دُرّ نجف

مقامات معنوی

جلد ششم · مقام تجرید

مقام تجرید

۱- اشاراتی به معانی:

تجرید: تنهایی گزیدن، پیراستن، پوست کندن، برهنه کردن، گوشه گرفتن، درآوردن شمشیر از غلاف، عاری شدن از قیود مادی، ترک کردن علایق و اغراض دنیوی و به طاعت و عبادت پرداختن.

۲- اشاراتی از قرآن:

۱- … فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوٰادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى: پای‌پوش‌های خود را دربیاور که تو در سرزمین مقدس طوی هستی. (طه: ۱۲)

۲- …. إِنّيٖ أَرَىٰ فِي الْمَنٰامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ… : همانا در خواب می‌بینم که تو را ذبح می‌کنم. (صافات: ۱۰۲)

۳- فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ: تا جایی که فاصله‌اش (پیامبر) به‌اندازۀ دو کمان یا کمتر شد. (نجم: ۹)

۳- اشاراتی از احادیث:

۱- امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «دین و دیانتی نیست جز بامعرفت (شناخت) و معرفتی نیست جز به باور داشتن و باوری نیست جز به تجرید توحید و توحید اعتباری ندارد جز با اخلاص …» (تحف العقول، خطبۀ امام علی علیه‌السلام در اخلاص توحید)

۲- امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «… تجرید جز با سلب همۀ صفات زاید تحقق پیدا نکند.» (تحف العقول، خطبۀ امام علی علیه‌السلام در اخلاص توحید)

۳- در حدیثی از پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله آمده: «مرا با خدا وقتی است که در آن با من نمی‌گنجد هیچ ملک مقرب و یا پیغمبر فرستاده.» (بحارالانوار، ج ۷۹، ص ۲۴۳)

۴- پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «از دنیای شما سه چیز موردعلاقه من قرار داده‌شده است: زنان، عطر و نور چشم من در نماز است.» (که فرموده «دنیای شما» و به غیر خود نسبت داده که نشان از مقام تجرید پیامبر است). (بحارالانوار، ج ۷۶، ص ۱۴۱)

۵- امام صادق علیه‌السلام: «شب جمعه‌ای نیست مگر این‌که اولیای خدا سرور ویژه‌ای دارند هنگامی‌که شب جمعه فرامی‌رسد، رسول خدا با عرش ارتباط برقرار می‌کند و من نیز همراهش با عرش تماس حاصل می‌کنم و درنتیجه با علمی که ازآنجا بهره برده‌ام بازمی‌گردم و اگر این نبود، قطعاً آنچه در نزد ماست پایان می‌پذیرفت.» (بصائر الدرجات، ج ۱، ص ۱۳۱)

۴- نکته‌ها:

* در اصطلاح مراد از تجرید ترک تعلّقات دنیوی و نفی نعمت‌های اخروی است.

نه تجرید، تجرید تن از قباست **** که تجرید، تجرید نفس از هواست (حزین لاهیجی)

تجرید، قدم بر هر دوعالم گذاشتن و خود را از هر چه غیر از خدا خالی نمودن است.

* لازمۀ تجرید، تخلیه و رهایی از حجب نورانی و ظلمانی است و تا سالک این حجب را از خود خلع نکند، وادی مقدس وصال پروردگار بر او راهی نیست.

علایق بر سر خاکت نشاند **** مجرد شو که تجریدت رهاند (عبید زاکانی)

* تجرید آثاری دارد: مجرد بر آنچه ازدست‌رفته تأسف نمی‌خورد؛ در طلب بیهوده و اضافه نمی‌رود؛ در قضا و قدر تسلیم و راضی است؛ اندوخته‌هایی ندارد که ذهنش را بدان مشغول کند؛ توقع بی‌مورد و بی‌جا ندارد و برای دارایی ارزش و قیمتی نمی‌گذارد که اگر از دست رفت در او غم و حزن آید.

