عُبَيْدِ بْنِ أَبِي اَلْكَنُودِ وَ غَيْرِهِ قَالُوا: لَمَّا قَدِمَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ مِنَ اَلْبَصْرَةِ إِلَى اَلْكُوفَةِ وَ مَعَهُ أَشْرَافُ اَلنَّاسِ اِسْتَقْبَلَهُ أَهْلُ اَلْكُوفَةِ وَ فِيهِمْ قُرَّاؤُهُمْ وَ أَشْرَافُهُمْ فَدَعَوْا لَهُ بِالْبَرَكَةِ. أَقْبَلَ حَتَّى دَخَلَ اَلْمَسْجِدَ اَلْأَعْظَمَ فَصَلَّى فِيهِ رَكْعَتَيْنِ ثُمَّ صَعِدَ اَلْمِنْبَرَ و قال: أَلاَ إِنَّهُ قَدْ قَعَدَ عَنْ نُصْرَتِي مِنْكُمْ رِجَالٌ فَأَنَا عَلَيْهِمْ عَاتِبٌ زَارٍ فَاهْجُرُوهُمْ وَ أَسْمِعُوهُمْ مَا يَكْرَهُونَ حَتَّى يُعْتَبُوا لِيُعْرَفَ بِذَلِكَ حِزْبُ اَللَّهِ عِنْدَ اَلْفُرْقَةِ فَقَامَ إِلَيْهِ مَالِكُ بْنُ حَبِيبٍ اَلْيَرْبُوعِيُّ وَ كَانَ صَاحِبَ شُرْطَتِهِ فَقَالَ وَ اَللَّهِ إِنِّي لَأَرَى اَلْهَجْرَ وَ إِسْمَاعَ اَلْمَكْرُوهِ لَهُمْ قَلِيلاً وَ اَللَّهِ لَئِنْ أَمَرْتَنَا لَنَقْتُلَنَّهُمْ فَقَالَ عَلِيٌّ: سُبْحَانَ اَللَّهِ يَا مَالِ جُزْتَ اَلْمَدَى وَ عَدَوْتَ اَلْحَدَّ وَ أَغْرَقْتَ فِي اَلنَّزْعِ. فَقَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ لَبَعْضُ اَلْغَشْمِ أَبْلَغُ فِي أُمُورٍ تَنُوبُكَ مِنْ مُهَادَنَةِ اَلْأَعَادِي فَقَالَ عَلِيٌّ: لَيْسَ هَكَذَا قَضَى اَللَّهُ يَا مَالِ قَتْلَ اَلنَّفْسِ بِالنَّفْسِ فَمَا بَالُ اَلْغَشْمِ. (وقعة الصفین ج۱ص۱)
راوی گوید: روزی که علی(ع) از جنگ جمل به کوفه بازگشت، اشراف و مردم کوفه به استقبال او رفتند. قرّاء نیز در میان ایشان بودند. همه برای علی(ع) دعا کردند و برکت خواستند. امام(ع) به مسجد رفت و نخست دو رکعت نماز خواند. آنگاه به منبر شد و فرمود: میدانم که بعضی از کوفیان در این جنگ مرا یاری نکردند. من از آنها گلهمند و ناراحتم. سپس فرمود از آنها دوری و به آنها اعتراض کنید؛ بسا بفهمند حزب خدا کدام طرف است و اهل تفرقه چه کسانی هستند. در اینجا مالک بن حبیب که رئیس شُرطیان کوفه بود برخواست و گفت: دوری کردن و اعتراض نمودن برای اینان کم است؛ باید همه را کشت! علی(ع) که چنین شنید سخنش را قطع کرد و فرمود: سبحان الله! ای مالک، تند رفتی و از حدّ تجاوز کردی و در آتش خشم غرق شدی. مالک در مقام توجیه پاسخ داد: ای أمیر مؤمنان، گاهی خشم لازم است تا بر دشمن ظفر یابیم. علی(ع) فرمود: این چنین نیست ای مردِ به ستوه آمده، فرمان خدا اینست که کشتن فقط جزای کشتن باشد و بس؛ نه نافرمانی. حتی خشم در چنین جایی لازم نیست.
نَصْرُ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ كَرْدَمِ بْنِ مَرْثَدٍ قَالَ: لَمَّا قَدِمَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ حُشِرَ أَهْلُ اَلسَّوَادِ فَلَمَّا اِجْتَمَعُوا أَذِنَ لَهُمْ فَلَمَّا رَأَى كَثْرَتَهُمْ قَالَ إِنِّي لاَ أُطِيقُ كَلاَمَكُمْ وَ لاَ أَفْقَهُ عَنْكُمْ فَأَسْنِدُوا أَمْرَكُمْ إِلَى أَرْضَاكُمْ فِي أَنْفُسِكُمْ وَ أَعَمِّهِ نَصِيحَةً لَكُمْ قَالُوا نَرْسَا مَا رَضِيَ فَقَدْ رَضِينَاهُ وَ مَا سَخِطَ فَقَدْ سَخِطْنَاهُ فَتَقَدَّمَ فَجَلَسَ إِلَيْهِ فَقَالَ أَخْبِرْنِي عَنْ مُلُوكِ فَارِسَ كَمْ كَانُوا قَالَ كَانَتْ مُلُوكُهُمْ فِي هَذِهِ اَلْمَمْلَكَةِ اَلآخِرَةِ اِثْنَيْنِ وَ ثَلاَثِينَ مَلِكاً قَالَ فَكَيْفَ كَانَتْ سِيرَتُهُمْ قَالَ مَا زَالَتْ سِيرَتُهُمْ فِي عِظَمِ أَمْرِهِمْ وَاحِدَةً حَتَّى مَلَكَنَا كِسْرَى بْنُ هُرْمُزَ فَاسْتَأْثَرَ بِالْمَالِ وَ اَلْأَعْمَالِ وَ خَالَفَ أَوَّلِينَا وَ أَخْرَبَ اَلَّذِي لِلنَّاسِ وَ عَمَرَ اَلَّذِي لَهُ وَ اِسْتَخَفَّ بِالنَّاسِ فَأَوْغَرَ نُفُوسَ فَارِسَ حَتَّى ثَارُوا عَلَيْهِ فَقَتَلُوهُ فَأَرْمَلَتْ نِسَاؤُهُ وَ يُتِمَ أَوْلاَدُهُ فَقَالَ يَا نَرْسَا إِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ اَلْخَلْقَ بِالْحَقِّ وَ لاَ يَرْضَى مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ فِي سُلْطَانِ اَللَّهِ تَذْكِرَةٌ مِمَّا خَوَّلَ اَللَّهُ وَ إِنَّهَا لاَ تَقُومُ مَمْلَكَةٌ إِلاَّ بِتَدْبِيرٍ وَ لاَ بُدَّ مِنْ إِمَارَةٍ وَ لاَ يَزَالُ أَمْرُنَا مُتَمَاسِكاً مَا لَمْ يَشْتِمْ آخِرُنَا أَوَّلَنَا فَإِذَا خَالَفَ آخِرُنَا أَوَّلَنَا وَ أَفْسَدُوا هَلَكُوا وَ أَهْلَكُوا ثُمَّ أَمَّرَ عَلَيْهِمْ أُمَرَاءَهُمْ. (وقعة الصفین ج۱ص۱۴)
راوی گوید: چون امیرمؤمنان(ع) پس از قبول إمارت به عراق آمد، جمع زیادی از ایرانیان برای دیدنش اجتماع کردند. فرمود: من که نمیتوانم با همهٔ شما سخن بگویم، کسی را از میان خویش نماینده کنید. گفتند: "نَرسا" نمایندهٔ ماست. حضرت با او به گفتگو نشست و پرسید: پادشاهان فارس چند نفر بودند و سیرتشان چگونه بود؟ نرسا گفت: سی و دو پادشاه بر ما حکومت کردند و امور کشور به سامان بود تا عهد کسری رسید. کسری دنیاطلب و هوسباز بود و با سیرهٔ پادشاهان پیشین مخالفت ورزید. مملکت را خراب و کاخ خویش را آباد نمود. هیچکسی را داخل آدم حساب نمیکرد و همه را از خویش میرنجاند تا عاقبت در شورشی کشته شد. پس حرمش به تاراج رفت و فرزندانش یتیم شدند. علی(ع) فرمود: ای نرسا، خداوند انسانها را به حق خلق کرده و از آنها انتظار دارد که در زندگی طبق حق رفتار کنند. حکمرانی خدا برای ما الگوست و باید همانگونه حکمرانی و رفتار کنیم. مملکت را نشاید اداره کردن جز با تدبیر و چارهای جز حکومتی که مصدر تدبیر باشد نیست. سپس فرمود: حکومت ما نیز تا وقتی دوام خواهد آورد که بعدیها، قبلیها را ناسزا نگفته باشند. چون چنین شود مُلک از دست ما بیرون شده و هرج و مرج و هلاکت دامنگیر کشور خواهد گشت. سپس امیرمؤمنان(ع) کسی را از همان ایرانیان بر ایشان امیر قرار داد.
