افسوس
در طبیعت دیده شده که اول پرندهای زیبا یا خوشگوشت و خوشصدا، صیاد را جذب میکند؛ آنگاه صیاد با فنون و افسون، دنبال او میافتد تا او را به دام خود اندازد. مارِ خوش خطوخال، اول مارگیر را جذب خود میکند، آنگاه مارگیر با فنون خاص صیدش مینماید. مدعیان دروغین هم افراد ساده و خوشگمان، دست و دلباز را میبینند، آنگاه افسون (جادوگری) خود را میخوانند و آنان را به صید خود میاندازند. پس به نام خدا و امام زمان و سلوک و عرفان و کلمات متصفه ایشان را وسیلهٔ صید قرار میدهند و از آنان بیعت میگیرند تا به سلسلهٔ دیگر نروند و با حالت خامی دربست در اختیار قطب و استاد قرار گیرند. پس در هر رشته افسون (فسون) گری (جادوگری) وجود دارد و مرشدان فریبکار هم با قواعد و دامهای خاص معنوی و ریاضتی، مریدان را در حلقهٔ خود درمیآورند. لذا افراد زیرک و کار کُشته و استاد حاذق دیده در دام اینها نمیافتند. چون تجربه دارند و قوهٔ تمییز دارند و قطب صادق از کاذب را تشخیص میدهند.
امتحان
در روز امتحان صالح از طالح، معلوم میشود. تا وقت آزمایش نرسیده، هر کسی ادعای خوبی و راستی مینماید؛ اما وقتی پردهٔ ستاریت کنار رود، معلوم میشود چه کسی راست و چه کسی نادرست میگوید. سجده کند، معلوم شد که در قیاس و کبر، فرو رفته و ملعون شد و رسوا گردید.
انشاءالله
پادشاهی عاشق کنیزی شد و او را خرید، کنیزک بیمار شد. شاه به اطبّاء، برای درمانش مراجعه کرد و آنان گفتند: ما او را درمان میکنیم و هر کدام همانند حضرت مسیح هستند؛ پس نتوانستند او را معالجه کنند، به خاطر اینکه خودبین بودند و به علم طبّ خود، اعتماد کامل داشتند و مهمتر اینکه «انشا الله» اگر خدا بخواهد را نگفتند.
علم و قدرت خداوند، فوق همه علوم و قدرتهاست و بیتوجهی به مسبّب الاسباب، دلیل غفلت و قسوت است که بر آدمی چیره میگردد. اگر بعضی اهل معرفت در زبان «انشا الله» جاری نکنند اما در جانشان اعتقاد به «انشا الله» قرین است؛ چرا که آنان مؤثر در وجود را حقیقتاً حق دانند و حدوث هر چیزی را به مشیت حضرت حق دانند.
اندیشه
بدان که آنچه از صدا و کلام صادر میشود، از اندیشه است. صوت حسّی از منشأ لطیف منشعب میشود. حال این اندیشه از کجاست که حلق و زبان و لب را بکار میبرد. همانطور که صورت از بیصورتی به در میآید، پس همهٔ نطق از دریای بیکران اندیشه است که اندیشه از روح مجرّد و از عالم امر منشعب میگردد. فکر ما همانند تیری از حضرت حق در هوای کل وجود رها میشود. تیر از تیرانداز رها میشود و اندیشه از صاحب اندیشه که از ظهور اسم حیّ و قیّوم و مشیّت الهی است برمیخیزد.
انسان کامل
انسان کامل که درونش از تعلّقات دنیوی و شهوات خالی است، میداند که از عالم ارواح و مرتبه لطف الهی و ملکوت، هبوط به عالم مُلک کرده است. پس از فراق سخن میگوید و غمگین است. آنجا عالم وصال بود، پس در این جایگاه چند روزه در عالم فراق بسر میبرد و میخواهد خود را به آن مرتبه علوی برساند. گرچه اینجا مظهر اسماء و صفات خداوند است؛ و به خاطر مشیّت الهی تنزّل کرده و به لطف و قهر در میان آدمیان آمده است. هر کس به اندازه گمان و وهم خود آنها را میشناسد، نه کمتر و نه بیشتر و همچنین از اسرار درون آنها باخبر و واقف نمیگردند و به احوالاتشان پی نمیبرند.
