درس نخست
بسم الله الرحمن الرحیم «صلی الله علیک یا ولی العصر(عج) ادرکنا»
۱. مسلم و قطعی است که مفتاح همۀ علمها و دانشهای حقیقی بر زبان و بیان پیغمبر(ص) وائمه(ع) نهاده شده است. لذا با کلمات آنان افتتاح میکنیم. از علی(ع) در نهجالبلاغه است:«التوحید أن لا تتوهّمه و العدل أن لا تتّهمه». توحید این است که خدا را توهّم نکنی و عدل این است که او را متّهم نکنی. بحث ما تا چند درس تماماً، حول معنی این حدیث است.
۲. توجّه کنید که برخی کلمات مثل روایت فوق یا کلمۀ توحید (لا اله الا الله) و کلماتی دیگر همچون کلمۀ حَوقَله (لا حول و لا قوّة الا بالله)، کلمۀ إسترجاع (إنا لله و إنا إلیه راجعون)، کلمات تسبیح و تحمید (سبحانالله و الحمدلله) عباراتیاست با معانی لایهلایه و بطنبطن که تدریجاً میشود با آنها آشنا شد. این کلمات در هر منزلی از منازل سیر حرکت آدمی، معنایی خاص مییابد و هر کسی طبق درجهاش چیزی از آن ها میفهمد. به امثال این عبارات به دلیل اینکه در عین لفظ مُجمَل(مختصر) معانی بسیار دارد، علمجمعی گویند. نام دیگر آنها جوامعالکلم است. علم جمعی عبارت و ظاهرش اندک، اما معانیاش بسیار است. دریایی از معارف در درون خود دارد. سالها باید رفت تا به حاقّ معنای آن رسید، هر چند که باز هم معنایی جدید و باطنی عمیق از آن باقی مانده است. علم جمعی در واقع علم ناب است. بسیاری از آیات قرآن اینگونهاست.
۳. پایه و اساس دین دو چیز است: توحید و عدل. نبوّت از شئون و نشانههای توحید است و امامت از شئون نبوّت. معاد هم از لوازم عدل است. در واقع، عدل هم ریشه در توحید دارد). پس همۀ دین بر پایۀ توحید بنا شده است و غرض آن خداشناسی است.
۴. مسلک بشر مجهول فرض کردن مطلبی و آنگاه، بحث برای معلوم کردن آن است. برای مصونیت از خطا نیز منطق را پایهریزی کردهاند؛ این روشِ صناعی بشر است. امّا ما میخواهیم از طریق دیگری حرکت کنیم که طریق انبیا است. فرق بین ادراک و وجدان مثل فرق فهم تشنگی از طریق تصور ذهنی آن است با تشنه شدن. همانطور که گذشت، مثال دیگر عشق یا کینه است. معارف وجدانی است که سرمایۀروح است. در ادراک، راجع به عوارض و لوازم بحث میشود، نه دربارۀ حقیقت و ذات.
۵. بعث انبیا برای کافّۀ (همۀ) خلق بوده است و شاگردان مکتب آنان از همین انسانهای عادی بودهاند. انبیا با همین زبان عادی به معارف را تبیین و آدمها را شناسای خدا و حقایق این عالم و شناسای معاد کردهاند. احتیاج به اصطلاحات نداشتهاند. بر اساس فطرت حرف زدهاند؛ بر اساس همان چیزی که در همۀ انسانها مشترک است. هر یک از بحثهای آنان رجوعی دوباره به فطرت است (یعنی، مباحث آنان برخلاف بیشتر علومِ استدلالی بشرساخت است که مطالب بعدی بر روی مطالب قبلی بنا شده است و اگر مطالب اولیۀ آنها مشکوک واقع شد، پایۀ بقیۀ مطالب آنها هم سست میشود؛ علوم انبیا اینگونه نیست). طریق آنان طریق اقوَم است (سریعتر،راحتتر، مطمئنتر)، زیرا فطرت کلمۀ سواء (مشترک) میان همه انسانهاست.
۶. علما ورثۀ انبیا و ادامهدهندۀ راه آنان هستند. پس باید آنها نیز همین طریق را طیکنند، نه طریق بحثها و مجادلات بشری را. تعلیم و تربیت دینی نیز باید بر روی همین خط باشد نه بر اساس بحثهای مجادلهگونۀ با مکاتب بشری، زیرا وقتی حق روشن شود، خودبهخود باطل از رونق میافتد. پس بهجای پرداختن به اندیشههای بشری، ولو در قالب نقد، باید بیشتر معارف الهی را بیان کرد.
۷. درمکتب انبیا، در فهم مطالب، استعداد فطری شنونده دخیل است، نه معلومات اصطلاحیِ ذهنی. این است که مردم، چه عوام آنان و چه به اصطلاح علمای آنان، تا از قید بافتهها و یافتههای خود رها نشدند، ایمان نیاوردند. مبنای مکتب انبیا فقط صفای جوهر و پاکی از تعلّقات و رهایی از قید و بند اصطلاحات است. بلکه پردهای بالاتر: پاکی از غیر خود؛ و پردۀ بالاتر: رهایی از خود ( یعنی تا خودمان را فراموش نکنیم، به جایی نمیرسیم. توضیح این نکته بماند برای بعد).
کار عملی
کنار بگذاریم هر چیزی را که به ما مرتبط نیست:«دَع ما لا یَعنیک» (رها کن آنچه به تو ربطی ندارد). مثلاً آیا لازم است هر مطلبی را بخوانی، همه چیز را ببینی، همهچیز را بشنوی، به همه چیز توجّه کنی؟ «عن الّلغو مُعرضون» (از لغو روی بر می تابند. لغو هرچیزی است که به راه مربوط نیست). این تکلیف ماست راجع به عالم بیرون، که مقدمۀ پاکسازی درونی است.
۸. ما خودمان نیستیم که اینجا نشستهایم، بلکه خودمانیم با هزاران تعلّق و آرایش، آراسته به یافتهها و بافتهها، به معلومات غیرصحیح و القائیِ این طرف و آن طرف، به تسخیرشدگی های گوناگون، و مبتلا به انگلهایی بیشمار که ما را به خواهشهای خود وامی دارند و از نیروی ما تغذیه می کنند.
شرط پیمودن این طریق آن است که خودمان را پاک کنیم و به همان چیزی بازگردیم که خدا ما را آنگونه آفریده؛ به فطرت. «فطرة الله التی فطر الناس علیها»( سرشت الهی که خداوند مردم را بر آن سرشته است).
