دُرّ نجف

کلام الامیر — جلد دوم

خلاصه‌ای از تاریخ حیات سیاسی امیرمؤمنان(ع) به قلم خود ایشان

الغارات ج۱ ص۳۰۲: عبد الرحمن بن جندب از پدر خود جندب روایت کند که عمرو بن الحمق و حجر بن عدیّ و حبّة العرنی و حارث اعور پس از فتح مصر توسط عمرو بن عاص بر امیرالمؤمنین(ع) داخل شدند. علی را غمگین و حزین یافتند. گفتندش ما را بگوی که در بارهٔ ابوبکر و عمر چه می‌گویی؟ علی(علیه السّلام) فرمود: آیا برای طرح چنین مسائلی فراغت یافته‌اید؟! مصر از دست رفت و شیعیان من در آنجا کشتار شدند. برایتان رساله‌ای در این باب خواهم نوشت و شما را از آنچه پرسیده‌اید پاسخ خواهم داد. و از شما می‌خواهم با آنکه تا کنون بسیار حق مرا تباه کرده‌اید، در مقام جبران، لااقل در این نوشته امانت‌داری کرده و آنرا بدست شیعیان من برسانید. این است نسخهٔ آن رساله:

از بندهٔ خدا علی امیرالمؤمنین به هر کس از مؤمنان و مسلمانان که رسالهٔ مرا بخواند. سلام خدا بر شما. خدای یکتایی را ستایش می‌کنم که هیچ خدایی جز او نیست.

اما بعد، خدا محمد(ص) را برای هشدار مردم جهان به پیامبری فرستاد. او امین وحی او بود و گواه بر این امت. و شما ای عربها در آن روز بدترین آئین داشتید و در بدترین بلاد پراکنده بودید. خون یکدیگر می‌ریختید و فرزندانتان را می‌کشتید و رشتهٔ خویشاوندی بریده بودید و اموالتان را تلف می‌کردید و به باطل می‌خوردید و راههایتان پرهراس بود. بتانتان در میان شما برپا بود و خود غرقه در گناه بودید. پس خداوند بر شما منّت نهاد به وجود محمد(ص) و او را به رسالت بر شما فرستاد. رسولی از خودتان تا آیاتش را بر شما بخواند و شما را پاکیزه گرداند و حکمت بیاموزد. او شما را به پیوند با خویشاوندان و خودداری از خون ریختن و به صلح و صفا فرمان داد. فرمان داد که امانتها را به صاحبانشان بازگردانید و به عهد خود وفا کنید و سوگندهای خود را مشکنید و گفت که با یکدیگر مهربان باشید و در حق هم نیکی کنید و بخشش نمایید و بر یکدیگر رحمت آورید.

زمانی که مدت عمرش سپری گردید خداوند جان او بستاند و سعید و ستوده به جهان دیگر شتافت. وای که مصیبت از دست دادنش چه بزرگ بود. به ویژه برای اقربای او و هم برای همهٔ مسلمانان. تا بوده چنان مصیبتی به کس نرسیده و تا باشد چنان مصیبتی به کس نرسد.

چون رسول الله(ص) به جهان باقی شتافت مسلمانان بر سر جانشینی‌اش به نزاع برخاستند.

