دُرّ نجف

داستان‌هایی از زندگی امیرالمؤمنین (ع)

فصل اول · بخش اول

امیرالمؤمنین علیه‌السلام و دعوت پیامبر صلی‌الله علیه و آله

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «وقتی آیهٔ (و انذر عشیرتک الاقربین)؛ «ای پیامبر خویشان نزدیک خود را انذار بده و آگاه کن.»(الشعراء:214) نازل شد، رسول خدا مرا طلبید و فرمود: یا علی! خدا مرا امر کرده است تا اقوام نزدیکم را به اسلام دعوت کنم، من از اینکه می‌دانستم آنان قبول نمی‌کنند از گفتنش اکراه داشتم تا جبرئیل به نزدم آمد و گفت: اگر آنچه خدا امر کرده است انجام ندهی دستورش را بجا نیاوردی. حال تو غذایی تهیه کن و بنی عبدالمطلب را دعوت کن تا در اینجا آنچه را خدا امر کرده است به آنان تبلیغ نمایم. این غذا را از یک ران گوسفند و ظرفی از شیر مهیا کن.

من آنان را دعوت کردم و حدود چهل نفر بودند، در بین آنان عموهای پیامبر صلی‌الله علیه و آله مانند ابوطالب و حمزه و عباس و ابولهب هم بودند.

وقتی جمع شدند، پیامبر تکه‌ای از گوشت گوسفند را به دهان نزدیک کرد و در ظرفی که بقیهٔ گوشت بود گذارد و فرمود: بسم‌الله! بخورید. همه خوردند و به برکت نَفَس پیامبر صلی‌الله علیه و آله هر چه خوردند جای دست آنان معلوم نمی‌شد و کم نمی‌گردید تا همگی با همان یک ران گوسفند و شیر سیر شدند.

وقتی‌که رسول خدا اراده کرد تا سخنی گوید، ابولهب، عموی آن حضرت، مجال نداد و با گفتن این جمله که «محمد صلی‌الله علیه و آله خوب شما را سحر کرد» قبل از شنیدن کلمه‌ای از پیامبر، همگی متفرق شدند.

روز بعد رسول خدا فرمود: یا علی! این مرد، پیش‌دستی نمود و نگذاشت تا منظور خویش را بگویم؛ دوباره طعامی تهیه کن و آنان را دعوت نما.

آنان همگی آمدند و از غذا خوردند و سیر شدند، پیامبر بلافاصله فرمود: ای بنی عبدالمطلب! به خدا قسم در عرب، کسی را نمی‌شناسم که بهتر ازآنچه من آورده‌ام برای طایفه و قوم خود آورده باشد؛ زیرا من خیر دنیا و آخرت را آورده‌ام، بدانید که خدای بزرگ مرا امر کرده است تا شما را به همان کار خیر دعوت کنم و از شما هر که مرا یاری کند و دعوتم را در این امر اجابت کند او برادر و جانشین من خواهد بود.

همهٔ آنان سکوت کردند و من عرض کردم: یا رسول‌الله! دعوت شما را قبول کردم و این در حالی بود که من از همهٔ آنان کوچک‌تر بودم، پیامبر فرمود: این علی برادر و جانشین من بین شماست، سخنش را بشنوید و اطاعت کنید.

آنان خندیدند و به ابوطالب گفتند: محمد صلی‌الله علیه و آله ترا امر می‌کند که از پسرت اطاعت کنی!» (تاریخ الکبیر، ج 2، ص 216- علی و الوصیه)

به‌سوی خلافت امیرالمؤمنین علیه‌السلام

وقتی مردم برای بیعت با امیرالمؤمنین علیه‌السلام آماده شدند، حضرت دربارهٔ عدم تمایل خویش به خلافت چنین فرمود:

«ای مردم! مرا بگذارید و دیگری را برای خلافت انتخاب کنید، زیرا آشکارا می‌بینم که اگر خلافت را قبول کنم، بلاهای گوناگونی را دیدار خواهم کرد که از دل، توان شکیبایی ببرد و عقل‌ها از آن بلرزد و جهان را تاریکی فتنه، چنان فروگیرد که شاهراه حقیقت شناخته نشود. ای مردم! بدانید اگر من آرزوی شما را برآورم و به خلافت تن دهم بر گردن شما سوار خواهم شد و آنچه بخواهم انجام می‌دهم و سخن هیچ‌کس را نخواهم شنید و از حرف دیگران باکی ندارم. اگر مرا به حال خود بگذارید و دیگری را تعیین کنید من از شما او را در پذیرفتن فرمان بیشتر اطاعت کنم. ای مردم! اگر شما را وزیر باشم نیکوتر است تا شما را امیر شوم».

مالک اشتر عرض کرد: «به خدا سوگند اگر این کار را قبول نکنی، دیگری متصدی امر خلافت می‌شود و تو در دفعهٔ چهارم نیز از حق خویش محروم خواهی ماند.» و سپس گفت: «دست خود را به من ده تا با تو بیعت کنم». حضرت همان عذرها را آورد ولی مالک قبول نکرد و عرض کرد: «امروز میان مسلمانان، کسی به پایهٔ فضل و دانش و سابقهٔ تو در اسلام نیست و بعلاوه چون خبر کشته شدن عثمان در شهرها منتشر شده و خبر بیعت با دیگری انتشار نیافته، هر فرمانداری به گردنکشی و طغیان برمی‌خیزد و پرچم مخالفت را برمی‌افروزد و موجبات شورش و اختلاف در بین مردم فراهم می‌آید و تفرقه میان مسلمانان می‌افتد، پس سزاوار است برای حفظ مصالح مسلمانان، خلافت را قبول نمائی».

