مسبب الاسباب
اسباب به دو قسم تقسیم میشوند: حقیقی و مجازی. گرچه همه اسباب و علل را حقتعالی خلق کرده است و هر سببی مسببی را به بار میآورد و هر علتی معلولی را همراه میآورد، مگر آفت و آسیبی در آن آید. همهٔ اهل دنیا، دل به اسباب ظاهری و مجازی بستهاند، درحالیکه مسببالاسباب، حضرت حق است. مثلاً کسی مریض میشود، برای شفا به اسبابی، همانند بیمارستان و دکتر و دارو معتقد هست، درحالیکه شافی اوست. مسببالاسباب، اسباب ظاهری را مؤثر میکند به خاطر آنکه مثلاً برای رفع یبوست، خاصیتی مسهل در انجیر و هلیله قرار داده است؛ اما وقتی نخواهد، این اثر را به هر علّت حکیمانهای که خودش میداند، از بین میبرد. فرق عموم مردم با انبیاء و اولیاء این است که عموم به اسباب ظاهری وابستگی دارند و انبیاء و اولیاء، فقط حضرت حق را در اسباب مؤثر میدانند و اسباب هر چه باشند در انتها به مسببالاسباب ختم میشوند. نظام عالم بر دستی غیبی در گردش است و به ارادهٔ قدرت او در چرخش هستند و همه ظهورها و آثار، مجرای افعال اوست. آب در طبع خنک و آتش در طبع گرم است. انسان غضبناک آتشی است و به آب حلم احتیاج دارد و خداوند صفت قهر خود را برمیدارد و صفت لطف در آدم خشمگین میگذارد تا آرام شود. درنتیجه مؤثر تمام احکام، در بیرون و درون وجود آنان حق است.
مسخ
هر چیزی که از رذایل انسان، مغلوب و مقهور شود، در واقع مسخ او گردد؛ مانند شهوت، وقتی کسی اسیر او شد، مسخ او میگردد. نفس گرایشش بهسوی مسائل مادیِ پست است و آنگاه، صاحبش را به مسخ باطنی میکشاند؛ یعنی سیرت انسان مسخ میگردد و چهبسا در صورت هم تأثیر داشته باشد. افرادی که گرفتار زر و زور و ریاست هستند و همهچیزشان را فدای اینها میکنند، درواقع مسخ هستند و باطنشان همانند درندگان و بهایم و شیطانصفتان میگردد.
مشورت
اصل مشورت کردن با دانایان و اهل تجربه، از فرامین قرآنی و روایی است. مشاور باید امین باشد و لازمهٔ مشاوره، این است که از علوم و عقول و تجربیات اهلش استفاده شود. فقط یک نکته، ضروری است: و آن اینکه، نباید در مشاوره، رازها و سرّها را صریحاً به مشاور گفت؛ چون اگر دوست باشد و روزی دشمن شود، راز را فاش کند و اگر مشاور، دوست نباشد، شاید به خاطر حسادت و بدخواهی، سرّ را به دیگران برساند. گفته شده: وقتی رازی افشاء شود همانند آن است که از نَفَس بر آینهٔ صاف، بخار نشیند؛ یعنی از حقیقت راز بودن بیرون آید. هرگاه به دو نفر رازی گفته شود خواه ناخواه، باید با آن خداحافظی کرد، چرا که ظرفهای پوششی، لب ریز شده و از بین دهانها خارج میشوند و سپس شایع میگردند. رازداری با مشورت کردن، متعارض نیست. فقط شئون راز باید حفظ شود و آن اینکه با اشاره، طلب مشورت گردد و طرف مقابل، اسرار را مکتوم و از اغیار و غیرقابل، مستور نگه بدارد.
مشیت الهی
هرچه انسان در مداوای امراض جسمانی، علم خود را مصروف دارد، این تأثیر آنوقتی آشکار میگردد که مشیّت الهی به خوب شدن مرض تعلق بگیرد.
