یهود
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 82 سورهی مائده میفرماید: «به طور مسلّم، دشمنترین مردم نسبت به مؤمنان را، یهود و مشرکان خواهی یافت».
حدیث:
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «خود را مانند یهودان درنیاورید.» (نهج الفصاح، ص 142)
توضیح مختصر:
از ادیانی که در قرآن از آن و در مذمّت قوم اینان، بسیار صحبت شده یهود و یهودیان است. کفرشان به پیامبر صلیالله علیه و آله و قرآن ازیکطرف و خواستههای نابجا از موسی علیهالسلام و پیامبران بنیاسرائیل از طرف دیگر، ادعاهای نابجا و بطلان افکار و عقاید آنها را میرساند. مثلاً: یهودیان اعتقاد دارند که فقط یهودی به بهشت میرود؛ از آنجایی که مسائلی در تورات در صدق و نشانهی پیامبر صلیالله علیه و آله ما وجود داشته، شروع به تحریف تورات کردند؛ حقایق را کتمان کرده و بهنوعی صحبت مینمودند که امروز، حرفِ دیروزشان را ناگفته جلوه میدادند؛ گفتههای سابق خود را در حقّانیّت پیامبر صلیالله علیه و آله انکار میکردند و حسد به پیامبر صلیالله علیه و آله میورزیدند و ستمپیشگی را رواج میدادند؛ در میانشان، سحر و جادو، بسیار عملی بوده ولی باز حضرت سلیمان علیهالسلام را متهم به سحر و جادو و تسخیرات میکردند بااینکه ساحت و مقام پیامبر الهی، از سحر و جادو مُبرّی است؛ کارِ آنان بالا گرفته و گفتند: عُزیر، پسر خداست. بعد از ایشان، نصاری گفتند: مسیح، پسرِ خداست؛ بعد از بعثت پیامبر صلیالله علیه و آله و مسلمانان گفتند شما قبله ندارید و از قبلهی ما استفاده میکنید و فخر میفروختند و مسلمانان را سرزنش میکردند؛ پس خداوند قبلهی مسلمانان را کعبه قرار داد؛ و خلاصه گفتند: دستِ خدا بسته است! خداوند فرمود: دستهای خودشان بسته باد و به سزای آنچه گفتند، از رحمت خدا دور شوند. (سورهی مائده، آیهی 64)
1- بعد از واقعهی اُحد
پس از جنگ بدر و پیروزی مسلمانان، جمعی از یهود گفتند: «آن پیامبر امّی که ما وصف او را در کتاب دینی خود تورات خواندهایم که در جنگ مغلوب نمیشود، همین پیامبر است.» بعضی دیگر گفتند: «عجله و شتاب نکنید تا نبرد و واقعهی دیگری واقع شود، آنگاه قضاوت کنید.» هنگامیکه جنگ اُحد پیش آمد و با شکست مسلمانان پایان یافت، یهودیان گفتند: «نه به خدا قسم آن پیامبری که در کتاب ما بشارت به آن شده این نیست.» به دنبال این واقعه، نهتنها مسلمان نشدند بلکه بر خشونت و فاصله گرفتن از پیامبر صلیالله علیه و آله و مسلمانان افزودند. حتی پیمانی را که با رسول خدا صلیالله علیه و آله در مورد عدم تعرّض داشتند، پیش از پایان مدت، نقض کردند و شصت نفر سوار به اتفاق کعب بن اشرف بهسوی مکه رهسپار شدند و با مشرکان برای مبارزه با اسلام همپیمان گردیده و به مدینه مراجعت کردند. در این هنگام این آیه نازل شد: «ای پیامبر به آنها بگو (از پیروزی جنگ اُحد شاد نباشید) بهزودی مغلوب میشوید و در جهنم محشور خواهید شد.» (سورهی آلعمران، آیهی 12) و پاسخ دندانشکنی به آنها داد که بهزودی همگی مغلوب و اسلام پیروز و سربلند میشود. (داستانهای تفسیر، ص 34- تفسیر نمونه، ج 2، ص 223)
2- پنجاه نفر یهودی
آنگاهکه امیر مؤمنان، زمام خلافت را به دست گرفت، روزی در نخیله (نزدیک کوفه) بود که پنجاه نفر از یهودیان به محضر آن حضرت رسیده و عرض کردند: ما در کتابهای خود دیدهایم که سنگی عظیم که نام هفت پیامبر بر آن نوشته شده، در این سرزمین است. ولی هر چه جستجو کردیم نیافتیم، شما جای آن را میدانید؟! امام همراه آنها از نخیلِ بیرون آمد و چند قدم راه پیمود تا به تل ریگی رسیدند، فرمود: آن سنگ زیر ریگها است. آنها گفتند: ما نمیتوانیم اینهمه ریگ را برداریم تا آن سنگ را بنگریم. امام از حقتعالی استمداد کرد تا آن ریگها برطرف شود. پس بادی وزید و تمام ریگها کنار رفت و سنگی پدیدار شد. امام فرمود: «نام انبیا در آن جانب سنگ است که به طرف زمین قرار گرفته است.» یهودیان با بیل و کلنگ هر چه کوشش کردند نتوانستند و از عهدهی این کار درمانده شدند. امام به دست پر توان خود، آن سنگ را به جانب دیگر انداخت، درنتیجه نام هفت پیامبر آشکار شد. یهودیان دیدند نام نوح علیهالسلام و ابراهیم علیهالسلام و موسی علیهالسلام و داوود علیهالسلام و سلیمان علیهالسلام و عیسی علیهالسلام و محمّد صلیالله علیه و آله ثبت شده است، پس قبول اسلام نمودند. (داستان دوستان، ج 2، ص 82 -ناسخ التواریخ، ج 5، ص 69)
3- شرمندگی یهودی
یک نفر یهودی نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام آمد و از روی استهزاء گفت: محمد صلیالله علیه و آله میگوید: در هر یک عدد انار، یک دانهی آن از بهشت است، من هماکنون همهی یک عدد انار را خوردم و طبق گفتهی محمّد، من که کافر هستم، یک دانه از دانههای انار را که از بهشت آمده است خوردم (پس اهل بهشت هستم). امام فرمود: رسول خدا صلیالله علیه و آله راست فرمود، در همین هنگام امام یک دانه از دانههای انار را که در میان ریش آن یهودی افتاده بود، با دست خود زد و آن به کنار افتاد. امام آن را برداشت و فرمود: سپاس خدای را که کافر نخورد و موجب شرمندگی آن یهودی شد. (حکایتهای شنیدنی، ج 2، ص 71 -بحارالانوار، ج 41، ص 300)
4- راضی به جرم
محمد بن ارقط گوید: امام صادق علیهالسلام به من فرمود: «به کوفه که رفتوآمد میکنی، آیا قاتلان امام حسین علیهالسلام را در کوفه مینگری؟» عرض کردم: «از آنها هیچکس باقی نمانده است و همه مردهاند.» فرمود: در نظر تو قاتل تنها کسی است که شخصی را بکشد، یا سبب قتل شود. مگر سخن خداوند در قرآن را نخواندهای که به پیامبر صلیالله علیه و آله خطاب میکند که به یهودیان عصر خود بگوید: «بگو پیامبرانی پیش از من با دلایلی روشن آمدند و آنچه گفتید آوردند، پس چرا آنها را به قتل رساندید، اگر راست میگویید.» (سورهی آلعمران، آیهی 183) درصورتیکه یهودیان معاصر پیامبر، پیامبری را نکشته بودند، چراکه از زمان حضرت عیسی علیهالسلام تا پیامبر اسلام صلیالله علیه و آله، پیامبری وجود نداشت؛ و قرآن که در آیهی فوق یهودیان زمان پیامبر صلیالله علیه و آله را قاتل معرفی میکند، ازاینجهت است که آنها به روش آباء و اجداد خود باقی هستند. بنابراین افرادی که در کوفه راضی به روش پدران خود در مورد قتل امام حسین علیهالسلام هستند، قاتل بهحساب میآیند. (داستانها و پندها، ج 8، ص 49-وسائل الشیعه، ج 11، ص 412)
5- پیامبر صلیالله علیه و آله در معبد یهودیان
پیامبر صلیالله علیه و آله با بعضی از یارانش در مدینه در یکی از اعیاد یهود وارد معبد آنها شدند. آنها از ورود پیامبر صلیالله علیه و آله ناخشنود بودند. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: ای جمعیت یهود! دوازده نفر از خودتان را به من نشان دهید که گواهی بر وحدانیّت خدا و نبوّت محمد بدهند تا خداوند غضبش را از تمام یهودیان جهان برگیرد. آنها ساکت شدند و کسی پاسخ نگفت؛ پیامبر صلیالله علیه و آله سه بار این مطلب را تکرار کرد و همه سکوت کردند؛ سپس فرمود: «شما از بیان حق ابا کردید، ولی به خدا سوگند، من همان پیامبری هستم که در تورات به نام «حاشر» و «عاقب» نامیده شدهام، خواه ایمان بیاورید و یا تکذیبم کنید.» سپس پیامبر صلیالله علیه و آله ازآنجا بازگشت، اما هنوز قدم بیرون نگذاشته بود که مردی پشت سر او آمد و گفت: ای محمد! بایست. پیامبر صلیالله علیه و آله ایستاد. او رو به جمعیت یهود کرد و گفت: «مرا چگونه آدمی میدانید؟» گفتند: «مردی آگاهتر از تو و پدر و جدّت نسبت به کتاب آسمانی خود تورات نداریم.» او گفت: «من خدا را گواه میگیرم که او همان پیامبر است که در تورات و انجیل آمده است.» یهودیان گفتند: دروغ میگویی. پیامبر فرمود: شما دروغ میگویید، انکار شما بعد از اقرارتان هرگز پذیرفته نخواهد شد. آن یهودی که پیامبر صلیالله علیه و آله را تأیید کرد و اقرار به رسالتش نمود، عبدالله بن سلام بود. (داستانهای تفسیر، ص 31-تفسیر نمونه، ج 21، ص 313)
یوسف علیهالسلام
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 7 سورهی یوسف میفرماید: «همانا حکایت یوسف و برادرانش برای پرسش گران نشانههاست.»