در روایات فطرت تفسیر شده است به توحید یا به اسلام که تسلیم در برابر خدا و ثمره توحید است. «کل مولود یولد علی الفطرة ثم ابواه یهّودانه و ینصّرانه»( هر کودکی بر فطرت الهی متولد میشود، سپس پدر و مادرش، بر خلاف فطرت، او را یهودی یا مسیحی تربیت میکنند). تاکنون هزاران اندیشۀ خام و ناپخته و ناآشنا با مکتب انبیا آمدهاست و مطابق میل خود، بر فطرت ما نقشها کشیدهاست. میخواهیم به عقب برویم و مانند فردی ساده و فطری در مکۀ آن روز شویم و از نو، کلام پیامبر را بفهمیم.
۹. فطرت سرمایهای مشترک و بینیاز از هر مقدّمهای است. فقط پاکشدن میخواهد. طریق پاکشدن هم کنار گذاشتن ذهنیات و توهّمات است. کنار گذاشتن فکر و خیال است ( که برخی آن را «لافکری» و برخی «فکر در عدم» نامیدهاند). در یک کلام، نفی خَواطر است. نفیخواطر آغاز همۀ طریقتهاست. (بسیاری از روایات به مسئلۀ سکوت، حدیث نفس نکردن با خود، ترک لغو و لهو، ترک صفات زشت اخلاقی مثل حسد و کبر و ... که همه وجود ذهنی اند، ترک متابعت هوا و خُطُوات شیطان، ترک غفلت، حضور قلب در عبادات و ذکر قلبی اشاره دارد.)
۱۰. چند لحظه به چیزی فکر نکنید و همۀ خواطر را از خود دور کنید، بهطوریکه فقط خودتان باشید و خودتان. حالا در این حالت سکوتِ درونی که به چیزی مشغول نیستید، آیا معدوم و نیست شدید؟ آیا نابود شدید؟ خیر، باز هم هستید. به این حالت بودن و هستیِ بدون اندیشیدن توجّه کنید. مییابید که کسی اینجا هست؛ مییابید که هستید؛ مییابید که وجود دارید. حقیقت شما همین است. افکار و اندیشهها عَرَضی و زائد است. حالت فطری انسان این است. این آن نفسی است که هر که او را شناخت پروردگارش را میشناسد. راه معرفت نفس هم به درون خود فرورفتن و توجّه به درونیترین نقطۀ وجود یا ذات خود است.
این راه طریقۀ مشترک اهل سلوک بوده است. آنان معتقدند که همۀ کمالات از همین وجدان خود به دست میآید. در آن خلوتی که انسان از جمیع اعتباریات، تعیّنات و تعلّقات، خلع و مجرد شود، خودِ حقیقیِ خود را پیدا خواهد کرد و این، آن دری است که هر که از آن وارد شود، خدای حقیقی خود را خواهد شناخت.
بنابراین، نخستین درس، تذکّر به یکی از وجدانیات است که به آن، طریقِ نفیِ خواطر یا فکرِ در خود گویند و آن عبارت است از وجدان خود وراء طور جسم و ذهن؛ وراء اعتبارات، یعنی اسمها و رسمها؛ وراء تعیّنات، یعنی عقائد و عادات؛ وراء تعلّقات، یعنی خواستنها و نخواستنها، لذّتها و دردها.
روز مرگ و لقا مثل روز ولادت است که در آن، فکرها هیچ یک نبودند؛ در روز مرگ نیز فکرهای انسان محو و نابود میشود. از این روست که خداهای خیالی از یادها میرود و پاسخ دادن به پرسش «من رَبُّک»(خدای تو کیست؟) دشوار میشود.
حجابها سبب نسیان نفس است و توجّه موجب وجدان (عرفان) آن: «من عرف نفسه عرف ربّه» (هرکه خود را شناخت خدای خود را میشناسد)، «أعرفکم بنفسه أعرفکم بربّه» (آشناترین شما به خودش، آشناترین به خدای خویش است). «اطلبوا العلم و لو بالصین هو علم معرفة النفس». دربارۀ این حدیث پیامبر(ص) که فرمودهاند علم را بجویید ولو در چین باشد یعنی در همهجا دنبال علم باشید از امام صادق(ع) پرسیدند. ایشان فرمودند که مراد از علم، علم معرفت نفس است.
«لا تکونوا کالذّین نسوا الله فأنساهم أنفسهم اولئک هم الفاسقون» (مانند کسانی مباشید که خدای خویش را از یاد بردند، پس خداوند خودشان را از یادشان برد، اینان فاسق هستند). این طریق، طریق معرفت نفس است. برنامۀ عملی این سلوک، مراقبه روی نفس و یافتن آن بدون حجابها و رنگهاست. از آنجا که نفس نزدیکترین چیز به آدمی است، این طریق، از حیث ظهور، مخفی است. یعنی با اینکه نزدیکترین چیز به ما نفس ماست، ولی از بس نقوش روی آن را گرفته است که خود نفس دیده نمیشود.
خلاصه اینکه نسیان خود را باید کنار گذاشت. اوّل باید خود را یافت. شما هنگامی که به دنیا آمدید، خودتان بودید. اسمها و رسمها و تشبیهها و اعتبارات و اوهام بعداً روی شما حمل شد. اولین اعتبار همین نام شما بود. الآن کوهی از اعتبارات بر دوش شما سنگینی میکند. اگر بپرسند که هستی؟ میگویی مثلاً حسین، دکترای فلانرشته، در فلانجا کار میکنم، از فلانجا زن گرفتهام، همیشه شاگرد اوّل بودهام، خانهام فلان جاست، مردم به من احترام میگذارند، و از این قبیل امور. آنچه را که تاکنون «من» میگفتهام، نه وجودی حقیقی، بلکه وجودی مجازی و مجموعهای بوده است از خیالات؛ خیالاتی حاصل از اینکه دیگران راجع به من چه فکر میکنند. در واقع، نوعی زندگی انگلی خیالی در دیگران داشتهایم، غافل از اینکه هرکس مشغول کار خود است و اصلاً، کسی به کس دیگر فکر نمیکند. این فقر آدمی از وجود حقیقی و انباشتگیاش از وجود مجازی آنجا روشن میشود که اگر یک روز درِ خانهاش بسته شود یا در گوشهای محبوس شود وحشت میکند، چرا که پوچی خودش را به چشم میبیند. این است که آدمِ پوچ همیشه خودش را در ازدحام جمعیت گم میکند و زندگیاش در وجود و به وجود دیگران است و اگر دیگران نباشند، انگار که نیست. معرفت ما نسبت به خودمان معرفت نیست، بلکه توهّم یک سری اعتباریّات است. در عالم ذهن، آنها را به هم چسباندهایم و روز به روز، بیشتر میشود. حال بیایید خود را بیابیم: ذهنتان را از همۀ این وجودات ذهنی منصرف کنید و به خودتان توجّه کنید. همین توجّه که مقدمۀ وجدان است، تفکّر نام دارد. و آن وجدان، دیدنِ با چشم عقل است؛ تعقّل است. شما خود را مییابید. این، کلیدِ اوّلِ معرفت نفس است. بیشتر ما سالها از او غافل بودهایم و فقط گاهگاهی، او را یافتهایم؛ مثلاً حین دعا یا عبادت یا در گرداب مشکلات. هنگام مرگ( که بزرگترین مشکل این دنیاست) نیز همانند لحظۀ تولّد، همۀ اوهام کنار میرود و کشف غطا میشود: «لقد جئتمونا فرادا کما خلقناکم اول مرة»(شما را تنها میآوریم، همانگونه که تنها خلقتان کردیم).