اسباب را وسیله می‌داند، نه اینکه مستقلاً و اصل بداند، مسبب‌الاسباب را حق می‌داند. کرامات نفروشد، خود را نبازد و فخر ننماید، چه آنکه خودیت را در خودیت حق می‌بیند. لذا «ما اختیار خویش را تسلیم دوست کردیم» را می‌ماند و مصداق آن می‌شود. پس تجرید خود را نشان می‌دهد نه آنکه او خود را نشان بدهد.

هر که او تجرید شد، توحید یافت **** حبه اسرار معنی را شکافت (عطار)

از جنید پرسیدند: تجرید چیست؟ گفت: آن‌که ظاهر او مجرد بود از اعراض و باطن او از اعتراض. (۱)

دین عاشق، عشق و تجرید و فناست **** مذهبش تفرید و ترک ما سوی ست (اسیری لاهیجی)

شیخ عطار گوید: اصل تجریدت وداع شهوت است بلکه کلی انقطاع لذت است.

یک‌شب بایزید بسطامی در خلوت‌خانۀ مکاشفات، آتش عشق در نهاد خود برافروخت و زبان را در عجز و درماندگی بگشاد و گفت:

خدایا تا کی در آتش هجر تو سوزم؟ کی مرا شربت وصال دهی؟

به سرّش ندا آمد که هنوز توییِ تو همراه توست. اگر خواهی که به ما رسی، خود را بر در بگذار و در آی. (۲)

* تجرید اصطلاحی در عرفان که در مراتب پائین‌تر به معنای در تملّک نداشتن چیزی از امور دنیوی و خواستار نبودن پاداش اخروی در ازای ترک دنیاست و در مراتب بالاتر به زدودن ماسوای حق (ازجمله شوائب انانیّت) از سرّ سالک تعبیر شده است. (۳)

* مراتب پائین‌تر تجرید را برهنه شدن از اعراض و اعواض دانسته‌اند و آن را به دو مرتبه ظاهر و باطن تقسیم کرده‌اند. تجرید ظاهر که همان ترک مالکیت امور دنیاست؛ مقام عیسی علیه‌السلام شمرده شده است که به باور صوفیه، در حالی از دنیا رفت که چیزی از دنیا در ملک او نبود.

اهل تصوّف تجرید باطن را نیز نخواستن عوض و پاداش چه در حال و چه در آینده در ازای آنچه ترک شده است، تعبیر کرده‌اند … ازجمله آنکه، بنده از خود چیزی ندارد که برای ترک آن طلب عوض کند، بعلاوه، دنیا نزد اهل سلوک چندان بی‌مقدار است که آن را عوضی نیست.

از سوی دیگر، آرزوی پاداش را در سر پروراندن به معنای بندگی نمودن به علتی غیر اوست.

حال‌آنکه او را باید به جهت شایستگی و وجوب حقّش عبادت کرد؛ و سالکی که از اسارت دنیا رسته است، تنها باید شکرگزار این نعمت حق باشد و از عبادت خداوند به تجارت با او نپردازد.

* افزون بر تجرد ظاهر و باطن، به‌مراتب بالاتری نیز اشاره‌شده است و آن تجرید از هر حال و مقامی است که سالک بر اثر تجرید ظاهر و باطن بدان‌ها می‌رسد. به‌عبارت‌دیگر کمال تجرید آن است که سرّ سالک با هیچ حال و مقامی آرام نگیرد و در درون خود، از رسیدن به آن احساس تکبّر و عُجب نکند. همواره خود را کم‌ترین خلق خدا بشمارد و حال و مقام را منّت و نعمت خدا بداند و به سبب آن شاکر باشد تا از اشکال و احوال تجرد یابد و به مقام تفرید برسد. به‌بیان‌دیگر، پس از قطع همۀ نسبت‌ها از قلب و بالاتر شمردن خداوند از همۀ اسباب و علل و اشتغال به ذکر او، خداوند به بنده‌اش علمی می‌بخشد که آموختنی نیست. در این حال، بنده با آنچه در قلب خود می‌یابد، همه مخلوقات را به یک‌سو می‌نهد و خدا را بر ماسوا برمی‌گزیند و جز او چیزی نمی‌جوید و این همان «تجرید توحید» است. در چنین مرتبه‌ای است که به باور صوفیه، خداوند پس از مجرد گشتن بنده از حق و فرد ماندن سرّ او با حق، خلق را به او باز پس می‌دهد تا در میان خلق تنها به‌حق مشغول باشد.