حدیث:
مرد شامی از امیرالمؤمنین علیهالسلام سؤال کرد از گرامیترین مردم از نظر نسب؟ پس گفت: «بسیار راستگوی خداوند یوسف پسر یعقوب مرد خدا پس اسحاق ذبیح خداوند پسر ابراهیم خلیل خداوند». (بحار 12/284)
توضیح مختصر:
در قرآن، خدا هیچ قصّهای را همانند سرگذشت یوسف که بهطور مفصّل، از اوّل تا آخر، در سورهی یوسف آمده، نیاورده است. یوسف علیهالسلام پیامبر بود و ماجرای کودکی تا آخر زندگی او، یک الگو و سمبل برای بسیاری از جوانان، در مسائل مربوط به پدر و برادران، صفت حسد و … میباشد. آنقدر دنیا بیارزش بود که برادران، او را به پول ناچیزی فروخته و با گریهی دروغی، به پدرشان گفتند او را گرگ خورد. خداوند قصهی او را احسن القصص نامید (سورهی یوسف، آیهی 2) و در آیهی 7 این سوره فرمود: «در سرگذشت یوسف و برادرانش، برای پرسندگان، عبرتهاست.» و در آیه 111 فرمود: «بهراستی در سرگذشت آنان برای خردمندان عبرتی است.» و در آخرِ داستان یوسف آیه 101، یوسف عرض میکند: «پروردگارا! تو به من دولت دادی و راز تعبیر خوابها به من آموختی، ای پدیدآورندهی آسمانها و زمین! تو در دنیا و آخرت، مولای مَنی، مرا مسلمان بمیران و به شایستگان ملحق فرما.» اگرچه برادران و مردم، ابتدا یوسف را نشناختند و به چاه، فروختن، زندان و… مبتلا کردند ولیکن آخرِ کار، خداوند او را به اوج عزّت کشاند و یوسف عفیف را که دارای عصمت ذاتی بود، طوری برای همگان معرفی کرد که همهجا زبان زدِ خاص و عام شد. خداوند، یوسف را از علوم احادیث و آینده و تعبیر خواب و… آگاهی داد و از آنطرف، او را پادشاه مصر کرد یعنی هم مقام باطنی و هم مقام ظاهری را به او عطا نمود که در انبیاء چند نفرِ محدود را خداوند پادشاهی داد.
1- علت بلای یعقوب
امام سجاد علیهالسلام فرمود: در شب جمعه هنگامیکه یعقوب افطار میکردند سائل مؤمن روزهدار، مسافر غریبی که در نزد خداوند منزلتی عظیم داشت به نام ذمیال بر در خانه یعقوب گذشت و ندا کرد طعام دهید. صدای سائل مسافر غریب گرسنه را یعقوب (و فرزندانش) میشنیدند اما سخن او را باور نداشتند. ذمیال چون ناامید شد و شب او را گرفت، گفت: اِنّا لله وَ ِاّنا اِلَیه راجِعُون و گریست و شکایت کرد گرسنگی خود را به حقتعالی و گرسنه خوابید و روز دیگر روزه داشت و گرسنه بود و صبر کرد و حمد خدا را بهجا آورد و یعقوب و آل یعقوب شب سیر خوابیدند و چون صبح کردند زیادتی طعام شب ایشان مانده بود. خداوند وحی کرد به یعقوب که بندهی مرا ذلیل کردی به مذلتی که به سبب آن، غضبِ مرا بهسوی خود کشیدی و مستوجب تأدیب گردیدی و عقوبت و ابتلای من بر تو و فرزندان تو نازل میگردد… آیا رحم نکردی ذمیال بنده مرا که سعی کننده است در عبادت من و قانع است به اندکی از حلال دنیا…؟ پس مهیّای بلای من بشوید و راضی به قضای من و صبر در مصیبت من کنید. (تفسیر عیاشی،2/172)
2- یوسف در بلا افتاد
در همان شب که یعقوب و آل یعقوب سیر خوابیدند و ذمیال گرسنه خوابید، یوسف خواب دید که یازده ستاره و آفتاب و ماه او را سجده کردند و صبح این خواب را برای یعقوب نقل کرد و یعقوب چون وحی الهی در باب بلا را شنیده بود به یوسف گفت: «این خواب را به برادرانت مگو شاید مکری در هلاکت تو کنند.» متأسفانه یوسف خواب را به برادران خود نقل کرد. اول بلایی که نازل شد به یعقوب و آل یعقوب حسد برادران یوسف بود نسبت به او به سبب خوابی که از او شنیدند. پس رغبت به یوسف زیاده شد و برادران این را فهمیدند و تصمیم گرفتند یا یوسف را بکشند یا در زمینی دور از آبادانی او را بیندازند. پیش پدر آمدند و تقاضای بردن یوسف برای بازی و چریدن حیوانات کردند. یعقوب گفت: تاب مفارقت یوسف را ندارم میترسم شما از او غافل شوید و گرگ او را بخورد. یعقوب منتظر بلا بود و نمیتوانست بلا را از خود و یوسف دفع کند و آخرالامر یوسف را برادران در چاه انداختند. (تفسیر عیاشی،2/172)
3- نه سال، دوازده روز، بیست درهم
از امام زینالعابدین علیهالسلام پرسیدند: «یوسف در روزی که او را به چاه انداختند چند ساله بود؟» فرمود: نه سال، در بعضی نسخهها هفت سال آمده است. سؤال شد: «میان منزل یعقوب و مصر چقدر راه بود؟» فرمود: «دوازده روز.» (تفسیر عیاشی،2/172) امام رضا علیهالسلام فرمود: «قیمتی که یوسف را به آن فروختند بیست درهم بود.» (تفسیر قمی،1/341)
4- عزیز مصر
چون یوسف را قافله به مصر بردند به عزیز مصر فروختند. عزیز مصر چون حسن و جمال او را دید، نور عظمت و جلال در پیشانی او مشاهده نمود به زن خود زلیخا سفارش کرد که او را گرامی دار شاید که او نفعی به ما بخشد، یا او را به فرزندی خود بگیریم. عزیز مصر فرزند نداشت، بسیار یوسف را گرامی داشتند و تربیت کردند و چون به حد بلوغ رسید زن عزیز، عاشق یوسف شد. زلیخا از یوسف تمکین خواست و او تمکین نمیکرد پس دوید و برجست و از پشت پیراهن یوسف را گرفت و پاره شد. در این حال عزیز مصر از در خانه به ایشان رسید، به زلیخا گفت: «این از مکر شماست بهدرستی که مکر زنان عظیم است» و به یوسف گفت: «از این سخن درگذر و این حرف را مخفی بدار که کسی از تو نشنود.» (تفسیر قمی،1/341)
5- لاوی
چون برادران یوسف خواستند یوسف را بکشند، برادرش لاوی گفت: او را مکشید به جای آن، در چاه بیندازید. خداوند به جزای آنکه مانع کشتن یوسف شد پیغمبری را در صلب او قرار داد. همچنین وقتیکه خواستند برادران بعد از حبس بنیامین بهسوی پدر خود برگردند، لاوی گفت: «از زمین مصر حرکت نمیکنم تا رخصت دهد مرا پدرم یا خدا حکم کند برای من که او بهترین حکم کنندگان است.» حقتعالی این سخن را از او پسندید و علت دیگری، بر حصول پیغمبری در اولاد او گردید. پس پیغمبران بنیاسرائیل همه از اولاد لاوی پسر یعقوب بودند و موسی نیز از فرزندان او بود یعنی موسی بن عمران پسر یصر بن فاهیث [واهث] بن لاوی بود. چون یعقوب و پسران در مصر بر یوسف وارد شدند یوسف سریعاً برای تعظیم پدر خود برنخاست پس خداوند پیغمبری را از صلب یوسف بیرون برد و در فرزندان لاوی قرار داد. (تفسیر قمی،1/356 -حیوه القلوب،1/551-475)
یقین، گوهر کمیاب
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 75 سورهی انعام میفرماید: «اینگونه ما ملکوت (گستره) آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان میدادیم تا از باور داران گردد».
حدیث:
امام علی علیهالسلام فرمود: «بهترین کارها آن است که از یقین پرده بردارد (چیزهایی مانند استقامت، توکّل، تفویض و… نشانه از یقین دارند).» (غررالحکم، ج 2، ص 609)
توضیح مختصر:
در دورهی آخرالزّمان، یکی از گوهرهای نایاب، اعتقاد مؤمنین است که پیامبر صلیالله علیه و آله و امام خویش را ندیدند امّا به نوشتههایی در کتابها، به آنها ایمان آورده و قبولشان داشته و عمل به فرامین آنها میکنند. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «بزرگترین مردم از جهت یقین، گروهی هستند که در آخرالزمان میباشند، پیغمبر را درک نکردهاند و حجت و امام ایشان در پرده و حجاب است، ایمان آوردهاند به سیاهی که سفید است.» (بحار، ج 13، ص 136) یعنی به قرآن و اخبار و منقولات مسوّده. حضرت ابراهیم علیهالسلام برای به دست آوردن مرتبهی بالای یقین، تقاضای زنده شدنِ مُرده را از خداوند کرد که یقین، بالاترین مراتب ایمان است. آنچه خداوند، احکام را تشریع کرده، اهل یقین هیچ شکّی در جزئیات و حکمت و فروعات آنها نمیکنند و آن را اکمل و احسن میدانند، بلکه به خاطر اهل شُبهه و ریب و ضعیف الاعتقادها است که نمیتوانند ادراک حکمتها کنند. آنچه انبیاء از کتاب آسمانی و معجزات و کرامات آوردند و ظاهر کردند، کمتر کسانی قبول نمودند و گفتند: اینها سِحر است؛ پس آن کس که گوهر کمیاب یقین را دارد شُکرِ خدا کند و از آن بهرهمند شود و دیگران را دعوت به این صفت باطنی نماید تا از جهل و شک و گمان، رهانیده شوند و به مقام اعلی و ارجمندِ یقین برسند.
