دُرّ نجف

کشکول کشمیری

فصل اول · بخش اول

نفی خواطر

برای نفی خواطر، ذکر «الله» بدون حرف ندا و با حضور و بی‌عدد تأثیر بسزایی دارد. بعضی اکابر برای نفی خواطر، توجّه و تمرکز به قلب صنوبری را دستور می‌دادند. میرزا ابو تراب بن ملّا احمد کاشانی (قاعدتاً منظور ملّا احمد نراقی باشد) از اکابر نقل کرده که شخصی در بدایتِ حال گاه‌گاه در مقام تصفیه برمی‌آمد و آن شخص گفته که به نفی خواطر و توجّه به قلب صنوبری مشغول بودم. به حدّی تصفیه حاصل شد که عروق دل را به جمیع می‌دیدم و می‌شمردم. در وقت خواندن زیارات ائمه گاه‌گاهی به تعلیم و تلقین پیامبر صلی‌الله علیه و آله تعبیرات در فقرات زیارات می‌فرمودند. مدّتی حال بر این منوال بود تا نوبتی این واقعه را برای شخص جلیل‌القدری ذکر کردم؛ بعدازآن دیگر این آثار واردات رخ ننمود.

از این واقعه معلوم می‌شود که شرط کتمانِ اصل عمل و کتمانِ واردات غیبیّه، لازم است و نفی خواطر در تصفیه قلب اثر بسیار دارد.

شیدا را

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا **** به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را

علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد **** مگر لیلی کند درمان، غم مجنون شیدا را

(سعدی)

حرص

بعضی صفات دو جنبه دارند، ممدوح و مذموم. مثلاً حرص به معشوق، ممدوح است ولی نسبت به آنچه جنبه خدایی ندارد، مذموم است.

حرص و شدّت علاقه به کمالات واقعی محمود است و از جوانمردی بشمار می‌آید. امّا همین شدّت علاقه اگر به مسائل دنیوی باشد، سبب پژمردگی و سردی است. موسی علیه‌السلام با اینکه پیامبر اولوالعزمی بود، طالب و حریص بر دیدن مردی بود که او ولیّ خدا و مستور و طبق قرآن حضرت خضر بود.

تجلّیّات و حقایق هستی را نهایت نیست، پس نباید سیراب شد، بلکه تشنگی و آتش اشتیاق در طلب به مطلوب باید همیشگی باشد و استعمال حرص به این منظور صواب بوَد. توقف و اکتفا به قطره‌ای از آب علامت سردی است و آن ناصواب می‌باشد.

پیامبر صلی‌الله علیه و آله در مسلمان شدن مشرکین و دین‌داری و از جهل رهایی یافتن آن‌ها حریص بود؛ لذا کلمه حریص بر کثرت کار خیر در طریقت، سازگار است و پذیرش دارد.

خداوند می‌فرماید: «پیامبری از میان خودتان نزد شما آمده که هر رنجی ببرید، بر او گران است که او بسیار آزمند (خواستار) شماست.» و نیز می‌فرماید: «اگرچه تو (ای پیامبر) بر راهنمایی‌شان آزمندی، امّا خداوند آن‌کس را که گمراه وا‌می‌گذارد، راهنمایی نمی‌کند و آنان را یاوری نیست».

گرفتار احوال خود

معشوقی، عاشق خود را به حضور خواند تا از وصال، لذّت ببرد. پس عاشق نامه‌ای را که قبلاً برای معشوق نوشته بود، از جیب خود بیرون آورده و مطالب آن را نزد معشوق می‌خواند. معشوق فرمود: «نامه‌ات در فراق بوده و الآن وقت وصال می‌باشد؛ خواندن نامه وقت تلف کردن است.»

عاشق گفت: «در فراق، از نامت بهره‌مند می‌شدم ولی در حضورت از تو بهره نمی‌برم».

