دُرّ نجف

داستان‌هایی از زندگی امیرالمؤمنین (ع)

فصل اول · بخش دوم

نهصد دینار صدقه و صد دینار بخشش

از اصبغ بن نباته نقل شده است که در زمان امیرالمؤمنین علیه‌السلام مردی مرده بود و وصیت کرده بود به شخصی که این هزار دینار را بگیر، بعد از مردنم از این مال، هر چه دوست می‌داری صدقه بده و باقی را برای خودت بردار.

بعد از مردن موصی، وصی صد دینار را تصدق داد و نهصد دینار را برای خودش برداشت؛ ورثه میت به وصی گفتند: شما پانصد دینار را برای پدرمان صدقه می‌دادی و پانصد دینار را برای خودت برمی‌داشتی؛ وصی زیر بار این حرف نرفت و امتناع نمود.

این شکایت و داوری را نزد امیرالمؤمنین علیه‌السلام بردند. امام فرمود: چه شده است؟ ورثه جریان مقدار صدقه و بخشش را برای امام نقل کردند؛ امام به آن مرد وصی فرمود: این سخن ورثه میت را قبول کن! آن شخص قبول نکرد؛ امام فرمود: بر تو واجب است که نه‌صد دینار را صدقه دهی؛ به علت اینکه تو همین نه‌صد دینار را دوست می‌داری و صد دینار باقی را برای خود بگیر. (مستدرک الوسائل، ج 2، ص 528- قضاوت‌های محیرالعقول، ص 94- عجائب احکام امیرالمؤمنین)

توصیف علی علیه‌السلام از زبان جبرئیل

از طریق عامه از ابن عباس، روایت شده است که روزی جبرئیل، نزد رسول خدا و در پهلوی راست آن حضرت نشسته بود که ناگاه علی علیه‌السلام داخل شد؛ جبرئیل چون علی علیه‌السلام را دید خندید و عرض کرد یا محمد صلی‌الله علیه و آله! اینک، علی بن ابی‌طالب می‌آید؛ رسول خدا صلی‌الله علیه و آله پرسید: جبرئیل! مگر اهل آسمان‌ها امیرالمؤمنین را می‌شناسد؟! عرض کرد: یا محمد! قسم به آن کسی که تو را به نبوت، مبعوث گردانیده است، معرفت اهل آسمان‌ها به علی علیه‌السلام از اهل زمین به او بیشتر است؛ در هیچ جنگی از او تکبیر، بلند نشد مگر آنکه ما (ملائکه) با او تکبیر گفتیم و در هیچ غزوه‌ای حمله نکرد مگر ما با او به دشمنش حمله کردیم و هیچ شمشیری به کافری نزد مگر ما با او شمشیر زدیم؛ ای محمد! هرگاه بر روی عیسی و عبادتش و زهد یحیی و طاعتش و مُلک سلیمان و سخاوتش مشتاق شوی به روی علی بن ابیطالب علیه‌السلام نظر نما.

پس خدای- تعالی- این آیه را نازل کرد: «ولمّا ضرب ابن مریم مثلاً إذا قومک منه یصدّون»: «و هرگاه مثلی برای پسر مریم حضرت عیسی زده شد ناگاه قومت از او بازدارند و برگردند»(سوره زخرف، آیه 57) که علی بن ابیطالب علیه‌السلام در مثل و شباهت مانند عیسی بن مریم و عیسی بن مریم شباهت به علی علیه‌السلام دارد. (کفایة الخصام، ص 636- غایة المرام، باب 440، مناقب ابن شهرآشوب)

سخن امام با ارواح

«حَبّه عرنَی» گفت: «با امیرالمؤمنین علیه‌السلام از کوفه خارج شدیم و به وادی السّلام رسیدیم؛ حضرت توقف کرد و انگار با اقوامی صحبت و گفتگو می‌کرد؛ من به متابعت از قیام امام، ایستادم تا خسته شدم و سپس نشستم به‌قدری که ملول شدم و پس از آن ایستادم، به‌قدری که همانند مرتبهٔ اول، خسته شدم و باز نشستم به‌قدری که خسته شدم؛ سپس ایستادم و لباس خود را جمع کردم و عرض کردم: ای امیر مؤمنان! من از طول این قیام بر شما شفقت آوردم؛ آخر ساعتی استراحت نمایید؛ سپس عبا را روی زمین پهن کردم تا آن حضرت به روی آن بنشیند.

حضرت فرمود: ای «حَبّه»! این قیام و وقوف نبود مگر تکلم با ارواح مؤمنان و مؤانست با آنان؛ عرض کردم: آیا مردگان، تکلم و مؤانست دارند؟ فرمود: بلی، اگر پرده در جلوی دیدگان تو برداشته شود آن‌ها را می‌بینی که حلقه‌حلقه نشسته و با عمامهٔ خود یا چیز دیگر، پشت و ساقه‌های پای خود را به هم بسته و بدین طریق، نشسته و گفتگو دارند.

عرض کردم: آیا آن‌ها اجسام‌اند یا ارواح؟ فرمود: ارواح هستند و هیچ مؤمن در زمینی از زمین‌های دنیا نمی‌میرد مگر آنکه به روح او گفته می‌شود که به وادی السّلام ملحق شود؛ وادی السّلام (نجف) بقعه‌ای از بهشت عدن است.»(فروع الکافی، ج 1، ص 66- معادشناسی، ج 3)

پاسخ علی علیه‌السلام در مورد زیورآلات کعبه

در دوران خلافت خلیفهٔ دوم، طلا و نقرهٔ کعبه را برای او بازگو کردند و به وی پیشنهاد نمودند که اگر این طلا و نقره را بفروشی و به‌جایش اسلحه و لوازم جنگی تهیه کنی، نتیجهٔ بیشتری عاید مسلمانان خواهد گردید، خانهٔ کعبه احتیاجی به طلا و نقره ندارد!

