دُرّ نجف

معرفت نفس

مقدّمه

۱. غایت و هدف خلقت «معرفت‌الله» است. طریق دستیابی به معرفت، تزکیه و تهذیب نفس است. طریقی که دین برای تزکیه نشان می‌دهد، «اَقوَم‌طرق» است؛ یعنی، انسان را از آسان‌ترین راه، سریع‌ترین راه و در عین حال، مطمئن‌ترین راه به مقصود می‌رساند. برای تهذیب و تزکیۀ نفس انجام واجبات و ترک محرمات لازم است، اما کفایت نمی‌کند (غایت فقه، فعل مکلّف است، حال آنکه صلاح دنیا و آخرت موکول به صحت باطن و اتقان درونی است). خیلی نکته‌ها باید در نظر گرفته شود و خیلی دقایق باید رعایت شود، تا ابعاد مختلف روح سالک تکمیل و آمادۀ عروج شود. اما اساس کار یک چیز است و آن عبارت است از توجّه به حضرت حق و «حضور» مدام در محضر او.

راه دستیابی به این حضور، برای سالک، دو چیز است: یکی، رعایت دستورات خداوند تا آنجا که می‌تواند، که از آن تعبیر می‌شود به «تقوا»؛ و دیگری، اشتغال مدام به یاد خدا که البته، بیشتر اشتغال قلب منظور است نه زبان، که از آن تعبیر می‌شود به «ذکر کثیر».

در این بین، چند کار اهمیت اساسی دارد و به اصطلاح، شیوۀ اهل سلوک بوده‌است. این کارها عبارت است از: فراغت برای عبادت در ثلث آخر شب، بیداری بین‌الطلوعین، انس و تدبّر در قرآن، التزام به سکوت، سجده‌های طولانی، روزه و معاشرت با اهل‌الله.

در ارتباط با دیگران هم روش غالب ایشان دو چیز بوده است: حلم و ایثار(ازخودگذشتگی). حلم با تواضع گره خورده است و ایثار با شفقت. در معیشت و عِشرت هم قناعت و زهد در پیش می‌گیرند و تا آنجا که ممکن است، کارهای لغو و بیهوده را ترک می‌کنند. قناعت مقتضای ادب بندگی در برابر طبیعت، و بهترین شیوۀ شکرگذاری در برابر نعمت است.

۲. از کلیدهای اساسی فهم معارف، بلکه دستیابی به سعادت، با دستگیری حجت‌های خدا طی طریق کردن است. برای رسیدن به این‌ هدف باید دل را متوجّه ایشان کرد و الّا، توسّلات نتیجۀ زیادی نخواهد داد و به توصّل ختم نمی‌شود. پس باید از همه مأیوس شد و به این وجودات مقدّس‌خصوصاً حضرت بقیة الله‌(ع)‌متوجّه ومتذکّر بود تا توجه خاص ایشان به ما جلب شود.

برای توجّه به حضرت ولی‌عصر‌(ع) باید مداومت کرد بر خواندن زیارات و ادعیه‌ای همچون دعای عهد و زیارت آل یاسین که برای ایشان نقل شده است، البته با حضور قلب؛ سلام کردن؛ قرآن خواندن روزانه و تصدّق برای ایشان؛ دعا برای فرج ایشان(که موجب فرج شخصی خود ما هم می‌شود)؛ مردم را به یاد ایشان انداختن( چونکه مردم ایشان را از یاد برده‌اند)؛ مطالعۀ کتاب‌های راجع به ایشان؛ دستگیری از فقرا و دیدار کردن با مؤمنان و عیادت شیعیان به نیابت از ایشان(که به دلیل غیبت، از وظایف نیمه‌تعطیل‌شدۀ ایشان است) و از این قسم اعمال. البته، هرکسی هم ممکن است راهی خاص برای ارتباط قلبی با ایشان پیدا کند. در هر حال، این اعمال اگر مدام، با توجّه و به‌خصوص، با خلوص توأم شود، کم‌کم، روح و حقیقت خواهد یافت و از آن‌سو، بی‌پاسخ نخواهد ماند. همچنین اگر سالک این طریق، که اساسش بر عنایت امام زمان‌(ع) است، در شداید و سختی‌ها افتاد و طاقت از کف داد، برای حضرت حجّت‌(ع) نذر کند؛ و گفته‌اند، بهترین نذر صلوات است. گمان می‌شود آنچه بیش از همه اثر دارد و به اصطلاح کلید طی این وادی است و روح تمام این اعمال منوط به آن است عبارتست از "تواضع قلبی" در برابر ائمه‌(ع) . و عجیب است که کسانی که در برابر استاد، خشوع و تواضع ندارند در برابر ائمه اطهار‌(ع) نیز فاقد این صفاتند. بی‌ادبان در برابر خلق، محرومان از رحمت خالق‌اند.