امام پس از شنیدن این سخنان مالک اشتر، موافقت کرد و مالک و همراهانش با امام، بیعت کردند. (شرح نهج‌البلاغه، عبده، ناسخ التواریخ- زندگانی علی بن ابیطالب، ص 16-15، تألیف عمر ابوالنصر)

بیرون رفتن زبیر از جنگ جمل

جنگ جمل (بصره) را افرادی مانند طلحه و زبیر، به راه انداختند؛ جنگ شروع شد و دو صف در مقابل یکدیگر قرار گرفتند؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «چه می‌خواهید و چه منظور از این جنگ دارید؟»

گفتند: «خون عثمان را مطالبه می‌کنیم!» حضرت فرمود: «خدا کشندگان عثمان را لعنت کند حالا چه می‌خواهید؟» بعد به سپاهیانش دستور داد تیری رها نکنید و نیزه و شمشیری به کار نگیرید تا نزد خدا معذور باشید.

یکی از مهاجمین مقابل، تیری انداخت و یک نفر از یاران حضرت را کشت و دیگری تیری رها کرد و «عبدالله بن بدیل» را به قتل رسانید.

وقتی کشته‌ها را نزد حضرت آوردند، فرمود: «خدایا! تو گواه باش».

حضرت از وسط میدان، زبیر را خواند و فرمود: «نزدیک من بیا تا مطلبی را بگویم».

زبیر گفت: «در امان هستم؟» حضرت فرمود: «در امانی». زبیر، نزدیک آمد و حضرت به او فرمود: «یاد داری روزی رسول خدا بر ما عبور کرد و به صورتم خندید و من هم خندیدم؛ تو گفتی: یا رسول‌الله! علی مزاح و شوخی را ترک نمی‌کند. پیامبر فرمود: روزی آید که تو با علی علیه‌السلام می‌جنگی و تو ستمکار خواهی بود؟!» زبیر گفت: «آری فراموش کرده بودم و اگر به خاطر داشتم هرگز اقدام به جنگ با تو نمی‌کردم به خدا قسم دیگر با تو نمی‌جنگم».

امام به لشکرگاه خویش برگشت و فرمود: زبیر با خدا عهد کرد که با شما نجنگد. زبیر نزد عایشه رفت و گفت: «از وقتی‌که به عقل رسیدم در تمام کارها با بینایی کامل، وارد شدم جز در این مورد که علی علیه‌السلام مرا متذکر کلامی کرد که از پیامبر شنیده بود».

عایشه گفت: «پس چه می‌کنی؟» زبیر در جواب گفت: «اینان را وامی‌گذارم و می‌روم». عبدالله بن زبیر گفت: «میان این دو جماعت را جمع کردی و شمشیرها را برای یکدیگر تیز و آماده کردی حالا می‌خواهی بروی؟! نه تو از پرچم‌های علی علیه‌السلام و جوانان شجاع همراه که از آن‌ها مرگ می‌بارد ترسیدی و می‌خواهی فرار کنی».

زبیر گفت: «مثلِ من کسی را به ترس سرزنش می‌کنی؟! نیزه‌ات را به من بده؛ نیزه را گرفت و بر لشکریان علی علیه‌السلام حمله کرد».

حضرت فرمود: «به او میدان بدهید و راه را باز کنید که جنگ نخواهد کرد. زبیر طرف راست و چپ لشکر را شکافت و به قلب لشکر رسید و از سوی دیگر خارج شد و به محل خود برگشت و به فرزندش، عبدالله گفت: «بی‌مادر! شخص ترسو چنین می‌کند؟!» این بگفت و از میدان جنگ بیرون رفت. (تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 171- پیغمبر و یاران، ج 3- بحارالانوار، ج 18- کامل ابن اثیر، ج 3)

عبادات و مناجات امیرالمؤمنین علیه‌السلام

عروة بن زبیر می‌گوید: «در مسجد رسول خدا نشسته بودیم و دربارهٔ اعمال اهل بدر و گذشته‌ها گفتگو می‌کردیم، ابودَرْداء از حاضرین بود گفت: مردم می‌خواهید از کسی به شما خبر دهم که از همگان، ثروتش کمتر و پارسائی‌اش بیشتر و در عبادت کوشاتر است؟ گفتند: آری. گفت: امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه‌السلام».

عروه گوید: «بخدا سوگند به خاطر این گفتار ابودرداء همهٔ اهل مجلس از او رو گرداندند؛ زیرا اینان از دشمنان حضرت بودند و طاقت شنیدن فضایل حضرت را نداشتند. مردی از انصار، رو به او کرد و گفت: سخنی گفتی که حاضران هیچ‌کدام با تو موافقت نکردند. ابودَرْداء گفت: مردم! چیزی را که خودم دیدم برای شما تعریف کنم: در قسمتی از باغات، علی علیه‌السلام را مشاهده کردم که از غلامان خود کناره گرفته، در لابلای درختان خرما پنهان شد؛ از من دور شد و من او را گم کردم. پیش خود گفتم حتماً به منزلش رفته است؛ چیزی نگذشت که صدای ناله‌ای حزن‌انگیز و نغمه‌ای دل‌خراش، به گوشم رسید که صاحب ناله می‌گفت: «پروردگارا! چه بسیار گناهی که به خاطر حلم و گذشت خود، با عذاب کردن من، درصدد مقابله برنیامدی و چه بسیار جرمی که با کرم خود از کشف نمودن آن خودداری فرمودی؛ خداوندا؛ اگر عمری طولانی در نافرمانیت گذرانده‌ام و نامهٔ عمل و بار گناهم سنگین شده است، به غیر آمرزشت آرزویی ندارم و جز خشنودیت به چیزی امید ندارم».