خلیفه، تصمیم گرفت دراین‌باره اقدام کند، ولی دراین‌باره از امیرالمؤمنین علیه‌السلام پرسش کرد؛ امام در پاسخ وی فرمود: «روزی که قرآن به پیامبر، نازل گردید ثروت‌ها دارای چهار قِسْم بودند و رسول خدا حکم هر یک از این چهار قِسم را روشن نمود، ثروت‌های مسلمانآن‌که به صورت ارث، باقی می‌ماند باید در میان ورثه تقسیم گردد و غنائم جنگی که آن‌ها را نیز دستور داد در میان کسانی که استحقاق آن را دارند تقسیم گردد و دیگر خمس است که به افراد معینی باید داده شود. چهارم زکات است آن هم محل مصرف معینی دارد.» سپس فرمود: این طلا و نقره‌های کعبه در موقع نزول قرآن وجود داشت، ولی خداوند آن‌ها را به حال خود گذاشت و در صرف کردن آن فرمانی صادر ننمود و این عدم صدور حکم نه از روی فراموشی بوده و نه از روی ترس»؛

آنگاه رو به خلیفه کرد و گفت: «تو نیز آن‌ها را در همان حالی که خدا و رسول نگه‌داشته‌اند، نگهدار.»

خلیفه گفت: «یا علی علیه‌السلام! اگر تو نبودی مفتضح می‌شدم.» طلا و نقرهٔ کعبه را به حال خود واگذاشت. (سیری در صحیحین- نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید، ج 19، ص 158- ربیع الابرار زمخشری)

ناودان خانهٔ عباس (عموی پیامبر صلی‌الله علیه و آله)

آن زمان‌که از جانب خدای سبحان دستور آمد که درهای منازل به مسجد پیامبر صلی‌الله علیه و آله را مسدود کنند، مگر درب منزل فاطمه علیها السلام و علی علیه‌السلام، مابقی درها را بستند؛ عباس، عموی پیامبر صلی‌الله علیه و آله تقاضا کرد که در منزلش به مسجد باز باشد؛ پیامبر فرمود: این کار ممکن نیست. عباس تقاضا نمود تا ناودانی از پشت‌بام به مسجد باشد تا شرافتی نصیبش شود؛ پیامبر صلی‌الله علیه و آله قبول کرد و به مردم فرمود: این امتیاز را به عمویم داده‌ام او را آزار نکنید که یادگار اجداد من است و هرکس او را اذیت کند و حقش را ضایع نماید لعنت خدا بر او باد.

زمان گذشت تا ایام خلیفهٔ دوم، این ناودان برجا بود؛ روزی عباس مریض شد و کنیزش لباس بر بالای بام می‌شست، آب لباس را از ناودان بیرون ریخت و مقداری از آب به جامهٔ خلیفه رسید؛ خلیفه سخت خشمگین شد و به غلامش فرمان داد تا ناودان را از جایش بکند؛ دستور خلیفه عملی شد و بعد گفت: هر کس ناودان را نصب کند او را به قتل می‌رسانم.

عباس از این واقعه، آزرده شد و به حال مرض با تکیه دادن بر عبدالله و عبیدالله، فرزندانش، به‌طرف خانه امیرالمؤمنین آمد؛ همین‌که چشم امام به او افتاد که از شدت مرض می‌لرزید، متأثّر شد و فرمود: عمو جان! چرا بااین‌حال آمدی؟ عباس، جریان تهدید خلیفه و کندن ناودان را شرح داد و گفت: مرا دو چشم بود یکی پیامبر که از دست دادم و شما؛ با بودن تو فکر نمی‌کنم شرافتم از بین برود و مورد اذیت واقع شوم.

امام فرمود: ان‌شاءالله آنچه موجب خوشحالی‌ات می‌شود فراهم می‌کنم، شما به خانه برگردید؛ امام به قنبر فرمود: شمشیر مرا بیاور؛ پس شمشیر به کمر بست و از منزل خارج شد و به طرف مسجد، رهسپار شد و ناودان را نصب کرد و فرمود: سوگند به حقّ صاحب این قبر (پیامبر) و منبر، هر که ناودان را بکند، گردن او و دستوردهنده‌اش را می‌زنم و در آفتاب می‌آویزم تا بسوزند.

جریان نصب ناودان به گوش خلیفه رسید و او وارد مسجد شد و ناودان را بر جای خود دید و گفت: کاری که علی علیه‌السلام کند کسی او را به خشم نمی‌اندازد و به جای قسم، کفاره می‌دهیم!

فردایش امام به خانهٔ عباس رفت و از احوالش پرسید گفت: پسر برادر! تا تو را دارم حالم خوب است؛ امام فرمود: آسوده باش! سوگند به خدا اگر اهل زمین دربارهٔ ناودان با من دشمنی کنند با قدرت خداوندی، آن‌ها را می‌کشم و نمی‌گذارم چشم‌زخمی به تو رسد.

عباس بلند شد و پیشانی امام را بوسید و عرض کرد: ناامید نمی‌شود کسی که تو یاورش باشی. (بحارالانوار- سفینة البحار، ج 2، ص 149- پند تاریخ، ج 3)

قارصه، واقصه و قامصه

در زمان پیامبر صلی‌الله علیه و آله زنی زن دیگر را برای تفریح و شوخی به دوش خود حمل کرده بود که زن دیگر آمد و زن اولی (مرکوب) را نیشگون گرفت و این کار، سبب شد که پای زن از زمین برداشته شد و زنِ سواره از بالای دوش او به زمین افتاد و گردنش شکست و جان داد.

این جریان را برای داوری نزد امیرالمؤمنین بازگو کردند. امام فرمود: «دیهٔ زن سواره بر سه بخش تقسیم می‌شود: یک ثلث آن را زنی که بر دوش او بوده بدهد و یک ثلث دیگر را زن نیشگون گیرنده بدهد و ثلث دیگری از زن سواره است چون از روی لهو سوار شده و به هلاکت خویش اعانت کرده است.»