نَصْرٌ عَنْ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عُبَيْدِ اَللَّهِ قَالاَ: كَتَبَ مُعَاوِيَةُ إِلَى عَمْرِو وَ هُوَ بِالْبِيعِ مِنْ فِلَسْطِينَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّهُ كَانَ مِنْ أَمْرِ عَلِيٍّ وَ طَلْحَةَ وَ اَلزُّبَيْرِ وَ قَدِمَ عَلَيْنَا جَرِيرُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ فِي بَيْعَةِ عَلِيٍّ وَ قَدْ حَبَسْتُ نَفْسِي عَلَيْكَ حَتَّى تَأْتِيَنِي أَقْبِلْ أُذَاكِرْكَ أَمْراً . قَالَ فَلَمَّا قُرِئَ اَلْكِتَابُ عَلَى عَمْرٍو اِسْتَشَارَ اِبْنَيْهِ عَبْدَ اَللَّهِ وَ مُحَمَّداً فَقَالَ اِبْنَيَّ مَا تَرَيَانِ؟ فَقَالَ عَبْدُ اَللَّهِ أَرَى أَنَّ نَبِيَّ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه قُبِضَ وَ هُوَ عَنْكَ رَاضٍ وَ اَلْخَلِيفَتَانِ مِنْ بَعْدِهِ وَ قُتِلَ عُثْمَانُ وَ أَنْتَ عَنْهُ غَائِبٌ فَقِرَّ فِي مَنْزِلِكَ فَلَسْتَ مَجْعُولاً خَلِيفَةً وَ لاَ تُرِيدُ أَنْ تَكُونَ حَاشِيَةً لِمُعَاوِيَةَ عَلَى دُنْيَا قَلِيلَةٍ أَوْشَكَ أَنْ تَهْلِكَ فَتَشْقَى فِيهَا وَ قَالَ مُحَمَّدٌ أَرَى أَنَّكَ شَيْخُ قُرَيْشٍ وَ صَاحِبُ أَمْرِهَا وَ إِنْ تَصَرَّمَ هَذَا اَلْأَمْرُ وَ أَنْتَ فِيهِ خَامِلٌ تَصَاغَرَ أَمْرُكَ فَالْحَقْ بِجَمَاعَةِ أَهْلِ اَلشَّامِ فَكُنْ يَداً مِنْ أَيَادِيهَا وَ اُطْلُبْ بِدَمِ عُثْمَانَ فَإِنَّكَ قَدِ اِسْتَنَمْتَ فِيهِ إِلَى بَنِي أُمَيَّةَ فَقَالَ عَمْرٌو أَمَّا أَنْتَ يَا عَبْدَ اَللَّهِ فَأَمَرْتَنِي بِمَا هُوَ خَيْرٌ لِي فِي دِينِي وَ أَمَّا أَنْتَ يَا مُحَمَّدُ فَأَمَرْتَنِي بِمَا هُوَ خَيْرٌ لِي فِي دُنْيَايَ وَ أَنَا نَاظِرٌ فِيهِ فَلَمَّا جَنَّهُ اَللَّيْلُ قَالَ عَبْدُ اَللَّهِ تَرَحَّلَ اَلشَّيْخُ قَالَ عَلِيٌّ مَعَهُ اَلآخِرَةُ فِي غَيْرِ دُنْيَا وَ فِي اَلآخِرَةِ عِوَضُ اَلدُّنْيَا وَ مُعَاوِيَةُ مَعَهُ اَلدُّنْيَا بِغَيْرِ آخِرَةٍ وَ لَيْسَ فِي اَلدُّنْيَا عِوَضٌ مِنَ اَلآخِرَةِ قَالَ أَرَى أَنْ تُقِيمَ فِي بَيْتِكَ فَإِنْ ظَهَرَ أَهْلُ اَلدِّينِ عِشْتَ فِي عَفْوِ دِينِهِمْ وَ إِنْ ظَهَرَ أَهْلُ اَلدُّنْيَا لَمْ يَسْتَغْنُوا عَنْكَ قَالَ اَلآنَ لَمَّا شَهِدَتِ اَلْعَرَبُ مَسِيرِي إِلَى مُعَاوِيَةَ فَاِرْتَحَلَ فَسَارَ حَتَّى قَدِمَ إِلَى مُعَاوِيَةَ وَ عَرَفَ حَاجَةَ مُعَاوِيَةَ إِلَيْهِ فَبَاعَدَهُ مِنْ نَفْسِهِ وَ كَايَدَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا صَاحِبَهُ فَلَمَّا دَخَلَ عَلَيْهِ قَالَ يَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ طَرَقَتْنَا فِي لَيْلَتِنَا هَذِهِ ثَلاَثَةُ أَخْبَارٍ لَيْسَ مِنْهَا وِرْدٌ وَ لاَ صَدْرٌ قَالَ وَ مَا ذَاكَ؟ قَالَ ذَاكَ أَنَّ مُحَمَّدَ بْنَ أَبِي حُذَيْفَةَ قَدْ كَسَرَ سِجْنَ مِصْرَ فَخَرَجَ هُوَ وَ أَصْحَابُهُ وَ هُوَ مِنْ آفَاتِ هَذَا اَلدِّينِ وَ مِنْهَا أَنَّ قَيْصَرَ زَحَفَ بِجَمَاعَةِ اَلرُّومِ إِلَيَّ لِيَتَغَلَّبَ عَلَى اَلشَّامِ وَ مِنْهَا أَنَّ عَلِيّاً نَزَلَ اَلْكُوفَةَ مُتَهَيِّئاً لِلْمَسِيرِ إِلَيْنَا قَالَ لَيْسَ كُلُّ مَا ذَكَرْتَ عَظِيماً أَمَّا اِبْنُ أَبِي حُذَيْفَةَ فَمَا يَتَعَاظَمُكَ مِنْ رَجُلٍ خَرَجَ فِي أَشْبَاهِهِ أَنْ تَبْعَثَ إِلَيْهِ خَيْلاً تَقْتُلُهُ أَوْ تَأْتِيكَ بِهِ وَ إِنْ فَاتَكَ لاَ يَضُرُّكَ وَ أَمَّا قَيْصَرُ فَأَهْدِ لَهُ مِنْ وُصَفَاءِ اَلرُّومِ وَ وَصَائِفِهَا وَ آنِيَةِ اَلذَّهَبِ وَ اَلْفِضَّةِ وَ سَلْهُ اَلْمُوَادَعَةَ فَإِنَّهُ إِلَيْهَا سَرِيعٌ وَ أَمَّا عَلِيٌّ فَلاَ وَ اَللَّهِ يَا مُعَاوِيَةُ مَا تُسَوِّي اَلْعَرَبُ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ فِي شَيْءٍ مِنَ اَلْأَشْيَاءِ وَ إِنَّ لَهُ فِي اَلْحَرْبِ لَحَظّاً مَا هُوَ لِأَحَدٍ مِنْ قُرَيْشٍ وَ إِنَّهُ لَصَاحِبُ مَا هُوَ فِيهِ إِلاَّ أَنْ تَظْلِمَهُ. (وقعة الصفین ج۱ص۳۴)
عمرعاص حاکم فلسطین بود که معاویه به او نوشت: ماجرای جنگ جمل را که میدانی، اکنون علی سفیری به شام فرستاده و مرا به تسلیم امارت خوانده. چشم به راه توأم تا بیایی و با تو مشورت کنم. عمرعاص که نامه را خواند با دو پسرش عبدالله و محمد مشورت کرد. عبدالله گفت: رسول خدا(ص) رحلت کرد درحالیکه از تو راضی بود. دو خلیفهٔ نخست همچنین. عثمان کشته شد و تو شریک خونش نشدی. اکنون در خانهات آرام بگیر که نه تو برای خلافت ساخته شدی و نه میتوانی دنبالهرو معاویه باشی. دنیا بیارزش است و در راهش هلاک میشوی و شقی میگردی. محمد گفت: ای پدر، تو بزرگ قریشی و لایق مقام. خلافت دارد در میان قریش دست بدست میشود و اگر خاموش باشی ذلیل میشوی. حق با شامیان است. یاریشان کن و خونخواه عثمان شو. در کنار بنیامیه به تو هم چیزی میرسد. عمرعاص گفت: ای عبدالله تو مرا به خیر دینم میخوانی و تو ای محمد، به خیر دنیایم. بگذارید فکر کنم. شب که شد عبدالله از حالات پدر فهمید تصمیم گرفته به معاویه ملحق شود. پس تیر آخر را انداخت و گفت: با علی بودن آخرتِ بیدنیاست و با معاویه بودن دنیای بیآخرت. کدام بهتر است؟ از در دیگر وارد شد و به او گفت: در خانهات بمان؛ در جنگ میان علی و معاویه اگر اهل دین پیروز شدند، در عفو دینشان زندگی خوبی داری و اگر اهل دنیا یعنی اهل شام پیروز شدند، به تو نیاز خواهند داشت و سراغت میآیند. اما عمرعاص گفت فردا دیر است، امروز باید همه ببینند که من به معاویه ملحق شدم. پس بار سفر بست و بسوی معاویه رفت. بر معاویه که وارد شد و دانست معاویه مکر و تدبیر او را میخواهد، نازِ بسیار کرد و خودش را بیرغبت نشان داد. او با معاویه و معاویه با او بسیار ور رفتند و با هم مکر کردند تا قول و قراری بینشان مستقرّ شد. مدتی بعد معاویه عمرعاص را خواست و گفت دیشب سه خبر به من رسیده که نمیدانم راجع به هریک چه کنم؟ ابنابیحذیفه در زندان مصر شورش کرده و با زندانیان گریخته. او مخالف اسلام است و مشکلآفرین میشود. دوم آنکه خبر رسیده امپراطور روم در حال جمع لشکر برای حمله به شام است. سوم آنکه علی در کوفه مستقرّ گشته و در صدد حرکت بسوی ماست. عمرعاص گفت: ابنابیحذیفه را رها کن! گریخته و مخفی شده و دستگیر کردنش کار چند سوار است و بس. دستگیر هم نشود طوری نشده. برای امپراطور روم هدایایی بفرست و با دوست نشان دادن خودت، او را بفریب و وقت بخر. اما آنکه خطرناک است علی است. عرب روی او حساب میکند و علی به جنگ با تو مصمم است و جنگاورترینِ قریش است. او لایق خلافت است و تو باید خلافت را به زور از دست او درآوری.
فَكَتَبَ عَلِيٌّ إِلَى جَرِير «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّمَا أَرَادَ مُعَاوِيَةُ أَلاَّ يَكُونَ لِي فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ وَ أَنْ يَخْتَارَ مِنْ أَمْرِهِ مَا أَحَبَّ وَ أَرَادَ أَنْ يَرِيثَكَ حَتَّى يَذُوقَ أَهْلَ الشَّامِ وَ إِنَّ الْمُغِيرَةَ بْنَ شُعْبَةَ قَدْ كَانَ أَشَارَ عَلَيَّ أَنْ أَسْتَعْمِلَ مُعَاوِيَةَ عَلَى الشَّامِ وَ أَنَا بِالْمَدِينَةِ فَأَبَيْتُ ذَلِكَ عَلَيْهِ وَ لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَرَانِي أَتَّخِذُ «الْمُضِلِّينَ عَضُداً» فَإِنْ بَايَعَكَ الرَّجُلُ وَ إِلاَّ فَأَقْبِلْ. (وقعة الصفين ج۱ص۵۲)
علی(ع) جَریر را به شام فرستاد تا معاویه را به طاعت خویش و گردن نهادن به خلافتش فرخواند. جریر بر معاویه وارد شد. معاویه وی را گرامی داشت اما پیوسته در جواب دفعالوقت کرد. عاقبت به جریر گفت: به علی بنویس کاری به حکومت من در شام و مصر نداشته باشد و پس از مرگش از من نخواهد با کسی که او تعیین میکند بیعت کنم. در اینصورت او را خلیفه خواهم دانست. جریر چنین نوشت. علی(ع) در پاسخش نوشت: اما بعد، معاویه قصدش معطّل کردن تو و آماده کردن شامیان برای جنگ است. معاویه میخواهد به بیعت من گردن ننهد و هر جور دوست دارد حکومت کند. در مدینه که بودم مُغیره نصیحت میکرد معاویه را بر حکومت شام ابقاء کنم اما من نپذیرفتم. نخواستم در محضر خدا خلاف کتابش عمل کنم که فرموده: مَا كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُدًا یعنی ما گمراهان را یاور خویش نمیگیریم. با معاویه اتمام حجّت کن و به کوفه بازگرد.