* دربارۀ حکمت تجرید، نکاتی بیان‌شده ازجمله آنکه چون دنیا در نزد حق بی‌ارزش و مبغوض است، دوستان او نیز با دعوی محبت حق، دشمن او را دشمن می‌گیرند؛ دیگر آن‌که مشغول شدن به دنیا موجب تقصیر در خدمت حق می‌گردد و روا نیست که سالک با پرداختن به چیزی، از خدمت حق بازماند. بعلاوه مالکیت اشیاء درواقع به معنای خادم آن‌ها شدن است و دوستان حق غیرت آورند که خادم غیر او شوند. شک نیست که فرد با طلب دنیا و مالکیت آن، بهره بردن از آن در آینده را در نظر دارد و این نیز به معنای متهم داشتن خداوند در تقصیر نسبت به حق بنده در آینده است. ازاین‌رو، بهتر آن است که بنده در متابعت از پیامبر صلی‌الله علیه و آله، بندگی را بر ملک برگزیند و به‌عوض آن‌که به تدبیر مایملک خود بپردازد، خود را تحت تدبیر حق قرار دهد تا از حق به غیر حق محجوب نشود و از عالم مجرد گردد. (۴)

در نگاهی هم سو با این اندیشه است که برخی از صوفیان تجرید را به معنای قطع علایق ظاهری، روی‌گردانیدن دل از اشتغالات دنیوی، خلاص خاطر از تعلق به اغیار و آرامش دل به دوری گزیدن از همۀ آفریدگان دانسته‌اند.

* پس می‌توان دریافت که از دیدگاه اهل تصوّف اصطلاح تجرید طیف وسیعی از مفاهیم و مراحل سلوک، از زهد و ترک دنیا تا بالاترین مراتب معرفتی و شهودی مانند تفرید و تجرید توحید را در برمی‌گیرد. هم ازاین‌روست که حصول مقام تجرید را شرط رسیدن به توحید حقیقی دانسته‌اند.

* خواجه عبدالله انصاری در صد میدان، تجرید را حاصل زهد می‌داند و برای آن سه مرتبۀ تجرید تن یا طریق عابدان، تجرید دل یا طریق صوفیان و تجرید سرّ یا طریق عارفان را برمی‌شمارد.

وی تجرید نفس را ناطلبیدن دنیا، تأسف نخوردن بر آنچه ازدست‌رفته است و نگاه نداشتن آنچه هست، می‌داند؛ و تجرید دل را در نداشتن آرزوی آنچه نیست، ارزش ننهادن بر آنچه هست و بیمناک نبودن از ترک آن می‌شمرد و تجرید سرّ را تکیه نکردن بر اسباب، در راه حق نشان از خود نیافتن و از حق به‌جز حق را ندیدن می‌داند. وی درجایی دیگر با استناد به آیه «فَاخلَع نَعلیک» تجرید را انخلاع و رهایی از شهود شواهد می‌شمارد و برای آن سه مرتبه عین کشف از کسب یقین، عین جمع از درک علم و رهایی از شهود تجرید را قائل می‌شود. (۵)

* عبدالرزاق کاشی این بیان خواجه عبدالله را چنین شرح می‌دهد که خلع نعلین تجرید حقیقی، یعنی تجرید حقیقت از دوعالم روح و جسم است، زیرا انسان همان حقیقت حق است که به دوعالم روح و جسم و مراتب آن‌ها تنزل کرده است و این تنزل را می‌توان تلبّس این حقیقت به لباس غیریّت دانست. ازاین‌رو خلع نعلین استعاره‌ای از برهنه شدن از مراتب روح و جسم یا رهایی حق از لباس غیریت است.