از شنیدن ناله به جستجوی صاحب آن افتادم، ناگهان دیدم که حضرت علی علیه‌السلام است، در گوشه‌ای بی‌حرکت خود را پنهان ساختم. در آن نیمه‌شب، نماز بسیاری خواند؛ آنگاه به دعا و گریه پرداخت و از حال خود به درگاه الهی، شکوه می‌برد؛ ازجمله مناجات حضرت، با خداوند این بود:

«خداوندا آنگاه‌که در عفو و بزرگواری‌ات فکر می‌کنم، گناهانم در نظرم ساده می‌آید، پس وقتی‌که به یاد عقوبت‌های شدیدت می‌افتم بلیه ام گران می‌شود». «ای وای اگر در نامه‌های عمل به گناهی برخورد کنم که من آن را فراموش کرده‌ام ولی تو آن را به حساب آورده‌ای، آنگاه خواهی گفت: او را بگیرید؛ وای بر این گرفتاری که بستگانش نمی‌توانند نجاتش دهند و قبیله‌اش به حالش سودی نخواهند داشت، آنگاه‌که دستور فراخواندنش رسید، همگان بر او رحمشان می‌آید». «وای از آن آتش که جگرها و کلیه‌ها را کباب می‌کند، وای از آن آتشی که اعضای بدن را از هم جدا می‌کند، آه از آن بیهوشی که در اثر شعله‌های سوزان دست می‌دهد».

سپس حضرت، آن‌قدر گریه کرد که دیگر حس و حرکت از او بریده شد. پیش خود گفتم: حتماً در اثر شب‌زنده‌داری خوابش گرفته است و برای نماز شب بیدارش می‌کنم.

جلو رفتم، دیدم مانند چوبی خشک روی زمین افتاده است، او را تکان دادم دیدم تکان نمی‌خورد، خواستم او را بنشانم نشد؛ گفتم: «إنّا لله و إنّا إلیه راجعون»(بقره:156) حتماً مرده است.

به منزل حضرت رفتم تا خبر مرگش را با اهلش برسانم. فاطمهٔ زهرا علیها السلام فرمود: ای ابودَرْداء! چه خبر شده است؟ جریان را برای خانم، نقل کردم؛ حضرت زهرا علیها السلام فرمود: ابودرداء به خدا علی علیه‌السلام باز هم مانند همیشه از ترس خدا غش کرده است، سپس مقداری آب آوردند و به صورتش پاشیدند و به هوش آمد.

همین‌که به هوش آمد و مرا دید که گریه می‌کنم، فرمود: ابودَرْداء! برای چه گریه می‌کنی؟ گفتم: از این حالتی که شما برای خودت پیش آورده‌ای. فرمود: ابودرداء پس آنگاه‌که مرا برای حساب فراخوانند و اهل گناه به عذاب الهی یقین کردند مرا ببینی، چگونه خواهی بود؟ آن وقت که مأمورین درشت‌خو و ترش‌رو اطراف مرا بگیرند و در پیشگاه پادشاهی جبار بایستم، درحالی‌که زندگان مرا تسلیم کرده‌اند و مردم دنیا به حال من ترحم کنند؛ آنجا در پیشگاه خداوندی که هیچ سرّی از او پوشیده نیست، اگر مرا ببینی بیش از این دلت به حال من خواهد سوخت.

ابودرداء گفت: بخدا سوگند که این حالت را در هیچ‌کدام از یاران رسول خدا صلی‌الله علیه و آله ندیدم. (امالی الطوسی – علی از ولایت تا شهادت، ص 279)

پاسخ علی علیه‌السلام از «والذاریات»

ابوالطفیل گوید: «دیدم امیرالمؤمنین علیه‌السلام بر منبر ایستاد و فرمود: مردم! از من پرسش کنید، پس از من همانندم پیدا نمی‌شود که هر چه بخواهید بپرسید و او جواب گوید.

پس ابن الکوّاء برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین!«والذّاریات ذروا»: «پراکنده‌کنندگآن‌که پراکنده کنند» چیست؟

فرمود: بادها هستند.

گفت: «فالحاملات وقرا»: «بردارندگان بارگران» کدامند؟

فرمود: ابرها می‌باشند.

گفت: «فالجاریات یسرا»: «آسان روندگان» چیستند؟

فرمود: کشتی‌ها

گفت: «فالمقسّمات امرا»: «تقسیم‌کنندگان کار» کی اند؟

فرمود: فرشتگان. (سوره ذاریات، آیه 1-4)

گفت: «الّذین بدّلوا نعمة الله کفراً و أحلّوا قومهم دارالبوار جهنم»(ابراهیم، آیه 28): «کسانی که نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند و قومشان را در جهنم سرای هلاکت درانداختند» چه کسانی هستند؟

فرمود: منافقان قریش هستند». (بوستان معرفت- مستدرک الصحیحین، ج 2، ص 467- تفسیر ابن کثیر)

پرچم‌دار لشکر ضلالت کیست؟

ثابت ثمالی از سوئد بن غفله روایت نموده است که امیرالمؤمنین علیه‌السلام روزی در مسجد کوفه خطبه می‌خواند، مردی از پای منبر برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین! من از «وادی القری» می‌گذشتم، دیدم خالد بن غُرْفطه مرده است؛ برایش طلب آمرزش کنید.

حضرت فرمود: بخدا سوگند! خالد بن غرفطه نمرده و نمی‌میرد تا سردار لشکر ضلالت (در جنگ با امام حسین «ع») شود و پرچم‌دار آن لشکر، حبیب بن حمار خواهد بود.

مرد دیگری از پای منبر برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین! من حبیب بن حمارم و شیعهٔ شما و دوست شما هستم!!

فرمود: تویی حبیب بن حمار؟ گفت: آری؛ دوباره فرمود: بخدا قسم تویی؟! گفت: آری بخدا قسم؛ فرمود: بخدا سوگند، تو هستی پرچم‌دار آن لشکر ضلالت که با پرچم از این در داخل می‌شوی و با دست اشاره کرد به دری که در مسجد کوفه به نام «باب الفیل» بود.

