دُرّ نجف

کلام الامیر — جلد دوم

خصائص الائمه

رُوِيَ أَنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ كَانَ جَالِساً فِي اَلْمَسْجِدِ إِذْ دَخَلَ عَلَيْهِ رَجُلاَنِ فَاخْتَصَمَا إِلَيْهِ وَ كَانَ أَحَدُهُمَا مِنَ اَلْخَوَارِجِ فَتَوَجَّهَ اَلْحُكْمُ إِلَى اَلْخَارِجِيِّ فَحَكَمَ عَلَيْهِ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ لَهُ اَلْخَارِجِيُّ وَ اَللَّهِ مَا حَكَمْتَ بِالسَّوِيَّةِ وَ لاَ عَدَلْتَ فِي اَلْقَضِيَّةِ وَ مَا قَضِيَّتُكَ عِنْدَ اَللَّهِ تَعَالَى بِمَرْضِيَّةٍ فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ أَوْمَأَ إِلَيْهِ اِخْسَأْ عَدُوَّ اَللَّهِ فَاسْتَحَالَ كَلْباً أَسْوَدَ فَقَالَ مَنْ حَضَرَهُ فَوَ اَللَّهِ لَقَدْ رَأَيْنَا ثِيَابَهُ تَطَايَرَ عَنْهُ فِي اَلْهَوَاءِ وَ جَعَلَ يُبَصْبِصُ لِأَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ دَمَعَتْ عَيْنَاهُ فِي وَجْهِهِ وَ رَأَيْنَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ قَدْ رَقَّ فَلَحَظَ اَلسَّمَاءَ وَ حَرَّكَ شَفَتَيْهِ بِكَلاَمٍ لَمْ نَسْمَعْهُ فَوَ اَللَّهِ لَقَدْ رَأَيْنَاهُ وَ قَدْ عَادَ إِلَى حَالِ اَلْإِنْسَانِيَّةِ وَ تَرَاجَعَتْ ثِيَابُهُ مِنَ اَلْهَوَاءِ حَتَّى سَقَطَتْ عَلَى كَتِفَيْهِ فَرَأَيْنَاهُ وَ قَدْ خَرَجَ مِنَ اَلْمَسْجِدِ وَ أَنَّ رِجْلَيْهِ لَتَضْطَرِبَانِ فَبُهِتْنَا نَنْظُرُ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ لَنَا مَا لَكُمْ تَنْظُرُونَ وَ تَعَجَّبُونَ فَقُلْنَا يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ كَيْفَ لاَ نَتَعَجَّبُ وَ قَدْ صَنَعْتَ مَا صَنَعْتَ. قال(ع): إِنَّمَا كَانَ عِنْدَ وَصِيِّ سُلَيْمَانَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مِنِ اِسْمِ اَللَّهِ اَلْأَعْظَمِ حَرْفٌ وَاحِدٌ فَسَأَلَ اَللَّهَ جَلَّ اِسْمُهُ فَخَسَفَ لَهُ اَلْأَرْضَ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ سَرِيرِ بِلْقِيسَ فَتَنَاوَلَهُ فِي أَقَلَّ مِنْ طَرْفِ اَلْعَيْنِ وَ عِنْدَنَا مِنِ اِسْمِ اَللَّهِ اَلْأَعْظَمِ اِثْنَانِ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً وَ حَرْفٌ عِنْدَ اَللَّهِ تَعَالَى اِسْتَأْثَرَ بِهِ دُونَ خَلْقِهِ فَقَالُوا لَهُ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ فَإِذَا كَانَ هَذَا عِنْدَكَ فَمَا حَاجَتُكَ إِلَى اَلْأَنْصَارِ فِي قِتَالِ مُعَاوِيَةَ وَ غَيْرِهِ وَ اِسْتِنْفَارِكَ اَلنَّاسَ إِلَى حَرْبِهِ ثَانِيَةً فَقَالَ بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ إِنَّمَا أَدْعُو هَؤُلاَءِ اَلْقَوْمَ إِلَى قِتَالِهِ لِثُبُوتِ اَلْحُجَّةِ وَ كَمَالِ اَلْمِحْنَةِ وَ لَوْ أُذِنَ لِي فِي إِهْلاَكِهِ لَمَا تَأَخَّرَ لَكِنَّ اَللَّهَ تَعَالَى يَمْتَحِنُ خَلْقَهُ بِمَا شَاءَ قَالُوا فَنَهَضْنَا مِنْ حَوْلِهِ وَ نَحْنُ نُعَظِّمُ مَا أَتَى بِهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ. (خصائص الائمه ج۱ ص۴۶)

راوی گوید: امیرمؤمنان(ع) در مسجد کوفه نشسته بود که دو نفر برای رفع مخاصمه خدمت ایشان رسیدند. یکی از آن دو از خوارج بود. امیرمؤمنان اتفاقاً بر ضدّ آن خارجی حکم کرد. او که چنین دید گفت: به خدا میان ما به عدالت حکم نکردی و این حکم مرضی خدا نیست! امیرمؤمنان(ع) ناراحت شد و با دستش به او اشاره کرد و فرمود خفه شو دشمن خدا! ناگهان آن شخص به شکل سگی سیاه درآمد به طوری که همه این صحنه را دیدند. مردم کم‌کم جمع شدند سگ می‌دوید و لباسش را به او آویزان شده بود به این سو و آن سو می‌کشاند. عاقبت پیش امیرمؤمنان(ع) آمد و در حالی که از چشمش اشک می‌آمد سر به زمین مالید. امیرمؤمنان(ع) دلش سوخت و سر به آسمان برداشت و زیر لب چیزی گفت که نفهمیدیم چه بود. در لحظه آن سگ دوباره تبدیل به انسان شد و لباسش که به او آویزان بود کج و کوله بر کتفش قرار گرفت. مرد که به شکل انسان برگشته بود با اضطراب از مسجد خارج شد و رفت. ما مبهوت به امیرمؤمنان(ع) می‌نگریستیم. به ما فرمود: چه شده؟ چرا مرا تماشا می‌کنید؟ از چه تعجب می‌کنید؟ گفتیم: نباید تعجب کرد؟! امیرمؤمنان(ع) فرمود: نزد وصی سلیمان حرفی از اسم اعظم بود و به واسطهٔ آن تخت بلقیس را پیش سلیمان حاضر کرد. پیش ما هفتاد و دو حرف از اسم اعظم هست و فقط یک اسم است که خداوند به احدی از خلقش نداده. گفتیم: یا امیرالمؤمنین، اگر شما چنین قدرتی دارید، پس چرا در جستجوی سپاه برای جنگ با معاویه‌اید؟ تلاوت فرمود: بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لاٰ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ. یعنی بندگان خدا بر خدا سبقت نمی‌گیرند و به فرمان خدا عمل می‌کنند. سپس فرمود: من شما را به جنگ با این قوم فرا می‌خوانم تا حجّت تمام شود و امتحان به کمال رسد. خدا باید خلقش را بیازماید. راوی گوید: کم کم همگی پراکنده شدیم، در حالی که هضم آنچه دیده بودیم برایمان مشکل بود.

