هدایت
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 76 سورهی مریم میفرماید: «خدا هدایت یافتگان را بر هدایتشان میافزاید».
حدیث:
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «ای علی اگر خدا بهوسیلهی تو مردی را هدایت کند برای تو بهاندازهی آنچه آفتاب بر آن میتابد، خیر قرار داده است.» (سفینه البحار 2/700)
توضیح مختصر:
هدایت به معنای دلالت است بهسوی چیزی و در قرآن اشاره شده است به صراط مستقیم؛ یعنی ما از خدا بخواهیم ما را به مطلوب خودش برساند که آن، راه روشن راست است. البته حقتعالی اسباب و نشانههای هدایت را برای همگان به نوعی بازکرده است تا کسی انکار مادی نداشته باشد خواه آن نشانه، خلیفه باشد یا کتاب آسمانی یا براهین و دلایل در مصنوعات و مظاهر خلقت و…؛ تا بنده گمراه نشود و به خواست و هدف الهی برسد. همهی آیات و آثار به نوعی دالّ بر رفتن بهسوی یکی که صانع و خالق است میباشد و لکن در راه رسیدن به مقصود، سبیل و طُرق، گوناگون است. ازیکطرف هادیان صادق و از طرفی شیطانصفتان و افراد قطاع طریق عباد هستند تا شخص، جذب کدامیک شود و در تار صواب بیفتد یا به دام ضلال؛ چون سبیلها بسیار و هرکدام دارای مراتبی است. بندهی خدا در نماز (سوره حمد) از خداوند صراط مستقیم را میخواهد که آن راه امیرالمؤمنین علیهالسلام است. شیعه در پنج نماز واجب از خداوند میخواهد در این هدایت، آن به آن و لحظهبهلحظه، درجات و مراتب به صراط را بر او بیفزاید که این نعمت کامل را خدا به هرکسی بدهد، نجات یابد.
1- دروغگو هدایت یافت
روزی خَوّات بن جُبیر در راه مکه با عدهای از زنهای طایفه بنوکعب نشسته بود (و با آنها گفتوشنود داشت) اتفاقاً حضرت رسول صلیالله علیه و آله ازآنجا عبور میکرد به او فرمود: «چرا با زنها نشستهای؟» گفت: «شتری دارم که سرکش است و مرتب فرار میکند، اینجا آمدهام تا این زنها طنابی برایم ببافند تا شتر را با آن ببندم.» پیامبر صلیالله علیه و آله چیزی نفرمودند و رفتند؛ و بعد از انجام دادن کارشان بازگشتند و به او که هنوز آنجا بود فرمودند: «دیگر آن شتر چموش فرار نکرد؟» خوّات میگوید: من خجالت کشیدم و چیزی نگفتم. بعدازآن واقعه پیوسته از پیامبر فرار میکردم و سعی مینمودم رو در روی پیامبر قرار نگیرم؛ زیرا از برخورد با او (که فهمیده بود آنچه گفتم بهانهای بیش نبوده است) حیا داشتم تا اینکه به مدینه آمدم. روزی در مسجد نماز میخواندم، دیدم رسول خدا آمدند در کنار من نشستند. من نماز را طولانی کردم، پیامبر فرمودند: «نمازت را طولانی مکن که من در انتظارت هستم.» چون از نماز فارغ شدم به من فرمودند: «آیا آن شتر چموش بعدازآن روز دیگر فرار نکرد؟» من خجالت کشیده و برخاستم و از نزدش رفتم. روز دیگر پیامبر را دیدم درحالیکه روی الاغی نشسته و هر دو پایش به یک طرف انداخته بود و از کوچهای عبور میکرد به من که رسید فرمود: «آیا دیگر آن شتر فرار نکرد؟» گفتم: به خدا قسم از روزی که مسلمان شدم هرگز آن شتر فرار نکرده است (و من خلاف به عرض شما رساندم). پیامبر فرمود: اللهاکبر اللهاکبر خدایا خوّات را هدایت فرما (سه مرتبه فرمود: خدا ترا رحمت کند)؛ پس از آن روز او از مسلمانان واقعی شد و مورد هدایت قرار گرفت. (شنیدنیهای تاریخ ص 188- محجه البیضاء 5/235)
2- از بین بردن گمراهکننده
مردی برای امام حسن علیهالسلام هدیهای آورده بود، امام به او فرمودند: «در مقابل هدایت، کدامیک از این دو را میخواهی: بیست برابر هدیهات (بیست هزار درهم) بدهم یا بابی از علم را برایت بگشایم که بهوسیله آن بر فلان مرد که ناصبی و دشمن خاندان ما است غلبه پیدا کنی و شیعیان ضعیف الاعتقاد قریهی خود را از گفتار او نجات دهی؟ اگر آنچه بهتر است انتخاب کنی من هم بین دو جایزه را جمع میکنم.» (بیست هزار درهم و باب علم). درصورتیکه در انتخاب، اشتباه کنی به تو اجازه میدهم که یکی را برای خود بگیری! عرض کرد: «ثواب من در اینکه ناصبی را مغلوب کنم و شیعیان ضعیف را هدایت و از حرفهای او نجات بدهم آیا مساوی است با همان بیست هزار درهم؟» فرمود: «آن ثواب، بیست هزار برابر بهتر از تمام دنیاست.» عرض کرد: «در این صورت چرا انتخاب کنم آن قسمتی که ارزشش کمتر است! همان باب علم را اختیار مینمایم.» امام فرمود: نیکو انتخاب کردی؛ باب علمی که وعده داده بود تعلیمش نمود و بیست هزار درهم را نیز اضافه به او پرداخت و او از خدمت امام مرخص شد. در قریه با آن مرد ناصبی بحث کرد و او را مجاب و مغلوب نمود. این خبر به امام رسید و روزی اتفاقاً شرفیاب خدمت امام شد، امام به او فرمود: «هیچکس مانند تو سود نبرد، هیچکس از دوستان سرمایهای مثل تو به دست نیاورد، زیرا در درجهی اول دوستی خدا، دوّم دوستی پیامبر و علی علیهالسلام، سوّم دوستی عترت و ائمه، چهارم دوستی ملائکه، پنجم دوستی برادران مؤمنت را به دست آوردی و به عدد هر مؤمن و کافر، پاداشی هزار برابر بهتر از دنیا نصیب شد، بر تو گوارا باشد.» (داستانها و پندها 4/91- احتجاج طبرسی ص 6)
3- سید حِمیَری
سیّد (سیّد نامی بود که مادرش برایش نهاد نه آنکه از شجره سیادت پیامبر باشد.) اسماعیل حمیری (حِمیر نام قبیلهای در یمن یا یکی از قصبات شام است.) مکنّی به ابوهاشم، در عمان متولد و در بصره نشو و نما نمود و در بغداد (179 یا 173 هـ ق) وفات یافت. پدر و مادر اسماعیل از خوارج و نواصب بودند و در شهر بصره هر روز بعد از نماز صبح، علی علیهالسلام را دشنام میدادند. اسماعیل بااینکه کودک بود ازاینجهت ناراحت بود لذا با گرسنگی شبها را در مساجد میخوابید تا حرفهای پدر و مادر را درباره علی علیهالسلام نشنود و اگر گرسنه میشد به خانه میرفت و غذا میخورد و از خانه بیرون میآمد. وقتی در جوانی اشعاری در هدایت پدر و مادر فرستاد، آنها تصمیم گرفتند او را بکشند. شخصی بنام امیر عقبه بن مسلم به او خانه و زندگی میبخشد. سید اسماعیل در مسیر مذهب روی به کیسانیه آورد که قائل به امامت محمد بن حنفیه پسر امیرالمؤمنین علیهالسلام بودند. آنها قائل بودند او در کوه رضوی است و شیر و پلنگ از او حفاظت میکنند و از دو چشمهای از آب و عسل ارتزاق میکند تا روزی قیام نماید و دنیا را پر از عدل و داد کند. ابو بجیر عبدالله بن نجاشی با سید حمیری بحث میکند و نمیتواند او را هدایت نماید. تا اینکه روزی سید خدمت امام صادق علیهالسلام میرسد و میگوید: «من به خاطر شما خاندان پیامبر، از دنیا دست کشیدهام و از دشمنان بیزاری میجویم ولی شنیدهام که شما فرمودید من منحرف هستم و راه صحیح در دست ندارم.» امام فرمود: «پیامبر صلیالله علیه و آله و علی علیهالسلام و حسن علیهالسلام و حسین علیهالسلام که بهتر از محمد حنفیه بودند مُردند، چگونه محمد نمرده است؟» میگوید: «شما دلیلی بر مرگش دارید؟» آنگاه امام دست سید را میگیرد و میآورد بقیع، دست روی قبر او گذاشت و دعایی خواند و یکمرتبه چشم برزخی سید باز شد و دید مردی با سر و روی سفید از قبر برزخی بیرون آمد و گفت: «مرا میشناسی؟ من محمد بن حنیفهام، بدان که امام بعد امام حسین علیهالسلام فرزندش علی بن الحسین علیهالسلام بعد محمدباقر علیهالسلام بعد از او این آقا امام است.» سید به مکاشفه برزخی، هدایت شد و به تشیّع گروید و اشعاری گفت که مفهومش این است که: متدین به دینی غیر ازآنچه معتقد بودم شدم که جعفر بن محمد سرور مردمان مرا با آن هدایت کرد. (شاگردان مکتب ائمه 1/182 -اعیان الشیعه 3/409)
4- یاقوت
شیخ علی رشتی عالم منطقهی لارستان که از شاگردان مرحوم شیخ مرتضی انصاری بود، گوید: وقتی از زیارت امام حسین علیهالسلام مراجعت کرده بودم، از راه فرات به سمت نجف با کشتی کوچکی بین کربلا و طویرج میرفتم. اهل کشتی از مردم حلّه و اکثراً مشغول لهو و لعب و مزاح بودند غیر یک نفر که آثار وقار از او ظاهر و آنان بر مذهب این جوان زخمزبان میزدند. کشتی بهجایی رسید که آب کم بود، پیاده کنار رودخانه راه میرفتیم، از احوالش پرسیدم، گفت: پدرم از اهل سنت و مادرم از اهل ایمان، اسم من یاقوت و شغلم فروختن روغن در حلّه است. وقتی با جماعتی از اهل حلّه نزد عشایر دوردست رفتیم و روغنی خریدیم، در برگشت، خوابیدم. آنها رفتند، من باقی ماندم. ترس مرا گرفت و آنجا جای آبادی هم نبود. متوسل به خلفاء و مشایخ اهل سنت شدم فرجی برایم نشد. به یاد حرف مادرم افتادم که فرمود: «هرگاه درمانده شدی امام زنده ما را بنام ابو صالح المهدی صدا بزن به فریادت میرسد.» وقتی متوسل به حضرت شدم، دیدم آقایی که بر سرش عمامهی سبز دارد ظاهر شد و راه را به من نشان داد و مرا هدایت کرد که به دین مادرم درآیم بعد فرمود: الآن به قریهای میرسی که همه شیعهاند. عرض کردم: همراهم نمیآیی؟ فرمود: الآن هزاران نفر در اطراف دنیا به من استغاثه مینمایند باید به داد ایشان برسم. یاقوت گوید: اندکی نرفتم که به آن قریه رسیدم همراهان من روز بعد به آنجا رسیدند. به امر امام به دین شیعه آمدم؛ اینان که درون کشتی هستند اقوام مناند که با من هممذهب نیستند. (منتهی الامال 2/437)