نغمات انسان کامل در حقیقت، همانند آتش است و هر کس نتواند از فروغ و شعله بانگ درونی آنان بهره ببرد، به هیچ رتبه و مرتبهای نخواهد رسید. اگر آنان ناله و سوزی دارند به خاطر عشق الهی است که سبب چنین سوز و گداز آنان میشود.
انسان کامل مصاحبِ کسی است که درونش از تعلقات و شهوات خالی شده باشد. او برای اهل معرفت به صفت لطف و برای اهل فسوق به صفت قهر تجلّی میکند. گاهی به صفت جمالی و گاهی به صفت جلالی حضرت حق، متصف میشود. لذا رضایت او خشنودی خداوند و غضب او خشم خداوندی است. گویش او برای دیگران از عشق ربّانی و صمدانی ربالعالمین است که بسیاری از این دایره خارج هستند. کسانی میتوانند محرم آنان شوند که از عقل دنیوی، بیهوش و به مقام فناء رسیده و درک کرده باشند. چون ایشان در عشق حضرت معشوق فانیاند، لذا دسترسی به دامن پرفیضشان احتیاج به عنایت و لطف خاص دارد. چون به عنایت انسان کامل، آب حیات چشیده باشند؛ همانند ماهی که از آب هیچگاه سیری ندارد، اینان را سیری نباشد؛ و عموم مردم که ناپخته و خاماند از حال ایشان هیچ خبری ندارند؛ چرا که در دام نفس امّاره و شهوات مقیّد هستند و از اهل معرفت سخنی نگویند؛ چرا که ظرف آنها، پذیرش مظروف را ندارد و صرف اطلاعاتی چند داشتن درباره انسان کامل، دلیل بر حقیقتشناسی و قرب آنان نخواهد بود.
فرد اکمل و اتمّ انسان کامل، انبیاء و اوصیاء که امامان ما اوصیاء پیامبرند، میباشند که آنان عصمت ذاتی دارند؛ اما غیر آنان، کسانی که درجهٔ ده ایمان دارند و به آنان نزدیکتر میباشند، اگر عصمت داشته باشند عَرَضی میباشد و در طولِ کمال و درجات آنان میباشند نه در عرض آنها.
انسان کامل و ولی خاص خداوند، در ظاهر میان مردم، کالبد او حقیر شمرده میشود؛ با اینکه از نظر ارتفاع روحی، بلندمرتبه است. او فکری نمیکند، چون در تحت تصرّف لایزال حقتعالی است. از این جهت، بعضی عوام کارهای او را نمیتوانند هضم کنند؛ درحالیکه اگر نالهای کند از نالهاش در هفتآسمان معنوی غلغله افتد. از طرف خداوند به او نامه و پیکها آید. اگر یک یا ربّ گوید، در عوض خداوند شصت بار به او بله میرساند. اگر لغزشی سهواً کند، نزد خدا از اطاعت دیگران بالاتر است. اینقدر ایمانش قوی است که، ایمان مردم ظاهربین در مقابل او هیچ است. این ولی کامل، هر لحظه امواجی خاص دارد و بر کمالاتش افزوده میشود و تاج خاصی، خدا بر سر او مینهد. جسم او روی زمین راه میرود، درحالیکه روحش در عالم بالا سیر میکند و مستغرق در مشاهدات است؛ تا به جایی میرسد که انگار مکان و لامکان (عالم حس و عالم غیب) را میبیند و اگر خداوند بخواهد، فرماندهی هم به او میدهد تا در تحت تصرّف خود را، به ارادهاش درآورد.
انسان کامل که مظهر اسماء و صفات است، سراسر وجودش عقل و اندیشه الهی است و فعلش همان فعل حق است و شکیبایی و صبرش همان صبّاریت حق است. خداوند به انسان کامل عطاها و ارمغانهای خاص عطا فرموده و چشمان آنها چشم خدایی است و از اسرار عالم بالا و غیب، حقایق را مشاهده کرده و یافته است. اوست که عوالم مختلفه آفریدگان را شناساست و نورش طالبان و قابلان را منوّر میکند. بهوسیلهٔ او درب دانش بهطرف طالبان عالم گشوده میشود تا از قشر به مغز علوم معنوی برسند؛ چون خداوند درب حقایق را برای آنان باز کرد. پس هر که به آنان تقرّب جوید درِ معانی برویش باز میشود و با سرعت رود و به گوهرها دست یابد. انسان کامل همانند باز پر افروخته، با نور الهی پرورش یافته است و اگر بخواهد تنها میتواند سپاهیانی را شکست بدهد. اگرچه یک نفر است ولی به حسب معنوی یک امت است و مظهر قهر و لطف الهی است. کارش برای رضایت حق و بندهٔ مطلق اوست. او شیر حق است نه شیر هوی و هوس و دلیل بر این گفتار، افعال و حالاتش میباشد؛ که دست او دست خداست، اگر تیری میافکند، انگار خود خداوند تیر انداخته است. خداوند در سورهٔ انفال آیه ۱۷ به پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: ما رَمَمیت إذ رمیت و لکنَّ الله رَمی: چون تیر افکندی، تو نیفکندی؛ بلکه خداوند افکند.
