و استهزا کنندگان به عذاب ابدی دچار شدند. (داستان‌های مثنوی 2/111- تاریخ انبیاء 1/55)

4- عاقبت تمسخر و تقلید

مرحوم نراقی گوید: شنیدم در یکی از ولایات هند، پادشاهی غیرمسلمان بود و او را وزیری بود که جمیع امور مملکت، در تصرف او بود و کسی را یارای مخالفت با او نبود. آن وزیر اهل تعصّب و بر مذهب غیر تشیّع بود و قلبش از عداوت خالی نبود! وقتی پادشاه به سفری رفت و وزیر به‌جای او بود، مقلّدی را که مذهب تشیّع داشت، احضار کرد و گفت: باید تقلید علی بن ابیطالب را دربیاوری. هرچند آن مقلّد امتناع کرد، سودی نداشت؛ او مهلت خواست که فردا تقلید کارهای علی علیه‌السلام را بکند. فردا آن «مسخره‌باز» جامه عربی پوشید و شمشیری مصری، حمایل نمود و نزد تخت وزیر رفت و شروع کرد به حرکات خنده‌آور و تمسخر؛ پس به وزیر گفت: «به خدا و نبوّت پیامبر و خلافت من اقرار کن!» وزیر بنا کرد به خندیدن و مقلّد گفت: «خندیدن فایده ندارد و الّا تو را می‌کشم و به جهنم واصل می‌کنم.» هی نزدیک وزیر می‌شد و وزیر می‌خندید. این کلمات را چند بار تکرار کرد و ناگاه گفت: «چون اقرار نمی‌کنی تو را با شمشیر می‌زنم.» پس شمشیر را بر گردن وزیر زد و در جا جان بداد. پس مقلد فرار کرد و شاه را در مسافرت خبر دادند و او آمد و هر چه جستجو کردند، مقلد را نیافتند. پس شاه گفت: «منادی بگوید اگر بیاید در امان است.» مقلد نزد شاه آمد و همه‌ی جریان و عداوت وزیر و تقاضای او را نقل کرد و گفت: «کار علی این بود، هر کس اقرار به توحید و نبوت و ولایت نمی‌آورد، او را می‌کشت.» پس من هم چنین کردم و او را با شمشیر زدم؛ پس شاه دستور داد، او را آزاد کردند. (رهنمای سعادت، ج 3، ص 643- ریاض زاهدی، ص 14)

5- خودت را مسخره کن

در زمان یکی از خلفای بنی العباس در بغداد، شخصی ادعای پیامبری کرد و خود را همانند آن‌ها جلوه می‌داد. این خبر به خلیفه رسید و او را طلبید و گفت: خودت را مسخره کن، دیگر پیامبری بعد از پیامبر خاتم نمی‌آید و جبرئیل نازل نمی‌شود، حال اگر راست می‌گویی، بگو معجزه‌ی تو چیست؟ گفت: جبرئیل در هر سه روز یک بار به من نازل می‌شود و از نَفَس من بوی «مشک اذفر» می‌دمد؛ و خودش را به تقلید انبیا که بوی خوش از آنان ساطع بود، معطر کرده بود. خلیفه گفت: «او را به آشپزخانه‌ی خاص من برید و هرروز نخود آب زعفرانی با جوجه‌ی فربه، پخته شود و با شربت‌های معطر بدهید، او بخورد.» بعد از ده روز او را طلبید و گفت: «حالت چه طور است؟» گفت: «به دولت خلیفه خوش است.» گفت: جبرئیل باز بر تو می‌آید؟ گفت: «قبلاً هر سه روز نازل می‌شد، اما در این روزها، هرروزی سه بار می‌آید و می‌گوید: همین‌جا بمان که مثل آن جایی را پیدا نخواهی کرد»؛ پس خلیفه او را براند و گفت: خللی در مغز او وارد شده است که خود را چنین وانمود می‌کند. (لطایف الطوایف، ص 415)

مشورت

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 38 سوره‌ی شوری می‌فرماید: «(مؤمنان کسانی هستند که) در کارهایشان با یکدیگر شور و مشورت می‌کنند.»

