دُرّ نجف

کشکول طریقت

فصل اول · بخش اول

ابن‌الوقت

ای رفیق اهل طریقت، بدان که سالک الی الله ابن‌الوقت است و زمان خود را تلف نمی‌کند. فردا گفتن، از شرایط راه سلوک و طریقت نیست. (ابن‌الوقت در عرف به معنای فرصت‌طلب می‌آید)

اثر وضعی اعمال

این جهان مانند کوه است و افعال ما مانند بانگ و صدایی که در کوه طنین می‌اندازد؛ پس انعکاس صدا که در کوه می‌زند، به خود ما بازمی‌گردد؛ یعنی هر کس هر عملی که از خوب و بد در دنیا انجام می‌دهد، ثمره و نتیجه و اثر وضعی اعمال را می‌بیند و به خودش بازمی‌گردد. در سورهٔ زلزال، خداوند فرمود: «فَمَن یَعمَل مِثقال ذرةٍ خَیراً یَره وَ مَن یَعمَل مِثقال ذرةٍ شرّاً یَره: هر کس به قدر ذرّه‌ای کار نیک انجام داده باشد آن را خواهد دید و هر کس به قدر ذرّه‌ای کار زشتی انجام دهد، کیفر آن را خواهد دید.»

إحتما

بدان که إحتما یعنی پرهیز کردن و خود را از چیزی نگاه‌داشتن است. دل حرم خداست و از افکار پراکنده و وحشی، باید آن را پرهیز داشت. به‌عبارت‌دیگر، دل را از خواطر سوء و شبهه‌ناک و نیّات ناصواب نگاه داشت تا جای حقایق و معارف باشد. پرهیز مریض از دوا مهم‌تر از خود دواست. طبیب مریض را مثلاً از خاراندن جای زخم بر حذر می‌دارد و می‌گوید: فلان کِرِم را بمالد. چون مریض پرهیز را روا نمی‌دارد، زخم عمیق می‌شود. تخلیه از ارکان سلوک برای سالک است و یکی از بندهای تخلیه این است که از آمدن افکار مختلف و منفی جلوگیری می‌کند. پرهیز اصل دواست، پس پرهیز سالک از خطورات منفی، دلیل بر این است که دارد روحش قوت می‌گیرد؛ تخلیه یعنی دیو چو بیرون رود فرشته درآید.

احول

بعضی احول، یعنی لوچ و دوبین هستند. انسان به خاطر خشم و شهوت و کینه، دچار کژبینی می‌شود و از حال تعادل بیرون می‌رود؛ آنگاه حقایق و واقعیت‌ها را نمی‌تواند به صواب ببیند. چون اغراض غیر خدایی حاکم شود، دیگر هنر و اهلش دیده نمی‌شود و حجاب‌ها جلوی دیده دل را بگیرد. وقتی قاضی، وعده رشوه گرفتن گرفت، به خاطر حرص و طمع، دیگر نمی‌تواند حق مظلوم و ضعیف را از ظالم و قدرتمند بگیرد.

اختلاط

همه در دنیای کنونی با هم اختلاط و آمیزش دارند، اما فاصله‌های باطنی میانشان بسیار است. بهشتیان و جهنمیان در ظاهر کنار هم می‌نشینند و رفت و آمد می‌کنند، اما در معنی هیچ وحدت روحی و تجانس میان آن‌ها نیست. خاک و طلا در معدن کنار هم هستند، اما از نظر قیمت و ارزش هزاران مرتبه با هم فاصله دارند. رشتهٔ گردنبندی که با انواع گوهرهای زینتی به هم پیوسته‌اند، اما دُرّ و طلا قیمتی بالا دارد و سنگ چینی بی‌ارزش است. دو دریا کنار هم هستند، اما باطن یکی شیرین و باطن دیگری شور است. کنار هم بودن‌ها به خاطر مسائل طبیعی و مادی است که اقتضا می‌کند این چنین باشد. صالحان و طالحان یکی در لطف و دیگری در قهر قرار دارند، همانند دو خویش نسبی و یا دو زوج که با هم زندگی می‌کنند، اما باطن یکی قهر و دیگری مهر است؛ و جنگ و صلح کنار یکدیگر آمیزش می‌کنند. فقط اهل باطن، این تلخان و شیرینیان را ادراک می‌کنند که می‌بینند فاصلهٔ آنان از زمین تا آسمان است.

