دُرّ نجف

کشکول طریقت

فصل چهارم · بخش سوم

نفس

بعضی از اصحاب پیامبر صلی‌الله علیه و آله از حضرتش دربارهٔ فریب نفس اماره می‌پرسیدند و اینکه چطور، نفس غرض خود را در عبادات، نهان می‌دارد و به خلوص لطمه وارد می‌کند. این گروه از پیامبر صلی‌الله علیه و آله درباره ثواب و نتیجه و فضیلت عبادات نمی‌پرسیدند. آن‌ها کم‌کم و روز به روز از بازگویی آن حضرت، حیله نفس را می‌شناختند؛ مانند تمیز دادن گل از کرفس، آنان از بیانات پیامبر صلی‌الله علیه و آله دربارهٔ مکر نفس اماره، خیره و مبهوت می‌شدند و دقیقاً ترفندهای نفس را فرامی‌گرفتند تا دچار آن نشوند.

اول وقتی می‌خواهد طی طریق کند، مثلاً بر اثر برخورد کبریتی، شعله بر دل آید و آن را روشن کند. جرقه اول در دل بسیار نیکوست و سبب می‌گردد که به کارهای متعالی و پسندیده روی آورد. اگر ادامه داشته باشد تبدیل به عشق می‌شود. ولیکن، نفس اماره آن حیله‌گر درون، با سرانگشت وسوسه و ترسیم موهومات و آمال، سبب می‌گردد که آن شراره و شعلهٔ کم‌کم فروغ خود را از دست بدهد و شعله، تبدیل به شعلهٔ عشق نگردد.

نفس اماره

بعضی آدم‌ها که ده‌ها بار توبه می‌کنند و زیارت گاه می‌روند، توسل می‌جویند که دست از کار بد خود بردارند ولیکن نفس امارهٔ آنان غالب است. اگر طلای تقلّبی را ده‌ها بار به زراندود کنند، باز وقتی آن را به آتش و محک اندازند، سیاه شود؛ یعنی بعضی‌ها همیشه، همانند طلای تقلبی هستند که در امتحان، رسوایی ایشان ظاهر می‌شود و قابل رجوع و توبهٔ واقعی نیستند.

نقاش

نقش در برابر قلم نقّاش، مغلوب است، همانند کودک که در رحم مادر اسیر است و هیچ توانی از خود ندارد. همهٔ هستی و موجودات در مقابل قدرت حق، مقهور و عاجزند، مانند نقش در نسّاجی و پارچه‌ها که نگارگر سوزن و قلم را به نقشی به وجود می‌آورد و نقش از خود هیچ اراده‌ای ندارد. حال، نقاش عالم در مصنوعات، گاهی نقش آدمی را پدید می‌آورد و گاه نقش شیطانی را. گاهی نقش سرور و گاه نقش غم را می‌زند. نقشی را که، حضرت حق به مخلوقات خود می‌زند، کسی یارای جلوگیری از آن را ندارد. چون هیچ کس، مالک سود و زیان خود، مستقلاً نیست تا جلوی قدرت مطلق او را بگیرد.

نقش

دانسته‌ای که نقش را هیچ از معانی خبری نیست، چه آنکه نقش‌ها فاقد حیات هستند و نقاش به منظوری، نقش را بر در و دیوار و گرمابه و ورزشگاه و مدرسه و … کشیده است، اما مردم از صورت نقش تأثیر نمی‌گیرند، مانند غم و شادی؛ چرا که نقش روح ندارد تا روح ببخشد. آدمیان فاقد روح و حیات، همانند نقش هستند که مرده و جامدند و از معنی و حقیقت، غافل و بی‌خبرند، یعنی نقش آدمیان که جامه و تن دارند، همانند نقش ماهی را ماند که نه به آب و نه در خاک توانی ندارند. صورتی که ذاتاً پوستش سیاه است، به هیچ شوینده و کرمی سفید نمی‌شود. نقش آدمیان بی‌روح هم به هیچ دارویی درمان نشوند؛ و بیرون آمدن فکر از جمود به حقیقت هم، کار ساده‌ای نیست.