حدیث:

امام علی علیه‌السلام فرمود: «با خردمندان مشورت کن تا از لغزش و پشیمانی در امان باشی.» (غررالحکم 1/587)

توضیح مختصر:

مؤمنین، در کارهای خود مشورت می‌کنند و استبداد رأی ندارند و به آراء و عقل یکدیگر اعتماد می‌کنند. وقتی آیه‌ی «وَ شاوِر هُم فِی الاَمر: (ای پیامبر!) و در کارها با آنان مشورت کن» (سوره‌ی آل‌عمران، آیه‌ی 159) نازل شد پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «خدا و رسول او نیاز به مشورت ندارند ولیکن خدای تعالی این دستور را رحمت برای اُمم قرار داده، چون هرکسی از امت من که مشورت کند چنان نیست که هیچ رشدی عایدش نشود و کسی که آن را ترک کند، ممکن نیست که به هیچ مقدار و هیچ نوعی از گمراهی و کجی گرفتار نشود.» (المیزان، ج 4، ص 87) کسی که مشورت کند پشیمان نمی‌گردد. استبداد در رأی، نتیجه‌ی خوبی ندارد. چون طلب خیر و راهنمایی کند هدایت یابد. البته مسئله‌ی مشاوره، در احکام حلال و حرام نیست. آنچه در امور اجتماعی و مربوط به تصمیم‌گیری در مسائلی نظیر خریدوفروش، ازدواج، … می‌باشد، از نظرات خردمندان و اهل تجربه استفاده می‌کنند و خداوند هم برکتی در این طلب خیر می‌اندازد تا به نتیجه مثبت برسد. در این راستا، از افراد منافق، دشمن، بُزدل و بی‌تجربه نباید مشاوره خواست چراکه جاهل نمی‌تواند راه دانایی را یاد بدهد و آن‌که صلاحیت مشورت و قدرت تشخیص ندارد، نمی‌تواند صواب را از ناصواب، به کسی تفهیم کند و رأی نهایی به‌عنوان نجات را بدهد.

1- حق به زبان افراد

حسن بن جهم گوید: روزی نزد امام رضا علیه‌السلام بودیم که از پدرش امام کاظم علیه‌السلام سخن به میان آمد. امام فرمود: «باآنکه عقلی چون عقل او نبود و عقلش برتر از همه بود، گاهی با خدمتکار سودانی خویش مشورت می‌کرد.» عرض شد: «آیا شما (امام رضا علیه‌السلام) هم با چنین افرادی مشورت می‌کنید؟» فرمود: «آری، چه‌بسا خداوند تبارک‌وتعالی، حق و آن چیزی را که ما می‌خواهیم، بر زبان او جاری می‌سازد.» (وسائل الشیعه، ج 8، ص 428)

2- به طرف بدر

در سال دوم هجری که کاروان تجارتی اهل مکه به رهبری ابوسفیان از شام به مکه بازمی‌گشتند، و قبلاً آن‌ها اموال تجارتی مسلمان‌ها را مصادره کرده بودند؛ پیامبر دستور داد با 313 نفر از مهاجران و انصار برای مصادره‌ی اموال قریش از مدینه بیرون روند. کفار قریش هم که این مسئله را فهمیدند، با گروهی بسیار به‌سوی مدینه رهسپار شدند. در نزدیکی منطقه‌ی بدر مطلع شدند که کفار قریش در حال آمدن هستند. پیامبر با لشکر به مشورت پرداخت. اوّل ابوبکر نظرش را گفت و سپس عمر هم در ارتباط با جنگ کفّار مطالبی گفت. سپس مقداد بن عمرو بلند شد و عرض کرد: «ای رسول خدا! برای انجام فرمان الهی، ما همراه تو هستیم، به خدا قسم ما به تو نمی‌گوییم که بنی‌اسرائیل به پیامبر خود گفتند: «تو و خدایت بروید و جنگ کنید که ما اینجا نشسته‌ایم». (سوره‌ی مائده، آیه‌ی 24) سوگند به آن‌کس که تو را به‌حق فرستاده است اگر ما را به «برک الغماد» (که در مسیر به یمن پنج شب و روز از راه ساحلی از مکه فاصله است) ببری همراه تو خواهیم بود. پیامبر برایش آرزوی خیر نمود. و آنگاه فرمود: ای مردم! (مقصودش انصار بود) آرای خود را بگویید. سعد بن معاذ برخاست و گفت: «من از سوی انصار می‌گویم، منظور شما ما هستیم، ما به تو ایمان آورده‌ایم و فرمان تو را می‌بریم، سوگند به خدا، اگر پهنای این دریا را طی کنی و فرو روی ما با تو خواهیم بود، حتّی اگر فقط یک نفر از ما باقی بماند.» پس از این نظرها پیامبر فرمود: «در پناه برکت الهی حرکت کنید که خداوند پیروزی را به من وعده داده است، سوگند به خدا من اکنون به کشتارگاه‌های ایشان (در بدر) می‌نگرم.» (ترجمه مفازی واقدی، ج 1، ص 36)