مثلاً شربت سکنجبین که دافع صفرا است با خوردنش موجب افزایش صفرا میگردد و روغن بادام یا زیتون که ملیّن مزاج است، با خوردن آن سبب خشکی میگردد. یا هلیله سبب مسهل و لینت شکم میگردد و با میل کردنش، سبب یبوست میشود. دلیل عدم تأثیر، به قضا و قدر و حکمت و اراده مربوط میشود که تأثیر حقیقی از اراده او باید برخیزد.
معاد
همهٔ انسانها که در عدم بودند، چیزی از گذشته یادشان نمیآید، هر چه بودند در عالم ارواح و عالم ذرّ، همه زلال و شفاف و نیکسرشت بودند و زبان حال انکار خدا و معاد را نداشتند. چون چند روزی به عالم خلق آمدند، یکی منکر قیامت شد و یکی منکر… در آن عالم همه یکسان و تسلیم بودند، ولی در عالم محسوسات اختلاف و دگرگونیها پدید آمد و گرفتار مسائل طبیعی و مادی و خانوادگی و ریاستی شدند. نتیجه آنکه استغراق در دنیا سبب گردید تا از عقل معاد به عقل معاش گرایش پیدا کنند و ذخیرهسازی برای معاد خود نکنند. چرا که ملکات روزمره نگذارد که فکر قیامت کند تا چه رسد به زاد و توشه درست کردن. اگر چه بعضی مسائل از نظر صورت شیرین است، ولی از نظر باطنی نوعی جان کندن است.
معانی
در این جهان فانی، در جستجوی اثبات باش، مراد و مقصود در حقایق و معانی وجود دارد که همیشه توپُر است؛ اما صورت، خالی از معنی و همانند سراب است که دنبال آن نباید رفت. همانطور که روح همانند دریای شیرین و گواراست، اما نفس اماره، همانند آب تلخ است که باید آن را بهوسیلهٔ تربیت و پرورش رها کرد تا به دریای آب شیرین برسد.
معنی
وقتی اناری شکسته میشود، معلوم میگردد که درون آن شیرین است و گاهی اناری را باز میکنند، میبینند درونش پوک است. انسان باید اهل معنی باشد و درونش همانند انار شیرین، مهذّب باشد. آدمی که معنویت دارد پس از مُردن، حقیقتش معلوم میگردد، ولی در دنیا بر ابناء بشر پوشیده و او را نمیشناسند. آدم صورتپرست، از رسیدن به معنا بسیار دور است. جسم پرنده، همانند تن آدمی است. پرنده با بال و پر، پرواز میکند و روح هم با معنویت صعود میکند. اگر شخص اهل معنی نیست، با اهل معنی همنشین و همصحبت شود که به عطایای آنان دست بیابد. جانی که معنویت ندارد در تن خود، مانند شمشیر چوبین است که کاری از او برنیاید. فقط همانند هیزم، بدرد سوختن میخورد نه جنگیدن. طالب حقیقت، وقتی فهمید که روانی چوبین دارد برای متلبّس شدن به معانی و حقایق، دنبال کسی برود که او آن صفات را داراست. بله شمشیر تیز، برای جنگیدن با نفس اماره در نزد اولیاست که دیدن آنان، مانند کیمیا میماند، یعنی اولیاء الهی با اکسیر معنا، مس وجود سالک را تبدیل به زر میکنند.
مکاشفات
آنچه در ایجاد مکاشفات تأثیر دارد، روزه، بکاء، ذکر، ریاضت، بیداری نیمهٔ شب و … البته کسی که بهقصد کشف کاری کند، خلوص و برای خدا بودن در آن ضعیف است؛ اما عبادت و ریاضت و بیداری و روزه فقط برای رضایت حق باشد، مکاشفه خودبهخود پدید آید؛ و در مکاشفات، چون خارج از زمان طبیعی روزمره ماست، یک ساعت آن با صدها سال فرقی نمیکند؛ چون در مسائل ماورایی و تجرّد، زمان دخالت ندارد و خارج از محدوده ساعت دنیایی ماست؛ و آنکه به عقل جزئی بخواهد به این مرحلهٔ کشف و شهود حقیقی برسد، توان آن سست است، مگر به ریاضات باطله. در کشف دیدن هر چیزی برای مکاشف میسّر است، اما بهاندازهٔ وسعتی که خداوند به او داده است نه بیشتر. حالات بهشتیان و دوزخیان برخی را دیدن، برای عارف بالله هم ممکن میشود. البته اینطور نیست که هر روز این اتفاق بیفتد؛ گاهگاهی خداوند چشمههایی را میگشاید و برای صاحب مکاشف مفتوح میکند تا باورهایش بیشتر گردد؛ اما بعضی اساتید میفرمودند: بعضی کشفها ملالآور است، مثلاً هر روز باطن و سیرت برزخی آدمها را دیدن که همه اشتغالزاست و هم سبب بدگمانی به خلق میشود و هم با ستّاریت منطبق نمیگردد. پس مفتوح شدن بصیرت باطنی، گاهی برای ازدیاد یقین خوب است. یک بار هر نمایشی برای باصر صاحب بصیرت کافی است.