انسانهای کامل
مظهر اسماء و صفات حقاند، مجری فرامین اویند، پس دست و زبان و گوش و چشم آنان خدایی است؛ و در واقع خداوند برای آنهاست. خداوند مظهر دارد و آنان مظهر تامّ اویند؛ و وجه یلی الخلقی دارند که از آفتاب مطلق ربوبی، نور و فیض میگیرند و به خلایق میرسانند. لذا در زیارات امیرالمؤمنین علیهالسلام و ائمه، حضرت را دست خدا و گوش خدا و لسان خدا و چشم خدا تعبیر نمودهاند. البته این عطایا ذاتی است و آنان دارای عصمت ذاتیاند و به بیان دیگر از فیوضات مستقیم بهرهمند هستند و واسطهای ندارند و دیگران از آنان میآموزند. آنها نور واحدند و به یک نور، متصل هستند؛ و هر کس بخواهد از نور هر کدام آنان استفاده کند، فرقی ندارد.
انسانهای کامل که روحشان پاک است، گفتار و نَفَس و نقش آنان هم بیآلایش و زلال و زیباست؛ و هیچ عوارضی در روح آنان نیست. از آنطرف جسم آنان هم بیعیب و نقص است. پس جسم آنان همانند روحشان پاک است. لذا جمال نبوی و جسم مبارکش و روح مطهرش در یک توازن و یک تجلّی واحد بودند و عوارضی از کلام یا جسم و یا نقش را ندارد. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «أنا أملح مِن أخی یوسف و یوسف اَجمَلُ مِنّی: من از یوسف نمکینترم، ولی او از من زیباتر بود.» (شرح ۱ ص ۶۲۰). دیدهای خواهد که آن حقیقت نمکین را درک کند و این ملاحتی که پیامبر صلیالله علیه و آله به ارث گذاشته، در وارثان حقیقی او که انسانهای کامل بودند باقی ماند؛ که در وارث حقیقی او حضرت بقیّة الله میتوان یافت.
انفاق
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: هر بامداد دو فرشته به زمین آیند و یکی گوید: خدایا منافقان را عوض بده و دیگری گوید: افراد ممسک را تلف و نابودی بده. خدایا منفقان را بینیاز کن و در مقابل یک درهم انفاق، صد هزار عوض بده. ای خدا! بخیلان را در جهان چیزی جز زیان در زیان نده. چهبسا امساکی که از انفاق بهتر باشد، پس مال حق را جز راه او نباید مصرف کرد. تا از گنج بیکران عوض بهرهمند شوی و در ردیف کافران به شمار نیایی. چون کافران برای پیروزی بر پیامبر صلیالله علیه و آله ما در جنگ بدر روزی ده شتر قربانی و به حاجیان انفاق میکردند؛ درحالیکه این اتفاق نابجا بوده است. وقتی غلام شاه، نافرمانی کرده و مال شاه را به دشمنانش بخشش میکند و خیال کرده که به صواب بوده، درحالیکه عین عصیان است. خداوند در سورهٔ انفال آیه ۳۶ فرمود: آنان که کافر شده، انفاق میکنند تا مردم را از راه خدا باز دارند، بدانند که حسرت و مغلوبیت، نصیب آنان میگردد. بله انفاق شایستهٔ بخشنده و جوان مرد است. اگر برای خدا نان به کسی دهی، خداوند در برابر این بخشش، نان به تو عوض میدهد. اگر به خاطر انفاق دست کسی خالی شد، بداند عوض انفاق، از فضلش، کرم و جود میدهد. در مَثَل، اگر کسی بذر را در زمین بکارد، کیسهاش خالی میشود؛ ولی در عوض آن بذر رشد میکند و ثمرهٔ زیادی به صاحبش میدهد. ولی آنکه نمیبخشد و مال را جمع میکند، کمکم موش حوادث به آن آفت رساند و تباه گرداند؛ یعنی مصرف بیجا کند، در راه صواب صرف نکند، چالهها برای آن پیدا شود. دست نااهل از پسر، دختر یا داماد و عروس بیفتد، آنگاه هیچ باقیاتصالحات برایش باقی نماند.