این خبر را به رسول خدا صلی‌الله علیه و آله رساندند، پیامبر صلی‌الله علیه و آله حکم علی علیه‌السلام را قبول کردند و امضاء فرمودند. (توضیح آنکه: در زبان عربی، زن سواره را «واقصه» و زن نیشگون گیرنده را «قارصه» و زن حمل‌کننده که پایش را بلند کرد، «قامصه» گویند. (الارشاد، ص 105- عجائب احکام امیرالمؤمنین- مناقب ابن شهر آشوب- النهایه ابن اثیر)

همسران امیرالمؤمنین علیه‌السلام

اول زنی که امام اختیار کرد، فاطمه زهرا علیها السلام دختر پیامبر صلی‌الله علیه و آله بود. حضرت صادق علیه‌السلام فرمود: خداوند حرام کرد زن‌ها را بر امیرالمؤمنین، مادامی‌که فاطمه علیها السلام در حیات بود؛ ابی بصیر عرض کرد: چرا؟ فرمود: چون فاطمه علیها السلام طاهره بود و خون حیض، نمی‌دید.

دوم، امامه دختر ابی العاص که مادرش زینب دختر رسول خدا بود، بنا بر وصیت حضرت زهرا علیها السلام امام او را به زنی گرفت و او مادر محمد اوسط است.

سوم، خوله دختر جعفر بن قیس، مشهور به حنیفه بود؛ وقتی‌که اسراء یمامه را وارد به ابی بکر کردند خوله فرمود: والله کسی مالک من نمی‌شود مگر کسی که خبر دهد که من در اول ولادتم چه سخن گفتم. امام، قضایای کودکی‌اش را فرمود و او را به زنی اختیار کرد. خوله، مادر محمد حنفیه است.

چهارم، ام‌البنین که از قبیلهٔ بنی کلاب بود، او مادر حضرت عباس بود و محبتش به امیرالمؤمنین و فرزندان فاطمه مشهور و نسبت به زنان دیگر حضرت، غیر فاطمه علیها السلام دارای عظمت و شرافت بس مهم می‌باشد.

پنجم، اسماء بنت عمیس است؛ او اول، زوجهٔ جناب بن ابیطالب بود، بعد از شهادت جعفر طیار در موته، ابوبکر او را تزویج کرد و محمد بن ابی بکر از او متولد شد؛ بعد از فوت ابی بکر، امیرالمؤمنین علیه‌السلام او را تزویج کرد و از او یحیی و عون متولد شدند.

ششم، محیاه دختر امرءالقیس بن عدی است؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام وقتی امرءالقیس را ملاقات کرد فرمود: من علی بن ابیطالب و پسر عم پیامبرم و اینان (امام حسن و حسین علیهم السّلام) پسران من از دختر پیامبرند و میل مزاوجت با تو داریم. امرءالقیس، دخترش محیاه را به تزویج امیرالمؤمنین و دیگر دخترش را به تزویج امام حسن علیه‌السلام و دختر سوم خویش، رباب (مادر سکینه) را به تزویج امام حسین علیه‌السلام درآورد.

هفتم، ام سعید دختر عروه بن مسعود ثقفی که عمهٔ لیلی، زوجهٔ امام حسین علیه‌السلام می‌باشد.

هشتم، لیلی دختر مسعود بن خالد دارمیه بود.

نهم، ام حبیبه دختر ربیعه بود و از او عمر و رقیه دوقلو به دنیا آمدند و همین رقیه، زوجهٔ مسلم بن عقیل شد که با اسراء اهل‌بیت کربلا همراه بود.

دهم، صهباء دختر عباد بن ربیعه بود؛ او از اسراء یمامه و حضرت او را به چهل دینار خرید.

بعد از شهادت حضرت، فقط چهار زن زنده بودند: ام‌البنین، امامه، اسماءبنت عمیس و لیلی. (منتخب التواریخ، ص 120- عمده الطالب- منتهی الامال- الاصابه- ریاحین الشریعه)

برخورد شدید امام با اشعث

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در کوفه بالای منبر خطبه می‌خواند، در ضمن بیاناتش سخنی فرمود که اشعث بن قیس بر آن جناب اعتراض کرد؛ امام در سخنان خویش، امر حکمین را در جنگ با معاویه بیان می‌کرد که مردی گفت: ما را از قبول حکمین، نهی فرمودی و بعد به خاطر فشار اجازه دادی، نمی‌دانیم کدام یک بهتر بود؟ امام دست به روی دست زد و فرمود: این حیرت و سرگردانی، جزای شماست که در کار خویش احتیاط را از دست دادید و مرا به قبول آنچه حکمین بگویند وادار ساختید. اشعث بن قیس مقصود حضرت را نفهمید و گفت: این سخن بر ضرر و زیان شما تمام شد و سودی نداشت.

امام نگاه تندی به او کرد و فرمود: «چه چیز تو را دانا گردانید، چه بر ضرر و چه بر نفع من است؟! لعنت خدا و لعنت و نفرین لعنت کنندگان بر تو باد، ای جولا پسر جولا و ای منافق پسر کافر! سوگند به خدا در کفر یک‌مرتبه اسیر شدی و در اسلام بار دیگر؛ دارایی و حسب و بزرگی، تو را از یکی از این دو اسیری نجات نداد، مردی که قوم خود را به شمشیر راهنما باشد و ایشان را به مرگ سوق دهد سزاوار است نزدیکانش دشمنش بدارند و بیگانگان امینش ندانند.»

توضیح کلام امام اینکه: اشعث مردی دو رو و منافق بود، او و پدرش برد یمانی می‌بافتند و از اکابر «کنده» به شمار می‌رفت و همیشه در راه رفتن از روی تکبر، دوشش را می‌جنبانید؛ او در زمان کفر، وقتی پدرش را کشتند به خونخواهی پدر، لشکری آراست و به جنگ شد و مغلوب گشت و اسیر شد، با دادن سه هزار شتر خود را از اسیری نجات داد، بعد از آن با هفتاد مرد از «کنده» خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله رسید و مسلمان شد؛ بعد از وفات پیامبر صلی‌الله علیه و آله مرتد شد و در منطقه مسکونی‌اش «حضر موت» اهل آنجا را از دادن زکات منع می‌کرد.