ثابت ثمالی گوید: بخدا سوگند، نمردم تا دیدم ابن زیاد عمر بن سعد را به جنگ حسین بن علی علیه‌السلام فرستاد و خالد بن غرفطه را سردار لشکر و حبیب بن حمار را پرچم‌دارش نمود و پرچم به دست، از «باب الفیل» داخل مسجد کوفه شد تا از ابن زیاد اجازهٔ حرکت به‌سوی کربلا را بگیرد. (نهج‌البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 287- مناقب مرتضوی- بوستان معرفت، ص 544)

آن پیرمرد، پدرمان علی است

وقتی امیرالمؤمنین علیه‌السلام، زمامدار مسلمین بود و بیت‌المال در اختیارش فراوان بود در مسجد کوفه به اعتکاف (نماز و روزه و عبادت) مشغول بود؛ در چنین زمانی یک نفر بیابانی وارد مسجد شد، نزدیک افطار بود؛ رفت نزد پیرمردی که از افطارش استفاده کند. وقت افطار دید آن پیرمرد، شیشه‌ای از «قاووت» آرد جو بیرون آورد و مقداری هم به او داد، لکن نتوانست بخورد آن را در پارچه‌ای گذاشت و برخاست و از مسجد بیرون رفت؛ کوچه به کوچه گردش می‌کرد تا به خانه‌ای برسد که غذای خوبی داشته باشد و خود را سیر کند تا اینکه به خانهٔ امام حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام رسید، وارد منزل شد و از غذای آنان سیر خورد و سپس «قاووت» آن پیرمرد را به امام حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام نشان داد و عرض کرد: در مسجد، پیرمرد غریبی را دیدم که از این قاووت می‌خورد، به من هم داد. دلم به حالش سوخت، می‌خواهم از این غذای شما برای او ببرم؛ امام حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام به گریه افتادند و فرمودند: آن پیرمرد، حضرت علی علیه‌السلام پدرمان است؛ او بدین طریق، تزکیهٔ اخلاق و مجاهده می‌نماید. (ینابیع الموده، ص 174- علی پیشوای مسلمین)

مسلمان شدن راهب مسیحی

در راه جنگ نهروان، لشکر امیرالمؤمنین علیه‌السلام از دَیری (صومعه، جایی که عابد نصاری در آن عبادت و سکونت کنند) می‌گذشتند، پیری ترسا (راهب مسیحی) بر بالای دیر بود، نعره زد که‌ای لشکر! پیشوای خود را بگویید نزدم آید؛ به امام این خبر را رساندند، امام به طرف راهب آمد، چون نزدیک شد عرض کرد: ای سرور لشکر! کجا می‌روی؟!

امام فرمود: به جنگ دشمنان دین؛ عرض کرد: در همین‌جا توقف کن و لشکر خود را بفرما که متوجه جنگ مخالفان نشوند که ستارهٔ مسلمانان به خوشبختی نیست و این ساعت، طالع ندارد؛ چند روز صبر کنید تا کوکب سعد شود آن‌وقت حرکت کنید که پیروز خواهید شد.

امام فرمود: تو دعوی علم آسمانی می‌کنی، مرا از سیر فلان ستاره خبر ده؛ عرض کرد: اسمش را نشنیدم؟! امام سؤال از ستارهٔ دیگری کردند، باز ندانست؛ فرمود: تو از آسمان‌ها علم نداری، از احوال زمین می‌پرسم؛ آنجا که ایستاده‌ای، می‌دانی در زیر پای تو چه چیزی مدفون است؟ عرض کرد: نمی‌دانم؛ فرمود: ظروفی است و فلان عدد، دینارهای سکه‌دار و نقش دار در آن می‌باشد؛ عرض کرد: از کجا می‌فرمایی؟ فرمود: رسول خدا مرا خبر داده است؛ حتی فرمود: تو با این قوم نهروانیان می‌جنگی از لشکر تو ده نفر کشته و از لشکر دشمن، کمتر از ده نفر فرار کنند.

راهب، متحیّر شد و تعجّب کرد؛ امام فرمود: زیر قدم او را حفر کنید؛ پس از کندن آن ظروف و دینارها که نشانی‌هایش را امام فرمود: یافتند؛ پس از مشاهدهٔ صدق کلام امام، راهب به دست و پای حضرت افتاد و مسلمان شد و سپس حضرت متوجّه نهروان گردید. (تحفة المجالس، ص 163)

دست از برادرم بردار

لیلای غفاریه گفت: «من همواره در جنگ‌ها با رسول خدا می‌رفتم تا آسیب دیدگان را معالجه کنم و بیماران را پرستار باشم؛ بعد از وفات پیامبر، وقتی علی علیه‌السلام به جنگ جمل می‌رفت همراه شدم؛ بعد از پایان جنگ جمل به عایشه برخوردم و پرسیدم: آیا از رسول خدا چیزی در فضائل علی علیه‌السلام شنیدی؟ گفت: آری، روزی رسول خدا نزد من بود که علی علیه‌السلام بر او وارد شد درحالی‌که قَطِیفه ای (جامه، حوله، پارچهٔ پُرزدار) بر تن داشت و بین من و پیامبر صلی‌الله علیه و آله نشست، من گفتم: جای دیگر نبود که اینجا نشستی؟! رسول خدا فرمود: ای عایشه! دست از برادرم بردار! او اولین کسی است که داخل اسلام شده و آخرین کسی است که او را می‌بینم و از دنیا می‌روم و اولین کسی است که در قیامت او را می‌بینم». (الاصابه، ج 6، ص 183-علی در کتب اهل سنت- فضائل الخمسه)

طبیب یونانی بی‌هوش شد

طبیبی از اهل یونان به خدمت امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمد و عرض کرد: چهرهٔ خیلی زرد است و ساق پای شما بی‌نهایت باریک است، باریکی ساق‌ها را علاج نتوانم کرد و لکن زردی صورت را می‌توانم معالجه کنم.