معشوق فرمود: «تو هم عاشق ذات من هستی و هم عاشق حال خاص خودت و این دوام ندارد. چراکه من جزئی از مقصود تو هستم. من معشوقِ باقی هستم ولی معشوق تو، فانی است و این حال موقّت توست. عاشق حقیقی مقید به حال که زوال‌پذیر می‌باشد، نیست. حال گاهی می‌آید، به بسط روحی می‌افتد و گاهی می‌رود به قبض روحی دچار می‌گردد و دائم در نوسان است. عشق تو ناخالص است. درواقع عاشق حال خودت می‌باشی، نه عاشق ذات و حقیقت من. زمانی همانند آب، لطیفی و زمانی مانند آتش، گرفته و ناخوشی. حال تو مانند برج ماه می‌باشد که در تغییری و صورت‌های مختلف می‌گیری. نتیجه آن‌که: عاشقِ مجازی، گرفتار عشق خود و احوال خود است. اگر عشقش حقیقی بود، اوّل و آخر، خود معشوق می‌بود و بس. چون به آب جبّاریت رسید، دیگر از سراب صحبت نمی‌کند و خود را فراموش می‌کند و فقط محو محبوب می‌گردد».

بسیط الحقیقة

کلمه بسیط را معانی متعدد است، ازجمله آن‌که:

صلوات عصر جمعه

سیّد بن طاووس از عبدالله بن سنان نقل کرده که امام صادق علیه‌السلام فرمود: «روز قیامت خداوند ایام را مبعوث می‌کند و روز جمعه مانند عروسی زیبا و باکمال که به خانه شخصی دین‌دار و ثروتمند فرستاده می‌شود، در جلوی آن‌ها می‌آید و در کنار درب بهشت می‌ایستد و هر کسی را که در آن، بیشتر از همه صلوات بر محمد و آل محمد فرستاده باشد را شفاعت می‌نماید.»

عبدالله بن سنان گوید: عرض کردم منظور از بیشتر چه قدر است؟ و در کدام ساعت از اوقات روز جمعه برتر است؟ فرمود: «صد مرتبه بعد از عصر روز جمعه.» عرض کردم: چگونه صلوات بفرستم؟ فرمود: «می‌گویی اللّهم صلی علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم، صد مرتبه»

* توضیح آن‌که وقت عصر در فصول چهارگانه مختلف می‌شود. مثلاً اول فروردین در تهران فاصله بین اذان ظهر تا اول عصر 3 ساعت و 28 دقیقه است و اول تیر همین فاصله 3 ساعت و 55 دقیقه و اول مهر این فاصله 3 ساعت و 20 دقیقه و اول دی‌ماه این فاصله به 2 ساعت و 37 دقیقه می‌رسد. پس در طول سال فاصله بین اذان ظهر تا عصر 2.37 تا 3.55 ساعت در شهر تهران در نوسان است.

برای حافظه

استاد فرمود: «این شعر خواندنش صبح‌ها روزی 16 مرتبه برای حافظه خوب است.»

شاد کن ما را به روح رحمةٌ للعالمین **** از هموم دین و دنیا یا امیرالمؤمنین

شوق لقا

ای یار ناگزیر که دل در هوای توست **** جان نیز اگر قبول کنی هم برای توست

غوغای عارفان و تمنای عاشقان **** حرص بهشت نیست که شوق لقای توست

سیر و سکون

خداوند بنا بر مصلحت و حکمت وقتی بندگان را به طرف خود می‌برد، گاهی به سیر می‌برد و گاهی به سکون می‌گذارد تا از راه رفتن خسته نشوند و قدرت و تاب تجلّیات را پیدا کنند؛ ملول نشوند و فرار نکنند و باقی طریق را بپیمایند. لذا گاهی قبض و گاهی بسط عارض می‌شود. البته نباید حدّ اعتدال را کنار بگذارند و به افراط و تفریط روی بیاورند. چه آنکه هم قبض و هم بسط صلاحِ بندگان است و خرج کردن از مایه‌ها بر مبنا باید باشد، چراکه در قبض، غم و اندوه و پریشان‌حالی غالب است و در بسط، سرور و گشادگی. به یک معنا قبض، مقدمه بسط است و پشتوانه هر مصرفی با حساب باید باشد تا خرج و دخل، مایه و مصرف معتدل باشد مگر آنکه سالکی قالبش خوفی و یا رجایش غالب باشد، مانند حضرت یحیی و عیسی‌علیهما السلام (که بحث جداگانه‌ای دارد).