منکران
کسانی که در عقل جزئی فرو رفته و همه چیز را به ظاهر و صورت و دلیل جامد مینگرند، اینان مسائل ماورایی و معاد و سخن گفتن حیوان و نالهٔ ستون مسجد و شهادت سنگریزه و مانند اینها را قبول ندارند. پس نطق آب و نطق خاک و نطق گِل محسوس حواس اهلدل است و اینها نزد افراد سطحینگر و منکر حقایق معنوی، قابل اجراء نیست. پس منکران مغلوب سُخرهٔ دیو درون و وسوسه نفس هستند و همه چیز را به استدلال و قیاس قبول میکنند و مسائل معنوی عارفان را قبول ندارند.
مؤمن و منافق
مؤمن و منافق، هر دو نماز میگذارند؛ نماز مؤمن با خلوص و نیاز است ولی منافق، نمازش از روی ریاکاری است. در عبادات، مثل نماز و روزه و حج و زکات، به خاطر خلوص مؤمن، اعمالش مقبول میشود و منافق، به خاطر عدم اخلاص، بازنده است. پس مؤمن، عاقبتی نیکو و رستگار دارد و منافق، بد فرجام است. فاصله این دو، نسبت به یکدیگر بسیار است و مؤمن در وادی رحمت و منافق در جایگاه معذّبین قرار میگیرد. طبع مؤمن، نرم و امن است ولی منافق، طبعش دوزخی است. آب شیرین و شور از ذاتش میباشد. پس ذات مؤمن، آرامبخش و ذات منافق، دوئیّت و جدائی است. پس دریای تلخ، اشاره به منافقان و دریای شیرین، کنایه از مؤمنان است؛ پس کسی گول ظاهر آدمیان را نخورد که حقیقت و ذات ایمان و کفر در سیرت معلوم میگردد. همانطور که برای تمییز میان طلای خالص و تقلّبی از مقیاس سنگ عیارسنج استفاده میگردد، پس برای تمییز میان مؤمن و کافر از میزانی که جنبه باطنی داشته باشد استفاده میشود؛ و این تمییز، کار سادهای نیست.
ناکامی
در باب ناکامی و نرسیدن به مطلق خواستهها، گفته شده که: شخصی خری داشت اما پالان نداشت. چون پالان خرید، گرگ آمد و خرش را در رُبود و بُرد. یا اینکه: شخصی کوزهای داشت و هر چه میگشت آب پیدا نمیکرد. چون آب را یافت کوزهاش شکست. از این دو تمثیل استفاده میشود که هیچ کام مطلق وجود ندارد و همه چیز در تیررس حوادث و آفات میباشد.
