رَوَى جَعْفَرُ بْنُ سُلَيْمَانَ اَلضُّبَعِيُّ عَنِ اَلْمُعَلَّى بْنِ زِيَادٍ قَالَ : جَاءَ عَبْدُ اَلرَّحْمَنِ بْنُ مُلْجَمٍ لَعَنَهُ اَللَّهُ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَسْتَحْمِلُهُ فَقَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ اِحْمِلْنِي فَنَظَرَ إِلَيْهِ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَنْتَ عَبْدُ اَلرَّحْمَنِ بْنُ مُلْجَمٍ اَلْمُرَادِيُّ قَالَ نَعَمْ ثُمَّ قَالَ أَنْتَ عَبْدُ اَلرَّحْمَنِ بْنُ مُلْجَمٍ اَلْمُرَادِيُّ قَالَ نَعَمْ قَالَ يَا غَزْوَانُ اِحْمِلْهُ عَلَى اَلْأَشْقَرِ فَجَاءَ بِفَرَسٍ أَشْقَرَ فَرَكِبَهُ اِبْنُ مُلْجَمٍ اَلْمُرَادِيُّ وَ أَخَذَ بِعِنَانِهِ فَلَمَّا وَلَّى قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ أُرِيدُ حِبَاءَهُ وَ يُرِيدُ قَتْلِي عَذِيرَكَ مِنْ خَلِيلِكَ مِنْ مُرَادٍ قَالَ فَلَمَّا كَانَ مَا كَانَ مِنْ أَمْرِهِ وَ ضَرَبَ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قُبِضَ عَلَيْهِ وَ قَدْ خَرَجَ مِنَ اَلْمَسْجِدِ فَجِيءَ بِهِ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ اَللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَصْنَعُ بِكَ مَا أَصْنَعُ وَ أَنَا أَعْلَمُ أَنَّكَ قَاتِلِي وَ لَكِنْ كُنْتُ أَفْعَلُ ذَلِكَ بِكَ لِأَسْتَظْهِرَ بِاللَّهِ عَلَيْكَ. (الإرشاد ج۱ ص۱۲)
راوی گوید: ابنملجم حضور امیرمؤمنان(ع) رسیده و برای جنگ در رکاب ایشان طلبِ مرکبی کرد. حضرت نگاهی به او کرده فرمود: تو عبدالرحمن بن ملجم مرادی هستی؟ گفت: آری. باز هم همین پرسش را کرده و همان پاسخ را شنید. آنگاه به غزوان فرمود اسب سرخرنگی در اختیار او قرار دهند. چون ابنملجم سوار شد و دهانهاش را بدست گرفت و رفت، حضرت باین شعر مترنم شد: من خواهانم بدو عطا و بخشش کنم و او عازم کشتن من است، با این تفاوت در مرام و مسلك، هیچ کس او را معذور و بیگناه نخواهد شناخت. راوی گوید: چون آن قضیهٔ هائله رخ داد و ضربت بر سر امیرمؤمنان(ع) وارد آمد، ابن ملجم را دستگیر نموده، حضور حضرت آوردند. حضرت بدو رو کرده، فرمود: سوگند بخدا آن همه احسانهایی را که نسبت به تو انجام میدادم، با توجه به این بوده که میدانستم سرانجام قاتل منی! با تو چنین میکردم تا حجّت را بر تو تمام کنم.
رَوَى عَلِيُّ بْنُ اَلْحَزَوَّرِ عَنِ اَلْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ: خَطَبَنَا أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فِي اَلشَّهْرِ اَلَّذِي قُتِلَ فِيهِ فَقَالَ أَتَاكُمْ شَهْرُ رَمَضَانَ وَ هُوَ سَيِّدُ اَلشُّهُورِ وَ أَوَّلُ اَلسَّنَةِ وَ فِيهِ تَدُورُ رَحَى اَلسُّلْطَانِ أَلاَ وَ إِنَّكُمْ حَاجُّ اَلْعَامِ صَفّاً وَاحِداً وَ آيَةُ ذَلِكَ أَنِّي لَسْتُ فِيكُمْ قَالَ فَهُوَ يَنْعَى نَفْسَهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ نَحْنُ لاَ نَدْرِي. (الإرشاد ج۱ ص۱۴)
راوی گوید: در آغاز همان ماه رمضانی که علی(ع) در آن شهید شد، برای ما خطبه خواند و فرمود: ماه رمضان از راه رسید! ماه رمضان سرور ماهها و آغاز سال است و آسیای سلطنت در این ماه به چرخش میافتد! امسال حاجیان شما به حج خواهند رفت بدون آنکه امیری داشته باشند و من دیگر در میان شما نیستم. راوی گوید: ما آن وقت نفهمیدیم منظورش چیست تا آنکه شهید شد.
(گوییم: در این حدیث دو تعبیر بدیع هست: یکی آنکه ماه رمضان را آغاز سال خوانده. رمضان بدلیل لیلةالقدرش، آغاز سال معنوی جدید برای هرکس است. تعبیر دوم "تَدُورُ رَحَى اَلسُّلْطَانِ" است. بعضی گفتند یعنی با کشته شدن من در این ماهِ رمضان، خلافت به سلطنت بدل میگردد. اما به نظر ما این تعبیر نیز تعبیری معنوی از رمضان و مربوط به تمام ماههای رمضان است، نه رمضان سال چهل هجری. طبق این تعبیر، تقدیر هر کس در رمضان بخصوص شب قدرش به حرکت میافتد و از وضع سابق خارج شده و به وضع جدیدی در میآید. پس رمضان برای مؤمنان یک فرصت بینظیر است.)
يَحْيَى بْنِ عَفِيفٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: كُنْتُ جَالِساً مَعَ اَلْعَبَّاسِ بْنِ عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ بِمَكَّةَ قَبْلَ أَنْ يَظْهَرَ أَمْرُ اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَجَاءَ شَابٌّ فَنَظَرَ إِلَى اَلسَّمَاءِ حِينَ تَحَلَّقَتِ اَلشَّمْسُ ثُمَّ اِسْتَقْبَلَ اَلْكَعْبَةَ فَقَامَ يُصَلِّي ثُمَّ جَاءَ غُلاَمٌ فَقَامَ عَنْ يَمِينِهِ ثُمَّ جَاءَتِ اِمْرَأَةٌ فَقَامَتْ خَلْفَهُمَا فَرَكَعَ اَلشَّابُّ فَرَكَعَ اَلْغُلاَمُ وَ اَلْمَرْأَةُ ثُمَّ رَفَعَ اَلشَّابُّ فَرَفَعَا ثُمَّ سَجَدَ اَلشَّابُّ فَسَجَدَا فَقُلْتُ يَا عَبَّاسُ أَمْرٌ عَظِيمٌ فَقَالَ اَلْعَبَّاسُ أَمْرٌ عَظِيمٌ أَ تَدْرِي مَنْ هَذَا اَلشَّابُّ هَذَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ اِبْنُ أَخِي أَ تَدْرِي مَنْ هَذَا اَلْغُلاَمُ هَذَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ اِبْنُ أَخِي أَ تَدْرِي مَنْ هَذِهِ اَلْمَرْأَةُ هَذِهِ خَدِيجَةُ بِنْتُ خُوَيْلِدٍ إِنَّ اِبْنَ أَخِي هَذَا حَدَّثَنِي أَنَّ رَبَّهُ رَبَّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَمَرَهُ بِهَذَا اَلدِّينِ اَلَّذِي هُوَ عَلَيْهِ وَ لاَ وَ اَللَّهِ مَا عَلَى ظَهْرِ اَلْأَرْضِ عَلَى هَذَا اَلدِّينِ غَيْرُ هَؤُلاَءِ اَلثَّلاَثَةِ. (الإرشاد ج۱ ص۲۹)
راوی گوید: پیش از آنکه پیغمبر اکرم(ص) امر نبوت را اظهار کند، من با عباس بن عبدالمطلب نشسته بودیم. اول ظهر جوانی آمد رو به کعبه ایستاده و به نماز مشغول شد. کمی بعد نوجوانی آمد و طرف راست او ایستاده و زنی هم آمد پشت سر آنها به نماز مشغول شد. جوان برکوع رفت؛ آنها هم اقتدا کرده با وی برکوع آمدند. چون سر از رکوع برداشتند بسجده آمده، آنها هم سر بسجده گذاردند. من به عباس گفتم: امر عظیمی مشاهده میکنم! گفت: آری چنانست که میگوئی. میدانی این جوان کیست؟ این جوان پسر برادر من و نام او محمد است و آن نوجوان هم پسر برادر من علی بن ابیطالب است و این زن خدیجه دختر خویلد است. پسر برادر من میگوید پروردگار او که خدای آسمانها و زمین است او را به این دینی که میبینی مأمور داشته و سوگند بخدا بجز این نفر، بر روی زمین کس دیگری قائل این دین نیست.
عُثْمَانَ بْنِ اَلْمُغِيرَةِ عَنْ زَيْدِ بْنِ وَهْبٍ قَالَ: وَجَدْنَا مِنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ مَسْعُودٍ: كَانَتْ هِنْدُ بِنْتُ عُتْبَةَ جَعَلَتْ لِوَحْشِيٍّ جُعْلاً عَلَى أَنْ يَقْتُلَ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَوْ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ أَوْ حَمْزَةَ بْنَ عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ عَلَيْهِمَا اَلسَّلاَمُ فَقَالَ لَهَا أَمَّا مُحَمَّدٌ فَلاَ حِيلَةَ لِي فِيهِ لِأَنَّ أَصْحَابَهُ يُطِيفُونَ بِهِ وَ أَمَّا عَلِيٌّ فَإِنَّهُ إِذَا قَاتَلَ كَانَ أَحْذَرَ مِنَ اَلذِّئْبِ وَ أَمَّا حَمْزَةُ فَإِنِّي أَطْمَعُ فِيهِ لِأَنَّهُ إِذَا غَضِبَ لَمْ يُبْصِرْ بَيْنَ يَدَيْهِ. وَ كَانَ حَمْزَةُ يَوْمَئِذٍ قَدْ أَعْلَمَ بِرِيشَةِ نَعَامَةٍ فِي صَدْرِهِ فَكَمَنَ لَهُ وَحْشِيٌّ فِي أَصْلِ شَجَرَةٍ فَرَآهُ حَمْزَةُ فَبَدَرَ إِلَيْهِ بِالسَّيْفِ فَضَرَبَهُ ضَرْبَةً أَخْطَأَتْ رَأْسَهُ قَالَ وَحْشِيٌّ وَ هَزَزْتُ حَرْبَتِي حَتَّى إِذَا تَمَكَّنْتُ مِنْهُ رَمَيْتُهُ فَأَصَبْتُهُ فِي أُرْبِيَّتِهِ فَأَنْفَذْتُهُ وَ تَرَكْتُهُ حَتَّى إِذَا بَرَدَ صِرْتُ إِلَيْهِ فَأَخَذْتُ حَرْبَتِي وَ شُغِلَ عَنِّي وَ عَنْهُ الْمُسْلِمُونَ بِهَزِيمَتِهِمْ. وَ جَاءَتْ هِنْدُ فَأَمَرَتْ بِشَقِّ بَطْنِ حَمْزَةَ وَ قَطْعِ كَبِدِهِ وَ التَّمْثِيلِ بِهِ فَجَدَعُوا أَنْفَهُ وَ أُذُنَيْهِ وَ مَثَّلُوا بِهِ. (الإرشاد ج۱ ص۸۰)
راوی گوید: هند زن ابوسفیان، به غلامش وحشی گفته بود: اگر یکی از این سه نفر را بکشی، مزد خوبی به تو میدهم: رسول خدا را؛ یا علی بن ابیطالب را؛ یا حمزه را. وحشی به او پاسخ داده بود: به محمد نمیشود دست یافت. محمد در جنگ چون نگینی در میان اصحاب خویش است. اما علی، بیخیال او شو! علی را هم نمیشود در صحنهٔ جنگ کشت. چون علی مانند گرگی، همیشه مراقب اطراف خویش است. اما حمزه شاید بتوانم او را بکشم! چون حمزه وقتی غضب میکند، حواسش به اطرافش نیست. در روز جنگ احد، حمزه پر شترمرغی بر سینهٔ خود نصب کرده بود و از این رو به راحتی شناخته می شد. پس وحشی پشت درختی کمین کرده و او را میپایید. و با نیزهای که به سوی وی پرتاب کرد او را از پای درآورد. پس از جنگ، هند بر سر جسد مطهّر حمزه آمد و جگرش را به دندان کشید و از آن زمان به هند جگرخوار معروف شد.