اختلاف

در عالم ارواح، همه در وحدت بودند و در بی‌رنگی، چون به این عالم آمدند، در تقید و کثرت و نزاع درآمدند، پس موجب اختلاف در عقاید شد و مذاهب گوناگون به ظهور آمد؛ و حتی در یک دین، دو پیرو هم با هم در جنگ و خون‌ریزی هم برآمدند. آن بی‌رنگی، مخصوص عالم ملکوت بود و اینجا رنگ‌ها از بروز غرایز پدید آمدند. انبیاء چون مظهر وحدت مطلق‌اند، لذا با یکدیگر جنگ ندارند. خداوند همه را از آب خلق کرد، اما گل و خار با هم اختلاف دارند، با اینکه تغذیه آن دو از آب و خاک است. پس بروز هر چیزی به تناسب صفات و تعیّنات خود آشکار می‌شود و فهم این موضوع در کل هستی به نظر حکیم الهی، حکیمانه است؛ اما برای همگان موجب حیرت و تعجب و یا انکار به صانع می‌شود. تا وقتی‌که انسان‌ها در بند هستی مجازی و ساختن عمارت‌ها هستند، اختلاف است و چون از هستی مجازی عبور کرده و به حقیقت وحدت برسند و فانی شوند، آنگاه به هستی مطلق و محض پیوسته‌اند. اشکال در این است که همه در نمودها غرق‌اند و به هست نماها دل بسته‌اند. لذا اهل دنیا از عارفان جدا و به اهل زر و زور و ریاست وابسته‌اند و گاهی به مذمّت واصلان و ثنای مهجوران از حق پرداخته‌اند. مجذوبان به عرفاء، قلیل و مجذوبان به دنیا کثیرند و این فاصله از این است که فانیان حق، کم و فراریان از حق بسیارند؛ و اختلاف در رنگ‌ها و تقیدات خود را نشان می‌دهد. در نتیجه همهٔ ارواح در عالم امر بی‌رنگ و وحدت داشته و چون به عالم رنگارنگ و کثرات آمدند به گوناگونی و اختلاف افتادند؛ و عدم وحدت، دلیل بر عدم تجانس است که از یکدیگر فاصله گرفته‌اند و هم‌صحبت و هم‌نشین هم نشده‌اند.

اختیار

در اینکه ما در دست قدرت خداوند، مانند کمان هستیم و تیرانداز اوست، جای شکی نیست؛ یعنی در اعمالمان، تیرهایی از ما، رها می‌شود اما ما آلتی بیش نیستیم و درید تیرانداز مطلق که اوست، می‌باشیم. ما فاعل مختار در همه چیز نیستیم و مجبور در همه چیز نیستیم. از حق، همیشه خیر و خوبی به بندگان می‌رسد و از بندگان، اعمال سیئه، صادر می‌شود و این به اختیار خودشان است. نمی‌بینید که وقتی عملی زشت از بنده صادر می‌شود، ناراحت می‌شود و تأسّف بر کارش می‌خورد. معلم، چرا شاگرد مقصّر را تنبیه می‌کند؟ چون عیب و سهل‌انگاری و تقصیر از او سر زده است و از فعل او صادر شده است. وقتی انسان بیمار می‌شود، استغفار می‌کند از افعالی که سبب این بیماری شده است و جلوی چشمش مجسم می‌شود، پس اسباب بیماری به اختیار خودش بوده که آن را فراهم کرده است. هر کس در این موضوع، بیدارتر باشد، پُر دردتر است و آنکه آگاهی‌اش از افعالی که سبب کیفر و کفّاره می‌شود بالا باشد، غمش بیشتر است. چون کاری به میل نفس انجام گیرد، طرف می‌گوید: با اختیار و قدرتم، این را به دست آوردم؛ وقتی کاری به خلاف میل نفس باشد و توان انجام آن را نداشته باشد، گوید: این از قضا و قدر خداست که نمی‌خواهد بشود! از تفاوت‌های انبیاء و عوام، یکی این است که انبیاء کارهای معنوی و عقل معاد را اختیار می‌کنند و عوام، کارهای دنیوی و عقل معاش را اختیار می‌کنند.