نقص

نقص‌ها، آینهٔ کمال است، کمالات آدمی با نقص‌ها بارز می‌شود. نقص‌ها آینهٔ کمالات هستند و هر کس نقص خود را متوجه شد، در جهت استکمال با سرعت پیش می‌رود. هر کس نقص در خود نمی‌بیند، پس به طرف حضرت حق نمی‌رود، چون گمان به کامل بودن، خود نقص است.

نوح علیه‌السلام

انبیاء و اولیاء الهی که کلام و نَفَس و نیّات آنان از جانب حق است، پس در ظاهر کار صورت و اعمال در برابر مردم، جلوه‌ای ندارند؛ با اینکه در پشت نقش و صورت این‌ها حضرت حق است. گرچه مرآت حق‌اند، اما مردم کمتر به این کیمیاها توجه می‌کنند و در شرح‌حال امت‌ها این واقعیت، به وضوح در قرآن به آن اشاره شده است. حضرت نوح صدها سال امت خود را موعظه کرد، اما گوش فرا ندادند و اذیت و آزارها به او رساندند. وقتی اجل امت رسید، غیرت حق شعله‌ور شد و به خاطر بشیر او، عالمی را برهم زد و دنیا را دچار عقوبت نمود. آنان نقش نوح را می‌دیدند، اما قدرت باطنی او را نمی‌دیدند که شعلهٔ قهر الهی آن‌ها را می‌گیرد و همه را غرق در عقوبت می‌کند. آن‌ها قدرت ظاهری فرد را می‌دیدند، اما قدرت منتقمی نوح را نمی‌دیدند.

نور

خداوند نور مطلق است و نورالانوار و منوّر الانوار است. همهٔ نورهای حسّی و مادّی و مقیّد، از نور مطلق اوست. همهٔ رنگ‌ها و نقوش، تابع نور است. تا نور نباشد، رنگی در تاریکی دیده نمی‌شود. چون ما در نقوش غرقیم، نتوانیم نور اصلی را ببینیم. رنگ‌های حسّی و ظاهری به خاطر شمس دیده می‌شوند. همین‌طور همه در نقوش و خیالات و فکرهای خودبینی غرق‌اند و نورحق را نمی‌بینند. نور حق، عقل و روح را منوّر می‌کند. نور مطلقِ حق، مجرّد و همهٔ انوار عارضی و مقیّد و متعلّق به آن نورالانوار می‌باشند؛ یعنی نور حق، مُظهر غیر است؛ درحالی‌که خود، ظاهر به ذات است.

وحدت

ارواح آدمیان، قبل از آنکه به این عالم بیایند، صاف و زلال بودند. تعیّنی نداشتند و منبسط و بدون قید بودند. چون به این عالم آمدند، دچار صورت‌ها و رنگ‌ها و کثرات و … شدند. در عالم امر، هیچ نزاع و ضدّیت و دوئیّت نبود، بلکه وحدت بود. اگر سالک بخواهد در این عالم خلق، به قلعه توحید برسد، باید از صورت‌ها و تعینات و کثرات بگذرد تا به سرّ وحدت آگاه شود. وجود مطلق، حق‌تعالی است و همه، غیر او وجود مقید دارند. چند صباحی لباس امکانی پوشند و بعد از اینجا به عالم مجردات روند و متصل به عالم ارواح شوند. وحدت، یعنی از اوئیم و به سوی او بازمی‌گردیم. آن‌کس که به معرفت باطنی یافت که از ملکوت به ناسوت آمده و سپس از ناسوت به ملکوت، مراجعت می‌کند، او می‌تواند وحدت را دریابد که همه موج‌ها از آب دریاست فقط چند صباحی در قوس نزول، نمودی که دارند هستی نماست و دوباره این موج‌ها در آب دریا جذب می‌شوند.

وصال

بدان که وصال هر کس به محبوبش دو نوع است: یا به مجاز است که در کوتاه‌مدت یا درازمدت، به آفات دچار می‌شود. هر نوع کاستی و رنجوری و بیماری و نقص از جانب معشوق مجازی، کامرانی و کام را از عاشق می‌گیرد؛ و دچار فراق و خموشی و رنگ گیری می‌کند. این عشق‌هایی که به خاطر آب و رنگ باشد نه به خاطر سیرت، پس عاقبت تبدیل به ننگ می‌شود؛ اما وصال به محبوب حقیقی، چون از قنطرة مجاز حاصل گشته، هر مقدار که اتصال شود؛ سبب گرمی دل و خوشی و پایندگی می‌گردد و به آسیب‌پذیری دچار نمی‌گردد.