عَنِ اَلْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: كَانَ رَجُلٌ عَلَى عَهْدِ عُمَرَ بْنِ اَلْخَطَّابِ وَ لَهُ فِلاَءٌ بِنَاحِيَةِ آذَرِبِيجَانَ قَدِ اِسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ فَمَنَعَتْ جَانِبَهَا فَشَكَا إِلَيْهِ مَا قَدْ نَالَهُ وَ أَنَّهُ كَانَ مَعَاشُهُ مِنْهَا فَقَالَ لَهُ اِذْهَبْ فَاسْتَغِثْ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ اَلرَّجُلُ مَا أَزَالُ أَدْعُو وَ أَبْتَهِلُ إِلَيْهِ وَ كُلَّمَا قَرُبْتُ مِنْهَا حَمَلَتْ عَلَيَّ قَالَ فَكَتَبَ لَهُ رُقْعَةً فِيهَا مِنْ عُمَرَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ إِلَى مَرَدَةِ اَلْجِنِّ وَ اَلشَّيَاطِينِ أَنْ يُذَلِّلُوا هَذِهِ اَلْمَوَاشِيَ لَهُ قَالَ فَأَخَذَ اَلرَّجُلُ اَلرُّقْعَةَ وَ مَضَى فَاغْتَمَمْتُ لِذَلِكَ غَمّاً شَدِيداً فَلَقِيتُ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيّاً عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَأَخْبَرْتُهُ بِمَا كَانَ فَقَالَ وَ اَلَّذِي فَلَقَ اَلْحَبَّةَ وَ بَرَأَ اَلنَّسَمَةَ لَيَعُودَنَّ بِالْخَيْبَةِ فَهَدَأَ مَا بِي وَ طَالَتْ عَلَيَّ سَنَتِي وَ جَعَلْتُ أَرْقُبُ كُلَّ مَنْ جَاءَ مِنْ أَهْلِ اَلْجِبَالِ فَإِذَا أَنَا بِالرَّجُلِ قَدْ وَافَى وَ فِي جَبْهَتِهِ شَجَّةٌ تَكَادُ اَلْيَدُ تَدْخُلُ فِيهَا فَلَمَّا رَأَيْتُهُ بَادَرْتُ إِلَيْهِ فَقُلْتُ لَهُ مَا وَرَاءَكَ فَقَالَ إِنِّي صِرْتُ إِلَى اَلْمَوْضِعِ وَ رَمَيْتُ بِالرُّقْعَةِ فَحَمَلَ عَلَيَّ عِدَادٌ مِنْهَا فَهَالَنِي أَمْرُهَا فَلَمْ تَكُنْ لِي قُوَّةٌ بِهَا فَجَلَسْتُ فَرَمَحَتْنِي أَحَدُهَا فِي وَجْهِي فَقُلْتُ اَللَّهُمَّ اِكْفِنِيهَا فَكُلُّهَا يَشْتَدُّ عَلَيَّ وَ يُرِيدُ قَتْلِي فَانْصَرَفَتْ عَنِّي فَسَقَطْتُ فَجَاءَ أَخٌ لِي فَحَمَلَنِي وَ لَسْتُ أَعْقِلُ فَلَمْ أَزَلْ أَتَعَالَجُ حَتَّى صَلَحْتُ وَ هَذَا اَلْأَثَرُ فِي وَجْهِي فَجِئْتُ لِأُعْلِمَهُ يَعْنِي عُمَرَ فَقُلْتُ لَهُ صِرْ إِلَيْهِ فَأَعْلِمْهُ فَلَمَّا صَارَ إِلَيْهِ وَ عِنْدَهُ نَفَرٌ فَأَخْبَرَهُ بِمَا كَانَ فَزَبَرَهُ وَ قَالَ لَهُ كَذَبْتَ لَمْ تَذْهَبْ بِكِتَابِي قَالَ فَحَلَفَ اَلرَّجُلُ بِاللَّهِ اَلَّذِي لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَ حَقِّ صَاحِبِ هَذَا اَلْقَبْرِ لَقَدْ فَعَلَ مَا أَمَرَهُ بِهِ مِنْ حَمْلِ اَلْكِتَابِ وَ أَعْلَمَهُ أَنَّهُ قَدْ نَالَهُ مِنْهَا مَا يَرَى قَالَ فَزَبَرَهُ وَ أَخْرَجَهُ عَنْهُ فَمَضَيْتُ مَعَهُ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَتَبَسَّمَ ثُمَّ قَالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى اَلرَّجُلِ فَقَالَ لَهُ إِذَا اِنْصَرَفْتَ فَصِرْ إِلَى اَلْمَوْضِعِ اَلَّذِي هِيَ فِيهِ وَ قُلْ اَللَّهُمَّ إِنِّي أَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ بِنَبِيِّكَ نَبِيِّ اَلرَّحْمَةِ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ اَلَّذِينَ اِخْتَزْتَهُمْ عَلَى عِلْمٍ عَلَى اَلْعَالَمِينَ اَللَّهُمَّ فَذَلِّلْ لِي صُعُوبَتَهَا وَ حُزُونَتَهَا وَ اِكْفِنِي شَرَّهَا فَإِنَّكَ اَلْكَافِي اَلْمُعَافِي وَ اَلْغَالِبُ اَلْقَاهِرُ فَانْصَرَفَ اَلرَّجُلُ رَاجِعاً فَلَمَّا كَانَ مِنْ قَابِلٍ قَدِمَ اَلرَّجُلُ وَ مَعَهُ جُمْلَةٌ قَدْ حَمَلَهَا مِنْ أَثْمَانِهَا إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَصَارَ إِلَيْهِ وَ أَنَا مَعَهُ فَقَالَ تُخْبِرُنِي أَوْ أُخْبِرُكَ فَقَالَ اَلرَّجُلُ بَلْ تُخْبِرُنِي يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ قَالَ كَأَنَّكَ صِرْتَ إِلَيْهَا فَجَاءَتْكَ وَ لاَذَتْ بِكَ خَاضِعَةً ذَلِيلَةً فَأَخَذْتَ بِنَوَاصِيهَا وَاحِداً بَعْدَ آخَرَ فَقَالَ اَلرَّجُلُ صَدَقْتَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ كَأَنَّكَ كُنْتَ مَعِي فَهَذَا كَانَ فَتَفَضَّلْ بِقَبُولِ مَا جِئْتُكَ بِهِ فَقَالَ اِمْضِ رَاشِداً بَارَكَ اَللَّهُ لَكَ فِيهِ وَ بَلَغَ اَلْخَبَرُ عُمَرَ فَغَمَّهُ ذَلِكَ حَتَّى تَبَيَّنَ اَلْغَمُّ فِي وَجْهِهِ وَ اِنْصَرَفَ اَلرَّجُلُ وَ كَانَ يَحُجُّ كُلَّ سَنَةٍ وَ قَدْ أَنْمَى اَللَّهُ مَالَهُ قَالَ وَ قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ كُلُّ مَنِ اِسْتَصْعَبَ عَلَيْهِ شَيْءٌ مِنْ مَالِهِ أَوْ أَهْلِ أَوْ وَلَدٍ أَوْ أَمْرِ فِرْعَوْنٍ مِنَ اَلْفَرَاعِنَةِ فَلْيَبْتَهِلْ بِهَذَا اَلدُّعَاءِ فَإِنَّهُ يَكْفِي مِمَّا يَخَافُ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ تَعَالَى وَ بِهِ اَلْقُوَّةُ. (خصائص الائمه ج۱ ص۴۸)