حضرت فرمود: آن چیست که برای زردی صورتم ضرر دارد و این مرض را زیاد کند؟ طبیب کمی سم را که همراه داشت بیرون آورد و گفت: این سمی است که کسی یک حبه از این را بخورد مرضش افزون گردد.

حضرت فرمود: این چند مقدار است؟ عرض کرد: دو مثقال؛ حضرت آن دو مثقال سم را گرفت و همه را خورد، کمی عرق کرد، آنگاه به طبیب یونانی فرمود: چشمت را ببند، چشم‌ها را بست، فرمود: اکنون دیده را باز کن؛ و طبیب چشم‌هایش را باز کرده چهرهٔ حضرت را سرخ و سفید، همچون خون و برف یافت. آنگاه حضرت دست برد و ستون خانه را بگرفت درحالی‌که بر فراز آن دو حجره هم بود، آن بنا را برافراشت و بلند کرد؛ طبیب چون چنین دید افتاد و از هوش رفت؛ وقتی به هوش آمد حضرت فرمود: این است قوت دو ساق ضعیف و باریک!(ناسخ التواریخ، ج 3، ص 663)

رهنمودهای امام به خدّاش

طلحه و زبیر مردی را که از قبیلهٔ «عبدالقیس» بود به نام خدّاش، نزد امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرستادند و به او گفتند: تو را به سوی کسی می‌فرستیم که مدت‌هاست او و خاندانش را به سحر می‌شناسیم، وقتی نزدش رفتی از خوردنی و آشامیدنی او مخور و از وسایل شستشو و عطریات او استفاده مکن و با خلوت نکن، هنگامی‌که او را دیدی آیهٔ سحر را بخوان و از خدعهٔ او به خدا پناه ببر؛ و بعد پیغام خویش را ذکر کردند.

خدّاش خدمت امام آمد و سفارش‌های آنان را عمل کرد؛ امام دید او آیهٔ سحر می‌خواند، خندید و فرمود: ای عبدالقیس! اینجا بیا؛ عرض کرد: جا وسیع است می‌خواهم پیغامی به شما برسانم. امام فرمود: اکنون غذا بخور و آب بیاشام و لباست را بیرون بیاور و عطر استعمال نما، سپس پیغامت را برسان؛ قنبر! برخیز و از او پذیرایی کن. خدّاش گفت: آنچه گفتی احتیاجی ندارم؛ فرمود: با تو خلوت کنم؟ عرض کرد: سرّ من آشکار است؛ فرمود: تو را به آن خدایی که بین تو و قلبت حائل است و به هم زدن چشم‌ها و راز سینه‌ها را می‌داند، آنچه زبیر به تو پیشنهاد کرد همین مطالبی نبود که من گفتم؟ گفت: آری خدا می‌داند؛ فرمود: اگر کتمان می‌کردی همان‌دم، جان می‌سپردی؛ تو را به خدا قسم می‌دهم آیا به تو نگفت که هنگام ملاقات، آیهٔ سحر را بخوان؟ گفت: آری؛ فرمود: آن را بخوان و او می‌خواند و حضرت آیه را تکرار می‌کرد و از سر می‌گرفت و هر جا او اشتباه می‌کرد تعلیمش می‌داد.

خدّاش عرض کرد: یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! در امر به تکرار آیه، چه منظور دارید؟ فرمود: برای اینکه قلبت مطمئن شود. گفت: درست است؛ فرمود: آن دو نفر به تو چه گفتند؟ او پیام آنان را نقل کرد؛ و حضرت فرمود: جواب پیغام را برسان و بعد فرمود: خداوندا! زبیر را به بدترین وضع بکش و خونش را در حال گمراهی بریز و طلحه را خوار و ذلیل فرما و در آخرت، بدتر از این برای آنان ذخیره کن که مرا ستم کردند و افتراء بر من بستند و شهادت خود را کتمان کردند و دربارهٔ من و تو و پیامبرت نافرمانی کردند؛ بگو آمین!

خدّاش گفت: آمین! و از آنان بیزاری می‌جویم و به خدا پناه می‌برم. فرمود: برگرد به‌سوی آن‌ها و به آنچه گفتم خبر ده؛ عرض کرد: نه بخدا قسم، از خدا بخواه مرا به‌زودی به تو برگرداند و توفیقم دهد و خشنودی او را دربارهٔ تو فراهم کند؛ حضرت دعا کرد و طولی نکشید که خدّاش برگشت و در جنگ جمل شهید شد. (تفسیر علی بن ابراهیم- اصول کافی- پیشگویی‌های پیشوایان، ص 156)

جوانمردی علی علیه‌السلام

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «چون جمعی از کفار را در جنگ احد کشتم و به فرار وادار کردم، به هر طرف که نگاه کردم رسول خدا صلی‌الله علیه و آله را ندیدم، گمان کردم که به شومی اهل نفاق و افعال بد آنان، آن حضرت را به آسمان برده‌اند؛ پس غلاف شمشیر را شکستم و قصد کردم که جنگ کنم تا کشته شوم؛ بر کفار حمله می‌کردم و آنان را پراکنده می‌ساختم که ناگهان رسول خدا را در میان کشتگان در گوشه‌ای بی‌هوش افتاده دیدم، حضرت را ازآنجا به کناری آوردم؛ چون نظرش بر من افتاد فرمود: از یاران چه خبر داری؟ عرض کردم: راه فرار پیش گرفتند، از دین بیگانه شدند و تو را به دشمن گذاشتند؛ در این صحبت بودیم که ناگهان گروهی به رسول خدا صلی‌الله علیه و آله حمله کردند؛ پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: یا علی! شرّ این جمع را از من دفع کن، من هم به راست و چپ حضرت به آنان حمله‌ور شدم و عده‌ای را کشتم تا باقی فراری شدند.