3- تهدید و مقابله با آن

زمانی که هادی عباسی چهارمین خلیفه‌ی عباسی (م 170) به خلافت رسید، تصمیم گرفت که با امام هفتم برخورد کند. ازاین‌رو تهدید کرده بود که امام را زنده نگذارد. علی بن یقطین از ماجرا آگاه شد و مخفیانه با نامه‌ای امام را در جریان قرار داد. پس از رسیدن نامه، امام اهل‌بیت و شیعیان و اصحاب خود را فراخواند و فرمود: نظرتان دراین‌باره چیست؟ آنان نیز نظر مشورتی خود را -مبنی بر این‌که وظیفه‌ی خود می‌دانند تا درهرحال با امام باشند، و مراقب باشند تا بهانه به دست خلیفه و دشمن ندهند– ابراز کردند. (سیره نبوی، ج 2، ص 257)

4- دفاع از مدینه

پس از پیروزی مسلمانان در جنگ بدر، کفّار قریش در سال سوم هجری تصمیم گرفتند با لشکر 3000 نفری به مدینه حمله کنند، ازاین‌رو پنج‌شنبه پنجم شوال آن سال در دامنه‌ی کوه اُحُد پیاده شدند. پیامبر صلی‌الله علیه و آله در روز جمعه، شورای نظامی تشکیل داد و در مورد دفاع، از یاران خود نظر خواست. لذا فرمود: «اُشیرُوا إلیَّ: نظرهای خود را در دفاع از شهر بیان کنید.» عبدالله بن ابّی که از منافقان مدینه بود، نظر داد که مسلمانان در شهر بمانند و زنان از بالای بام‌ها به دشمن سنگ پرت کرده و مردان در کوچه‌ها جنگ تن‌به‌تن کنند. پیران، این نظر را تأیید می‌کردند و جوانان، سخت مخالف بودند. حمزه‌ی سیدالشهدا علیه‌السلام گفت: «به خدایی که قرآن را نازل کرده است، امروز غذا نخواهم خورد تا آن‌که در بیرون شهر با دشمن نبرد کنم.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله پس از شنیدن نظرها، دفاع در خارج شهر را پذیرفت و زره پوشید و شمشیر به کمر بست و سپری به پشت انداخت، کمانی به شانه آویخت و نیزه‌ای به دست گرفت و از منزل به‌طرف بیرون شهر حرکت کرد و به عده‌ای که نظر دیگری داشتند، فرمود: «وقتی پیامبر زره پوشید، شایسته نیست آن را بیرون آورد، تا زمانی که با دشمن نبرد کند.» (فروغ ابدیت، ج 2، ص 37)

5- صفین و نظریه اکثریت

هنگامی‌که معاویه از بیعت امیرالمؤمنین علیه‌السلام خودداری کرد؛ قصد داشت کشور اسلامی را تجزیه کند. امام با فرستادن نامه‌هایی کوشش کرد او را از مخالفت بازدارد و قانع سازد که تمرّد نکند. معاویه هم به‌هیچ‌وجه زیر بار نمی‌رفت و بر جنگ کردن اشاره می‌کرد. امیرالمؤمنین علیه‌السلام مهاجر و انصار را به یک جلسه‌ی عمومی دعوت کرد و مسئله‌ی جنگ با معاویه را به مشورت گذاشت و از آن‌ها خواست تا نظر خود را بگویند. هرکدام سخنان مفصلی گفتند. بیشتر آن‌ها معتقد بودند که باید جنگ کرد. عده‌ای مخلص هم مانند عدّی بن حاتم می‌گفتند با نامه باید مشکل سیاسی را حل کرد. اما دلیل اینان، نتوانست اکثریت را قانع کند. اما نظر اکثریت را پذیرفت و نامه‌ای به کارگزاران خود در اطراف کشور نوشت و از آن‌ها برای رفتن جنگ با اهل شام کمک خواست و سپس به‌طرف صفین حرکت نمود. (فروغ ابدیّت، ج 2، ص 246-239. حکایت این موضوع از کتاب تربیت اجتماعی اقتباس گردید.)