5- عمیربن وهب
عمیر بن وهب جمحی از رجال قریش و شجاعان و از کسانی بود که آتش جنگ بدر را برافروخت. خودش در این جنگ نجات پیدا کرد اما پسرش وهب به دست مسلمانان اسیر شد. روزی عمیر با پسرعمویش صفوان بن امیّه در کنار کعبه با همدیگر صحبت میکردند تا حرفشان به اینجا رسید که اگر مقروض نبودم و فقر خانوادهام نبود به مدینه میرفتم و با شمشیر محمد صلیالله علیه و آله را میکشتم زیرا شنیدم نگهبانی ندارد. صفوان قبول کرد قرضهای او را بدهد و خانوادهاش را نگهداری کند او با شمشیر و شتر ظاهراً به قصد گرفتن فرزند اسیرش به مدینه برود و در باطن پیامبر را به قتل برساند. وقتی وارد مدینه شد جلوی مسجد پیامبر پیاده شده و به دنبال هدف راه میرفت. عمر او را دید و فریاد زد: «این سگ را بگیرید.» جمعیت آمدند او را دستگیر کردند و عمر شمشیرش را گرفت و او را داخل مسجد پیامبر کرد. پیامبر تا او را دید فرمود: عمر دست از او بردار. پیامبر با او صحبت کردند، علت آمدن به مدینه را پرسیدند، گفت: «برای آزادی فرزندم وهب آمدم!» پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «تو در کنار کعبه با صفوان عهد بستی که بیایی با شمشیر در مدینه مرا به قتل برسانی و او قرضهای تو را بدهد و خانوادهات را نگهداری کند ولی خدا مرا حفظ میکند و تو نمیتوانی مرا بکشی!» چون پیامبر از این راز پنهان، خبر داد، شهادتین گفت و مسلمان شد و گفت: تاکنون باور نمیکردم که وحی بر شما نازل شود و با عالم غیب ارتباط داشته باشید، ولی اکنونکه این سرّ را کشف فرمودید، به خدا و رسولش ایماندارم و خدا را سپاسگزارم که به این وسیله مرا هدایت فرمود! (پیغمبر و یاران 5/73 -اسدالغابه 4/149)
همنشین
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 11 سورهی مجادله میفرماید: «هرگاه گفته شود در مجالس خود جای را بر یکدیگر فراخ دارید این کار را برای همنشین انجام دهید که خدا بر توسعهی شما بیفزاید».
حدیث:
امام صادق علیهالسلام فرمود: «سزاوار نیست مؤمن در مجلسی بنشیند که اهل مجلس معصیت خدا کنند؛ و خود قادر بر تغییر مجلس هم نباشد!» (اصول کافی، ج 2، ص 374)
توضیح مختصر:
هر انسانی در مجالست و روابط خانوادگی و اجتماعی، احتیاج به کسی دارد که با او جلیس و همدم باشد و از همنشینی با او لذّت ببرد؛ چه آنکه همنشینی با خوبان و صالحان، تأثیر به سزایی در روان انسان دارد. بعضی افراد مانند اقرع بن حابس نزد پیامبر صلیالله علیه و آله میآمدند و میگفتند: ما از اشراف قوم خود هستیم و حاضر نمیشویم که با زیردستان همنشین شویم، موقعی که نزد تو میآییم آنها را طرد کن. خداوند، آیات 52 و 53 سورهی انعام را نازل فرمود که: «اینان را که بامدادان و شامگاهان خدا را میخوانند و خشنودی خدا را میخواهند نباید راند». (اسباب النزول، ص 114) پس خصلت و شرافت همنشین، در درجهی اوّل، خداجویی و خدا خوانی آنان است و سپس خصایص و فضایل نفسانی. اینکه نهی از همنشین بد شده به خاطر آفات و تخریبی است که از ناحیهی آنان به هم جلیس ها میشود. پسر نوح با بدان بنشست که خود به هلاکت رسید و پدرش را که پیامبر اولوالعزم بود به تمرّدش به غم نشاند. سنخیّت در همنشینی، مهمترین مسئله است چراکه عدم سنخیّت نمیتواند جلیس دائمی درست کند: کبوتر با کبوتر، باز با باز **** کند همجنس باهم جنس پرواز همیشه قاعده در این است که باید همنشین انسان، کسی باشد که انسان را از شک به یقین، از جهل به دانش، از عصبانیّت به حلم، از افراط به تعادل، از پُرگویی به سخنان منظم و با دقّت و از دوستی ریاست و دنیا به دوستی خوبان و آخرت بکشاند.
1- همراه ناآزموده
سعدی گوید: یک سال از تنگهی بین بلخ و هری (هرات) به سفر میرفتم. راه سفر امن نبود زیرا رهزنان خونخوار در کمین مسافران و کاروانها بودند. جوانی بهعنوان راهنما و نگهبان به همراه من حرکت کرد. این جوان انسانی نیرومند و درشتهیکل بود و برای دفاع با سپر ورزیده بود و در تیراندازی مهارت داشت. زور و نیرویش در کمانکشی بهاندازهی ده پهلوان بود ولی یک عیب داشت و آن اینکه با ناز و نعمت و خوشگذرانی بزرگ شده بود. جهاندیده و سفرکرده نبود، بلکه سایهپرورده بود، با صدای غرّش طبل دلاوران آشنا نبود و برق شمشیر سوارکاران را ندیده بود. اتفاقاً من و این جوان پشت سر هم حرکت میکردیم و هر مانعی که سر راه بود برطرف میکرد. ما همچنان به راه ادامه دادیم که ناگاه دو نفر رهزن، از پشت سنگی سر برآوردند و قصد جنگ ما نمودند، در دست یکی از آنها چوبی و در بغل دیگری پتکی بود. به جوان گفتم: چرا درنگ میکنی اکنون هنگام زورآزمایی است؟! دیدم تیر و کمان از دست او افتاد و لرزه بر اندام شده و خود را باخته است، کار بهجایی رسید که چارهای جز تسلیم نبود، همه بار و بنه و اسلحه و لباسها را در اختیار آن دو رهزن قرار دادیم و با جان سالم از دست آنها رها شدیم. (حکایتهای گلستان، ص 355)
2- اثر همنشین
ناپلئون بناپارت (1821 م) امپراطور فرانسه روزی به تیمارستان (خانه دیوانگان) وارد شد، دید یک نفر را با زنجیر به دیوار بستهاند. از وضع رقّت بار دیوانه متأثّر شد و رئیس تیمارستان را خواست و گفت: «چرا این دیوانه را با زنجیر به دیوار بستهای؟» گفت: «این دیوانه حرفهای بدی میزند.» ناپلئون گفت: چه میگوید؟ گفت: قربان او میگوید: «من ناپلئون بناپارت هستم.» ناپلئون خندهای کرد و گفت: «مانعی ندارد، بگذارید یک دیوانه خود را ناپلئون بداند.» رئیس تیمارستان گفت: «نباید اجازه بدهم او این حرف را بزند، زیرا ناپلئون بناپارت خودم هستم.» ناپلئون از شدّت خنده نتوانست خود را نگه دارد، زیرا فهمید که رئیس تیمارستان بر اثر تماس دائم با دیوانگان، همانند آنها حرف میزند. (حکایتهای شنیدنی، ج 3، ص 55)
3- کند همجنس باهم جنس پرواز
زنی در مکه بود که بسیار شوخطبع بود و مردم را میخندانید. در مدینه هم زن دیگری با همان خصوصیّات بود که او هم مردم را با شوخیهای خود میخندانید. روزی آن زن از مکه به مدینه آمد و بر زن شوخطبع مدینه میهمان شد. در یکی از روزهای اقامت در مدینه به نزد عایشه رفت و او را خندانید. عایشه از او پرسید: کجا منزل کردهای؟ آن زن گفت: به فلانی وارد شدهام. عایشه گفت: خدا و رسول او درست گفتهاند، من از پیامبر صلیالله علیه و آله شنیدم که میفرمود: «ارواح انسانها لشکریانی هستند که باهماند». (شنیدنیهای تاریخ، ص 64 -محجه البیضاء، ج 3، ص 294)
4- فرعون و هامان
سرانجام فرعون با هامان نشست و وعدههای حضرت موسی علیهالسلام را به او گفت و در این باره به مشورت پرداخت. هامان ناپاک، وقتی این سخن را از فرعون شنید، چند بار فریاد زد و گریه کرد و با دست به سر و صورتش زد و گفت: «ای شاه بزرگ، این چه فکری است که وارد سر تو شده است و این چه حال زشتی است که میخواهد تو را به تباهی بکشد! همهی جهان در تحت تسخیر تو است، امیران مشرق و مغرب، مالیاتهای فراوان بهسوی تو سرازیر میکنند و شاهان جهان لب به خاک پایت مینهند. همه تو را بهعنوان معبود و مقصود میپرستند و در برابر شکوه تو، خاموش و آرام هستند. سوختن تو در هزار آتش بهتر از آن است که تو با این عظمت، خدایی خود را رها کنی و بندهی موسی علیهالسلام گردی؟! اگر تو این کار را بکنی، بردگان تو، سرور تو گردند و چشم دشمنان روشن شود.» آری فرعون با مشورت و همنشینی با هامان خویش را خدای مردم خواند و به هشدار موسی علیهالسلام اعتنایی نکرد و عاقبت به عذاب حق گرفتار شد. (داستانهای مثنوی، ج 3، ص 84)
5- عذاب بر همنشین گناهکار
جعفری گوید: حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام به من فرمود: چرا تو را نزد عبدالرحمان بن یعقوب میبینم؟ عرض کردم: او دایی من است. فرمود: «او درباره خداوند مطالب بدی میگوید، خدا را (به اجسام) توصیف میکند بااینکه خدا به چیزی از اجسام توصیف نشود؛ یا با او همنشین شو و ما را ترک کن، یا با ما همنشین شو و او را ترک کن!» گفتم: او هر چه بگوید زیانی بر این ندارد! فرمود: آیا نمیترسی عذابی به او رسد و تو را هم بگیرد؟ مگر نمیدانی کسی از اصحاب موسی علیهالسلام بود و پدرش از مریدان فرعون، پس آنوقت که لشکر فرعون (در دریا) به موسی (و لشکریانش) نزدیک شدند، آن صحابی موسی، از لشگر موسی جدا شد و رفت پدر را که در لشگر فرعون بود نصیحت کند تا اینکه باهم کنار دریا رسیدند، چون فرعونیان غرق شدند آن دو هم غرق شدند. خبر به حضرت موسی علیهالسلام دادند، فرمود: «او در رحمت خداست ولی عذاب چون آید، آنکس که نزدیک گنهکار مستحق عذاب است از او عذاب دفع نشود.» (اصول کافی، ج 2، باب مجالسه اهل المعاصی، ج 2)
همسران معصومین
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 1 سوره نساء میفرماید: «خدا، شما را از یک انسان آفرید و همسر او را نیز از جنس او خلق کرد و از آن دو، مردان و زنان فراوانی منتشر ساخت.»