ولی کامل

سالک در زیر سایهٔ عارف واصل و عاقل کامل تربیت شود که روح او همانند سیمرغ، بر حقایق معنوی سیر می‌کند. این ولی کامل مظهر اسماء و صفات حق است، ولی خداوند نقاب گذاشته تا همه او را نشناسند، پس زیر سایهٔ چنین ولیّ رفتن، از همهٔ طاعات بالاتر است. همان‌طور که در احادیث فرموده‌اند: عبادت بدون ولایت علی علیه‌السلام، هیچ ارزشی ندارد و اینان واصلان به ولایت امیرالمؤمنین علیه‌السلام هستند و هر فرمانی از اینان به‌حق است و لازمهٔ متابعت، این است که از دشمن پنهان درون و وساوس، نجات پیدا خواهد کرد. پس مرید باید تسلیم مرشد حقیقی شود و مطیع او گردد، همانند متابعت موسی از خضر. چون بعضی مسائل اولیاء قابل‌هضم نیست، نباید شکوه کرد؛ چنانکه خضر به موسی فرمود: صبر کن، اگر نتوانی این کارها را درک کنی، میان من و تو فراق ایجاد شود. خضر کشتی را شکست و نیز کودکی را کشت، ولی موسی لب به اعتراض گشود، در حالی دست خضر، دست خدا بود و هر سه کارش به حکمت الهیه انجام داد. پس کار اولیاء به‌حق، عین مشیت خداوندی است و عدم ادراک مرید نباید، لب به شکایت گشود.

وهم

همانا گمان انسان را بی‌نیاز نمی‌کند و بیشتر مردم جز از گمان متابعت نکنند. (یونس/۳۶) اهل گمان چون یارای رفتن و روبرویی با اهل حقیقت را ندارند، در واقع مرکوب آنان مانند چوبی است که اطفال به‌عنوان اسب بر آن سوار می‌شوند. پس با اسب چوبین نمی‌توان سفر الی الله کرد. چرا که پای چوبین شک و ظن و وهم، سخت بی تمکین بود. اهل یقین با علم جزمی حرکت می‌کنند و با باوری که دارند به حقایق دست‌یابی پیدا کنند. با علم ظنی نتوان پرواز کرد و به مقام قرب رسید. کِرِم و رنگی که آرایشگران بر صورت و مو می‌گذارند، دوامی ندارد و پس از مدتی از بین می‌رود. یافته‌های اهل ظنّ همین‌طور است، چون تا یقین نیاید، همه چیز پایه‌هایش لرزان است و به کلامی و نظری متزلزل می‌شوند.

هم‌جنس

گویند: کبوتر با کبوتر، باز با باز **** کند هم‌جنس با هم‌جنس پرواز

هر پرنده‌ای به‌سوی هم‌جنس خود گرایش دارد و جذب او می‌شود. کافران، چون سنخیتی با دوزخ دارند با دوزخیان، همراه‌اند و انبیاء، چون از جنس عالم بالا هستند، به‌سوی ملکوت و بهشت در پروازند و در دنیا با ابرار، هم گفتگو هستند. اینکه سالکی با اغنیاء، حشر و نشر داشته باشد یا با افرادی که نفوس رذیله دارند، چون هم‌جنس فکری او نیستند، ترقی نمی‌کند. همنوع سالکان، اهل معنی و عارفان و عالمان ربّانی و اهل طریقت می‌باشند که سبب تحریک پروازی سالک می‌شوند. در اینکه هم صحبت ناموزون باشد، حتماً طرف مقابل که موزون و متعادل است، ضرر می‌کند. لذا بعضی عرفا، رفیق راه را لازم دانسته تا سالک دچار خستگی از طریق نشود. همیار و هم‌جنس، برای سالک، ضرورت دارد؛ چرا که اگر نداشته باشد، گرفتار ابناء دنیا می‌شود.