رَوَى الْحَكَمُ بْنُ ظُهَيْرٍ عَنِ السُّدِّيِّ عَنْ أَبِي مَالِكٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ: أَنَّ طَلْحَةَ بْنَ أَبِي طَلْحَةَ خَرَجَ يَوْمَئِذٍ فَوَقَفَ بَيْنَ الصَّفَّيْنِ فَنَادَى يَا أَصْحَابَ مُحَمَّدٍ إِنَّكُمْ تَزْعُمُونَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى يُعَجِّلُنَا بِسُيُوفِكُمْ إِلَى النَّارِ وَ يُعَجِّلُكُمْ بِسُيُوفِنَا إِلَى الْجَنَّةِ فَأَيُّكُمْ يَبْرُزُ إِلَيَّ فَبَرَزَ إِلَيْهِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ وَ اللَّهِ لاَ أُفَارِقُكَ الْيَوْمَ حَتَّى أُعَجِّلَكَ بِسَيْفِي إِلَى النَّارِ فَاخْتَلَفَا ضَرْبَتَيْنِ فَضَرَبَهُ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَى رِجْلَيْهِ فَقَطَعَهُمَا وَ سَقَطَ فَانْكَشَفَ عَنْهُ فَقَالَ أَنْشُدُكَ اللَّهَ يَا ابْنَ عَمِّ وَ الرَّحِمَ فَانْصَرَفَ عَنْهُ إِلَى مَوْقِفِهِ فَقَالَ لَهُ الْمُسْلِمُونَ أَ لاَ أَجَزْتَ عَلَيْهِ فَقَالَ نَاشَدَنِيَ اللَّهَ وَ الرَّحِمَ وَ وَ اللَّهِ لاَ عَاشَ بَعْدَهَا أَبَداً فَمَاتَ طَلْحَةُ فِي مَكَانِهِ وَ بُشِّرَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِذَلِكَ فَسُرَّ بِهِ وَ قَالَ هَذَا كَبْشُ الْكَتِيبَةِ. (الإرشاد ج۱ ص۸۵)
راوی گوید: در روز جنگ احد، طلحة بن أبی طلحه پرچمدار مشرکین از میان لشکر بیرون تاخت و فریاد زد: ای یاران محمد! شما گمان کنید که خدا با شمشیرهای شما، ما را به بدوزخ فرستد و شما را با شمشیرهای ما ببهشت! پس کدامیک از شما بجنگ من آید!؟ امیرمؤمنان(ع) با او بیرون رفت و باو فرمود: بخدا امروز تو را رها نکنم تا با شمشیر خود بدوزخت فرستم. پس دو ضربت میان آنها رد و بدل شد و علی(ع) با شمشیر دو پای او را زد که هر دو بیفتاد و عورتش هویدا شد. در این حال به علی گفت: ای عموزاده! تو را به خدا و به خویشاوندی سوگند! پس علی(ع) روی از او بگردانید و بجای خویش باز گشت. مسلمانان عرض کردند: چرا کارش را نساختی؟ فرمود: مرا به خدا و به خویشاوندی سوگند داد و بخدا زنده نخواهد ماند. پس طلحه در همان جا که افتاده بود مرد و مژده مرگش را به رسول خدا(ص) دادند و آن حضرت خرسند شده فرمود: او مهتر لشکریان بود.
عَلِيُّ بْنُ الْحَكِيمِ الْأَوْدِيُّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا بَكْرِ بْنِ عَيَّاشٍ يَقُولُ: لَقَدْ ضَرَبَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ضَرْبَةً مَا كَانَ فِي الْإِسْلاَمِ ضَرْبَةٌ أَعَزُّ مِنْهَا يَعْنِي ضَرْبَةَ عَمْرِو بْنِ عَبْدِ وُدٍّ وَ لَقَدْ ضُرِبَ عَلِيٌّ ضَرْبَةً مَا كَانَ فِي الْإِسْلاَمِ أَشْأَمُ مِنْهَا يَعْنِي ضَرْبَةَ ابْنِ مُلْجَمٍ لَعَنَهُ اللَّهُ. (الإرشاد ج۱ ص۱۰۵)
شیخ مفید از اصحاب سِیَر نقل کرده که: در اسلام، ضربهٔ شمشیری عزّتمندانهتر از ضربهٔ علی(ع) که با آن در جنگ احزاب عمربنعبدِوُدّ را بر زمین انداخت نبوده و نخواهد بود و و بر اسلام، ضربهای شومتر از ضربهٔ ابنملجم بر فرق علی(ع) نبوده و نخواهد بود.
أَنَّ أَصْحَابَ السِّيَرِ ذَكَرُوا: كَانَتْ لِعَلِيٍّ(ع) عِصَابَةٌ لاَ يَتَعَصَّبُ بِهَا حَتَّى يَبْعَثَهُ النَّبِيُّ عَلَيْهِ وَ آلِهِ السَّلاَمُ فِي وَجْهٍ شَدِيدٍ. (الإرشاد ج۱ ص۱۱۴)
شیخ مفید از اصحاب سِیَر نقل کرده که: علی(ع) عمامهای داشت که فقط وقتی رسول خدا(ص) او را به کاری سخت میفرستاد، بر سر میبست.
مُحَمَّدِ بْنِ إِسْحَاقَ وَ غَيْرِهِمْ مِنْ أَصْحَابِ الآثَارِ قَالُوا: لَمَّا دَنَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مِنْ خَيْبَرَ قال : لَيْسَتْ هَذِهِ الرَّايَةَ لِمَنْ حَمَلَهَا جِيئُونِي بِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَقِيلَ لَهُ إِنَّهُ أَرْمَدُ قَالَ أَرُونِيهِ تُرُونِي رَجُلاً يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ يَأْخُذُهَا بِحَقِّهَا لَيْسَ بِفَرَّارٍ فَجَاءُوا بِعَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَقُودُونَهُ إِلَيْهِ فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَا تَشْتَكِي يَا عَلِيُّ قَالَ رَمَدٌ مَا أُبْصِرُ مَعَهُ وَ صُدَاعٌ بِرَأْسِي فَقَالَ لَهُ اجْلِسْ وَ ضَعْ رَأْسَكَ عَلَى فَخِذِي فَفَعَلَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ذَلِكَ فَدَعَا لَهُ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ تَفَلَ فِي يَدِهِ فَمَسَحَهَا عَلَى عَيْنَيْهِ وَ رَأْسِهِ فَانْفَتَحَتْ عَيْنَاهُ وَ سَكَنَ مَا كَانَ يَجِدُهُ مِنَ الصُّدَاعِ وَ قَالَ فِي دُعَائِهِ لَهُ اللَّهُمَّ قِهِ الْحَرَّ وَ الْبَرْدَ وَ أَعْطَاهُ الرَّايَةَ وَ كَانَتْ رَايَةً بَيْضَاءَ وَ قَالَ لَهُ خُذِ الرَّايَةَ وَ امْضِ بِهَا فَجَبْرَئِيلُ مَعَكَ وَ النَّصْرُ أَمَامَكَ وَ الرُّعْبُ مَبْثُوثٌ فِي صُدُورِ الْقَوْمِ وَ اعْلَمْ يَا عَلِيُّ أَنَّهُمْ يَجِدُونَ فِي كِتَابِهِمْ أَنَّ الَّذِي يُدَمِّرُ عَلَيْهِمُ اسْمُهُ إِلْيَا فَإِذَا لَقِيتَهُمْ فَقُلْ أَنَا عَلِيٌّ فَإِنَّهُمْ يُخْذَلُونَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَمَضَيْتُ بِهَا حَتَّى أَتَيْتُ الْحُصُونَ فَخَرَجَ مَرْحَبٌ وَ عَلَيْهِ مِغْفَرٌ وَ هُوَ يَرْتَجِزُ وَ لَمَّا قَتَلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مَرْحَباً رَجَعَ مَنْ كَانَ مَعَهُ وَ أَغْلَقُوا بَابَ الْحِصْنِ عَلَيْهِمْ دُونَهُ فَصَارَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِلَيْهِ فَعَالَجَهُ حَتَّى فَتَحَهُ وَ أَكْثَرُ النَّاسِ مِنْ جَانِبِ الْخَنْدَقِ لَمْ يَعْبُرُوا مَعَهُ فَأَخَذَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ بَابَ الْحِصْنِ فَجَعَلَهُ عَلَى الْخَنْدَقِ جِسْراً لَهُمْ حَتَّى عَبَرُوا فَظَفِرُوا بِالْحِصْنِ وَ نَالُوا الْغَنَائِمَ. فَلَمَّا انْصَرَفُوا مِنَ الْحُصُونِ أَخَذَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ بِيُمْنَاهُ فَدَحَا بِهِ أَذْرُعاً مِنَ الْأَرْضِ وَ كَانَ الْبَابُ يُغْلِقُهُ عِشْرُونَ رَجُلاً مِنْهُمْ. (الإرشاد ج۱ ص۱۲۴)
شیخ مفید از اصحاب سِیَر نقل کرده که در ماجرای جنگ خیبر، رسول خدا(ص) پرچم را به دست هر که میداد ناموفق بود تا آنکه فرمود: گویا شماها لایق این پرچم نیستید! علی را بیاورید! گفتند: علی چشمش عفونت کرده. فرمود: او را بیاورید. جستند و علی را یافتند و نزد پیامبر آوردند. پیامبر(ص) فرمود: تو را چه شده؟ گفت: چشمم عفونت کرده و سرم به شدت درد میکند. رسول خدا(ص) فرمود: سرت را روی زانوی من بگذار! و دستی بر چشم او کشید و برایش دعا کرد که خدایا! علی را شفا بده و او را از سرما و گرما حفظ کن. علی(ع) خوب شد و پرچم را که پرچمی سفید بود، از رسول خدا(ص) گرفت و عازم میدان شد. رسول خدا(ص) فرمود: برو که جبرئیل همراه تو و پیروزی در مسیر تو و رعب در دل دشمنان توست. فرمود: آنها در کتابهایشان دارند که مردی به نام ایلیا بر آنها ظفر مییابد؛ تو که رفتی خود را معرفی کن و بگو من علی همان ایلیا هستم. وقتی علی(ع) به همراه چند نفر به میدان رفت، پهلوان بزرگ یهودیان که مِرحَب نام داشت به همراه تنی چند از قلعه بیرون آمده و شروع به رجز خواندن کرد. علی(ع) و مرحب تن به تن با هم گلاویز شدند و عاقبت علی(ع) مرحب را کشت. مرحب که کشته شد همراهان او به درون قلعه گریخته و درب قلعه را بستند. علی(ع) آنها را تعقیب کرد و از خندق گذشت و درِ قلعه را که بیست نفر آن را باز و بسته میکردند، به تنهایی از جا کند و بر روی خندق انداخت. مسلمین از روی خندق گذشتند و وارد قلعه شدند و قلعه را فتح کردند و به غنائم بسیار دست یافتند.
عَنْ أَبِي الزُّبَيْرِ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِيِّ : أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لَمَّا خَلاَ بِعَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَوْمَ الطَّائِفِ أَتَاهُ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ فَقَالَ أَ تُنَاجِيهِ دُونَنَا وَ تَخْلُو بِهِ دُونَنَا فَقَالَ يَا عُمَرُ مَا أَنَا انْتَجَيْتُهُ بَلِ اللَّهُ انْتَجَاهُ قَالَ فَأَعْرَضَ عُمَرُ. (الإرشاد ج۱ ص۱۵۳)
جابر بن عبدالله انصاری روایت میکند که رسول خدا(ص) مشغول محاصره طائف بود که علی(ع) پیروز از جنگ با قبیلهٔ خثعم بازگشت. پس رسول خدا(ص) بسیار خشنود گشت و دست علی را گرفت و ساعتی تنها با وی در بیابان قدم میزد و با او نجوا میکرد. این خلوت و تنهایی رسول خدا(ص) با علی(ع) را بعضی، تاب نیاوردند؛ از جمله عمر به اعتراض گفت: چرا با علی در خلوت نجوا میکنی و راز میگویی؟! رسول خدا(ص) در جواب فرمود: من با علی در تنهایی راز نمیگفتم؛ بلکه خدا بود که با او راز میگفت!
(گوییم: این ماجرا که به رازگویی یا نجوای رسول خدا (ص) با علی (ع) در روز طائف معروف است در منابع بسیاری روایت شده و عبارت "بَلِ اللهُ اِنْتَجَاهُ" یکی از فضائل اختصاصی امیرمؤمنان(ع) دانسته شده. گویا در آن خلوت، رسول خدا (ص) به اذن خدا، مغیباتی را به ایشان فرموده و ابوابی از علم را گشوده.)
أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ كَانَ قَدْ أَنْفَذَهُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِلَى الْيَمَنِ لِيُخَمِّسَ زَكَاتَهَا وَ يَقْبِضَ مَا وَافَقَ عَلَيْهِ أَهْلُ نَجْرَانَ مِنَ الْحُلَلِ ... فَوَدَّعَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ عَادَ إِلَى جَيْشِهِ عَنْ قُرْبٍ فَلَقِيَهُمْ فَوَجَدَهُمْ قَدْ لَبِسُوا الْحُلَلَ الَّتِي كَانَتْ مَعَهُمْ فَأَنْكَرَ ذَلِكَ عَلَيْهِمْ وَ قَالَ لِلَّذِي كَانَ اسْتَخْلَفَهُ فِيهِمْ وَيْلَكَ مَا دَعَاكَ إِلَى أَنْ تُعْطِيَهُمُ الْحُلَلَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَدْفَعَهَا إِلَى النَّبِيِّ عَلَيْهِ وَ آلِهِ السَّلاَمُ وَ لَمْ أَكُنْ أَذِنْتُ لَكَ فِي ذَلِكَ فَقَالَ سَأَلُونِي أَنْ يَتَجَمَّلُوا بِهَا وَ يُحْرِمُوا فِيهَا ثُمَّ يَرُدُّونَهَا عَلَيَّ فَانْتَزَعَهَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مِنَ الْقَوْمِ وَ شَدَّهَا فِي الْأَعْدَالِ فَاضْطَغَنُوا ذَلِكَ عَلَيْهِ. فَلَمَّا دَخَلُوا مَكَّةَ كَثُرَتْ شِكَايَتُهُمْ مِنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَأَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مُنَادِيَهُ فَنَادَى فِي النَّاسِ ارْفَعُوا أَلْسِنَتَكُمْ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَإِنَّهُ خَشِنٌ فِي ذَاتِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ غَيْرُ مُدَاهِنٍ فِي دِينِهِ فَكَفَّ النَّاسُ عَنْ ذِكْرِهِ وَ عَلِمُوا مَكَانَهُ مِنَ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَخَطَهُ عَلَى مَنْ رَامَ الْغَمِيزَةَ فِيهِ. (الإرشاد ج۱ ص۱۵۳)
شیخ مفید از اصحاب سِیَر نقل میکند که در آن ماجرایی که رسول خدا(ص)، علی(ع) را برای ستادندن خمس و زکاتِ یمن و پارچههای اهل نجران به آنجا گسیل داشت، پس از مفارقت علی(ع) از مدینه، ندای حج داد و با عدّهٔ زیادی عازم حجةالوداع گشت. از طرفی علی(ع) اموال را از اهل یمن ستانده و با لشکری از یمن به سمت مکه آمد تا همراه پیامبر(ص) حج به جا آورد. نزدیکیهای مکه علی(ع) از لشکرش جدا شده و خودش به دیدار پیامبر آمد و پس از گفتگو با پیامبر(ص) به سوی لشکر بازگشت تا لشکر را هم آرام آرام به سمت مکه بیاورد. اما دید در غیاب او لشکریان پارچهها را تصرف کرده و با آن احرام بستهاند. پس از ایشان دلگیر شد و دستور داد پارچهها را برگردانند. آنها هم متقابلاً از دستور علی(ع) دلگیر شدند. این دلگیری با آنها بود تا به مکه رسیدند، پس در مکه مدام از علی(ع) و سختگیریاش بد میگفتند. رسول خدا(ص) که چنین دید فرمود منادی ندا دهد: راجع به علی بن ابیطالب بدگویی نکنید زیرا علی در ذات خدا خشن است و در دین خدا مداهنه نمیکند.
پس مردم از صحبت راجع به علی دست برداشتند و این ماجرا پایان یافت.
(گوییم: عبارت "خَشِنٌ فِي ذَاتِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ غَيْرُ مُدَاهِنٍ فِي دِينِهِ" از عبارات مشهور راجع به امیرمؤمنین(ع) است که چنانکه ذیل حدیث کتاب الاختصاص ج۱ ص۱۲۱ به عرض رساندیم به صورتهای دیگری چون "مکدودٌ فِي ذَاتِ الله" و "ممسوسٌ فِي ذَاتِ الله" یا "لأخشن فى ذات الله" هم نقل شده است. آنجا توضیح مبسوطی آوردیم.)
أَبِي بَكْرٍ الْهُذَلِيِّ قَالَ: سَمِعْتُ رِجَالاً مِنْ عُلَمَائِنَا يَقُولُونَ: تَكَاتَبَتِ الْأَعَاجِمُ مِنْ أَهْلِ هَمَذَانَ وَ أَهْلِ الرَّيِّ وَ أَهْلِ أَصْفَهَانَ وَ قُومِسَ وَ نَهَاوَنْدَ وَ أَرْسَلَ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ أَنَّ مَلِكَ الْعَرَبِ الَّذِي جَاءَ بِدِينِهِمْ وَ أَخْرَجَ كِتَابَهُمْ قَدْ هَلَكَ يَعْنُونَ النَّبِيَّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ أَنَّهُ مَلَكَهُمْ مِنْ بَعْدِهِ رَجُلٌ مُلْكاً يَسِيراً ثُمَّ هَلَكَ يَعْنُونَ أَبَا بَكْرٍ وَ قَامَ بَعْدَهُ آخَرُ قَدْ طَالَ عُمْرُهُ حَتَّى تَنَاوَلَكُمْ فِي بِلاَدِكُمْ وَ أَغْزَاكُمْ جُنُودَهُ يَعْنُونَ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ وَ أَنَّهُ غَيْرُ مُنْتَهٍ عَنْكُمْ حَتَّى تُخْرِجُوا مَنْ فِي بِلاَدِكُمْ مِنْ جُنُودِهِ وَ تَخْرُجُوا إِلَيْهِ فَتَغْزُوهُ فِي بِلاَدِهِ فَتَعَاقَدُوا عَلَى هَذَا وَ تَعَاهَدُوا عَلَيْهِ. فَلَمَّا انْتَهَى الْخَبَرُ إِلَى مَنْ بِالْكُوفَةِ مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَنْهَوْهُ إِلَى عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَلَمَّا انْتَهَى إِلَيْهِ الْخَبَرُ فَزِعَ عُمَرُ لِذَلِكَ فَزَعاً شَدِيداً ثُمَّ أَتَى مَسْجِدَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَصَعِدَ الْمِنْبَرَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ مَعَاشِرَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ إِنَّ الشَّيْطَانَ قَدْ جَمَعَ لَكُمْ جُمُوعاً وَ أَقْبَلَ بِهَا لِيُطْفِئَ بِهَا نُورَ اللَّهِ أَلاَ إِنَّ أَهْلَ هَمَذَانَ وَ أَهْلَ أَصْفَهَانَ وَ الرَّيِّ وَ قُومَسَ وَ نَهَاوَنْدَ مُخْتَلِفَةٌ أَلْسِنَتُهَا وَ أَلْوَانُهَا وَ أَدْيَانُهَا قَدْ تَعَاهَدُوا وَ تَعَاقَدُوا أَنْ يُخْرِجُوا مِنْ بِلاَدِهِمْ إِخْوَانَكُمْ مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ يَخْرُجُوا إِلَيْكُمْ فَيَغْزُوكُمْ فِي بِلاَدِكُمْ فَأَشِيرُوا عَلَيَّ وَ أَوْجِزُوا وَ لاَ تُطْنِبُوا فِي الْقَوْلِ فَإِنَّ هَذَا يَوْمٌ لَهُ مَا بَعْدَهُ مِنَ الْأَيَّامِ. فَتَكَلَّمُوا فَقَامَ طَلْحَةُ بْنُ عُبَيْدِ اللَّهِ وَ كَانَ مِنْ خُطَبَاءِ قُرَيْشٍ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَدْ حَنَّكَتْكَ الْأُمُورُ وَ جَرَّسَتْكَ الدُّهُورُ وَ عَجَمَتْكَ الْبَلاَيَا وَ أَحْكَمَتْكَ التَّجَارِبُ وَ أَنْتَ مُبَارَكُ الْأَمْرِ مَيْمُونُ النَّقِيبَةِ قَدْ وُلِّيتَ فَخَبُرْتَ وَ اخْتَبَرْتَ وَ خُبِرْتَ فَلَمْ تَنْكَشِفْ مِنْ عَوَاقِبِ قَضَاءِ اللَّهِ إِلاَّ عَنْ خِيَارٍ فَاحْضُرْ هَذَا الْأَمْرَ بِرَأْيِكَ وَ لاَ تَغِبْ عَنْهُ ثُمَّ جَلَسَ. فَقَالَ عُمَرُ تَكَلَّمُوا فَقَامَ عُثْمَانُ بْنُ عَفَّانَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ أَمَّا بَعْدُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَإِنِّي أَرَى أَنْ تُشْخِصَ أَهْلَ الشَّامِ مِنْ شَامِهِمْ وَ أَهْلَ الْيَمَنِ مِنْ يَمَنِهِمْ وَ تَسِيرَ أَنْتَ فِي أَهْلِ هَذَيْنِ الْحَرَمَيْنِ وَ أَهْلِ الْمِصْرَيْنِ الْكُوفَةِ وَ الْبَصْرَةِ فَتَلْقَى جَمْعَ الْمُشْرِكِينَ بِجَمْعِ الْمُؤْمِنِينَ فَإِنَّكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لاَ تَسْتَبْقِي مِنْ نَفْسِكَ بَعْدَ الْعَرَبِ بَاقِيَةً وَ لاَ تَمَتَّعُ مِنَ الدُّنْيَا بِعَزِيزٍ وَ لاَ تَلُوذُ مِنْهَا بِحَرِيزٍ فَاحْضُرْهُ بِرَأْيِكَ وَ لاَ تَغِبْ عَنْهُ ثُمَّ جَلَسَ. فَقَالَ عُمَرُ تَكَلَّمُوا فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : الْحَمْدُ لِلَّهِ حَتَّى تَمَّ التَّحْمِيدُ وَ الثَّنَاءُ عَلَى اللَّهِ وَ الصَّلاَةُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ثُمَّ قَالَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّكَ إِنْ أَشْخَصْتَ أَهْلَ الشَّامِ مِنْ شَامِهِمْ سَارَتِ الرُّومُ إِلَى ذَرَارِيِّهِمْ وَ إِنْ أَشْخَصْتَ أَهْلَ الْيَمَنِ مِنْ يَمَنِهِمْ سَارَتِ الْحَبَشَةُ إِلَى ذَرَارِيِّهِمْ وَ إِنْ أَشْخَصْتَ مَنْ بِهَذَيْنِ الْحَرَمَيْنِ انْتَقَضَتِ الْعَرَبُ عَلَيْكَ مِنْ أَطْرَافِهَا وَ أَكْنَافِهَا حَتَّى يَكُونَ مَا تَدَعُ وَرَاءَ ظَهْرِكَ مِنْ عِيَالاَتِ الْعَرَبِ أَهَمَّ إِلَيْكَ مِمَّا بَيْنَ يَدَيْكَ وَ أَمَّا ذِكْرُكَ كَثْرَةَ الْعَجَمِ وَ رَهْبَتَكَ مِنْ جُمُوعِهِمْ فَإِنَّا لَمْ نَكُنْ نُقَاتِلُ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِالْكَثْرَةِ وَ إِنَّمَا كُنَّا نُقَاتِلُ بِالنَّصْرِ وَ أَمَّا مَا بَلَغَكَ مِنِ اجْتِمَاعِهِمْ عَلَى الْمَسِيرِ إِلَى الْمُسْلِمِينَ فَإِنَّ اللَّهَ لِمَسِيرِهِمْ أَكْرَهُ مِنْكَ لِذَلِكَ وَ هُوَ أَوْلَى بِتَغْيِيرِ مَا يَكْرَهُ وَ إِنَّ الْأَعَاجِمَ إِذَا نَظَرُوا إِلَيْكَ قَالُوا هَذَا رَجُلُ الْعَرَبِ فَإِنْ قَطَعْتُمُوهُ فَقَدْ قَطَعْتُمُ الْعَرَبَ فَكَانَ أَشَدَّ لِكَلَبِهِمْ وَ كُنْتَ قَدْ أَلَّبْتَهُمْ عَلَى نَفْسِكَ وَ أَمَدَّهُمْ مَنْ لَمْ يَكُنْ يُمِدُّهُمْ وَ لَكِنِّي أَرَى أَنْ تُقِرَّ هَؤُلاَءِ فِي أَمْصَارِهِمْ وَ تَكْتُبَ إِلَى أَهْلِ الْبَصْرَةِ فَلْيَتَفَرَّقُوا عَلَى ثَلاَثِ فِرَقٍ فَلْتَقُمْ فِرْقَةٌ مِنْهُمْ عَلَى ذَرَارِيِّهِمْ حَرَساً لَهُمْ وَ لْتَقُمْ فِرْقَةٌ فِي أَهْلِ عَهْدِهِمْ لِئَلاَّ يَنْتَقِضُوا وَ لْتَسِرْ فِرْقَةٌ مِنْهُمْ إِلَى إِخْوَانِهِمْ مَدَداً لَهُمْ فَقَالَ عُمَرُ أَجَلْ هَذَا الرَّأْيُ وَ قَدْ كُنْتُ أُحِبُّ أَنْ أُتَابَعَ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ يُكَرِّرُ قَوْلَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ يَنْسِقُهُ إِعْجَاباً بِهِ وَ اخْتِيَاراً لَهُ. (الإرشاد ج۱ ص۲۰۷)
راوی گوید در زمان عمر خبر رسید که عجمهای نواحی مرکزی ایران از جمله اصفهان و ری و دامغان و نهاوند با هم مکاتبه میکنند و همپیمان می شوند تا عربها را از نواحی خود برانند و آنگاه با لشکری عظیم به سوی حجاز آیند و ریشه اسلام را بکَنند. عمر هراسان شد و مردم را در مسجد جمع کرد و از ایشان چاره خواست. طلحه نظرش این بود که عمر خودش در رأس لشکری عازم بلاد عجم شود. عثمان گفت: به شام و یمن نامه بنویسیم و از آنجا درخواست سپاه کنیم و سپاهی گران را به سوی بلاد عجم بفرستیم. جز این دو نفر کسی سخن نگفت و نظری به فکر کسی نرسید. عمر گفت: نظر دیگری نیست؟ در این هنگام علی(ع) برخاست و فرمود: عجم تو را پادشاه عرب میداند، لذا رفتن تو به سرزمینشان، آنها را تهییج میکند و خود را به پیروزی نزدیک میبیند و میگویند این بار شاهِ عرب خودش به جنگ آمده. پس با تمام قوا با ما میجنگند تا ریشهٔ عرب را بخشکانند. پس رفتن تو به جنگ، به صلاح نیست. اما نامه نوشتن به یمن و شام و کمک خواستن از ایشان نیز به صلاح نیست؛ چون وقتی رومیان ببینند که بلاد شام از جنگجو خالی شده به آن سرزمین طمع میکنند و وقتی حبشیان ببینند که بلاد یمن از جنگجو خالی شده، به فکر حمله به آن سرزمین میافتند. مدینه را نیز اگر از جنگجو خالی کنی قبائل اطراف در آن طمع میکنند. عمر گفت: پس چه کنیم یا ابالحسن؟ علی(ع) فرمود: به اهل بصره بنویس که سه طایفه شوند؛ یک طایفه مراقب شهر باشند و یک طایفه اهل ذمه را بپایند و طایفهٔ سوم آهنگ بلاد عجم کنند و برادران خویش را در آن سرزمین یاری دهند. سپس عمر را خطاب قرار داده و فرمود: چرا از عجم ترس در دلت افتاده؟ مگر فراموش کردهای که ما در زمان رسول خدا(ص) به اتّکاء لشکر و کثرت آن نمیجنگیدیم؛ بلکه با توکل به خدا و به امید یاری و نصرت او به نبرد میرفتیم. بدان که خدا بیش از تو از دشمنان دینش بیزار است و از ما به نابود کردن آنها تواناتر است و اجازه نخواهد داد نهال نوپای اسلام نابود شود. عمر گفت: چه رأی خوبی! به همین عمل میکنیم. حاضرین در مجلس نیز همگی این رأی را پسندیدند.