اصبغِ نُباته از عبدالله بن عباس روایت می‌کند: در زمان عمر مردی از آذربایجان آمد و به وی شکایت کرد که گلهٔ گاوی در آنجا دارم اما همگی وحشی شده و مرا از خود می‌رانند. تنها ممرّ معاش من نیز همان گله است. عمر به او گفت: به خدا استغاثه کن! آن مرد گفت: زیاد دعا و ابتهال کردم ولی نتیجه نگرفتم. راوی گوید: بار دیگر که پیش عمر آمد عمر نوشته‌ای به او داد به این مضمون: از عمر امیرمؤمنان به متمرّدان جنّ و شیاطین، احشام این مرد را برایش رام کنید! آن مرد رقعه را گرفت و عازم آذربایجان شد. من ناراحت شدم و پیش علی(ع) رفتم و ماجرا را به وی گفتم. فرمود: به زودی مأیوس از آذربایجان باز خواهد گشت. یک سال گذشت و من منتظر بازگشتن آن مرد بودم و از هر که از ناحیه جبال می‌آمد، پرس وجوی او را می‌کردم. پس از یک سال مردی دیدم که در پیشانی‌اش زخم عمیقی نقش بسته بود. دیدم خود اوست. گفتم چه شده؟ گفت: به سرزمینم که رسیدم رقعه را به سمتی که گمان میکردم اجنّه هستند انداختم. ناگهان همگی به من حمله کردند و مرا پرتاب نمودند و بشدت کتک زدند. یکی از آنها چنان بر پیشانی‌ام زد که بیهوش شدم. یکی از برادرانم مرا یافته و مدتی دوا درمان کرد تا از جنون بازگشتم. این زخم اثر آن ضربه است. آمده‌ام تا زخم را به عمر نشان دهم. آن مرد پیش عمر رفت و او را از ماجرایش با خبر کرد. عمر او را از خود راند و گفت تو دروغ می‌گویی نامه مرا به آنها نرساندی! آن مرد سوگند خورد که نامه را رسانده و چنین شده. عاقبت عمر دستور داد دیگر آن مرد را راه ندهند. کار که به اینجا رسید، من آن مرد را پیش علی امیرمؤمنان(ع) بردم. علی(ع) لبخند زد و فرمود: نگفتم چنین می‌شود! سپس آن مرد را تحویل گرفت و به او فرمود: به موضعی که اجنّه گله‌ات را از آن خود کرده‌اند برو و بگو:

اَللَّهُمَّ إِنِّي أَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ بِنَبِيِّكَ نَبِيِّ اَلرَّحْمَةِ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ اَلَّذِينَ اِخْتَرْتَهُمْ عَلَى عِلْمٍ عَلَى اَلْعَالَمِينَ اَللَّهُمَّ فَذَلِّلْ لِي صُعُوبَتَهَا وَ حُزَانَتَهَا وَ اِكْفِنِي شَرَّهَا فَإِنَّكَ اَلْكَافِي اَلْمُعَافِي وَ اَلْغَالِبُ اَلْقَاهِرُ.

آن مرد رفت و سال بعد که برای حجّ آمد خدمت امیرمؤمنان(ع) رسید و برای ایشان مقداری روغن هدیه آورد. امیرمؤمنان(ع) فرمود خودت تعریف می‌کنی یا من تعریف کنم که چه شده؟ گفت شما بفرمایید. علی(ع) فرمود: به آنجا که رسیدی و چنین گفتی، گاوهای گله یکی‌یکی خودشان پیش تو آمدند و سرشان را خم کردند تا گردنشان را نوازش کنی. گفت: بله، گویا شما با من بوده‌اید. این خبر به عمر رسید و ناراحت شد. آن مرد هر ساله به حجّ می‌آمد و روز به روز ثروتش بیشتر می‌شد. ابن‌عباس گوید: امیرمؤمنان(ع) به من فرمود: هر که را مالش یا اهلش یا فرزندش، آزارش میدهد یا از جبّاری می‌ترسد، با این دعا به خدا ابتهال کند. خداوند از آنچه می‌ترسد و مکروه اوست، کفایتش می‌کند؛ انشاالله.