چون به نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمدم فرمود: آیا نمی‌شنوی مدح و ثنای خود را در آسمان؟! مَلکی به نام رضوان، ندا می‌کند و می‌گوید: «لافَتی إلّا علیّ لا سیف إلّا ذوالفقار»: نیست جوانمردی غیر علی علیه‌السلام و شمشیری غیر ذوالفقار»؛ من خوشحال شدم و گریستم و بر این نعمت خداوند شکر کردم». (کشف الغمه – حدیقة الشیعه، ص 146)

جنایت عبیدالله

وقتی‌که خلیفهٔ دوم به قتل رسید فرزندش عبیدالله سر و صدایی در مدینه به راه انداخت، ازجمله هرمزان و جفینه و دختر ابو لؤلؤ را به ناحق از پای درآورد و سپس به اطفال و کودکانش حمله‌ور شد؛ سعد بن ابی وقاص ناگهان سر رسید و با خوش‌رویی و شیرین‌زبانی، شمشیر را از او گرفت و روانهٔ زندانش کرد تا تکلیفش روشن گردد، همین‌که خلیفهٔ سوم به خلافت رسید بر فراز منبر شد و جریان عبیدالله را پیش کشید و گفت: هرمزان مسلمان بود و چون وارثی نداشت مسلمانان وارث او می‌باشند و من که خلیفه هستم عبیدالله را عفو کردم؛ آیا شما حاضرید او را عفو نمایید؟!

همه ساکت شدند و تنها کسی که با پیشنهاد او مخالفت کرد امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود که با لحن اعتراض‌آمیز فرمود: این مرد (عبیدالله) جنایتکار است چون مرتکب قتل شده و مسلمان بی‌گناهی را کشته است، باید قصاص شود؛ بعد رو را جانب عبیدالله کرد و فرمود: اگر بر تو دست بیابم به‌جای هرمزان تو را خواهم کشت؛ خلیفهٔ سوم اعتراض امیرالمؤمنین علیه‌السلام و دیگر مسلمانان را گوش نداد و او را بخشید و برای او منزلی در کوفه تهیه کرد. (خلفا در پیشگاه عدالت- تاریخ طبری، ج 5- انساب الاشراف، ج 5، ص 24)

انگیزهٔ شروع جنگ نهروان

بعد از اینکه جنگ صفین خاتمه یافت، عده‌ای از لشکر امام جدا شدند و با کنایه و یا صریحاً مطالب بی‌ربطی را به حضرت نسبت دادند؛ تا اینکه عدهٔ آنان به چهار هزار نفر رسید و بر امیرالمؤمنین علیه‌السلام خروج کردند خوارج با عبدالله بن وهب راسبی، بیعت کردند و به طرف مدائن رفتند و عبدالله بن خباب فرماندار امام را در مدائن شهید کردند و شکم زن او را که حامله بود دریدند و دیگر زنان را نیز کشتند.

امام با سی‌وپنج هزار نفر از کوفه بیرون شد. از بصره فرماندارش، ابن عباس نیز ده هزار نفر را برای یاری امام، روانه کرد که افرادی همانند احنف بن قیس و حارثه بن قدامه در میان آنان بود.

امام در شهر انبار توقف کرد تا لشکرش جمع شدند، آن‌وقت برای آنان خطبه‌ای خواند که تحریص جنگ با معاویه را در برداشت؛ لشکر از جنگ با معاویه امتناع کردند و گفتند: ابتدا باید به جنگ با خوارج پرداخت. حضرت قبول کرد و به طرف نهروان حرکت نمودند. قبلاً نماینده‌ای از طرف خود به جانب ایشان، فرستاد لکن آنان نمایندهٔ امام را کشتند و پیغام دادند که اگر از این حکومت که قرار دادی توبه کنی ما در اطاعت تو درآییم وگرنه از ما کناره‌گیر تا برای خود امامی اختیار کنیم.

امام پیغام فرستاد که کشندگان برادران مرا به سویم بفرستید تا از ایشان قصاص کنم، آن وقت دست از جنگ با شما برمی‌دارم، شاید «مقلّب القلوب» هم شما را از این گمراهی برگرداند.

خوارج در جواب پیغام دادند که ما جمیعاً قاتل اصحاب تو می‌باشیم؛ این وقت امام، اصحاب خود را به‌سوی جنگ با خوارج امر کرد و فرمود: بخدا قسم که از ایشان زیاده از ده نفر، جان سالم بیرون نبرد و از شما ده نفر کشته نگردد.

لحظه‌به‌لحظه به امام خبر می‌دادند که خوارج از نهر عبور کردند، اما قبول نمی‌کرد و سوگند یاد می‌کرد که ایشان عبور نکرده‌اند و نمی‌کنند و جایگاه کشته شدن آنان در «رمیله» پایین نهر خواهد بود.

بعد از مدتی امام با لشکر به نهروان رسیدند و دیدند که خوارج در «رمیله» هستند، همان‌طوری که امام خبر داد، امام فرمود: الله‌اکبر! پیامبر خدا راست گفت.

پس دو لشکر مقابل هم صف کشیدند؛ امام پیش ایستاد و خوارج را امر فرمود که توبه کنند و به او بپیوندند؛ ولی آنان قبول نکردند و لشکر حضرت را تیرباران نمودند. اصحاب، عرضه داشتند که خوارج ما را تیرباران کردند، امام فرمود: شما دست بازدارید تا سه مرتبه؛ تا اینکه مردی از لشکر امام را آوردند که به تیر خوارج شهید شده بود.