حدیث:
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «مؤمن بعد از تقوای الهی، از خیری همانند همسر صالحه بهره نبرد.» (تفسیر معین؛ ص 8)
توضیح مختصر:
در اینکه ائمه اطهار علیهم السّلام دارای همسرانی متعدد بودند جای شکی نیست اما در مورد خصایص آنها میتوان گفت که شناسنامهی همه آنها از جهت پاکی و طهارت، مُهر تامّ خورده بود اگرچه آنها از مکه و مدینه نبودند بلکه از کشورها و شهرهای مختلف بودند. چون تولّد امام از صلب و رحم پاکیزه میباشد پس این شرافت را آنان دارا بودند. همسر امیرالمؤمنین علیهالسلام فاطمه زهرا علیها السلام و مادر دو امام بوده که بر همهی همسران دیگر امامان دارای فضایل و امتیازات برتر است که به قلم و بیان در نیاید؛ اما همسر امام حسین علیهالسلام شهربانو دختر یزدگرد از ایران بوده است. حمیدهی مصفاه کنیزی از مراکش (مغرب) و مادر امام هفتم بود. نجمه همسر امام هفتم و مادر امام رضا علیهالسلام از شمال آفریقا بود. سبیکه همسر امام رضا علیهالسلام و مادر امام جواد علیهالسلام از اهل نوبهی سودان بوده است و همسر امام جواد علیهالسلام سمّانه مغربیه (از آفریقا) مادر امام هادی علیهالسلام بود. همسر امام هادی علیهالسلام حُدیث یا سلیل از اهل سودان مادر امام عسگری علیهالسلام بود؛ و همسر امام عسگری علیهالسلام نرجس فرزند قیصر روم و مادر امام زمان (عج) میباشد. نتیجه آنکه: خداوند، همسران معصومین علیهم السّلام را از کشورهای مختلف نصیب آنان کرد که منزّه از رجس و پاک از هر پلیدی بوده، هم طهارت ظاهری و هم طهارت باطنی داشتند. بر همهی شان درودی بینهایت باد.
1- شهربانو
چون ایرانیان در جنگ شکست خوردند، عدهای اسیر را به مدینه آوردند. عمر خواست آنها را بفروشد و مردان آنها را بندگان عرب نماید. امیرالمؤمنین علیهالسلام منع نمود و فرمود: «ایشان را برای ازدواج مخیر نموده تا هر که را خواهند اختیار کنند.» جماعتی، از حضرت شهربانو [شاهزنان] دختر کسری، خواستگاری کردند و او سکوت نمود. پس اشاره به امام حسین علیهالسلام کرد. امیرالمؤمنین علیهالسلام نامش را پرسید، گفت: «شاهزنان» [به زبان فارسی] فرمود: «شهربانو نام داری و خواهرت مروارید.» به شهربانو گفتند: «چه طور امام حسین علیهالسلام را انتخاب کردی؟» گفت: «پیش از ورود لشکر اسلام به مدائن، در عالم خواب، پیامبر خدا صلیالله علیه و آله به خانهی من آمد و شب دیگر فاطمهی زهرا علیها السلام آمد و اسلام را بر من اظهار کرد و برای فرزندش تزویج کرد.» از این همسر نمونه، حضرت علی بن الحسین علیهالسلام متولّد شدند. (داستان ازدواج معصومین، ص 172 -بحار، ج 46، ص 15)
2- حمیده
ابن عکاشه ی اسدی، خدمت امام باقر علیهالسلام رسید و امام صادق علیهالسلام خدمتش بود. عرض کرد: «چرا برای جعفر تزویج نمینمایی؟» جلوی امام علیهالسلام کیسهی زری مهر کرده بود، فرمود: «بهزودی بردهفروشی از اهالی بربر [مراکش] به منزل میمون وارد میشود و به این کیسه کنیزی خواهم خرید.» او گوید: بعد از چند روز خدمت امام باقر علیهالسلام رسیدم، فرمود: «بروید کنیزی بخرید.» من رفتم نزد بردهفروش، گفت: «همهی کنیزان را فروختم مگر دو کنیز، یکی از دیگری بهتر.» آنها را آورد. گفتم: «کنیز را چند فروشی؟» گفت: «هفتاد دینار» چانه زدیم، فایده نداشت. کیسه را باز کردیم شمردیم، درست، هفتاد دینار بود پس او را خریدیم و خدمت امام علیهالسلام آوردیم. امام صادق علیهالسلام ایستاده بودند، حضرت حمد کرد و از اسمش سؤال نمود، گفت: «حمیده.» فرمود: «پسندیدهای در دنیا و ستایش کرده خواهی بود در آخرت.» پس به فرزندش جعفر علیهالسلام فرمودند: «او را برای خود به همسری بگیر!» از این همسر، امام موسی بن جعفر علیهالسلام متولد شدند. (منتهی الآمال، ج 2، ص 182 -کافی، ج 1، ص 476)
3- نجمه
هشام بن احمر گوید: امام موسی بن جعفر علیهالسلام به من فرمود: «آیا میدانی از اهل مغرب کسی بدین جا آمده باشد؟» گفتم: «نه!» فرمود: «چرا آمده، باهم برویم.» رفتیم. امام علیهالسلام از آن بردهفروش کنیزی خواست، پس او هفت کنیز را آورد. امام علیهالسلام قبول نکرد. او گفت: «کنیز بیماری هم دارم.» فرمود: «آن را بیاور!» قبول نکرد. فردا حضرت مرا فرستاد و گفتند: «به هر قیمت که شده آن کنیز بیمار را از او خریداری کن.» رفتم، او قیمت بسیاری گفت و من قبول کردم. گفت: «آن مرد دیروزی چه کسی بود؟» گفتم: «مردی از بنیهاشم.» گفت: زنی از اهل کتاب به من گفت: «این کنیز قسمت بهترین کس روی زمین است و پسری برای او آورد که شرق و غرب مانند آن نباشد.» پس کنیز را خریدم و نزد امام موسی بن جعفر علیهالسلام آوردم حضرت به اصحابش فرمود: «به خدا قسم که من این جاریه را نخریدم؛ مگر به امر و وحی خدا» پس، از این همسر، امام رضا علیهالسلام متولد شد. (منتهی الآمال، ج 2، ص 258)
4- خیزران
نام همسر امام، سبیکه بود که امام رضا علیهالسلام او را خیزران نامید. او از اهل نوبه [اطراف کشور سودان] بود و پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «پدرم به قربان پسر بهترین کنیران اهل نوبه که پاکیزه است.» و اشاره به خیزران داشت. حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام به یزید بن سلیط فرمود: «اگر او را دیدی، سلام مرا به او برسان.» خیزران با عدهای از اهل سودان به مدینه آمده بود و امام علیهالسلام با او ازدواج کردند از این همسر، امام جواد علیهالسلام متولد شد. (داستان ازدواج معصومین علیهم السّلام، ص 214)
5- فاطمه
امام حسن علیهالسلام دختری به نام فاطمه داشت که معروف به اُمّ عبدالله شد. امام صادق علیهالسلام دربارهاش فرمود: «زنی در راستگویی و شایستگی به پایهی او نمیرسد. در خاندان امام حسن علیهالسلام همانند او دیده نشده است. او مستجابالدعوه بود.» امام باقر علیهالسلام فرمود: مادرم زیر دیواری نشسته بود که آن دیوار در حال سقوط، قرار گرفت، فرمود: «نه! به حق مصطفی سوگند که خدا، تو را در افتادن اذن نداده است.» دیوار به حال خود ایستاد و مادرم از جای خود برخاست و پدرم صد دینار صدقه داد. در واقعهی کربلا با پسر چهارسالهاش امام باقر علیهالسلام همراه بود و همراه اُسراء همهی رنجها را کشید و نسل امامت را از امام حسین علیهالسلام پیوند داد. از این همسر، امام باقر علیهالسلام متولد شد. (داستان ازدواج معصومین علیهم السّلام، ص 184 -بحار، ج 46، ص 215)
همسر
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 21 سورهی روم میفرماید: «و از آیات خداوند اینکه همسرانی از جنس خودتان برای شما آفرید تا شما در کنار آنان آرامش یابید و در میانتان مودّت و رحمت قرار داد».
حدیث:
امام باقر علیهالسلام فرمود: «برای هیچ بندهای فایدهای بهتر از همسر صالحه نیست، وقتی او را میبیند خوشحال میشود و وقتی در سفر و بیرون منزل میرود خودش و مال شوهرش را حفظ میکند.»