رَوَى عُلَمَاءُ السِّيَرِ : أَنَّ أَرْبَعَةَ نَفَرٍ شَرِبُوا الْمُسْكِرَ عَلَى عَهْدِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَسَكِرُوا فَتَبَاعَجُوا بِالسَّكَاكِينِ وَ نَالَ الْجِرَاحُ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ وَ رُفِعَ خَبَرُهُمْ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَأَمَرَ بِحَبْسِهِمْ حَتَّى يُفِيقُوا فَمَاتَ فِي الْحَبْسِ مِنْهُمُ اثْنَانِ وَ بَقِيَ مِنْهُمُ اثْنَانِ فَجَاءَ قَوْمُ الاِثْنَيْنِ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالُوا أَقِدْنَا مِنْ هَذَيْنِ النَّفْسَيْنِ فَإِنَّهُمَا قَتَلاَ صَاحِبَيْنَا فَقَالَ لَهُمْ وَ مَا عِلْمُكُمْ بِذَلِكَ وَ لَعَلَّ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا قَتَلَ صَاحِبَهُ فَقَالُوا لاَ نَدْرِي فَاحْكُمْ فِيهَا بِمَا عَلَّمَكَ اللَّهُ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ دِيَةُ الْمَقْتُولَيْنِ عَلَى قَبَائِلِ الْأَرْبَعَةِ بَعْدَ مُقَاصَّةِ الْحَيَّيْنِ مِنْهَا بِدِيَةِ جِرَاحِهِمَا. (الإرشاد ج۱ ص۲۱۹)
اصحاب سِیَر نوشتهاند: چهار تن در زمان امیرمؤمنان(ع) شراب خوردند و مست شدند و یکدگر را با کارد زخمی کردند و هر کدام جراحتی سخت برداشت. جریان بگوش علی(ع) رسید. دستور فرمود آنها را بزندان اندازند تا بهوش آیند. دو تن از آنها در زندان مردند و دو تن زنده ماندند. بستگان آن دو نفر که مرده بودند بنزد علی(ع) آمده گفتند: قصاص ما را از این دو نفر که مردان ما را کشتند بگیر. حضرت فرمود: از کجا دانستید که این دو نفر مردان شما را کشتهاند؟ شاید هر کدام از آن دو، دیگری را کشته با شد! گفتند: ما نمیدانیم؛ پس هر گونه که خداوند تو را دانا کرده در میان ایشان حکم فرما؟ فرمود: پول خون کشتگان بگردن هر چهار طایفه است و این پس از آن است که این دو نفر که مجروح شدهاند پول جراحت خود را از ایشان بگیرند.
رَوَوْا: أَنَّ سِتَّةَ نَفَرٍ نَزَلُوا فِي اَلْفُرَاتِ فَتَغَاطُّوا فِيهَا لَعِباً فَغَرِقَ وَاحِدٌ مِنْهُمْ فَشَهِدَ اِثْنَانِ عَلَى ثَلاَثَةٍ مِنْهُمْ أَنَّهُمْ غَرَّقُوهُ وَ شَهِدَ اَلثَّلاَثَةُ عَلَى اَلاِثْنَيْنِ أَنَّهُمَا غَرَّقَاهُ فَقَضَى عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِالدِّيَةِ أَخْمَاساً عَلَى اَلْخَمْسَةِ اَلنَّفَرِ ثَلاَثَةٌ مِنْهَا عَلَى اَلاِثْنَيْنِ بِحِسَابِ اَلشَّهَادَةِ عَلَيْهِمَا وَ خُمُسَانِ عَلَى اَلثَّلاَثَةِ بِحِسَابِ اَلشَّهَادَةِ أَيْضاً وَ لَمْ يَكُنْ فِي ذَلِكَ قَضِيَّةٌ أَحَقُّ بِالصَّوَابِ مِمَّا قَضَى بِهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ. (الإرشاد ج۱ ص۲۲۰)
روایت شده که شش نفر برای شنا به شط فرات رفتند و از روی شوخی یک دیگر را در آب فرو میبردند. پس یکی از ایشان در آب خفه شد. دو تن گواهی دادند که سه نفر دیگر او را غرق کردند و آن سه تن گفتند: آن دو نفر او را غرق کردهاند. امیرمؤمنان(ع) داوری کرد که پول خون آن غریق پنج قسمت شود؛ سه قسمت آن را بر طبق گواهی که دادهاند که آن دو نفر بپردازند و دو قسمت دیگر را آن سه نفر مطابق گواهی خود بپردازند.
وَ رَوَوْا: أَنَّ رَجُلاً حَضَرَتْهُ اَلْوَفَاةُ فَوَصَّى بِجُزْءٍ مِنْ مَالِهِ وَ لَمْ يُعَيِّنْهُ فَاخْتَلَفَ اَلْوَارِثُ بَعْدَهُ فِي ذَلِكَ وَ تَرَافَعُوا إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَقَضَى عَلَيْهِمْ بِإِخْرَاجِ اَلسُّبْعِ مِنْ مَالِهِ وَ تَلاَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَوْلَهُ عَزَّ اِسْمُهُ لَهَا سَبْعَةُ أَبْوَابٍ لِكُلِّ بَابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ. (الإرشاد ج۱ ص۲۲۱)
و روایت کردهاند که مردی هنگام مرگش به "جزء" مال خود وصیت کرد و مشخص نکرد که منظورش از جزء چیست. پس ورثه در مقدار آن اختلاف کردند و داوری پیش امیرمؤمنان(ع) بردند. حضرت داوری کرد که یک هفتم از مال او را بردارند و بمصرف وصیت برسانند و برای گواهی داوری خود این آیه را تلاوت فرمود: برای دوزخ هفت در است که برای هر دری جزئی است(حجر : ۴۴).
رَوَاهُ اَلْعُلَمَاءُ بِالْأَخْبَارِ فِي خُطْبَةٍ تَرَكْنَا ذِكْرَ صَدْرِهَا إِلَى قَوْلِهِ: وَ إِنَّهُ لاَ يَهْلِكُ عَالِمٌ إِلاَّ هَلَكَ مَعَهُ بَعْضُ عِلْمِهِ وَ إِنَّمَا اَلْعُلَمَاءُ فِي اَلنَّاسِ كَالْبَدْرِ فِي اَلسَّمَاءِ يُضِيءُ نُورُهُ عَلَى سَائِرِ اَلْكَوَاكِبِ خُذُوا مِنَ اَلْعِلْمِ مَا بَدَا لَكُمْ وَ إِيَّاكُمْ أَنْ تَطْلُبُوهُ لِخِصَالٍ أَرْبَعٍ لِتُبَاهُوا أَوْ تُمَارُوا أَوْ تُرَاءُوا أَوْ لِلتَّرَؤُّسِ. (الإرشاد ج۱ ص۲۲۹)
شیخ مفید به نقل از علمای سَلَف خطبهای را از امیرمؤمنان(ع) میآورد و به اینجا میرسد که: هر عالمی که میمیرد، بخشی از علمش با او به گور میرود. علماء در میان مردم مانند بدرند در میان ستارگان. از علم همان را یاد بگیرید که به سراغتان میآید و مبادا قصد شما از علم آموزی مباهات باشد یا جر و بحث یا نشان دادن خود یا ریاست!
(گوییم: عبارت "خُذُوا مِنَ اَلْعِلْمِ مَا بَدَا لَكُمْ" عبارت دقیقی است و نشان میدهد هرکس روزی خاصی در علم دارد. یعنی علم خاصی برایش میسّر و مفهوم است. به عبارت دیگر، هرکس استعداد علم خاصی را دارد و باید دنبال همان باشد.)
اَلْحَارِثُ اَلْأَعْوَرُ قَالَ سَمِعْتُ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَقُولُ: مِنْ حَقِّ اَلْعَالِمِ أَنْ لاَ يُكْثَرَ عَلَيْهِ اَلسُّؤَالُ وَ لاَ يُعَنَّتَ فِي اَلْجَوَابِ وَ لاَ يُلَحَّ عَلَيْهِ إِذَا كَسِلَ وَ لاَ يُفْشَى لَهُ سِرٌّ وَ لاَ يُغْتَابَ عِنْدَهُ أَحَدٌ وَ يُعَظَّمَ كَمَا حَفِظَ أَمْرَ اَللَّهِ. (الإرشاد ج۱ ص۲۳۰)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: حق عالم این است که از او زیاد سوال نپرسی و در جواب دادن، او را به سختی نیندازی و وقتی خسته است، اصرار نکنی. رازش را نگه داری. پیش او راجع به کسی حرف نزنی. او را تعظیم کنی و بزرگ داری چنانکه امر خدا را تعظیم میکنی.
قال أمیرالمؤمنین(ع): فَاعْمَلُوا فِي اَلرَّغْبَةِ وَ اَلرَّهْبَةِ فَإِنْ نَزَلَتْ بِكُمْ رَغْبَةٌ فَاشْكُرُوا اَللَّهَ وَ اِجْمَعُوا مَعَهَا رَهْبَةً وَ إِنْ نَزَلَتْ بِكُمْ رَهْبَةٌ فَاذْكُرُوا اَللَّهَ وَ اِجْمَعُوا مَعَهَا رَغْبَةً. (الإرشاد ج۱ ص۲۳۵)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: مشغول عمل صالح باشید، چه وقتی شوق دارید و چه وقتی که بیحالید! وقتِ شوق، شکر کنید و مراقب باشید آلوده به لغو نشوید. وقت بیحالی، زیاد ذکر بگویید و سعی کنید در خود شوق ایجاد کنید.
و مِنْ ذَلِكَ قَوْلُهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّا خُلِقْنَا وَ إِيَّاكُمْ لِلْبَقَاءِ لاَ لِلْفَنَاءِ لَكِنَّكُمْ مِنْ دَارٍ إِلَى دَارٍ تُنْقَلُونَ فَتَزَوَّدُوا لِمَا أَنْتُمْ صَائِرُونَ إِلَيْهِ وَ خَالِدُونَ فِيهِ وَ اَلسَّلاَمُ. (الإرشاد ج۱ ص۲۳۸)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: ای مردم! ما برای ابدیت خلق شدهایم، نه برای آنکه بمیریم و از بین برویم. با مرگ فقط از جهانی به جهان دیگر منتقل میشویم. پس برای جایی که عازماید و آنجا ماندگارید، توشه برگیرید.