كَتَبَ أمیرالمؤمنین(ع): مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْإِنْسَانَ قَدْ يَسُرُّهُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيَفُوتَهُ وَ يَسُوءُهُ فَوْتُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيُدْرِكَهُ وَ إِنْ جَهَدَ فَلْيَكُنْ سُرُورُكَ فِيمَا قَدَّمْتَ مِنْ حُكْمٍ أَوْ مَنْطِقٍ أَوْ سِيرَةٍ وَ لْيَكُنْ أَسَفُكَ عَلَى مَا فَرَّطْتَ لِلَّهِ فِيهِ مِنْ ذَلِكَ وَ دَعْ مَا فَاتَكَ مِنَ الدُّنْيَا فَلاَ تُكْثِرْ بِهِ حُزْناً وَ مَا أَصَابَكَ فِيهَا فَلاَ تَبْغِ بِهِ سُرُوراً وَ لْيَكُنْ هَمُّكَ فِيمَا بَعْدَ الْمَوْتِ وَ السَّلاَمُ. (وقعة الصفين ج۲ص۱۰۴)
نامهای از امیرمؤمنان(ع): از بندهٔ خدا، علی، امیرمؤمنان، به عبدالله بن عباس؛ اما بعد. عجبا که انسان مسرور میشود بخاطر چیزی که مقدّر بوده به او برسد و محزون میگردد بخاطر چیزی که مقدّر بوده به او نرسد. اگر میتوانی همّت کن که خوشحالیات بخاطر توفیقت در گفتار و پندار و کردار نیک باشد و تأسّفت بخاطر کمکاریات در انجام تکالیف الهی در این امور. آنچه از دنیا که از دستت رفت، دل از آن برکن و کمتر غصهاش را بخور و اگر چیزی بدستت رسید، مسرور مشو. همّ و غم خویش را مصروف کن برای جهان پس از مرگ و السلام.
كَتَبَ علی(ع) إِلَى عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ: مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الدُّنْيَا مَشْغَلَةٌ عَنْ غَيْرِهَا وَ صَاحِبُهَا مَقْهُورٌ فِيهَا لَمْ يُصِبْ مِنْهَا شَيْئاً قَطُّ إِلاَّ فَتَحَتْ لَهُ حِرْصاً وَ أَدْخَلَتْ عَلَيْهِ مَئُونَةً تَزِيدُهُ رَغْبَةً فِيهَا وَ لَنْ يَسْتَغْنِيَ صَاحِبُهَا بِمَا نَالَ عَمَّا لَمْ يَبْلُغْهُ وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ فِرَاقُ مَا جَمَعَ. (وقعة الصفين ج۱ص۱۰۴)
نامهای از امیرمؤمنان(ع): از بندهٔ خدا، علی، امیرمؤمنان، به عمرو بن عاص؛ اما بعد. دنیا آدم را به خود مشغول و از غیر خودش باز میدارد. طوریکه فریفتهٔ دنیا سرانجام مقهور میگردد. هرچه از دنیا که نصیب آدم شود، حرصی جدید در آدم میآفریند و دردسری جدید خلق میکند و میل در انسان نه تنها کم نمیشود بلکه زبانه میکشد. هرچه از دنیا که نصیب آدم شود نه تنها او را مستغنی نمیکند بلکه نسبت به آنچه ندارد تشنهتر میگردد. اما سرانجامِ دنیا، جز فراق نیست. فراق و جدایی از آنچه انسان برای خویش از دنیا جمع و بدان دل خوش کرده است.
فی الصفین، قَالَ زِيَادُ بْنُ النَّضْرِ الْحَارِثِيُّ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُدَيْلِ بْنِ وَرْقَاءَ إِنَّ يَوْمَنَا وَ يَوْمَهُمْ لَيَوْمٌ عَصِيبٌ مَا يَصْبِرُ عَلَيْهِ إِلاَّ كُلُّ مُشَيَّعِ الْقَلْبِ صَادِقُ النِّيَّةِ رَابِطُ الْجَأْشِ وَ ايْمُ اللَّهِ مَا أَظُنُّ ذَلِكَ الْيَوْمَ يُبْقِي مِنَّا وَ مِنْهُمْ إِلاَّ الرُّذَالَ قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ بُدَيْلٍ وَ اللَّهِ أَظُنُّ ذَلِكَ فَقَالَ عَلِيٌّ: لِيَكُنْ هَذَا الْكَلاَمُ مَخْزُوناً فِي صُدُورِكُمَا لاَ تُظْهِرَاهُ وَ لاَ يَسْمَعْهُ مِنْكُمَا سَامِعٌ إِنَّ اللَّهَ كَتَبَ الْقَتْلَ عَلَى قَوْمٍ وَ الْمَوْتَ عَلَى آخَرِينَ وَ كُلٌّ آتِيهِ مَنِيَّتُهُ كَمَا كَتَبَ اللَّهُ لَهُ فَطُوبَى لِلْمُجَاهِدِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمَقْتُولِينَ فِي طَاعَتِهِ. (وقعة الصفين ج۱ص۱۱۱)
روزی در صفین، قبل از آغاز درگیری، یکی از اصحاب امیرمؤمنان(ع) به دیگری گفت: امروز روزی سخت برای ما و سپاه مقابل است. چنین روزی شخصی دلیر و نیتی صادق و روحیهای تزلزلناپذیر میخواهد. سپس گفت گمان نکنم از ما دو سپاه چیزی باقی بماند جز عدهای ترسو. (یعنی بزرگان و دلاوران و نامآوران دو طرف کشته خواهند شد). نفر دوم هم پاسخ داد: من هم گمانم چنین است. علی(ع) که سخنشان را شنید، به آن دو فرمود: چنین حرفهایی را در سینهٔ خویش مخفی نگه دارید و آشکارش نکنید و کسی از شما نشنود! سپس فرمود: خداوند در تقدیر بعضی از بندگانش نوشته که باید کشته شوند و در تقدیر بعضی نوشته که باید به بیماری بمیرند. هرکس مرگش همانطور که در تقدیرش نوشته، خواهد رسید. خوش بحال آنکس که در راه خدا جهاد میکند و در طاعت خدا کشته میشود.
عن أمیرالمؤمنین(ع) فی کتابه إلی زیاد بن النضر: إِنَّمَا تُدْرِكُ الْخَيْرَ بِالْحِلْمِ وَ كَفِّ الْأَذَى وَ التَّجاهُل. (وقعة الصفين ج۱ص۱۲۱)
امیرمؤمنان(ع) در ختام نامهای که به زیاد بن نضر هنگام منصوب کردنش به فرماندهی فوجی از لشکریان نوشت و او را به رعایت حقوق زیردستان سفارش کرد، آورده: راه تحصیل خیر، حلم است و نرنجاندن و تجاهل از بدیها.
مَضَى أَمِيرُالمؤمنین(ع) نَحْوَ سَابَاطَ حَتَّى انْتَهَى إِلَى مَدِينَةِ بَهُرَسِيرَ و نظر إِلَى آثَارِ كِسْرَى و قَالَ: كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ كَرِيمٍ وَ نَعْمَةٍ كانُوا فِيها فاكِهِينَ كَذلِكَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِينَ فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرِينَ. ثم قال: إِنَّ هَؤُلاَءِ كَانُوا وَارِثِينَ فَأَصْبَحُوا مَوْرُوثِينَ إِنَّ هَؤُلاَءِ لَمْ يَشْكُرُوا النِّعْمَةَ فَسُلِبُوا دُنْيَاهُمْ بِالْمَعْصِيَةِ إِيَّاكُمْ وَ كُفْرَ النِّعَمِ لاَ تَحُلَّ بِكُمُ النِّقَمُ. ثُمَّ قَالَ: انْزِلُوا بِهَذِهِ النَّجْوَةِ. (وقعة الصفين ج۱ص۱۴۲)
امیرمؤمنان(ع) بسوی مدائن میرفت که به بهرسیر رسید. در آنجا به ایوان کسری نظر افکند و فرمود: همگی غرق شدند و چه باغها و چشمههایی از خود باقی گذاشتند! چه کشتزارهایی و چه کاخهایی و چه نعمتهایی که در آن غرق بودند! اینچنین تمام اینها را به گروهی دیگر واگذار کردیم. نه آسمان بحالشان گریه کرد و نه زمین! هیچ مهلتی هم به آنها داده نشد! (سوره دخان: آیات ۲۵ الی ۲۹) سپس فرمود: اینها که وارث ثروت زمین بودند، ثروتشان به تاراج رفت و مُلکشان به دست دیگران افتاد. اینان شاکر نعمت نبودند و معصیت، نعمتِ دنیا را از آنان گرفت. سپس به اطرافیانش فرمود: شما حواستان باشد کفران نعمت نکنید که به نقمت مبتلا میشوید. سپس همانجا اتراق نمود.