۳. توجّه کنید که در «طریقت‌معارف»، ما مهمان هستیم. یعنی هرچه را صلاح دیدند به ما می‌دهند، ما هم باید به همان راضی باشیم. از این‌رو، فراگیری معرفت صبر بسیار می‌طلبد، بعضی‌را سال‌ها پشت در نگه می‌دارند، به بعضی هم قطره قطره می‌چشانند. خاصیت علوم الهی این است که بر خلاف علوم بشری، گرچه طالب طلب‌اند اما الزاماًً به شوق و خواست ما ربطی ندارد. هر چه دادند می‌گیریم و باید تسلیم محض‌باشیم. حرص‌زدن ما تفاوتی در رسیدن مقدار معارف به ما ندارد. باید قانع بود. نه تنها در کسب این معارف، بلکه در تمامی ارزاق دنیوی و اخروی باید به آن چیزی قانع بود که خداوند تا کنون داده است. این مطابق روح بندگی است. حرص‌زدن بیجا جَوَلان نفس است. باید در عین طلب داشتن تفویض کرد و تسلیم شد. تا کسی این را نفهمد، در طریق این معارف راهش نمی‌دهند. گرچه برخی اعتقاد دارند که حرص لازمۀ ذات آدمی است، پس فقط می‌توان به این حرص جهت داد و متعلَّق آن‌ را اصلاح کرد. در این صورت، به جای حرص زدن برای آنچه بی‌ارزش است، باید برای دستیابی به قرب الهی حرص ورزید.

همچنین سالک این طریق به مویی بند است. به محض ارتکاب کوچک‌ترین خطا و گناهی، اولین توفیقی که از او سلب می‌شود فهم معارف یا ملازمت استاد است. این سریع‌ترین عکس‌العمل کائنات در برابر اوست که در آن، ارزشمندترین متاع او را نشانه می‌گیرد. اگر این‌طور شد، باید سعی و کوشش کند که ارتباطش با خدا قطع نشود تا کم‌کم، سلب توفیق بگذرد و توفیقات دوباره نصیبش شود.

۴. آنچه در قالب این درس‌ها بیان می‌شود، در واقع، تذکّراتی است که مقدّمۀ رسیدن به حالت فهم، وجدان و عرفان دین است. به عبارت دیگر، این الفاظ تذکّراتی است که باید در پی آن‌ها، حالت بیداری، وجدان و معرفت نصیب ما شود (البته به شرط آنکه کمی سر را بالا بگیریم). و این وجدان، همان درجۀ نخست از فهم حاقّ و واقعی دین است. فهمیدنِ دقیق پیام خداست. شناخت شریعت و تفقّه در دین است و وظیفه‌ای است همگانی. نتیجه‌اش آمیختن علوم الهی است با روح سالک. و این، آغاز راه است.

اما حرکت و سیر روحی در طریق این معارف و پرواز و سلوک روحانی با این معارف حسابی جداگانه دارد. در آنجا که لفظ و کلام به پایان می‌رسد یعنی، در نقطۀ انتهای فهم معارف لفظی معارفِ روحی شروع می‌شود. معارف روحی سیر مخصوص خود را دارد و اساتیدی مخصوص می‌طلبد.