ابابکر، خلیفهٔ اول، زیاد بن لُبید را به‌طرف جنگ با او و قومش فرستاد؛ زیاد، اشعث و قومش را در قلعه‌ای محصور کرد، اشعث برای خود و ده نفر امان خواست، زیاد به درون قلعه رفت و همه را غیر اشعث و ده نفر کشت، وقتی به او اعتراض کردند، زیاد گفت: اشعث برای ده نفر فقط امان خواست نه برای همه؛

بالاخره او را به ده نفر اسیر به نزد خلیفه آوردند خلیفه او را عفو کرد و خواهر خود «ام فروه» را به او تزویج کرد و از این ازدواج محمد اشعث به دنیا آمد که در خون سیدالشّهداء در کربلاء شریک بود. (نهج‌البلاغه فیض، ص 78-76، خطبهٔ 19)

علی علیه‌السلام با کسی قیاس نمی‌شود

عبدالله بن عمر گوید: ما هر وقت، اصحاب پیامبر صلی‌الله علیه و آله را نام می‌بردیم می‌گفتیم: ابوبکر و عمر و عثمان مردی به من گفت: علی علیه‌السلام را چرا نام نمی‌برید؟ گفتم: علی از اهل‌بیت می‌باشد و کسی با او قیاس نمی‌شود، او با رسول خدا در مرتبه‌اش می‌باشد. خداوند می‌فرماید: «والّذین آمنوا و اتّبعتهم ذریّتهم بإیمانٍ ألحقنابهم ذرّیتهم»(الطور:21): «کسانی که ایمان آوردند و ذریهٔ آنان با ایمان متابعتشان کردند، فرزندانشان را ملحق به آنان می‌کنیم.» پس حضرت فاطمه علیها السلام با پدرش پیامبر در مرتبهٔ اوست و علی علیه‌السلام و حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام با آن دو می‌باشند. عبدالله، پسر احمد بن حنبل (امام حنبلی‌ها) گوید: از پدرم دربارهٔ برتری اصحاب پرسیدم، پدرم گفت: ابوبکر و عمر و عثمان، ساکت شد؛ گفتم: ای پدر! پس درجهٔ علی بن ابیطالب علیه‌السلام چیست؟ گفت: او از اهل‌بیت است و به او این‌ها قیاس نمی‌شوند. (این دو روایت از اهل سنت نقل شده است). (ینابیع الموده، ص 178 و 253- شواهد التنزیل، جزء دوم، ص 197)

عاقبت ناسزاگویی

از قیس بن ابی حازم نقل شده است که گفت: من در مدینه بودم و در بازار قدم می‌زدم تا به سنگ‌های زیت رسیدم، دیدم عده‌ای دور مردی سواره، جمع شده‌اند و او دارد به علی بن ابیطالب علیه‌السلام ناسزا می‌گوید، مردم هم گوش می‌دهند و چیزی نمی‌گویند.

در این میان ناگهان، سعد بن ابی وقاص رسید و نزد آنان ایستاد و پرسید: این شخص کیست؟ گفتند: مردی است که به علی علیه‌السلام ناسزا می‌گوید؛ سعد خواست پیش بیاید، مردم به او راه دادند تا او خود را به آن مرد رسانید و پرسید ای مرد! چرا علی علیه‌السلام را ناسزا می‌گویی؟ مگر علی علیه‌السلام اولین کسی نبود که اسلام آورد؟ مگر اولین کسی نبود که با رسول خدا صلی‌الله علیه و آله نماز خواند؟ مگر زاهدترین مردم نبود؟ مگر داناترین ایشان نبود؟ فضایل آن جناب را یکی‌یکی برشمرد تا آنکه گفت: مگر او داماد رسول خدا نبود؟ مگر صاحب‌پرچم جنگی رسول خدا صلی‌الله علیه و آله نبود؟ آنگاه رو به قبله کرد و دست‌ها را بلند نمود و گفت: بارالها! این مرد یکی از اولیاء تو را ناسزا می‌گوید خدایا قبل از آنکه مردم متفرق شوند قدرت خودت را به آنان نشان بده!

قیس گوید: به خدا سوگند متفرق نشدیم مگر آنکه دیدیم مرکب آن مرد رمید و او را با سر به آن سنگ‌های زیت کوبید به‌طوری‌که مغز سرش به زمین ریخت. (علی در کتب اهل سنت – فضائل الخمسه – مستدرک الصحیحین، ج 3، ص 499)

حکم قصاص از نظر علی علیه‌السلام

از حارث اعور و محمد بن قیس نقل شده است که در زمان عثمان، غلامش مردی از اعراب را سیلی زد و چشم او کور شد؛ آن مرد شکایت را به نزد عثمان آورد، عثمان گفت: دیه می هم. آن مرد حاضر نشد و گفت: می‌خواهم قصاص کنم؛ عثمان دیه را دو برابر کرد باز آن مرد قبول نکرد و گفت: باید قصاص انجام گیرد. عثمان این قضیه را نزد امیرالمؤمنین فرستاد تا حکم کند. امام امر کرد که آن مرد دیه بگیرد؛ لکن دیه را قبول نکرد؛ امام دیه را دو برابر کرد باز راضی نشد؛ امام دستور دادند تا غلام خلیفه را آوردند، مقداری پنبه و یک آیینه حاضر کردند، خود پنبه را (به چیزی) تر کردند و بر پلک‌ها و اطراف چشم او گذاشتند و چشم او را در مقابل آفتاب بازداشتند و آن آیینه را در مقابل نگاه داشته و شعاع او را بر چشم او انداخته و فرمودند که بر آیینه نگاه کند؛ آن‌قدر او را نگه داشتند که تخم چشم او از بینایی افتاد و کور شد و بدین طریق، امام قصاص چشم را انجام دادند. (وافی، ج 2- فروع الکافی- قضاوت‌های امیرالمؤمنین، ص 103- عجائب احکام امیرالمؤمنین)