جَاءَ عَلِيٌّ حَتَّى مَرَّ بِالْأَنْبَارِ فَاسْتَقْبَلَهُ بَنُو خُشْنُوشَكَ دَهَاقِنَتُهَا. فَلَمَّا اسْتَقْبَلُوهُ نَزَلُوا ثُمَّ جَاءُوا يَشْتَدُّونَ مَعَهُ قَالَ: «مَا هَذِهِ الدَّوَابُّ الَّتِي مَعَكُمْ؟ وَ مَا أَرَدْتُمْ بِهَذَا الَّذِي صَنَعْتُمْ؟» قَالُوا أَمَّا هَذَا الَّذِي صَنَعْنَا فَهُوَ خُلُقٌ مِنَّا نُعَظِّمُ بِهِ الْأُمَرَاءَ وَ أَمَّا هَذِهِ الْبَرَاذِينُ فَهَدِيَّةٌ لَكَ وَ قَدْ صَنَعْنَا لَكَ وَ لِلْمُسْلِمِينَ طَعَاماً وَ هَيَّأْنَا لِدَوَابِّكُمْ عَلَفاً كَثِيراً قَالَ: «أَمَّا هَذَا الَّذِي زَعَمْتُمْ أَنَّهُ مِنْكُمْ خُلُقٌ تُعَظِّمُونَ بِهِ الْأُمَرَاءَ فَوَ اللَّهِ مَا يَنْفَعُ هَذَا الْأُمَرَاءَ وَ إِنَّكُمْ لَتَشُقُّونَ بِهِ عَلَى أَنْفُسِكُمْ وَ أَبْدَانِكُمْ فَلاَ تَعُودُوا لَهُ وَ أَمَّا دَوَابُّكُمْ هَذِهِ فَإِنْ أَحْبَبْتُمْ أَنْ نَأْخُذَهَا مِنْكُمْ فَنَحْسَبَهَا مِنْ خَرَاجِكُمْ أَخَذْنَاهَا مِنْكُمْ وَ أَمَّا طَعَامُكُمُ الَّذِي صَنَعْتُمْ لَنَا فَإِنَّا نَكْرَهُ أَنْ نَأْكُلَ مِنْ أَمْوَالِكُمْ شَيْئاً إِلاَّ بِثَمَنٍ» قَالُوا: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ نَحْنُ نُقَوِّمُهُ ثُمَّ نَقْبَلُ ثَمَنَهُ قَالَ: «إِذاً لاَ تُقَوِّمُونَهُ قِيمَتَهُ نَحْنُ نَكْتَفِي بِمَا دُونَهُ» قَالُوا يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَإِنَّ لَنَا مِنَ الْعَرَبِ مَوَالِيَ وَ مَعَارِفَ فَتَمْنَعُنَا أَنْ نُهْدِيَ لَهُمْ وَ تَمْنَعُهُمْ أَنْ يَقْبَلُوا مِنَّا؟ قَالَ: «كُلُّ الْعَرَبِ لَكُمْ مَوَالٍ وَ لَيْسَ يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَنْ يَقْبَلَ هَدِيَّتَكُمْ وَ إِنْ غَصَبَكُمْ أَحَدٌ فَأَعْلِمُونَا». (وقعة الصفين ج۱ص۱۴۳)
علی(ع) چون به الانبار (در غرب بغداد کنونی) رسید. خوانین آنجا که به آل خوشنوشک موسوم بودند به استقبالش آمدند. به احترامش پیاده شدند و در رکاب اسبش پیاده شروع با دویدن کردند. علی(ع) ایستاد و فرمود: این چه کار است و این مادیانها چیست که آذین بسته و با خود آوردهاید؟ گفتند: این کار را برای احترام به اُمراء میکنیم و مادیانها هم هدیه است. غذایی هم برای شما و همراهانتان تدارک دیدهایم. علوفه هم برای اسبانتان فراهم است. علی(ع) فرمود: پیاده در رکاب کسی دویدن هیچ نفعی برای کسی که میخواهید احترامش کنید ندارد و فقط باعث مشقّت خود شماست. این کار را نکنید. مادیانها را از شما میگیرم اما خراج محسوب میکنم که لازم نباشد سال بعد خراج بدهید. اما غذا، به شرطی دعوت شما را میپذیرم که پول غذا را بگیرید. گفتند عیبی ندارد روی غذا قیمت میگذاریم و قبول میکنیم. فرمود: قیمت عادلانه بگذارید. گفتند: ای امیرمؤمنان، ما دوستانی در میان اعراب داریم، آیا نهی میفرمایید که به آنها هدیه دهیم و آنها از ما هدیه بگیرند؟! امیرمؤمنان(ع) فرمود: همهٔ اعراب دوستان شما هستند، منتها هیچ مسلمانی حق ندارد به زور از دیگری هدیهای طلب کند. اگر کسی به زور چیزی از شما مطالبه کرد به من بگویید.
لَمَّا نَزَلَ عَلِيٌّ الرَّقَّةَ نَزَلَ بِمَكَانٍ يُقَالُ لَهُ بَلِيخٌ عَلَى جَانِبِ الْفُرَاتِ فَنَزَلَ رَاهِبٌ هُنَاكَ مِنْ صَوْمَعَتِهِ فَقَالَ لِعَلِيٍّ إِنَّ عِنْدَنَا كِتَاباً تَوَارَثْنَاهُ عَنْ آبَائِنَا كَتَبَهُ أَصْحَابُ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ أَعْرِضُهُ عَلَيْكَ قَالَ عَلِيٌّ: «نَعَمْ فَمَا هُوَ؟» قَالَ الرَّاهِبُ: الَّذِي قَضَى فِيمَا قَضَى وَ سَطَرَ فِيمَا سَطَرَ أَنَّهُ بَاعِثٌ «فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ»... «يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ» وَ يَدُلُّهُمْ عَلَى سَبِيلِ اللَّهِ لاَ فَظٌّ وَ لاَ غَلِيظٌ وَ لاَ صَخَّابٌ فِي الْأَسْوَاقِ وَ لاَ يُجْزِي بِالسَّيِّئَةِ السَّيِّئَةَ وَ لَكِنْ يَعْفُو وَ يَصْفَحُ أُمَّتُهُ الْحَمَّادُونَ الَّذِينَ يُحَمِّدُونَ اللَّهَ عَلَى كُلِّ نَشْزٍ وَ فِي كُلِّ صُعُودٍ وَ هُبُوطٍ تُذِلُّ أَلْسِنَتَهُمْ بِالتَّهْلِيلِ وَ التَّكْبِيرِ وَ التَّسْبِيحِ وَ يَنْصُرُهُ اللَّهُ عَلَى كُلِّ مَنْ نَاوَاهُ فَإِذَا تَوَفَّاهُ اللَّهُ اخْتَلَفَتْ أُمَّتُهُ ثُمَّ اجْتَمَعَتْ فَلَبِثَتْ بِذَلِكَ مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ اخْتَلَفَتْ فَيَمُرُّ رَجُلٌ مِنْ أُمَّتِهِ بِشَاطِئِ هَذَا الْفُرَاتِ يَأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يَقْضِي بِالْحَقِّ وَ لاَ يَرْتَشِي فِي الْحُكْمِ الدُّنْيَا أَهْوَنُ عَلَيْهِ مِنَ الرَّمَادِ فِي يَوْمٍ عَصَفَتْ بِهِ الرِّيحُ وَ الْمَوْتُ أَهْوَنُ عَلَيْهِ مِنْ شُرْبِ الْمَاءِ عَلَى الظَّمَأِ يَخَافُ اللَّهَ فِي السِّرِّ وَ يَنْصَحُ لَهُ فِي الْعَلاَنِيَةِ وَ لاَ يَخَافُ اللَّهَ لَوْمَةَ لاَئِمٍ مَنْ أَدْرَكَ ذَلِكَ النَّبِيَّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مِنْ أَهْلِ هَذِهِ الْبِلاَدِ فَآمَنَ بِهِ كَانَ ثَوَابُهُ رِضْوَانِي وَ الْجَنَّةَ وَ مَنْ أَدْرَكَ ذَلِكَ الْعَبْدَ الصَّالِحَ فَلْيَنْصُرْهُ فَإِنَّ الْقَتْلَ مَعَهُ شَهَادَةٌ ثُمَّ قَالَ لَهُ: فَأَنَا مُصَاحِبُكَ غَيْرُ مُفَارِقِكَ حَتَّى يُصِيبَنِي مَا أَصَابَكَ قَالَ: فَبَكَى عَلِيٌّ ثُمَّ قَالَ: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَجْعَلْنِي عِنْدَهُ مَنْسِيّاً الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي ذَكَرَنِي فِي كُتُبِ الْأَبْرَارِ» وَ مَضَى الرَّاهِبُ مَعَهُ وَ كَانَ فِيمَا ذَكَرُوا يَتَغَدَّى مَعَ عَلِيٍّ وَ يَتَعَشَّى حَتَّى أُصِيبَ فَلَمَّا خَرَجَ النَّاسُ يَدْفِنُونَ قَتْلاَهُمْ قَالَ عَلِيٌّ اطْلُبُوهُ فَلَمَّا وَجَدُوهُ صَلَّى عَلَيْهِ وَ دَفَنَهُ وَ قَالَ: هَذَا مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُ مِرَاراً. (وقعة الصفين ج۱ص۱۴۷)
علی(ع) در رقّهٔ سوریه در کنار فرات به جایی بنام بلیخ رسید. آنجا صومعهای بود. راهبی از صومعه بیرون آمد و با سپاهیان و علی(ع) گرم گرفت. به علی(ع) عرضه داشت: کتابی قدیمی از اصحاب عیسی(ع) پیش ماست، آنرا به شما نشان بدهم؟ علی(ع): بله، چه نوشته؟ راهب کتاب را آورد و خواند. جایی نوشته بود: خدا پس از عیسی، در اُمّیین رسولی مبعوث میکند که آنها کتاب و حکمت بیاموزد. مهربان و نرمخو و نرمگفتار است. بدی را با خوبی پاسخ میدهد. قومش اهل حمد و تهلیل و تکبیر و تسبیحاند. خدا نصرتش میکند و غالب میگردد. پس از رحلتش، قومش اختلاف میکنند، سپس اجتماع میکنند و باز اختلاف میکنند. در این هنگام ولیّای از اصحاب او که عازم نبرد است از این صومعه عبور میکند. مردی که اهل امر به معروف و اقامهٔ حق است و دنیا برایش بغایت بیارزش است. هرکس آن نبی را دریافت، ایمان آورد و هرکس آن ولیّ را دریافت در رکابش جهاد کند تا شهید شود. این راه بهشتی شدن است. پس آن راهب گفت آن ولیّ تویی و من همراه تو عازم جنگ میشوم تا ببینم تقدیرم چه میشود. علی(ع) گریست و فرمود: شکر خدایی را که مرا در کتاب ابرار ذکرِ خیر کرده. پس آن راهب با علی(ع) همراه و عازم صفین گشت. پیوسته با خود علی غذا میخورد و در خیمهٔ علی میخوابید تا در جنگ صفین روزی که جمع بسیاری کشته شدند، عصرگاهان از او هم خبری نشد. علی(ع) فرمود در میان کشتگان جستجویش کنند. چون جسدش را یافت خودش بر او نمازگزارد و دفنش کرد و فرمود: این راهب، از ما اهل بیت است. تا مدتها علی(ع) او را یاد و برایش بسیار استغفار میکرد.
عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جُنْدَبٍ عَنْ أَبِيهِ: أَنَّ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ كَانَ يَأْمُرُنَا فِي كُلِّ مَوْطِنٍ لَقِينَا مَعَهُ عَدُوَّهُ يَقُولُ: «لاَ تُقَاتِلُوا الْقَوْمَ حَتَّى يَبْدَءُوكُمْ فَإِنَّكُمْ بِحَمْدِ اللَّهِ عَلَى حُجَّةٍ وَ تَرْكُكُمْ إِيَّاهُمْ حَتَّى يَبْدَءُوكُمْ حُجَّةٌ أُخْرَى لَكُمْ عَلَيْهِمْ فَإِذَا قَاتَلْتُمُوهُمْ فَهَزَمْتُمُوهُمْ فَلاَ تَقْتُلُوا مُدْبِراً وَ لاَ تُجْهِزُوا عَلَى جَرِيحٍ وَ لاَ تَكْشِفُوا عَوْرَةً وَ لاَ تُمَثِّلُوا بِقَتِيلٍ فَإِذَا وَصَلْتُمْ إِلَى رِحَالِ الْقَوْمِ فَلاَ تَهْتِكُوا سِتْراً وَ لاَ تَدْخُلُوا دَاراً إِلاَّ بِإِذْنِي وَ لاَ تَأْخُذُوا شَيْئاً مِنْ أَمْوَالِهِمْ إِلاَّ مَا وَجَدْتُمْ فِي عَسْكَرِهِمْ وَ لاَ تُهَيِّجُوا امْرَأَةً بِأَذًى وَ إِنْ شَتَمْنَ أَعْرَاضَكُمْ وَ تَنَاوَلْنَ أُمَرَاءَكُمْ وَ صُلَحَاءَكُمْ فَإِنَّهُنَّ ضِعَافُ الْقُوَى وَ الْأَنْفُسِ وَ الْعُقُولِ. (وقعة الصفين ج۱ص۲۰۳)
عبدالله بن جندب از پدرش روایت میکند: در تمام جنگها علی(ع) فرمان میداد: آغازگر نبرد نباشید چون شما بحمدالله بر حقاید و آغازگر نبرد نبودن خودش رعایت حقی دیگر است و اینها همه بر دشمن شما حجّت است. و اگر در صحنهٔ نبرد غالب شدید، آنهایی را که میگریزند هدف قرار ندهید، به زخمیها آسیب نرسانید، عورت اجساد را کشف نکنید، مُثله نکنید. چون به محل استقرار دشمن رسیدید پردهدری نکنید، بیاذن من وارد خانهای نشوید، چیزی از اموالشان بر ندارید، زنی را میازارید گرچه به شما دشنام دهد یا مرا یا دیگر بزرگان شما را اهانت نماید. همانا زنان ناتوان و ضعیفالنفس و کمعقلاند.