باید قبل از آن هنگام مُرد:«موتوا قبل أن تموتوا»( بمیرید پیش از آنکه هنگام مردن شما فرا رسد).
گناه، معرفت نفس را کم میکند. «أنساهم أنفسهم» (خودفراموشی) میآورد. و اولین وجدان را از ما میگیرد ، که همان وجدانِ بودنِ خودمان است.
۱۱. اساتید ما معتقد بودند که راه نفی خواطر، نماز شب خواندن است.
اصولاً فرق بین سالک و غیر سالک را نماز شب میدانستند. نماز شب، روزِ آدم را آرام میکند و طمأنینه و آرامشی عجیب به آدم میدهد و باعث میشود که کل زندگی یک نظم معنوی پیدا کند و در مسیر سازندگی روحی قرار بگیرد و قوای آدم پخش نباشد. خلاصه، برکاتی محیّرالعقول در کل زندگی دارد. اصولاً طریقِ الی الله جز با سهر لیالی(بیداری شب) طی نمیشود. این از واضحات است.
درس دوم
۱. طریق انبیا تذکّر بوده است، تذکّر راه القاء معارف است. انبیا آن معروف فطری را به یادآوردند، منتها انسانها از آن ذکر اعراض کردند.
وظیفۀ ما نسبت به تذکّر انبیا «تبعیّت» است. شْاید بشود گفت که این تنها وظیفۀ ماست :«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمیعاً فَإِمَّا یَأتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُون» (گفتیم همگی به زمین هبوط کنید. پس هرگاه از جانب من هدایتی به شما رسد، هرکس از هدایت من تبعیت کند، دیگر برای او خوف و حزنی نیست).
۲. قوّهای که با آن نفس خود را وَجَدَ (وجدان) کردیم، عقل ماست(یعنی در اصطلاح دین، هرجا عقل گفته شده است، مراد این قوّه است و عقل در لسان دین معنایش این است). عقل است که وجدان میکند. عقل است که حجّت است، رسول باطنی است، میزان است. موجب ثواب و عقاب است. معارفِ عقلانی، یافتنی است(برخلاف امور ذهنی که ساختههای خود نفس است). همینطور است معارف عقلانی بسیط. مثل جرقهای در صفحۀ وجود آدمی است که توضیح و تفصیل و مقدمه و مؤخّره ندارد. جزء جزء نیست. صورت ندارد. بیانکردنی هم نیست. اگر بپرسند خود را چه یافتی؟ نمیتوانی توضیح دهی و بیان کنی. دلیلآوردنی نیز نیست. چرا ظلم قبیح است؟ با همۀ وجودت مییابی که قبیح است، امّا نمیتوانی برایش اثبات فلسفی بیاوری.
اینجا جای تذکّر به دومین مطلب وجدانی است. حسن ذاتی دیگرخواهی و قبح ذاتی خودخواهی.
برای اینکه این قوّه را در خود وجدان کنید، هرگاه که بر سر دو راهی قرار گرفتید، این سؤال کلیدی را از خود بپرسید که اگر نبیاکرم(ص) بود، چه میکرد؟ معنای «اسوه» بودن ایشان این است.(در واقع، با دیدن پیامبر، ایدهآل اخلاق که معروف فطری ماست، مجدداً به یاد ما میآید و در ما دوباره زنده میشود، بهطوری که حتی در جزئیات راهنمای میشود). بنابراین، علم عظیم اخلاق بر اساس یک مطلب سادۀ فطری(ساده، چون همۀ مطالب فطرت ساده است) بنا شده است؛ یعنی روی حسن و قبح عقلی. این یکی از معانی اَقوم بودن این دین است(یعنی ریشه در فطرت دارد). فطریات، یا به تعبیر ما، عقلیّات در همۀ انسانها مشترک است. همه آنها را مییابند، فقط کمی تذکّر لازم است و کمی توجّه.
۳. فطری بودن خداشناسی به این معنی است که برای هر «عاقلی»
میسّر است و طریق آن تذکّر است. تذکّر به آیات:«وفی انفسکم افلا تبصرون» (در درون خود شما، آیا نمینگرید؟).
«سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبیّن لهم أنّه الحقّ» (ما نشانههای خود را در آفاق و در جانهای آنان به ایشان مینمایانیم تا بر ایشان آشکار شود که خداوند حقّ است). توجّه کنید به اینکه اوست که نشان میدهد: المعرفة صنع الله(خود را شناساندن کار اوست). یکی از ابواب معارف فهم همین نکته است که راه، گدایی است (و به زور نمیشود آن را طی کرَد) و باید «او» بخواهد. و سنّت او دسَتگیری از متواضعان است: «سَأصْرِفُ عَنْ آیاتِیَ الَّذینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لا یُؤْمِنُوا بِها» (آیات خود را از آنانکه در زمین به ناحق کبر و بزرگمنشی کنند، بگردانم که هر آیتی را ببینند، به آن ایمان نیاورند).