توضیح مختصر:
یکی از نعمتهای قابل توجّه، همسر صالحه است و این از سعادت مرد به شما ر میرود. همسر صالحه، او را در امر دنیا و آخرت یاری کند، با اغذیه و کلمات دلنشین، غم را از دلش بزداید و اسباب خوشی را فراهم کند که این صفت و سیرهی بسیار پسندیدهی خدا و رسول است. اگر کسی همسر خوبی ندارد نباید آرزو کند کاش آن همسر زیبای فلانی از برای من بود و بهرهمند میشدم که این آمال، عبارت از حسد است. بلکه اگر همسرش مشکل دارد به خداوند عرضه بدارد که همسر صالحه نصیبش گرداند. از امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت شده که فرمود: حسنه در دنیا همسر صالح و در آخرت حوریه است و منظور از عذاب آتش، همسر بد است. (المیزان، ج 2، ص 126) خداوند برای زنان، شرافتی خاص قائل شده و خواست تا آنها را از بند اسارت نجات بدهد لذا قوانینی در اسلام تشریع کرد که همه بدانند همسر، یک انسان موردنظر است و باید به او توجّه کرد و همانند حیوان نباید با او رفتار نمود و یا او را به اسارت درآورد؛ بلکه یکی از خصوصیات آنان را، سکونت و آرامش برای مرد قرار داد. عقاید خرافی که در تاریخ اقوام و ملل، میخوانید به این نکته پی میبرید که نفقه دادن زوج به همسر از مسکن و پوشاک و غذا و امثال اینها از وظایف واجبی است که مرد در قبایل همسرش باید انجام بدهد، او را کتک نزند و از خانه بیرون نکند، تغیّر نا به جا انجام ندهد و بیجهت او را مورد سؤظن قرار ندهد.
1- صبر بر آزار همسر
عدهای برای میهمانی به منزل حضرت یونس پیامبر علیهالسلام رفتند و مشاهده کردند که هر زمان، حضرت یونس علیهالسلام به اتاق همسرش میرود تا چیزی بیاورد، مورد اذیّت و آزار او قرار میگیرد و همسرش او را معطل میکند و خواستهی او را دیر فراهم میکند. میهمانان از این وضع تعجب کردند. حضرت به آنها فرمود: تعجب نکنید؛ من از خداوند خواستم که آنچه برایم از عقاب در آخرت قرار داده به همین دنیا منتقل کند. خداوند فرمود: عقوبت تو دختر فلان شخص است که باید با او ازدواج کنی. من آن دختر را به همسری اختیار کردم و بر هر چه از او میبینم و اذیتهای او را تحمل مینمایم. (شنیدنیهای تاریخ، ص 39 -محجه البیضاء، ج 3، ص 71)
2- زیبایی برای همسر
قتاده پسر نعمان از طایفهی خزرج و از انصار مدینه بود. در جنگ بدر و احد و سایر جنگهای رسول خدا صلیالله علیه و آله شرکت داشت و در فتح مکه پرچم بنی ظفر با او بود. در میان یاران پیامبر، او از تیراندازان بنام و معروف بود. در جنگ اُحد تیری به چشمش اصابت کرد و آن را از حدقه بیرون آورد و بر گونهاش آویخت. در همان حال خدمت پیامبر رسید و عرض کرد: یا رسولالله! تازگی با زنی ازدواج کردهام و او را زیاد دوست میدارم، میترسم اگر مرا بااینحال ببیند، علاقهاش به من کم شود و از بین برود. پیامبر صلیالله علیه و آله با دست مبارک، چشم او را در جای خود گذاشت و دعا کرد «خدایا او را زیبا گردان.» در اثر دعای پیامبر، چشمش از اول بهتر و زیباتر گردید و بر بیناییاش افزود؛ و هرگز مریض نشد تا اینکه در سال 23 هجری در سن 65 سالگی از دنیا رفت. (پیغمبر صلیالله علیه و آله و یاران، ج 5، ص 163 -طبقات، ج 3، ص 26)
3- حَولاء
روزی پیامبر صلیالله علیه و آله به خانهی خود آمد، همسرش امّ سلمه در خانه بود. پیامبر صلیالله علیه و آله بوی خوشی استشمام کرد. فرمود: گویا حَولاء (سازنده و فروشنده عطر) در اینجاست. امّ سلمه گفت: آری. آمده و از شوهر خود شکایت دارد. هماندم حولاء به نزد پیامبر آمد و عرض کرد: پدرم و مادرم به فدایت، شوهرم از من قهر کرده است. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: با عطریانی که داری، خود را برای شوهرت، بیشتر خوشبو کن. او گفت: «من خود را با آنچه از عطریّات بود، برای شوهرم خوشبو نمودم، درعینحال، او به من بیاعتنا است.» پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «اگر او میدانست هنگامیکه به تو توجّه میکند، چه اندازه پاداش دارد، بیاعتنایی نمیکرد.» عرض کرد: «چه اندازه پاداش دارد؟» پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «او هنگامیکه به تو توجّه میکند، دو فرشته به حمایت او میآیند، پاداش او مانند پاداش رزمندهای است که شمشیر کشید برای خدا و در میدان جنگ با دشمن بجنگد. در این هنگام گناهانش مانند ریختن برگهای درخت در فصل پاییز از او میریزد و وقتی غسل میکند، از گناهان بیرون میآید.» (حکایتهای شنیدنی، ج 2، ص 62 -فروع کافی، ج 5، ص 496)
4- همسران سه دستهاند
در ایام خلافت منصور دوانیقی، مردی با خود چنین تصمیم گرفت: تا با صد نفر مشورت نکند، زن نگیرد. شب خوابید و قصد کرد صبح با اولین نفر که ملاقات کرد، مشورت کند. ازقضا صبح به دیوانهای برخورد کرد که بچهها دنبالش میدویدند! پیش خود گفت: دیوانه که عقل ندارد، ولی چارهای نیست و لذا با او مشورت کرد. دیوانه گفت: همسر و زنان سه دستهاند: یکی برای تو، نه بر توست. یکی نه بر تو راست و به بر تو، یکی نه تو راست و بر تو است. مواظب باشی اسب من تو را لگد نزند. این گفت و رفت. آن مرد گوید: این حرف عاقلان است و پشت سرش رفتم و گفتم: سخنان مختصر گفتی، توضیح بده. گفت: زنی که سودش برای توست، زنی است که باکره باشد و محبت تو بر دلش ماند. زنی که نه سود برایت دارد و نه علیه تو باشد، زنی بود که شوهر دیگری داشته و از او دلش خالی نیست. زنی که سودی برایت ندارد و بر ضررت بود، زنی بوَد که فرزند از شوهر دیگر داشته و همهروزه مشغول آن فرزند بود و آنچه از مالت است، به مصالح فرزند خود مصرف کند و اگر او را سخنی بگویی، گوید: بد روزی بود که به تو دچار شدم. پس دیوانه این بگفت و زود برفت. نزدش رفتم و گفتم: سخنان تو عاقلانه است، چرا دیوانگی را پیشهی خود گرفتی؟ گفت: خلیفه میخواست مرا قاضی قرار دهد، برای فرار از قضاوت خود را به دیوانگی زدم. من بسیار تعجّب کردم. (جوامع الحکایات، ص 335) *این قضیه را دربارهی بهلول و هارونالرشید خلیفهی عباسی هم نوشتهاند.
5- ام سلمه همسر پیامبر صلیالله علیه و آله شد
هند معروف به ام سلمه زوجهی ابوسلمه بود و از وی چهار فرزند داشت. او با ابوسلمه به حبشه مهاجرت کردند و بعد به مدینه برگشتند. شوهرش در جنگ اُحد شرکت کرد و مجروح گردید و پس از هشت ماه به همان جراحت از دنیا رفت. هنگام مرگ شوهر، ام سلمه بیتابی مینمود که چگونه میتواند زندگی کند. ابوسلمه از پیامبر صلیالله علیه و آله برایش نقل کرد که: هنگام مصیبت هر کس «إِنَّا لِلَّه وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُون» بگوید، بعد بگوید: خدایا این مصیبت را در راه تو به حساب میآورم، پس به من پاداش خوبی بده و بهتر از او را به من عنایت فرما، خوب و ممدوح است. ام سلمه گوید: این کلمات را گفتم و فکر کردم چه کسی بهتر از ابوسلمه نصیبم میشود؛ تا اینکه ابوبکر و عمر از من خواستگاری کردند، نپذیرفتم. پیامبر صلیالله علیه و آله کسی را برای خواستگاری من فرستاد و بهواسطه گفتم: به پیامبر صلیالله علیه و آله بگو: «من زنی بچهدار هستم و با شوهر کردنم، بچهها بیسرپرست میشوند. بستگان من به ازدواج من حاضر نیستند، من زنی غیورم، میترسم از عهدهی آن برنیایم.» پیامبر صلیالله علیه و آله در جواب فرمود: «اما فرزندانت را خودت سرپرستی کن، فامیل تو با پیشنهاد من مخالفت نمیکنند، در موضوع حسادت و غیور بودنت، دعا میکنم خدا از دل تو ریشهکن کند.» موقعی که جواب رسول خدا صلیالله علیه و آله به ام سلمه رسید، قبول کرد و در سال چهارم هجری در ماه شوال به همسری پیامبر صلیالله علیه و آله در آمد. (پیغمبر صلیالله علیه و آله و یاران، ج 1، ص 272 -اسدالغابه، ج 5، ص 218)
همسایه
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 36 سورهی نساء میفرماید: «… به همسایهی خویشاوند و همسایهی بیگانه نیکی و احسان کنید…».