1- ممکن است راست باشد
مرحوم عارف بالله حاج اسماعیل دولابی میفرمود: یکی از علمای نجف پس از سالها تدریس در حوزه، درس را تعطیل کرد و درب خانه را به روی خود بست. عدّهای به سراغش رفتند و دیدند، بسیار لاغر شده و حالش منقلب است. از او پرسیدند که چرا درس را تعطیل کرده و طلبهها را محروم ساخته است؟ در پاسخ گفت: اواخر، این احتمال برایم مطرح شده است که میگفتم: خدا و قیامتی هست، ممکن است راست باشد، همین احتمال مرا از آنچه عمری خود را به آن مشغول کرده بودم بازداشته و به این حال افکنده است. (مصباح الهدی، ص 104)
2- احاطه بر مسائل از یقین است
مرحوم آیتالله بهجت (رحمهالله علیه) فرمودند: یکی از اهالی هندوستان متحیّر بود که از چه کسی تقلید کند. به مسجد کوفه رفت و توّسل کرد و در عالم خواب (بیداری) خدمت امام زمان تشرّف پیدا کرد و مسأله خود را از ایشان پرسید. در همان حال کسی را خدمت حضرت دید و حضرت اشاره کرد از این تقلید کن. آن شخص هندی یکبار به عارف بالله آقای قاضی برخورد کرد و به محض دیدن یکدیگر، آقای قاضی به وی فرمود: اگر مسأله داری از من سؤال کن. آن هندی متوجّه شد که آن حواله بود و این وصول. چند روز از این ماجرا گذشت. او نامهای را که از هندوستان آمده برای آقای قاضی آورد که جوانی غیرمسلمان مایل است با زنی مسلمان ازدواج کند آیا بهصرف ادعای جوان که مسلمان شدهام میتوان اکتفا کرد؟ آقای قاضی در پاسخ فرمود: «فلان مجله در هندوستان رسمیّت دارد! اگر مسلمان شدن خود را در آن مجله اعلام کرد، میتواند به وی ازدواج نماید.» این مطلب را آقای قاضی فرمودند درحالیکه اهل خواندن آن مجله در هندوستان نبود که در هند چاپ میشد. بههرحال آن خواستگار حاضر نشده بود که اسلام خود را در آن مجله اعلام نماید (و حیلهاش آشکار شد). (زمزم عارفان، ص 155)
3- یقین محمّد بن بشیر
در حملهی اول روز عاشورا ازجمله کسانی که شهید شدند محمّد بن بشیر حضرمی بود. شب عاشورا امام حسین علیهالسلام متوجه شد که پسر او را در مرز ری (شاه عبدالعظیم) اسیر گرفتند، امام فرمودند: «خدا تو را رحمت کند، من بیعت خویش را از تو برداشتم، برو فرزند خود را از اسیری نجات بده.» او عرض کرد: «مرا جانوران درنده زنده زنده بدرند و طعمه خود کنند، اگر از خدمت تو دور شوم.» امام فرمود: «پس این پنج جامه بُرد را با هزار دینار بگیر و به فرزند دیگرت بده تا در آزادی برادرش بکوشد.» (منتهی الآمال، ج 1، ص 340)
4- گفتهی حاج فاضل
آیه الله حاج محمّد علی فاضل (متوفی 1342) قبل از کشف حجاب به فرزند آخوند خراسانی (صاحب کتاب کفایه الاصول و امضاء کننده مشروطیت) گفت: من میروم کربلا و برمیگردم و پس از شش ماه میمیرم، بعد رضاخان پهلوی کشف حجاب میکند… اگر همهی آنچه گفتم درست بود کاری انجام نده. همانگونه شد که حاج فاضل گفته بود. آقازادهی آخوند خراسانی در مورد کشف حجاب با رضاشاه درگیر شد و کسی او را متذکّر کلام حاج فاضل کرد. دو پاسبان او را سر برهنه در بازار مشهد برای بازپرسی بهطور اهانتآمیز میبردند و به او میگفتند: بگو وجه و کفّین مستثناست، او نگفت. با تزریق آمپولی او را کشتند. (زمزم عارفان، ص 164)
5- موسی مبرقع
موسی مبرقع فرزند امام جواد علیهالسلام در سال 256 از کوفه به شهر قم آمد. در ابتدا با مخالفت سران عرب که در قم بودند مواجه شد. به او گفتند: باید از همسایگی ما بیرون روی. ازاینرو به کاشان رفت و مورد استقبال گرم حاکم احمد بن عبدالعزیز و مردم کاشان قرار گرفت. او زیباروی بود و پیوسته روی خود را با برقع میپوشاند. بعد از مدّتی ابوالصّدیم حسن بن علی بن آدم اشعری و یکی دیگر از رؤسای عرب با پیجویی علّت بیرون رفتن موسی مبرقع از قم، اهالی قم را به خاطر این عمل ناشایست توبیخ کردند و عدّهای از بزرگان عرب را به کاشان فرستادند و با عذرخواهی او را به قم بازگرداندند و با احترام و اکرام از مال خود برای او خانهای خریدند و چند سهم از قریه هنبرد، اندریقان و کاریز را به او واگذار نموده و مبلغ بیست هزار درهم به او عطا کردند. پس علّت بیرون راندن وی از قم، نشناختن او بوده که یقیناً فرزند امام و برادر امام و شخصیت والا بوده است. او در سال 296 در سن 82 سالگی در قم درگذشت. (نورٌ علی نور تألیف حسین احمدی، ص 34-15)
یقین
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 99 سوره حجر میفرماید: «بندگی و پرستش کن خدایت را تا یقین بر تو فرارسد.»
حدیث:
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «کمترین چیزی که به شما داده شده است یقین و دل نهادن بر شکیبایی است». (جامع السعادات،1/119)
توضیح مختصر:
باورِ درونی، از مسائل مهمی است که هر کس بدان اعتقاد و معرفت و شهود یافت، بسیاری از مسائل فرعی و جزیی، تحت الشّعاع قرار گرفته و حل و هضم میشود. در اوّل سورهی بقره آیهی 4 در توصیف متقین میفرماید: «آنان به آخرت یقین دارند.» چون معاد، قابلدیدن نیست و بعد از وفات و برزخ رُخ میدهد، پس اعتقاد و باور درونی به آن، از امتیازات و خصایص اهل تقوی به شمار میرود. مراد از یقین، علم جزمی بوده که غفلت در آن نیست و مطابق با واقع میباشد و شک و وهم، همراهش نیست. لذا مراتب یقین را به علمالیقین، عینالیقین و حق الیقین نامگذاری کردهاند. خداوند در سورهی بقره آیهی 118 میفرماید: «ما نشانههای خود را برای گروهی که یقین دارند، نیک و روشن گردانیدهایم.» از این آیت معلوم میگردد آنانی که اهل عناد و جحود هستند و اله آنان، هوی پرستی آنان است، نمیتوانند به باورِ درونی توحید برسند و این خود، حجاب اکبر است. آنچه در باور دینی مثمر ثمر است نماز، روزه، حج و… که به مرتبهی عینالیقین رسیده باشد و بعد به کشف و شهود، مراتب و درجات معانی و حقایق و حساب و عقاب و… را ادراک کند. این فهم درونی و این باور باطنی است که به آنچه شنیدنی و یا دیدنی است یقین پیدا میکند و به گمان و ریب نمیپردازد و دایره را برای زیر یقین، تنگ میکند تا محوریت باور، آثار خود را بنمایاند.
1- درمان چاقی
پادشاهی با عدالت، به مرضی دچار شد که بدنش گوشت زیادی آورد و بیحد چاق شد، به حدی که قادر به حرکت نبود. روزی وزرا و امراء کشور برای معالجه او به نزد پزشکان و حکیمان رفتند و آنها را آوردند ولی از معالجه عاجز ماندند تا آنکه شخص خردمند و حکیمی به آنان گفت: داروی سلطان نزد من است. همگی خوشحال شدند و او را به خدمت سلطان بردند. چون نظرش به سلطان افتاد و نبض او را گرفت، گفت: سلطان تا چهل روز دیگر میمیرد، اگر سلطان بعد از چهل روز زنده بود او را معالجه میکنم. سلطان این کلام را شنید، لرزه بر تن او افتاد و هرروز به خاطر این غم و ترس از مرگ، لاغر و ضعیف میشد تا آنکه مدت چهل روز تمام شد و بدنش مانند مردم معمولی و متعادل شد. آن خردمند را آوردند و عرض کرد: من در استنباط خود خطا کرده بودم و حکم درست نبود؛ آنگاه رو به وزرا نمود و گفت: این دستور تمهید و مقدمهای بود برای رفع بیماری سلطان و هیچ نسخهای در میان نیست. پس او را جایزه بسیار عطا کردند. (سرمایه سعادت، ص 24)
2- محمد بن بشیر حضرمی
شب عاشورا زینب علیها السلام به امام حسین علیهالسلام عرض میکند: «برادرم! نکند اصحاب تو فردا تو را رها کنند و تنها بگذارند؟» حضرت فرمود: «به خدا قسم آنها را امتحان کردم آنقدر به شهادت علاقهمند هستند مانند مأنوس بودن طفل به شیر پستان مادر.» شب عاشورا وقتی حضرت سخنرانی کرد و اجازه داد هرکس میخواهد برود، هرکدام سخنی دربارهی موافقت با امام گفتند؛ پس امام جایگاهشان را به آنها نشان داد و بر یقین آن افزود و روز عاشورا احساس درد نیزه و شمشیر نمیکردند! در شب عاشورا به محمد بن بشیر حضرمی خبر دادند که پسرت را در مرز ری (شاه عبدالعظیم) اسیر گرفتند، گفت: عوض جان او جان خود را از آفریننده جانها میگیرم، من دوست ندارم که او را اسیر کنند و من پس از او زنده و باقی بمانم. چون حضرت کلام او را شنید فرمود: «خدا تو را رحمت کند، من بیعت خویش را از تو برداشتم برو فرزند خود را از اسیری نجات بده.» محمد عرض کرد: «مرا جانوران درنده زنده بدرند و طعمه خود کنند، اگر از خدمت تو دور شوم.» امام فرمود: این جامههای قیمتی را بردار بده به فرزند دیگرت تا برود برای آزادی برادرش بکوشد، پس پنج جامه بُرد به او عطا کرد که هزار دینار قیمت داشت. آری محمد بن بشیر در حملهی اول که عدهای شهید شدند، به لقاء الهی پیوست. (منتهی الآمال،1/340)