۵. در این مکتب، به خلاف بسیاری مکاتب بشری، سعی نمی‌شود به هر شکلی، به همۀ سؤالات پاسخ داده شود. بلکه همان قدر بیان می‌شود که به یقین، برای فطرت آشکار است. پاسخ بسیاری از سؤالات «نمی‌دانم» است. این مکتب حل‌المسائل هستی نیست. مقصودش بافتن نظامی فکری نیست تا هر زمان که لازم باشد، بتواند هر شبهه‌ای را پاسخ دهد و تکلیف خود را با هر مسئله‌ای روشن کند و هر گزاره‌ای را در خود هضم و توجیه کند. در اینجا، سعی نمی‌شود به پرسش‌ها دامن زده شود، بلکه تلاش می‌شود که با به وجدان انداختن آدمی و متوجّه کردن او به معارف مرتبط با مبدأ و معاد، سؤالات خود به خود تصعید شود.

این مکتب آن چیزهایی را بیان می‌کند که سلوک آدمی منوط به آن است؛ یعنی آنچه برای تحصیل سعادت به آن نیاز است. مسائلی که ثمرۀ عملی و بهرۀ حقیقی ندارد، ما لایعنی(نامربوط) و لغو محسوب می‌شود و در مدار توجّه قرار نمی‌گیرد. مثلاً در اینجا، از کیفیت خلقت افلاک صحبتی به میان نمی‌آید. یا مسائلی چون کیفیت و کنه روح اصلاً، از طریق تفکّر و اندیشه دستیابی‌پذیر نیست. نمی‌توانی بیابی که روح چیست و چگونه است و اگر هم دریابی، بیهوده است. پس، باید به مسائلی پرداخت که هم سودمند‌است، هم ممکن.

از طرفی، به همین دلیل، این مکتب راه را بیان می‌کند نه نتیجه را. هرکس که قدم برداشت و به راه افتاد، قهراً، خودش نتیجه را خواهد دید. پس در اینجا، راجع به کیفیت معاد و جزئیات آخرت بحث نمی‌شود.

۶. در شلوغی، چیزی نصیب انسان نمی‌شود. معاشرت بیجا و مخالطت با این و آن مانع است، زیرا تمام قوای انسان صرف مهار کردن شهوت و غضب روح حیوانی می‌شود. شلوغی، روح حیوانی را تحریک می‌کند. باید تا آنجا که ممکن است نفس را سر جایش نشاند. قوای شهوت و غضب جایگاهی محدود در زندگی مادی دارند، پس نباید بیش از نیاز از آن‌ها استفاده کرد. البته، مقصود از خلوت، عزلت و رهبانیّت نیست، بلکه باید کمی به درون رفت و تعمّق و تفکّر کرد؛ و بی‌خود و بیجا معاشرت نکرد. در بیرون خبری نیست. باید دلیل همۀ کارها روشن باشد، مثلاً اگر مسافرت می‌رویم، باید برای این برویم که در صنع خدا تفکّر کنیم و برای اینکه نفس آرام شود و بتوان به عبادت خدا مشغول ماند.

نکتۀ دیگر: اکثراً معرفت نزد کسانی است که میل به شهرت ندارند. انوار معرفت به انسان عصمت از شهوات دنیوی عطا می‌کند، هوس و هوی را از او می‌گیرد، تا حدی که فرد اصلاً، میل به گفتن و اظهار کردن ندارد.

و از شهوت مقام و مرید خلاص می‌شود. ازاین‌رو، چنین انسانی ساکت است. مثل دریایی است که به آرامش رسیده است. معرفت با قیل و قال تناسبی ندارد؛ مگر قیل و قالی که تماماً، برای خدا باشد.

۷. معارف غذای روح ناطقه است. اگر روح خود را با این معارف تغذیه نکنیم، مُهر می‌خورد، سنگ می‌شود، مثل جنینی که اگر به او غذا نرسد، فاسد می‌شود و باید آن‌را دور انداخت. کار انبیا و معارف آنان این است که این جنین روح ناطقه را متولد و بیدار کنند. زنده شدن همین است.