هر چیزی به هم‌سنخ خود جذب می‌شود، پلیدی برای افراد پلید است و زشتی جذب زشت‌کار می‌شود. غذاهای پاک برای پاکیزگان، بهشت برای صالحان و جهنم برای بدکاران است. افراد نورانی طالب نور هستند. همیشه هم‌جنس با هم‌جنس پرواز می‌کند، کبوتر با کبوتر رفیق می‌شود و با هم پرواز می‌کنند. آنچه مهم است این می‌باشد که هر کس با کسی که دوست و رفیق می‌شود صفات و روحیات و اخلاق او را کم‌کم فرامی‌گیرد، چه خوب باشد و چه بد؛ که گفته‌اند: مجالست و هم‌نشینی بسیار مؤثر است. اگر کسی می‌خواهد از هر نوع رذایل و صفات ناپسند نجات پیدا کند، یکی استعداد و لیاقت را با عنایت و توسل در خود ایجاد کند و با صالحان و نیکان و اهل عرفان نزدیکی بجوید و از طالحان و بدکاران دوری کند.

همدلی

همدلی از هم‌زبانی بهتر است. زبان سبب قرابت می‌شود. انسان با نامحرم، مَثَل کسی را می‌ماند که در بند است و نمی‌تواند با او خوب صحبت کند و راز خود را به او بگوید. دو نفر هم‌زبان، همانند دو ترک، ممکن است همانند بیگانگان باشند؛ ولی یک هندی و یک نفر ترک از نظر روحی، می‌توانند همدل باشند. البته این همدلی، خود نوعی خویشی است. بدون رد و بدل کردن نطق، همدیگر را جذب و القاء روحی می‌نمایند.

هم‌نشینی

هم‌نشینی با مقبلان همانند کیمیاست و کیمیایی مانند نگاهشان پیدا نمی‌شود. چون شخص مستعدّ قبول باشد، پس در اثر هم‌صحبتی با سعادتمندان، روح او گیرندگی خود را نشان می‌دهد. پس هر تلقین از مقبلی، قابل مستعد می‌خواهد. چون با آن ولی خدا هم‌صحبت شود کم‌کم تأثیر کلام و نفس رحمانی او، شخص را به دام رستگاری می‌اندازد. پس از حضور اولیاء، صفات نیک‌بختان، دوری از حضور خداوندی را نصیب خود کند.

هوش گوش

مرید در اول سلوک، باید در جهت سلوک، گوش باشد و استاد در مقام بیان و اشارات.

کودکی که زائیده می‌شود، خاموش است و نمی‌تواند صحبت کند و سراپا گوش است. کم‌کم از سخن پدر و مادر و خواهر و برادر استفاده می‌برد و به حرف می‌آید. سالک را استماع لازم و هوش گوش باز باشد تا بتواند همانند کودک، کم‌کم به بیانات و کلمات موزون و معارف الهیه آشنا شود؛ اما سخن خداوند به انبیاء و اولیاء مستقیم است و اراده او سبب می‌شود که گوش هوش آنان باز بوده و آن را از جان بپذیرند. همهٔ بشر غیر انبیاء و امامان، همه محتاج سخنان معلم و استاد هستند تا سرمشق بگیرند و فنون تعلیم و تعلّم را بیاموزند.

هوشیاری

هوشیاری این جهان سبب بعضی عمران‌ها و تراکم و جمع می‌شود، چنانکه اهل حرص و طمع و زر داران، دائم برای رسیدن به مقاصد دنیا، به دنیاداری می‌پردازند. اگر هوشیاری، فقط به آن جهان باشد، دیگر کسی دنبال آبادانی و عمران و بقا نمی‌رفت و سعی و کوشش، مفهومی برای ادامهٔ زندگی و بقاء نسل نداشت. هوشیاری در مَثَل، مانند آفتاب را می‌ماند که یخ (حرص و طمع) را آب می‌کند. پس از جهان بالا، خداوند به نفوس، دو جنود عقل و جهل داده که آن‌ها را بشناسند و به نحو موزون و متعادل از دنیا استفاده کنند. اگر هوشیاری معنوی را خداوند، بیشتر کند در این میان، نه هنر می‌ماند و نه طمع و اگر هوشیاری دنیایی را بیشتر می‌کرد، دیگر کسی دنبال پرستش نمی‌رفت؛ پس تعادل برای بقاء، لازمهٔ حیات است.