3- فردوسی (1411 م)
ابوالقاسم فردوسی از کثرت جور حاکم طوس، از وطن خارج شد و به غزنین رفت و شکایت به سلطان محمود غزنوی نمود، ولی تأثیری نداشت. اتفاقاً روزی به مجلس عنصری شاعر، شعری گفت و موردقبول واقع شد، او را به دربار معرفی کردند و سلطان دستور داد تاریخ ملک عجم را به شعر بگوید؛ و به خواجه حسین میمندی گفت: هر هزار بیتی که فردوسی بگوید هزار مثقال طلا به وی بدهد! چون شاهنامه تمام شد، سلطان خوشش آمد و با وزرای خود مشورت کرد که صله او را چقدر بدهیم. بعضی گفتند: پنجاههزار درهم، بعضی گفتند: او شیعه و رافضی است و این مبلغ او را زیادت است و اشعاری را دال بر تشیّع او برای سلطان خواندند: منم بندهی اهلبیت نبی **** ستاینده خاکپای وصی سلطان امر کرد به عوض هر بیت یکدرهم، شصت هزار درهم در مقابل شصت هزار بیت به او بدهند. فردوسی ناراحت شد که اینان به خاطر تشیّع حقش را ضایع کردند. با شیری که از ایمان و یقین صاحبولایت نوشیده بود این اشعار را به شاهنامه ملحق کرد: ایـا شـاه محمود کشورگشای **** ز من گر نترسی بترس از خدای نـترسـم که دارم ز روشندلی ***** بـــه دل مـهر آل نـبی و ولــی بر این زادم و هر بر این بـگذرم **** ثــناگوی پــیغمبر و حـیـدرم منم بندهی هـر دو تــا رسـتخیز **** اگــر شــه کند پیکرم ریزریز گویند بعد از وفات فردوسی، شیخ ابوالقاسم گوزکانی بر جنازه فردوسی به خاطر اشعار در مدح سلاطین و مجوس و پهلوانان، نماز نخواند. همان شب فردوسی را خواب دید که در بهشت مقام بلند مرتفعی دارد، گفت: این درجه را از کجا یافتی باآنکه تمام عمر در مدح اغیار صرف نمودی؟! گفت: به این یک شعر در توحید، خدا مرا آمرزید: جهان را بلندی و پستی تویی **** ندانم چه ای هر چه هستی تویی (منتخب التواریخ، ص 703)
4- تقاضای یقین بیشتر
مأمون خلیفهی عباسی از امام رضا علیهالسلام سؤال کرد از تفسیر قول حضرت ابراهیم علیهالسلام «رَبِّ أَرِنی کَیفَ تُحیِ المَوتی: خدایا به من نشان بده که چگونه مردهها را زنده میکنی؟ (سورهی بقره، آیهی 260)» امام رضا علیهالسلام فرمود: خدا فرمود: «اگر بندهی خلیلم از من سؤال کند، اجابت کنم.» ابراهیم در نَفس او آمد که آن خلیل، او خواهد بود پس گفت: پروردگارا به من بنما که چگونه مردگان را زنده میکنی؟ فرمود: آیا ایمان نداری؟ گفت: «ایمان دارم ولیکن برای اینکه دل من مطمئن گردد.» خدا فرمود: «چهار عدد از مرغان را بگیر و بکُش و مخلوط کن و بر روی هر کوهی مقداری از کشتههای مخلوط شده را بگذار، پس آنها را بخوان تا با سرعت نزدت بیایند.» پس حضرت ابراهیم علیهالسلام کرکس و مرغ آبی و طاووس و خروسی (در روایتی هدهد، صرد، طاووس و کلاغ آمده است.) را کشت و ریزریز کرد، همه را باهم مخلوط کرد و بر هر کوه از کوههای نزدیکش گذاشت و آن، ده کوه بود. منقار آن چهار مرغ را به انگشتان گرفت و بنام آنها را خواند و نزد خود دانه و آبی گذاشت. ناگهان به امر و قدرت خدا اجزاء هرکدام به سر خود متصل شد و پرواز کردند بعد آمدند آب و دانه خوردند! آری ابراهیم علیهالسلام پیامبر اولوالعزم برای زیادتی یقین این تقاضا را کرد و حق آن را به شهود نشان داد.» (حیوه القلوب، ج 1، ص 130)
5- حارثه بن نعمان
او از انصار و از طایفه خزرج بود و به یقینش تا آخر عمر خدشهای وارد نشد (او دو بار جبرئیل ملک مقرب را دیده بود.) او در جنگهای بدر و اُحد و خندق و اکثر جنگهای پیامبر صلیالله علیه و آله شرکت داشته و در جنگ حنین کنار پیامبر صلیالله علیه و آله ماند و فرار نکرد و بعد از پیامبر صلیالله علیه و آله همراه علی علیهالسلام در جنگها شرکت داشت. همانطور که امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود، یقین بر چهار قسمت بنیان نهاده یکی رسیده به حقایق و دیگر بینا شدن در زیرکی و … (نهجالبلاغه فیض الاسلام، ص 1099) حارثه دارندهی آن بوده است. وقتی حضرت زهرا علیها السلام با امیرالمؤمنین علیهالسلام ازدواج کردند، پیامبر صلیالله علیه و آله به علی علیهالسلام فرمود: «خانهای تهیه کن و عیال خود را به خانه ببر.» علی علیهالسلام عرضه داشت: یا رسولالله صلیالله علیه و آله جز حارثه پسر نعمان جایی سراغ نداریم! پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «به خدا سوگند ما از حارثه شرمندهایم که همه خانههای او را تصرف نمودهایم.» همینکه این گفته پیامبر صلیالله علیه و آله را حارثه شنید، خدمت پیامبر صلیالله علیه و آله آمد و عرض کرد: «یا رسولالله صلیالله علیه و آله من و مالم مخصوص خدا و پیامبر اوست، به خدا قسم نزد من چیزی از آنچه میگیری دوستتر نیست و آنچه شما بستانید نزد من محبوبتر از آن است که برایم میگذارید.» پیامبر صلیالله علیه و آله دربارهاش دعا فرمود و دستور داد فاطمه علیها السلام را به خانه او ببرند. او آخر عمر نابینا شد، از جای نماز و مکان خود تا درب منزل ریسمانی بسته و یک پیمانه خرما هم کنار خود میگذاشت، هرگاه فقیری جلو درمیآمد از آن خرما برمیداشت و با راهنمایی ریسمان، خود را به در میرسانید و خرما را به سائل میداد. اهل منزل میگفتند: «چرا خود را به زحمت میاندازی ما تو را کفایت میکنیم!» در پاسخ میگفت: از پیامبر صلیالله علیه و آله شنیدم که میفرمود: «با دست خود به فقیر چیزی دادن انسان را از مُردن بد نگه میدارد.» (پیغمبر صلیالله علیه و آله و یاران، ج 2، ص 204 – الاصابه، ج 1، ص 298)
یتیم
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 9 سورهی الضحی میفرماید: «هرگز یتیم را میازار».
حدیث:
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «هرکس یتیمی را کفالت کند و نفقهاش را بدهد من و او باهم در بهشت هستیم». (سفینه البحار،2/731)
توضیح مختصر:
به کسی که یا بیپدر دنیا میآید و یا پدرش وفات میکند یتیم میگویند. ولی در عرف، کسی که مادر نداشته باشد را یتیم نمیگویند بااینکه ازنظر وحدت ملاک در حکم احسان مشترک است. چون یتیم، مظلوم و دلشکسته و بی پناهگاه است، بسیار اخبار در احسان و لطف به او و از آن طرف، نهی از سیلی زدن به او و خوردنِ مالش و … وارد شده است. قیّم یتیم وظیفهاش آن است که خوراک و پوشاک و سایر ضروریات او را طبق شئونات، برآورده کند. اگر قیّم ندارد و مالی نیز ندارد، مسلمانان متکفّل کار او شوند و الّا از بیتالمال مسلمانان هزینهی زندگی او را باید داد. به هر شکل، ضرورت اقتضاء میکند که اصلاح حفظ مال و احوال یتیم را داشت تا مبادا مالش تلف شود و یا به کارهای ناشایست مبتلا گردد. خداوند در باب غنائم، خمس آن را برای عدهای نام میبرد ازجمله یتیم. (سورهی انفال، آیهی 41) امیرالمؤمنین علیهالسلام با حضرت زهرا علیها السلام و اولاد و خادمش، سه روز روزه گرفتند و افطاری خود را ایثار کردند و به مسکین، یتیم و اسیر دادند. پیامبر صلیالله علیه و آله در رَحِمِ مادر بودند، پدرش عبدالله از دارِ دنیا رحلت کردند و یتیم شدند و تکفّل کارها به عهدهی حضرت ابوطالب بود، در واقع یتیم ابوطالب بود. در سورهی ضحی آیهی 9 خداوند به پیامبر صلیالله علیه و آله و در واقع به ما میفرماید: «یتیم را از خودت مران (میازار)» این آیه بالصّراحه اعلام میدارد نوازش و رحمت به یتیم، لازم و ضروری است.