وی هم‌چنین نخستین مرتبۀ تجرید، یعنی عین کشف از کسب یقین را به نفی علم یقینی کسب شده، از حقیقت کشف تفسیر می‌کند و بر آن باور است که در این مرتبه کشف از شائبه کسب مجرد می‌شود و سالک به علم خداوند عالم می‌شود نه به علم خویش.

دومین مرتبۀ تجرید، یعنی عین جمع از درک علم یا تجرید حقیقت جمع از ادراک علمی، ازاین‌جهت ضروری می‌نماید که علم خود صفت و از بقایای رسوم است و وجود صفت اقتضای بقای موصوف یا سالک را دارد، درحالی‌که مقام جمع جز با محور سوم و آثار بشری حاصل نمی‌شود. ازاین‌رو در این مرتبه باید خالی از علم رسمی یا اکتسابی باشد و این حال مجذوبان است.

از دیدگاه عبدالرزاق کاشی، در مرتبۀ سوم تجرید، سالک از شهود تجرید خویش نیز رهایی می‌یابد، زیرا لازمۀ شهود تجرید مشاهدۀ مجرد و بقای رسم بشریت است. حال‌آنکه سالک در این مرتبه از طریق فنای محض در عین جمع مستهلک شده است و در این حال، این حق است که خود شاهد و مشهود خواهد بود. (۶)

* خواجه عبدالله انصاری در منازل السائرین، تجرید را مقام نود و هفتم و پس از مقام وجود و در صد میدان مقام چهاردهم و نتیجۀ مقام زهد و در رسالۀ محبت‌نامه پس از جنون و پیش از مرتبۀ قرب آورده است.

* بعضی‌ها تجرید را بر سه قسم تقسیم کرده‌اند: تجرید در ظاهر، یعنی سالک در دنیا مالک چیزی نباشد، تجرید در باطن، یعنی در دنیا و آخرت از خدا پاداش نخواهد و تجرید از تجرید، یعنی مقام و احوال خود را در مقام تجرید نبیند. وی تجرید باطن را مبتنی بر تجرید ظاهر دانسته است. (۷)

* کسی برای تجرید و تجرد دو مرتبه قائل شده است: تجرد عادتی که در اوایل سلوک اتفاق می‌افتد و آن است که نفس به طریق عادت در خواب، مجرد می‌شود و تجرد حقیقی که مبنای آن تجرد عادتی است؛ و در آن سالک درمی‌یابد که آگاهی از اسرار که گاه در خواب حاصل می‌شود، نتیجه تجرد و اعراض از شواغل و تعلقات بدنی است. ازاین‌رو می‌کوشد تا در غیر خواب نیز از تعلقات خود بگذرد. (۸)

سالک با تحقق اسم جامع حق که جامع اسم ظاهر و باطن اوست، به مرتبه‌ای می‌رسد که از او اسم و رسم و نشانه‌ای باقی نمی‌ماند و بدین ترتیب به مقام اعلای تجرید می‌رسد و غیر از حق چیزی نمی‌بیند. (۹)

* عارفان نتایج تجرید را مهم دانسته و گفته‌اند که شناخت حق و وصول به توحید حقیقی مشروط به تجرید است. یا این‌که رفع حجاب و وصول به زهد حقیقی به‌گونه‌ای که موجب وصول به‌حق شود، از نتایج تجرید است.