۸. مِراء (جرّ و بحث) و مجادله را باید کنار گذاشت. تا مستمع گوش و قلب نداشته باشد، القاء معارف به او بی‌فایده است. گوش و قلب را هم خداوند می‌دهد، از قدرت ما بیرون است. علامت این عنایت هم آن است که وقتی فرد حقیقت را شنید، باید مثل هیزم آماده، مشتعل شود. اگر نشد، رهایش می‌کنند. اگر تکذیب کرد، دست نگه می‌دارند و بیشتر نمی‌گویند. ما هم در القاء معارف باید همین اصل را رعایت کنیم. نباید مراء کنیم؛ یعنی این‌طور نباشد که او بگوید، ما بگوییم، باز او جواب دهد، ما جواب دهیم، و همین‌طور تا آخر. همچنین، قبل از شروع صحبت، باید بسم‌الله بگوییم و با همۀ وجود خود را به خداوند بسپاریم. تمام وجود خود را به خدا بدهیم تا لسان‌الله شویم.

یک روش مهم اولیای خدا در گفتگوی علمی با دیگران، این بوده است که نخست، در مقام مُنکِر می‌نشینند تا طرف مقابل، مدّعی بشود. بعد، قهراً، هرچه را که مدعی ادّعا می‌کند، باید ثابت کند؛ آن هم با دلائل قطعی، که البته نمی‌تواند. آن‌ها در ابتدا، فقط گوش می‌کردند و در عوض، طرف سخن بسیار زحمت می‌کشید و سخن‌می‌گفت و خسته می‌شد. نتیجه این بود که طرف هر چه داشت، می‌گفت. نتیجۀ اول این بود که خلع سلاح می‌شد. مهم‌تر اینکه نفس او آرام می‌گرفت. در این هنگام نوبت به آنان می‌رسید، پس تذکّر می‌داده‌اند؛ فقط تذکّر. چه با اشاره و کنایه، چه مستقیم. و در هر حال، خطاب آنان فطرت فرد بوده است، نه ذهن شکّاک او.

شنونده نیز باید در پی این باشد که گوش درایتی او باز شود، نه روایتی. اگر دیدند که به وجدان بها نمی‌دهد، وجدان را از او می‌گیرند. و اگر به وجدان بها داد، کم‌کم آرامش و سکون و طمأنینه پیدا می‌کند که آثار عمیق شدن ایمان در وجود وی است، آثار قرب به خداوند.

۹. از آنجا که فهم معارف، وجدانی است، باید اوقاتی را به وجدان اختصاص داد، به‌خصوص، به وجدان حقایق نفس؛ با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمی‌شود. اساتید ما یک ساعت قبل از طلوع خورشید و یک ساعت قبل از غروب را برای این کار توصیه می‌کرده‌اند. خصوصاً اولی را برای تحلیه(بدست آوردن) و دومی را برای تخلیه(رهاکردن) مناسب‌تر می‌دانسته‌اند. در سایر اوقات نیز باید توجّه قلبی داشت. باید حذر کنیم از اینکه مانند علمای ظاهر باشیم که سال‌ها از آتش گفته و خواص آن‌را تحلیل و تدریس کرده، به ستایش آن نشسته و راجع به آن سرود گفته‌اند، اما باطنشان هنوز سرد و خاموش است. برای گرم شدن باید کوشید تا ذات خوکرده به سرما، ذات حرارت از دست داده و به لرزه افتاده را از درون شعله‌ور کنیم و آتش مقدّس الهی را در عمق فطرت خویش برافروزیم.

۱۰. در وادی معرفت، مجلس درس آن قدر با برکت است که اغلب، خود استاد نیز مطلب جدید می‌آموزد. در اینجا، معلّم خداوند است. سخنانی بر زبان استاد جاری می‌شود که تاکنون، خودش نمی‌دانسته است. و اگر این‌گونه نباشد، استاد باید بداند که به آن مجلس عنایتی نیست.