ناله
عاشق و محب، دارای ناله و شکایت است، ناله برای محبوب که او خوشش میآید، یعنی آواز و ناله و زاری را دوست میدارد. شکایت از غصه است که چرا معشوق بادهٔ خاص را نصیب نمیکند و از تجلّیات اختصاصی، او را بهرهمند نمیکند؛ و او را از مقرّبان قرار نمیدهد. شکایت از تجلّی و لطف عام ندارد، بلکه ارتقاء به تقرّب معشوق را میخواهد. عاشق گوید: چرا شب و روز تیره از او ننالم که وصال پر نورش که خاص مقربان است، از من پوشیده است. در مقام رضا هستم از جفا و ناخوشی، هر چه از او به من برسد و دلم را رنجان کند باز عاشق بر رنج و درد اویم؛ که معشوق بیهمتاست و باید در مقام رضا باشم و نالهام، نالهٔ شکایت صرف نیست، بلکه نالهٔ عاشق است. بجای سرمه، خاک غم را بر چشمان میسازم تا از اشک دو چشم دریا شود. گوییم این اشک، در حقیقت گوهر است ولی خلق آن را اشک صرف دانند. اگر عاشق ناله و شکایت میکند، همانند شاکی حقوقی در دادگاه نیست، بلکه نوعی روایت عاشقانه است که همدم ناله کنندگان شود. دلِ ناله کننده گوید: اگر از او رنجیدهام، این لطف او بوده است که مرا به اینجا به ناله و زاری بکشاند.
نائب
پیامبران نائبان خداوند و اوصیاء نائبان انبیاء بودند. نائب پیامبر صلیالله علیه و آله ما، امیرالمؤمنین علیهالسلام و یازده امامِ بعد از او بودند. در طریقت و سلاسل اقطاب و عرفا، نوعاً جانشینی بهعنوان وصی و نائب خاص یا عام، انتخاب میکنند تا بعد از ایشان، مریدان، طریقه آن ولیّ را دنبال کنند. چون سلوک بدون راهبر نمیشود. وقتی خورشیدی از دست رفت، حداقل چراغی برای ارادت روشن میشود. بوی گل را باید از کجا بویید؟! از گلاب که نائبِ گلستان و گلشن میباشد. علوم باطنی و معارف را از جانشین بحق منوب باید فرا گرفت. چطور حقتعالی به چشم ظاهر درنمیآید و محسوس حس ظاهر نیست؛ انبیاء نائبان اویند و امتها، آنها را میدیدند و با فراگیری از دستورالعملها به طرف کمالات و حقایق راه میافتادند. در واقع هر نائبی، یادگار منوب است و بوی او را میدهد و جنبهٔ اتحاد ظاهر و مظهر، برقرار میگردد. اگر کسی امیرالمؤمنین علیهالسلام را از پیامبر صلیالله علیه و آله، دو تا بداند، اشتباه کرده. امیرالمؤمنین علیهالسلام بهمنزلهٔ نفس پیامبر صلیالله علیه و آله و وارث مطلق اوست؛ از نور واحد و از شجر واحد میباشند. پس دو نفر دیدن، سهو و غلط است. اگر کالبد و تنها جدایند، اما حقیقت آنان دوتا نیست، نور واحد و وحدت تام دارند. اطاعت از خدا و رسول و اولی الامر، یکی است. دوبینی بین نائب و منوب، از صورتپرستی و توجه به کثرات و عدم معرفت است؛ همیشه اصالت به نور معنوی است. دو چشم ما وقتی به چیزی مینگرد، دو چشم یکی میبینند نه دو تا، دوئیت از ظاهرپرستی است نه حقیقتپرستی. در عالم محسوسات، تجزیه و تقسیم وجود دارد، اما در معانی زوج و فرد و تقسیم نیست.
عارف بالله مرحوم ملّا حسینقلی همدانی بالصراحة، مرحوم شیخ محمد بهاری را که رضوان خدا بر او باد را بهعنوان وصی انتخاب کرد. پس تلامذه و مریدان، برای ادامه طی طریق از او متابعت میکردند تا بوی و نفحات ملّا حسینقلی از انفاس گرم بهاری استشمام کنند.