حدیث:
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «با همسایهی خود، خوب همسایگی نما تا مؤمن باشی.» (جامع السعادات 2/267)
توضیح مختصر:
بدان که همجواری و همسایگی، حقوقی چند را داراست. اگر همسایه، خویشِ انسان باشد حق قرابت، مسلمانی و همجواری را دارد و اگر غریبه باشد حق اسلام و همسایگی را دارد. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «آنقدر جبرئیل سفارش همسایه را نمود که گمان کردم حکم میراث برای آنان شود.» (اطیب البیان 4/78) و فرمود: «هر که همسایهی خود را اذیت کند به طمع خانهی او، پروردگار خانهی او را نصیب همسایهاش کند» (انوار درخشان 9/279) و فرمود: «از اسباب سعادت انسان، همسایهی شایسته و از اسباب شقاوت، همسایهی بد است» نقل احادیث در این باب بسیار است که در این مسوّده نمیگنجد؛ مهم، فضایل همسایهی خوب است که چه آثاری برای همسایگان دارد و از آن طرف، یک همسایهی فضول و بدزبان و اذیت کن، همسایگان از آزارش در امان نیستند. اگر همجوار انسان، مشرک یا کافر هم باشد هیچ عجوزی برای اذیت کردن آنها نیست. در بنیاسرائیل مرد باایمانی بود که همسایه کافری داشت. مرد بیایمان نسبت به همسایهی باایمان خود نیکرفتاری میکرد. وقتیکه از دنیا رفت خدا برای او خانهای بنا کرد که مانع گرمای آتش جهنم شود. به او گفته شد: «این به سبب نیکرفتاریات نسبت به همسایه مؤمنت میباشد.» (تفسیر نمونه 10/316)
1- فروش خانه با همسایه
محمد بن جهم خانهاش را در معرض فروش گذاشت و قیمت سنگینی برایش قرار داد و آن پنجاههزار درهم بود. چون خریداران جمع شدند گفتند: «خانهات را به چه قیمت میفروشی؟» گفت: «علاوه بر خانه، حق همسایهام سعید بن عاص را به چه مقدار از من خریداری میکنید؟» گفتند: «مگر همسایگی خریدوفروش میشود؟» گفت: «چگونه فروخته نشود، همسایه شخصی که اگر از او چیزی بخواهند عطا میکند و اگر چیزی نخواهند خودش بدون سؤال بخشش میکند، اگر به وی بدی میکنی در حق تو نیکی میکند!» این سخن به سعید بن عاص رسید خوشش آمد و صد هزار درهم برای وی فرستاد و گفت: خانهات را مفروش. (نمونه معارف 3/336- ثمرات الاوراق 2/36)
2- کافر و همسایهی مؤمن
علی بن یقطین گفت: امام کاظم علیهالسلام به من فرمود: در بنیاسرائیل مرد مؤمنی بود که همسایهی کافری داشت و این کافر همیشه به مؤمن مهربانی و مدارا و خوبی میکرد. چون آن کافر مُرد، خداوند برایش خانهای از خاک مخصوص در آتش برزخ قرار داد که او را از آتش جهنم برزخ حفظ کند و خداوند روزی به او میرساند. به کافر در برزخ گفته شده: «این جایگاه اثر خوبیها و مهربانی که به فلان همسایه مؤمن کردی، خدا به تو بخشیده است که نمیسوزی.» (لئالی الاخبار.3/6)
3- تأدیب همسایه
مردی نزد پیامبر آمد و از اذیت همسایهاش شکایت کرد. پیامبر فرمود: صبح جمعه اثاثیهی خانه را ببر در کوچه بگذار تا مردمی که میروند به نماز جمعه ببینند، هرگاه از تو علت را بپرسند، بگو از جهت اذیت همسایه این کار را کردم. به دستور پیامبر آن فرد اثاثیهی خانه را در کوچه گذاشت و همسایه فهمید؛ از او خواهش کرد که اثاثیه را درون خانه ببرد و گفت: به خدای عهد میکنم که دیگر تو را اذیت ننمایم. (سفینه البحار 1/192)
4- چهل خانه
عمرو بن عکرمه گوید: بر امام صادق علیهالسلام وارد شدم و عرض کردم: همسایهام مرا اذیت میکند! فرمود: با او خوشرفتاری کن، گفتم: خدا او را رحمت نکند. امام از من روی گردانید! من نخواستم به این شکل از حضرت جدا شوم، عرض کردم آخر او به شکلهای مختلف اذیتم میکند! فرمود: «خیال میکنی اگر در ظاهر با او دشمنی نمایی (و مقابلهبهمثل کنی) میتوانی از او انتقام بگیری؟» عرض کردم: میتوانم. فرمود: همسایهی تو از کسانی است که ازآنچه خدا به همسایهها داده است حسادت میبرد. اگر نعمتی برای کسی ببیند، اگر خانواده داشته باشد به آنها تعرض مینماید و آزار میکند و اگر خانواده نداشته باشد به خدمتکار او اذیت میرساند، اگر خدمتکار نداشته باشد شب بیدار بماند و روز به خشم گذراند. همانا مردی از انصار نزد پیامبر آمد و عرض کرد: «خانهای در فلان قبیله خریدم ولیکن نزدیکترین همسایهام کسی است که به خیرش امیدوار نبوده و از شرّش در امام نیستم.» پیامبر امر کرد علی علیهالسلام و سلمان و اباذر و یک نفر دیگر (مقداد) بروند در مسجد به آواز بلند بگویند: هر کس همسایهاش از آزارش ایمن نباشد ایمان ندارد. پس آنها سه بار گفتند. سپس با دست اشاره کرد تا چهل خانه از چهار طرف همسایه باشند. (اصول کافی جلد دوم باب حق الجوار ح 1.)
5- قانون چنگیز خان
چنگیز خان مغول، قوانینی چند وضع کرد که مردم به آن عمل کنند، یکی آن بود که کسی گوسفند و یا حیوان دیگری را بخواهد بکشد باید گلوی آن را بگیرد و خفه کند، ذبح با کارد ممنوع است و کسی که این کار را بکند سرش را از تنش جدا کنند. یکی از مسلمانان در همسایگی شخصی مغول خانه داشت و آن مغول با او بد بود. روزی دید مسلمان گوسفند خریده، پیش خود گفت: حتماً با کارد آن را ذبح خواهد کرد. رفت دو نفر از دوستان خود را برای شهادت، پشتبام برد و آن مسلمان گوسفند را ذبح کرد؛ آن مغول و دوستانش وارد خانه شدند؛ با گوسفند ذبحشده او را گرفتند و به حضور چنگیز خان بردند. چنگیز از آن مغول سؤال نمود که مسلمان در کوچه این کار را کرده یا توی خانه؟ گفت: درون خانه، گفت شما کجا دیدید؟ گفت: از بالای پشتبام دیدیم. چنگیز گفت: حکم ما در میان کوچه و بازار انجام نشد، امور پنهانی زیاد و خداوند عالم است و همه خلافهای پنهانی را میپوشاند؛ بعد به جلّاد گفت: سر از بدن این مغول جدا کنید تا دیگر کسی به خانهی همسایه نگاه نکند. (خزینه الجواهر، ص 642)
هدیه
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 35 سورهی نمل میفرماید: «بلقیس به بزرگان حکومتی گفت: من هدیهی گرانبهایی برای آنان (حضرت سلیمان) میفرستم تا ببینم فرستادگان من چه خبری میآورند.»
حدیث:
امام علی علیهالسلام فرمود: «برای رفع آدمهای خشمناک و جذب افراد جداشده از اجتماع و دفع آدمهای شرور چیزی جز همان هدیه (و کادو) نیست.» (غررالحکم 2/581)
توضیح مختصر:
نوعاً کسی که برای کسی هدیهای میفرستد برای منظوری میباشد از قبیل صله دادن، اظهار محبت، تشویق کردن، بهانهای برای کارهای دیگر. آنکس که هدیه میگیرد، یا به هدف باطنی مُعطی پی میبرد یا نمیبرد. درهرصورت در هدیه، قصد معطی باید سالم و بی آفت باشد تا گیرنده به وسوسه و آفت نیفتد. وقتی رسول خدا صلیالله علیه و آله بر اهل فدک از سرزمین خیبر مستقر شد، زینب دختر حارث بن سلام که دختر برادر مرحب بود یک برهی بریان به رسول خدا صلیالله علیه و آله هدیه نمود. او قبلاً پرسیده بود: پیامبر کدام عضو از گوسفند را بیشتر دوست دارد؟ گفتند: دست گوسفند را. پس در آن سمّ بسیار داخل کرد و آن را خدمت پیامبر آورد. پس پیامبر یک لقمه از آن را جوید، مسموم شد و فرمود: دیگران نخورند. زینب را احضار کرد و او اعتراف نمود که هدیه مسموم بوده است. پیامبر صلیالله علیه و آله هنگام احتضار فرمود: اثر آن غذا از بین نرفته و الآن وقت آن است که رگ حیات من قطع شود. (بیان السعاده 13/317) منظور این است که در هدیه، باید نیّت خالص باشد و متاع هدیه هر چه میخواهد باشد باید تمیز و بیغرض و مرض باشد تا خداوند آن را بپذیرد و این احسان را دوچندان افزایش دهد و ارتباط میان معطی و گیرنده، از نظر دوستی و خویشاوندی بیشتر گردد. امّا آنچه امروزه رسم شده یا به نحو نقاص است یا عوض و چشم همچشمی و …
1- هدیه برای مریض
یکی از خدمتکارهای امام صادق علیهالسلام گفت: خدمتگزاری از خادمان حضرت مریض شده بود و ما جمعی از خادمان به عیادت او رفتیم. در یکی از کوچهها به امام صادق علیهالسلام برخورد کردیم. حضرت پرسید: کجا میروید؟ گفتیم: به عیادت فلانی. فرمود: «آیا سیب یا گلابی یا مقداری عطر و یا عود (بهرسم هدیه) به همراه دارید؟» گفتیم: نه! فرمود: «مگر نمیدانید، آنچه برای مریض برده میگردد، شاد میشود (و احساس راحتی میکند)؟» (شنیدنیهای تاریخ ص 82، محجه البیضاء 3/11)
2- مورچه و پای ملخ
حضرت سلیمان روزی مجلسی از بزرگان و عموم قرار داد و قرار شد، هر کس هدیهای هم بیاورد. تمام واردین هدیهای با خودشان آوردند. مورچهی ضعیفی هم پای ملخی را در دهان گرفت و به حضور آن جناب آورد. حضرت سلیمان از او قبول کرد و به خزینهدار سپرد. عرض کردند: «شما هدیهی بلقیس را با آن همه بزرگی و جلالت، با خشتهای زرین، با صد غلام زرینکمر، قبول نمیکنید، اما پای ملخی را از موری ضعیف قبول میکنید و به خزینهدار میسپارید؟» فرمود: «ما را از هدیهی درویشان و از فقر آنان اجتنابی نیست و قبول میکنیم و خزینهی ما به هدیهی توانگران احتیاج ندارد.» (رهنمای سعادت 3/577- رنگارنگ 1/352 اِنَّ الهَدایا عَلی مِقدارِ مَهدِیها)
3- هدیه به راوی حدیث
روزی سید حمیری از نزد یکی از بزرگان کوفه برمیگشت که آن بزرگ، اسب و خلعت زیبایی به سید هدیه کرده بود. سید رو به مردم کوفه کرد و گفت: ای مردم! هر کس از امیرالمؤمنین علیهالسلام فضیلتی برایم بگوید که دربارهی آن شعری نگفته باشم، این اسب و این لباسهای هدیهای را به او میبخشم. مردی این فضیلت و حدیث را بازگو کرد: روزی امیرالمؤمنین علیهالسلام خواست سوار اسب شود، لباسش را پوشید و یکی از کفشها را نیز به پا کرد و چون خواست دیگری را بپوشد، ناگهان عقابی از آسمان فرود آمد و کفش را گرفته و بالا برد و سپس انداخت. ماری سیاه از کفش بیرون آمد و گریخت و به سوراخی خزید، آنگاه امیرالمؤمنین کفش را پوشید. سید که دربارهی این فضیلت شعری نسروده بود، اندکی پس از شنیدن اشعاری سرود؛ و اسب و لباسهای قیمتی (هدیه) را و هر چه که داشت به آن مرد بخشید. (تجلی امیر مؤمنان ص 146-الغدیر 4/94)
4- عجب هدیهای!