مظلوم

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 33 سوره‌ی اسراء می‌فرماید: «کسی که خون مظلومی را بریزد، به ولیّ او تسلط بر قاتل قرار دادیم.»

حدیث:

امام علی علیه‌السلام فرمود: «روز ستم‌کشیده بر ستمگر، سخت‌تر است از روز ستمگر بر مظلوم.» (نهج‌البلاغه فیض ص 1193)

توضیح مختصر:

ستم، به هر نوعش مذموم است. آن‌که به او فشار می‌آید و حقوق و آبرویش از بین می‌رود مظلوم است. مظلوم، روزی که حقش را به او دادند، می‌تواند به‌قدر مظلومیت از ظالم انتقام بگیرد و کسی نمی‌تواند به کارش عیب بگیرد. هر ذی حقّی، در دنیا و آخرت باید به حقش برسد و مظلوم هم عاقبت روزی به حقش می‌رسد. اگر مظلوم، هیچ‌کس (از فامیل و پارتی و..) غیر خدا نداشته باشد، آن ظلم، از همه بدتر است. اگر ظالم مثلاً مالِ مظلوم را می‌گیرد، سبب می‌گردد دین و اعتقادِ مظلوم، از او گرفته شود. از این جاست که گفته‌اند بار مظلوم را، بر ظالم بار می‌کنند جه آن‌که سبب، او بوده و وقتِ حساب، بارِ مظلوم بر دوش ظالم است. عقوبت ظالم وقتی زیاد می‌شود که مظلوم آه بکشد و دلش بشکند. تا ظالم از مظلوم رضایت نگیرد، به عذاب دچار است چون حق‌الناس است و ادای آن، کار آسانی نیست. آثار ظلم روز عاشورا به امام حسین علیه‌السلام و یاران و خانواده‌اش، آن‌قدر سنگین بوده که لعنت و نفرین ابدی شامل آنان شده و جبرانی برای کارشان اصلاً وجود ندارد چراکه شقاوت، به نهایت رسیده بود. هر چه مظلوم، ضعیف‌تر بوده و قُربش نزد خدا بیشتر باشد، عذاب ظالم هم، به همان مقدار زیادتر و سخت‌تر است.

1- خوارزم شاه

خوارزم شاه وقتی با لشکر مغول جنگ کرد و شکست خورد ابتدا قصد داشت به هندوستان برود ولی عازم عراق شد و بعد به نیشابور آمد و مشغول خوش‌گذرانی شد. در همان ایام، مظلومین و شکایت داران، بیش از دو سال از او تقاضای رسیدگی می‌کردند ولی کسی نبود که به حرف آنان گوش دهد. روزی این بیچارگان جلوی بارگاه سلطان اجتماع نموده به وزیر پناه آوردند و گفتند: «برای خدا چاره‌ای برای ما بیندیش!» وزیر خوارزمشاه در جواب آن‌ها گفت: «سلطان مرا مأمور آرایش زنان مضطرب کرده، اینک نمی‌توانم به این حرف‌ها رسیدگی کنم.!!» زمانی نگذشت که خبر آوردند سنتای بهادر با سی هزار نفر از جیحون گذشته‌اند. خوارزمشاه به عراق رفت، لشکر مغول به دنبال او رفتند، بعد مجبور شد به ری آمد و ازآنجا به مازندران و گرگان آمد و در قلعه اقلال عیال و فرزندان را با خزائن مخفی کرد و خود به جزیره‌ی آبسکون پناهنده شد. سنتای بهادر قلعه را محاصره کرد و بعد از مدّتی آن‌ها تسلیم شدند و فرزندان پسر به امر مغول کشته و زن‌های او را به سرداران بخشید و دستور داد مادر خوارزم شاه بر اسب برهنه در جلو لشگر گریه نماید. و خوارزمشاه بعد از شنیدن این وقایع بعد از سه روز به خاطر عدم دادرسی به مظلومین از غصه در بستری کثیف مُرد.