1- بصری یتیمنواز
در اطراف بصره مردی فوت شد، چون بسیار آلوده بود کسی برای تشییعجنازه او حاضر نگشت. زنش چند نفر را پول داد تا آمدند جنازه را بردند به قبرستان تا بدون نماز دفن کنند. در آنجا زاهدی که به صدق و صفا مشهور بود، آمد بر جنازه نماز خواند و بعد جنازه را دفن کردند. این خبر به مردم شهر رسید، دستهای نزد زاهد آمدند و از نماز بر جنازه گناهکار سؤال کردند! زاهد گفت: من در خواب دیدم که به من گفتند: برو فلان محل جنازهای میآید که فقط یک زن همراه اوست بر او نماز بخوان. از زن پرسیدم: شوهرت چه عملی داشت که خداوند به تو ترحم کرد؟ گفت: شرب خمر مینمود این بدی او بود. فرمود: کار خوبش چه بود؟ زن گفت: هر وقت از مستی به هوش میآمد گریه میکرد و میگفت: خدایا کدام گوشهی جهنم مرا جای خواهی داد؛ و صبح که میشد لباس خود را عوض میکرد و غسل میکرد و وضو میگرفت و نماز میخواند. دیگر عمل خوبش اینکه هیچگاه خانهی او خالی از دو یا سه یتیم نبود. آنقدر که به یتیمان، مهربانی و شفقت میکرد، به اطفال خود نمیکرد. (پند تاریخ،1/155 -شجره طوبی،2/278)
2- اسفندیار
چون رستم بن زال با اسفندیار مبارزه کرد با آن شجاعتی که رستم داشت مغلوب اسفندیار شد. چندین حمله میان ایشان واقع شد و در هر حمله جراحتی از اسفندیار به رستم وارد میشد؛ چون اسفندیار روئینتن (قوی و پر زور) بود حملات رستم بر او کارگر نمیشد. آخر رستم با پدرش درباره اسفندیار مشورت کرد، زال گفت: باید تیری دو سر داشته باشی آماده کنی و چشمهای اسفندیار را نشانه کنی تا نابینا گردد. رستم به فرمودهی پدر اینچنین کرد و چشمهای اسفندیار را نابینا نمود و بر او ظفر یافت. علتش را اینچنین گفتهاند که: اسفندیار در جوانی شاخه درختی در دست داشت و به آن شاخه بر سر و صورت طفل یتیمی زد و او را نابینا کرد. پس آن یتیم شاخه را به زمین نشانید، در زمان جنگ رستم با اسفندیار، رستم از چوب همان شاخه گرفت و تیری دو سر تراشید به چشمان اسفندیار زد و او را کور کرد. (منتخب التواریخ، ص 815 -روح البیان)
3- توجه به یتیمنوازی
پسربچهای نزد پیامبر آمد و گفت: ای پیامبر خدا! پدرم از دنیا رفته و خواهر و مادر هم دارم. ازآنچه خداوند به شما عنایت فرموده به ما کمک کن. پیامبر به بلال فرمود: برو به «خانهی ما گردش کن هر چه غذا پیدا کردی بیاور.» بلال به حجرههایی که مربوط به پیامبر صلیالله علیه و آله بود آمد و پس از جستجو 21 خرما پیدا کرد و به خدمت پیامبر صلیالله علیه و آله آورد. پیامبر به آن پسر فرمود: «هفت عدد آن مال خودت، هفت عدد مال خواهرت و هفت عدد مال مادرت باشد.» در این هنگام یکی از اصحاب بنام معاذ دست نوازش بر سر آن یتیم کشید و گفت: «خداوند تو را از یتیمی بیرون آورد و جانشین پدرت سازد!» پیامبر به معاذ فرمود: «محبت تو نسبت به این یتیم را دیدم، بدان که هر کس یتیمی را سرپرستی کند و دست نوازش به سر او بکشد، خداوند به هر مویی که زیر دست او میگذرد، پاداش شایستهای به او میدهد و گناهی از گناهان او را محو میسازد و مقام او را بالا میبرد.» (داستانها و پندها،4/160 -مجمعالبیان،1/506)
4- سفارش به عمهها
طبق نقل (شیخ مفید «رحمهالله علیه») بعد از حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام هجده پسر و نوزده دختر باقی ماندند. عدهای از فرزندان ذکور کم سن و سال بودند و دختران به خاطر آنکه همکفو نداشتند بعد از پدر شوهر نکردند و عدهای هم کم سن بودند و لذا یتیم شدند و لاجرم احتیاج به کمک وافر داشتند. در نامهای که امام رضا علیهالسلام (از ایران) برای فرزندش امام جواد علیهالسلام نگاشته بودند اینچنین آمده است: ای ابا جعفر (کنیه امام جواد) به من رسیده است که هرگاه سوار میشوی برای بیرون رفتن از منزل، غلامان، تو را از درب کوچک بیرون میبرند و این از بخل است که مبادا از جانب تو کسی بهرهمند شود. به آن حقی که من بر تو دارم، بیرون رفتن و بازگشتن تو باید از درب بزرگ باشد. هرگاه میخواهی بیرون بروی طلا و نقره همراه بردار، پس هر که از تو چیزی خواست عطا نما؛ و اگر عموهایت از تو چیزی خواستند با آنها نیکویی نما و کمتر از پنجاه دینار به آنها عطا مکن و به عمههای خود نیز کمتر از بیستوپنج دینار مده، همانا من اراده دارم که به این بخشش، خداوند تو را بلند گرداند. انفاق کن و از تنگدستی مترس. (نمونه معارف،2/407-کافی،4/44)
5- یتیمان شهید
در سال هشتم هجری در جنگ موته جناب جعفر طیار برادر امیرالمؤمنین علیهالسلام به شهادت رسید. عبدالله فرزند جعفر گوید: وقتی پیامبر به خانه ما آمد و خبر شهادت پدرم را به مادرم (اسماء بنت عمیس) داد فراموش نمیکنم که پیامبر چگونه بر سر من و برادرم دست نوازش و مهربانی میکشید درحالیکه اشک از چشمان مبارکش جاری بود، به حدی گریه میکرد که محاسن شریفش تر شد و میفرمود: خدایا جعفر به بهترین ثواب اقدام کرد، خاندانش را رعایت کن به بهترین نوع که خاندانها را رعایت میکنی … پیامبر برخاست دست مرا گرفت و مرا نوازش میکرد تا وارد مسجد شد. به منبر تشریف برد، مرا در یک پله پایینتر قرار داد، درحالیکه آثار حزن و اندوه از سر و صورت حضرتش نمایان بود. سپس به خانه تشریف برد، مرا هم با خود به خانه برد، دستور داد برایم غذای مخصوصی تهیه کردند و دنبال برادرم فرستادند، من و برادرم غذای پاکیزهای خوردیم. سپس به کنیز خود سلمی دستور داد مقداری جو آرد کند، سپس سلمی خمیر کرد و با روغنزیتون و فلفل غذا درست کرد و ما از آن میخوردیم. سه روز مداوم که مادرم مشغول عزاداری بود در خانه پیغمبر بودیم. به خانه هر یک از زنهایش میرفت ما را هم همراه خود میبرد و پس از سه روز به خانه خود برگشتیم. (پیغمبر و یاران،2/ 178-اعیان الشیعه،16/24)
یأس (ناامیدی)
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 49 سورهی فصلت میفرماید: «انسان هرگز از تقاضای نیکی (و نعمت) خسته نمیشود و هرگاه شرّ و بدی به او رسد بسیار مأیوس و نومید میگردد.»
حدیث:
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «کسی که از رسیدن به خواستهاش نومید شود، رنج کشندهای دارد.» (غررالحکم، ج 2، ص 605)
توضیح مختصر:
ناامیدی از رحمت خداوند، مذموم است. انسانِ امیدوار، شاداب بوده و به خداوند، خوشگمان است. کفّار در دنیا، چیزی از حقایق را نمیفهمند ولی در قیامت، کاملاً مأیوس میشوند از رفتن به بهشت. ولی مؤمنان، هم در دنیا امیدوارند و هم در آخرت امیدشان صدها برابر میشود چون همهچیز حقایق را به معاینه میبینند. وقتی یعقوب علیهالسلام فرزندان خود را برای پیدا کردنِ یوسف علیهالسلام فرستاد، به آنها فرمود: «بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت خداوند نومید مباشید، زیرا جز گروه کافران، کسی از رحمت خدا نومید نمیشود.» (سورهی یوسف، آیهی 87) انبیای الهی به خاطرِ طولانی شدنِ دعوت امت به طرف توحید، وقتی که از هدایت آنها مأیوس میشدند، پس از یأس، آنها را رها میکردند و آن امتها به کارهای باطلِ خود مشغول میشدند و ایشان را دروغگو و مجنون میپنداشتند. پس خداوند، عذاب را بر آنها نازل میکرد. کلمهی ابلیس از مادهی بلس به معنی یأس است که او پس از رانده شدن، مأیوس از رحمت شد و نامش ابلیس گشت. وقتی فرشتگان بر حضرت ابراهیم علیهالسلام داخل شدند و در پیری مژدهی پسری به او دادند گفت: «مرا پیری فرا رسیده، به چه چیزی بشارت میدهید؟» فرشتگان گفتند: «ما تو را بهحق بشارت میدهیم، پس از نومیدان مباش.» او گفت: «چه کسی از رحمت پروردگارش نومید میشود؟» پس یأس از رحمت الهی، گناه بزرگ است و قنوط از رحمت، ضلال میباشد. سعادت در دنیا همان امید کامل است به لطف و رحمت و استجابت حقتعالی.
1- محمد بن شهاب زهری
امام سجاد علیهالسلام در طواف خانهی خدا بود، دید در یکی از نواحی مسجد مردم اجتماع کردهاند. پرسید چه خبر است؟ عرض کردند: «محمد بن شهاب زهری دچار اختلال روانی شده و گویی عقل خود را از دست داده است و هیچ سخن نمیگوید. خانوادهاش او را به مکه آوردهاند تا شاید حرفی بزند.» امام وقتی طوافش تمام شد نزدیک محمد بن شهاب آمد و فرمود: تو را چه شده است؟ [و چه اتفاقی برای تو افتاده است؟] عرض کرد: «در شهری فرماندار بودم و خون بیگناهی را ریختم و آن عمل، مرا به این روز انداخته است.» امام فرمود: «من از گناه ناامیدی تو از رحمت الهی، بیشتر از خون بیگناهی میترسم.» با این کلام، او را منقلب نمود و به رحمت خدا، امیدوار شد و بیماری روانیاش درمان یافت. سپس امام فرمود: «دیهی قتل را به ورّاث مقتول بده.» عرض کرد: «ولی آنها قبول نکردند.» فرمود: «دیه را در کیسههای سربسته قرار بده، مراقب باش و موقعی که بازماندگان مقتول برای نماز جماعت از منزل، خارج میشوند، از بالای دیوار، کیسههای پول یعنی دیه را به داخل منزل بینداز.» (حکایتهای پندآموز، ص 234 -بحارالانوار، چاپ قدیم، ج 11، ص 31)
2- الله گو چرا ناامید شود
شخصی در تاریکی شب، در حال دعا با سوزوگداز الله الله میگفت. شیطان نزد آن دعاکننده آمد و گفت: «آنقدر الله الله میگویی و جواب نمیشنوی، چرا اصرار میکنی؟ اینهمه سوز و دعای بیاثر بس است.» آن شخص، ناامید و افسرده شد و دلش شکست. در عالم خواب حضرت خضر را دید که به او فرمود: «چه شده الله الله نمیگویی، مگر از راز و نیاز پشیمان شدهای؟» آن شخص گفت: «آخر هر چه میگویم، جواب نمیشنوم، بنابراین ناامید شدهام.» حضرت خضر فرمود: «مگر باید جواب خدا را از در و دیوار بشنوی؟ همینکه الله الله میگویی معنایش این است که جذبهی خدایی و از جانب معشوق تو را به خود کشانده است.»