مطالب معارفی از حقیقتی علمی ناشی می‌شود. این حقیقت واحد هر بار که تجلّی می‌کند، به لفظ یا اصطلاحی جدید است. این است که این مطالب را هر بار که استاد بیان می‌کند، تازه است، به بیانی جدید و با کلماتی جدید. انگار که مطالب می‌تراود و می‌روید. مانند خیلی از علوم بشری حول اصطلاح یا کلمه‌ای مصطلح شکل نگرفته‌است که اگر آن را فراموش کنیم، دیگر نمی‌فهمیم چه می‌گوییم. روی کلمات کلیشه‌ای و بی‌روح بنا نشده است؛ همان کلماتی که صرف مفاهیم ذهنی و خیالی‌ است. هر عوامِ روستایی معارف را می‌فهمد و باید هم بفهمد، درست همان‌طور تکرار می‌کنم درست همان‌طور که فردی دانشمند آن‌ها را می‌فهمد. بلکه آن دانشمند نیز وقتی می‌فهمد که از خودش پیاده شده باشد و از افکار و تخیلاتش رها شده باشد. این خصوصیت معارف الهی است. ازاین‌رو، جوانان آن‌را بهتر از همه می‌فهمند. به همین دلیل، در دین به آنان توجه کرده‌اند و فرموده‌اند:«علیکم بالأحداث»(بر شما باد توجه به نوجوانان).

۱۱. بخش بزرگی از آفات و بلاها و نکبت‌های دنیوی ناشی از سوء اعتقاد به خداوند است. بنابراین، آن‌که خداوند علم حقیقی دین نصیبش کند، از این ایراد در امان است.

۱۲. بر همۀ ما فرض است که خود را خدمتگزار حجّت خدا در زمین، حضرت بقیة‌الله‌(ع) بدانیم و برای او کار کنیم. این والاترین طریق خدمتگزاری به دستگاه خداوند است. اما تذکّر به این نکته لازم است که در این راه، هرگونه منی و مایی، نفسانی و شیطانی است. گروه به راه انداختن، رایت بلند کردن، حضرت را مال خود و متعلّق به خود و در فکر فرقۀ خود و نامهربان دیدن با دیگران، مدّعی ارتباط خاص با حضرت شدن و خود را محل عنایت ایشان دانستن، بانگ برداشتن به اینکه حضرت ما را قبول دارد و از این قبیل کارها، همه و همه، کارهایی بچه‌گانه است، فریب دادن جوان‌ها ( که به تعبیر روایات یتیم‌اند، چون پدرشان امام زمان‌(ع) در غیبت است) و بازی کردن با مردم درست نیست.

به‌طورکلی، دسته و گروه به راه َانداختن و مردم را به آن دعوت کردن، مصداق این آیه است:«فَتَقَطَّعُوا أمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ زُبُراً کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ» (حقیقت را میان خود تکه‌تکه کردند و هر گروهی به آن چیزی خشنود است که اعتقاد اوست). گروه‌گرایی و تشکیلات، با مقصد دین منافات دارد که رها کردن انسان‌ها از حدود و قیودِ بشرساخت(ساخت بشر) است. جمع شدن عدّه‌ای آدم ناقص دور هم، مقدمۀ شکل‌گیری خودخواهی جمعی است و نتیجه‌اش مسخ تدریجی اعضاء است که در آخر، به از دست دادن قدرت نقّادی و انصاف منجر می‌شود. داشتن احساس بر حق بودن و افراط در آن، اساس اخلاق تشکیلاتی است. ازاین‌رو، اسارت در دام غیر معصوم پیش می‌آید که به شکلَ خزنده و تدریجی، بهَ شرک در ولایت معصوم ختم می‌شود:«اتَّخَذُوا أحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أرْباباً مِنْ دُونِ اللَّه» (بزرگان و رؤسای خود را بجای خدا پرستیدند). همچنین هر تشکیلاتی برای بقا ناچار است که روی اختلافاتش با دیگران تأکید کند و این، موجب تفرّق و کثرت‌گرایی بیش از پیش میان جمعیت مسلمانان، بلکه مؤمنان می‌شود و فاصله گرفتن از کلمه‌سواء را موجب می‌شود که قرآن به آن دعوت کرده و حتی یهود و نصارا را به آن فراخوانده است و با روح دینَ ناسازگار است:«قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواَءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ ألاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهَِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأنَّا مُسْلِمُونَ» (بگو ای اهل کتاب، به سوی کلمه‌ای بیایید که میان ما و شما مشترک است و آن اینکه جز خدا را نپرستیم و برایش شریک قرار ندهیم و بعضی از ما بعضی را ارباب نگیرد. پس اگر نپذیرفتند، بگویید شاهد باشید که ما تسلیم این امر هستیم. علامه طباطبایی این آیه را خلاصه تعالیم قرآن می‌دانستند). و این تشکیلات بعضاً باعث می‌شود که در اثر استحالۀ تشکیلاتی، خیر مطلق به شر مطلق تبدیل شود؛ مسئله‌ای که فهم آن علم و فضل چندانی لازم ندارد و کمی فراست و شعور می‌خواهد. معرفت ساده و بسیط فطری در پیچ و خم تشکیلات، به ایدئولوژی پیچیده‌ای تبدیل می‌شود که معمولاً، برای حفظ‌ آن باید از نقّادان و در نتیجه، از بدنۀ جامعه آن را مخفی‌کرد و نوآموزانِ تشکیلات را نیز اندک‌اندک و قطره‌قطره با آن آشنا کرد تا در گذر زمان روحشان رنگ بگیرد و فکرشان خاموش شود و قدرت مخالفت پیدا نکنند.