رَوَاهُ اَلْخَاصَّةُ وَ اَلْعَامَّةُ عَنْهُ أَنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ فِي أَوَّلِ خُطْبَةٍ خَطَبَهَا بَعْدَ بَيْعَةِ اَلنَّاسِ لَهُ عَلَى اَلْأَمْرِ: إِنَّ اَللَّهَ تَعَالَى دَاوَى هَذِهِ اَلْأُمَّةَ بِدَوَاءَيْنِ اَلسَّوْطِ وَ اَلسَّيْفِ وَ إِنَّ عَلَى اَلْإِمَامِ اَلاِسْتِقَامَةَ وَ عَلَى اَلرَّعِيَّةِ اَلتَّسْلِيمَ وَ هَذِهِ بَيْعَةٌ عَامَّةٌ مَنْ رَغِبَ عَنْهَا رَغِبَ عَنْ دِينِ اَلْإِسْلاَمِ وَ لَيْسَ أَمْرِي وَ أَمْرُكُمْ وَاحِداً وَ إِنِّي أُرِيدُكُمْ لِلَّهِ وَ أَنْتُمْ تُرِيدُونَنِي لِأَنْفُسِكُمْ. (الإرشاد ج۱ ص۲۳۹)
امیرمؤمنان(ع) در اولین خطبه پس از خلافت فرمود: خداوند دوای این امّت را در دو چیز قرار داده: در شمشیر و در شلاق! سپس فرمود: بر امام است که استقامت ورزد و بر رعیّت است که تسلیم باشند. این بیعتی عمومی ست و هر کس از آن رو بگرداند، از اسلام رویگردان شده. سپس فرمود: البته حال من و شما یکی نیست؛ من شما را برای خدا میخواهم و شما مرا برای خود.
وَ لَمَّا تَوَجَّهَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ إِلَى اَلْبَصْرَةِ نَزَلَ اَلرَّبَذَةَ فَلَقِيَهُ بِهَا آخِرُ اَلْحَاجِّ فَاجْتَمَعُوا لِيَسْمَعُوا مِنْ كَلاَمِهِ وَ هُوَ فِي خِبَائِهِ قَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ رَحْمَةُ اَللَّهِ عَلَيْهِ فَأَتَيْتُهُ فَوَجَدْتُهُ يَخْصِفُ نَعْلاً فَقُلْتُ لَهُ نَحْنُ إِلَى أَنْ تُصْلِحَ أَمْرَنَا أَحْوَجُ مِنَّا إِلَى مَا تَصْنَعُ فَلَمْ يُكَلِّمْنِي حَتَّى فَرَغَ مِنْ نَعْلِهِ ثُمَّ ضَمَّهَا إِلَى صَاحِبَتِهَا ثُمَّ قَالَ لِي قَوِّمْهَا فَقُلْتُ لَيْسَ لَهَا قِيمَةٌ قَالَ عَلَى ذَاكَ قُلْتُ كَسْرُ دِرْهَمٍ قَالَ وَ اَللَّهِ لَهُمَا أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَمْرِكُمْ هَذَا إِلاَّ أَنْ أُقِيمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلاً قُلْتُ إِنَّ اَلْحَاجَّ قَدِ اِجْتَمَعُوا لِيَسْمَعُوا مِنْ كَلاَمِكَ فَتَأْذَنُ لِي أَنْ أَتَكَلَّمَ فَإِنْ كَانَ حَسَناً كَانَ مِنْكَ وَ إِنْ كَانَ غَيْرَ ذَلِكَ كَانَ مِنِّي قَالَ لاَ أَنَا أَتَكَلَّمُ ثُمَّ وَ ضَعَ يَدَهُ فِي صَدْرِي وَ كَانَ شَثْنَ اَلْكَفِّ فَآلَمَنِي ثُمَّ قَامَ فَأَخَذْتُ بِثَوْبِهِ فَقُلْتُ نَشَدْتُكَ اَللَّهَ وَ اَلرَّحِمَ قَالَ لاَ تَنْشُدْنِي ثُمَّ خَرَجَ وَ كَانَ يَقُولُ: وَ اَللَّهِ لَأَبْقُرَنَّ اَلْبَاطِلَ حَتَّى يَخْرُجَ اَلْحَقُّ مِنْ خَاصِرَتِهِ. ثُمَّ خَرَجَ فَاجْتَمَعُوا (الإرشاد ج۱ ص۲۴۷)
ابنعباس گوید: چون امیرمؤمنان(ع) بسوی بصره رهسپار شد، نخست در ربذه(در سه منزلی غرب مدینه در مسیر ینبع) فرود آمد. پس دنبالهٔ حاجیان که از مکه برمیگشتند، به کاروان او برخوردند و دور آن حضرت گرد آمدند که سخنی از او بشنوند و حضرت در خیمهٔ خود بود. ابن عباس گوید: من پیش او رفتم و دیدم نعلین خود را پینه میزند. به او گفت: یا امیرمؤمنان! اهمیت اینکه بکار ما سر و صورتی دهی بیشتر از این کاری است که میکنی و بدان سرگرمی! حضرت با من سخن نگفت تا از کار خود فارغ شد و نعلینش را وصله زد. سپس آن را با لنگهٔ دیگر جفت کرد و آنگاه رو به من کرد و فرمود: این یک جفت نعلین مرا قیمت کن! گفتم: ارزشی ندارد! فرمود: با اینکه ارزشی ندارد، قیمت کن! گفتم: کمتر از یکدرهم! فرمود: بخدا سوگند این نعلین را من بیش از زمامداری بر شما دوست دارم، مگر آنکه با زمامداری حقی را بر پا دارم یا از باطلی جلوگیری کنم! عرض کردم: حاجیان جمع شدهاند که از سخنان شما بشنوند؛ آیا بمن اجازه میدهی بجای تو با آنها سخن گویم؟ پس اگر نیکو بود از تو باشد و اگر نبود از خودم. فرمود: نه؛ من خودم با ایشان سخن میگویم. سپس دستش را بر سینه من نهاد و دستی درشت داشت و سینهٔ مرا بدرد آورد. پس برخاست. من دست بدامان او زده عرض کردم: ترا بخدا سوگند مراعات خویشاوندی را دربارهٔ من بفرما و خواهش مرا بپذیر. فرمود: مرا سوگند مده! این را فرمود و از خیمه بیرون آمد در حالی که میگفت به خدا چنان باطل را بشکافم که حق از میانش خارج شود. در این حال مردمان گرد او جمع شدند.
اَلْعَبَّاسُ بْنُ عُبَيْدِ اَللَّهِ اَلْعَبْدِيُّ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ رِجَالِهِ قَالُوا سَمِعْنَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَقُولُ: مَا رَأَيْتُ مُنْذُ بَعَثَ اَللَّهُ مُحَمَّداً صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ رَخَاءً وَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ وَ اَللَّهِ لَقَدْ خِفْتُ صَغِيراً وَ جَاهَدْتُ كَبِيراً أُقَاتِلُ اَلْمُشْرِكِينَ وَ أُعَادِي اَلْمُنَافِقِينَ حَتَّى قَبَضَ اَللَّهُ نَبِيَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اَلسَّلاَمُ فَكَانَتِ اَلطَّامَّةُ اَلْكُبْرَى فَلَمْ أَزَلْ حَذِراً وَجِلاً أَخَافُ أَنْ يَكُونَ مَا لاَ يَسَعُنِي مَعَهُ اَلْمُقَامُ فَلَمْ أَرَ بِحَمْدِ اَللَّهِ إِلاَّ خَيْراً وَ اَللَّهِ مَا زِلْتُ أَضْرِبُ بِسَيْفِي صَبِيّاً حَتَّى صِرْتُ شَيْخاً وَ إِنَّهُ لَيُصَبِّرُنِي عَلَى مَا أَنَا فِيهِ إِنَّ ذَلِكَ كُلَّهُ فِي اَللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنَا أَرْجُو أَنْ يَكُونَ اَلرَّوْحُ عَاجِلاً قَرِيباً فَقَدْ رَأَيْتُ أَسْبَابَهُ قَالُوا فَمَا بَقِيَ بَعْدَ هَذِهِ اَلْمَقَالَةِ إِلاَّ يَسِيراً حَتَّى أُصِيبَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ. (الإرشاد ج۱ ص۲۸۴)
راوی گوید: شنیدم که امیرمؤمنان(ع) میفرمود: از زمانی که رسول خدا(ص) مبعوث شد، تا همین حالا، من از روی آرامش ندیدهام و خدا را شکر میکنم که در راه تثبیت دین خدا پیوسته کوشیدهام. در کودکی اندیشناک بودم و در بزرگی پیوسته با مشرکین جنگیدم و با منافقین دشمنی کردم. پس از رحلت رسول خدا(ص) نیز گویا محشر شد؛ من پیوسته در حذر و مراقب بودم مبادا پیش آمدی کند که تاب تحمل آن نباشد. که بحمد الله همه چیز طی شد. من در تمام عمرم شمشیر زدهام و آنچه به من طاقت و تحمّل این وضع را داد، این بود که هرچه میکردم، برای خدا و رسولش میکردم. مدتی است احساس میکنم که پایان عمر من نزدیک است و بزودی راحت میشوم! نشانههایی هم دال بر این امر دیدهام. گویند: پس از این سخنان، چیزی نگذشت که ضربت بر آن حضرت(ع) زدند و از اندوه این جهان آسوده گشت.
رَوَى عَمْرُو بْنُ سَعِيدٍ عَنْ حَنَشٍ اَلْكِنَانِيِّ قَالَ: لَمَّا صَفَقَ عَبْدُ اَلرَّحْمَنِ عَلَى يَدِ عُثْمَانَ بِالْبَيْعَةِ فِي يَوْمِ اَلدَّارِ قَالَ لَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ حَرَّكَكَ اَلصِّهْرُ وَ بَعَثَكَ عَلَى مَا صَنَعْتَ وَ اَللَّهِ مَا أَمَّلْتَ مِنْهُ إِلاَّ مَا أَمَّلَ صَاحِبُكَ مِنْ صَاحِبِهِ دَقَّ اَللَّهُ بَيْنَكُمَا عِطْرَ مَنْشِمَ. (الإرشاد ج۱ ص۲۸۶)
راوی گوید: هنگامی که عبدالرحمنِ عوف در دارالشوری با عثمان بیعت کرد، علی(ع) به او فرمود: بالاخره دامادی کار خود را کرد و ترا به بیعت با عثمان وادار نمود. سوگند بخدا تو به همان آرزو با عثمان بیعت کردی که رفیق تو عمر از بیعت با رفیقش ابوبکر انتظار داشت و به آن رسید. ولی تو نخواهی رسید و خدا میان شما تفرقه و جدائی افکنَد.
(گوییم: عبدالرحمن بن عوف از نخستین مسلمانان و مهاجرین به حبشه بود. اما پیش از هجرت پیامبر به مدینه به مکه بازگشت و همراه پیامبر به مدینه هجرت کرد. بنابراین او را ذوهجرتین مینامند. عبدالرحمن در تمامی جنگهای پیامبر حاضر بود. در اُحد از کسانی بود که فرار نکرد و به دفاع از پیامبر پرداخت. عبدالرحمن متمکّن و بخشنده بود. اهل سنّت او را از عَشَرهٔ مبشّره میدانند. یعنی ده نفری که بقول آنها، رسول خدا(ص) وعدهٔ بهشت به آنها داده. گذشت که امیرمؤمنان(ع) در روز جمل به طلحه فرمود این حدیث از اکاذیب است و در زمان عثمان شایع شده. عبدالرحمن، شوهر خواهر عثمان بود و میان او و عثمان عقد اخوت بود.
پس از آنکه عمر خنجر خورد و در بستر مرگ افتاد، شورایی شش نفره برای تعیین خلیفه تشکیل داد که عبارت بودند از: علی(ع)، عثمان، عبدالرحمن، طلحه، زبیر، و سعدِ ابیوقّاص؛ و چنین مقرّر کرد که اگر اعضای این شورا به دو گروه سه نفره تقسیم شدند، خلیفه کسی است که عبدالرحمن به او رأی داده باشد. به نوشتهٔ تاریخ یعقوبی، عُمَر ابوطلحهٔ انصاری را بر این کار گماشت و گفت: اگر چهار نفر نظری دادند و دو نفر مخالف شدند، آن دو نفر را گردن بزن و اگر سه نفر توافق کردند و سه نفر مخالفت نمودند، سه نفری که عبد الرحمن در میان ایشان نیست، گردن بزن، و اگر سه روز گذشت و بر کسی توافق حاصل نکردند، همه ایشان را گردن بزن. یعقوبی در ادامه میافزاید، در این سه روز مذاکرات زیادی انجام گشت و نتیجه بین علی و عثمان مردّد شد. به این شرح که سعد از ابتدا رأی خود را به عبدالرحمن واگذار کرد. زبیر به طرفداری از علی(ع) از نامزدی خلافت انصراف داد. عبدالرحمن اعلام کرد که خودش خواستار خلافت نیست. طلحه که پسر عموی ابوبکر و مخالف علی(ع) بود، به طرفداری از عثمان کنار رفت. بنابراین فقط علی(ع) و عثمان نامزد خلافت بودند و رأی و نظر عبدالرحمن بسیار حائز اهمیت شد. عبدالرحمن از علی(ع) پرسید: اگر با تو بیعت کنیم آیا حاضر میشوی به کتاب خدا و سنت رسولالله و به شیوهٔ دو خلیفه پیشین رفتار کنی؟ جواب علی(ع) به عبدالرحمن این جمله بود که: فقط به کتاب خدا و سنت رسولالله عمل خواهم کرد. عبدالرحمن همین سؤال را از عثمان کرد و عثمان جواب مثبت داد و همهٔ شرایط را پذیرفت و لذا به خلافت رسید. بعداً تمامی اعضای شورا با عثمان بیعت نمودند. امیرمؤمنان(ع) پس از اتمام شورا به حسب نقل، به ابن عباس میگوید: عبدالرحمن پسر عمهٔ سعد است و داماد خانوادهٔ عثمان؛ عمر میدانست که این سه نفر از هم حمایت میکنند و باکی نداشت که طلحه و زبیر کشته شوند تا همراه آن دو، من نیز کشته شوم(الإرشاد ج۱ ص۲۸۵). برخی از منابع آوردهاند که علی(ع)، شرط عبدالرحمن را نوعی فریب دانست و به وی فرمود: تو عثمان را برگزیدی تا خلافت را به تو بازگرداند. این اولین بار نیست که در مخالفت با ما اجتماع میکنید و ما را از حق خود بازمیدارید. این امر به سنّتی بر ضد ما تبدیل شده است. فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ الله الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ.