بنابراین، بر ماست که پس از اینکه جرقۀ معرفت و محبت او به قلب ما زده شد، سرِ رشته را نگهداریم، پیآن را بگیریم، آن را قبول کنیم و با پیروی و تفکّر و عبادت خودمان را برای پذیرش بهرههای بیشتری از معرفت آماده کنیم. این پیروی هم با عمل به صالحات اخلاق و جستجو از کسانی به دست میآید که نشانی از او دارند یا آثاری از او که در کتب گذشتگان است. با توجه به این وظایف است که در برخی روایات، معرفتالله فریضه و آن هم افضل فرایض دانسته شده است. این وظیفۀ ماست که خود را در معرض تابش خورشید قرار دهیم، آنگاه به فضل خورشید گرم میشویم. سنّت خدا دستگیری از سائل صادق است. «الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا»(کسانی را که برای ما میکوشند، به راههای خود راه مینماییم).
پس، از این حیث که معرفت و دستگیری در هر حال، فعل اوست، آن را صنع خدا دانستهاند. اما این نافی فریضه و وظایف ما در قبال این مطلب نیس ت.
۴. تذکّر به سومین و چهارمین مطلب وجدانی. اگر به خودمان توجّه کنیم، وجدان میکنیم که جریانی از تغییر و نو شدن لحظه به لحظه در وجود ما جریان دارد. مانند آبشار یا نهر آب، در هر لحظۀ حیات، در ما میتپد و در وجود ما سرازیر است. در پَس این تغییرات، که خود در خود ایجاد نمیکنیم، میبینیم کس دیگری است که ما را اداره میکند. کس دیگری است که ما را نگه داشته است. کس دیگری که قوام ما به اوست. پس، مطلب وجدانی بعدی، وجدان تغییرات جاری در وجود خود است مانند قبض و بسط، معرفت و جهل، توفیق و خذلان، خواب و بیداری، رشد بدن و تنظیم اعضای بدن مثل قلب و کبد و تنفس و ... که منجر میشود به وجدان قیّوم. این وجدان، در حقیقت، وجدان انفعال نفس در برابر جلال خداوند است و به عبارتی قدم اوّل توحید است. «اوّل العلم معرفة الجبّار»(آغاز علم، معرفت جبّار است).
توضیح اینکه هر یک از ما وجدان میکنیم که موت و حیات و خلقت ما به دست قدرتی است قاهر و توانا. مییابیم که ما در اغلب احوال، خودمان نیستیم که خود را نگه داشتهایم، بلکه نگه داشته شدهایم، ما را نگه داشتهاند؛ پیچ ما دست خود ما نیست، بلکه ما را میپیچانند؛ روی پای خودمان نیستیم، بلکه قائم به غیریم؛ در محیطی، محاط هستیم؛ مغیّری داریم.
این قیّوم و نگهدار و مغیّر ما، خدای ماست. آیا تو خودت، خودت را به این دنیا آوردی؟ آیا روزیات در دست خودت است؟( اگر چنین بود که همه غنی میبودند، زیرا همه دوست دارند که غنی باشند.) آیا غم و شادی تو، توفیقات تو، حالات معنوی تو، اعمّ از بهجت و حزن یا ادبار و اقبال قلب، و روز مرگ و کیفیت آن در دست توست؟(آیا کسی هست که مایل نباشد بیشتر در این دنیا بماند؟) رشد و نمو و تنظیم بدنت چطور؟ آیا اینها تحت نفوذ قدرت توست؟ واقعیت این است که در ادارۀ بیشتر این امور خود را ضعیف و فقیر مییابیم، چون سر رشته به دست دیگری است و خود را در دستان او محاط میبینیم. برای مثال به یکی از این امور دقیقتر توجّه کنید. مثلاً به خواب. آیا میتوانید مانع به خواب رفتن خود شوید؟ عاقبت خواب بر شما چیره خواهد شد. شما هر شب بیاختیار به خواب میروید. در واقع، شما را به عالم خواب میکشانند:«و من آیاته منامکم باللیل»(از نشانههای خدا به خواب رفتن شما در شبانگاه است). اگر به لحظهای توجّه داشته باشید که در آن به خواب میروید، و در آن لحظه حضور داشته باشید، به عیان، آن قدرتی را وجدان و با آن ملاقات میکنید که شما را قبض روح میکند. او خدای شماست:«هو الذی یتوفّاکم باللیل»(اوست که شبها روح شما را قبض میکند). حضور در لحظۀ قبضِ روح، و سپردن خود با تمام وجود به خدا در لحظۀ به خواب رفتن، کلید تجرید(خلع بدن) است.
وجدان خدا، لقاء خداست. هر چه وجدان عمیقتر شود، لقا شدیدتر و معرفت افزونتر میشود.
میبینید که معرفت نفس اندکاندک دارد به معرفتالله ختم میشود. و هر چه تهذیب و توجّه بیشتر باشد، وجدان، وضوح بیشتری پیدا میکند. معرفت نفس، معرفت الله میآورد و معرفتالله آثار بسیاری دارد؛ از جمله اینکه انسان خود بهخود متخلّق به اخلاق الهی میشود. نور معرفتالله وجود را روشن میکند. سرانجام تمام مملکت وجود انسان نورانی میشود. این اصلیترین طریقِ تهذیب اخلاق است، نه آن طریق مصطلح اخلاقیون که بازده بسیار اندکی دارد ( شیوهای که در آن، یکییکی به سراغ صفات خبیثۀ نفسشان میروند و به جان آن میافتند و آن قدر با آن مبارزه میکنند تا بر آن غلبه کنند).
۵. تذکّر به پنجمین مطلب وجدانی. توجّه کنید به قیّومیّتما نسبت به مخلوقاتِ عالم ذهنمان. یعنی هر چه در ذهن تصوّر کنیم، مثلاً «واو» (از حروف الفبا که در عالم ذهن خلق کردهایم)؛ این آیهای است برای خدا که «القادر المختار»(قدرتمند و توانا) است. زیرا اوست که این قدرت را به ما تملیک کرده است.
توضیح مطلب اینکه، مثلاً در ذهن خود یک «و» خلق کنید. سپس آن را درشت کنید. حالا آن را به رنگ سبز درآورید. حالا آن را بچرخانید. حالا آن را از ذهن خود پاک کنید. نکته اینجاست که اگر این «و» معرفت میداشت، میفهمید که خودش، خودش را خلق و تدبیر و نگهداری نکرده است، بلکه خالق و مدبّر و قیّوم او شما هستید.
ما نسبت به مخلوقات درونی خود قیّوم هستیم و این سرنخی است برای فهم قیّومیّت خداوند نسبت به جهان هستی.
۶. برای فهم این معارف توسل به امام زمان(عج ) از واجبات است؛ از جمله استمرار در خواندن دعای آلیس، دعای سلام الله الکامل التام الشامل(دعای استغاثه به امام زمان(ع) ) و مطلق دعا برای آن حضرت، استغاثۀ مدام به ایشان، بهخصوص قبل از ورود به بحث معارف.