نعیمان بن عمرو از اصحاب شوخطبع پیامبر صلیالله علیه و آله بود. روزی کاروانی به مدینه آمد که دارای طعامهای لذیذ عسل بود. او مقداری بهرسم قرض گرفت و نزد پیامبر برد و عرض کرد: یا رسولالله! میل کنید که هدیه است! حضرت از آن چیزی خورد و باقی را میان اصحاب قسمت کرد. چون کاروانیان پول از او خواستند، ایشان را نزد پیامبر آورد و گفت: یا رسولالله! بهای طعام ایشان را بده! فرمود: «مگر تو نگفتی که این هدیه است؟» گفت: «قسم به خدا که پول آن را نداشتم و دوست داشتم که شما از آن میل کنید، بنابراین، این کار را کردم!» پیامبر تبسّم کرد و قیمت طعام را به صاحبانش پرداخت. (لطائف الطوائف، ص 28)
5- کوزهی آب باران
در سرزمین عربستان، مرد و زنی چادرنشین در بیابان زندگی میکردند. پادشاه آنجا اهل سخاوت بود. شبی زن به شوهرش گفت: اینهمه فقر تا به کی؟ کاری بکن. شوهر او را به صبر و توکل دعوت میکرد. زن قانع نمیشد و مکرّر بیتابی مینمود. مرد او را نصیحت میکرد و میگفت: فقر با قناعت و رضا برای توجه به خدا بهتر است؛ و زن در جواب از شرمساری و دشواری زندگی صحبت میکرد. مدتی از این زندگی فقیرانه را با مهربانی سپری کردند تا اینکه روزی زن به مرد گفت: «سلطان، بخشنده است، بیا هدیهای در شهر نزدش ببریم تا شاید با بخشش او زندگی ما تأمین گردد.» مرد گفت: «ما چیزی نداریم تا هدیه ببریم.» زن گفت: «آن کوزهای را که درونش آب باران جمع کردهایم، بهعنوان هدیه ببریم.» کوزهی آب باران را نزد بارگاه آوردند و آن را اهدا نمودند. دربانان این مطلب را به گوش خلیفه رساندند. خلیفه از این سادگی و نیّت خوشش آمد و دستور داد کوزهی او را پر از طلا کنند و آنها را سوار کشتی نمایند تا باکمال آسودگی به منزل خود بازگردند. فرمان خلیفه اجرا شد و بهاینترتیب او به مراد رسید. (داستانهای مثنوی 1/50)
ولایت ولی
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 59 سورهی نساء میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردید خداوند را اطاعت کنید و پیامبر و اولیای امر خود را نیز اطاعت کنید».
حدیث:
پیامبر صلیالله علیه و آله به علی علیهالسلام فرمود: «ای علی! آنچه من میشنوم تو هم میشنوی و آنچه من میبینم تو میبینی جز اینکه تو پیامبر نیستی ولی وزیرم میباشی…»
توضیح مختصر:
مقام ولایت و رهبری و زعامت، از طرف پروردگار است و چون منصوب است، خلیفه است و نائب او. پس همهی کارِ صاحبِ ولایت، عین خواستهی حقتعالی است و خطا و نسیان در کارشان نیست و به تعبیر واضحتر، عصمت ذاتی دارند. ولیّ، حکم و فرمان و نظرش مصاب است پس عموم که دارای علم ذاتی و عصمت ذاتی و … نیستند باید متابعت از ولایت کنند. لذا در روایات متواتر آمده است کسی که همیشه نماز بخواند روزه بگیرد و … اما ولایت ولیّ را قبول نداشته باشد خداوند آن شخص را به رو در جهنم میاندازد و اعمالش را قبول نمیکند. پس شناخت مقام ولیّ، لازم بوده و انتظار تحقق آنچه ولیّ میخواهد را باید داشته باشد؛ انگار این حالت او مانند کسی است که با شمشیر در رکاب پیامبر صلیالله علیه و آله شمشیر زده است (مجمعالبیان 9/238). امام صادق علیهالسلام فرمود: هر زمان و هر ملّتی، امام و رهبری دارند و آنان با رهبر خود مبعوث میشوند (بحار 7/308) کسی که بمیرد و امام زمان خود را نشناسد مردنش همانند مردنِ مردم جاهلیت میباشد. پس معرفت به مقام ولایت و یقین به آن، برای همه ضروری است و تخلّف و ارتداد از فرامین ولیّ، مساوی با کفر است. آنچه در کلّ حیات انسانها، والیان ظالم و حکام زور آمدند یک دلیلش این بود که نمیخواستند زیر بار حکم والیان عدل بروند و میخواستند امتها را به استثمار درآورند لذا بنای مقابله و دشمنی را رواج دادند و آنها را به شهادت رساندند.
1- ابن فارض مصری
مرحوم علامه طباطبایی فرمودند: «ابن فارض شاگرد محیالدین عربی بوده است و انصافاً در رسانیدن مطالب عرفانی از شعرش بیداد میکند. حقاً ابن فارض مصری در عرفان و شعر عرب، به مثابهی حافظ شیرازی در عرفان و شعر فارسی است. اسفار تائیهی ابن فارض، 761 بیت است که بسیار عالی سروده است. ابن فارض دو بیت شعر دارد که در رسانیدن عقد ولایت او به اهلبیت، کمال روشنی و وضوح را دارد، او میگوید: 1. عمر من ضایع شد و بیهوده هدر رفت و به بطلان منقضی شد چون من از شما بهرهای نبردم. 2. غیرازآن چه به من از عقد ولای عترت برگزیدهشده از آل قصی (رسولالله صلیالله علیه و آله) داده شده است.» (دیوان ابن فارض ص 25)
2- صدا از قبر پیامبر
یکی از عمّال بنی مروان، روز جمعه در مسجد پیامبر صلیالله علیه و آله بالای منبر گفت: «پیامبر، علی را به خاطر شفاعت فرزندش فاطمه به خلافت منصوب کرد بااینکه میدانست علی خائن است.» (نعوذبالله) در این هنگام اهل مسجد از قبر مقدس پیامبر صلیالله علیه و آله شنیدند: «دروغ میگویی ای دشمن خدا! دروغ میگویی ای کافر!» همهی اهل مسجد، این صوت را از داخل قبر شنیدند. (گوهرهای حکیمانه، ص 69؛ کشف الغامض)
3- ولایت خاتم
عارف شبستری (متوفی 720) میفرماید: ولایت شد به خاتم جمله ظاهر ***** بر اول نقطه هم ختم آمد آخر ولایت اولیاء به خاتم آنان حضرت مهدی علیهالسلام ظاهر شد و بر اوّل نقطه وجود حقیقت نبوی ختمش در خاتم اولیاء آمد. از او عالم شود بر امن و ایمان **** جماد و جانور یابد از او جان در زمان او، همه اهل ایمان شوند و همه، حتی جمادات و جانوران از نور مطلقهاش حیات میگیرند. (چون حضرتش مظهر اسم حی و قیوم است) نمانَد در جهان یک نفسِ کافر **** شود عدل حقیقی جمله ظاهر در زمان او، یک شخص کافر وجود نخواهد داشت، چون عدالت بر همهجا آشکار شود. بود از سرّ وحدت، واقفِ حق **** درو پـیدا نـماید وجـه مطلق او که حامل سرّ وجود حضرت احدیت است و حق در او به ذاته تجلّی کرده پس آیینهی تمام نمای وجه ربوبی خواهد بود. (گلشن راز، ابیات 394-391)
4- نوجوانان و ولایت
امام صادق علیهالسلام به احول فرمود: «به بصره رفتی؟» عرض کرد: «آری» فرمود: «شوق مردم به این امر (ولایت و امامت ما) و پذیرش آنها را چگونه دیدی؟» عرض کرد: «به خدا قسم اندکاند، آنان کارهایی ضدّ شما کردهاند» امام فرمود: «بر تو باد به نوجوانان (علیک بالأحداث) زیرا این گروه در پذیرش هر نوع خوبی شتاب بیشتری نشان میدهند.» (قرب الاسناد، ص 128 -تقویم قدس 1382)
5- چهرهی پیامبر دگرگون شد
اهل سنّت در کتابهایشان نقل کردهاند که بُریده گفت: با علی علیهالسلام به جنگ طرف یمن رفتم و از او بعضی چیزها دیدم که برایم ناگوار بود. چون به خدمت پیامبر صلیالله علیه و آله در مدینه رسیدم از کارهای علی که ناگوار دیدم برای پیامبر نقل کردم. چهرهی رسول خدا دگرگون گشت و فرمود: ای بُریده! آیا من برتر از مؤمنین به خودشان نیستم؟ عرض کردم: آری یا رسولالله. فرمود: «هر کس را من مولی و صاحباختیار اویم علی علیهالسلام صاحباختیار او میباشد.» (الدرالمنثور 5/182- مستدرک الحاکم 3/110)
5- واحده یعنی ولایت
در حدیث طویلی آمده است که امیرالمؤمنین علیهالسلام به زندیقی فرمود: منافقین به رسول خدا گفتند: «آیا دیگر چیزی باقی مانده از دستورات که نیاورده باشی؟ اگر چیز دیگری باید بیاید برای ما بیان کن که آرام بگیریم و بدانیم دیگر از دستورات چیزی باقی نمانده است.» خداوند در آیهی شریفه فرمود: «قُلْ اِنَّما أعِظُکُمْ بِواحِدَه: (ای پیامبر) بگو شما را به یکچیز، پند و اندرز میدهم.» (سورهی سبا، آیهی 46) یعنی ولایت. پس خداوند این آیت را نازل کرد: «همانا ولیّ شما، خدا و رسولش و آنانی که ایمان آوردند و نماز را به پا دارند و در حالت رکوع زکات میدهند، هستند.» (سورهی مائده، آیهی 55) در بین امت محمّد خلافی نیست آنکه در حال رکوع زکات داد من بودم. و اگر خداوند اسم مرا در آیه میبرد ساقط میکردند و نمیخواندند لذا نیاورد، چنان که در بسیاری از جاها، اسمم را نیاورد، چون نمیخواندند. (مستدرک الوسائل 7/255 -آثار الصادقین 27/344)
ولایت و آثار آن
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 28 سورهی آل عمران میفرماید: «مؤمنین نباید کفّار را دوست و ولیّ خود بگیرند».