پس از آنکه عثمان به قدرت رسید و خصوصاً پس از تبعید ابوذر به ربذه، پیشبینی امیرمؤمنان(ع) در این حدیث تأویل گشت و میان او و عبدالرحمن نقار و دشمنی پدید آمد تا حدی که عبدالرحمن به علی(ع) پیشنهاد کرد که عثمان را بکشند و خلیفهٔ دیگری انتخاب کنند! تا پایان عمر، عبدالرحمن با عثمان قهر بود و وصیت کرد که عثمان حتّی بر او نماز نخواند! علی(ع) بر عبدالرحمن نماز خواند و او را در بقیع دفن کرد.
تعبیر "دَقَّ اللهُ بَيْنَكُمَا عِطْرَ مَنْشِمَ" یک ضربالمثل است. مَنشِم نام زنی عطرفروش بود که هر گاه مردم در جنگ عطر او را بکار میبردند، جنگ شعلهورتر میشد. از این رو این عطر در نامبارکی و شومی ضربالمثل شد و مقصود حضرت این است که امیدوارم خدا مرگت را برساند و باین آرزو نرسی؛ و چنان شد!)
قَوْلُهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: حُسْنُ اَلْأَدَبِ يَنُوبُ عَنِ اَلْحَسَبِ. (الإرشاد ج۱ ص۲۹۸)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: ادب، جای خالی حَسَب را پُر میکند.
وَ قَوْلُهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: اَلزَّاهِدُ فِي اَلدُّنْيَا كُلَّمَا اِزْدَادَتْ لَهُ تَحَلِّياً اِزْدَادَ عَنْهَا تَوَلِّياً. (الإرشاد ج۱ ص۲۹۸)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: کسی که طعم زهد را واقعاً چشیده، هرچه بیشتر دنیا طنّازی میکند، او بیشتر از دنیا بدش میآید.
وَ قَوْلُهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: اَلْعَفْوُ يُفْسِدُ مِنَ اَللَّئِيمِ بِقَدْرِ إِصْلاَحِهِ مِنَ اَلْكَرِيمِ. (الإرشاد ج۱ ص۲۹۸)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: عفو، همان قدر که در حق آدمِ خوب، بجاست و او را درست میکند؛ در حق آدم بد ذات، نابجاست و خرابش میکند.
وَ قَوْلُهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: مَنْ لَمْ يَكُنْ أَكْثَرَ مَا فِيهِ عَقْلُهُ كَانَ بِأَكْثَرِ مَا فِيهِ قَتْلُهُ. (الإرشاد ج۱ ص۲۹۹)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: کسی که عقل، بارزترین صفتش نباشد، با همانچه به آن میبالد و نقطهٔ قوّت خود میداند، روزی نابود خواهد شد.
وَ قَوْلُهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: اِحْتَمِلْ زَلَّةَ وَلِيِّكَ لِوَقْتِ وَثْبَةِ عَدُوِّكَ. (الإرشاد ج۱ ص۲۹۹)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: خطاهای دوستت را ببخش تا او را برای خود نگه داری؛ چون لازمش داری برای روزی که دشمن بر تو میتازد.
وَ قَوْلُهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: حُسْنُ اَلاِعْتِرَافِ يَهْدِمُ اَلاِقْتِرَافَ. (الإرشاد ج۱ ص۲۹۹)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: اعتراف بجا و سنجیده، گناه را میشوید.
وَ قَوْلُهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: مَنْ قَنَعَ بِالْيَسِيرِ اِسْتَغْنَى عَنِ اَلْكَثِيرِ وَ مَنْ لَمْ يَسْتَغْنِ بِالْكَثِيرِ اِفْتَقَرَ إِلَى اَلْحَقِيرِ. (الإرشاد ج۱ ص۳۰۱)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: کسی که به اندک و در دسترس راضی شود، از خیلی چیزها بینیاز میشود؛ و کسی که با آنکه خیلی چیزها دارد ولی باز راضی نشود، به چیز کوچک و پستی نیازمند میشود.
وَ قَوْلُهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: مَنْ أَمَّلَ إِنْسَاناً هَابَهُ. (الإرشاد ج۱ ص۳۰۱)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: کسی که امید چیزی از کسی داشته باشد، پیوسته از آن کس در هراس است.
وَ مِنْ كَلاَمِهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: مَنْ كَانَ عَلَى يَقِينٍ فَأَصَابَهُ شَكٌّ فَلْيَمْضِ عَلَى يَقِينِهِ فَإِنَّ اَلْيَقِينَ لاَ يُدْفَعُ بِالشَّكِّ. (الإرشاد ج۱ ص۳۰۲)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: کسی که به چیزی یقین داشته و به ناگاه شک بر او عارض میشود، شک را رها کند و طبق همان یقین پیش برود.
وَ قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: أَرْبَعَةٌ لاَ تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَةٌ اَلْإِمَامُ اَلْعَادِلُ لِرَعِيَّتِهِ وَ اَلْوَالِدُ اَلْبَارُّ لِوَلَدِهِ وَ اَلْوَلَدُ اَلْبَارُّ لِوَالِدِهِ وَ اَلْمَظْلُومُ يَقُولُ اَللَّهُ عَزَّ اِسْمُهُ وَ عِزَّتِي وَ جَلاَلِي لَأَنْتَصِرَنَّ لَكَ وَ لَوْ بَعْدَ حِينٍ. (الإرشاد ج۱ ص۳۰۴)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: چهار دعا رد نمیشود و مستجاب است: دعای امام عادل برای رعیت؛ دعای پدر نیکوکار برای فرزند؛ دعای فرزند نیکوکار برای والد؛ و دعای مظلوم علیه ظالم. خدا میگوید: قسم به عزت و جلالم، دعایت را مستجاب میکنم ولو مدتی بعد!
قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ بِذِي قَارٍ وَ هُوَ جَالِسٌ لِأَخْذِ الْبَيْعَةِ يَأْتِيكُمْ مِنْ قِبَلِ الْكُوفَةِ أَلْفُ رَجُلٍ لاَ يَزِيدُونَ رَجُلاً وَ لاَ يَنْقُصُونَ رَجُلاً يُبَايِعُونِّي عَلَى الْمَوْتِ قَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ فَجَزِعْتُ لِذَلِكَ وَ خِفْتُ أَنْ يَنْقُصَ الْقَوْمُ عَنِ الْعَدَدِ أَوْ يَزِيدُوا عَلَيْهِ فَيَفْسُدُ الْأَمْرُ عَلَيْنَا وَ لَمْ أَزَلْ مَهْمُوماً دَأْبِي إِحْصَاءُ الْقَوْمِ حَتَّى وَرَدَ أَوَائِلُهُمْ فَجَعَلْتُ أُحْصِيهِمْ فَاسْتَوْفَيْتُ عَدَدَهُمْ تِسْعَمِائَةِ رَجُلٍ وَ تِسْعَةً وَ تِسْعِينَ رَجُلاً ثُمَّ اِنْقَطَعَ مَجِيءُ الْقَوْمِ فَقُلْتُ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ مَا ذَا حَمَلَهُ عَلَى مَا قَالَ فَبَيْنَا أَنَا مُفَكِّرٌ فِي ذَلِكَ إِذْ رَأَيْتُ شَخْصاً قَدْ أَقْبَلَ حَتَّى دَنَا فَإِذَا هُوَ رَاجِلٌ عَلَيْهِ قَبَاءُ صُوفٍ مَعَهُ سَيْفُهُ وَ تُرْسُهُ وَ إِدَاوَتُهُ فَقَرُبَ مِنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ لَهُ اُمْدُدْ يَدَكَ أُبَايِعْكَ فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ عَلاَمَ تُبَايِعُنِي قَالَ عَلَى السَّمْعِ وَ الطَّاعَةِ وَ الْقِتَالِ بَيْنَ يَدَيْكَ حَتَّى أَمُوتَ أَوْ يَفْتَحَ اللَّهُ عَلَيْكَ فَقَالَ لَهُ مَا اِسْمُكَ قَالَ أُوَيْسٌ قَالَ أَنْتَ أُوَيْسٌ الْقَرَنِيُّ قَالَ نَعَمْ قَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ أَخْبَرَنِي حَبِيبِي رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَنِّي أُدْرِكُ رَجُلاً مِنْ أُمَّتِهِ يُقَالُ لَهُ أُوَيْسٌ الْقَرَنِيُّ يَكُونُ مِنْ حِزْبِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ يَمُوتُ عَلَى الشَّهَادَةِ يَدْخُلُ فِي شَفَاعَتِهِ مِثْلُ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ قَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ فَسُرِّيَ عَنِّي. (الإرشاد ج۱ ص۳۱۵)
هنگامی که در ذی قار برای بیعت، جلوس کرده فرمود بزودی از جانب کوفه هزار نفر مرد بیکم و کاست بطرف شما خواهند آمد و با من بیعت میکنند و خود را آماده برای مرگ میسازند. ابن عباس گوید من از شنیدن این سخن، بیمناک شده و گفتم ممکن است کمتر یا بیشتر از هزار نفر باشند و سرانجام ما به بیچارگی منتهی شود و پیوسته این اندیشه مرا اندوهناک ساخت تا آن هنگام که مردان کوفه وارد شدند من بر اثر استماع آن خبر، کوفیها را میشمردم تا نهصد و نود و نه نفر تکمیل شده و هزارمی آنها را ندیده گفتم« إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » چرا علی علیه السّلام چنین اطلاعی داد و چه امری ایجاب کرد وی چنین سخن نابجائی بگوید و ما را در برابر دشمنان سرشکسته بسازد و همواره در اندیشه بودم در این وقت چشمم بمردی افتاد که از دور بجانب ما میآید چون نزدیک شد پیاده پشمینه پوشی را دیدم که شمشیر حمایل کرده و سپر و لوازم جنگی را همراه برداشته حضور علی علیه السّلام آمده عرض کرد دست دراز کن تا با تو بیعت کنم علی علیه السّلام پرسید بچه کیفیت میخواهی با من بیعت نمائی؟ جواب داد آنچه میگوئی بشنوم و فرمانبرداری کنم و در برابر تو پیکار نمایم تا کشته شوم یا آنکه خدا پیروزی را نصیب تو فرماید علی علیه السّلام پرسید نام تو چیست؟ عرضکرد نام من اویس است فرمود اویس قرنی تو هستی؟ عرضکرد آری فرمود الله اکبر دوست من رسول خدا صلّی الله علیه و آله اطلاع داد که من صحبت یکی از امتان او را بنام اویس قرنی که از حزب خدا و رسولند درک میکنم و او در رکاب من شهید می شود و گناهکاران به اندازهٔ مردم ربیعه و مضر از شفاعت او بهرهمند میشوند. ابن عباس گوید چون از صدق فرمایش علی علیه السلام اطلاع یافتم مسرور شدم خدا از اندیشه خطای من درگذرد.