علی علیه‌السلام بت‌شکن است

حضرت ابوطالب، پدر حضرت علی علیه‌السلام فرمود: «در وقتی‌که علی علیه‌السلام طفل بود به فاطمه بنت اسد، مادرش گفتم: علی علیه‌السلام بت‌ها را می‌شکند، می‌ترسم بزرگان قریش او را بگیرند و از بین ببرند؛ مادرش گفت: من عجیب‌تر از این برای تو نقل کنم، روزی من از جایی که اینان بت‌ها را در خانهٔ خدا نصب کرده بودند می‌گذشتم و علی علیه‌السلام در رحم من بود، پا را در اندرون، سخت می‌زد و نمی‌گذاشت من به طرف بت‌ها بروم و نزدیک شوم؛ درحالی‌که قصد من طواف خانه از برای خدا بود نه نزدیک شدن به بت‌ها.»(الخرایج- خلاصة الاخبار، ص 275)

هشت نفر، امامشان سوسمار است

اصبغ بن نباته گفت: «امیرالمؤمنین علیه‌السلام ما را به رفتن از کوفه به مدائن امر فرمود؛ روز یکشنبه بود که حرکت کردیم عمرو بن حریث با هفت نفر دیگر، تخلف کردند و به حیره که «خورنق» نامیده می‌شد رفتند و تفریح کردند و گفتند: روز چهارشنبه حرکت می‌کنیم تا به اقامهٔ نماز جمعه، ملحق شویم؛ در اثنای غذا خوردنشان سوسماری پیدا شد، شکارش کردند و عمرو بن حریث آن را گرفت و در دستش نگه داشت و گفت: بیعت کنید این فرمانروای مؤمنان است و آن هفت نفر با او بیعت کردند و خود عمروبن حریث، نفر هشتم آن‌ها بود.

شب چهارشنبه حرکت کردند تا روز جمعه، هنگام خطبهٔ امام وارد مدائن شدند؛ همگی باهم به در مسجد آمدند، چون داخل شدند امیرالمؤمنین نگاهی به آن‌ها کرد و فرمود: ای مردم! همانا پیغمبر صلی‌الله علیه و آله هزار حدیث سری به من فرمود که در هر حدیثی، هزار باب است و هر بابی هزار کلید؛ و شنیدم خدای- عزوجل- می‌فرماید: «یوم ندعوا کلّ اُناسٍ بإمامهم»(اسراء، آیه 71)؛ «روزی که هر عده‌ای را به امامشان می‌خوانیم.» و من برای شما قسم یاد می‌کنم که هشت نفر روز قیامت مبعوث می‌شوند با امامشآن‌که سوسماری است و اگر می‌خواستم نامشان را می‌بردم.

اصبغ بن نباته گفت: عمرو بن حریث را بعد از کلام و اشارهٔ حضرت به او دیدم، چون شاخهٔ خرما از شرم و از ملامت روی زمین افتاده بود.»(الخصال- پیشگویی‌های پیشوایان، ص 179)

بیست سؤال قیصر روم

ابن مسیب نقل کرد که عمر بن خطاب می‌گفت: «پناه می‌برم به خدا از مشکلاتی که ابوالحسن، برای حل آن‌ها نباشد.» این سخن خلیفه جهتی داشت و آن این بود که پادشاه روم به عمر نامه نوشت و از مسائلی پرسش نمود؛ عمر آن سؤالات را بر اصحاب، عرضه داشت ولیکن کسی نتوانست جواب بدهد، پس به امیرالمؤمنین عرضه داشت و حضرت فوراً جواب سؤالات را پاسخ دادند.

نامهٔ پادشاه روم به عمر این‌چنین بود: «این نامه‌ای است از پادشاه بنی الاصفر به عمر، خلیفهٔ مسلمانان؛ پس از ستایش پروردگار پرسش می‌کنم از شما مسائلی را که پاسخ آن را مرقوم نمایید:

1- چه چیز است که خدا آن را نیافریده است؟ 2- خدا نمی‌داند، 3- نزد خدا نیست، 4- همه‌اش دهان است، 5- همه‌اش پاست، 6- همه‌اش چشم است، 7- همه‌اش بال است، 8- کدام مردی است که فامیل ندارد، 9- چهار جنبده که در شکم مادر نبودند کدام است، 10- چه چیزی است که نفس می‌کشد، روح ندارد، 11- ناقوس چه می‌گوید، 12- آن رونده کدام است که یک بار راه رفت، 13- کدام درخت است که سواره، صدسال در سایه‌اش راه می‌رود و به پایانش نمی‌رسد و مانندش در دنیا چیست، 14- کدام مکان است که خورشید جز یک‌بار در آن نتابید، 15- کدام درخت است که بی‌آب رویید، 16- اهل بهشت می‌خورند و می‌آشامند و چیزی دفع نمی‌کنند؛ مانندش در دنیا چیست، 17- در سفره‌های بهشت کاسه‌هایی که در هر یک آن‌ها غذاهای گوناگون است و آمیخته نمی‌شوند؛ مانندش در دنیا چیست، 18- از سیبی در بهشت، دخترکی بیرون می‌آید درحالی‌که از آن سیب، چیزی کاسته نمی‌شود، 19- کنیزکی در دنیا مال دو مرد است و در آخرت، مال یکی از آنان؛ آن چگونه است؟ 20- کلیدهای بهشت چیست؟»

امیرالمؤمنین علیه‌السلام نامهٔ پادشاه روم را خواندند و در پشت نامه، جواب را این‌طور مرقوم کردند:

«بسم‌الله الرّحمن الّرحیم» – پس از سپاس و ستایش پروردگار؛ ای پادشاه روم! بر مطالب شما واقف شدم و من به یاری خدا و قدرتش و برکت خدا و پیامبرمان، محمد صلی‌الله علیه و آله پاسخ تو را می‌دهم:

1- آن چیزی که خدا نیافریده قرآن است، زیرا آن کلام وصف خداست و همچنین کتاب‌هایی که از جانب خدا نازل شده است؛ حق- سبحانه- قدیم است و صفاتش هم قدیم است.