نَصْرٌ الْأَبْيَضُ بْنُ الْأَغَرِّ عَنْ سَعْدِ بْنِ طَرِيفٍ عَنِ الْأَصْبَغِ قَالَ: مَا كَانَ عَلِيٌّ فِي قِتَالٍ قَطُّ إِلاَّ نَادَى: كهيعص. (وقعة الصفين ج۱ص۲۳۱)
راوی میگوید: در تمام جنگها، دیدم که علی(ع) بلند بر زبان میآورد: کهیعص.
عَبْدِ الْوَاحِدِ بْنِ حَسَّانَ الْعِجْلِيِّ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنْ عَلِيٍّ: أَنَّهُ إِذَا أَرَادَ أَنْ يَسِيرَ إِلَى الْحَرْبِ قَعَدَ عَلَى دَابَّتِهِ وَ قَالَ: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ؛ سُبْحَانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنَا هَذَا وَ مَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ وَ إِنَّا إِلَى رَبِّنَا لَمُنْقَلِبُونَ. ثُمَّ يُوَجِّهُ دَابَّتَهُ إِلَى الْقَبِيلَةِ ثُمَّ يَرْفَعُ يَدَيْهِ إِلَى السَّمَاءِ ثُمَّ يَقُولُ اللَّهُمَّ إِلَيْكَ رُفِعَتِ الْأَبْصَارُ وَ بُسِطَتِ الْأَيْدِي وَ نُقِلَتِ الْأَقْدَامُ وَ دَعَتِ الْأَلْسُنُ وَ أَفْضَتِ الْقُلُوبُ وَ تُحُوكِمَ إِلَيْكَ فِي الْأَعْمَالِ فَاحْكُمْ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفَاتِحِينَ. اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيْكَ غَيْبَةَ نَبِيِّنَا وَ قِلَّةَ عَدَدِنَا وَ كَثْرَةَ عَدُوِّنَا وَ تَشَتُّتَ أَهْوَائِنَا وَ شِدَّةَ الزَّمَانِ وَ ظُهُورَ الْفِتَنِ أَعِنَّا عَلَيْهِمْ بِفَتْحٍ تُعَجِّلُهُ وَ نَصْرٍ تُعِزُّ بِهِ سُلْطَانَ الْحَقِّ وَ تُظْهِرُهُ. ثم يقول: سِيرُوا عَلَى بَرَكَةِ اللَّهِ. (وقعة الصفين ج۱ص۲۳۱)
راوی گوید: علی(ع) هنگامیکه میخواست عازم جنگ شود – یا اوقاتی در جنگ که امر بر ایشان سخت میشد – سوار بر اسب خویش گشته و نخست میفرمود: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ؛ سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ وَ إِنَّا إِلى رَبِّنا لَمُنْقَلِبُونَ. سپس اسب را رو به قبله کرده و دست به دعا برداشته و عرضه میکرد: اللَّهُمَّ إِلَيْكَ رُفِعَتِ الْأَبْصَارُ وَ بُسِطَتِ الْأَيْدِي وَ نُقِلَتِ الْأَقْدَامُ وَ دَعَتِ الْأَلْسُنُ وَ أَفْضَتِ الْقُلُوبُ وَ تُحُوكِمَ إِلَيْكَ فِي الْأَعْمَالِ فَاحْكُمْ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفَاتِحِينَ. اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيْكَ غَيْبَةَ نَبِيِّنَا وَ قِلَّةَ عَدَدِنَا وَ كَثْرَةَ عَدُوِّنَا وَ تَشَتُّتَ أَهْوَائِنَا وَ شِدَّةَ الزَّمَانِ وَ ظُهُورَ الْفِتَنِ أَعِنَّا عَلَيْهِمْ بِفَتْحٍ تُعَجِّلُهُ وَ نَصْرٍ تُعِزُّ بِهِ سُلْطَانَ الْحَقِّ وَ تُظْهِرُهُ. سپس میگفت: به برکت خدا حرکت کنید.
عَنْ مَالِكِ بْنِ أَعْيَنَ عَنْ زَيْدِ بْنِ وَهْبٍ و عَبْدِ الَرَّحْمَنِ بْنِ جُنْدَبٍ عَنْ أَبِيهِ: لَمّا كَانَ غَدَاةُ الْخَمِيسِ مِنْ صَفَرٍ مِنْ سَنَةِ سَبْعٍ وَ ثَلاثِينَ صَلَّى عَلِيٌّ فَغَلَّسَ بِالْغَدَاةِ مَا رَأَيْتُ عَلِيّاً غَلَّسَ بِالْغَدَاةِ أَشَدَّ مِنْ تَغْلِيسِهِ يَوْمَئِذٍ ثُمَّ خَرَجَ بِالنَّاسِ إِلَى أَهْلِ الَشَّامِ فَزَحَفَ إِلَيْهِمْ وَ كَانَ هُوَ يَبْدَؤُهُمْ فَيَسِيرُ إِلَيْهِمْ فَإِذَا رَأَوْهُ وَ قَدْ زَحَفَ اسْتَقْبَلُوهُ بِزُحُوفِهِمْ. فَقَالَ: اَللَّهُمَّ إِنْ أَظْهَرْتَنَا عَلَى عَدُوِّنَا فَجَنِّبْنَا الْبَغْيَ وَ سَدِّدْنَا لِلْحَقِّ وَ إِنْ أَظْهَرْتَهُمْ عَلَيْنَا فَارْزُقْنَا الَشَّهَادَةَ وَ اِعْصِمْ بَقِيَّةَ أَصْحَابِي مِنَ الْفِتْنَةِ. كَانَ عَلِيٌّ رَجُلاً دَحْدَاحاً أَدْعَجَ الْعَيْنَيْنِ كَأَنَّ وَجْهَهُ الْقَمَرُ لَيْلَةَ الْبَدْرِ حَسَناً ضَخْمَ الْبَطْنِ عَرِيضَ الْمَسْرُبَةِ شَثْنَ الْكَفَّيْنِ ضَخْمَ الْكُسُورِ كَأَنَّ عُنُقَهُ إِبْرِيقُ فِضَّةٍ أَصْلَعَ لَيْسَ فِي رَأْسِهِ شَعَرٌ إِلاَّ خِفَافٌ مِنْ خَلْفِهِ لِمَنْكِبَيْهِ مُشَاشٌ كَمُشَاشِ الَسَّبُعِ الَضَّارِي إِذَا مَشَى تَكَفَّأَ بِهِ وَ مَازَ بِهِ جَسَدُهُ لَهُ سَنَامٌ كَسَنَامِ الثَّوْرِ لاَ تَبِينُ عَضُدُهُ مِنْ سَاعِدِهِ قَدْ أُدْمِجَتْ إِدْمَاجاً لَمْ يُمْسِكْ بِذِرَاعِ رَجُلٍ قَطُّ إِلاَّ أَمْسَكَ بِنَفَسِهِ فَلَمْ يَسْتَطِعْ أَنْ يَتَنَفَّسَ وَ هُوَ إِلَى الَسُّمْرَةِ أَذْلَفَ الْأَنْفِ إِذَا مَشَى إِلَى الْحَرْبِ هَرْوَلَ وَ قَدْ أَيَّدَهُ اَللَّهُ بِالْعِزِّ وَ الَنَّصْرِ. ثُمَّ زَحَفَ عَلِيٌّ بِالنَّاسِ إِلَيْهِمْ وَ رَفَعَ مُعَاوِيَةُ قُبَّةً لَهُ عَظِيمَةً. فَلَمْ يَزَلْ يَحُوزُهُ وَ يَكْشِفُ خَيْلَهُ مِنَ الْمَيْسَرَةِ حَتَّى اضْطَرَّهُمْ إِلَى قُبَّةِ مُعَاوِيَةَ عِنْدَ الَظُّهْرِ. (وقعة الصفین ج۱ص۲۳۲)
راویان گویند: پنجشنبهٔ اول ماه صفر سال ۳۷ هجری در آخرین روزهای جنگ صفین، علی(ع) - بخلاف سنّتش که جنگ را به عصرها موکول میکرد که کشتهها کمتر باشند - پس از خواندن نماز صبح، هنوز هوا تاریک بود که لشکرش را بسوی لشکرگاه شام به حرکت درآورد و - بر خلاف همیشه - آغازگر جنگ شد. شامیان که انتظار چنین چیزی نداشتند زود سلاح برداشته و مهیای رزم شدند. علی(ع) چنین گفت: پروردگارا، اگر ما را بر آنها پیروز ساختی، نگذار ستم کنیم و اگر آنان را بر ما پیروز ساختی، مرا شهید کن و یاران باقی ماندهام از جنگ را از فتنهٔ دشمن نگهدار. در اینجا یکی از راویان، علی(ع) را توصیف میکند و میگوید: علی(ع) کوتاه قد بود. چشمانِ سیاهِ درشتی داشت. چهرهای زیبا و نورانی داشت. شکمش فربه و قامتش چهارشانه بود. دستانی بزرگ و قوی داشت. گردنش کلفت و سرش جز اندکی در پس سر، بیمو بود. بازویی عضلانی داشت. از زیادی عضلاتِ کتفش، گویی کوهان داشت. دستانش چنان پر قدرت بود که اگر کسی را میگرفت، نمیتوانست خود را از دست او برهاند جز آنکه علی(ع) خودش میخواست. بینیاش باریک و کشیده بود. بسوی میدان که میرفت، هروله میکرد و به نصرت و عزّت خدا، هیچ کس در هیچ جنگی بر او غالب نگشت. در این حال، در آن صبح، علی(ع) سپاهش را تهییج کرد و دو لشکر بیکدیگر آویختند و چندان سپاه علی پیش رفت تا خیمهٔ معاویه در چشمانداز سپاهش قرار گرفت. همچنان سپاه علی، شامیان را در هم میکوبید و بخصوص میمنهٔ سپاهش راه را به قلب لشکر شام باز میکرد که هنگام ظهر، مالک، ارکان خیمهٔ معاویه را به لرزه درآورد.
عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ عَنْ عَبْدِ الَرَّحِيمِ بْنِ عَبْدِ الَرَّحْمَنِ عَنْ أَبِيهِ: أَنَّ عَلِيّاً أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ حَرَّضَ النَّاسَ فَقَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ دَلَّكُمْ عَلَى تِجَارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنَ الْعَذَابِ وَ جَعَلَ ثَوَابَهُ مَغْفِرَةَ الَذُّنُوبِ و قَالَ: إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيَانٌ مَرْصُوصٌ. فَسَوُّوا صُفُوفَكُمْ وَ قَدِّمُوا الَدَّارِعَ وَ عَضُّوا عَلَى الْأَضْرَاسِ وَ أَمِيتُوا الْأَصْوَاتَ فَإِنَّهُ أَطْرَدُ لِلْفَشَلِ وَ أَوْلَى بِالْوَقَارِ وَ كُلُّ امْرِئٍ مِنْكُمْ رَحِمَهُ اللَّهُ قِرْنَهُ وَ وَاسَى أَخَاهُ بِنَفْسِهِ وَ لَمْ يَكِلْ قِرْنَهُ إِلَى أَخِيهِ فَيَجْتَمِعَ عَلَيْهِ قِرْنُهُ وَ قِرْنُ أَخِيهِ. قَالَ الَلَّهُ: قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرَارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لاٰ تُمَتَّعُونَ إِلاَّ قَلِيلاً. وَ أَيْمُ اللَّهِ لَئِنْ فَرَرْتُمْ مِنْ سَيْفِ الْعَاجِلَةِ لاَ تَسْلَمُونَ مِنْ سَيْفِ الْآخِرَةِ اِسْتَعِينُوا بِالصِّدْقِ وَ الَصَّبْرِ فَإِنَّهُ بَعْدَ الَصَّبْرِ يَنْزِلُ الَنَّصْرُ. (وقعة الصفین ج۱ص۲۳۵)
راوی گوید علی(ع) در جنگ فریاد زد: خداوند در اینجا شما را به تجارتی دلالت فرموده تا از عذاب آخرت نجات یابید. یعنی ثواب جهاد را مغفرت قرارداده. و خدا فرموده که دوست دارد کسانی را که متّحد و پابرجا در راهش مجاهده میکنند. پس صفهای خویش را مرتّب کرده و زرهدار ها را جلودار کنید و دندانهای خویش را بر هم فشارید و در معرکه ملازم سکوت باشید زیرا مانع ترس و سستی و باعث باعث وقار و هیبت است. بدانید که هر یک از شما باید اول مراقب خویش و پس از آن مراقب همقطارش باشد؛ نه آنکه از پس خویش برنیآمده و به همقطارش امید بندد. در اینصورت هم خود و هم همقطارش را به نابودی کشانده. از مرگ نهراسید که خدا فرموده: از مرگ گریزی نیست و بفرض، مگر چند روز میشود آنرا به تعویق انداخت؟! حتی اگر از شمشیر دنیا بگریزید، شمشیر آخرت را چه میکنید؟ به صدق و صبر متمسک شوید که صبر، نصر را نازل است.
مَالِكِ بْنِ أَعْيَنَ عَنْ زَيْدِ بْنِ وَهْبٍ قَالَ: مَرَّ عَلِيٌّ يَوْمَئِذٍ وَ مَعَهُ بَنُوهُ نَحْوَ الْمَيْسَرَةِ وَ مَا مِنْ بَنِيهِ أَحَدٌ إِلاَّ يَقِيهِ بِنَفْسِهِ فَيَكْرَهُ عَلِيٌّ ذَلِكَ فَيَتَقَدَّمُ عَلَيْهِ فَيَحُولُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ أَهْلِ الَشَّامِ فَبَصُرَ بِهِ أَحْمَرُ مَوْلَى أَبِي سُفْيَانَ فَقَالَ عَلِيٌّ: وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ قَتَلَنِي اَللَّهُ إِنْ لَمْ أَقْتُلْكَ أَوْ تَقْتُلَنِي. فَأَقْبَلَ نَحْوَهُ فَخَرَجَ إِلَيْهِ كَيْسَانُ مَوْلَى عَلِيٍّ فَاخْتَلَفَا ضَرْبَتَيْنِ فَقَتَلَهُ مَوْلَى بَنِي أُمَيَّةَ وَ خَالَطَ عَلِيّاً لِيَضْرِبَهُ بِالسَّيْفِ فَانْتَهَزَهُ عَلِيٌّ فَتَقَعَ يَدُهُ فِي جَيْبِ دِرْعِهِ فَجَذَبَهُ ثُمَّ حَمَلَهُ عَلَى عَاتِقِهِ فَكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى رِجْلَيْهِ تَخْتَلِفَانِ عَلَى عُنُقِ عَلِيٍّ ثُمَّ ضَرَبَ بِهِ الْأَرْضَ فَكَسَرَ مَنْكِبَهُ وَ عَضُدَهُ وَ شَدَّ اِبْنَا عَلِيٍّ عَلَيْهِ الْحُسَيْنُ وَ مُحَمَّدٌ فَضَرَبَاهُ بِأَسْيَافِهِمَا فَكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى عَلِيٍّ قَائِماً وَ شِبْلاَهُ يَضْرِبَانِ الَرَّجُلَ حَتَّى إِذَا أَتَيَا عَلَيْهِ أَقْبَلاَ إِلَى أَبِيهِمَا وَ الْحَسَنُ مَعَهُ قَائِمٌ قَالَ: يَا بُنَيَّ مَا مَنَعَكَ أَنْ تَفْعَلَ كَمَا فَعَلَ أَخَوَاكَ؟ قَالَ: كَفَيَانِي يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ. ثُمَّ إِنَّ أَهْلَ الَشَّامِ دَنَوْا مِنْهُ وَ اَللَّهِ مَا يَزِيدُهُ قُرْبُهُمْ مِنْهُ وَ دُنُوُّهُمْ إِلَيْهِ سُرْعَةً فِي مَشْيِهِ فَقَالَ لَهُ الْحَسَنُ مَا ضَرَّكَ لَوْ سَعَيْتَ حَتَّى تَنْتَهِيَ إِلَى هَؤُلاَءِ، الَّذِينَ صَبَرُوا لِعَدُوِّكَ مِنْ أَصْحَابِكَ قَالَ يَعْنِي الْمَيْسَرَةَ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنَّ لِأَبِيكَ يَوْماً لَنْ يَعْدُوَهُ وَ لاَ يُبْطِئُ بِهِ عَنْهُ الَسَّعْيُ وَ لاَ يَعْجَلُ بِهِ إِلَيْهِ الْمَشْيُ إِنَّ أَبَاكَ وَ اللَّهِ مَا يُبَالِي وَقَعَ عَلَى الْمَوْتِ أَوْ وَقَعَ الْمَوْتُ عَلَيْهِ. (وقعة الصفین ج۱ص۲۴۹)
راوی گوید روزی در جنگ صفین، علی(ع) با فرزندانش در میسرهٔ لشکر میجنگید. مدام فرزندان و سپاهیان میخواستند پیشتر از علی(ع) باشند مبادا به وی آسیبی رسد و او که خوش نمیداشت، مدام بر آنها سبقت میگرفت و به پیشواز لشکر شام میرفت. در این حین احمر، غلام ابوسفیان، علی را شناخت و بسوی علی آمد. علی(ع) هم که وی شناخت عزم وی کرد و فریاد زد: خدای کعبه مرا بکشد اگر تو را نکشم یا بدست تو کشته نشوم! قبل از علی، خادم وی که کیسان نام داشت خودش را به احمر رساند اما بدست احمر کشته شد. در این حین علی(ع) به احمر رسید و در گریبانش چنگ زد و از زمین بلندش کرد و کمی بالای سر نگه داشت و سپس محکم بر زمینش کوفت. در اینجا دو پسر علی، حسین(ع) و محمد حنفیه بر سر احمر ریختند و او را کشتند و با حسن(ع) پیش پدر آمدند. علی(ع) به حسن فرمود: تو چرا مثل برادرانت به کشتن احمر سبقت نگرفتی؟ حسن(ع) گفت: کار آنها بس بود ای امیرمؤمنان. در این حین شامیان به علی و حسن درحالیکه تنها در میدان مانده بودند، نزدیک می شدند؛ درحالیکه بسوی آنان میدویدند. اما امیرمؤمنان(ع) عجلهای در عقب نشینی و آمدن بسوی سپاهیان خودش از خود نشان نمیداد. حسن(ع) فرمود: چه ایرادی دارد کمی تندتر بیایی تا خودمان را به یاران برسانیم و از خطر نجات پیدا کنیم؟! امیرمؤمنان(ع) فرمود: پسرم، پدرت روز مرگی برایش مقدّر شده که از آن تخطّی نمیشود. نه دویدن، آن روز را به تعویق میاندازد؛ نه آرام رفتن باعث تعجیلش میشود. بخدا قسم برای پدرت فرقی نمیکند که مرگ به سروقتش آید یا او سراغ مرگ رود.
عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ قَالَ: خَرَجَ عَلِيٌّ وَ فِي يَدِهِ عَنَزَةٌ فَمَرَّ عَلَى سَعِيدِ بْنِ قَيْسٍ الْهَمْدَانِيِّ فَقَالَ لَهُ سَعِيدٌ أَ مَا تَخْشَى يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْ يَغْتَالَكَ أَحَدٌ وَ أَنْتَ قُرْبَ عَدُوِّكَ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ عَلَيْهِ مِنَ اَللَّهِ حَفَظَةٌ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَنْ يَتَرَدَّى فِي قَلِيبٍ أَوْ يَخِرَّ عَلَيْهِ حَائِطٌ أَوْ تُصِيبَهُ آفَةٌ فَإِذَا جَاءَ الْقَدَرُ خَلَّوْا بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُ. (وقعة الصفین ج۱ص۲۵۰)
راوی گوید: علی(ع) را دیدم درحالیکه تنها بود و جز تبرزینِ دسته درازی که بر آن تکیه میزد، چیزی همراه نداشت. گفتم: یا امیر مؤمنان، نمیترسی که ترا ناغافل ترور کنند؛ درحالیکه همهجا پر از دشمنان توست؟! فرمود: هرکس از جانب خدا فرشتگان محافظی دارد که نمیگذارند در چاهی سقوط کند یا چیزی بر سرش بیفتد یا حادثهای برایش پیش آید. تنها وقتی دستور خدا در قالب تقدیر میرسد، آنها کنار میروند تا حادثه واقع شود.