پس از این معانی و هشداری، فهمید آن ندا از شیطان است و نباید ناامید از حق شد که این الله الله دلیل راهیابی و پذیرش به آن درگاه است. (داستانهای مثنوی، ج 2، ص 48 -مثنوی دفتر سوم)
3- نومید از استجابت
حضرت ابراهیم علیهالسلام به عابدی فرمود: «بیا دعا کنیم تا خداوند مؤمنان را از سختی آن روز نجات دهد.» عابد گفت: «سه سال است، تقاضایی از خدا دارم، ولی به استجابت نمیرسد، دیگر در درگاه خدا شرم دارم، دعای دیگری کنم.» ابراهیم علیهالسلام گفت: «هیچ شرم نداشته باش. گاهی خداوند، بندهاش را دوست دارد، استجابت دعایش را طول میدهد تا مناجات او زیاد شود و بهعکس هرگاه بر بندهای غضب کرد، دعایش را مستجاب میکند، یا ناامیدش مینماید که دیگر دعا نکند. حال بگو بدانم دعایت چیست؟» عابد گفت: «روزی چشمم به جمال نوجوانی افتاد که چند گاو میچراند. گفتم: تو کیستی؟ گفت: فرزند ابراهیم خلیل. گفتم: خدایا! اگر خلیل و دوستی داری، مرا به زیارت او موفق کن.» حضرت ابراهیم علیهالسلام فرمود: من همان ابراهیم علیهالسلام هستم و آن نوجوان پسر من بود و همدیگر را بوسیدند. بااینکه عابد ناامید شده بود، اما به وصال خلیل رسید. (داستانها و پندها، ج 5، ص 41 -بحار چاپ قدیم، ج 5، ص 133)
4- مجازات تبدیل یأس به امید
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: شخصی را روز قیامت داخل آتشی میاندازند و پیوسته صدا میزند: «یا حنّان یا منّان.» خدا به جبرئیل میگوید: برو آن بندهام را بیاور. جبرئیل او را میآورد. خدا میفرماید: جایگاهت را چگونه یافتی؟ میگوید: بدترین مکان بود. خدا میفرماید: او را به همانجا برگردانید. چند قدمی که میرود، به پشت سرش نگاه میکند. خدا میفرماید: به چیزی مینگری؟ آن بنده میگوید: من امیدوار بودم که دیگر مرا به آن جایگاه بازنگردانی! خداوند خطاب میکند که او را بهسوی بهشت ببرید. (شنیدنیهای تاریخ، ص 391 -محجه البیضاء،7/254)
5- فرعون هم ناامید نیست!
در زمان فرعون رود نیل فرونشست، مردم مصر نزد او آمدند و تقاضا کردند کاری کنند که آب زیاد شود. فرعون گفت: چون من از شما راضی نیستم، اینطور شد. بار دوم و سوم هم آمدند و همان جواب را شنیدند. بار چهارم آمدند و گفتند: ای فرعون! حیوانات ما دارند میمیرند و زراعتهایمان خشک میشود، اگر زود آب جاری نشود، خدای دیگری انتخاب میکنیم. فرعون به آنها وعده داد. فردا خودش در بیابانی در گوشهای صورت بر خاک نهاد و عرض کرد: خدایا! میدانم که خدای واقعی تویی، ما ذلیل و بیچارهایم، جز تو قدرتی نیست، به لطف خود آب رود نیل را به جریان بینداز. آنقدر ناله و ضجه زد و با امید خدای را خواند که خداوند آب رود نیل را جاری ساخت که همانند آن سابقه نداشت. (چون خدای جزای اعمال خوب معصیتکاران را در همین دنیا میدهد، ازاینرو جزای عمل او را هم داد.) (پند تاریخ،4/148- علل الشرایع، ص 55)
یار
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 15 سورهی آلعمران میفرماید: «آری خداوند سرور شما و او بهترین یاری کنندگان است».
حدیث:
امام علی علیهالسلام فرمود: «همانگونه که یاری دهی یاری شوی.» (غررالحکم، ج 2، ص 224-223)
توضیح مختصر:
از محبوب، معشوق، استاد، دوست صمیمی و کمککار معنوی تعبیر به یار میشود. البته سرّ یار باید پوشیده باشد چه آنکه نامحرمان و رقیبان، سبب اذیّت و آزار او نشوند. یار، قابل توصیف نیست که در ذهن کوچک فردی بگنجد چراکه او مونِس حق است و اُنسش با یاد حق است. چهبسا با یار بودن، برای عموم قابلهضم نباشد و بنای اعتراض بگذارند. فقدان یار، بزرگترین مصیبت است و هجران، سختترین موضوع یار میباشد. اتّحاد یاران با یار، خوش است چه آنکه معنی با یار است و دلها با او جمع است. نوری که از یار میرسد و در دل باقی میماند انکار شدنی نیست. نباید در همنشینی با او، مطلبی ناروا و ناپسند گفته شود یا انجام گیرد که باعث غمناکی او گردد. پس سبب رنجش او روا نباشد. یادِ یار، انسان را شاد کرده و مجلس را مبارک گردانَد. پس جان فدای یار باید کرد که اینقدر در دل تأثیر دارد و نسیم و نفحات الهیّه را به بار آوَرَد. حُسن و جلوهی یار دیدن، دیدهی مجنونی میباید. آنکه مجنون نیست، نتواند جلوهی لیلی خود را در تمام مظاهر بیند. صدق زلیخایی میخواهد که با همهی وقایع و مشکلات، آخر به یوسفش رسید. حُسنِ دیدن، کار هر کس نیست و آفتاب و فروغ یار دیدن، کار هر بیمقدار و ضعیف و مُغالطه کار نباشد.
1- توصیف یار باوفا
ابراهیم پسر تیهان انصاری از کسانی بود که در جنگ بدر و اُحد و دیگر جنگهای پیامبر صلیالله علیه و آله شرکت داشته و از دوازده نفری است که با پیغمبر صلیالله علیه و آله بیعت کردند و از دوازده نفری است که با خلافت خلیفهی اول مخالفت کردند. شغل او کارشناسی تعیین مقدار خرمای نخلستان بود. او بعد از پیامبر صلیالله علیه و آله لحظهای از نصرت به امیرالمؤمنین علیهالسلام دست نکشید و در واقعهی روز غدیر گواهی بر ولایت امیرالمؤمنین علیهالسلام داد. امیرالمؤمنین برای بار دوم قصد داشت که به طرف صفین لشکرکشی کند تقریباً یک هفته قبل از شهادت، خطبه 181 را نقل کرد که در آن از یاران باوفای شهیدش در جنگ صفین نام برد ازجمله از ابوهیثم تمجید کرد: «برادرانم کجایند؟ آنان که سوار راه شدند و به حق رسیدند. عمار یاسر کجاست؟ فرزند تیهان کجاست؟ خزیمه ذوالشهادتین کجاست؟ افرادی که سرهاشان را برای مردان نابکار هدیه بردند.» سپس دست به محاسن شریف گرفت و مدّتی گریه کرد و آنگاه فرمود: «آه! کجایند آن دوستانی که قرآن خواندند و آن را استوار داشتند، افرادی که بدعتها را نابود ساختند، هرگاه ایشان را به جهادی میخوانم با سرعت اجابت نموده، از زمامدار خود پیروی میکردند.» (پیغمبر صلیالله علیه و آله و یاران، ج 1، ص 167)
2- نقش یار
شمس تبریزی (م 645) فرمود: 1. قومی باشند آیهالکرسی خوانند و قومی باشند آیهالکرسی باشند. 2. نقش خود خواندی، نقش یار بخوان. 3. ورق خود خواندی، ورق یار بخوان. آن شخص نقصان اندیش، ورق خود میخواند و در آن، همه خط، تاریک و باطل چون بتی از خود تراشیده، درماندهی او شد. اگر ورق یار یک سطر بر خواندی، از این خرابیها هیچ نمیگفتی. (مقالات شمس، ص 29 و 101)
3- یار بد
مصاحب و یار ناباب سبب خرابی دوست شود. فصل بهار از درختان، شکوفه و گل و میوه پدیدار میشود که آن یار خوب است، اما فصل پائیز (خزان)، آن یار ناباب است، پس پژمردگی روی میدهد و خرّمی سر، زیر لحاف بزند.
در خزان چون دید، او یار خلاف **** در کشید او رو و سر زیر لحاف
مثال دیگر، وقتی زمستان آید، بلبلان پنهان شوند و از نغمهسرایی باز مانند. چون یار ناباب (زمستان) آمد زاغان برای غذا دستهدسته فضای را سیاه میکنند و بهمانند خیمهای دورهم جمع شوند و سر و صدا میکنند.
چونکه زاغان، خیمه بر بهمن زدند **** بـلبلان پـنهان شدند و تن زدند
مصاحبت با اهل دنیا و قلب تیرگان، سبب رکود دل و بیتوفیقی و خمودی خواهد شد و احوالات خوب انسان را از بین میبرد. (اسرار الوصول، ص 7)
4- یار (استاد)
از نعمتهای حق، یکی یار (استاد) هست که مانند چشم انسان، عزیز است. سالک نباید با سؤالات زیاد و کج زبانی، غباری بر جمال او بیفکند تا اذیّت گردد و موجب رنجش خاطر او شود.
یار چشم توست، ای مرد شکار **** از خس و خاشاک او را پاک دار
در ادب با او، لباس خدمت و تهذیب پوشیده شود، مبادا نفس امّاره کاری کند که قلب او مکدّر شود که از صعود بازماند. چون یار، راه میآموزد، حق بزرگ بر سالک دارد. پس همانند چشم خود از او مواظبت باید کرد تا بهرهی کافی بَرد و از گلستان باطن او، نفحات الهی را بوید.
یار آیینه است جان را در حَزَن **** در رخ آیـینـهی جـان، دَم مـَزَن (همان، ص 6)
5- از حال شما غافل نیستم
از مرحوم آیه الله بهجت (رحمهالله علیه) شنیدم که فرمود: در نجف سیّد حسن مدرس در مضیقه بود بهگونهای که نمیتوانست با زن و بچهاش غذای سیر بخورند. تا چهل روز هرروز عریضهای برای امام زمان مینوشت. روز چهلم در منزلش بود و صدایی شنید که ما از حال شما غافل نیستیم. سیّد پس از شنیدن این جمله دگرگون شد و مشکلی که داشت حل گردید. (همان، ص 6)
هود پیامبر علیه السلام
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 60 سورهی هود میفرماید: «آگاه باشید که قوم عاد به خدای خود کافر شدند. بدانید که قوم عاد امت هود علیه السّلام (از رحمت خدا) دورند».