حدیث:
امام کاظم علیه السّلام فرمود: «ولایت امیرالمؤمنین علیه السّلام در کتابهای همهی انبیاء نوشته شده است.» (سفینه البحار،2/691)
توضیح مختصر:
ولایت امیرالمؤمنین علیه السّلام و ائمهی اطهار، از ازل در لوح اثبات نوشته شد تا به وسیله آن بتوانند مؤمن واقعی شوند. اولی الامر ایشانند که فرمان بردن و اطاعت ایشان واجب است. از آثار آن، این است که دوستی و پیروی از اولی الامر همان اطاعت از پیامبر و خداست و جدایی و تفکیک میان ایشان نیست. وقتی قلباً کسی به یقین، ولایت را پذیرفته باشد همان است که در نهج البلاغه (2/282) امیرالمؤمنین علیه السّلام اشاره کرده که: «هر کس از شما در بستر خود بمیرد در حالی که حقِ پروردگار و رسول و اهل بیت رسولش علیهم السّلام را بداند شهید مرده است و پاداشش بر خداست و استحقاق دریافت ثواب کار شایسته خود را دارد.» پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «مَثَل اهل بیت من در میان شما، مانند کشتی نوح در قومش میباشد. هر کس بر آن بنشیند نجات یابد و هر که از آن تخلف ورزد غرق شود.» (آثار الصادقین 27/339) در واقع ولایت سبب صلح و ایمنی و عدم اختلاف میان امت میشود. پیامبر در دعای مشهور و متواتر در ادعیهی مختلف مانند دعای ندبه و … به خدا عرضه میدارد: «پروردگارا! دوست بدار هر که علی را دوست بدارد و دشمن بدار هر کس علی را دشمن بدارد.» پس محب ولیّ، خداوند او را دوست میدارد و این از دعای رسول خداست که برای آنان نموده است.
1- غلام سیاه
غلام سیاهی را به خدمت امام علی علیه السّلام آوردند که دزدی کرده بود. حضرت فرمود: «ای اسود (سیاه) دزدی کردی؟» عرض کرد: بلی یا علی علیه السّلام، فرمود: «قیمت آنچه دزدیدهای به دانک و نیم میرسد؟» عرض کرد: بلی، فرمود: «بار دیگر از تو میپرسم اگر اعتراف نمایی (انگشت) دست راست تو را قطع میکنم.» عرض کرد: بلی یا امیرالمؤمنین؛ حضرت بار دیگر از وی پرسید و او اعتراف کرد؛ به فرمودهی امام انگشتان دست راست او را بریدند. غلام سیاه انگشتان دست بریده را بر دست دیگر گرفته و بیرون رفت، در حالی که خون از آن میچکید. عبدالله بن الکوّاء (از منافقین و خوارج بوده که سؤالات زیادی در موضوعات مختلف از امام میکرده است.) به وی رسید و گفت: غلام سیاه! دست راستت را کی برید؟ گفت: «شاه ولایت، امیرمؤمنان، پیشوای متّقیان، مولای من و جمیع مردمان و وصی رسول آخرالزمان صلی الله علیه و آله.» ابن الکوّاء گفت: «ای غلام! او دست تو را بریده است و تو مدح و ثنای او میکنی؟» گفت: «چگونه مدح او نگویم که دوستی او با خون و گوشت من آمیخته است؟! آن حضرت دست مرا به حق برید.» ابن الکوّاء به خدمت حضرت امیر علیه السّلام آمد و آن چه را شنیده بود معروض داشت. حضرت فرمود: «ما را دوستانی هستند که اگر به حق قطعه قطعهشان کنیم به جز دوستی ما نیفزاید، و دشمنانی میباشند که اگر عسل به گلویشان فرو کنیم جز دشمنی ما نیفزاید.» پس حضرت امام حسن علیه السّلام را فرمود: برو غلام سیاه را بیاور. او رفت و غلام سیاه را همراه خود آورد؛ حضرت فرمود: «ای غلام! من دست تو را بریدم و تو مدح و ثنایم میکنی؟!» غلام عرض کرد: «مدح و ثنای شما را حق تعالی میکند، من که باشم که مدح شما را کنم یا نکنم؟!»حضرت دست او را (به معجزه) به جای خود نهاد، ردای خود را بر وی افکند و دعایی بر آن خواند –بعضی گفتهاند سوره حمد بود– فی الحال دست وی درست شده، چنان که گویی هرگز نبریدهاند. (تحفه المجالس، ص 113)
2- عیال عبدی شاعر
عبدی (ابوسفیان بن مصعب عبدی شاعر کوفی است (م 120) که حضرت صادق علیه السّلام درباره او فرمود: ای گروه شیعه اولاد خودتان را شعر عبدی بیاموزید که او بر دین خداست.) گفت: عیالم به من گفت: مدتّی امام صادق علیه السّلام را زیارت نکردهایم خوبست به حج برویم و بعد به خدمت حضرت برسیم! گفتم: خدا شاهد است چیزی ندارم تا بتوانم بوسیله آن مخارج سفر را تأمین نمایم. او گفت: مقداری لباس و زر و زیور دارم آنها را بفروش تا به مسافرت برویم؛ من هم همین کار را کردم. همین که نزدیک مدینه رسیدیم زنم مریض شد، به طوری که مرضش شدت یافت و نزدیک به مرگ گردید. وارد مدینه شدیم او را در منزل به حال احتضار گذاشتم و خدمت امام رسیدم؛ وقتی شرفیاب شدم، دیدم امام دو جامهی سرخ رنگ پوشیده است. سلام کردم و جواب داد و از حال زنم پرسید. جریان را به عرضش رساندم و گفتم: از او با ناامیدی به خدمتتان آمدم. امام سر به زیر انداخت و کمی تأمّل کرد، آن گاه سر برداشت و فرمود: «به واسطهی بیماری همسرت محزونی؟» عرض کردم: آری، فرمود: «غمگین مباش که خوب میشود، من از خدا خواستم او را شفا دهد، اینک مراجعت کن میبینی کنیز دارد شکر طبرزد به او میدهد.» عبدی گوید: با عجله برگشتم، دیدم همانطور که امام فرموده است؛ پرسیدم خانم حالت چطور است؟ گفت: «خدا مرا سلامتی بخشید، اشتها به این شکر پیدا کردم.» گفتم: از نزدت رفتم مأیوس بودم، امام از حالت پرسید و من شرح احوالت گفتم، فرمود: خوب میشود برگرد، خواهی دید که شکر طبرزد میخورد. همسرم گفت: وقتی تو رفتی من در حال جان دادن بودم ناگاه دیدم مردی که دو جامهی سرخ رنگ پوشیده بود وارد شد و به من گفت: حالت چطور است؟ گفتم: مُردنی هستم؛ هم اکنون عزرائیل برای قبض روحم آمده است. آن مرد رو به عزرائیل کرد و فرمود: ای مَلَک موت! عرض کرد: بله، ای امام. فرمود: مگر تو مأمور نیستی که از ما اطاعت کنی و حرف ما را بشنوی؟ عرض کرد: آری. فرمود: من امر میکنم که مرگ او را تا بیست سال دیگر به تأخیر اندازی، ملک الموت عرض کرد: مطیع فرمانم، آن مرد (امام صادق علیه السّلام) با ملک الموت بیرون شد من به هوش آمدم. (پند تارخ، ج 5، ص 89 –بحارالانوار، ج 11، ص 137، طبع قدیم.)ُ
3- پسر دائی معاویه
محمد بن ابی حذیفه پسر دائی معاویه بود. چون پدرش کشته شد تحت کفالت عثمان بزرگ شد ولی از فدائیان امیرالمؤمنین علیه السّلام صاحب ولایت بوده است. وقتی که محمد بن ابی بکر استاندار مصر را لشکر معاویه کشتند محمد بن ابی حذیفه زخمی شد. عمرو عاص او را به شام نزد معاویه فرستاد و معاویه او را زندانی کرد. روزی معاویه به اطرافیانش گفت: «چطور است این فامیل نادان محمد را بیاوریم و توبیخ کنیم شاید دست از علی علیه السّلام بردارد و او را ناسزا گوید؟» اطرافیان معاویه قبول کردند. محمد را از زندان بیرون و به مجلس معاویه آوردند، معاویه گفت: «وقت آن نرسیده است که از روش باطل خود دست برداری و دست از علی علیه السّلام آن مرد دروغگو برداری؟ مگر نمیدانی علی علیه السّلام در قتل عثمان دست داشته و ما نیز خونخواهی او میکنیم؟» محمد فرمود: «ای معاویه! من از همه به تو نزدیکترم و تو را بهتر از همه میشناسم.» گفت: آری، فرمود: «به خدایی که جز او خدایی نیست اگر کسی جز تو و افراد تو که از طرف عثمان، ریاست به شما داد، مورد اعتراض مردم واقع نمیشد، او را نمیکشتند. ای معاویه تو در جاهلیت و اسلام یکسان بودهای و اسلام تأثیری در تو نداشت. مرا به دوستی علی علیه السّلام ملامت میکنی و حال آن که تمام عباد و زهاد و انصار آنان که روزها را به روزه، و شبها را به نماز می گذارنند با علی علیه السّلام هستند ولی فرزندان آزاد شدگان فتح مکه و فرزندان منافقان با تو هستند. به خدا قسم تا زندهام علی علیه السّلام را برای خدا و رضایت پیامبر دوست میدارم و تو را دشمن دارم!» معاویه گفت: «مثل این که هنوز در گمراهی هستی؟» او را به زندان انداخت. مدتی در زندان بود بعد فرار کرد. معاویه لشکری را به فرماندهی عبیدالله ابن عمرو برای دستگیری او فرستاد تا عاقبت در غاری او را گرفتند و کشتند. (پیغمبر و یاران 5/241 -قاموس الرجال 7/500)
4- مکنده شیر از پستان ولایت