عَنْ زَيْدِ بْنِ وَهْبٍ: أَنَّ عَلِيّاً مَرَّ عَلَى جَمَاعَةٍ مِنْ أَهْلِ الَشَّامِ فِيهِمُ الْوَلِيدُ بْنُ عُقْبَةَ وَ هُمْ يَشْتِمُونَهُ وَ يَقْصِبُونَهُ فَأَخْبَرُوهُ بِذَلِكَ فَوَقَفَ فِي نَاسٍ مِنْ أَصْحَابِهِ فَقَالَ: اِنْهَدُوا إِلَيْهِمْ وَ عَلَيْكُمُ الَسَّكِينَةَ وَ سِيمَاءُ الَصَّالِحِينَ وَ وَقَارُ الْإِسْلاَمِ. (وقعة الصفین ج۱ص۳۹۱)
راوی گوید: امیرمؤمنان(ع) در صفین از نزدیکی فوجی از شامیان گذر کرد که سرکردهٔ آنان ولید بن عُقبه بود. پس آنان علی(ع) را ناسزا گفتند و بطرفش سنگ پراندند. به علی(ع) گفتند میبینی که اینان فحش میدهند و ناسزا میگویند؟! علی(ع) به یارانش فرمود: اما شما، وقتی به سمت شامیان میروید تا با آنها بجنگید، بخلاف آنها که ناسزا میگویند، آرام باشید و سیمای شما سیمای صالحان باشد و وقار اسلام در شما دیده شود.
عَمَّارُ بْنُ رَبِيعَةَ قَالَ: خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الَشَّامِ يُنَادِي بَيْنَ الَصَّفَّيْنِ: يَا أَبَا الْحَسَنِ يَا عَلِيُّ اُبْرُزْ إِلَيَّ قَالَ: فَخَرَجَ إِلَيْهِ عَلِيٌّ حَتَّى إِذَا اخْتَلَفَ أَعْنَاقُ دَابَّتَيْهِمَا بَيْنَ الَصَّفَّيْنِ فَقَالَ: يَا عَلِيُّ إِنَّ لَكَ قَدَماً فِي الْإِسْلاَمِ وَ هِجْرَةً فَهَلْ لَكَ فِي أَمْرٍ أَعْرِضُهُ عَلَيْكَ يَكُونُ فِيهِ حَقْنُ هَذِهِ الَدِّمَاءِ وَ تَأْخِيرُ هَذِهِ الْحُرُوبِ حَتَّى تَرَى مِنْ رَأْيِكَ؟ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ: وَ مَا ذَاكَ؟ قَالَ: تَرْجِعُ إِلَى عِرَاقِكَ فَنُخَلِّي بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الْعِرَاقِ وَ نَرْجِعُ إِلَى شَامِنَا فَتُخَلِّي بَيْنَنَا وَ بَيْنَ شَامِنَا فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ: «لَقَدْ عَرَفْتُ إِنَّمَا عَرَضْتَ هَذَا نَصِيحَةً وَ شَفَقَةً وَ لَقَدْ أَهَمَّنِي هَذَا الْأَمْرُ وَ أَسْهَرَنِي وَ ضَرَبْتُ أَنْفَهُ وَ عَيْنَيْهِ فَلَمْ أَجِدْ إِلاَّ الْقِتَالَ أَوِ الْكُفْرَ بِمَا أَنْزَلَ اَللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ إِنَّ اَللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يَرْضَ مِنْ أَوْلِيَائِهِ أَنْ يُعْصَى فِي الْأَرْضِ وَ هُمْ سُكُوتٌ مُذْعِنُونَ لاَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ لاَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ فَوَجَدْتُ الْقِتَالَ أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مُعَالَجَةِ الْأَغْلاَلِ فِي جَهَنَّمَ»، فَرَجَعَ الَشَّامِيُّ وَ هُوَ يَسْتَرْجِعُ. قَالَ: وَ زَحَفَ النَّاسُ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ. (وقعة الصفین ج۱ص۴۷۳)
راوی گوید: روزی در صفین، پیش از آغاز درگیری، سواری از لشکر شام بیرون شد و بین دو لشکر صدا زد: ای ابوالحسن، ای علی، با تو کار دارم! علی(ع) سوار بر اسب بسوی او خارج شد. آن دو آنقدر به هم نزدیک شدند که گردن اسبهایشان به هم رسید. آن سوار گفت: یا علی، تو در اسلام و در هجرت، پیش قدم بودی. من نظری دارم که موجب حفظ خون مسلمین و ترک این جنگ است، میخواهم به تو بگویم و نظرت را بشنوم. علی(ع) فرمود: بگو. گفت: به عراقت برگرد؛ ما کاری به کار شما نداریم. ما هم به شام برمیگردیم و تو کاری به کار ما نداشته باش! علی(ع) فرمود: میدانم که آنچه میگویی از روی خیرخواهی و شفقت است. این جنگ فکر مرا هم مشغول کرده و خواب از چشمم ربوده و بسیار در آن اندیشیدهام. اما دیدهام راهی جز جنگ یا کفر به معارفی که محمد(ص) آورد نیست. چون خدا راضی نمیشود که در زمینش معصیت شود و اولیائش سکوت کنند یا تسلیم باشند و امر به معروف و نهی از منکر نکنند. از اینرو جنگیدن برای من آسانتر است تا تحمل عذاب آخرت. پس آن سوار شامی که چنین شنید بازگشت در حالی که میگفت: إنا لله و إنا إلیه راجعون. در این وقت دو لشکر بجان یکدگر افتادند.
عَمَّارِ بْنِ رَبِيعَةَ قَالَ: مَرَّ بِي وَ اَللَّهِ الْأَشْتَرُ و يَضْرِبُ أَهْلَ الَشَّامِ حَتَّى انْتَهَى بِهِمْ إِلَى عَسْكَرِهِمْ ثُمَّ إِنَّهُمْ قَاتَلُوا عِنْدَ الْعَسْكَرِ قِتَالاً شَدِيداً فَقُتِلَ صَاحِبُ رَايَتِهِ وَ أَخَذَ عَلِيٌّ لَمَّا رَأَى الَظَّفَرَ قَدْ جَاءَ مِنْ قِبَلِهِ يَمُدُّهُ بِالرِّجَالِ. قَالَ: وَ إِنَّ عَلِيّاً قَامَ خَطِيباً فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ: «أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ بَلَغَ بِكُمُ الْأَمْرُ وَ بِعَدُوِّكُمْ مَا قَدْ رَأَيْتُمْ وَ لَمْ يَبْقَ مِنْهُمْ إِلاَّ آخِرُ نَفَسٍ وَ إِنَّ الْأُمُورَ إِذَا أَقْبَلَتْ اُعْتُبِرَ آخِرُهَا بِأَوَّلِهَا وَ قَدْ صَبَرَ لَكُمُ الْقَوْمُ عَلَى غَيْرِ دِينٍ حَتَّى بَلَغْنَا مِنْهُمْ مَا بَلَغْنَا وَ أَنَا غَادٍ عَلَيْهِمْ بِالْغَدَاةِ أُحَاكِمُهُمْ إِلَى اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» فَبَلَغَ ذَلِكَ مُعَاوِيَةَ فَدَعَا عَمْرَو بْنَ الْعَاصِ فَقَالَ: يَا عَمْرُو إِنَّمَا هِيَ اَللَّيْلَةُ حَتَّى يَغْدُوَ عَلِيٌّ عَلَيْنَا بِالْفَيْصَلِ فَمَا تَرَى؟ قَالَ إِنَّ رِجَالَكَ لاَ يَقُومُونَ لِرِجَالِهِ وَ لَسْتَ مِثْلَهُ هُوَ يُقَاتِلُكَ عَلَى أَمْرٍ وَ أَنْتَ تُقَاتِلُهُ عَلَى غَيْرِهِ أَنْتَ تُرِيدُ الْبَقَاءَ وَ هُوَ يُرِيدُ الْفَنَاءَ وَ أَهْلُ الْعِرَاقِ يَخَافُونَ مِنْكَ إِنْ ظَفِرْتَ بِهِمْ وَ أَهْلُ الَشَّامِ لاَ يَخَافُونَ عَلِيّاً إِنْ ظَفِرَ بِهِمْ وَ لَكِنْ أَلْقِ إِلَيْهِمْ أَمْراً إِنْ قَبِلُوهُ اخْتَلَفُوا وَ إِنْ رَدُّوهُ اخْتَلَفُوا أُدْعُهُمْ إِلَى كِتَابِ اَللَّهِ حَكَماً فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ فَإِنَّكَ بَالِغٌ بِهِ حَاجَتَكَ فِي الْقَوْمِ فَإِنِّي لَمْ أَزَلْ أُؤَخِّرُ هَذَا الْأَمْرَ لِوَقْتِ حَاجَتِكَ إِلَيْهِ فَعَرَفَ ذَلِكَ مُعَاوِيَةُ فَقَالَ: صَدَقْتَ. (وقعة الصفین ج۱ص۴۷۶)
راوی گوید: مالک چنان لشکر شام را در هم میکوبید که به انتهای لشکر، یعنی خیمهٔ معاویه نزدیک شده بود. جنگ شدیدی آنجا درگرفته و پرچمهای سپاه شام یکییکی فرو میافتاد. علی(ع) که چنین دید پیوسته نفرات بسوی مالک گسیل میداشت و جناح وی را تقویت مینمود. در این بحبوحه علی(ع) بپاخاست و خطبه خواند و فرمود: ای مردم، وضع خود و دشمن خود را بهتر از من میبینید. دشمن شما نفسهای آخرش را میکشد. امور چون اقبال میکنند، از اوّلشان، پیروزیِ نهایی معلوم است. شامیان بر امری که رضای خدا نبود اصرار ورزیدند و نتیجهاش را دارند میبینند. من فردا کار این جماعت را یکسره خواهم کرد. خبر این خطبهٔ علی(ع) که به معاویه رسید و وضع جنگ را که دید، عمرعاص را خواست و گفت: امشب، آخرین فرصت ماست. علی، فردا جنگ را یکسره میکند. هرچه تدبیر داری بکار ببند! عمرعاص گفت: مردان تو در جنگِ رودررو از پس مردان علی برنمیآیند. نیّت مردان علی چیزی است غیر از نیّت مردان تو. تو هم مثل علی نیستی. تو در پی زندگی و حکومتی و علی در پی فنا و شهادت است. عراقیان میترسند که اگر تو غالب شوی در میانشان کشتار کنی، ولی شامیان میدانند که علی اگر غالب شود، دادگر است. پس با ادامهٔ وضع موجود ما این جنگ را خواهیم باخت. اما من کیدی در میان سپاه علی خواهم افکند که چه قبول کنند، چه نکنند، میانشان اختلاف و دودستگی رخ دهد. آنان را به حکمیّت کتاب خدا فرابخوان! با این کار به مقصدت خواهی رسید. این مکر را از خیلی وقت قبل برای امروز اندیشیده و در آستین نهان داشته بودم. معاویه گفت: عجب فکری!