2- ای خدا آیا خوابی؟

فرعون فرمان داد، تا یک کاخ آسمان‌خراش برای او بسازند. دژخیمان ستمگر او همه‌ی مردم را از زن و مرد برای ساختن آن کاخ به کار و بیگاری گرفته بودند، حتی زن‌های آبستن از این فرمان استثناء نشده بودند. یکی از زنان جوان که آبستن بود، سنگی سنگین را برای آن ساختمان حمل می‌کرد و چاره‌ای جز این نداشت. زیرا همه تحت کنترل مأموران خون‌خوار بودند، اگر او از بردن آن سنگ‌ها شانه خالی می‌کرد، زیر تازیانه‌ی جلّادان به هلاکت می‌رسید. آن زن جوان در برابر چنین فشاری قرار گرفت و بار سنگین سنگ را همچنان حمل می‌کرد، ولی ناگهان حالش منقلب شد و بچه‌اش سقط گردید. در این تنگنای سخت، از اعماق دل غمبارش ناله کرد و درحالی‌که گریه گلویش را گرفته بود، گفت: «ای خدا! آیا خوابی؟ آیا نمی‌بینی این طاغوت زورگو با ما چه می‌کند؟» چند ماهی از این ماجرا نگذشت که همین زن در کنار رود نیل نشسته بود که ناگهان نعش فرعون را در روبروی خود دید. آن زن صدای هاتفی را شنید که به او گفت: «هان ای زن! ما در خواب نیستیم ما در کمین ستمگران می‌باشیم.» (حکایت‌های شنیدنی، ج 3، ص 52- عشریّه‌ی چهارسوقی، ص 207)

3- قبر حسین مظلوم

متوکّل خلیفه‌ی عباسی (م 247) که چهارده سال خلافت کرد از بدترین خلفای عباسی بود و با آل ابوطالب دشمنی بسیار می‌کرد و از اذیّت و آزار آن‌ها دست بردار نبود تا جایی که خباثت او متوجه قبر امام حسین علیه السّلام هم شد. تمامی اراضی کربلا را آب بست و زراعت نمود و گاوهایی به جهت شخم و شیار زمین اطراف قبر گماشت. از طرف او دیزج ملعون یهودی قبر مطهّر را شکافت و بوریای تازه‌ای که بنی اسد هنگام دفن آورده بودند را دید که هنوز باقی است و جسد مطهّر بر روی آن است، ولیکن به متوکّل نامه نوشت که قبر را به دستور شما نبش نمودم اما چیزی ندیدم.

البته دیزج قومی از یهود را آورد تا دویست جریب از اطراف قبر را شخم زدند و آب بستند و دیده بانان گماشت که هر کس به قصد زیارت قبر امام حسین علیه السّلام بیاید، بگیرند او را عقوبت کنند.! احمد بن الجعد الوشا گفت: سبب محو آثار قبر امام حسین علیه السّلام آن بود که قبل از خلافت، یکی از مغنیات، کنیز مغنیه آوازخوان برای متوکّل می‌فرستاده، چون او به خلافت رسید هنگام مستی فرستاد آن مغنیّه بیاید و آواز بخواند. گفتند: سفر رفته است؛ ایام ماه شعبان بود که به سفر کربلا رفته بود چون مراجعت کرد یکی از کنیزان خود را برای تغنّی به نزد متوکّل فرستاد. متوکّل از آن کنیز سؤال کرد: این ایام کجا رفته بودید؟ گفت: با خانم خود به سفر حج رفته بودیم. متوکل گفت: «در ماه شعبان به حج رفته بودید؟» گفت: «به زیارت قبر حسین مظلوم علیه السّلام رفتیم.» از شنیدن این کلام در غضب شد، امر کرد تا خانم او را گرفتند و حبس کردند و اموالش را مصادره کرد؛ دستور داد قبر امام و همه ابنیه و ساختمان‌ها و نشانه‌های کربلا را از بین ببرند. (تتمه المنتهی، ص 241-238)