ادب

از خداوند توفیق ادب را می‌جوییم؛ که بی‌ادب از لطف پروردگار محروم می‌گردد. بی‌ادب نه‌تنها خود را بد دارد، بلکه آتش را در سراسر جهان می‌اندازد. رزق الهی بی‌هیچ زحمت و خرید و فروشی از آسمان بر قوم موسی علیه‌السلام نازل می‌شد. (بقره/۵۷) چند نفر بی‌ادب از قوم موسی علیه‌السلام گفتند: سیر و عدس چه شد؟! (بقره/۶۱) این بی‌ادبی سبب شد که نان و سفره آسمانی قطع گردید و برای آنان رنج زراعت و شخم زدن و درو کردن آمد و در رحمت بسته گردید. چون موسی علیه‌السلام شفاعت خواهی کرد؛ خداوند طعام و خوراکی برای آنان نازل کرد. ولی باز افراد گستاخ، ادب را کنار گذاشتند و همانند گدایان برای ذخیره نمودن، سهمی از سفره را کنار می‌گذاشتند که این عمل از صفت حرص و عدم توکل بر منعم آنان بوده است. وقتی مردم زکات ندهند، باران نازل نمی‌شود؛ و وقتی زنا شایع شود مرض وَبا شیوع پیدا می‌کند. بالاخره هر تاریکی دل و غمی که روی آورد، نتیجه بی‌ادبی و گستاخی بنده است. (نساء/۷۹) هر کس در راه حضرت حق بی‌ادبی و بی‌باکی کند هم گمراه شود و هم گمراه کند و او نامرد است؛ و این موضوع سبب می‌گردد که خورشید، منکدر و کسوف او را بگیرد.

از ادب، این افلاک نورانی شده‌اند **** و از ادب، فرشتگان معصوم و پاک گشته‌اند.

اعمال و کردار انسان، به‌واسطهٔ قدرت قادر مطلق، پدید آید؛ ولی مجری اعمال ناپسند از نفس انسان است. بی‌ادب، فعل ناصواب را به‌حق نسبت دهد و باادب، کردار ناپسند را به خود نسبت دهد. ابلیس به خداوند گفت: تو مرا گمراه کردی! (اعراف/۱۶)، حضرت آدم علیه‌السلام عرض کرد: پروردگارا من به خود ستم کردم. (اعراف/۲۳)، ابلیس لغزش را به حق و آدم لغزش را به خود نسبت داد و در نتیجه ابلیس مطرود و آدم علیه‌السلام مرحوم شد، بی‌ادب به عقوبت گفتار خود رسید و باادب به نبوت رسید.

اراده

حق‌تعالی این چرخ گردون را می‌چرخاند و همهٔ صورت‌ها و ممکنات، در تحت تصرف ارادهٔ اوست. هر چرخی که می‌چرخد از دست عقل و مدیر و سازنده‌ای می‌چرخد و حرکت همهٔ موجودات از عقل کل مدبّر یعنی حق‌تعالی است؛ چطور روح تن را به حرکت درمی‌آورد. گردش باد از کجاست؟ از تصرف ارادهٔ حق است که به طرفی می‌وزد. دم و بازدم انسانی از کجاست؟ از جان است که او تحت تصرف جان جانان می‌باشد. باد را خداوند بر قوم عاد فرستاد که همانند اژدها شد، ولی همان باد بر مؤمنان صلح و امان و مدارا شد. در واقع تمام طبقه‌های زمین و آسمان در دریای روان در حرکت و مانند خاشاکی هستند که حرکت او از آب است. اگر آب بخواهد خاشاک را از حرکت بیندازد، او را به ساحل می‌کشاند. پس موت و حیات و همهٔ صور ممکنات به ارادهٔ حق در حرکت و سکون هستند.