انگیزه
گاهی انسان به منظور چیزی نزد کسی میرود و یا به جایگاهی وارد میشود که به خاطر دیدن موضوعاتی، انگیزهٔ او عوض میشود. مثلاً کسی به دکان نانوایی برای خریدن نان میرود، چون جمال زیبای نانوا را میبیند محو در او میشود. کسی که خواست از چاه آب بکشد به جمال یوسف برخورد کرد و گفت: بشارت باد که نوجوان زیبایی یافتم. حضرت موسی علیهالسلام در بیابان رفت برای خانوادهاش که باردار بود و هوا هم سرد بود، آتش بیاورد که از دور آتشی دید، نزدیک شد، صدای ملکوتی حق از آن آتش و شجر به سمع او رسید و به رسالت برگزیده شد. حضرت عیسی علیهالسلام از دست دشمنانش فرار کرد، ولی از بالای دار، به آسمان چهارم بالا رفت و دیگری به خطا بر دار رفت و مقتول شد. حضرت آدم علیهالسلام به قصد دائمی ماندن وارد بهشت دنیایی شد که با وسوسه به شجرهٔ ممنوعه نزدیک شد و از آن خورد؛ سپس هبوط کرد. باز پرنده برای یافتن دانه، بهطرف زمین فرود میآید، اما در دام صیادان پادشاه میافتد و بهترین غذا را برای او میآورند و بر ساعد شاه جایگاهش میشود. طفل از رفتن مدرسه و نوشتن مشق دریغ میورزد، ولی کمی جلوتر میرود، میلش به دکتر و مهندس شدن و … بیشتر میشود و از مطالعه و نوشتن خسته نمیشود تا به جایی میرسد که بر صدارت و کرسی علوم مینشیند. عباس عموی پیامبر صلیالله علیه و آله، اول با حضرتش در ستیز شد، ولی بعد به اسلام گروید. گدا در خانهٔ کریمی میآید، اول قصدش گرفتن نان و پول است، چون اخلاق کریمهٔ صاحبخانه را میبیند گرفتار خُلق والای او میشود. در نتیجه سعی و استارت اولیه، چیزی میشود و سپس آن غرض و انگیزه میشود. فقط عاشق است که انگیزهاش معشوق و بیغرض کار میکند و انگیزهای غیر عشق به معشوق ندارد.
اولیاء
بهتر آن است که سرّ اولیاء (یار) پوشیده باشد و نامحرمان از اسرار آنها آگاهی پیدا نکنند که نتوانند حالات و زندگی طریقتی و کلمات رمزآمیز آنها را درک و هضم کنند. بله در ضمن حکایات و سخنان دیگران به اشاره تا اندازهای میتوان پی برد، برای کسی که در این راه باشد. همانطور که حقتعالی، جمالش را بینقاب روی ننماید که ما طاقت دیدن آن را نداریم، پس شناخت اولیاء هم به کُنه، قابلادراک نیست. پس آنهایی که میخواهند بیپرده و برهنه، اولیاء را بشناسند، بهتر است که به اندازه ظرف استعداد خودشان آرزو کنند، چه آنکه یک برگ کاه، سنگینی کوه را نتواند تحمل کند.
انبیاء و اولیاء الهی، همانند ماهیان دریای بیکران و وحدت حضرت حقاند که دائم از آن میآشامند و ارتزاق میکنند و شنا مینمایند. آنان با یکدیگر اختلافی ندارند، اما با مردم که در کثرات غوطه خوردهاند و به هزاران دام و دانه و البسه رنگین گرفتارند، اختلاف فکری و عملی دارند. ماهیان دریای وحدت، همه سر به سجده در برابر معبود بیهمتا کنند. بر اثر فیوضات نامتناهی، فقط اینان در تشبیه، آب آشامند و شنا کنند و بهرهها ببرند که کَرَم حضرت حق، اول به آنان رسیده که به مقامات توحیدی رسیدهاند.