در فصول، زمستان قبض است، ولی درواقع مقدمه بهار و تابستان است. درون دی ماهِ بالفعل، بالقوّه بهار است، پس سبزی و طراوت در درون سردی است و سالک باید بداند که طبق گفته قرآن «انّ مع العُسر یسراً: با هر سختی و رنجی، راحتی است.»

ریاضت کش

آنان که ریاضت‌کش و سجّاده نشینند **** گو همچو مَلَک سر به سماوات برآرید

در باغ اَمَل شاخ عبادت بنشانید **** و ز بحر عمل درّ مکافات بر آرید

جسم از عشق بی خبر است!!

ذوالنون مصری (م. 246 هـ ق) گوید: پدرم حکایتی از اهل اندوه ذکر کرد که من تعجب کردم. او گفت: درحالی‌که در سیر و سیاحت بودم، به جوانی نیکو روی و خوشبو برخوردم، با بدنی فربه. اندوه صادقانه‌ای در سرّش دیده می‌شد و سریان آهسته گریه در باطنش. او را گفتم: من در تو به چیزی شگفت می‌نگرم. مرا گفت: «آن چیست؟» گفتم: تو را باطنی است به خلاف ظاهرت.

تبسّم کرد و مرا گفت: «من اندوه‌های دلم را از نَفْسَم پوشیدم که آن‌ها را حفظ کنم و روحم را به بلا و اندوه تسلیم کردم و جسمم را برای غذا و فربهی قربانی کردم. پس جسمم نمی‌داند آنچه را که به من رسیده است!» گفتم: آیا این ممکن است؟

گفت: «برای چه ممکن نباشد؟ آیا نشنیده‌ای قول پیشینیان را که فرموده‌اند: گوینده پرسید چگونه است که جسم تو سالم است، حال آنکه من به یاد ندارم عاشقی را که تنش سالم باشد؟ او را گفت: دلم راز عشقم را برای جسمم فاش نکرد. پس جسم من از عشقم بی‌خبر است.

پس گفت: هر که بخواهد چیزی را حفظ کند، آن را مخفی می‌سازد و این شعر را گفت: دلم دوست داشت و بدنم ندانست. اگر می‌دانست، فربه نمی‌ماند.

طلب همانند خروس سحری

تو به هر حالی که هستی طالب باش مانند انسان خشک‌لب در طلب آب و آن را جستجو کن. خشک‌لبی گواهی می‌دهد که به آب حیات می‌رسی و حال تشنگی این پیغام را از آب به تو می‌رساند که حتماً به من خواهی رسید. طلب، هر مانعی را در راه حق از میان می‌برد و آن کلید خواسته‌های توست. طلب در مَثَل همچون خروس سحری است که صدا می‌زند بامداد نزدیک است. اگرچه اسباب طلب نداری؛ در راه خداوند حرکت کن که نیازی به سبب نیست.

هر کس را دیدی که در حال طلب است رفیق او بشو که با مجاورت طالبان در زمره طالبان درآیی. اگر شنیدی موری خواست به مقام سلیمانی برسد، نباید طلب او را کوچک بنگری؛ چه آنکه همّت در کار محرّک است به‌سوی بزرگی و کمال و همیشه در راه طلب به مقصود بنگر.

چه سؤال از امام؟

از بزرگی سؤال کردند در وقت تشرّف حضرت ولی‌عصر چه بپرسیم؟ جواب داد: سؤال کنید آیا ظهور و فرج عمومی دور است یا نزدیک … .

رندی گفت:

1- اگر تشرّف حاصل شود، زبانِ سؤال نیست.

2- در محضرِ معشوق ادب و سکوت و فروتنی و عشق باید ورزید.

3- فرضاً اگر امام فرمود: سؤالی دارید؟ بگویید: با شما بودن، برای شما بودن.

4- عبد در مقابل مولا به بندگی مشغول است، نه به سؤال کردن که پرسش گاهی به صلاح او نباشد.

5- در حضور مولا اذن مطلق از جانب اوست. تا از جانب معشوق کشش نباشد، عبد و عاشق را توان سؤال کردن نخواهد بود.

توان ادراکات

دلیل بر ذات آفتاب، نور اوست. سایه چیست که بتواند دلیل بر آفتاب باشد که سایه، حقیر است.