۷. حال، با تذکّراتی که دادیم، برای لحظاتی خداوند واقعی جهان را یافتیم. اکنون لازم است که با وجدان کردن مدام و پرهیز از غفلت در مسیر سعادت قدم برداریم. وجدان خدا در واقع، همان چیزی است که آن را ذکر قلبی گویند:«فاذکروا الله کثیراً لعلکم تفلحون»(خدا را بسیار یاد کنید، شاید رستگار شوید).
«وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَ خیفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الآْصالِ وَ لاتَکُنْ مِنَ الْغافِلینَ»(خدایت را در سویدای قلبت با حالتی آمیخته از امید و حذر و به آرامی، خصوصاً، در صبح و شام یاد کن و از غافلان مباش).
درس سوم
۱. معرفتالله ریشه در درون انسان دارد، حتی بر اساس مشرب بعضی که به عوالم پیشیناعتقاد دارند، مسبوق به آن عوالم است. بیان مختصر اینکه، ما قبل از تولد در این عالم، از سه عالم گذر کردهایم: عالم اظلال، عالم اشباح و عالم ارواح و این عالم که اکنون در آن هستیم، عالم ابدان است.
در هر یک از آن عوالم، خداوند خودش را به ما شناسانده یا به تعبیر روایات نشان داده:«أراهم نفسه». اصل این معرفت در فطرت ما ثبت شده است، گرچه صحنههای آن عوالم و جزئیات آن موطن شناسایی را به یاد نمیآوریم(به تعبیر روایات: ثبتت المعرفة فی قلوبهم و نسوا الموطن). همانطور که در عالم خواب، موطن بیداری را به یاد نمیآوریم و به کلی، از نشئۀ بیداری غافلیم، مگر اینکه به ما تذکّر بدهند و بفهمانند که در خواب هستیم؛ آنگاه بیدار میشویم، یعنی متنبّه میشویم. اگر در خواب متنبّه شویم، دیگر ترس و حزن از صحنههای خواب نداریم. بیداری آگاهانه در خواب، کلید تجرید است. سرّ اینکه کمخوابی به تجرید کمک میکند نیز همین است.
همین الآن هم که به ظاهر بیداریم، نسبت به حیات حقیقی در خوابیم.
حدیث نبوی است که «الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا» یعنی مردم در خواب هستند، هنگامی که مردند، بیدار میشوند. توجّه کنید که کلید بیداری را به دست ما دادهاند که عبارت است از موت اختیاری.
حتی اگر وجود عوالم گذشته(عوالم ذرّ) را نپذیریم، باز در این مسئله اختلافی نیست که موطنی در درون انسان، واجد معرفت به خداست. معرفت در آدم نهادینه است، فطری است.
۲. در درس گذشته راجع به وجدان قیوم صحبت کردیم. وجدان قیوم همان، معرفتربّ است؛ ربّ به معنای صاحب است. دانستیم که ما بیصاحب نیستیم. صاحب داریم و صاحب ما خدای ماست. اگر توجّه کنیم، این وجدان قیوم یا معرفتبه خدا، یعنی شناخت صاحب و ربّ، دو مؤلفّه دارد:
نخست، نفی تعطیل؛ یعنی چون در ضمن آن، نحوهای معرفت دربارۀ خداوند شکل میگیرد، پس شناخت خدا از تعطیل خارج میشود. معطِّله گروهی بودند که میگفتند هیچگونه شناختی از خداوند برای بشر ممکن نیست و معرفتالله کاملاً تعطیل است.
دوم، چون معرفت دربارۀ خداوند در وادی حیرت و وَلَه رخ میدهد، به همراه وجدان قیّوم، نفی تشبیه حق تعالی است: خدا جور ندارد، طور ندارد. او را مییابیم، امّا نمییابیم که چگونه است یا چیست. از چنین معرفتی تعبیر کردهاند به معرفت در عین احتجاب. از سویی معرفت است و از سوی دیگر حیرت. چیستی (چگونه، چرا، چهوقت، کجا، و ... ) ندارد. به تعبیر قرآن:«لیس کمثله شیء»، هیچ مانندی ندارد. اصلاً در خود واژۀ الله بیمانندی او نهفته است. امام رضا(ع) این واژه را چنین معنا میکنند:«وَلَه الخلق فی معرفته»، آن که خلق در شناخت او حیران و واله هستند. از اینجا میفهمیم که خدای واقعی را یافتهایم. خود خدا را یافتهایم. خدای واقعی آن است که در حین مشاهده و لقاء او، حیرت و جذبه و وله رخ دهد. آدمی از خودش خارج و محو او شود. این خدای واقعی است. از اینرو، در روایات است که: «کلما وقع فی الوهم هو بخلافه»(هر آنچه در اندیشۀ آدمی بگنجد، خدای او نیست) یا «کلّما میّزتموه بأدقّ اوهامکم فهو مخلوق یرجع الیکم»(هر آنچه با دقّت وهم آدمی قابل تمییز و شناخت باشد، مخلوق ذهنی اوست، نه خدای او). این احادیث همه توضیح همان روایت معروفی است که ذکر شد که «التوحید أن لا تتوهّمه» یعنی آنگاه به خداشناسی میرسی که توهّم و اندیشیدن دربارۀ او را کنار بگذاری.
آنچه گفتیم در روایتی، جوهرکشی شده است:«معرفتالله خارج عن الحدیّن حدّ التعطیل و حدّ التشبیه»(معرفت خدا میان دو حدّ است: حدّ تعطیل و حدّ تشبیه. یعنی تعطیل و تشبیه هر دو باطل است و خداوند در واد ی میان این دو (وادی حیرت) وجدان میشود).
۳. به هر انسانی که این تذکّرات داده شود، او همین خدا را وجدان میکند. زیرا دوئیت از چیستی و ماهیت ناشی میشود و خداوند چون فاقد چگونگی و کیفیت یا به قول حکیمان غربی «به کلی دیگر» است، کثرت راجع به او اصلاً، تصوّرناشدنی است. به تعبیر روایات، وجدان او را «اَحَدی المعنی» مییابد. به عبارت درستتر، او «احدیالمعنی» است. این یکی از شقوق توحید است. خداوند حدی و شکلی و صورتی و تعیّنی ندارد. از این رو، خدای همه یکی است.