جَرِيرٌ عَنِ الْمُغِيرَةِ قَالَ: لَمَّا وُلِّيَ الْحَجَّاجُ طَلَبَ كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ فَهَرَبَ مِنْهُ فَحَرَمَ قَوْمَهُ عَطَاءَهُمْ فَلَمَّا رَأَى كُمَيْلٌ ذَلِكَ قَالَ أَنَا شَيْخٌ كَبِيرٌ قَدْ نَفِدَ عُمُرِي لاَ يَنْبَغِي أَنْ أَحْرِمَ قَوْمِي عَطِيَّاتِهِمْ فَخَرَجَ فَدَفَعَ بِيَدِهِ إِلَى الْحَجَّاجِ فَلَمَّا رَآهُ قَالَ لَهُ لَقَدْ كُنْتُ أُحِبُّ أَنْ أَجِدَ عَلَيْكَ سَبِيلاً فَقَالَ لَهُ كُمَيْلٌ لاَ تَصْرِفْ عَلَيَّ أَنْيَابَكَ وَ لاَ تَهَدَّمْ عَلَيَّ فَوَ اللَّهِ مَا بَقِيَ مِنْ عُمُرِي إِلاَّ مِثْلُ كَوَاسِلِ الْغُبَارِ فَاقْضِ مَا أَنْتَ قَاضٍ فَإِنَّ الْمَوْعِدَ اَللَّهُ وَ بَعْدَ الْقَتْلِ الْحِسَابُ وَ لَقَدْ خَبَّرَنِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَنَّكَ قَاتِلِي قَالَ فَقَالَ لَهُ الْحَجَّاجُ الْحُجَّةُ عَلَيْكَ إِذَنْ فَقَالَ كُمَيْلٌ ذَاكَ إِنْ كَانَ الْقَضَاءُ إِلَيْكَ قَالَ بَلَى قَدْ كُنْتَ فِيمَنْ قَتَلَ عُثْمَانَ بْنَ عَفَّانَ اِضْرِبُوا عُنُقَهُ فَضُرِبَتْ عُنُقُهُ. (الإرشاد ج۱ ص۳۲۷)
راوی گوید: حَجّاج که به امارت رسید عزیمت قتل کمیل بن زیاد نمود. وی گریخت. پس حجاج دستور داد مقرّری طایفهٔ نخع را از بیتالمال قطع کردند. کمیل که از این قضیه مطّلع شد با خود گفت من پیر و سالخورده هستم و عمر من به پایان رسیده، مناسب نیست برای دست پیدا نکردن بر من، مقرّری خویشاوندانم قطع شود. بهمین جهت خود را معرفی کرد. چون حجاج او را دید گفت: میخواستم مأموری گسیل کنم و ترا دستگیر نمایم؛ اما خودت بقربانگاه آمدی! کمیل گفت: ای حجاج دندانهای خود را برای ریختن خون من تیز میکنی، بنای خانه خود را بدین جهت منهدم مساز! سوگند بخدا از عمر من اندکی بیش نمانده، هر کار دلت میخواهد انجام بده. زیرا وعدهٔ خدا نزدیک و پس از قتل من حسابست و مولای من علی(ع) اطلاع داده که تو کشندهٔ منی. حجاج گفت: اکنون حجّت بر تو تمام است. زیرا تو همقدم با کسانی بودی که عثمان را کشتند. پس حجاج دستور داد و سر از تن کمیل جدا کردند.
(گوییم: کمیل بن زیاد نخعی، از یاران سرّ علی(ع) و حسن بن علی(ع) و از بزرگان تابعین و یکی از هشت عابد و زاهد معروف کوفه در زمان خود و در فضل و دانش، عبادت و عرفان، شجاعت و حکمت، از بزرگان زمان خود بود. وی از نخستین کسانی بود که پیشنهاد خلع عثمان و خلافت علی(ع) را مطرح کرد. کمیل در جنگهای علی(ع) حضور داشت و مدتی از طرف علی(ع) فرماندار هیت از نواحی بغداد بود. هنگامی که سپاه معاویة بن ابیسفیان، هیت را تصرف کرد، امام علی(ع) او را به سبب کوتاهی در دفاع از شهر سرزنش کرد. کمیل از علی(ع)، عُمَر، عبدالله بن مسعود، ابو هریره، عبدالله بن عمر و عثمان روایت نقل کرده است. در منابع شیعه، روایات بسیاری از او نقل شده که دعای کمیل مشهورترین آنها است، اما در منابع اهلسنت قلیلالحدیث شمرده و بعضاً از وی بدگویی شده است. کمیل در ۹۰ سالگی توسط حجاج بن یوسف ثقفی دستگیر و کشته شد و جسدش را در سرزمین ثویّه منطقهای در اطراف کوفه دفن کردند.)
رَوَاهُ أَصْحَابُ السِّيرَةِ مِنْ طُرُقٍ مُخْتَلِفَةٍ: أَنَّ الْحَجَّاجَ بْنَ يُوسُفَ الثَّقَفِيَّ قَالَ ذَاتَ يَوْمٍ أُحِبُّ أَنْ أُصِيبَ رَجُلاً مِنْ أَصْحَابِ أَبِي تُرَابٍ فَأَتَقَرَّبَ إِلَى اللَّهِ بِدَمِهِ فَقِيلَ لَهُ مَا نَعْلَمُ أَحَداً كَانَ أَطْوَلَ صُحْبَةً لِأَبِي تُرَابٍ مِنْ قَنْبَرٍ مَوْلاَهُ فَبَعَثَ فِي طَلَبِهِ فَأُتِيَ بِهِ فَقَالَ لَهُ أَنْتَ قَنْبَرٌ قَالَ نَعَمْ قَالَ أَبُو هَمْدَانَ قَالَ نَعَمْ قَالَ مَوْلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ قَالَ اَللَّهُ مَوْلاَيَ وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيٌّ وَلِيُّ نِعْمَتِي قَالَ اِبْرَأْ مِنْ دِينِهِ قَالَ فَإِذَا بَرِئْتُ مِنْ دِينِهِ تَدُلُّنِي عَلَى دِينٍ غَيْرِهِ أَفْضَلَ مِنْهُ فَقَالَ إِنِّي قَاتِلُكَ فَاخْتَرْ أَيَّ قِتْلَةٍ أَحَبُّ إِلَيْكَ قَالَ قَدْ صَيَّرْتُ ذَلِكَ إِلَيْكَ قَالَ وَ لِمَ قَالَ لِأَنَّكَ لاَ تَقْتُلُنِي قِتْلَةً إِلاَّ قَتَلْتُكَ مِثْلَهَا وَ لَقَدْ خَبَّرَنِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَنَّ مَنِيَّتِي تَكُونُ ذَبْحاً ظُلْماً بِغَيْرِ حَقٍّ قَالَ فَأَمَرَ بِهِ فَذُبِحَ. (الإرشاد ج۱ ص۳۲۸)
گویند روزی حَجّاج گفت: هوس کردهام مردی از یاران علی را بچنگ آورده، خونش را بریزم و بدین وسیله به خدا تقّرب بجویم. گفتند: در میان اصحاب علی هیچ یک باندازهٔ قنبر بمصاحبت وی مفتخر نبوده! حجاج دستور داد تا او را حاضر ساختند. چون حضور یافت، پرسید: تو قنبری؟ گفت: آری پرسید: از هَمْدان؟ گفت آری. پرسید: مولا و بندهٔ علی بن ابیطالب؟ گفت: خدا مولای من است و علی(ع) ولی نعمت من بود. گفت: از دین علی بیزاری بجو! گفت: هر گاه از دین او بیزاری جستم، تو مرا به دینی بهتر از آن هدایت خواهی کرد؟! حجاج گفت: من اکنون عزیمت کشتن ترا دارم؛ هر گونه قتلی که دوست میداری بگو تا ترا به همان طریق بکشم! قنبر گفت: من این کار را بعهدهٔ خودت واگذاشتم. پرسید: برای چه؟! گفت: برای آنکه بهر طریقی که مرا بکشی بهمان طریق در قیامت ترا قصاص خواهم کرد و امیرمؤمنان(ع) بمن اطلاع داده که مرا به ستم و ناحق میکشی! حجاج دستور داد سر از بدنش جدا کردند.
(گوییم: قنبر غلام علی(ع) که نامش در اصل، فارسی و غمبَر بوده، ایرانی و احتمالاً زادهٔ بیهقِ سبزوار است. قنبر از اصحاب خاص، غلام و دربان(حاجب) علی(ع) بوده است. اولین جایی که در تاریخ نامی از قنبر هست در شورش علیه عثمان است. به گفته ابنقتیبه و ذهبی او در شورش علیه عثمان، در کنار امام حسن(ع) و در دفاع از خلیفه زخمی شد. همچنین گفته شده وی در جنگ صفین حرب غلام معاویه را کشت. نام قنبر ضمن حکایتها و روایتهای زیادی آمده و این نشان میدهد که مدام با امیرمؤمنان(ع) و دمِ دست او بوده است. قنبر پس از شهادت علی(ع) ملازم امام مجتبی(ع) بود و از جمله کسانی است که در لحظه شهادت امام مجتبی(ع) حضور داشت. سرانجام قنبر بدست حجّاج کشته شد و محل قبرش نامعلوم است. قبرهایی در کوفه و حمص و بغداد و حتی نیشابور به وی منسوب است.)
عَنْ أَبِي الْحَكَمِ قَالَ سَمِعْتُ مَشِيخَتَنَا وَ عُلَمَاءَنَا يَقُولُونَ خَطَبَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : فَقَالَ فِي خُطْبَتِهِ سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي فَقَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ فَقَالَ أَخْبِرْنِي كَمْ فِي رَأْسِي وَ لِحْيَتِي مِنْ طَاقَةِ شَعْرٍ فَقَامَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ قَالَ وَ اَللَّهِ لَقَدْ حَدَّثَنِي خَلِيلِي رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِمَا سَأَلْتَ عَنْهُ وَ إِنَّ عَلَى كُلِّ طَاقَةِ شَعْرٍ فِي رَأْسِكَ مَلَكاً يَلْعَنُكَ وَ عَلَى كُلِّ طَاقَةِ شَعْرٍ فِي لِحْيَتِكَ شَيْطَاناً يَسْتَفِزُّكَ وَ إِنَّ فِي بَيْتِكَ لَسَخْلاً يَقْتُلُ اِبْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ كَانَ اِبْنُهُ فِي ذَلِكَ الْوَقْتِ صَبِيّاً صَغِيراً يَحْبُو فَلَمَّا كَانَ مِنْ أَمْرِ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مَا كَانَ تَوَلَّىَّ قَتْلَهُ وَ كَانَ الْأَمْرُ كَمَا قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ. (الإرشاد ج۱ ص۳۳۰)
راوی گوید از مشایخ و عالمان شنیدم که علی(ع) فرمود: هنوز که دستتان از دامن من کوتاه نشده، هر چه میخواهید از من بپرسید! مردی همانوقت از جای برخاست پرسید: بر سر و روی من چند تار موی روئیده؟ علی(ع) فرمود: سوگند بخدا، خلیل من رسول خدا(ص) از پرسش تو بمن خبر داد و اضافه کرد: بر هر تار موی کسی که برمیخیزد و چنین چیزی از تو میپرسد، فرشتهای موکّل است که او را لعنت میکند و شیطانی موکّل است که باعث ضلالت اوست. سپس امیرمؤمنان(ع) اضافه کرد: و در منزل تو طفل صغیری است که روزی فرزند رسول خدا(ص) را میکشد. گویند: پسر او در آن روزگار خردسال بود و تازه میتوانست بنشیند. در هنگام واقعهٔ کربلا همین پسر که بزرگ شده بود، قاتل حسین(ع) شد و پیشبینی علی(ع) تأویل گشت.