ادراکات ما در اصل از حضرت حق است، امّا توان ادراکات و فهم و چشیدنی‌های آن به اندازه علم و شهود جزئی هر کسی است که نشان از حق می‌دهد. ادراکات بندگان در مثال چنین می‌آید که انگار بر حیوانی لنگ سوار شده و حق مانند چابک‌سواری می‌باشد با مرکبی تیزرو که سرعتش را کسی درک نمی‌کند. پس توان ادراکات ما جزئی است و راه‌یابی به کنهِ اسما و صفات و تجلّیات حق را نتواند. اگر نشانی می‌دهد به اندازه خود نشان می‌دهد، نه به اندازه واقع و حقیقت و کنه.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در خطبه اوّل نهج‌البلاغه فرمود: «او خدایی است که دارندگان همّت‌های (بلند و عالی) او را درک ننمایند.»

اخبار جرئی است

آنچه از قبل خبر می‌دهد، جزئی و آنچه از حال خبر می‌دهد، جزئی و آنچه از آینده خبر می‌دهد، جزئی است.

میدان اخبارِ همگان غیر پیامبر و امام به اندازه گنجشکی است که به اندازه خود پرواز کند، چراکه حیطه علیمی و خبیری، عالم‌الغیب و الشهادة برای عالمان و سالکان و عارفان به اندازه اسمی است که ظهور آن در کاربرد خودش به ایشان داده شده و بس. چنان‌که یکی علم ضمیر، دیگری علم منایا، سومی علم بلایا، چهارمی علم معادن، پنجمی علم کیمیا، ششمی علم حروف و … دارد ولی هیچ‌یک به‌صورت جامع و مطلق ندارند.

ظهور جمال، جمیل

چون همسر عزیز مصر ملامت فریب آمیز زنان مصر را شنید، کسی را نزدشان فرستاد و محفلی آراست و برای آن‌ها تکیه‌گاهی آماده نمود.

در مجلس ترنجی را به زنان مصر دادند و هر یک را کاردی! سپس زلیخا به یوسف گفت: خود را در این مجلس به آنان نشان دهد. پس چون یوسف آمد و زنان مصر او را دیدند، بزرگش یافتند و دست خویش از خودباختگی بریدند و گفتند: «پاکا که این خداوند است نه آدمیزاد که جز فرشته‌ای ارجمند نیست.»

از این آیه استفاده می‌شود که:

نتیجه آنکه در توحید افعالی، ظهورات ساعت و آنی با آن دیگر فرق دارد، اگرچه در یک راستا باشد. (کل یومٍ هو فی شأن) مثلاً با لباس‌های آراسته و دستان پُر از حلقه‌های طلا آمدند و لحظاتی بعد با دست‌های بریده و لباس‌های خونین برگشتند. اوّل با ملامت به زلیخا آمدند، بعد با اعتراف و اقرار برگشتند.

از این‌که ظهور را بزرگ شمردند، با تعجب و حیرتی که در نفس‌های آنان بیدار و بر زبانشان جاری شد، از ظهور با کیفیتی که معشوق عالم بر یوسف کرد، عِنان از دست داده و بی‌اختیار این را گفتند و الاّ قاعده سکوت بود.

مصداق وجه الله

خلفای خداوند مصداق کامل وجه الله هستند. چون آنان برای وجه خدا کار می‌کنند. پس به مطلوب وجه الله رسیده‌اند. لذا خودشان وجه الله و عنوان وجیه «عندالله» را گرفتند. آن‌ها نزد خدا موجّه هستند و خداوند به آنان رو می‌کند. پس اگر پروردگار به کسی رو کرد، از همه جهات به او رو کرده است. ازاین‌جهت همه عالم به او رو می‌کند.

خداوند در جهتی خاص نیست تا تنها از آن سو به او رو کرد. ازاین‌رو به انسان‌های کامل در همه‌جا می‌توان متوسل شد. حضرت عیسی علیه‌السلام فرمود: «من هر جا باشم، منشأ برکت هستم. وَ جَعَلَنی مُبارَکاً أینَ ما کنت»

پس در جهت امکان مظهر وجه الله هستند که ولایت تامّه حق را دارا می‌باشند، نه به لحاظ بدن عنصری که محکوم مرگ است.