امام فرمود: الله‌اکبر! الآن جنگ با ایشان برایتان حلال است؛ پس فرمان جنگ داد و فرمود: بر ایشان حمله کنید.

از خوارج چند نفر به میدان آمدند و رجز می‌خواندند تا امام را به قتل برسانند؛ امام همهٔ آنان را به جهنم فرستاد. بعد از پایان جنگ، نه نفر از لشکر امام شهید شدند و ده نفر از خوارج، جان سالم بدر بردند، همان‌طوری که قبلاً امام، خبر داده بود؛ جنگ نهروان در سال سی‌وهشت هجری یعنی دو سال بعد از جنگ صفین واقع شد. (بحارالانوار- تتمة المنتهی، ص 21-19)

نقش علی علیه‌السلام در جنگ احد

خلیفهٔ دوم به شقیق بن سلمه دربارهٔ شجاعت علی علیه‌السلام گفت: روز جنگ احد ما با رسول خدا بیعت کردیم بر اینکه فرار نکنیم، اگر کسی فرار کرد، او گمراه است و اگر کسی از ما کشته شد شهید شده و رسول خدا صلی‌الله علیه و آله پشت و پناه اوست.

وقتی‌که صنا دید قریش با لشکریان به ما حمله کردند طاقت نیاوردیم بلکه از میدان جنگ فرار کردیم؛ ناگاه امیرالمؤمنین را دیدیم که مانند شیر خشم‌آلود، کفی از ریگ زمین برداشته بر روی ما پاشید، فرمود: روی شما سیاه باد! این وقت صورت‌های ما غبارآلود گردید و او می‌فرمود: کجا فرار می‌کنید به‌طرف آتش می‌روید؟! ما برنگشتیم، بعد دیدیم دوباره علی علیه‌السلام به‌طرف ما حمله کرده، درحالی‌که در دست او شمشیری بود که از او مرگ می‌چکید و فرمود: شما بیعت نمودید و آن را نقض و شکستید، قسم به خدا کشتن شما از این جماعت، بهتر است.

من نظر کردم، دیدم چشم‌های علی علیه‌السلام مانند دو مشعل فروزان است و چنان شده که گویا دو کاسه پر از خون است، یقین کردم که به ما حمله خواهد کرد، از میان صحابه نزدش رفتم و گفتم: یا اباالحسن! به ما حمله مکن که دأب عرب است، گاه فرار می‌کند و گاه برمی‌گردد. علی علیه‌السلام از من حیا کرد، روی خود را به‌طرف دیگر برگردانید؛ قسم به خدا تابه‌حال، آن اُبُّهَت روز احد از قلبم خارج نشده است. (بحارالانوار، ج 6، ص 495- گلزار سخن، ج 1)

توصیف علی علیه‌السلام از زبان پیامبر صلی‌الله علیه و آله

روزی پیامبر صلی‌الله علیه و آله، سواره بیرون آمد درحالی‌که امیرالمؤمنین علیه‌السلام همراه او پیاده می‌رفت؛ فرمود: یا اباالحسن! یا سواره بیا یا برگرد؛ زیرا خداوند مرا امر کرده که هرگاه سواره‌ام تو هم سوار شوی و پیاده باشی هرگاه پیاده‌ام و بنشینی چون نشسته‌ام، مگر در حدی از حدود الهی که به‌ناچار نشست‌وبرخاست کنی؛ خداوند به من کرامتی نداده مگر آنکه مثل آن را به تو عطا فرموده است؛ مرا به نبوت اختصاص داده و تو را در آن ولی قرار داده تا حدودش را به پاداری و در سختی امورش قیام نمایی؛ قسم به خدایی که محمد صلی‌الله علیه و آله را به حق به نبوت برانگیخته، هر که تو را انکار کند به من ایمان نیاورده و هرکه به تو کفر بورزد ایمان به خدا نیاورده است؛ فضل تو از فضل من و فضل من برای تو و آن فضل پروردگار است و این است معنی قول خداوند: «قل بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا هو ممّا یجمعون»(یونس، آیه 58)؛ «ای پیامبر! به مردم بگو شما به فضل و رحمت خدا شادمان شوید که آن از ثروتی که اندوخته می‌کنید، بهتر است.»

فضل خدا، نبوت رسول و رحمتش ولایت علی علیه‌السلام است؛ پس به نبوت و ولایت، شیعه خوشحال باشند و این برای آنان بهتر است ازآنچه دشمنان از مال و فرزند و اهل در دنیا جمع می‌نمایند؛ قسم به خدا، یا علی! تو خلق نشدی مگر برای پرستش پروردگارت؛ و به تو معالم دین شناخته می‌شود و به تو راه کهنه، اصلاح می‌گردد. هر کس از تو گمراه شد، گمراه است و خداوند، هدایت نمی‌کند کسی را که به تو ولایت ندارد و هدایت به تو نشده است و این است معنی قول خداوند، عزوجل: «و إنّی لغفّارُ لمن تاب و آمن و عمل صالحاً ثمّ اهتدی»(طه، آیه 28)؛ یعنی: «من زیاد آمرزنده‌ام کسی را که بازگردد و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد و به راه آید»، یعنی به ولایت تو آید. خداوند مرا امر کرده است که هر حقی که بر من فرض کرده برای تو مقرر کنم؛ حق تو واجب است بر کسی که ایمان آورد؛ اگر تو نبودی حزب‌الله شناخته نمی‌شد، به تو دشمن خدا شناخته می‌شود هر که با ولایت، خدا را ملاقات نکند چیزی ندارد.