اولیاء الهی، چون در انوار الهی مستغرق هستند، نورشان روز به روز افزون میشود و کاستی ندارد. چون آنان بین دو انگشت قدرت جمال و جلال خدایند. آنان وقتیکه انوار الهی در عالم امر پخش میشد دامنشان را گسترده و بیشتر از دیگران عطا گرفتند؛ آنان به خاطر نثار افزون، از غیر خدا رخ برتافتهاند. آنان همیشه در چمنزار و بوستانهای معارف در سرور و امن بسر میبرند. همانطور که آتش همیشه رو به بالا میل دارد، عشق و شور آنان، دائم بهسوی معنی و بالاست.
اولیاء الهی وقتی درون آتش بلا و امتحان و ریاضت و فنا قرار میگیرند، برای دیگران که نمیتوانند حال آنان را درک کنند و هضم نمایند و گاهی اعتراض به طریقه آنان دارند، با زبان حال چنین میگویند: در این آتش ما نمردهایم و حالی خوش داریم، اگرچه ظاهراً سوزنده و کوبنده است. این آتشی که از غیب الغیوب به ما هدیه شده و آشکار گردیده است که ما در عیش معنوی بسر بردهایم که باطن این آتش رحمت حق است. ما مانند حضرت ابراهیم علیهالسلام در آتشیم، ولی در درون، برای ما سرد و امن است. اگرچه ظاهراً حالت موت، ما را فراگرفته، ولی در واقع رهسپار حیات ابدی و دارالسلام هستیم. آتش دنیا برای ما اقبال و بخت نوین و دولت ایجاد میکند. الطاف الهی بهسوی ما سرازیر گشته و ما از باطن در طرب هستیم. اگر چشم بصیرت شما باز بود و استعداد صعود داشتید، پروانهوار درون این آتش میآمدید که همانند بهار، سبزی و خرمی از درونش سر برمیآورد.
خداوند بعضی اولیاء را شجاعت خاص داده است. چون آنان از خدا ترسند، پس جن و انس از آنان ترسند. آنانی که حق را قبول دارند، چون استقامت ورزند، خداوند بدیشان فرماید: «لاتخافوا: نترسید»، (فصلت/۳۰) و این دلیل بر آن است که اینان به امن و آرامش رسیدهاند.
وقتی کسی به اولیاء الهی سرکشی کند، آنان از آن کس ملال میشوند؛ گرچه آنان جذبه دارند، اگر به حکمت آن را بکار برند میتوانند طرف را به سویی بکشانند. چون اولیاء کسی را به حال خود بگذارند و خود مخفی شوند، طرف مقابل تسلیم طغیانهای روحی شود. چطور حیوانات درنده، مغلوب انسانها میشوند، انسانها هم نسبت به اولیاء الهی مغلوب آنان شوند. اولیاء عقل عقول میباشند و عقول دیگران همانند شتران که متابعت ساربان کنند، میباشند. در واقع همه همانند کاروانیاند که برای رسیدن به مقصود دنبال قلاوزند و پیشاهنگ آنان شوند و متابعت کنند. اینان همانند خورشید هستند؛ تا از شب جهالت بهوسیلهٔ آفتاب روز، دیگران را از جهل به علم و از غفلت به بیداری بکشانند. مردم، اولیاء را ظاهراً در کالبدی میبینند، اما روح متعالی آنان را نمیبینند، لذا نباید در مقام تحقیر آنان برآیند و از روی جهل، استخفافی به آنان شود. برای همین امتها، پیامبران را که تنها بودند درحالیکه مقام جمعالجمعی داشتند، در مقام اذیت و آزار آنان برمیآمدند و گروه خود را توانا و آنان را ناتوان میشماردند و از ابلهی، عاقبت جهالت خود را نمیدیدند. در مَثَل، جسم اولیاء، همانند شتر صالح و روح ایشان همانند صالح پیامبر است؛ پس این کالبد، کمینی برای هلاکت طالحان است. چون ناقه را کشتند، خدا خونبهای آن را از قهر خود، هلاکت قوم ثمود قرار داد؛ اما روح اولیاء همانند حضرت صالح، مورد زخم و آسیب قرار نمیگیرد، چراکه روح مجرد و در وصال عالم بالاست. اگر صدمه و آسیبی به جسم اولیاء برسد، روحشان از این آسیبپذیری در امان است. چون نور خدا هیچوقت خاموش نمیشود. منکران اولیاء بهوسیلهٔ آزار به جسم آنان در معرض امتحان قرار میگیرند و بیچارگان نمیدانند که اتصال این آب مقید، از آب مطلق است و اذیت مقید، انگار اذیت به مطلق است. دشمنی با آنان، دشمنی با خداست؛ اما جسم اولیاء یک خاصیتی دارد که مجهول است و آن اینکه، هر جا جسم آنان باشد، مردم آنجا در امن هستند و بلا از آن شهر و محله دور میشود و درواقع پناهگاه مردم هستند. عقوبت قوم صالح، شتر او را، فقط سه روز مهلت داده شدند، اما آنان به کلمات صالح دل ندادند و بعد از سه روز هم نابود شدند.