بِإِسْنَادٍ مَرْفُوعٍ إِلَى جُنْدَبِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْبَجَلِيِّ قَالَ: دَخَلَنِي يَوْمَ اَلنَّهْرَوَانِ شَكٌّ فَاعْتَزَلْتُ وَ ذَلِكَ أَنِّي رَأَيْتُ اَلْقَوْمَ أَصْحَابَ اَلْبَرَانِسِ وَ رَايَاتُهُمُ اَلْمَصَاحِفُ حَتَّى هَمَمْتُ أَنْ أَتَحَوَّلَ إِلَيْهِمْ فَبَيْنَا أَنَا مُقِيمٌ مُتَحَيِّرٌ إِذْ أَقْبَلَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ حَتَّى جَلَسَ إِلَيَّ فَبَيْنَا نَحْنُ كَذَلِكَ إِذْ جَاءَ فَارِسٌ يَرْكُضُ فَقَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ مَا يُقْعِدُكَ وَ قَدْ عَبَرَ اَلْقَوْمُ قَالَ أَنْتَ رَأَيْتَهُمْ قَالَ نَعَمْ قَالَ وَ اَللَّهِ مَا عَبَرُوا وَ لاَ يَعْبُرُونَ أَبَداً فَقُلْتُ فِي نَفْسِي اَللَّهُ أَكْبَرُ كَفَى بِالْمَرْءِ شَاهِداً عَلَى نَفْسِهِ وَ اَللَّهِ لَئِنْ كَانُوا عَبَرُوا لَأُقَاتِلَنَّهُ قِتَالاً لاَ أَلْوِي فِيهِ جُهْداً وَ لَئِنْ لَمْ يَعْبُرُوا لَأُقَاتِلَنَّ أَهْلَ اَلنَّهْرَوَانِ قِتَالاً يَعْلَمُ اَللَّهُ بِهِ أَنِّي غَضِبْتُ لَهُ ثُمَّ لَمْ أَلْبَثْ أَنْ جَاءَ فَارِسٌ آخَرُ يَرْكُضُ وَ يَلْمَعُ بِسَوْطِهِ فَلَمَّا اِنْتَهَى إِلَيْهِ قَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ مَا جِئْتُ حَتَّى عَبَرُوا كُلُّهُمْ وَ هَذِهِ نَوَاصِي خَيْلِهِمْ قَدْ أَقْبَلَتْ فَقَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ صَدَقَ اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ كَذَبْتَ مَا عَبَرُوا وَ لَنْ يَعْبُرُوا ثُمَّ نَادَى فِي اَلْخَيْلِ فَرَكِبُوا وَ رَكِبَ أَصْحَابُهُ وَ سَارَ نَحْوَهُمْ وَ سِرْتُ وَ يَدِي عَلَى قَائِمِ سَيْفِي وَ أَنَا أَقُولُ أَوَّلَ مَا أَرَى فَارِساً قَدْ طَلَعَ مِنْهُمْ أَعْلُو عَلِيّاً بِالسَّيْفِ لِلَّذِي دَخَلَنِي مِنَ اَلْغَيْظِ عَلَيْهِ فَلَمَّا اِنْتَهَى إِلَى اَلنَّهَرِ إِذَا اَلْقَوْمُ كُلُّهُمْ وَرَاءَ اَلنَّهَرِ لَمْ يَعْبُرْ مِنْهُمْ أَحَدٌ فَالْتَفَتَ إِلَيَّ ثُمَّ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى صَدْرِي ثُمَّ قَالَ يَا جُنْدَبُ أَ شَكَكْتَ كَيْفَ رَأَيْتَ قُلْتُ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ اَلشَّكِّ وَ أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سَخَطِ اَللَّهِ وَ سَخَطِ رَسُولِهِ وَ سَخَطِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ قَالَ يَا جُنْدَبُ مَا أَعْمَلُ إِلاَّ بِعِلْمِ اَللَّهِ وَ عِلْمِ رَسُولِهِ فَأَصَابَتْ جُنْدَباً يَوْمَئِذٍ اِثْنَتَا عَشْرَةَ ضَرْبَةً مِمَّا ضَرَبَهُ اَلْخَوَارِجُ. (خصائص الائمه ج۱ ص۶۰)

جُندَب بن عبدالله گوید: روز جنگ نهروان نسبت به حقّانیت علی شکّ به دلم افتاد، پس از همه کناره گرفتم و غرق تفکر بودم. میدیدم خوارج همگی زاهد و قاری قرآن‌اند لذا کم مانده بود لشکر علی را ترک کرده و به آنها ملحق شوم. در این حیث و بیث امیرمؤمنان(ع) به سوی من آمد و کنارم نشست. چند نفر هم به ما ملحق شدند. ناگهان کسی آمد و نفس زنان خبر آورد که خوارج از رود گذشته و به سمت ما می‌آیند. امیرمؤمنان(ع) فرمود: هرگز چنین نیست! کمی بعد کس دیگری آمد و همین خبر را آورد. باز امیرمؤمنان(ع) فرمود: آنها از نهر نخواهند گذشت! مقدّر است همگی آن سوی نهر کشته شوند. با خودم گفتم: بهترین شاهد علیه هر کس خود اوست؛ اگر نهروانیان از نهر گذشته باشند، علی دروغگوست و باید با علی جنگید و اگر نگذشته باشند، علی از غیب خبر داده و با علی باید با آنها جنگید. مدتی بعد پیک سوم آمد و در حالی که شمشیرش را در هوا می‌چرخاند فریاد زد یا امیرالمؤمنین، اینجا نشسته‌ای در حالی که خوارج از نهر گذشته‌اند و به سوی ما می‌آیند؟! امیرمؤمنان(ع) باز فرمود: از نهر نگذشته و نخواهند گذشت. سپس فرمود: مهیای نبرد شوید! همه زره پوشیده و شمشیر برداشته و به سوی نهر رفتیم و دیدیم هیچ یک از آنها از نهر نگذشته‌اند. در این زمان امیرمؤمنان(ع) به من نزدیک شد و دست بر سینهٔ من نهاد و فرمود: جندب، به من شک کردی؟! گفتم: پناه به خدا می‌برم از شک و از سخط خدا و رسولش و سخط تو یا امیرالمومنین! سپس به من فرمود: جندب، من هرچه می‌کنم به علم خداوند و رسولست. جندب می‌گوید: من در آن روز در رکاب علی(ع) با خوارج جنگیدم و دوازده زخم برداشتم.