حدیث:
چون ابن ملجم، امیرالمؤمنین علیه السّلام را ضربت، زد، حضرت به فرزندش امام حسن علیه السّلام فرمود: «هرگاه وفات یافتم مرا در پشت کوفه کنار (نزدیک) قبر برادرانم هود علیه السّلام و صالح علیه السّلام دفن کنید.» (بحارالانوار، ج 11، ص 379)
توضیح مختصر:
هود علیه السّلام پیامبری بوده که بر قوم عاد مبعوث شد ولیکن قومش، او را اذیّت کردند و به توحید، گرایش پیدا ننمودند. پس نفرین کرد و قومش به باد، هلاک شدند. کلام هود علیه السّلام به امتش این بود: «ای قوم من! پرستش خداوند کنید که نیست برای شما غیر او الهی، آیا پس از این، متقی نمیشوید و از بتپرستی دست برنمیدارید؟» آنان چون طویل الجسم و قامت و عُمر بودند و زراعت و مکنت و ثروت بسیار داشتند، انکار دعوت او میکردند. به قولی، حضرت هود علیه السّلام در شانزدهسالگی به رسالت مبعوث شد و عمر بسیاری نموده دستهای به او ایمان آوردند و دستهای ضعیف، تابع بزرگان خود بودند و گروهی هم مستکبرین و اهل عناد بودند و به هود علیه السّلام گفتند: ما تو را در سفاهت و بیعقلی میبینیم. او فرمود: من فرستادهی پروردگار جهانیان هستم. گفتند: اگر راست میگویی، بیاور بر ما عذابی که وعده میدادی. پس هفت یا سه سال بر آنها باران نیامد، فرمود: «دیدید این عذاب قحطی را که بر شما نازل شده است؟» گفتند: پروردگارا! اگر هود علیه السّلام بر حق است، بر ما باران را نازل کن؛ که عاد ابر سیاه را انتخاب کرد به خیال آنکه باران است. پس به باد صرصر هلاک شدند. هفت شب و هشت روز، باد بهطوری وزیدن گرفت که آدم و درخت و عمارت را بلند میکرد و میکوبید و از بین میبرد.
1- نام و نسب
هود پسر عبدالله پسر ریاح پسر جلوث پسر عاد پسر عوض پسر آدم پسر سام پسر نوح پیامبر علیه السّلام است. (قصص الأنبیاء، راوندی، ص 96) بعضی نام و شجرهی او را اینچنین گفتهاند: نامش عابر پسر شالخ پسر ارفخشد پسر سام پسر نوح علیه السّلام بود. (العدد القویه، ص 134) شیخ صدوق (رحمهالله علیه) فرمود: هود علیه السّلام را به این نام گفتند زیرا هدایت یافت و در میان قوم خود به امری که آنها از آن گمراه بودند. (معانی الاخبار، ص 48)
2- اخبار از هود علیه السّلام
امام صادق علیه السّلام فرمود: «چون هنگام وفات حضرت نوح علیه السّلام شد تابعان خود را طلبید و فرمود: بدانید بعد از من غیبتی خواهد بود که در آن غالب خواهند شد پیشوایان باطل و سلاطین جابر؛ و حقتعالی آن شدّت را از شما رفع خواهد فرمود به قائم از فرزندان من که نام او هود علیه السّلام است. او را هیئت نیکو و اخلاق پسندیده و سکینه و وقار خواهد بود و شبیه خواهد بود به من در صورت و خلق. چون او ظاهر شد خدا دشمنان شما را به باد، هلاک گرداند.» (کمالالدین، ص 135)
3- دعوت به خداپرستی
چون هود علیه السّلام را چهل سال تمام شد، خدا به وی وحی کرد که برو بهسوی قوم خود و ایشان را به عبادت من و یگانهپرستی بخوان. اگر تو را اجابت کنند قوت و اموالشان را زیاد گردانم. پس قوم او روزی درجایی مجتمع بودند که ناگاه هود علیه السّلام به نزد ایشان آمد و گفت: «ای قوم! عبادت خدا را کنید که شما را خدایی و آفرینندهای و معبودی به غیر او نیست.» آنان گفتند: ای هود! تو نزد ما ثقه و محل اعتماد و امین بودی (این چه مطالبی است که میگویی). گفت: «من رسول خدایم به سوی شما، ترک کنید پرستیدن بتها را.» چون این سخن از او شنیدند به خشم آمدند و بر روی او دویدند و گلویش را فشردند تا آنکه نزدیک به مُردن رسید، پس دست از او برداشتند. او یک شبانهروز بیهوش افتاده بود. چون به هوش آمد گفت: «خداوندا! آنچه فرمودی، کردم و آنچه ایشان با من کردند، دیدی.» پس جبرئیل بر او فرود آمد و گفت: «حقتعالی تو را امر میفرماید که ملال به هم نرسانی و سستی نورزی از خواندن قوم خود و تو را وعده داده است که از تو ترسی در دلهای ایشان بیفکند که بعدازاین قادر بر زدن تو نباشند.» (قصص الأنبیاء، ص 92)
4- عذاب به باد
در اینکه قوم هود علیه السّلام به چه عذابی دچار شدند طبق آیه 19 سوره قمر که فرمود: «بهدرستی که ما فرستادیم بر قوم هود علیه السّلام باد صرصری (تند یا سرد) در روز نحسی که بر ایشان مستمر بود.» به عذابی از باد دچار شدند. امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: بادها پنجاند و یکی از آنها عقیم است. پس پناه میبریم از شرّ آن به خدا؛ اما ریح عقیم که خدا بر آنها فرستاد آن باد عذابی است که هیچ رَحِمی را آبستن نمیکند و هیچ گیاهی را به نشو و نما درنمیآورد که از زیر آنچه بخواهد بیرون میآورد. این بر قوم عاد نازل شد در وقتیکه خدا غضب بر ایشان کرد. (کافی، ج 8، ص 92) پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «بادی هرگز بیرون نرفت بی مکیال و پیمانی مگر در زمان عاد که زیادتی نمود بر خزینهدارانش و بیرون آمد مانند سوراخ سوزنی (سوراخ انگشتری) که قوم عاد را هلاک کرد. (من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 525) آن باد که بر قوم عاد وزید قصرها و قلعهها و شهرها و جمیع عمارات ایشان را خُرد کرد و همه را بهمثابه ریگ روان کرد که باد آن را به هوا برد. خداوند در سوره ذاریات آیه 42 فرمود: «ترک نمیکرد چیزی را که بر آن وارد شود مگر آنکه میگردانید آن را مانند استخوان پوسیده یا گیاه پوسیده». پس مانند ریگ در شهرهای آنها روان شد چراکه آن شهرها را ریزه کرد. وزید بر ایشان هفت شب و هشت روز پیدرپی، مردان و زنان را از زمین میکَند و به هوا بلند میکرد، پس سرنگون میکرد و ریزریز میشدند. (علل الشرایع، ص 33)
5- اختلاف در قبر هود علیه السّلام
1. بعد از هلاکت قوم هود علیه السّلام، حضرت هود علیه السّلام با هر که به او ایمان آورده بود رفت به مکّه و در مکّه بودند تا از دنیا رحلت نمودند. (قصص الأنبیاء، ص 90) و در حجر اسماعیل علیه السّلام مدفون است. (کامل ابن اثیر، ج 1، ص 88) 2. در غاری در حضر موت است. (بحار، ج 11، ص 360) از امیرالمؤمنین علیه السّلام روایت کردهاند که بر تل سرخی است در حضرت موت. (همان) 3. حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام به حضرت حسن علیه السّلام بعد از ضربت خوردن فرمود که مرا در نجف در قبر دو برادرم هود علیه السّلام و صالح علیه السّلام دفن کن. (فرحه الغری، ص 38) یا فرمود: مرا در قبر برادرم هود علیه السّلام دفن کن. (همان –حیوه القلوب، ج 1، ص 293-281) * قول قریب آن است که حضرت هود علیه السّلام در نجف (قبرستان وادی السّلام) است و امیرالمؤمنین علیه السّلام کنار قبر حضرت آدم علیه السّلام و بدن نوح علیه السّلام مدفون است چنانکه در زیارتنامه آن امام آمده است.
هوای نفس
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 50 سورهی قصص میفرماید: «آیا گمراهتر از آن کسی که پیروی هوای نفس خویش کرده و هیچ هدایت الهی را نپذیرفته کسی پیدا میشود؟!».
حدیث:
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «بدبختترین مردم کسی است که هوای نفس بر او غلبه کند و دنیای او را در اختیار گیرد و آخرتش را تباه سازد.» (غررالحکم، ج 2، ص 592)
توضیح مختصر:
آنچه بهعنوان پیروی از اوامر و نواهی شیطانِ درون که آن را نفس امّاره میخوانند، یاد میشود هوی پرستی مینامند. پس احکام الهی به نوعی پشت پا زده و به آنها عمل نمیشود. درواقع اله نفس، همان هوای نفس است. منافقان به شکلی و مدّعیان دروغین به نوعی دیگر؛ و هر صف و گروهی با پیروی از حیلهها و مکرهای نفس، در شقاوت و هلاکت میافتند. کفّار و اهل کتاب و مشرکین از پیامبر صلیالله علیه و آله تقاضا میکردند که مقاصد آنان را دنبال کند بااینکه در درون جهل و دوئیّت و بتپرستی غوطهور بودند و نمیخواستند به صراط مستقیم درآیند. تقلید از آباء و تعصّب بیجا، عناد و در بند شهوات بودن، موانعی است که نمیگذارد انسان به خدا برسد. خداوند میفرماید: «شیطان، دشمن شماست، او را دشمن بگیرید.» (سورهی فاطر، آیهی 6) امّا هوی پرست، گوش شنوا ندارد و در بند شیطان است و او را دوست میگیرد. بتِ نفس را پرستیدن، مانع از بندگی کردن است و آنانی که صدها جنایت کردند و انبیاء و اولیاء را کشتند، همهی شان دچار این رذیلهی بزرگ و خطرناک بودند. آنان گوش دارند و چشم دارند امّا تفقّه ندارند و معقولاتشان، مغلوبِ محسوسات است. نفس، راحتی و لذّت و آسایش را دوست دارد، ازاینجهت، از طاعت حق سرپیچی کرده و وزر و وَبال شیطانی را دنبال مینماید و به جهنم داخل میشود.