روزی امام علی علیه السّلام موقع خروج از منزل با گروهی برخورد میکند و میپرسد که هستید؟ جواب میدهند که از شیعیان شما هستیم! امام میفرمایند: «من در چهره شما نشان شیعیان خود را نمیبینم.» آنان شرمگین میشوند و یکی از آنان از امام میپرسد: «نشان شیعیان شما چیست؟» امام سکوت میکند و بعد مردی عابد به نام همّام بن عباده (ابن ابی الحدید و صاحب تحف العقول نام پدرش را شریح دانستهاند نه عباده) خثیم، امام را سوگند میدهد که آن نشانها را بازگوید، و امام خطبهی متقین را بیان میدارند. البته در نهج البلاغه سؤال هَمّام درباره صفات پارسایان است (خطبه 184 نهج البلاغه فیض الاسلام)؛ او به امام میگوید: «متقین را برایم چنان توصیف فرما که گویی آنان را به چشم میبینم.» امام در جواب او درنگ میکند و سپس میفرماید: «ای هَمّام پروای از خدا داشته باش و نیکوکاری کن که همانا خداوند با کسانی است که تقوا بورزند و اهل نیکوکاری باشند.» هَمّام به این سخن قانع نشد و امام را سوگند داد ادامه دهد. امام به درخواست هَمّام شروع میکند اوصاف متقین را میفرماید… وقتی کلام حضرت به این جمله میرسد: «دوری متّقی از مردم به خاطر کبر نیست و نزدیکیاش به مردم به خاطر مکر نیست.» یک مرتبه هَمّام فریادی کشید و مُرد. امام فرمود: به خدا سوگند که بر او از همین میترسیدم، و سپس فرمود: «موعظهای بلیغ به اهلش چنین میکند.» (اوصاف پارسایان، ص 35-27)
5- دیدن شاه ولایت
هارون الرّشید خلیفهی عباسی را پسری بنام قاسم بود که از علایق دنیوی فرار کرده و پیوسته به گورستانها رفته، همانند ابر بهار، زار زار میگریست. روزی هارون در مجلس بود و قاسم آمد، جعفر برمکی وزیر خندید! هارون پرسید: چرا میخندی؟ گفت: «احوال این پسر اصلاً به شما خلیفه نمیخورد و دائماً با فقراء همنشین و به گورستانها میرود!» هارون گفت: شاید به او حکومت جایی را ندادهایم اینطور رفتار میکند. او را خواست، نصیحت کرد و گفت: میخواهم حکومت مصر را به تو بدهم و اگر عبادت هم میروی وزیر صالح و کاردان به تو میدهم. اما قاسم قبول نکرد. هارون حکومت مصر را برایش نوشت و مردم تهنیت گفتند و بنا بود فردا به آن جا برود، شبانه فرار کرد. هارون رد پای قاسم را توانست تا رودخانه بگیرد اما بعدش را نتوانست پیدا کند. قاسم سوار کشتی شده به بصره رفت. عبدالله بصری گوید: دیوار خانهام خراب شده بود رفتم دنبال کارگر، به جوانی برخورد کردم که نشسته قرآن میخواند بیل و زنبیل نزدش گذاشته؛ از او درخواست کردم بیاید کار کند. گفت: مزد چقدر است؟ گفتم: یک درهم، قبول کرد، از صبح تا غروب به اندازهی دو نفر برایم کار کرد، خواستم پول بیشتر بدهم قبول نکرد. فردا رفتم دنبالش پیدا نکردم، سؤال کردم، گفتند: این جوان روزهای شنبه فقط کار میکند و بقیه ی ایام مشغول عبادت است! روز شنبه رفتم دنبالش، آمد برایم کار کرد، مزدش را دادم و رفت. شنبه دیگر رفتم ندیدمش، گفتند: دو سه روز است که مریض احوال است و خانهاش فلان خرابه است. رفتم او را پیدا کردم و گفتم: من عبدالله بصری هستم، گفت: شناختم، گفتم: شما چه نام دارید؟ گفت: قاسم پسر خلیفه ی عباسی. بر خود لرزیدم و او گفت: در حال مُردنم. وقتی از دنیا رفتم این بیل و زنبیل مرا بده به آن کسی که قبر حفر میکند، این قرآن را بده به کسی که برایم بتواند بخواند، این انگشتر را میبری بغداد روز دوشنبه مجلس عام است به پدرم میدهی و می گویی: این را بگذارد روی اموال دیگر، قیامت خودش جواب بدهد! عبدالله بصری میگوید: قاسم خواست حرکت کند نتوانست، دو مرتبه خواست نتوانست، گفت: عبدالله زیر بغلم را بگیر آقایم امیرالمؤمنین علیه السّلام آمده است بلندش کردم بعد جان به جان آفرین داد. (جامع النورین، ص 317 –ابواب الجنان)
وفات مؤمن
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 157 سورهی آلعمران میفرماید: «اگر در راه خدا کشته شوید یا بمیرید، آمرزش و رحمت خدا، از تمام آنچه [در طول عمر] جمع میکنید، بهتر است».
حدیث:
امام علی علیه السّلام فرمود: «مؤمن در هر ساعتی قبض روح شود، پس درجهی شهید برایش میباشد.» (تفسیر معین، ص 70، بحار 68/140)
توضیح مختصر:
مؤمن در نزد حقتعالی دارای شرافت و مزیّت خاص است ازجمله آنکه وفات او همانند عموم مردم نیست، زیرا: وقتی در حال احتضار میافتد جایش را در بهشت به او نشان میدهند. چون رحلت کرد هر زمین در باطن، میل دارد که او در آنجا دفن شود. جای دفنش شادی کند که مؤمن را در برگرفته. زمینی که او در آنجا عبادت میکرده باطناً از فقدان و نبود او بر آن جایگاه غمناک شود و گریه کند. (روضه المتقین، ج 1، ص 362) پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «مرگ، کفارهی گناهان مؤمنین است.» (امالی مفید (رحمه الله علیه)، ص 383) هر نوع مرگی، از غرق شدن در آب، زیر آوار ماندن، از گرسنگی و غریبی و… مُردن، همه برای او مطلوب الهی است چون حق میخواهد او در لقاء به خودش هیچ از مکروه و کفّارهای دارا نباشد. وقتی عثمان بن مظعون وفات کرد، رسول خدا صلیالله علیه و آله او را بوسید (فروع کافی، ج 3، ص 161) و این رسم شده که مُرده را بعد از غسل و نماز، روبوسی میکنند. سُدیر صیرفی از امام صادق علیه السّلام پرسید: «آیا مؤمن کراهت دارد از اینکه قبض روح شود؟» فرمود: نه والله، هرگاه فرشته مرگ بیاید مؤمن ناله کند. فرشته مرگ به وی گوید: «ای دوست خدا! ناله مکن، قسم به خدایی که محمد را به پیامبری مبعوث فرمود، من از پدرِ مهربان، بر تو مهربانترم و ببین پیامبر صلیالله علیه و آله و علی علیه السّلام و فاطمه علیها السّلام و ائمه علیهم السّلام را.» (آثار الصادقین، ج 21، ص 265 –محجه البیضاء، ج 8، ص 261)
1- مرگ خلیفه
چون یزید به درک واصل شد، فرزندش معاویه بر تخت خلافت نشست. چهل روز خلافت کرد و سپس در مسجد به منبر رفت و از فضایل علی علیه السّلام و امام حسن علیه السّلام و امام حسن علیه السّلام گفت و پدر و جدّ خود، معاویه را نکوهش کرد و گفت: «و اما تعیین خلیفهی بعد به عهدهی خودتان میباشد.» در کتاب حبیب السیر نقل کرد که در منبر گفت: «مردم! من صلاحیّت خلافت ندارم و شایستهی این لباس، زینالعابدین علیه السّلام است که هیچکس نمیتواند بر او خرده گیرد.» پس در همان روز، یا همان شب وفات کرد. بعضی گفتهاند، با مرگ طبیعی و بعضی به طاعون و به قول قوی او را با زهر مسموم کردهاند. ظاهراً مروان حکم و زن یزید، این زهر را به او خورانیدند. (شاگردان مکتب ائمه علیهم السّلام، ج 3، ص 382 -تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 24)
2- بخوانند و اجابت کنم
علی بن سهل اصفهانی از زهّاد قرن سوم، مدفون در گورستان اصفهان، از اقران جنید بغدادی بود. فرمود: «شما پندارید که مرگ من، چون مرگ شما خواهد بود که بیمار شوید و مردمان به عیادت آیند؛ [نه!] پس مرا بخوانند و اجابت کنم.» روزی گفت: «لبیک!» سر بنهاد و به لقای الهی پیوست! ابوالحسن مزین بغدادی گفت: در حال مرگ، او را گفتم، بگو لاالهالاالله، تبسمی کرد و گفت: «مرا میگویی که کلمه بگو! به عزت او که میان من و او حجابی نیست مگر عزت.» پس جان بداد. ابوالحسن بعدازآن گفت: «خجالت است که من حجامت گر، اولیای خدا را شهادت تلقین کنم» و گریست. (تذکره الاولیا، ص 544)
3- قاموسی
مرحوم استاد عارف، آیه الله کشمیری، گاهی صحبت عالم زاهد و عارف، شیخ محمدباقر قاموسی را میکرد که شاگرد ملّا حسینقلی همدانی بود و آیتالله حکیم شاگرد او بود. وی، روزی میان عدهای نشسته بود، گفت: «خوب است از دنیا بروم.» پس شروع کرد به خواندن سورهی یاسین و متکایی زیر دستش بود، وقتی به آیهی 27 رسید «وَ جَعَلَنی مِنَ المُکرَمیْنَ» جان به جانآفرین تسلیم کرد.
4- بندهنوازی
چون مغولان –اولتای، پسر چنگیز خان– به شهر نیشابور آمدند و مردم را کشتند، شمشیر بر گردن شیخ عارف عطار زدند که بر اثر آن به شهادت رسید. (م.627) گفتهاند، از زخم او خون جاری شد و چون مرگ او نزدیک گشت، انگشت به خون خویشتر کرد و این ابیات را نوشت:
5- ملحق میشوم
آیتالله گنبدی گفت: من در درس عارف بالله، میرزا جواد ملکی تبریزی بودم، یک روز فرمود: «اهل کجایی؟» گفتم: «همدان!» فرمود: «کجای همدان؟» گفتم: «بهار.» اشک صورتش را پر کرد و گفت: «آیا قبر شیخ محمد بهاری زیارتگاه شده یا نه؟» بعد فرمود: «انشاء الله من در پنجشنبهی آینده مهمان ایشان هستم.» یا فرمودند: «به او ملحق میشوم.» و درست ایشان مصادف با عید قربان پنجشنبه 1343 هـ. ق رحلت کردند. (شیخ مناجاتیان، ص 122)