(گوییم: جُندَب بن عبدالله بَجَلی، از اصحاب پیامبر(ص) و امام علی(ع) است و روایاتی را از هر دو نقل کرده است. وی در زمان پیامبر اسلام(ص) به تعلیم آموزه‌های اسلام و آموختن قرآن به تازه‌مسلمانان می‌پرداخت. او همچنین راوی حوادثی مانند سقیفه و انتخاب عثمان برای خلافت بوده است. جندب در جنگ صفین و نهروان در سپاه امام علی(ع) بود. جندب بن عبدالله چهار سال پس از قیام عبدالله بن زبیر از دنیا رفت. شخص دیگری نیز بنام جندب بن کعب بن عبدالله أزدی از یاران علی(ع) است. از وی حدیثی از پیامبر(ص) درباره جزای ساحر برجای مانده و از رسول خدا(ص) نیز روایتی در بزرگداشت او به عنوان جداکننده حق و باطل نقل شده است. او در زمان عثمان یک ساحر را کشت و به «قاتل الساحر» شهرت یافت. جندب به سبب این قتل به زندان افتاد و سپس به شام تبعید شد. اخباری درباره حضور او در جنگ‌های سه‌گانه امام علی وجود دارد. وی در حدود سال ۵۰ق درگذشت.)

فِي حَدِيثٍ آخَرَ قَالَ: لَمَّا قَتَلَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَهْلَ اَلنَّهْرَوَانِ قَالَ لِأَصْحَابِهِ أُطْلُبُوا إِلَيَّ رَجُلاً مُخْدَجَ اَلْيَدِ وَ عَلَى جَانِبِ يَدِهِ اَلصَّحِيحَةِ ثَدْيٌ كَثَدْيِ اَلْمَرْأَةِ إِذَا مُدَّ اِمْتَدَّ وَ إِذَا تُرِكَ تَقَلَّصَ عَلَيْهِ شَعَرَاتٌ صُهْبٍ وَ هُوَ صَاحِبُ رَايَتِهِمْ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ يُورِدُهُمُ اَلنَّارَ وَ بِئْسَ اَلْوِرْدُ اَلْمَوْرُودُ فَطَلَبُوهُ فَلَمْ يَجِدُوهُ فَقَالُوا لَمْ نَجِدْهُ فَقَالَ وَ اَلَّذِي فَلَقَ اَلْحَبَّةَ وَ بَرَأَ اَلنَّسَمَةَ وَ نَصَبَ اَلْكَعْبَةَ مَا كَذَبْتُ وَ لاَ كُذِبْتُ وَ إِنِّي لَعَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي قَالَ فَلَمَّا لَمْ يَجِدُوهُ قَامَ وَ اَلْعَرَقُ يَنْحَدِرُ عَنْ جَبْهَتِهِ حَتَّى أَتَى وَهْدَةً مِنَ اَلْأَرْضِ فِيهَا نَحْوٌ مِنْ ثَلاَثِينَ قَتِيلاً فَقَالَ اِرْفَعُوا إِلَيَّ هَؤُلاَءِ فَجَعَلْنَا نَرْفَعُهُمْ حَتَّى رَأَيْنَا اَلرَّجُلَ هَذِهِ صِفَتُهُ تَحْتَهُمْ فَاسْتَخْرَجْنَاهُ فَوَضَعَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ رِجْلَهُ عَلَى ثَدْيِهِ اَلَّذِي هُوَ كَثَدْيِ اَلْمَرْأَةِ ثُمَّ عَرَكَهُ بِالْأَرْضِ ثُمَّ أَخَذَهُ بِيَدِهِ وَ أَخَذَ بِيَدِهِ اَلْأُخْرَى يَدَ اَلرَّجُلِ اَلصَّحِيحَةَ وَ مَدَّهَا حَتَّى اِسْتَوَيَا ثُمَّ اِلْتَفَتَ إِلَى رَجُلٍ جَاءَ إِلَيْهِ وَ هُوَ شَاكٌّ فَقَالَ وَ هَذِهِ لَكَ آيَةٌ ثُمَّ قَالَ إِنَّ اَلْجَانِبَ اَلآخَرَ اَلَّذِي لَيْسَ فِيهِ يَدٌ لَيْسَ فِيهِ ثَدْيٌ فَشَقُّوا عَنْهُ جَانِبَ قَمِيصِهِ فَإِذَا لَهُ مَكَانَ اَلْيَدِ شَيْءٌ مِثْلَ غِلْظِ اَلْإِبْهَامِ وَ إِذَا لَيْسَ فِي ذَلِكَ اَلْجَانِبِ ثَدْيٌ فَقَالَ لِلرَّجُلِ اَلشَّاكِّ وَ هَذِهِ لَكَ آيَةٌ أُخْرَى. (خصائص الائمه ج۱ ص۶۱)

راوی گوید: پس از پایان جنگ نهروان و شکست خوارج، امیرمؤمنان(ع) فرمان داد: بگردید و در میان کشتگان، جسد مردی را بیابید که یک دستش معلول است و بر دست سالمش پستانی چون پستان زنان است که موهای سرخ آن را پوشانده. گشتند و گفتند یا امیرالمؤمنین نیافتیم! فرمود: به خدا دروغ نمی‌گویم و به من دروغ نگفته‌اند! باید چنین کسی باشد! باز هم گشتند و نیافتند. امیرمؤمنان(ع) خودش برخاست و در حالی که عرق از سر و رویش می‌چکید در میدان در میان کشتگان به راه افتاد. به جایی رسید که سی جسد بر روی هم افتاده بودند. فرمود: این‌ها بلند کنید! بلند کردیم و در زیرشان به جسدی رسیدیم. امیرمؤمنان(ع) فرمود: همین است. سپس آمد و با پایش به پستانی که روی دست آن جسد بود زد و به یکی از ما که شک داشت، التفات نموده و پستان را نشان داد و فرمود: این یک نشانه! سپس فرمود: لباس جسد را بشکافید و همه دیدیم که دست دومش معلول و به کوچکی یک انگشت است و در سینه‌ای که به دست معلول متصل است، پستانی نیست. پس به آن کسی که شک داشت، فرمود: این هم نشانهٔ دوم!