اسباب

برای رسیدن به تقرّب و وصال، آیا اسباب فراهم کردن بهتر است یا خویشتن را در قضا و قدر انداختن؟ تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.

مجنون شنید که لیلی مریض شد و دنبال وسیله‌ای می‌گشت تا بدان به خانهٔ لیلی برای عیادت رود. گاهی می‌گفت: کاش پزشک بودم و می‌رفتم برای مداوای او به خانه‌اش! خداوند به بندگان فرمود: به‌طرف من بیایید هر وقت که خواستید هیچ مانعی از ورود شما به طرفم نیست. آن‌وقت که حق بخواهد، خودش اسباب را فراهم نموده تا بنده به تقرّب و وصال او برسد. گرچه فقر بهترین اسباب رسیدن به تقرّب است. چون فقر حقیقی شد، افاضه شود و بنده به تقرّب می‌رسد. منظور ما از فقر، فقر ظاهری نیست و الفاظ مجازی کارساز نیست، بلکه از وجود موهوم مجازی باید گذشت تا به فقر حقیقی رسید.

استاد

اگر دنبال استاد حاذق در طریقت می‌گردی، استادی پیدا کن که وقتی سخن می‌گوید، کلماتش نورانی و تأثیرگذار باشد و مروارید را از صندوقچه درونش به تو برساند؛ اما استاد نماها که برای جذب مرید، کلماتی دزدیده یا بافته می‌گویند دل را نورانی نمی‌کند. صحبت با مردان حقیقت‌گو و پیران طریقت، سبب می‌شود که تو را به باور کشانند و به زنجیر حقایق متصل کنند. اگر انسان قلبش همانند سنگ سخت هم باشد، چون به صاحب دل برسد و با آنان نشست‌وبرخاست کند کم‌کم انعطاف پذیرد. پس مهر آنان، سبب تلطّف و رقّت قلب مرید می‌شود. آنان حاذق و راه رفته‌اند و امید به وصال می‌دهند و عاقبت تو را به نور خورشید متصل می‌کنند. اقبال در صحرا افتاده نیست بلکه باید از صاحب اقبال و کسی که مُقبل است جستجو کرد و یافت. پس اگر عمری در طلب استاد حاذق، کسی کوشید و نصف عمرش، جویای او شد و بدان رسید، عمرش تلف نشده که اینان نیک‌بختان روزگارند. استاد در مثال همانند استخر آب است و شاگرد هم به‌اندازهٔ خودش از لوله‌ای که به استخر وصل است استفاده می‌برد. اگر آب استخر شور و تلخ و بی‌مزه باشد، تلمیذ هم از همان‌ها بهره می‌برد. ولی استاد حاذق و راه رفته، آب استخرش از معارف زلال و ناب، پر است و به تلامذه، خوی و صفات نیکان و خوبان را می‌آموزد. آب طیّب برای پاکان است و لذا الطاف اولیاء الهی به طالبان همه‌اش نیک و القاء خصال عارفان را در لولهٔ وجود آن‌ها می‌ریزند. به‌عبارت‌دیگر، هر هنری که استاد دارد، همان هنر را به روح شاگرد آراسته می‌کند. مگر نمی‌بینی استاد فقه، شاگردش فقیه می‌شود. استاد علم صرف و نحو، تلمیذش استاد نحوی می‌گردد. استاد نجار، شاگردش نجار می‌شود؛ اما استادی که فانی در حق شده، تلمیذ را به راه حقیقت و فانی می‌برد. تنها علمی که به درد مرگ و قیامت می‌خورد، علمی است که زاد و توشه، همراه آن باشد. چرا که همهٔ علوم مقدمه‌اند نه هدف؛ فقط علم فقر و سلوک الی الله است که سالک، همتش فقط رسیدن به حضرت حق است و دائم در مجاهدت و خلوص است و این علم حتماً بدرد مرگ و قیامت می‌خورد؛ لذا در احادیث، طلب علم دین را فریضه دانسته‌اند، ولیکن اگر علم دین به عمل کشیده نشود، محفوظاتی می‌باشد که در زاد و توشه تأثیری ندارد؛ لذا در روایت فرموده‌اند: شدیدترین عذاب برای عالمی است که به علم خود عمل نکرده باشد.