2- آن چیزی که خدا نمی‌داند آن است که شما نصرانیان می‌گویید: خدا را زن و فرزند و شریک است؛ خدا فرزندی نگرفته و با او خدایی نیست؛ نه والد است و نه مولود.

3- آن چیزی که نزد خدا نیست ظلم است؛ پروردگار به بندگان، ستمکار نیست.

4- چیزی که همه‌اش دهان است، آتش است؛ در هر چیزی افتد، می‌خورد.

5- چیزی که همه‌اش پاست، آب است.

6- چیزی که همه‌اش چشم است، خورشید است.

7- چیزی که همه‌اش بال است، باد است.

8- آن کس که فامیل ندارد، آدم است.

9- آن چهار جنبده که در شکم مادر نبودند عصای موسی، قوچ ابراهیم، آدم و حوا می‌باشند.

10- آنکه بی‌روح است و نفس می‌کشد، صبح است؛ خدای- تعالی- فرموده: «والصّبح إذا تنفّس: سوگند به صبح آنگاه‌که نفس می‌کشد.» (تکویر، آیه 18)»

11- ناقوس می‌گوید: «تق، تق؛ حق، حق؛ آهسته، آهسته؛ عدالت، عدالت؛ راستی، راستی؛ دنیا ما را فریب داد و در هوس انداخت؛ دنیا دوره به دوره سپری می‌شود؛ نمی‌گذرد روزی مگر که سست می‌کند از ما پایه‌ای، مردگان ما را خبر دادند که از این سرای کوچ می‌نماییم، پس چرا ما اینجا را برای خود وطن گرفته‌ایم؟»

12- آن رونده که یک بار راه رفت کوه سیناست؛ میان آن کوه و زمین مقدس (مسجد اقصی) چند روزی راه بود، بنی‌اسرائیل که به فرمان موسی علیه‌السلام آهنگ آن سرزمین داشتند نافرمانی کردند، خدا از آن کوه پاره‌ای برکَند و دو بال از نور برایش قرار داد و بر بنی‌اسرائیل که در بیابان راهپیمایی می‌کردند سایبان شد و برابر سر آنان سیر می‌نمود، چنانکه خدا در قرآن فرموده است: «و چون کوه را از جا برکندیم و مانند سایبان بر سرشان قرار دادیم و آنان گمان کردند بر سرشان می‌افتد.»(اعراف:171) و موسی بنی‌اسرائیل را گفت: چرا نافرمانی می‌کنید، دست از نافرمانی بردارید وگرنه بر سرتان می‌افکنم؛ چون توبه کردند به‌جایش برگشت.

13- درختی که سواره، صدسال در سایه‌اش راه می‌رود و به پایانش نمی‌رسد، درخت طوبی است و آن سدرةالمنتهی است که در آسمان هفتم است؛ سوی آن درخت، اعمال بنی‌آدم بالا می‌رود و آن از درخت‌های بهشت است؛ هیچ کاخی و خانه‌ای در بهشت نیست مگر شاخه‌ای از شاخه‌هایش در آن آویخته و مانندش در دنیا خورشید است، خودش یکی است و پرتوش در همه‌جاست.

14- مکانی که خورشید جز یک‌بار در آن نتابید، زمینِ دریایی است که بنی‌اسرائیل از آن عبور کردند و فرعونیان در آن غرق شدند، در آن هنگام که خدا برای موسی علیه‌السلام آن دریا را شکافت و آب، مانند کوه‌ها روی‌هم ایستاد و زمین دریا به تابیدن خورشید، خشک شد سپس آب دریا به‌جایش برگشت.

15- درختی که بی‌آب رویید، درخت یونس پیغمبر است و آن معجزه‌ای بود که خدای- تعالی- فرمود: «و أنبتنا علیه شجرة من یقطین: بر سرش درختی از کدو را رویانیدیم. (الصافات:146)»

16- غذا خوردن اهل بهشت که می‌خورند و چیزی دفع نمی‌کنند؛ مانندش در دنیا، بچه است در شکم مادر، از نافش می‌خورد و دفع نمی‌کند.

17- غذاهای گوناگون بهشتی که در یک کاسه است و آمیخته نمی‌شود، مانندش در دنیا تخم‌مرغ است که سفیده و زردهٔ آن آمیخته نمی‌شود.

18- دخترکی که از سیب بهشتی بیرون می‌آید مانندش در دنیا، کرمکی است که از سیب بیرون می‌آید و سیب، تغییری نمی‌کند.

19- کنیزکی که در دنیا مال دو مرد و در آخرت مال یکی است، مانند درخت خرمایی است که در دنیا به شرکت مال مؤمنی مانند من و کافری مانند توست و آن در آخرت برای من است نه برای تو؛ زیرا در آخرت، آن درخت در بهشت است و تو داخل بهشت نمی‌شوی.

20- کلیدهای بهشت، «لا اله إلّا الله» و «محمد رسول‌الله» است». ابن مسیب گفت: چون قیصر روم، جواب سؤالات را خواند گفت: این سخن برون نیامده جز از خاندان نبوت؛ سپس پرسید: پاسخ این سؤالات را چه کسی داده است؟ گفتند: از پسرعموی محمد صلی‌الله علیه و آله است.