۴. تحلیلی عمیقتر از آیات: آیات چون سبب حیرت میشوند، هادی به معرفتهستند. چون آدم را تکان میدهند و نقطۀ تعادل او را جابهجا میکنند برای فهم جدید در وجودش، جا باز میکنند. چون آدم را در برابر عظمت کائنات به زانو درمیآورند، انسان را به خدای کائنات متوجه میکنند. لافکری میآورند و موجب نفی خواطر میشوند، به این دلیل است که مذکِّر هستند. امّا خداوند پس از این تذکّر و در این لافکری مختوم به حیرت، خودش به خودش شناخته میشود، نه با چیز دیگر.
مروی است که «انّه لایعرف الّا به»(او جز به خودش شناخته نمیشود). یا در حدیث قدسی است که خدا فرمود:«کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به»(من گوش بندۀ خالصم میشوم که با آن بشنود و چشم او که با آن ببیند). ما از چشم خدا، خدا را دیدهایم. آیه، انسان را از خودش بیرون میکشد و توجّه به کائنات میدهد؛ و خدا در کائناتَ، اظهر منالشمس است. افَسوس که حال انسان چنین است: «وَ کَأیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّماواتِ وَ الْأرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ»(چه بسیار آیهای که در آسمان و زمین از آن میگذرند، در حالی که از آن روی برگرداندهاند). اعراض از آیات خدا معلول خودبینی و خودمشغولی است.
«خفاشزجلدخویشتنبیرونآی تا طلعت ذات بیمثالش بینی»
۵. وجدان قیّوم که از آن صحبت شد، در واقع، از راه وجدان فقر خود به دست میآید: «انتم الفقراء الی الله والله هو الغنی الحمید»(همه فقیر هستید در درگاه خدا و اوست غنی و ستوده). این وجدان فقر که در واقع، انفعال در برابر جلال حقّ است، کمال نفس است. باطن مقام امامت نیز همین وجدان فقر خویش است.
پس وجدان فقر، ششمین مطلب وجدانی است که تا کنون به آن پرداختهایم.
تذکّر مدام به فقر نفس و استغراق در وجدان حقّ، ذکر کثیر است و تلاش برای حفظ این حال، مراقبه نام دارد. که مقدمه است تا اندک اندک، برای عبد مقام تمکّن در توحید حاصل شود.
۶. پیامبر اکرم(ص) چهار کلمه اصلی آوردند:
وقتی قیّوم خود را یافتیم به وَلَه میافتیم، خشوع قلبی پیدا میکنیم که حتی به مرحلۀ خضوع بدنی (سجده) میرسد. در این حال، قیّوم خود را تنزیه میکنیم و از شبه و نِد و مثل بیهمتا مییابیم و میگوییم«سبحانالله».
و بعد، به شکرانۀ این نعمت که خودش، خودش را به ما نمایانده و شناسانده و ما به این پایه از معرفت رسیدیم، میگوییم «الحمدلله». یعنی همۀ کمالات از آن اوست، اوست که به ما علم داده است تا بشناسیمش، قدرت داده تا عبادتش کنیم. هر کس هر چه دارد، از اوست.
«لا اله الا الله» نیز ذکر نفی و اثبات است. نفی ند و شبه و مثل برای او و اثبات خود او. «الله اکبر» نیز چهارمین کلمۀ ایشان است و خواهیم گفت که خلاصۀ آن سه کلمۀ سابق است.
میبینید که سنخ حرفهای انبیا از سنخ حرفهای بشری نیست. چونکه آنان راهشان از راه علوم بشری جداست. برای شناخت اولیالامر نیز باید نگاه کنیم به اینکه فرد چه مطالبی گفته است. آیا حرفهای پیامبر را زده است؟ خلفا به علی(ع) حواله میدادهاند. در کلمات پیامبر(ص) نیز اجمال بسیار آمده است و تفصیل آنها را علی(ع) عهدهدار بوده است. خداوند قرآن را مجمل و مبهم آورده است تا اینکه حجّت خدا پس از پیامبر از آن رفع ابهام بکند. تا حجّت خدا به بیان قرآن شناخته شود: «لتبیّن للنّاس»(تا برای مردم بیانش کنی) «آیات بیّنات فی صدور الذین اوتوالعلم»(این قرآن آیات بینات و در سینۀ آنان است که خداوند به ایشان علم داده است).
۷. از آیات خداوند فسخ عزائم است. امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: «عرفت الله بفسخ العزائم»(خدا را به گسستن آنچه محکم تصوّر میکردم، شناختم). گرهخوردن کارها و حل شدن آنها. اینکه عدّهای دویدند و به مقصد نرسیدند، امّا عدّهای ناخواسته به مقصود رسیدند؛ اینها همه به سببسازی و سببسوزی خداوند است. اینکه ناخواسته دست به کاری میزنیم و سرنوشتمان را عوض میکنیم، از مصادیق فسخ عزائم است. (در کتاب کافی مروی است وقتی خدا بخواهد تقدیری در زندگی مؤمن جاری کند، به طور موقت، عقل او را میگیرد تا او تصمیمی مقتضی جریان آن تقدیر در زندگیاش بگیرد و وقتی عقلش را به او باز گرداند، میگوید این چه تصمیمی بود که گرفتم؟ اما بنا به آن تصمیم دیگر تقدیرش عوض شده و امتحانات جدیدی برای او رقم خورده است). اینکه کار خوبی را که آغاز کردهایم، نمیتوانیم به فرجام برسانیم، از موارد فسخ عزائم است. باید فهمید که توفیقات از جای دیگر حواله میشود. باید «لیس توفیقی إلا بالله» را وجدان کرد. باید «کن بما لا ترجو أرجی مما ترجو» را خوب فهمید (علی(ع) : به آنچه امید نداری امیدوارتر باش تا به آنچه امید داری). باید زیستن روی هوا و امید نداشتن به ماسوی را آیین خود کرد. باید درِ احتساب را بر روی خود بست تا «من حیث لا یحتسب» روزی خورد.