خداوند این آیه را بر من نازل کرد: «یا ایّها الرّسول بلغ ما انزل إلیک من ربّک و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته»(مائده، آیه 67): «ای پیامبر آنچه به تو از خداوند، نازل شد برسان، (که آن ولایت تو یا علی علیه‌السلام بوده است)، اگر آن را نرسانی هیچ ابلاغ رسالت نکردی»؛ منِ پیامبر، اگر ولایت تو را نمی‌رساندم، همهٔ اعمالم حبط می‌شد، هر که خداوند را به غیر ولایت تو ملاقات کند عملش باطل است و این وعده‌ای است که برایم ثابت شده است؛ و نگویم چیزی مگر پروردگار گوید و آنچه گویم از خداست که دربارهٔ تو نازل کرده است. (امالی صدوق، ص 399)

سخن گفتن علی علیه‌السلام با شیر

منقذ بن اصبع اسدی گوید: «شبی در خدمت امیرالمؤمنین علیه‌السلام بودم و آن شب نیمهٔ شعبان بود، امام، سوار شتری شدند و برای کار مهمی به دهی رفتند، در اثنای راه در جایی فرود آمدند و خواستند که تجدید وضو نمایند، من افسار شتر را داشتم، یک‌مرتبه گوش‌های شتر تیز و مضطرب شد که نتوانستم آن را نگه بدارم؛ امام پرسید: چی شده است؟ عرض کردم: شتر چیزی دیده که این‌طور بی‌تابی می‌کند؛ امام نگاه کرد و فرمود: درنده‌ای است؛ پس ذوالفقار را برداشت و نعره‌ای بزد و گامی چند برداشت؛ آن درنده شیر بود چون صدای امام را درک نمود نزدیک آمد و مانند گناهکاران، سر در پیش انداخت؛ امام دست دراز کرد موی گردن شیر را گرفته و فرمود: مگر نمی‌دانی من اسدالله و ابوالاشبال (پدر بچه شیرها) و حیدرم، قصد شترم نمودی؟

شیر به زبان فصیح عرض کرد: یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! هفت روز بود که شکاری به دستم نیفتاد و گرسنگی بی‌طاقتم کرده است، از دور شبه شما را دیدم خجل گردیدم که خدای- تعالی- بر من گوشت دوستان و عترت شما را حرام گردانیده و بر دشمنان حلال نموده است. امام دست بر پشت شیر کشید و با او حرف زد تا آنکه عرض کرد: یا ولی‌الله! گرسنگی، گرسنگی؛ امام دست برآورد و فرمود: خداوندا! به حق محمد و آل محمد صلی‌الله علیه و آله او را روزی ده؛ چیزی نزد شیر آمد و به خوردن مشغول شد.

بعد امام پرسید: مسکن تو کجاست؟ گفت: کنار رود نیل؛ فرمود: اینجا چه می‌کنی؟ عرض کرد: به‌قصد زیارت شما به حجاز آمدم، در آنجا کوفه را نشان دادند و نزد شما آمدم، حال اذن رفتن می‌خواهم که دو پسر و جفتی دارم که از من بی‌خبرند.

چون اجازه گرفت، عرض کرد: یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! در این سفر به قادسیه می‌روم و از گوشت سنان بن واهل شامی که از دشمنان شماست و در جنگ صفین گریخته، توشهٔ راه کنم. امام دعا کرد و شیر رفت».

منقذ بن اصبع گوید: «متعجب و حیران شدم که امام فرمود: ای منقذ! از این واقعه تعجب نمودی؟! بدان خدایی که دانه را می‌رویاند و خلق را می‌آفریند، اگر از معجزاتی که رسول خدا مرا تعلیم داده، ظاهر کنم مردم به ضلالت می‌افتند؛ و بعد امام متوجه نماز شد و پس‌ازآنکه نمازش به اتمام رسید در خدمتش بودم تا به قادسیه رسیدیم که هنگام اذان صبح بود؛ در میان مردم غوغایی بود که می‌گفتند: سنان بن واهل شامی را شیری خورد و استخوان‌های بدنش را نشان دادند؛ من واقعهٔ سخن گفتن شیر با امام را برای مردم نقل کردم، مردم دویدند و به خدمت امام رسیدند و از وجودش تبرک می‌جستند». (تحفة المجالس، ص 84)

امام در غم شهادت عمار

در آخر روز نهم جنگ صفین، ابوالهاویه عاملی و ابوحوّاء سلسکی، عمار را در سن 93 سالگی به شهادت رساندند؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام بر بالینش آمد و سر عمار را بر زانوی مبارک نهاد و فرمود: «ای موت! مرا ترک نمی‌کنی مرا راحت بگذار که هر دوست را می‌کشی، می‌بینم تو بصیری به آن‌هایی که من آنان را دوست دارم؛ انگار با دلیل و شاهد آنان را می‌بری.»

بعد فرمود: «إنّا لله و إنّا إلیه راجعون»(بقره، آیه 156)؛ هر که از شهادت عمار، دل‌تنگ نشود او را از مسلمانی نصیب نباشد؛ خدای – تعالی – بر عمار رحمت کند در آن ساعت که او را از نیک و بد سؤال کنند؛ هرگاه در خدمت رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله سه نفر بودند چهارم ایشان عمار بود، اگر چهار نفر نزدش دیدم عمار پنجمین نفر ایشان بود. نه یک‌بار، عمار را بهشت واجب شده، بلکه بارها استحقاق آن را پیدا کرده است؛ بهشت عدن، مهیا و منتظر اوست؛ حق با او بود و او یار حق بود، چنانکه رسول خدا در شأن او فرمود: «حق با عمار است هر جا او باشد.» سپس فرمود: «کشندهٔ عمار و دشنام دهنده و ربایندهٔ سلاح او به آتش دوزخ، معذب خواهد بود؛ آنگاه قدم مبارک را پیش نهاد و بر عمار نماز گزارد و با دست نازنینش او را در خاک نهاد.»(بحارالانوار- مجالس المؤمنین- تتمة المنتهی، ص 15)