ندای تکوینی
یکی از مسائلی که کمتر بدان توجه میشود، صداها و نغمهها در جهان آفرینش است، مثلاً خداوند در عالم ذرّ به ارواح فرمود: آیا من خدای شما نیستم؟ گفتند: چرا «ألستُ بربّکم؟ قالوا: بلی شَهِدنا»، (اعراف/۱۷۲). این پیمان فطری که خداوند از آنان گرفت، کسی یادش نیست، اما نکتهٔ دقیق آنکه همان نغمه و صدا، الآن در ذات آدمیان به نحو تجلّی جدید و فیض نو، تکرار میشود و لکن تفقّه ندارند و به نحو کشف نمیتوانند ادراک کنند. به توضیح دیگر، همه گفتند: بله، پس آمدن آنها از نیستی به هستی، دلیل است که به لسان حال دارند میگویند: اقرار داریم، گرچه به زبان قال نمیگویند. ما این نغمه را ندای تکوینی میگوییم که به نوعی در کل موجودات، تکویناً وجود دارد. پس هر چیزی از موجودات از جماد و نبات و حیوان و … دارای شعورند، چرا که در همه چیز، علم و قدرت و حیات حق وجود دارد. حق معطی است و اول چیزی که به سائل و قابل میدهد، از ظهور اسماء و صفات خودش هست که به این مظاهر و ممکنات میدهد، پس تکویناً موجودات دارای نوعی شعور مختص به خودشان در ذاتشان میباشند، اگر چه تسبیح و تقدیس موجودات، قابلفهم ظاهری نیست.
نغمه
بدان که نغمهها و نواها در عالم وجود بسیار است؛ اما درون انبیاء و اولیاء را نغمههاست. اگر کسی به آنها نزدیک شود، از طرب و نوای آنان، شور و هیجان و اشتهای صادقی بهسوی گلزار معانی باز شود. البته که گوش حسّی، این نغمهها را نشنود که گوش ظاهر به خاطر بعضی معاصی و محدودیتهایی که دارد نتواند ماوراء را درک کند. اگر جنّیان نغمه دارند، انسان با آنها حشر و نشر ندارد تا بشنود چگونه نوایی دارند؛ اما با انبیاء و اولیاء در حشر و نشر است و نغمهٔ آنان بالاتر از همهٔ موجودات است. کسانی میتوانند نغمهٔ درون آنها را بشنوند که فقیر و نیازمند مطلق به آنان که غنی هستند، باشند. آنها به همه میگویند: از غیر خدا روی برگردانید تا نغمه را بشنوید. آنها اسرافیل زمان هستند تا کدام مردهدلی با دَم اسرافیلی آنها حیات پیدا کند. بله این نغمه و سروش و نوا، مختص اینان است و بس که مردگان را به بانگی به حیات معنوی میرسانند؛ و این نکته نباید فراموش شود که مطلق هر نوا و آواز از حضرت حق است، اگر چه از حلقوم بندهای جاری شود که آن بنده خاص، همان کسی است که چشم و دست و زبان حق شده و ظهور اسماء و صفات الهی در او متجلّی میشود. (که حدیث قرب نوافل، اشاره به این گروه دارد). چون آنها دربست برای خدایند، خدا هم برای آنهاست، پس نغمههای آنان روح فزا و حیاتبخش میباشد.
نفحه
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: نفحه (بو) های الهی در ایام زندگیتان به شما میرسد، پس خود را در معرض آن بوها قرار دهید. مراد از این نفحهها، رحمتها و عنایات خاص است که به هر علتی از عالم معنا میوزد؛ پس از وقت استفاده برده و آن را باید غنیمت شمارد؛ که اگر سهلانگاری شود، از دست میرود. آنگاه تأسّف فایدهای ندارد. در توضیح عرض میکنیم: یکی از مصادیق نفحه الهی، اولیاء خدا و اساتید حاذق عرفان عملی هستند که فیض به نوعی از ایشان به پائین ترها میرسد. پس طالب و عطشان بداند که در هیچ دورهای از این کلمات پر مغز اولیاء خالی نیست. شتابنده، یابنده است و قدرِ غنیمتِ عطا شده را دانسته تا بهرهٔ کافی و وافی برد. لذا بعضی بزرگان طریقت گفتهاند: وقتی درخت طوبی در بهشت به حرکت درمیآید، سالکان زمینی از نسیم و بوی آن طوبی، در اینجا بهره میبرند و معارف پسندیده، نصیبشان میشود، با استادی کامل آشنا میشوند، صفاتشان به دگرگونی میافتد.