هر کس مطیع شیر جنگی یعنی اولیاء خدا باشد، روز و شب، کباب معنویاش قطع نمیگردد. چون اولیاء شیر اسرار و حقایق هستند، آنچه در ضمیر و اندیشهٔ دیگران آید توجه کنند، میفهمند. لذا بعضی اولیاء را جواسیس القلوب گفتهاند. پس لازم است سلّاک در محضر اینان از اندیشه و خطورات منفی پرهیز کند، گرچه اینان مظهر ستّاریت حقاند و دنبال ضمایر دیگران نیستند. اگر لبخندی میزند با اینکه ضمیر را میداند، تجاهل عارف است و مماشات مینماید. چطور مال دنیا لبخند میزند، گاهی این تبسم، شخص را مست و مغرور میکند. لبخند اولیاء، دلیل مدارا است نه پوزخند؛ یعنی با علم به نیت یا ضمیر شخص، آنان را آزاد و تحکّم نمیکند.
انسان وقتی پا از حدّ خود بالاتر گذاشت و با انبیاء و اولیاء مقابله کرد، بداند که حقتعالی او را به درک اسفل از آتش در دنیا و آخرت اندازد؛ چه آنکه آنان محبوبان حقاند. اگر قصهٔ عاد و ثمود در قرآن خوانده میشود، برای این است که با انبیاء، همانند هود و صالح مقابله کردند و اذیت نمودند. خداوند مثلاً صاعقه را بر قوم ثمود نازل کرد و همگان هلاک گشتند. آنان عقل کل بودند و عقلهای جزئی در پی اذیت آنان برمیآمدند. اینها چون از حیوانات پست شدند و هیچ به مواعظ آنان گوش فرا ندادند و تکبر میورزیدند و از آنان فرار میکردند، لذا به قهر الهی دچار شدند. به تعبیر دیگر، عقل جزئی منکران اولیاء چون از ایشان فرار میکنند در مقام ستیز و سرکشی برمیآیند، عقل اینان از عقل بودن به مرتبهٔ حیوانی هبوط و سقوط میکند؛ چنانکه هاروت و ماروت به خاطر رذیلهٔ کبر، سقوط کردند و به قهر الهی دچار شدند. چون شیر قضا و قدر، هر که را که مقابله با اولیاء کند، مغلوب و مقهور میسازد.
چون عارف و ولی الهی مراحل و منازل را طی کرد و به مقام محمود رسید، از آن به بعد، فرشتگان به او توجه دارند و حتی خود را برایش آراسته میکنند. چون نفس او از دنیا گذشته، پس وقت و حال او با دیگران صد در صد فرق میکند؛ چه آنکه در اوقاتی هجوم احوالات غیبی و جذبه بر او وارد شود که دیگری کنار او نشسته باشد، هیچ ادراک نکند. کسی که مظاهر دنیوی برایش ارزشی ندارد و فقط در حدّ ضرورت زندگی میکند و تعلق قلبی ندارد، آنکس که او را نمیشناسد با قیاسات خود او را میبیند و از درون و باطنش خبری ندارد و نمیداند که در چه مقامات معنوی است. همانطور که ابلیس آدم را دید که از گِل است، گفت: من از آتشم، چطور او بر من برتری دارد؟! میراث بران ابلیسی هم به اولیاء که شناختی به آنها ندارند، همینگونه با تکبر حرف میزنند و دیده دارند. درحالیکه اولیاء، شیران حقاند و از صورت گذشته و به سیرت آراسته شدهاند.
اولیاء الهی
هر آواز و وجودی غیر وجود اولیاء، روزی به آواز ناخوشایند و وجود موهوم و سست تبدیل میشود. آواز عزیزان خدا از قلبشان که تجلّی گاه حق است برمیآید که آن از نَفَس سینهٔ آنها برمیخیزید. اولیاء الهی که بهحسب کالبد ظاهری، نیست میباشند، بهحسب روح مجرّد که فانی فی الله هستند، هست میباشند و عموم جزء صنایع خلقای پروردگار هستند که چند صباحی وجودی هستنما دارند. جاذبهٔ افکار و آواز آنهاست که لیاقت الهام و وحی و راز و نیاز به حق را پیدا میکنند و خدا در جانشان با آنان صحبت میکند.