* مقام تجرید مختص انبیاء علیهم‌السلام و اولیاء است. ازآنجاکه حضرت ابراهیم علیه‌السلام اولین پیامبری بود که از دنیا و لذات آن مجرد شد و منبع و مظهر فتوت بود، تجرید را طریق فتیان نیز دانسته‌اند. بالاترین و آخرین مقام تجرید در میان پیامبران به رسول اکرم صلی‌الله علیه و آله اختصاص دارد.

* حافظ گوید: مجردان طریقت به نیم جو نخرند قبای اطلس آن‌کس که از هنر عاری ست

* شیخ محمود شبستری در گلشن راز «ترسایی» را همان تجرید دانسته و در جای دیگر شرط فکر نکو را تجرید می‌داند. شارحان گلشن راز نیز گفته‌اند که تفکر عبارت است از سیر الی الله و سیر فی الله و بالله و موقوف به تجرید ظاهر و تفرید باطن است. شبستری هم‌چنین در سعادت‌نامه، توحید واقعی را نتیجۀ تجرید دانسته است.

* خواجه‌نصیرالدین طوسی، کمال قوّۀ عملی را تجرد نفوس از علایق جسمانی می‌داند.

* شهاب‌الدین سهروردی تجرد کلی نفوس کاملان را از علایق، غایت کمال عقلی می‌داند. او می‌گوید که به اعتبار اشراق عقل بر نفس، نفس با تجرد یافتن و شهود مجردات و غیر آن به عقل تبدیل می‌گردد. به نظر او «اخوان التجرید» مقام خاصی دارند که در آن مقام قادرند مُثُل معلقه‌ای را به هر صورت که بخواهند، ایجاد کنند. این مقام را مقام «کُن» نیز می‌گویند.

سهروردی در شرح عبارت «اخوان التجرید» می‌گوید که ایشان کاملان در حکمت نظری و عملی و ذوقی یا کاملان در حکمت کشفی و عملی‌اند. به نظر سهروردی چهارده نور بر اخوان تجرید می‌تابد و آنان توانایی می‌یابند که صداها یا آوازهایی از عالم مثال بشنوند، بر آب و در هوا راه روند و عروج جسمانی کنند.

* ازجمله اصطلاحات مرتبط با تجرید، «ترک» است که در بیشتر موارد به معنی زهد، دوری از دنیا و پرهیز از طلب پاداش اخروی به‌کار رفته است و ازاین‌رو، معنای آن به تجرید ظاهر و باطن نزدیک است؛ و در برخی منابع صوفیه به ترک ترک که به معنای رهایی از شهود تجرید است و ترک النفس که انکار انانیت و اثبات هویت الهی در سالک است، نیز اشاره شده است که هر دو به معنی استهلاک در عین جمع و محو خودی سالک و درنتیجه رسیدن به بالاترین مرتبۀ تجرید است.

* حافظ گوید:

گر روی پاک و مجرد چو مسیحا **** به فلک از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو

* در خلسه سیر محقق می‌شود و مقدمۀ تجرد روح از بدن است.

* هرچقدر روح لطیف‌تر شود و تعلّقات جسمانی نداشته باشد، باعث می‌شود تا مجردات مانند ارواح و فرشتگان و … را ببیند و نیز اختیاراً ترک جسم کند و با روح به عوالم دیگر برود.

۱) تذکرة الاولیاء، ص ۳۹۰

۲) فرهنگ نوربخش ۶/۲۵۱ و ۲۶۰؛ بوستان کشمیری، ص ۱۶۳

۳) شرح التعرف، ج ۴، ص ۱۴۲۱ به کوشش محمد روشن

۴) شرح التعرف، ج ۴، ص ۱۴۲۴ – ۱۴۲۲

۵) منازل السائرین، ص ۲۲۶ به کوشش بیدارفر

۶) شرح منازل السائرین، ج ۱، ص ۵۹۵

۷) شرح التعرف، ج ۴، ص ۱۴۲۱ و ۱۴۲۶

۸) مشارق الدراری، ج ۱، ص ۵۷۲

۹) تمهید القواعد، ص ۱۶۹