قیصر روم برای امیرالمؤمنین نامه‌ای نوشت: «سلامٌ علیک؛ پس از سپاس پروردگار، بر پاسخ‌های شما واقف شدم و دانستم که شما از خاندان نبوت هستید و به شجاعت و علم، متصف می‌باشید؛ من خواهانم که دینتان را برای من شرح دهید و حقیقت روحی که خدا در کتابتان گفته است برای من شرح دهید و حقیقت روحی که خدا در کتابتان گفته است برای من بیان نمایید «یسألونک عن الرّوح من أمر ربّی: از روح پرسش می‌کنند بگو روح از امر پروردگار من است. (الإسراء، آیه 85)»

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در جواب قیصر، نوشت: «پس از سپاس و ستایش پروردگار، روح، نقطه‌ای است با لطافت و پرتویی است باشرافت از ساخت‌های آفریننده‌اش و قدرت پدیدآورنده‌اش می‌باشد، از گنجینه‌های مملکتش او را بیرون آورده و در نهاد بندگانش نهاده، پس روح تو پیوندی است با او و نزد تو امانتی است از او، هرگاه گرفتی آنچه نزد او داری، می‌گیرد آنچه نزد تو دارد». (تذکرة الخواص، ص 144- بوستان معرفت، ص 133- مناقب مرتضوی، ص 246)

برخورد امام با عمروعاص

به امیرالمؤمنین علیه‌السلام خبر رسید که عمروعاص در شام برای مردم خطابه ایراد کرد و در آن احادیث جعلی را دربارهٔ خلفا نقل کرد؛ امام بپا خاست و فرمود: «از طاغیان اهل شام، تعجب است که قول عمروعاص را قبول می‌کنند و کلام او را تصدیق می‌نمایند و حال‌آنکه حدیثه‌ای او دروغ است و بی‌تقوایی‌اش به‌جایی رسیده که به پیامبر صلی‌الله علیه و آله هم دروغ می‌بندد؛

پیامبر او را هفتاد بار لعنت کرده و نیز رفیقش (معاویه) را که مردم را به سوی او دعوت می‌کند در مکانهای مختلف لعنت نموده است و آن هنگامی بود که با هفتاد بیت شعر، پیامبر صلی‌الله علیه و آله را مسخره کرده بود!»

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «پروردگارا نه من شعر می‌گویم و نه او را حلال می‌کنم، تو خودت و ملائکه، او را به هر بیتی لعنتی فرست که تا روز قیامت بر نسلش پی در پی باشد».

وقتی ابراهیم، فرزند پیامبر صلی‌الله علیه و آله از دنیا رفت عمروعاص از جا برخاست و گفت: محمد صلی‌الله علیه و آله مقطوع‌النسل شده و فرزندی ندارد و من از همهٔ مردم، بیشتر او را شماتت می‌کنم و از همه بیشتر دربارهٔ او بدگویی می‌کنم؛ خداوند هم دربارهٔ او این آیه را فرستاد: «إنّ شانئک هو الأبتر»: «به‌درستی که بدخواه تو مقطوع است، از ایمان و از هر خیری بریده است». (اسرار آل محمد صلی‌الله علیه و آله، ص 148- کتاب سلیم بن قیس)

تشبیه علی علیه‌السلام با ذوالقرنین

ابی الطفیل گوید: امیرالمؤمنین بر فراز منبر فرمود: «سلونی قبل از تفقدونی: بپرسید تا از میان شما نرفته‌ام.»

هرگز بعد از من نمی‌توانید مانند مرا برای سؤال پیدا کنید.

ابن الکوّاء برخاست و گفت: ذوالقرنین، پادشاه بود یا پیغمبر؟ فرمود: نه پیغمبر بود نه پادشاه؛ بلکه بندهٔ صالحی بود که خدای را دوست می‌داشت و خدا او را دوست می‌داشت. برای خدا خیرخواه بود، خدا هم برای او خیرخواهی کرد، یک بار به سمت راست سرش ضربت زدند از دنیا رفت و دوباره زنده شد، بار دیگر به سمت چپ سرش ضربت زدند و مُرد؛ در میان شما نیز کسی هست که مانند اوست (منظور امام، خودش بود که یک بار در جنگ خندق ضربت عمروبن عبدود فرق سرش را کافت و بار دیگر، ضربت ابن مجلم بود). (فضائل الخمسه- مشکل الاثار طحاوی، ج 2، ص 350- علی در کتب اهل سنت)

خیانت ابوموسی اشعری و عمروعاص

وقتی‌که عمروعاص و ابوموسی اشعری به موجب قرارداد تحکیم در «دومة الجندل» که قلعه بنی شام و مدینه بود به هم رسیدند و راجع به امر خلافت با یکدیگر گفتگو نمودند، امام در آن هنگام به کوفه تشریف برده، منتظر دانستن نتیجهٔ حکم آن‌ها بود؛ تا آخرالامر عمروعاص، ابوموسی اشعری را فریب داد؛ قرار گذاشتند هر یک به منبر رفته امیر خود را عزل نمایند و امر خلافت را به شورا، محوّل نمایند. عمروعاص، ابوموسی را بر خود مقدم داشت و او منبر رفت و امیرالمؤمنین علیه‌السلام امیر خود را از خلافت عزل نمود. بعد، عمروعاص به منبر رفت و به خلاف ابوموسی، معاویه امیر خویش را نصب کرد. چون این خبر در کوفه به حضرت رسید، دل‌تنگ شد و برخاست و برای مردم این خطبه را خواند:

«ستایش مخصوص خداوند است؛ هر چند روزگار بلیه بزرگ و پیش آمد بسیار سخت پیش آرد. شهادت می‌دهم که نیست خدایی مگر خدای یگانه که شریک ندارد و نیست معبودی غیر او و محمد صلی‌الله علیه و آله فرستادهٔ اوست، خداوند بر او و آلش درود فرستد؛ اما بعد، نتیجهٔ نافرمانی نصیحت کنندهٔ مهربآن‌که دانا و باتجربه است، حسرت است و در پی آن ندامت پشیمانی؛ من در این حکمیت، امر و رأی خود را با خلاصهٔ آنچه در نظر داشتم برای شما بیان کردم، ای‌کاش رأی قصیر (بن سعید) پیروی می‌شد (این ضرب‌المثل است) پس مرا پیروی نکرده و امتناع نمودید، مانند مخالفین خطاکار و پیمان‌شکن نافرمان تا اینکه نصیحت کننده در پند دادن، مردد گشت و آتش‌زن از آتش دادن بخل ورزید؛ پس حکایت من و شما مانند آن است که برادر هوازن (دُرید بن الصمه) به شعر گفته: در محل «مُنعرج اللّوی» رأی خود را به شما بیان کردم، پس فایدهٔ پند مرا ندانستید مگر چاشتگاه فردا».