ذَلِكَ أَنَّ الْجَمَاعَةَ رَوَتْ: أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لَمَّا تَوَجَّهَ إِلَى صِفِّينَ لَحِقَ أَصْحَابَهُ عَطَشٌ شَدِيدٌ وَ نَفِدَ مَا كَانَ مَعَهُمْ مِنَ الْمَاءِ فَأَخَذُوا يَمِيناً وَ شِمَالاً يَلْتَمِسُونَ الْمَاءَ فَلَمْ يَجِدُوا لَهُ أَثَراً فَعَدَلَ بِهِمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَنِ الْجَادَّةِ وَ سَارَ قَلِيلاً فَلاَحَ لَهُمْ دَيْرٌ فِي وَسَطِ الْبَرِّيَّةِ فَسَارَ بِهِمْ نَحْوَهُ حَتَّى إِذَا صَارَ فِي فِنَائِهِ أَمَرَ مَنْ نَادَى سَاكِنَهُ بِالاِطِّلاَعِ إِلَيْهِمْ فَنَادَوْهُ فَاطَّلَعَ فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ هَلْ قُرْبَ قَائِمِكَ هَذَا مَاءٌ يَتَغَوَّثُ بِهِ هَؤُلاَءِ الْقَوْمُ فَقَالَ هَيْهَاتَ بَيْنِي وَ بَيْنَ الْمَاءِ أَكْثَرُ مِنْ فَرْسَخَيْنِ وَ مَا بِالْقُرْبِ مِنِّي شَيْءٌ مِنَ الْمَاءِ وَ لَوْ لاَ أَنَّنِي أُوتَى بِمَاءٍ يَكْفِينِي كُلَّ شَهْرٍ عَلَى التَّقْتِيرِ لَتَلِفْتُ عَطَشاً. فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَ سَمِعْتُمْ مَا قَالَ الرَّاهِبُ قَالُوا نَعَمْ أَ فَتَأْمُرُنَا بِالْمَسِيرِ إِلَى حَيْثُ أَوْمَأَ إِلَيْهِ لَعَلَّنَا نُدْرِكُ الْمَاءَ وَ بِنَا قُوَّةٌ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لاَ حَاجَةَ بِكُمْ إِلَى ذَلِكَ وَ لَوَى عُنُقَ بَغْلَتِهِ نَحْوَ الْقِبْلَةِ وَ أَشَارَ لَهُمْ إِلَى مَكَانٍ يَقْرُبُ مِنَ الدَّيْرِ فَقَالَ اِكْشِفُوا الْأَرْضَ فِي هَذَا الْمَكَانِ فَعَدَلَ جَمَاعَةٌ مِنْهُمْ إِلَى الْمَوْضِعِ فَكَشَفُوهُ بِالْمَسَاحِي فَظَهَرَتْ لَهُمْ صَخْرَةٌ عَظِيمَةٌ تَلْمَعُ فَقَالُوا يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ هُنَا صَخْرَةٌ لاَ تَعْمَلُ فِيهَا الْمَسَاحِي فَقَالَ لَهُمْ إِنَّ هَذِهِ الصَّخْرَةَ عَلَى الْمَاءِ فَإِنْ زَالَتْ عَنْ مَوْضِعِهَا وَجَدْتُمُ الْمَاءَ فَاجْتَهِدُوا فِي قَلْبِهَا فَاجْتَمَعَ الْقَوْمُ وَ رَامُوا تَحْرِيكَهَا فَلَمْ يَجِدُوا إِلَى ذَلِكَ سَبِيلاً وَ اِسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِمْ فَلَمَّا رَآهُمْ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَدِ اِجْتَمَعُوا وَ بَذَلُوا الْجُهْدَ فِي قَلْعِ الصَّخْرَةِ فَاسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِمْ لَوَى عَلَيْهِ السَّلاَمُ رِجْلَهُ عَنْ سَرْجِهِ حَتَّى صَارَ عَلَى الْأَرْضِ ثُمَّ حَسَرَ عَنْ ذِرَاعَيْهِ وَ وَضَعَ أَصَابِعَهُ تَحْتَ جَانِبِ الصَّخْرَةِ فَحَرَّكَهَا ثُمَّ قَلَعَهَا بِيَدِهِ وَ دَحَى بِهَا أَذْرُعاً كَثِيرَةً فَلَمَّا زَالَتْ عَنْ مَكَانِهَا ظَهَرَ لَهُمْ بَيَاضُ الْمَاءِ فَتَبَادَرُوا إِلَيْهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ فَكَانَ أَعْذَبَ مَاءٍ شَرِبُوا مِنْهُ فِي سَفَرِهِمْ وَ أَبْرَدَهُ وَ أَصْفَاهُ فَقَالَ لَهُمْ تَزَوَّدُوا وَ اِرْتَوُوا فَفَعَلُوا ذَلِكَ. ثُمَّ جَاءَ إِلَى الصَّخْرَةِ فَتَنَاوَلَهَا بِيَدِهِ وَ وَضَعَهَا حَيْثُ كَانَتْ وَ أَمَرَ أَنْ يُعْفَى أَثَرُهَا بِالتُّرَابِ وَ الرَّاهِبُ يَنْظُرُ مِنْ فَوْقِ دَيْرِهِ فَلَمَّا اِسْتَوْفَى عِلْمَ مَا جَرَى نَادَى يَا مَعْشَرَ النَّاسِ أَنْزِلُونِي أَنْزِلُونِي فَاحْتَالُوا فِي إِنْزَالِهِ فَوَقَفَ بَيْنَ يَدَيْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ لَهُ يَا هَذَا أَنْتَ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ قَالَ لاَ قَالَ فَمَلَكٌ مُقَرَّبٌ قَالَ لاَ قَالَ فَمَنْ أَنْتَ قَالَ أَنَا وَصِيُّ رَسُولِ اللَّهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ قَالَ اُبْسُطْ يَدَكَ أُسْلِمْ لِلَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عَلَى يَدِكَ فَبَسَطَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَدَهُ وَ قَالَ لَهُ اِشْهَدِ الشَّهَادَتَيْنِ فَقَالَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ وَصِيُّ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَحَقُّ النَّاسِ بِالْأَمْرِ مِنْ بَعْدِهِ فَأَخَذَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَلَيْهِ شَرَائِطَ الْإِسْلاَمِ ثُمَّ قَالَ لَهُ مَا الَّذِي دَعَاكَ الآنَ إِلَى الْإِسْلاَمِ بَعْدَ طُولِ مُقَامِكَ فِي هَذَا الدَّيْرِ عَلَى الْخِلاَفِ فَقَالَ أُخْبِرُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَنَّ هَذَا اَلدَّيْرَ بُنِيَ عَلَى طَلَبِ قَالِعِ هَذِهِ الصَّخْرَةِ وَ مُخْرِجِ الْمَاءِ مِنْ تَحْتِهَا وَ قَدْ مَضَى عَالِمٌ قَبْلِي لَمْ يُدْرِكُوا ذَلِكَ وَ قَدْ رَزَقَنِيهِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِنَّا نَجِدُ فِي كِتَابٍ مِنْ كُتُبِنَا وَ نَأْثُرُ عَنْ عُلَمَائِنَا أَنَّ فِي هَذَا الصُّقْعِ عَيْناً عَلَيْهَا صَخْرَةٌ لاَ يَعْرِفُ مَكَانَهَا إِلاَّ نَبِيٌّ أَوْ وَصِيُّ نَبِيٍّ وَ أَنَّهُ لاَ بُدَّ مِنْ وَلِيٍّ لِلَّهِ يَدْعُو إِلَى الْحَقِّ آيَتُهُ مَعْرِفَةُ مَكَانِ هَذِهِ الصَّخْرَةِ وَ قُدْرَتُهُ عَلَى قَلْعِهَا وَ إِنِّي لَمَّا رَأَيْتُكَ قَدْ فَعَلْتَ ذَلِكَ تَحَقَّقْتُ مَا كُنَّا نَنْتَظِرُهُ وَ بَلَغْتُ الْأُمْنِيَّةَ مِنْهُ فَأَنَا الْيَوْمَ مُسْلِمٌ عَلَى يَدِكَ وَ مُؤْمِنٌ بِحَقِّكَ وَ مَوْلاَكَ. فَلَمَّا سَمِعَ ذَلِكَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ بَكَى حَتَّى اِخْضَلَّتْ لِحْيَتُهُ مِنَ الدُّمُوعِ ثُمَّ قَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ أَكُنْ عِنْدَهُ مَنْسِيّاً الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي كُنْتُ فِي كُتُبِهِ مَذْكُوراً ثُمَّ دَعَا النَّاسَ فَقَالَ لَهُمُ اِسْمَعُوا مَا يَقُولُ أَخُوكُمْ هَذَا الْمُسْلِمُ فَسَمِعُوا مَقَالَتَهُ وَ كَثُرَ حَمْدُهُمْ لِلَّهِ وَ شُكْرُهُمْ عَلَى النِّعْمَةِ الَّتِي أَنْعَمَ اللَّهُ بِهَا عَلَيْهِمْ فِي مَعْرِفَتِهِمْ بِحَقِّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ . ثُمَّ سَارَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ الرَّاهِبُ بَيْنَ يَدَيْهِ فِي جُمْلَةِ أَصْحَابِهِ حَتَّى لَقِيَ أَهْلَ الشَّامِ وَ كَانَ الرَّاهِبُ مِنْ جُمْلَةِ مَنِ اُسْتُشْهِدَ مَعَهُ فَتَوَلَّى عَلَيْهِ السَّلاَمُ الصَّلاَةَ عَلَيْهِ وَ دَفَنَهُ وَ أَكْثَرَ مِنَ الاِسْتِغْفَارِ لَهُ وَ كَانَ إِذَا ذَكَرَهُ يَقُولُ ذَاكَ مَوْلاَيَ. (الإرشاد ج۱ ص۳۳۴)
عدّهای روایت کردهاند: هنگامی که علی(ع) عازم صفین بود، در راه یاران آن حضرت بشدت تشنه شدند و آبی در دسترس نبود. بطرف راست و چپ برای بدست آوردن آب متوجه شدند، لیکن اثری از آب نیافتند. علی(ع) آنها را به بیراهه هدایت کرد و دیر راهبی در میان بیابان نمودار گردید. چون نزدیک دیر رسیدند، فرمان داد راهب را صدا بزنند. راهب سر از دیر بیرون آورد. علی(ع) از او پرسید: آیا در این نزدیکی آبی سراغ داری؟ پاسخ داد: فاصله میان شما و آب بیشتر از دو فرسخ راه است و در این نزدیکی آب پیدا نمیشود. علی(ع) فرمود: گفتار راهب را شنیدید؟ عرض کردند: آری! اینک اجازه میفرمائی بهمان طرفی که راهب نشانی داده، رفته و آب حاضر کنیم و رفع تشنگی نمائیم؟ علی(ع) فرمود: احتیاجی نیست؛ آنگاه مرکبش را بطرف قبله برگردانیده و لشکر را به نزدیکی دیر هدایت کرد و جایی را نشان داد و دستور داد آنجا را بکَنند. عدّهای به کندن آنجا مشغول شدند. سنگ بزرگ سختی ظاهر شد. عرض کردند: یا علی، سنگ سختی ظاهر شده که کلنگ بآن کارگر نمیشود. فرمود: این سنگ بر روی آب قرار گرفته! اگر ممکن شود آن را برطرف نمایید، دسترسی به آب پیدا خواهید کرد. پس در کندن آن بکوشید! لشکر هجوم آورده شاید بکندن آن موفق شوند، لیکن به هیچ وسیله نتوانستند آن سنگ را از جای حرکت دهند. خود علی(ع) آمد و آستین مبارک بالا زد و انگشتان را زیر سنگ برد و حرکتی داده بدست خود آن را از جا کند و دور انداخت. آب خوشگوار و صافی از آن ظاهر گردید. لشکر از آن آب که تا آن وقت آبی بدان صافی و گوارائی ندیده بودند، آشامیدند. علی(ع)به لشکریان فرمود: اکنون که از تشنگی نجات یافتید بار سفر بندید و آماده پیکار شوید. آنگاه خود حضرت نزدیک آن سنگ آمده بدست خود آن را در محل اولش گذارده و دستور داد اثر آن را با خاک محو سازند. راهب در تمام این مدت متوجه کارهای علی(ع) و لشکریان او بود و چون ماجرای سیرابی و نابودی اثر چشمه بپایان رسید، پیش علی(ع) آمد و عرض کرد: شما پیغمبر مرسل هستی؟ فرمود: نه، من وصی رسول خدا، محمد خاتم پیمبران هستم. راهب گفت: دستت را بده تا اسلام بیاورم و با تو بیعت کنم. علی(ع) دست گشود و فرمود: شهادت به وحدانیت خدا و نبوت رسول او بده. او گفت: گواهی میدهم خدائی جز خدای یکتای بیهمتا نیست و شهادت میدهم محمد، بنده و رسول اوست و گواهم که تو وصی رسول خدا و شایستهترین مردم بامور آنجنابی. علی(ع) شرائط اسلام را باو گفت و از او پرسید: چرا مسلمان شدی؟ گفت: سبب اسلام من آن بود که این دیر را از آن جهت بنا کردهاند تا به زیارت کسی که این سنگ را از جا بکند و چشمه را از زیر آن نمایان سازد مشرف شوند. پارسایان پیش از من بهمین آرزو در اینجا سکونت یافته، لیکن هیچ یک ادراک چنین سعادتی را ننمودند و من از پس آنها باین سعادت و نیکبختی رسیدم و خدا این نعمت را بمن ارزانی داشت. ما از علماء خود شنیدهایم که در این ناحیه چشمهایست و بر فراز آن سنگ گرانی است و کسی جز پیغمبر یا وصی او از محل آن باخبر نیست. علی(ع) به یاران خود فرمود بیائید و سخنان این تازه مسلمان را بشنوید. آنگاه لشکر و راهب از آنجا کوچ کردند و با شامیها مقابله نمودند و در صفین، راهب شهید شد. علی(ع) بر او نماز خواند و او را دفن کرده و بسیار از برای او طلب مغفرت کرد و هرگاه سخن او پیشآمد میکرد از او بعنوان مولا(دوست محبوب) یاد میفرمود.
(گوییم: بنده این روایت را بدلیل همین فقرهٔ آخر آوردم. یعنی میشود انسان چنان شود که علی(ع) او را "مولای" یعنی دوست خوب و رفیق شفیق خودش خطاب کند.)
مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي الْبِلاَدِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَوْدِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : بَيْنَ يَدَيِ الْقَائِمِ مَوْتٌ أَحْمَرُ وَ مَوْتٌ أَبْيَضُ وَ جَرَادٌ فِي حِينِهِ وَ جَرَادٌ فِي غَيْرِ حِينِهِ كَأَلْوَانِ الدَّمِ فَأَمَّا الْمَوْتُ الْأَحْمَرُ فَالسَّيْفُ وَ أَمَّا الْمَوْتُ الْأَبْيَضُ فَالطَّاعُونُ. (الإرشاد ج۱ ص۳۷۲)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: قبل از قیام قائم(ع) چند واقعه اتفاق خواهد افتاد: مرگ سرخ؛ مرگ سفید؛ آفت شدید در زمانی که انتظارش میرود؛ و آفت در زمانی که انتظارش نمیرود. مرگ سرخ مرگ با شمشیر است و مرگ سفید مرگ با بیماری همگانی.