اولیاء خاص
دانسته شد که هر چیزی که در علم غیب در اعیان ثابته بوده است، در این دنیا به فعلیت میرسد و حق منزّه از هر نوع نقص و عیب است و برای خلق خود خوب میخواهد. همهٔ افعال ما به ما نسبت داده میشود. درحالیکه ذات الهی برای کسی فعل شبهه و زشت و نابکار نمیخواهد. دانستن علم الهی به افعال، سبب این نمیشود که او را شریک بدانیم و نسبت غیر صواب را به ساحت مقدس او بدهیم. تیری را که کسی میاندازد، به طرف مقابل میخورد و سبب درد و جراحت میشود. فعل تیرانداز به نیّت و کردار او ارتباط دارد؛ اما کالبد فیزیکی را طوری حق، خلق کرده که مثلاً به تیری ایجاد جراحت و درد شود و مجروح، درد بکشد؛ پس درد مخلوق حق است، اما تیرانداز به نیّت سوء خودش به طرف مقابل تیر زده و ربطی به شرکت حق در این گناه ندارد که بعضی چنین پنداشتهاند. خداوند خالق خلق است و فعل ناهنجار از مخلوق است؛ اما اولیاء خاص الهی که قدرت بینظیر خداوند به آنها داده، اگر تیری رها کنند، میتوانند آن را برگردانند؛ بهعبارتدیگر، با ولایتی که حق به آنها داده، در هستی تأثیر بگذارند. چون فعلشان بر اساس حکمت الهی است، چیزی نامنزّه به حق نسبت داده نشود. آنان میتوانند گفته را ناگفته کنند که نه سیخ بسوزد و نه کباب. او با قدرتی که دارد، میتواند مطالب را از لوح ذهن مرید پاک کند، یعنی خطورات و وساوس ناصواب را بزداید. اگر ولی خدا بخواهد، میتواند راه فکر کسی را ببندد، گر چه طرف مقابل دارای هنر باشد. کدخدای ده، حاکم ده و محسوسات و وطن است، ولیّ صاحب دل، حاکم بر نامحسوسات و روان آدمیان است. ولیّ واصل، بهمنزلهٔ مردمک چشم است که به چشم، همه چیز دیده میشود. او فریادرس خلایق میباشد و هر شب هزاران افکار خوب و بد را از ذهن مریدان میزداید؛ و روزها دلهای مستعد و با لیاقت را از مروارید حقایق پُر میسازد.
ایمان
پیامبر صلیالله علیه و آله به حارثه فرمود: چگونه صبح کردی؟ گفت: صبح کردم با ایمان. فرمود: برای هر چیزی حقیقتی است، پس حقیقت ایمان تو چیست؟ عرض کرد:
۱. نفسم را از دنیا برکنار ساختم، بهگونهای که در نظرم سنگ و کلوخ و طلا و نقره یکسان است.
۲. روزها به حال تشنگی سیر میکنم.
۳. شبها بیدارم.
۴. گویی آشکارا به عرش پروردگار مینگرم.
۵. بهشتیان را میبینم که با یکدیگر دیدار میکنند.
۶. دوزخیان را میبینم که با هم در حال نزاع هستند. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: بر درستی میباشی و بر این حال باش. (شرح جامع ۱/۱۰۰۶) آنچه موجب مفتوح شدن چشم برزخی حارثه شده است، یکی دلبستگی نداشتن به دنیا و مظاهر آن و دیگر ریاضت کشیدن به روزه و سوم بیداری سحرها.
آب حیات
عشق خدا آب حیات است، ولی انسانها که گرفتار خاکاند از عشق خبری ندارند و دو چشم خود را فقط به مسائل فانی و زودگذر بستهاند و از آب حیات، یعنی عشق الهی محروماند. پس لازم است انسان کوشش نماید تا از مسائل وهم و گمان و خیال رها شود و از تعصّب و ملکات به حقایق روی آورد و به یقین برسد. از حجتهای بیرونی همانند انبیاء و اوصیاء و حجت درونی جنود عقل باید کمال استفاده را بهعنوان رهبر و راهنما برد؛ و از عقل معاش که هر روز، نفس دامی برای حیله خود بکار میبرد، پرهیز کرد. غفلتها و سهو و نسیانها و شهوات، مانع از بیداری است. حیات ابدی که همان معارف وحی و الهام است که خداوند به بندهها میدهد، سرمایه است و اگر خود را لایق پذیرش فیوضات نکند به آب حیات نمیرسد.