توضیح ضرب‌المثل- که امام فرمود ای‌کاش رأی قصیر، پیروی می‌شد – به این قرار است که: جذیمه أبرشن، پادشاه حیره با عمرو ابن ظَرب پادشاه جزیره، جنگ کرد و او را به قتل رسانید، پس از عمرو، دخترش «زَباء» جانشین پدر شد و قصد کرد با جذیمه، قاتل پدر، جنگ کند که خواهرش «زُبیبه» او را منع کرد.

زَباء به فکر افتاد تا انتقام پدر را بگیرد، نامه‌ای به جذیمه نوشت که من زنم و زنان را پادشاهی نشاید و شوهری غیر از تو کسی را برای همسری نمی‌پسندم، اگر بیم سرزنش مردم نبود خودم به‌سوی تو می‌آمدم، اگر تو قدم رنجه فرمایی مملکت مرا از آن خود خواهی یافت.

چون نامه به جذیمه رسید با بزرگان اصحابش مشورت کرد، همه او را تشویق کردند مگر قصیر ابن سعید که فرزند کنیز او و مرد بسیار باهوش بود که هیچ‌گاه احتیاط را ترک نمی‌کرد که گفت: شاید حیله‌ای در کار باشد.

جذیمه به سخن او اعتنایی نکرد و با هزار سوار، حرکت کرد، چون نزدیک جزیره رسید لشکر «زباء» او را استقبال نمودند، ولی احترام زیاد نکردند.

قصیر اشاره کرد که برگرد و به نزد «زباء» نرو که من در این کار، حیله می‌بینم؛ جذیمه حرفش را نپذیرفت و وارد جزیره گشت. چون وارد جزیره شد لشکر «زباء» او را کشتند، آنگاه قصیر گفت: «ای‌کاش، رأی قصیر پیروی می‌شد» و در میان عرب، این مطلب ضرب‌المثل شد.

اما توضیح شعر که امام اشاره کردند، این است: دُرید بن الصمه با برادرش عبدالله به جنگ بنب بکر بن هوازن رفت و غنیمت بسیاری آورد؛ در مراجعت، عبدالله خواست در «مُنعرج اللّوی» که اسم جایی است، یک شب توقف کند؛ دُرید از باب نصیحت گفت: ماندن اینجا دور از احتیاط است، نکند بنی هوازن با جمعیتی ناگاه بر سر ما تازد؛ عبدالله از غروری که داشت پند او را گوش نداد و شب را در آنجا منزل کرد فردا صبح طایفه بنی هوازن با جمعیت زیادی بر سر ایشان تاخته و عبدالله را به قتل رساندند و «دُرید» با زخم فراوان از دست آنان نجات یافت.

شاعر، این قضیه را به شعر درآورد؛ امام با اشاره به این قضیه چنین فرمود که: من (همانند درید) شما را نصیحت کردم قبول نکردید و فردا (همانند عبدالله) گول تزویر عمروعاص و معاویه را خورید. (نهج‌البلاغه فیض الاسلام، ص 118-116، خطبهٔ 5)

جای دو انگشت علی علیه‌السلام

وقتی‌که سلطان مراد که از سلاطین آل عثمان است خواست به زیارت نجف اشرف، قبر علیه‌السلام مشرف شود، در سر چهار فرسخی چشمش به گنبد و بارگاه حضرت افتاد، از اسب پیاده شد؛ امراء دولت هم از اسب پیاده شدند؛ علت را از او پرسیدند، گفت: چون چشمم به گنبد حضرت افتاد، اعضایم به لرزه افتاد، به حیثی که قدرت سواری نداشتم لذا پیاده شدم و احترام کردم؛ گفتند: راه دور است خوب است تفأل به قرآن بزنید، او هم تفأل به قرآن زد این آیه آمد: «فاخلع نعلیک إنّک بالواد المقدّس طویً: کفش‌هایت را دربیاور چون در وادی مقدس طوی هستی» (طه:12)

پس با پای پیاده و بدون کفش به طرف حرم امیرالمؤمنین رفت، چشمش به موضع دو انگشت مبارک افتاد. از قصه‌اش سؤال کرد، گفتند: این حکایت مربوط به مرة بن قیس است؛ یکی گفت: این از جعلیات شیعه‌هاست و اصلی ندارد؛ سلطان مراد گفت: از حضرت می‌خواهم تا صدق و کذب آن را متوجه شوم؛ فردا حضرت، حقیقت قضیه را بر او منکشف کرد؛ سلطان مراد دستور داد زبان آن مرد دشمن را بریدند.

اما قصه مرة بن قیس چنین است که او مرد کافری بود و مال و خدم و گاو و گوسفند زیادی داشت؛ یک روز صحبت آباء و اجدادش شد، گفتند: تمام آن‌ها را امیرالمؤمنین به قتل رسانیده است.

پرسید: قبر امیرالمؤمنین کجاست؟ گفتند: نجف اشرف؛ با دو هزار سوار و چند هزار پیاده به سمت نجف اشرف آمد؛ بعد از شش روز که با اهل نجف در بیرون شهر جنگ کرد، بالاخره داخل شهر شد و یک سره رفت میان روضهٔ مقدسه و گفت: یا علی! تو پدران و اجداد مرا کشتی، پس من هم قبرت را نبش می‌کنم، همین‌که کلماتش به اینجا رسید، دو انگشت مثل ذوالفقار از میان ضریح مطهر بیرون شد و به کمر آم ملعون زد و او را دو نیم کرد و آن دو نیم، همان ساعت مثل سنگ سیاه شد.

اهل نجف او را پشت شهر نجف انداختند و مردم اهانت زیادی به جسد سیاه او می‌کردند و حتی حیوانات بر او بول می‌کردند. (دارالسلام نوری- منتخب التواریخ، ص 118)