به خدا سوگند هرگز در خیالم نمی‌گنجید و به خاطرم نمی‌گذشت که عرب بعد از محمد(ص) در امر خلافت از فرمان او رخ برتابند و خلافت را پس از او به دیگری جز من واگذارند. اما مردم از هر سو به سوی ابوبکر هجوم بردند تا با او بیعت کنند. من لختی از بیعت کردن دست کشیدم و درنگ کردم تا وقتی که دیدم برخی مردم از دین بازمی‌گردند و به نابودی دین خدا و آیین محمد(ص) دعوت می‌کنند. ترسیدم که اگر به یاری اسلام و مسلمانان برنخیزم در دین رخنه‌ای پدید آید و بنای مسلمانی ویران گردد. و اگر چنین شود مصیبت بزرگی است. در این هنگام نزد ابوبکر رفتم و با او بیعت کردم و عازم شدم بر تثبیت پایه‌های دین تا فتنهٔ باطل نابود گردید و سخن خدا بر فراز سخن‌ها قرار گرفت، هر چند کافرانش ناخوش می‌داشتند. ابوبکر زمام امور به دست گرفت و گاه به نرمی و گاه به سختی و شدت کارها می‌راند درحالیکه من مصاحب نیکخواه او بودم و در هر کاری که در آن اطاعت خداوند بود، از او اطاعت کردم و در راه آن مجاهدت می‌نمودم. چون مرگش فرا رسید عمر را فراخواند و خلافت به او واگذاشت. بازهم ما بر آن رأی گوش نهادیم و اطاعت کردیم و از نیکخواهی و راهنمایی دریغ ننمودیم و عمر عهده‌دار امر خلافت شد. و کان مرضیّ السّیرة میمون النّقیبة. چون عمر را مرگ فرا رسید مرا ششمین کس قرار داد. آنان آنقدر که حکومت مرا مکروه می‌داشتند از حکومت هیچ یک از خود کراهت نداشتند. ترسیدند که اگر من بر آنان حکومت یابم دیگر ایشان را تا هستند در آن نصیبی نخواهد بود. پس خلافت را به عثمان دادند و مرا از آن به در راندند، بدان امید که بر آن چنگ اندازند و آن را میان خود دست به دست کنند و به راستی از اینکه از جانب من چیزی به آنان رسد نومید بودند. سپس گفتند: بیا و با عثمان بیعت کن و گرنه با تو جهاد می‌کنیم. من به اکراه بیعت کردم و شکیبایی نمودم. یکی از ایشان گفت: ای پسر ابی طالب، چقدر به این امر آزمندی! گفتم: تو از من آزمندتری، حال آنکه دورتری.