از آفات دیگر تشکیلات دینی تبدیل معرفت عمل‌گرا به اندیشه‌ای کلامی و نظری است که منبعث از فقدان آشنایی فریفتگان تشکیلات با نمونه‌ها و الگوهای عملی تربیت دینی است. در تشکیلات، نظام ارزشی، تقوا و علم ملاک نیست، بلکه خدمت بیشتر به تشکیلات ملاک است.

علت جذب افراد به تشکیلات نیافتن مبنا و روشی جامع برای زندگی، به علاوۀ نیاز عاطفی به گروه مرجع برای تأییدطلبی و احراز‌هویت است که علت اولی، جهل به قرآن و علت دومی، نقص در توحید است. و آنچه به این هر دو دامن می‌زند، بی‌ارتباطی با اولیای خداست. اصولاً، اگر کسی به صاحب نَفَسی دست یابد، مفتون بساط گروه‌ها، احزاب و دسته‌ها نمی‌شود تا به‌جای صرف زندگی‌اش در سلوک الهی، آن‌را در راه خدمت به منافع تشکیلات یا دنیای رؤسای آن صرف کند و زمان کسب علم و فضیلت را به دنبال نخودسیاه و در پی کسب آفرین و تشویق آنان تباه کند.

خلاصۀ کلام: از این آفات رستن، معمولاً غیر ممکن است و ثمرۀ آن انسان‌هایی است کوچک، تعالی‌نیافته و خردشده در پس افکار مرجع فکری‌. بنابراین، باید مراقب بود که علوم الهی را وسیلۀ منی و مایی قرار نداد و خود و بندگان خدا را معطّل نکرد.

۱۳. شیخ المشایخ ما در این سلسله دروس (که نزد اهل آن دروس معرفت نفس نامیده می‌شود) فردی است به‌نام سید علی شوشتری که در زمان شیخ انصاری، در نجف، حوزۀ درس اخلاق داشته است. شیخ انصاری نیز در درس اخلاق او حاضر می‌شده است و هنگامی که شیخ در ۱۲۸۱قمری رحلت کرده است، سید بر او نماز خوانده است و کمی هم پس از او، دار فانی را وداع گفته است.