بِإِسْنَادٍ مَرْفُوعٍ إِلَى اَلْحَسَنِ بْنِ أَبِي اَلْحَسَنِ اَلْبَصْرِيِّ قَالَ: سَهَرَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فِي اَللَّيْلَةِ اَلَّتِي ضُرِبَ فِي صَبِيحَتِهَا فَقَالَ إِنِّي مَقْتُولٌ لَوْ قَدْ أَصْبَحْتُ فَجَاءَ مُؤَذِّنُهُ بِالصَّلاَةِ فَمَشَى قَلِيلاً فَقَالَتِ اِبْنَتُهُ زَيْنَبُ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ مُرْ جَعْدَةَ يُصَلِّي بِالنَّاسِ فَقَالَ لاَ مَفَرَّ مِنَ اَلْأَجَلِ ثُمَّ خَرَجَ. فَلَمَّا ضَرَبَهُ اِبْنُ مُلْجَمٍ لَعَنَهُ اَللَّهُ قَالَ فُزْتُ وَ رَبِّ اَلْكَعْبَةِ. (خصائص الائمه ج۱ ص۶۳)

راوی گوید: امیرمؤمنان(ع) در آن شبی که صبحش ضربت خورد، بیدار بود. فرمود من امشب کشته خواهم شد! وقتی مؤذن بانگ اذان گفت، امیرمؤمنان عزم مسجد کرد. دخترش زینب گفت: یا امیرالمؤمنین امروز جعده را به جای خود بفرست تا نماز بخواند. علی(ع) فرمود: مَفرّی از أجل نیست و از خانه خارج شد. ابن‌ملجمِ ملعون که وی را ضربت زد، فرمود: بخدای کعبه رستگار شدم!

(گوییم: جَعدَة بن هُبَیرَه مَخزُومی خواهرزاده امام علی(ع) و از یاران خاص و مورد اعتماد ایشان بود. او را از پرچم‌داران اولیه شیعه نامیده‌اند. وی فرزند امهانی از راویان و اصحاب پیامبر(ص) و خواهر امام علی(ع) است. او در تمام جنگ‌های امام علی(ع) شرکت کرد. مناظره جعده با عُتْبَةُ بن أَبِی سُفْیان در جنگ صفین در باره حقانیت امام علی(ع)، سبب شد نجاشی و أعوَر شَنّی (متوفای ۵۰ق) در مدح جعده اشعاری بسرایند. امام علی(ع) بعد از جنگ صفین، جعده را حاکم خراسان نمود. وی یک سال در خراسان ماند و به دلیل رفتار مناسب وی، مردم منطقه مسلمان و به امام علی(ع) محبت ورزیدند. جعده از دوستداران امام حسین(ع) بود. بعد از شهادت امام حسن(ع) جعده به همراه دیگر شیعیان امام حسین(ع) را برای قیام دعوت نمود، اما امام(ع) به دلیل پیمان با معاویه آن را قبول نکرد. جعده با ام‌الحسن دختر امام علی(ع) ازدواج نمود و در زمان خلافت معاویه از دنیا رفت.)

عَنْ مَوْلًى لِبَنِي اَلْأَشْتَرِ اَلنَّخَعِيِّ قَالَ: رَأَيْتُ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ أَنَا غُلاَمٌ وَ قَدْ أَتَى اَلسُّوقَ بِالْكُوفَةِ فَقَالَ لِبَعْضِ بَاعَةِ اَلثِّيَابِ أَ تَعْرِفُنِي قَالَ نَعَمْ أَنْتَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ فَتَجَاوَزَهُ وَ سَأَلَ آخَرَ فَأَجَابَ بِمِثْلِ ذَلِكَ إِلَى أَنْ سَأَلَ وَاحِداً فَقَالَ مَا أَعْرِفُكَ فَاشْتَرَى مِنْهُ قَمِيصاً فَلَبِسَهُ ثُمَّ قَالَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي كَسَا عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ وَ إِنَّمَا اِبْتَاعَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ مِمَّنْ لاَ يَعْرِفُهُ خَوْفاً مِنَ اَلْمُحَابَاةِ فِي إِرْخَاصِ مَا اِبْتَاعَهُ. (خصائص الائمه ج۱ ص۸۰)

راوی گوید: نوجوان بودم که دیدم علی(ع) به بازار کوفه آمد. نزد لباس‌فروشی رفت و گفت: مرا می شناسی؟ فروشنده گفت: بله؛ تو امیرالمؤمنینی! پس از او چیزی نخرید و به مغازه‌ای دیگر رفت و چون دید او هم وی را می‌شناسد، سراغ مغازه سوم رفت. در آنجا نوجوانی مشغول کار بود که امیرمؤمنان را به چهره نمی‌شناخت. جامه‌ای که می‌خواست را از او خرید و گفت: حمد خدای را که علی بن ابیطالب را لباس پوشاند! علی(ع) نمی‌خواست از کسی که او را می‌شناسد لباس بخرد که مبادا به خاطر هیبت یا مقام او تخفیف داده باشد.

وَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: لاَ يَسْتَقِيمُ قَضَاءُ اَلْحَوَائِجِ إِلاَّ بِثَلاَثٍ بِاسْتِصْغَارِهَا لِتَعْظُمَ وَ بِاسْتِكْتَامِهَا لِتُنْشَرَ وَ بِتَعْجِيلِهَا لِتَهْنَأَ. (خصائص الائمه ج۱ ص۹۶)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: برای آنکه حاجتی راحت برآورده شود، سه کار کنید: کوچکش بدانید تا محقّق شود؛ مخفی‌اش کنید تا به وقتش منتشر گردد؛ و سریع برایش اقدام کنید تا گوارا و مبارک شود.