۸. معارف بشری تودهای از گزارههای ذهنی است و نوعاً، تکبّر و غفلت میآورد، نه خضوع و حضور. امّا معارف حقّه چون علم واقعی و نور است، نورانی و شاد میکند. و در صورت جمع شدن نور علم به معارف، با نور عملی عبادت، حرکت بسیار سریع میشود: تهجّد(عبادت شبانه) و سَهر(شب زندهداری) و صوم دهر(روزۀ پنجشنبۀ اول و آخر و چهارشنبۀ وسط ماه قمری) و ادعیه بسیار نافعاست (خیلی از کلیدها را ائمه(ع) در قالب ادعیه به ما منتقل کردهاند تا از دستبرد مصون بماند. دعاها منبعِ عظیمِ علوم اهلبیت(ع) و مملوّ از معارفاست. مثلاً دعای علوی مصری، دعای مشلول، دعای عظیم صحیفه). مثلاً دعای مشلول که شبهای جمعه خوانده میشود، خاصیت عجیبی دارد. اگر در اسماء این دعا غور و غوص کنیم، ما را منقلب و گریان میکند و گریه اولین چشمۀ اتصال به مقام لاهوت است. گریه نشانۀ باز شدن در و اذن دخول به صُقع الوهیت است. چشمِ گریان چشمۀ فیض خداست.
۹. مردم غالباً بر مبنای ترس، نفع یا جهل عمل میکنند. اولین چیزی که خدای سبحان به اولیای خود کرامت میکندیعنی همان کسانی که در دلهایشان غیر خدا نیست و غیر خدا کسی امورشان را تدبیر نمی کند این است که دلهای آنان را از محبت غیر خودش پاک می کند، تا به آنجا که غیر خدا را دوست نمی دارند و جز به خدا به هیچ چیز دیگر نمی اندیشند و جز در راه او قدمی بر نمی دارند. پس اولیای خدا، منزّه از در دل داشتن هر شریکی برای خدا هستند، یعنی هیچ چیز دلهای آنان را به سوی خود نمی کشد و از یاد خدا غافل نمیکند و هیچ چیزی آنان را از پروردگارشان به خود مشغول نمی کند. این حقیقت تسبیح حقّ است، بر وجه حضور.
همچنین اولیای خدا و دارندگان چنین قلب طاهری با هیچ چیز و هیچ حادثه ای مواجهنمیشوند مگر آنکه آن را نعمتی از نعمت های خدا مییابند، با دید نعمت به آن می نگرند. همچنین هرچه از کمالات در آفاق و انفس، در خود یا دیگران میبینند، همه را از آن خدا میدانند. این حقیقت تحمید است، بر وجه حضور.
درس چهارم
۱. فلسفۀ هبوط به دنیا و تعلّق ما به انواع عُلقهها این بوده است که با تشویق انبیا و ملائکه، خودمان از خودمان کشف تعلّق کنیم و قوی شویم. آشنایی با کثرات و غیر «او» مطرح بوده است تا «او» را بهتر بشناسیم. هدف، تکمیل و امتحان ماست. از این رو، دنیا دار بلا و فتنه (آزمایش) است.
دنیوی بودن ما به معنی تعلّق ما به دنیاست و کر و کوری از عوالم بالاتر. پیامبراکرم(ص) فرمود:«الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا» (مردم در خواب هستند، وقتی مردند، بیدار میشوند).
۲. در روایات، بدن به لباسی برای روح تشبیه شده است. همچنین در برخی روایات، روح را جسم لطیف توصیف کردهاند. این تشبیهات با توجّه به اشتدادی بودن کثافت و به تبع آن، اشتدادی بودن لطافت مطرح شده است. مثلاً امام صادق(ع) فرمودهاند:«الروح جسم رقیق قد اُلبس قالباً کثیفاً»(روح جسمی رقیق است که قالبی متراکم، یعنی بدن را به تن کرده است). تعبیر دیگر که در روایات به کار رفته، تعبیر گوهر و صندوق است. «کجوهرة فی صندوق اذا اخرجت الجوهرة منه طرح الصندوق لا یعبأ به»
(روح چون جواهری است در صندوق جسم که چون جواهر بیرون آورده شد، دیگر صندوق آن ارزشی ندارد).
برخی تعبیر به نور و لامپ کردهاند و گفتهاند که غلبۀ روح بر بدن، چون نور لامپ است به خود لامپ؛ یعنی در درون و بیرون آن(تا شعاع مشخّصی بسته به نورانیّت روح) نور هست.
۳. مقام خلع بدن و تجرید نفس، موت اختیاری نامیده میشود. صرف نظر از مطلوبیت ذاتی (اولیه) آن؛ مقدّمات این موت اختیاری، که قطع تعلّق از دنیاست، مطلوب است. این است که پیامبر(ص) فرمود:«موتوا قبل أن تموتوا»(بمیرید پیش از آنکه وقت مردن شما فرا رسد). آنچه ممانعت میکند، این است که شبکهای وسیع از وهم در بستر خوف یا امید ما را به اشیا و افراد مربوط و متعلّق ساخته است. برای وهمزدایی باید صومِقلب گرفت؛ یعنی، روزه از آرزوهای جهان.
راه عملی صوم قلب عبارت است از:
ول کردن خود، رها بودن و ترک تدبیر و تفویض امور به حق.
خود را به جای یک روح بگذاریم، آیا روح محتاج این همه وسایل مادی است؟ با زهد و قناعت به حداقل ممکن از دنیا بهره ببریم.
تخلیۀ ذهن از مسائل واهی و خلق نکردن چیزی در ذهن تا جایی که ممکن است؛ یعنی نخواستن. بهخصوص خلق ذهنی به شکل کلمات. روایت است که:«البلاء موکّل بالمنطقی»(بلا به سخن گفتن موکول شده است).
مواجهه با اشیا و اشخاص بهطوریکه نخستین بار است که آنها را میبینیم و آخرین بار. در روایت است که:«کن فی الدنیا کأنّک غریب» (در دنیا به گونهای باش که گویا در آن غریب هستی). زیرا عالم دائماً در حال دگرگونی است و هر لحظه در شأنی دیگر است. به خود القا کنید که در این دنیا تنها هستید.
۴. شناخت «توهّمی بودن دنیا»(یعنی موهوم بودن دنیا) به رها کردن و مردن از حیات اعتباری و وهمانی آن کمک میکند. سیّدالشهداء(ع) در شب عاشورا فرمود:«انّالدنیا حلوها و مرّها حُلُم» (تلخ و شیرین دنیا رؤیاست). البته نسبت به هستی بالاتر وهم است، خواب و رؤیاست، نه اینکه موجود نباشد.
راه دستیابی:
القاء «یکسان دلی» به خود و حزن و فرح نداشتن نسبت به اتفاقات و چیزهای دنیا.
تفکر در بیاهمیتی ارزشهای موهوم اجتماعی و اهمیت تقوا.
ذکر کثیر.
مطالعۀ احوال سالکان.