زیارت خلیفةالله صبغه ملکوتی دارد و زائر گویا در نشأه ملکوت است. امامان فرمودند: «ما وجه خدایی هستیم که از بین نمی‌رود. نَحنُ وَجه الله الّذی لایُهلَک».

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «پیامبر و امیرالمؤمنین دین خدا و وجه او و چشم او در بندگان هستند و زبان ناطق او و دستش در خلق او هستند. ما وجه خدایی هستیم که از این جهت باید به ما رو کنند.»

الله اکبر

مردی نزد امام صادق علیه‌السلام «الله‌اکبر» گفت. امام فرمود: «خدا از چه چیز بزرگ‌تر است؟» آن مرد عرض کرد: از هر چیزی. امام فرمود: «خدا را به اندازه درآوردی؟» عرض کرد: چگونه و به چه وضع بگویم؟ فرمود: «خدا بزرگ‌تر است از آنکه به وصف در آید.» در حدیث دیگر امام فرمود: «آیا در آنجا چیزی بود که خدا از آن بزرگ‌تر باشد؟»

راوی گفت: خدا از هر چیزی بزرگ‌تر است؛ یعنی کلمه چیز (شی‌ء) آورده شده است و خدا را بزرگ‌تر دانسته. امام فرمود: «خدا بزرگ‌تر از آن است که به توصیف آید.»

زیباتر

درِ اندیشه ببستم، قلمِ وهم شکستم **** که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت

سرو را قامت، خوب است و قمر را رُخ زیبا **** تو نه آنی و نه اینی و هم این است و هم آنست

معنای قضا و قدر

قضا چیزی است که در علم خداوند تثبیت شده و تغییرناپذیر است و امضا و محکم گردیده است. قَدَر مقدار و اندازه است که قابل کم و زیاد شدن می‌باشد. لذا مقدار مایه‌ای که در مظروف ریخته می‌شود، قابل‌تغییر است، امّا ظرف تعیین‌شده قابل‌تغییر نیست.

قوم یونس با توبه و دعا از آن عذاب نوشته‌شده نجات یافتند به تقدیری. قدر با رحمت خاص شامل حالشان شد. قضای الهی در محرم سال 61 بر جاری شدن روز عاشورا بود و انجام گرفت. حرّ، اوّلین کسی بود که راه بر امام بست و روز عاشورا به جنگ امام آمد، امّا به ادّله خاص مثلاً دعای مادر، تقدیرش عوض شد و اندازه و مکیال درون ظرف تغییر یافت و از تاریکی به نور تبدیل شد.

در دعای جوشن کبیر آمده است: «یا مَن لا رادَّ لِقَضائِه. ای کسی که هیچ رد کننده‌ای بر حکم و قضای او نیست.»

تجلی است نه تجافی

خدای سبحان آنچه در نشئه شهود و حیطه علم او بود، امر می‌کند؛ یعنی افاضه می‌کند که تنزّل کند و آن موجود علمی با افاضه خداوند مستفیض عینی شده، از علم به عین تنزّل می‌کند. این تنزّل نیز به نحو تجلّی است نه تجافی، چنان‌که امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «حمد برای خدایی است که تجلّی کرد برای خلقش به سبب آفرینشی که نموده است».

در تجافی شیء مانند باران از بالا فرود می‌آید یا مانند بخار و دود از پایین فرا می‌رود. پس شی‌ء وقتی در جای اوّل باشد، در جای دوم نیست و آنگاه‌که در جای دوم است، در جای اوّل نیست. ولی در تجلّی چنین نیست. چنان‌که فرشته مرگ آنگاه‌که برای قبض روح می‌آید، از پشت پرده‌های غیب برای انسان تجلّی می‌کند نه تجافی.

خدای سبحان فیض و لطف خود را به جهان به نحو تجلّی می‌دهد، نه به‌طور تجافی. سراسر جهان آفرینش تجلّی اوست.

زر می گشت

ز شور عشقِ تو در کام جانِ خسته من **** جواب تلخ تو شیرین‌تر از شکر می‌گشت

اگر مرا به زر و سیم دسترس بودی **** ز سیمِ سینه تو کار من چو زر می‌گشت