4- خدایا تو بیداری

یکی از سلاطین غزنوی شبی خوابش نمی‌برد و از قصر بیرون آمد، در خیابان‌ها و کوچه می‌گشت. به درب مسجد رسید، دید مردی سر بر زمین نهاده و می‌گوید: «خدایا! سلطان در به روی مظلومان بسته، ولی تو بیداری. به دادم برس.» سلطان جلو آمد و گفت: «مشکل تو چیست؟» گفت: «یکی از خواص تو می‌آید منزلم و با زنم هم‌بستر می‌شود، من قدرت به دفع او ندارم.» سلطان گفت: هر وقت او به خانه‌ات آمد مرا خبر کن؛ و به پاسبانان قصر هم گفت: هر وقت او آمد مانع نشوید. شب بعد سرهنگ سلطان به خانه آن مظلوم رفت و با همسرش هم‌بستر شد، و او خبر را به سلطان رسانید. سلطان به منزل آمد و دستور داد چراغ را خاموش کنند و شمشیر کشید و آن نانجیب را کشت. پس‌ازآن دستور داد چراغ را روشن کنند و به آن مرد گفت: غذایی بیاور گرسنه‌ام. علت خاموش کردن چراغ را از سلطان پرسیدند، گفت: «فکر کردم اگر پسرم باشد مانع از کشتن می‌شود، به شکرانه‌ی این‌که فرزندم نبود خدا را شکر کردم؛ و از دیشب تا امشب نتوانستم غذایی بخورم، چون تو را از مظلومیت نجات دادم، میل به غذا پیدا کردم.» (داستان‌ها و پندها، ج 2، ص 160، زینه المجالس)

5- محمد و ابراهیم نوجوان

چون امام حسین علیه السّلام به شهادت رسید، دو طفل نوجوان از فرزندان مسلم بن عقیل را دستگیر و نزد عبیدالله بن زیاد استاندار یزید آوردند و او آن دو را به زندان فرستاد و به زندانبان گفت: برایشان سخت بگیر. بعد از یک سال آنان خود را به زندانبان پیرمرد معرفی کردند، و او آن‌ها را شبانه آزاد کرد و پای به فرار، راه را می‌پیمودند تا به در خانه‌ای روستایی رسیدند و تقاضای جای نمودند، زن صاحب‌منزل وقتی نسبت آنان را با پیامبر صلی‌الله علیه و آله شنید آن‌ها را جای داد. عبیدالله وقتی شنید اینان از زندان فرار کرده‌اند دستور داد هر کس سر یک نفر از آنان را بیاورد هزار درهم جایزه می‌دهم و سر دو نفر دو هزار درهم جایزه می‌دهم. اتفاقاً داماد این پیرزن به نام حارث نیمه‌شب به خانه آمد و خوابید. براثر صدای نَفَس خواب این دو نوجوان، از خواب بیدار و به اتاق دیگر رفت و آن‌ها را پس از شناسایی با ریسمان بست تا صبح شد. صبح به غلام خود گفت: این دو پسر را در کنار نهر فرات گردن بزن، غلام قبول نکرد. به فرزند خود گفت، او هم قبول نکرد، خودش آن‌ها را آورد کنار فرات که گردن بزند. آنان گفتند: ما عترت پیامبریم ما را ببر بازار بفروش و از آن استفاده کن، یا زنده نزد عبیدالله بن زیاد ببر، قبول نکرد. آن دو مظلوم گفتند: پس اجازه بده نمازی بخوانیم، اجازه داد. چون نماز خواندند گفت: «با کشتن شما نزد عبیدالله تقرّب می‌جویم، مرتبه‌ام بالا می‌رود و خدا در دلم رحم قرار نداده است.» پس اوّل، برادر بزرگ را شمشیر زد و سر از بدنش جدا کرد و می‌گفت: می‌خواهم پیامبر صلی‌الله علیه و آله را در این حالت ملاقات کنم؛ و سپس برادر کوچک را گردن زد و بدن‌ها را به نهر فرات انداخت و سرها را به‌قصد جایزه نزد عبیدالله آورد. (منتهی الآمال، ج 1، ص 317)