1- پیشوای هوی پرستان
روزی معاویه در هوای گرم، در اتاقی که از چند طرف پنجره داشت تا نسیمی بیاید، به بیرون نگاهی کرد، دید عربی پابرهنه با شلواری کهنه پا درون آب کرده و خیس شده و پوشیده تا خنک شود، گفت: اگر او مقصودی داشته باشد یا ستمی به او شده باشد، حتماً جوابش را میدهم. عرب درب را زد و با اجازه بر معاویه وارد شد و سلام کرد. معاویه گفت: «در هوای گرم کاری داشتی که آمدی؟» گفت: بله من از محل بنی تمیم آمدم و آن اینکه دخترعمویی داشتم که سالها با او زندگی خوب داشتیم؛ و بر اثر اتفاق زمانه، تمام ثروتم را از دست دادم و پدرزن هم که تنگدستی مرا دید، دختر خود را از نزدم برد. نزد مروان فرماندار شما رفتم و داستان خود را گفتم، او دستور داد عیالم و پدرش که عمویم باشد، نزدش بیایند. چون آمدند، چشم فرماندار به زنم افتاد شیفتهی او شد و هزار دینار سرخ به عمویم داد تا من او را بهزور طلاق بدهم. من امتناع کردم، دستور داد تازیانهام بزنند، هر چه زدند من طلاق ندادم. خودش بدون رضایت من او را طلاق داد و تا پایان مدت عدهی طلاق مرا به زندان انداخت و اینک مرا آزاد کرد و زنم را بهزور از من گرفت؛ الآن برای دادخواهی نزد شما آمدم. معاویه نامهای تند برای مروان نوشت و گوش زد کرد، این زن را به شام نزدش بفرستد. بعد از مدّتی که زن به مجلس معاویه آمد؛ معاویه رئیس هوی پرستان تا چشمش به او افتاد، شیفتهی او شد. معاویه گفت: «ای مرد! حاضر نیستی بهجای زنت، سه کنیز زیبا از بهترین کنیزانم به تو بدهم و زندگی تو را تأمین کنم تا از او دست بکشی؟» عرب گفت: «از ستم مروان به شما پناهنده شدم، حال از دست شما به چه کسی شکایت برم؟» معاویه رو به زن کرد و گفت: «خلیفه یا مروان یا شوهر؟ کدامیک را میخواهی؟» زن بعد از فکر زیاد گفت: «پسر عمویم و شوهرم را میخواهم. آخر میان من و او مشکلی نبود و رشتهی محبت پیوسته بود تا روزگار این بلا را بر ما روا داشت.» معاویه دید خیلی بد شد، ناچار زن را به شوهرش داد. (پند تاریخ، ج 2، ص 218، اعلام الناس، ص 12)
2- هوی پرست کیست؟
پس از کشته شدن عثمان، عبدالله بن عمر جزو هفت نفری بود که هوی پرستی او مانع شد تا با امام علیهالسلام بیعت کند و دلیلش این بود که اگر همه بیعت کردند من هم بیعت میکنم که البته دروغ میگفت. بعد از مدّتی به مکّه رفت و بر ضدّ حکومت علی علیهالسلام کارهایی انجام داد. امام مأموری فرستاد و او را به مدینه آورد و تا آخر عمر با امام بیعت نکرد. بعد از شهادت امام با معاویه بیعت کرد و حکومت او را به رسمیت شناخت. موقع بیعت گرفتن معاویه از مردم برای یزید، او جزو مخالفین در آمد. بعد از معاویه، امام حسین علیهالسلام که با یزید بیعت نکرد، او جزو مخالفین یزید بود، به مکه آمد و امام را نصیحت کرد و ا و را از جنگ بازداشت. بعد سینهی امام را بوسید و خداحافظی کرد و خود در مکّه ماند تا برای ریاستش جمعیتی را جمع کند؛ اما او پس از این که به مدینه آمد و امام حسین علیهالسلام بهطرف کوفه رفت، نامهای به یزید نوشت و حکومت و خلافت او را با جانودل پذیرفت. چون مردم مدینه بعد از شهادت امام، علیه استاندار و مسئولین یزید شوریدند، اقوام خود را جمع کرد و گفت: «من با هرکسی که با یزید مخالفت کند رابطهام را قطع خواهم کرد.» بعد از یزید، عبدالملک مروان به خلافت رسید. او برای سرکوبی ابن زبیر، حجّاج را به مکه فرستاد. او که هوای نفس دنیوی دنبالش میکرد، شبانه بهطرف حجاج رفت و با او بیعت کرد. حجاج گفت: «چه طور عجله در بیعت میکنی؟» عبدالله گفت: «از پیامبر صلیالله علیه و آله شنیدم که فرمود: هر کس بمیرد و امامی نداشته باشد، مانند مردم جاهلیت مرده است. ترسیدم شبهنگام مرگم فرابرسد و به سبب نداشتن امام، از مردگان جاهلیت محسوب شوم.» حجاج پای خود را از لحاف بیرون آورد گفت: «بیا بهجای دست، پایم را ببوس.» چراکه او امامی مانند علی علیهالسلام و امام حسن علیهالسلام و امام حسین علیهالسلام را قبول نداشت و هوای نفس مانع بود، ولی اینجا، شبانه بدون هیچ ترس، تسلیم هوای نفس بدکردارش میشود و با پای حجاج بیعت میکند. (سخنان حسین بن علی علیهالسلام، ص 50-45)
3- زشتی هوی، روزی معلوم میشود
به امر حضرت موسی علیهالسلام حوضی از پوست ساخته و پر از آب کردند و قفلی هم بر آن زده شد و کلید آن را به برادرش هارون سپرد. چون بنیاسرائیل به زنی گمان زنا میبردند، او را نزد هارون میبردند. هارون قدری از آب آن پوست را به وی میداد تا بخورد؛ اگر زنا داده بود، در جا روی زن سیاه میشد و هلاک میگشت. وقتی زنی از روی هوس نفس شهوانی، زنا داده بود و به او گمان بد بردند و خواستند امتحانش کنند، خواهری داشت که خیلی به او شبیه بود، ازاینرو برای راه گم کردن، تصمیم گرفت خواهرش را بهجای خود بفرستد و با این کار خود را از هلاکت و روسیاهی نجات دهد. پس روز موعود خواهرش بهجایش رفت و از آب پوست خورد و ضرری به او نرسید و برگشت. چون خواهر ازآنجا برگشت، او خوشحال شد که خوب توانست گول بزند، اما چون با خواهر ملاقات کرد، درجا، رویش سیاه شد و به هلاکت رسید. (کیفر کردار، ج 1، ص 379)
4- تدلیس نفسانی
بلعم باعورا زمان حضرت موسی علیهالسلام اسم اعظم میدانست. چون لشکر موسی علیهالسلام بهطرف شهر بلعم باعورا حرکت کردند، مردم تقاضای نفرین کردند. ولی بلعم قبول نکرد. از راه زن او وارد شدند، آنقدر زن، او را به خواهش خود و مردم وسوسه کرد و هوی نفس بر او غالب آمد که خواست نفرین کند، اما زبان او برمیگشت و کلمات ادا نمیشد… بعد از آن که دید هوی نفس او را به خسران ابدی کشاند، دستور داد زنها با تمام وسایل آرایش کنند و داخل لشکر موسی علیهالسلام شوند و اگر سربازی از آنها قصد تجاوز شهوانی را داشت ممانعت نکنند؛ و اگر یک نفر زنا کند، کار تمام است. زنها همین کار را کردند و یک نفر از آنها با «زمری» فرزند «مشلوم» زنی را گرفت و نزد موسی آورد و گفت: جمع شدن با این زن حرام است. ولی من دستور تو را انجام نمیدهم. پس زن را به خیمهی خود آورد و با او زنا کرد. پس خداوند طاعون را مسلط کرد و بیست هزار نفر از لشکر موسی علیهالسلام مُردند. خداوند هم در قرآن به پیامبر صلیالله علیه و آله میفرماید: (سورهی اعراف، آیات 175-174) برای مردم تذکر بده داستان کسی (بلعم باعورا) که او را آشنا به اسرار خود (اسم اعظم) کردیم، ولی بهواسطهی نافرمانی آن را از او گرفتیم و شیطان در پی او افتاد و از گمراهان شد. اگر میخواستیم او را با این آیات (علوم) بالا میبردیم، ولی او به پستی گرایید و از هوی نفس خود پیروی کرد. (پند تاریخ، ج 2، ص 224)
5- با هوی، دعای مستجاب را رد کرد
ابوهریره (م 59) از اصحاب پیامبر صلیالله علیه و آله بود و از پیامبر صلیالله علیه و آله تقاضای دعا کرد. پیامبر صلیالله علیه و آله در حقش دعا نمود. او دو سال پیامبر صلیالله علیه و آله را درک کرد؛ اما چند صفت زشت او سبب شد که هوای نفس، او را گمراه کند. یکی برتری علی علیهالسلام را از زبان پیامبر صلیالله علیه و آله گواهی نداد؛ و شکمپرستی چشمش را به مال دنیا جذب کرد. او در زمان معاویه برای احراز مقام، نسبت ناروا به امیرالمؤمنین علیهالسلام میبست تا نزد معاویه محبوب شود. نفس دروغگویی او به حدی رسید که امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «از همه بیشتر، ابوهریره نسبت دروغ به پیامبر صلیالله علیه و آله داده است.» گاهی، بدیهیات را برای خوشرقصی و هواپرستی منکر میشد. گویند: عایشه دختر طلحه مشهور به زیبایی و جمال فراوان بود، روزی ابوهریره به او نظر افکند. گفت: سبحانالله، هرگز صورتی زیباتر از روی تو ندیدم مگر صورت معاویه را (که کوسج بود) موقعی که بر منبر رسول خدا صلیالله علیه و آله مینشیند. (پیغمبر صلیالله علیه و آله و یاران، جلد اول، شرححال ابوهریره)