استدراج

بدان که فقر و رنجوری برای آدمی بهتر است؛ تا غنی که مستی در آن آید و به هلاکت برسد. گرچه در سرخوشی دنیا تبسم است، اما کم‌کم در دام بزرگ افتادن است. این را طبق فرمودهٔ قرآن در سورهٔ اعراف/182 استدراج گویند؛ یعنی هر عملی که مکروه و حرام و ناپسند باشد، کم‌کم انسان را به نافرجامی می‌کشاند، اما در طول زمان، از این کارش خوش است و به لبخند کارها دل‌خوش است، اما هر چه جلوتر می‌رود در دام بزرگ‌تری می‌افتد؛ این مهلت دادن و مشغول عیش بودن، یک‌مرتبه در نافرجامی بی‌خبرانه غرق می‌شود و هر چه می‌خواهد از این عمق تباه‌کاری نجات پیدا کند، کسی را نمی‌یابد و به تازیانه انتقام اعمال گرفتار می‌شود.

اسرار

دل مقبرهٔ راز است، اگر کسی بتواند اسرار و مقاصد را در آن نگه بدارد، زودتر به مقصود می‌رسد. چه آنکه اذاعهٔ اسرار سبب می‌شود تا آفاتی دامن‌گیر شود و به مقصد نرسد. دانه‌ها در خاک پنهان هستند تا وقت بیرون آمدن از خاک فرا نرسد، خود را نشان ندهند. ماندن در خفا و زیر خاک، بعد از رسیدن وقت، سبز بودن و نموّ و بعد به نتیجه رسیدن خود را نشان می‌دهد. اسرار تا وقت بارزتر شدن، به حکمت الهیه، نباید بیرون آید؛ که خرّمی و سرسبزی و طراوت آن دچار حوادث می‌گردد.

اسرار عارفان

اسرار عارفان نباید فاش گردد و اینان از رازها و اسرار، بعضی اوقات آن‌هم به اهلش گویند؛ یعنی پوشیدن راز از اغیار، از فرامین اساتید است. چون سالک در طی طریق، واردات و مکاشفات و احوالاتی بر او وارد می‌شود. چون کتمان حالات و اسرار لازم است، دیگران از سکوت و مخفی داشتن حالاتشان، پی به مقامات اینان نمی‌برند و گاهی بعضی اسرار خود را نسبت به بعضی که نامشان را نمی‌برند نقل می‌کنند تا مستمع پی به بزرگی‌شان نبرد. لذا عرفا، اسرار و رازها را به رمز و اصطلاحات عرفانی بیان داشته و خود را در گمنامی فروبرده‌اند.