خود سید استادی داشته است به نام پیرِجولا که از رجال‌الغیب بوده است. داستان آشنایی او با نامبرده این‌گونه بوده است: هنگامی که سید در شوشتر سکونت داشته است، راجع به زمینی حکمی صادر می‌کند. نیمه‌های شب، کسی درِ خانۀ او را می‌زند و می‌گوید: حکمی که کردی اشتباه است. سید می‌گوید: مدعیان سند ارائه کرده‌اند. آن شخص می‌گوید: سند ساختگی است. سید می‌گوید: از کجا معلوم؟ آن شخص می‌گوید: سند واقعی را که به ضرر ایشان است در فلان محل دفن کرده‌اند. صبح سید از آن محل تفحّص می‌کند و حقیقت امر بر او روشن می‌شود. و این باعث اعتماد او به آن شخص می‌شود. آن شخص پیرمردی به ظاهر عوام به‌نام حسین جولا بوده است. وی پیش از این واقعه، چند بار، نیمه‌شب، در خانۀ سید را زده و بی‌مقدمه گفته بود: سید راهی که می‌روی اشتباه است. سید او را دیوانه قلمداد کرده بود و به او وقعی نمی‌نهاد تا اینکه این واقعه پیش می‌آید. شب بعد، سید منتظر او می‌شود و وقتی نیمه‌شب، جولا به سراغش می‌آید، دامن او را می‌گیرد و به او می‌گوید: راه درست را نشانم بده؟ جولا به او می‌گوید: جلای وطن کن و به نجف برو، در آنجا خواهم گفت چه کن. در نجف، چند بار جولا را ملاقات می‌کند، غرائبی از او می‌بیند و از او علومی می‌گیرد که ظاهراً همین دروس معرفت نفس است.

باری، در این سلسله دروس، بنا بر ترک مبالغه یا مسامحۀ مریدانه در رد یا قبول اقوال و بیان اندیشه‌های مشترک عرفای معاصر شیعه بوده است. همچنین سعی شده است که نه آنچه می‌گویند و شنیده‌می‌شود، بلکه آنچه مؤلف خود دیده‌و به صحّت آن یقین کرده است و آن را آزموده، همان را گرد آورد.

در هر حال بی‌جهت نیست که به موجب حدیث شریف که <عند ذکر الصالحین تنزل الرحمة>، ذکری از نام برخی کسان به میان آید که به نحوی حق استادی به گردن اینجانب داشته، در تعلیم برایم چون پدر و در مصاحبت چون برادر بوده‌اند، از آنچه می‌دانسته‌اند مضایقه نکرده، و در خیرخواهی کوتاهی ننموده‌اند. و اینان (بی ذکر القاب و به ترتیب الفبا) عبارت بوده‌اند از: سید محمدعلی‌امامی‌شوشتری، شیخ محمود امجد، شیخ محمد تقی بهجت فومنی، آقامرتضی تهرانی، سیدحسین‌حسینی‌آرام، شیخ‌عزیزالله‌خوشوقت، سیدمحمدزابلی، سیدرضی‌شیرازی، شیخ‌کاظم‌صدیقی، سیدعبدالله‌فاطمی‌نیا، شیخ‌ ‌علی‌اصغر کرباسچیان،سیدعبد‌الله‌موسویان، سید احمد نجفی، سیدفتاح‌هاشمی‌تبریزی، .... .

و درست‌ها، هرچه گفته‌ام، همه از ایشان و کژی‌ها، از بدفهمی من و مسئولیت گفته‌ها، همه با من است.

۱۴. پیش از آغاز دروس معارف، مقدمتاً، چند مطلب را باید توضیح دهیم:

الف‌القا: ما انسان‌ها همواره با پدیده‌ای به‌نام القا سروکار داریم. القائات بر دو دستۀ کلی شیطانی و رحمانی تقسیم می‌شود. منشاء القائات رحمانی(الهامات)، مَلَک یا انسان‌های تعالییافته‌است. منشاء القائات شیطانی هم شیاطین یا انسان‌های تعالی‌نیافته است. حالات، باورها، عادت‌ها، سجایای اخلاقی و ملکات روحی، همه به شیوۀ القا منتقل می‌شود. بنابراین، مجالست بسیار مؤثر است. تعلیم و تعلّم هم به روش القاست. غیر از این واردات بیرونی، خود ما با القاء به نفس می‌توانیم در خود میل به عبادت برانگیزیم یا شوق به گناه. تلاوت قرآن، زیارات، انجام واجبات و مستحبات و سکوت و روزه‌داری و تقریباً، هر آنچه در دین بر آن تأکید شده است، زمینۀ القائات رحمانی است. اما حرام و مکروه، بلکه بسیاری از مباحات، به‌خصوص هنگامی که در انجام آن‌ها انگیزه‌ها الهی نباشد، زمینه‌ساز جلب توجه شیاطین انس و جنّ است و باعث می‌شود که انسان در معرض القائات آن‌ها قرار بگیرد. القائات رحمانی با آرامش قلب، سکینه و حزنی فرح‌بخش همراه است.