بار خدایا از تو در برابر قریش یاری می‌خواهم. آنها پیوند خویشاوندی من بریدند و منزلت مرا خرد شمردند و دست اتفاق به هم دادند تا حقی را از من بازستانند. و گفتند: همین است که هست؛ یا راضی شو یا بمیر! مرا نه یاوری بود و نه مدافعی. با خارِ در چشم خلیده، چشم فرو بستم و شرنگ اندوه را اندک نوشیدم؛ شکیبایی ورزیدم و خشم خود فرو خوردم؛ تلخ‌تر از حنظل بود. تا آنگاه که امثال شما بر خلافت عثمان طاغی شده، آمدید و او را کشتید و روی به من نهادید که با من بیعت کنید و من سرباز می‌زدم و دستم را واپس می‌کشیدم. با من به کشاکش پرداختید تا دستم بگشایید و من مانع می‌شدم و شما دستم را می‌کشیدید و من نمی‌گذاشتم. پس بر سر من چنان ازدحام کردید که پنداشتم یا یکدیگر را خواهید کشت، یا مرا. گفتید که بیعت می‌کنیم زیرا جز تو کسی را نیابیم و به جز تو به دیگری رضا ندهیم. و گفتید زمانی که بیعت کردیم نه پراکنده می‌شویم و نه میان ما خلافی پدید خواهد آمد. به ناچار با شما بیعت کردم و مردم به بیعت خود فراخواندم. هر کس به میل خود بیعت کرد از او پذیرفتم و هر کس نخواست اکراهش نکردم و به حال خودش واگذاشتم. در میان کسانی که با من بیعت کردند طلحه و زبیر هم بودند. اگر نمی‌خواستند بیعت کنند، به زور وادارشان نمی‌کردم؛ نه آنها را و نه دیگران را. دیری نگذشت که شنیدم آن دو به مکه رفته‌اند و آهنگ بصره دارند. با سپاهی که یک یک آنها با من بیعت کرده بودند و اظهار فرمانبرداری نموده بودند. این دو بر عامل من و خازنان بیت‌المال تعرّض کردند و بر مردم شهری که همه در بیعت من بودند تاخت آوردند. میان مردم اختلاف افتاد و اتحادشان به هم خورد. آنگاه بر شیعیان من هجوم آوردند و بعضی را به غدر و بعضی را در حبس و بعضی را به شمشیر کشتند. ولی خداوند دولت و فرمانروایی را به دستشان نگذاشت. فَبُعْداً لِلْقَوْمِ اَلظّالِمِينَ. سپس در مردم شام نظر کردم دسته‌هایی از عربهای بدوی گرسنه‌چشم سفله و بی سروپا که هر یک از ناحیتی آمده بودند، مردمی که باید ادبشان آموخت تا کارآزموده شوند و کسی زمام کارشان در دست گیرد. نه از مهاجران بودند و نه از انصار و نه از تابعین. من لشکر بدان سو بردم و آنان را به اطاعت و اتحاد فرا خواندم ولی جز جدایی و نفاق نیفزودند. روی در روی مسلمانان ایستادند و آنان را هدف تیر قرار دادند و نیزه بر تنشان زدند. در چنین موقعی بود که من با مسلمانان بر سرشان تاختن آوردم و جنگ در پیوستم. چون طعم تیرها و شمشیرهای جانشکار ما چشیدند و درد زخمها احساس کردند، قرآنها برافراشتند، یعنی شما را به آنچه در این کتاب آمده است دعوت می‌کنیم. من به شما گفتم که اینان نه دین می‌شناسند و نه قرآن و این کار از روی مکر و خدعه کرده‌اند و به سبب ناتوانی در برابر شما. به نبرد خویش ادامه دهید که حق با شماست، ولی شما سر برتافتید و مرا گفتید که پیشنهادشان بپذیر. رأی شما قبول کردم زیرا هم سر به نافرمانی کشیده بودید و هم در پیکار سست شده بودید. قرار بر آن شد که کار مصالحه میان شما و ایشان بر عهدهٔ دو مرد باشد و آنان هر چه را قرآن زنده کرده زنده کنند و آنچه را میرانیده بمیرانند. ولی آن دو را رأی دیگرگون شد و به مقتضای آن شرط عمل نکردند. در اثر این فتنه، گروهی پیمان ما گسستند و خروج کردند و خوارج شدند. ما نیز آنان را واگذاشتیم تا آنگاه که در زمین تبهکاریها کردند، کشتند و فساد نمودند. چون با آنان به گفتگو پرداختیم، گفتیم: نخست قاتلان برادران ما را به دست ما بسپارید، سپس کتاب خدا میان ما و شما حکم کند. خوارج گفتند: همهٔ ما قاتلان آنها هستیم و ریختن خون آنها و شما را حلال می‌دانیم. آنگاه عزم پیکار ما کردند و خداوند آنان را به آنجا که ظالمان را سرنگون می‌نماید سرنگون کرد. چون کار آنان ساخته شد گفتمتان که بر فور به دشمنتان روی نهید. گفتید شمشیرهایمان کند شده و ترکش‌هایمان از تیر خالی است و نیزه‌هایمان را سرنیزه نیست. ما را به شهرمان بازگردان تا ساز نبرد کنیم. شما را به شهر بازگرداندم چون به نزدیکی کوفه رسیدیم فرمان دادم در نُخَیله فرود آیید و لشکرگاه برپا کنید و در لشکرگاه بمانید و آنچه کم دارید فراهم آرید و دل به جهاد بندید و از دیدار با زنان و فرزندانتان بکاهید. جماعتی از شما نزد من ماندند و عذرهای واهی آوردند و گروهی نافرمانی کردند و به شهر رفتند. نه در آنها که مانده بودند صبر و ثباتی بود و نه آنان که به شهر رفتند بازگشتند. تا یک روز که به لشکرگاه خود نگریستم، شمار سربازان من به پنجاه تن هم نمی‌رسید. چون چنان دیدم من هم به کوفه در آمدم و شما تا به امروز نتوانسته‌اید با من از شهر پای بیرون نهید.

چه انتظار می‌کشید؟ نمی‌بینید که از هر طرف زمینهای شما روی به نقصان می‌نهد و شهرهایتان یکی پس از دیگری به دست دشمن می‌افتد و شیعیان من در آن شهرها کشته می‌شوند و مرزهایتان را مرزبانی نیست و این دشمن است که به بلاد شما لشکر می‌کشد؟ شما را چه می شود؟ از کجا می‌آیید؟ به کجا می‌روید؟ چه کسی شما را جادو کرده است؟ تأسف و اندوه من از آن است که بر این امّت سفیهانشان و اهل فسق و فجور فرمانروایی یابند. مال خدا را بستانند و دست به دست کنند و بندگان خدا را بردگان خود سازند و با صالحان بجنگند و یا فاسقان را به گرد خود جمع کنند. به خدا سوگند اگر غم اینم نبود این همه ملامتتان نمی‌کردم و این همه ترغیب و تشویقتان نمی‌نمودم، بلکه همان زمان که سر برتافته و سستی کرده بودید ترکتان می‌کردم و خود به تن خویش با آنان رویارو می‌شدم. به خدا سوگند که من بر حقّم و سخت دوستدار شهادت.