اسماء

اینکه خداوند به حضرت آدم علیه‌السلام بعضی اسماء را آموخت، لفظ اسماء نبوده است، بلکه خواص و آثار آن اسماء (از توحید و …) را به او داده بود. شناخت واقعی آب‌ها و گیاهان و حیوانات و زمین و بذرها و سبزیجات و معادن و … تا اولین انسان که به‌تنهایی، خود نوعی طبیب و مهندس و … بود؛ و احتیاج به کسی نداشت. پس اگر می‌خواهی آن را بدانی از صاحبان اسم اعظم آن را بشنو، نه هر کتابی که به گمان خود چیزی نوشت. هر اسمی در ازل هر چه بود، در عینیت خارجی به وقوع می‌پیوندد؛ پس اسم شمشیر، در فعلیت خارجی به بُرندگی و تیزی و کشتن و ذبح، تحقق پیدا می‌کند؛ ولی در مظهریت به قهاریت و منتقم بودن، خود را نشان می‌دهد؛ و مظهریت حیدر کرّار می‌خواهد تا به‌حق آن را در بدن کافران و مشرکان بزند و آن‌ها را از پای درآورد.

اگر در ظاهر، نام چوب حضرت موسی علیه‌السلام عصا بود، اما در واقع و حقیقت او اژدها بود. اگر بالفعل نطفه، منی اسم دارد، اما اسم واقعی او، وقتی است که متولد شود و او را نامی بنهند. آدمِ نوعی، وقتی خداوند به او علم حقیقی و معرفت به اسماء را بیاموزد، آنگاه خواص اسماء هم بر او مکشوف می‌شود.

اشک

از بهترین طریق، برای سیر و سلوک، اشک است که از توبه و انابه و فراق و محبت جاری می‌شود. چطور آدم، به خاطر اشک و انابه، مورد رحمت خاص قرار گرفت؛ چون اشک از سوز دل برآمد از هبوط به صعود ارتفاع یافت. سالک از نژاد آدم است در این جهت، از پدر خویش حضرت آدم علیه‌السلام پیروی کند تا به‌واسطهٔ اشک دل، بارش ابر رحمت بر او نازل شود؛ اما بکاء گدایان حرفه‌ای و حریصان متاع دنیوی کارساز نیست و هیچ اثری در نزول رحمت ندارد.

اظهار منیّت

گستاخی بنده با حق، مراتبی دارد، بدترین جرئت، اظهار منیّت و خودبینی کردن است. چطور بنده جرئت پیدا می‌کند در مقابل ربّ الارباب ادعای بزرگی کند با اینکه ذرّه‌ای بیش نیست. در مقابل وجود قاهر مطلق، موجود موهوم مجازی هیچ است، اما حضرت حق اینان را هم مهلت می‌دهد؛ تعجیل در عقوبت نمی‌کند. با اینکه این نوعی منازعه و اظهار کبر است و کبریایی حق را است. بنده نشنیده که خداوند در قرآن فرمود: «کُلّ شی هالک الّا وَجهه: هر چیزی نابود شدنی است، مگر حقیقت او» (قصص/۸۸) که دیر یا زود نابود می‌شود. پس تا از لا، یعنی نیست شدن، کسی نگذرد و خود را به نفی نرساند، به بقا نمی‌رسد و این قاعده‌ای است بس دقیق که جای هیچ شکی در طریقت برای سالک نیست.

طالبی بر در خانهٔ مطلوب و استادی رفت تا سلوک کند. در خانه زد، استاد فرمود: کیستی؟ گفت: منم. فرمود: برو تا تو هستی و خامی، لایق اتصال نیستی. طالب رفت و یک سال در هجران بود تا پخته شود، بعد از یک سال آمد در خانه زد، استاد فرمود: کیستی؟ گفت: تو هستم ای دلستان. فرمود: اکنون چون من شدی بیا داخل. پس انّیت، حجاب اکبر است و خود دوگانگی است. تا سالک از وجود مجازی خود دست نکشیده باشد، نمی‌تواند سلوک را ادامه دهد و به بقاء برسد. خانه وحدت، یگانگی است و منیّت ضدّ وحدت است. سوراخ سوزن، جای یک رشتهٔ نخ است، اما جای رفتن پرنده‌ای و شتری نیست که شتر با تکبّرش جای ورود به خانه وحدت را ندارد. با مقراض ریاضت و توسل می‌شود، این خودبینی را از بین برد.