ب‌وجدان: نتیجۀ القا این است که انسان حقیقتی را در خود، وجدان می‌کند، یعنی آن‌را می‌یابد. قسمت عظیمی از معارف در درون انسان جای دارد و رسیدن به معارف، همان یافتن آن‌هاست. در واقع، معارف همان وجدانیات است. در دروس معارف، ما هر حقیقتی را وجدان می‌کنیم، سپس به سراغ حقیقت دیگر می‌رویم. هیچ مطلبی را چشم‌بسته قبول نمی‌کنیم تا اینکه آن مطلب را در خود بیابیم. از اینجا می‌توان استاد واقعی معارف را شناخت. او کسی است که به شاگرد کمک می‌کند تا به حقایق درونی‌اش برسد. در واقع، شاگرد در سیر علوم الهی، کتاب خود را می‌خواند و خود را می‌یابد. هنر استاد این است که او را از راهی ببرد که به وجدان ختم شود. تمامی معرفت نفس، وجدانی یعنی یافتنی است.

ج تذکّر: راه انتقال معارف القاء است. القا لازم است تا ملکوت مطلبی منتقل شود؛ تا مستمع در خود مطلبی را وجدان کند. در حقیقت، منبع همۀ معارف درون ماست. استاد فقط ما را نسبت به آنچه قبلاً داشته‌ایم، اما به آن توجّه نمی‌کرده‌ایم یا فراموش کرده‌ایم «متذکّر» می‌کند. در آموختن معارف این «تذکّر» خیلی مهم است، انسان باید دائم خود را در مسیر تذکّر قرار دهد.

تفاوت ادراک با وجدان: فرض کنید که شما فردی را خیلی دوست دارید؛ شما دوست‌داشتن او را در خود وجدان می‌کنید. امّا اگر برای شخصی دیگر تعریف کنید که من فلان شخص را خیلی دوست دارم، آن شخص ثالث، محبت شما به آن فرد را ادراک می‌کند نه وجدان. اگر شما در صحرایی سرگردان شدید، تشنگی را وجدان می‌کنید، امّا اگر قضیه را برای شما بگویند، تشنگی در صحرا را ادراک خواهید کرد نه وجدان. اگر صحنۀ تصادفی را ببینید، آن را وجدان می‌کنید، امّا اگر ماجرا را برای شما تعریف کنند، آن را تصوّر و سپس ادراک می‌کنید، نه وجدان. توحید، نبوت، معاد و سایر معارف دین را باید وجدان کرد. ما خدایی را می‌پرستیم که او را به چشم باطن دیده باشیم. با همۀ وجود او را یافته باشیم. چنانچه امیر‌المؤمنین‌(ع) می‌فرمود:«خدایی را که ندیده باشم(با همۀ وجود لمس نکرده باشم) نمی‌پرستم». جای تأسف است که اکثر مکاتب پیروان خود را به سوی ادراک سوق می‌دهند، نه به طرف وجدان. برای فهم معارف دینی الزاماً، به درس و بحث‌های طولانی نیاز نیست. توحیدی که ادیان مبین آن هستند، آن قدر سهل و آسان و در دسترس است که بیشتر انسان‌ها در وجدان آن با هم برابرند. حتی شاید پیرزنی بی‌سواد آن را بهتر از یک مدّعی تحقیق و تدقیق وجدان کند. معارف دینی همگی یافتنی و وجدانی و فطری است. آن کسانی که این علوم را به گزاره‌هایی بافتنی، ادراکی، نظری و گاهاً، حوزوی تبدیل کرده‌اند، راه را دور کرده‌اند و خود و دیگران را معطّل و سرگردان نموده‌اند.

یک نکته: فقط در پرتو انسانی به وجدان‌آمده می‌شود به وجدان آمد.

خفته را خفته کی کند بیدار؟ فقط انسان نورانی می‌تواند دیگران را به وجدان آورد و بیدار کند. این اساس تعلیم در این مکتب است.