(گوییم: فقره دوم به شکل لِتُنْسَى و لِتَظْهَرَ هم نقل شده. منظور از استصغار، راحت دیدن امر و بزرگ نکردن آن و بعید ندانستن آن است. این حدیث در جای دیگر همین کتاب اینگونه هم نقل شده: لاَ يَتِمُّ اَلْمَعْرُوفُ إِلاَّ بِثَلاَثٍ تَعْجِيلِهِ وَ تَصْغِيرِهِ وَ تَسْتِيرِهِ فَإِذَا عَجَّلْتَهُ هَنَّأْتَهُ وَ إِذَا صَغَّرْتَهُ عَظَّمْتَهُ وَ إِذَا سَتَرْتَهُ تَمَّمْتَهُ.)

عنه(ع): لاَ يَتْرُكُ اَلنَّاسُ شَيْئاً مِنْ دِينِهِمْ لاِسْتِصْلاَحِ دُنْيَاهُمْ إِلاَّ فَتَحَ اَللَّهُ عَلَيْهِمْ مَا هُوَ أَضَرُّ مِنْهُ. (خصائص الائمه ج۱ ص۹۷)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: مردم امری از دین را بخاطر دنیایشان رها نکردند جز آنکه به مشکل بزرگ‌تری دچار شدند.

كَانَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَقُولُ: اَلْوَفَاءُ تَوْأَمُ اَلصِّدْقِ وَ لاَ نَعْلَمُ نَجَاةً وَ لاَ جُنَّةً أَوْقَى مِنْهُ. (خصائص الائمه ج۱ ص۹۸)

امیرمؤمنان(ع) میفرمود: وفاء بخشی از صدق است و نجاتی بهتر و سپری نفوذناپذیرتر از صدق برای آدمی نیست.

تَحَدَّثَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَوْماً بِحَدِيثٍ عَنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَنَظَرَ اَلْقَوْمُ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مَا زِلْتُ مُذْ قُبِضَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَظْلُوماً وَ قَدْ بَلَغَنِي مَعَ ذَلِكَ أَنَّكُمْ تَقُولُونَ إِنِّي أَكْذِبُ عَلَيْهِ وَيْلَكُمْ أَ تَرَوْنِي أَكْذِبُ فَعَلَى مَنْ أَكْذِبُ أَ عَلَى اَللَّهِ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِهِ أَمْ عَلَى رَسُولِ اَللَّهِ وَ أَنَا أَوَّلُ مَنْ صَدَّقَهُ وَ لَكِنْ لَهْجَةٌ غِبْتُمْ عَنْهَا وَ لَمْ تَكُونُوا مِنْ أَهْلِهَا وَ عِلْمٌ عَجَزْتُمْ عَنْ حَمْلِهِ وَ لَمْ تَكُونُوا مِنْ أَهْلِهِ إِذْ كَيْلٌ بِغَيْرِ ثَمَنٍ لَوْ كَانَ لَهُ وِعَاءٌ - وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ. (خصائص الائمه ج۱ ص۹۹)

روزی امیرمؤمنان(ع) داشت چیزی از قول رسول خدا(ص) میفرمود که دید بعضی از اطرافیان به علامت تکذیب، به هم نگاه می‌کنند. پس فرمود: از آن زمان که رسول خدا(ص) رحلت نمود من مظلوم بوده‌ام. به من خبر رسیده که بعضی از شما در خفا می‌گویید علی بر پیامبر دروغ می‌بندد. وای بر شما! من بر که دروغ میبندم؟! بر خدایی که اولین ایمان آورنده به او بودم؛ یا بر رسولی که اولین تصدیق کنندهٔ او بودم؟ چنین نیست و سخن من راست است. اما بعضی حرف‌ها را شما از رسول خدا نشنیده‌اید و اهل آن نبودید و از تحمل علم آن عاجزید. چیزهایی که قیمت ندارد اگر ظرفیت آن وجود داشته باشد. سپس تلاوت فرمود: وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ. یعنی بعدها میفهمید چه گفتم!

شَيَّعَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ جِنَازَةً فَسَمِعَ رَجُلاً يَضْحَكُ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ كَأَنَّ اَلْمَوْتَ فِيهَا عَلَى غَيْرِنَا كُتِبَ وَ كَأَنَّ اَلْحَقَّ فِيهَا عَلَى غَيْرِنَا وَجَبَ وَ كَأَنَّ اَلَّذِي نَرَى مِنَ اَلْأَمْوَاتِ سَفْرٌ عَمَّا قَلِيلٍ إِلَيْنَا رَاجِعُونَ نُبَوِّئُهُمْ أَجْدَاثَهُمْ وَ نَأْكُلُ تُرَاثَهُمْ قَدْ نَسِينَا كُلَّ وَاعِظَةٍ وَ رُمِينَا بِكُلِّ جَائِحَةٍ. (خصائص الائمه ج۱ ص۹۹)

امیرمؤمنان(ع) در حال تشییع جنازه‌ای بود که دید کسی می‌خندد، ناراحت شد و فرمود: گویا مرگ را تنها بر دیگران نوشته‌اند و گویا مراعات حق فقط بر دیگران است و گویا مرگ سفری تفریحی است! چنین نیست و ما هم بزودی خواهیم مرد!

قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: مَنْ أَرَادَ عِزّاً بِلاَ عَشِيرَةٍ وَ هَيْبَةً مِنْ غَيْرِ سُلْطَانٍ وَ غِنًى مِنْ غَيْرِ مَالٍ وَ طَاعَةً مِنْ غَيْرِ بَذْلٍ فَلْيَتَحَوَّلْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيَةِ اَللَّهِ إِلَى عِزِّ طَاعَةِ اَللَّهِ فَإِنَّهُ يَجِدْ ذَلِكَ كُلَّهُ. (خصائص الائمه ج۱ ص۹۹)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: هر کس بدون عشیره طالب عزّت است و بدون آنکه کاره‌ای باشد دنبال هیبت است و بدون نیاز به مال طالب غناست و بی‌آنکه بذل و بخشش کند طالب اطاعت مردم است، پس تکانی به خود دهد و از ذلّت معصیت خدا خود را برساند به عزّت طاعت او. همهٔ اینها آنجاست.

قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: غَيْرَةُ اَلْمَرْأَةِ كُفْرٌ وَ غَيْرَةُ اَلرَّجُلِ إِيمَانٌ. (خصائص الائمه ج۱ ص۱۰۰)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: غیرت زن که مردش سراغ زن دیگری نرود، کفر است و غیرت مرد که زنش را از مردان اجنبی حفظ کند، عین ایمان است.

قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: مَنْ قَصَّرَ فِي اَلْعَمَلِ اُبْتُلِيَ بِالْهَمِّ. (خصائص الائمه ج۱ ص۱۰۱)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: علّت ابتلاء به فکر و خیال، کاستی در عمل نیک است.

قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: لاَ حَاجَةَ لِلَّهِ فِيمَنْ لَيْسَ لِلَّهِ فِي نَفْسِهِ وَ مَالِهِ نَصِيبٌ. (خصائص الائمه ج۱ ص۱۰۱)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: امتداد عافیت در بدن و مال، نشانهٔ آن است که شخص از چشم خدا افتاده!

قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: اَلصَّبْرُ لِإِعْطَاءِ اَلْحَقِّ مُرٌّ وَ مَا كُلٌّ لَهُ بِمُطِيقٍ. (خصائص الائمه ج۱ ص۱۰۶)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: صبر بر اعطاء حق دیگران، سخت است و در طاقت هرکسی نیست.

قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: لاَ يَعْدَمُ اَلصَّبُورُ اَلظَّفَرَ وَ إِنْ طَالَ بِهِ اَلزَّمَانُ وَ مَنْ لَمْ يُنْجِهِ اَلصَّبْرُ أَهْلَكَهُ اَلْجَزَعُ (خصائص الائمه ج۱ ص۱۰۶)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: صبور، آخرش پیروز میشود گرچه زمان زیادی بگذرد و اگر کسی از نجات‌بخشی صبر بهره نبرد، بی‌صبری هلاکش می‌کند.

قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: عَاتِبْ أَخَاكَ بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِ وَ اُرْدُدْ شَرَّهُ بِالْإِنْعَامِ عَلَيْهِ. (خصائص الائمه ج۱ ص۱۰۸)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: برادرت را با احسان تأدیب کن و شرّش را با اِنعام دفع کن.

قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: إِذَا هِبْتَ أَمْراً فَقَعْ فِيهِ فَإِنَّ شِدَّةَ تَوَقِّيهِ أَعْظَمُ مِمَّا يُخَافُ مِنْهُ. (خصائص الائمه ج۱ ص۱۱۰)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: اگر از کاری می‌ترسی، خود را در آن بینداز! چون همیشه ترس، بیش از حدّ واقعی است و با اقدام، برطرف میشود.

قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: أُحْصُدِ اَلشَّرَّ مِنْ صَدْرِ غَيْرِكَ بِقَلْعِهِ مِنْ صَدْرِكَ. (خصائص الائمه ج۱ ص۱۱۰)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: راه برطرف کردن شرّ از دل دیگران، نخست، برکندن آن از دل خویش است.

قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: يَا ابْنَ آدَمَ مَا كَسَبْتَ فَوْقَ قُوتِكَ فَأَنْتَ فِيهِ خَازِنٌ لِغَيْرِكَ. (خصائص الائمه ج۱ ص۱۱۲)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: ای پسر آدم، آنچه بیش از قوتت جمع کنی، برای دیگری جمع کرده‌ای.

قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَهْوَةً وَ إِقْبَالاً وَ إِدْبَاراً فَأْتُوهَا مِنْ قِبَلِ شَهْوَتِهَا وَ إِقْبَالِهَا فَإِنَّ اَلْقَلْبَ إِذَا أُكْرِهَ عَمِيَ. (خصائص الائمه ج۱ ص۱۱۲)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: دل، اقبالی دارد و ادباری؛ وقتِ اقبالش را برای کارهای خوب دریابید و مغتنم شمرید و هرگز دل را به زور به کاری مجبور نکنید که کور میشود.

قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: اَلنَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا اِنْتَبَهُوا. (خصائص الائمه ج۱ ص۱۱۲)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: مردم در خوابند و وقتی مردند تازه بیدار می‌شوند!

مِنْ كَلاَمٍ لَهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: فِي مَدْحِ اَلْكُوفَةِ وَيْحَكِ يَا كُوفَةُ مَا أَطْيَبَكِ وَ أَطْيَبَ رِيحَكِ لاَ تَذْهَبُ اَلدُّنْيَا حَتَّى يَحِنَّ إِلَيْكِ كُلُّ مُؤْمِنٍ وَ يَخْرُجَ عَنْكِ كُلُّ كَافِرٍ. (خصائص الائمه ج۱ ص۱۱۴)

امیرمؤمنان(ع) در مدح کوفه فرمود: کوفه؛ چقدر پاکی و چه بوی خوشی داری! روزی خواهد رسید که مومنان بتو رو می‌کنند و کافران از تو می‌گریزند.

قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: يَا ابْنَ آدَمَ لاَ تَحْمِلْ هَمَّ يَوْمِكَ اَلَّذِي لَمْ يَأْتِكَ عَلَى يَوْمِكَ اَلَّذِي أَنْتَ فِيهِ فَإِنْ يَكُنْ بَقِيَ مِنْ أَجَلِكَ يَأْتِ اَللَّهُ فِيهِ بِرِزْقِكَ. (خصائص الائمه ج۱ ص۱۱۴)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: ای پسر آدم، غصهٔ فردا را که نیامده، امروز مخور؛ چون فردا که آمد با رزقش خواهد آمد.

قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: أَوَّلُ عِوَضِ اَلْحَلِيمِ مِنْ حِلْمِهِ أَنَّ اَلنَّاسَ أَنْصَارُهُ عَلَى اَلْجَاهِلِ. (خصائص الائمه ج۱ ص۱۱۴)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: اولین بهرهٔ حلیم از حلمش، نصرت مردم از او در برابر جاهل است.

قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: مَا أَقْبَحَ اَلْخُضُوعَ عِنْدَ اَلْحَاجَةِ وَ اَلْجَفَاءَ عِنْدَ اَلْغِنَى. (خصائص الائمه ج۱ ص۱۱۶)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: چقدر زشت است که انسان، وقت حاجتْ خضوع کند و وقتی که بی‌نیاز شد، جفا!

قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: إِذَا تَغَيَّرَ اَلسُّلْطَانُ تَغَيَّرَ اَلزَّمَانُ. (خصائص الائمه ج۱ ص۱۱۶)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: حاکم که عوض شود، زمانه عوض می‌شود.