عَبْدِ الَرَّحْمَنِ بْنِ جُنْدَبٍ قَالَ: لَمَّا أَقْبَلَ عَلِيٌّ من صفّين، قَالَ: «آئِبُونَ عَائِدُونَ لِرَبِّنَا حَامِدُونَ، اَللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ وَعْثَاءِ الَسَّفَرِ وَ كَآبَةِ الْمُنْقَلَبِ وَ سُوءِ الْمَنْظَرِ فِي الْمَالِ وَ الْأَهْلِ» ثُمَّ أَخَذَ بِنَا طَرِيقَ الْبَرِّ عَلَى شَاطِئِ الْفُرَاتِ حَتَّى انْتَهَيْنَا إِلَى هِيتَ فَإِذَا نَحْنُ بِشَيْخٍ جَالِسٍ فِي ظِلِّ بَيْتٍ عَلَى وَجْهِهِ أَثَرُ الْمَرَضِ فَأَقْبَلَ إِلَيْهِ عَلِيٌّ وَ نَحْنُ مَعَهُ حَتَّى سَلَّمَ عَلَيْهِ وَ سَلَّمْنَا عَلَيْهِ فَرَدَّ رَدّاً حَسَناً ظَنَنَّا أَنْ قَدْ عَرَفَهُ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ: «مَا لِي أَرَى وَجْهَكَ مُنْكَفِتاً أَ مِنْ مَرَضٍ» قَالَ: نَعَمْ قَالَ: «فَلَعَلَّكَ كَرِهْتَهُ» فَقَالَ: مَا أُحِبُّ أَنَّهُ بِغَيْرِي قَالَ: «أَ لَيْسَ اِحْتِسَاباً لِلْخَيْرِ فِيمَا أَصَابَكَ مِنْهُ؟» قَالَ: بَلَى قَالَ: «أَبْشِرْ بِرَحْمَةِ رَبِّكَ وَ غُفْرَانِ ذَنْبِكَ مَنْ أَنْتَ يَا عَبْدَ اَللَّهِ؟» قَالَ: أَنَا صَالِحُ بْنُ سُلَيْمٍ قال: أَخْبِرْنِي مَا يَقُولُ النَّاسُ فِيمَا كَانَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ أَهْلِ الَشَّامِ؟ قَالَ: مِنْهُمُ الْمَسْرُورُ فِيمَا كَانَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ وَ أُولَئِكَ أَغْشَاءُ النَّاسِ وَ مِنْهُمُ الْمَكْبُوتُ الآسِفُ لِمَا كَانَ مِنْ ذَلِكَ وَ أُولَئِكَ نُصَحَاءُ النَّاسِ لَكَ. فَذَهَبَ لِيَنْصَرِفَ فَقَالَ: «صَدَقْتَ جَعَلَ اَللَّهُ مَا كَانَ مِنْ شَكْوَاكَ حَطّاً لِسَيِّئَاتِكَ فَإِنَّ الْمَرَضَ لاَ يَدَعُ لِلْعَبْدِ ذَنْباً إِلاَّ حَطَّهُ وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُدْخِلُ بِصِدْقِ النِّيَّةِ وَ الَسَّرِيرَةِ الَصَّالِحَةِ مِنْ عِبَادِهِ الْجَنَّةَ. ثُمَّ قَالَ: طُوبَى لِمَنْ ذَكَرَ الْمَعَادَ وَ عَمِلَ لِلْحِسَابِ وَ قَنِعَ بِالْكَفَافِ وَ رَضِيَ عَنِ اَللَّهِ بِذَلِكَ. (وقعة الصفین ج۱ص۵۲۸)
راوی گوید: با علی(ع) از صفّین به کوفه بازمیگشتیم که دست به دعا برداشت و عرضه داشت: بار الها، باز میگردیم درحالیکه تو را میستاییم. پس ما را نگهدار از سختی سفر و حزنِ حَضَر و سوء منظر در مال و همسر. کنار رود فرات را گرفتیم و آمدیم تا به هیت رسیدیم. آنجا پیرمرد رنجوری در سایهٔ خانهای نشسته بود. علی(ع) بسوی وی رفت و سلام گرمی کرد، چنانکه گمان کردیم که وی را میشناسد. پیرمرد هم جواب داد. علی(ع) فرمود: چه شده که اثر بیماری بر چهرهٔ تو میبینم! گفت: آری، مریضم. فرمود: ناراحتی؟ گفت: به مریضی خودم راضیترم تا مریضی دیگران. علی(ع) فرمود: این تقدیرت را به حساب خدا نهادهای و انتظار خیر از خدا داری؟ گفت: بله. فرمود: پس بشارت بر تو که غرق رحمت و مغفرتی. نامت چیست ای بندهٔ خدا؟ گفت: صالح بن سلیم. علی(ع) پرسید: مردم راجع به ماجرای ما با شامیان چه میگویند؟ گفت: اکثریتِ سیهدل، خوشحالند که تو درگیر جنگ شدهای و عدّهای که خیرخواه تواند ناراحت و متأسفاند از وقوع این جنگ! علی(ع) فرمود: راست میگویی. و درحالیکه اسبش را میراند و از پیرمرد جدا میشد، برایش دعا کرد و فرمود: خداوند سختی بیماری را موجب کفران گناهانت قرار دهد! چون بیماری، تمام گناهان عبد را با خود میشوید و میبرد. خداوند بخاطر صدق نیت و درستی سریرت، کثیری از بندگانش را بهشتی میکند. سپس فرمود: خوش به حال آنکه یاد معاد است و برای بهشت کار میکند و به کفاف دنیا قانع است و از پروردگارش راضی است.
عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَاصِمٍ الْفَائِشِيُّ قَالَ: لَمَّا مَرَّ عَلِيٌّ ثَوْرَ هَمْدَانَ سَمِعَ الْبُكَاءَ فَقَالَ: «مَا هَذِهِ الْأَصْوَاتُ؟» قِيلَ: هَذَا الْبُكَاءُ عَلَى مَنْ قُتِلَ فَقَالَ: «أَمَا إِنِّي أَشْهَدُ لِمَنْ قُتِلَ مِنْهُمْ صَابِراً مُحْتَسِباً بِالشَّهَادَةِ» ثُمَّ مَرَّ بِالْفَائِشِيِّينَ فَسَمِعَ الْأَصْوَاتَ فَقَالَ: مِثْلَ ذَلِكَ ثُمَّ مَرَّ بِالشِّبَامِيِّينَ فَسَمِعَ رَنَّةً شَدِيدَةً وَ صَوْتاً مُرْتَفِعاً عَالِياً فَخَرَجَ إِلَيْهِ حَرْبُ بْنُ شُرَحْبِيلَ الشِّبَامِيُّ فَقَالَ عَلِيٌّ: «أَ يَغْلِبُكُمْ نِسَاؤُكُمْ أَ لاَ تَنْهَوْنَهُنَّ عَنْ هَذَا الَصِّيَاحِ وَ الَرَّنِينِ؟» قَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لَوْ كَانَتْ دَاراً أَوْ دَارَيْنِ أَوْ ثَلاَثاً قَدَرْنَا عَلَى ذَلِكَ وَ لَكِنْ مِنْ هَذَا الْحَيِّ ثَمَانُونَ وَ مِائَةُ قَتِيلٍ فَلَيْسَ مِنْ دَارٍ إِلاَّ وَ فِيهَا بُكَاءٌ أَمَّا نَحْنُ مَعْشَرَ الَرِّجَالِ فَإِنَّا لاَ نَبْكِي وَ لَكِنْ نَفْرَحُ لَهُمْ أَ لاَ نَفْرَحُ لَهُمْ بِالشَّهَادَةِ؟! فَقَالَ عَلِيٌّ: «رَحِمَ اَللَّهُ قَتْلاَكُمْ وَ مَوْتَاكُمْ» ثُمَّ مَضَى حَتَّى مَرَّ بِالنَّاعِطِيِّينَ فَسَمِعَ رَجُلاً مِنْهُمْ يُقَالُ لَهُ: عَبْدُ الَرَّحْمَنِ بْنُ مَرْثَدٍ فَقَالَ: مَا صَنَعَ عَلِيٌّ وَ اللَّهِ شَيْئاً ذَهَبَ شَيْئاً ثُمَّ انْصَرَفَ فِي غَيْرِ شَيْءٍ فَلَمَّا نَظَرَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أُبْلِسَ فَقَالَ عَلِيٌّ: «أَخُوكَ الَّذِي إِنْ أَحْرَضَتْكَ مُلِمَّةٌ مِنَ الَدَّهْرِ لَمْ يَبْرَحْ لَبَثَّكَ وَاجِماً وَ لَيْسَ أَخُوكَ بِالَّذِي إِنْ تَمَنَّعَتْ عَلَيْكَ أُمُورٌ ظَلَّ يَلْحَاكَ لاَئِماً » ثُمَّ مَضَى فَلَمْ يَزَلْ يَذْكُرُ اَللَّهَ حَتَّى دَخَلَ اَلْكُوفَةَ. (وقعة الصفین ج۱ص۵۳۱)
راوی گوید: با علی(ع) از صفّین بازگشته و به کوفه نزدیک میشدیم که به خانههای قبیلهٔ هَمْدان رسیدیم. صدای گریه از آن خانهها بلند بود. علی(ع) فرمود: گریه برای چیست؟ گفتند: از خانههایی است که کسی از آنها در صفّین در رکاب تو کشته شده. فرمود: مگر نگفتم هر کشتهٔ صابری که قصدش خدا بوده، شهید است! سپس گذشتیم تا به محلهای دیگر رسیدیم و دیدیم که آنجا هم صدای گریه از خانهها به آسمان بلند است. گذشتیم تا به محلهٔ بعدی رسیدیم. در آنجا صدای گریه شدیدتر از محلههای قبلی بود. یکی از یاران علی بنام حرب بن شُرَحبیل از خانهای خارج شد. علی(ع) وی را گفت: مغلوب زنانتان شدید؟ نمیتوانید نهیشان کنید؟! حرب گفت: یا أمیرالمؤمنین، مگر یک خانه یا دو خانه است؟ فقط از این محلّه صد و هشتاد نفر کشته شدهاند! خانهای نیست جز آنکه در آن شیون است. ما مردان گریه نمیکنیم و مرگ در راه خدا را سعادت میدانیم. ولی با زنان چه کنیم؟ علی(ع) فرمود: خدا کشتگانشان را رحمت کناد! سپس رفتیم تا به محلهٔ بعدی رسیدیم. علی(ع) شنید که مردی فریاد میزند و میگوید: علی چه کرد؟ با لشکری رفت و بیلشکر بازگشت! تا چشم آن مرد به علی(ع) افتاد، خجالت کشید و ساکت شد. علی(ع) فرمود: سکوت حین مصیبت، به مراتب بهتر است تا ملامت. باز گذشتیم و علی(ع) پیوسته ذکر خدا میگفت تا وارد کوفه شدیم.