آب شور
مرغی که همیشه منقارش به آبشور عادت پیدا کرده، او چه میداند جای آب شیرین کجاست و مزّه اش چیست؟ آدمهایی که کنار دریای شور زندگی میکنند و ذائقهٔ شوری پیدا کردهاند، چه میدانند که آب دجله و فرات، چقدر زلال و شیرین است. آدمی که به رذایل عادت کرده، او لذّت فضایل را درک نمیکند و نمیداند چه آثار مثبت دنیوی و اخروی دارد. کسی که از دنیای زودگذر رها نشده، چطور میتواند حال عرفا از محو و سکر و انبساط را بفهمد. چطور آدمی گرفتار دنیای فانی، بتواند به کشف اسرار و حقایق عالم معنی برسد، درحالیکه از دنیا، جز حفظ چند حروف، چیزی نیاموخته است؛ که این حروف همانند الف بت ث را کودکان هم حفظ میکنند.
آینه
یوسف را در کودکی دوستی بود، وقتی یوسف به پیامبری رسید و عزیز مصر شد، آینه برای او آورد تا جمال زیبای خود را ببیند که همانند آفتاب نورافشانی میکند؛ اما آینهٔ هستی و وجود، فناء فی الله است؛ تا سالک به مقام بیرنگی نرسد و از وجود مجاز خود رها نشود، نتواند حضرت حق را در آینهٔ دلش مشاهده کند. گرسنه آینهٔ نان است و تکه چوب، آینهٔ فندک و کبریت است. پارچهٔ افتاده و ندوخته، قابل اعتناء نیست، چون خیاط هنرش را در پارچه روا میدارد و لباس زیبا میدوزد و آینه در لباسها، هنر خیاط را نشان میدهد.
باد بهاری
در حدیثی از پیامبر صلیالله علیه و آله نقل کردهاند که فرمود: باد بهاری را غنیمت بشمارید و از باد پائیز پرهیز کنید. (شرح ۱/۶۳۲) و در تأویلات عرفانی گفتهاند: منظور از باد بهاری، عقل و جان است و منظور از باد پائیز، نفس و هوی است. پس صاحب عقل جزئی، دنبال کامل العقل بگردد و همهٔ لحظات او را غنیمت بشمارد. همنشینی عقل جزئی با عقل کلی، سبب ترقی میشود و از آنطرف، نمیگذارد هوای نفس بر او غالب شود. پس اولیاء الهی همانند باد بهاری سبب پرورش و رویش و حیات میشوند. مبادا از سخنان نرم و تند آنان خسته شوی که آنان سبب درستی و راستی و یقین سالک میشوند. بوستان جان به دم پیر طریقت زنده میشود، پس از جواهر دریای معنوی آنان، باید بهرهمند شد و اگر به سببی، سالک نتواند از باد بهاری آنان استفاده کند، غمگین میشود؛ چراکه سالک دائم احتیاج به اشراق ولیّ خدا دارد و خلل و فاصله، سبب قبض و تنزّل میشود.
باران بهاری
در تأویلات مطالب عرفانی، مثلاً دربارهٔ باران گفتهاند: باران دو نوع است، بارانی که موجب حیات و رشد میشود و بارانی که سبب تخریب و پژمردگی میشود. باران بهاری سود میرساند و باران پائیزی، مانند تب افسرده و زرد میکند. از این بیان چنین فرمودهاند: که باران بهاری از تجلّی اسم لطیف و باران پائیزی از تجلّی اسماء قهریه میباشد. به تعبیر دیگر اسمای جمالی و جلالی هستند که هر کدام در لطف و قهر ظهور دارند. دم اولیاء همانند باران بهاری، موجب سرسبزی و حیات قلب میشود و اگر نفس اولیاء باشد و طالب به باران پائیزی، درونش زرد و زار میشود و پژمرده میگردد و رشد نمیکند، این از نفس نیست بلکه از نفس امارهٔ خودش است که زمین دلش نمیپذیرد و به تجلّی قهریه، ادبار میکند.