۵. اگر دوباره در عالم ذهن سیر کنید، میبینید که نظریهپردازی متفکّران بشری نوعی خلق ذهنی درونی ایشان است و کاشفیّت آن از واقع، ندرتاً رخ میدهد. همچنین شک، مخلوقی ذهنی است. این است که در فرهنگ دینی از آن نهی شده است. امیرالمؤمنین(ع) فرمود:«لا تشکّوا فترتابوا فتکفروا»(شک نکنید که چون در شما عمیق شود کافر میشوید). قرآن میفرماید:«افی الله شکّ فاطرالسموات والارض»(در خدا شکّی است که خالق آسمانها و زمین است؟). این است که «شکِ در وجدانیات»، اصلاً در دین جایگاهی ندارد. حال آنکه فلسفه و کلام علم خلق نظریههاست تا خدای مشکوک را به طور ذهنی ثابت کنند. ذهنی که در درون هر فرد است(ربطی به عالم خارج ندارد) و هر چه بخواهد در آن خلق میکند و طبع بشر بر خلق خارجی و ذهنی (حتی در خواب) و تحمیل آن به دیگران قرارگرفته است.
۶. تعمّقی بیشتر در عالم خواب: گفتیم که از آیات خداوند همین خواب ماست. و لحظۀ به خواب رفتن از مواطن معرفتالله است. «هو الذی یتوفّاکم بالیل و یعلم ما جرحتم بالنهار»(اوست که شبانگاه، روح شما را به سوی خود میخواند...).
«الله یتوفّی الانفس حین موتها و التی لم تمت فی منامها فیمسک التی قضی علیها الموت و یرسل الاُخری الی اجل مسمی ان فی ذلک لایات لقوم یتفکرون»(خداوند جانها را هنگام مرگ و هنگام خواب توفّی میکند، آن کسی را که هنگام مرگش فرا رسیده است، نزد خود نگه میدارد و بقیه را پس میفرستد ... ).
پیامبر(ص) فرمود:«والذی بعثنی بالحقّ لتموتنّ کما تنامون و لتبعثنّ کما تستیقظون»(قسم به خدا، همانگونه که میخوابید میمیرید و همانگونه که بیدار میشوید، برانگیخته خواهید شد).
یکسان شدن خواب و بیداری برای سالک، از کلیدهای تجرید است و کلید حصول این حالت ترک پرخوابی است.
۷. اگر در وجدان خداوند بیشتر تعمّق کنیم، برای ما آشکار میشود که وجدان او، وجدانی بسیط است و حتی صفات او به همراه وجدان ذاتش ممکن نیست. بلکه از نظر کثرت حالات نفس عاجز خودمان و از دیدی خاص و با تعیّنی خاص است که به او پناه میبریم و صفتی خاص را در او وجدان میکنیم. مثلاً پس از ارتکاب به گناه، او را توّاب و رحیم مییابیم:
«وجدوا الله توّاباً رحیماً»؛ یا در حین فقر متوجّه غنای او میشویم:
«و هو الغنی الحمید». به عبارت دیگر، کثرت صفات ناشی از کثرت حال سالکان است.
مطلب دیگر آنکه این کثرت صفات او، در عین وحدت ذاتش، در آینۀ کثرت صفات عجز ما، در عین وحدت ذات عاجز ما، وجدان میشود. ما نیز در عین داشتن صفات مختلف، وحدت ذاتمان محفوظ است. در واقع، کثرت صفات، در وحدت ذات مستهلکاست. این بوده است سرّ این سخن که سیدعلیقاضی(ره) میگفته دقایقی در روز، آدم سعی کند خودش را بیصفت و بیحالت و بیکیفیّت بیابد؛ یعنی به مقام ذاتش رجوع کند و خودش باشد. آزاد و رها از رنگها و علقهها و خواهشها. این کار را مقدّمۀ حصول کمالات میدانستهاند.
۸. چون او را وجدان کردیم، بیکیف و بیوصف، «اکبر من أن یوصف»(بزرگتر از آنکه بشود وصفش کرد)، «لیس کمثله شیء» (برای او مانندی نیست)؛ در نتیجه، از تشبیه فاصله میگیریم و تنزیهی میشویم و میگوییم: «سبحان الله»، «سبّح لله»، «سبّوح قدّوس»، «سبحان ربّی الاعلی و بحمده». این تنزیه را حتی به اسماء او، وقتی که آنها را به ذات مسبّحش(تسبیح شدهاش) نسبت دهیم، جاری است: «سبّح اسم ربک الاعلی»(نام پروردگارت را نیز تسبیح کن).
۹. حال که متوجّه علومی شدیم که در ما جریان دارد، حواسمان باشد که تا میشود وجدان یا حتی ادراک را به خود نسبت ندهیم. نگوییم من وجدان میکنم، من میفهمم. مثل قارون نباشیم که میگفت این ثروت را از علم خودم کسب کردم. علم در جیب من و تو نبوده است و نیست. علم مال ما نیست. دائم مَن مَن کردن و مَن مَن دیدن عواقب دارد. کمترین نتیجهاش این است که نفسمان تقوات میشود. و این باعث میشود که توجّه از بیرون به ما کم شود، یعنی خداوند و اولیای او ما را رها کنند.
«کفر است در این مذهب خودخواهی و خودرأیی»
۱۰. بشر مدام برای حرکت در مسیر قوّۀ فطری پرستش در تکاپوست، همان قوهای که در نهادش نهاده شده و او را به سمت قدرتی مافوق همۀ قدرتها میکشاند. تا به رکنی وثیق توکّل کند، از او بخواهد و برای او کار کند. این ناشی از وجدان بشر است به فقر خود.
گاهی به انسانی ضعیف مثل خود تکیه میکند و او را ربّ خود میگیرد، گاهی به زر و سیم تکیه میکند و از مغنی حقیقی روی برمیتابد، گاهی به حول و قوّۀ خودش تکیه میکند، خود را مستغنی میبیند، از انانیّت دم میزند و عصیان میکند، گاهی به لذّتی زودگذر(خور و خواب و سُکر و اُنس) پناه میبرد تا موقتاً، فقر خویش را فراموش کند و به غنای کاذب برسد، گاهی به علمخود، به خانۀ خود، به حسنشهرتخود، به مقام خود، تکیه میکند تا با آنها سکونیابد. تمام این انواع شرککه برخی جلّی و برخی خفی و برخی اَخفاست و هر توجّهی به غیر خدا را شامل میشود؛ چنانچه در روایات است که هر چه از یاد خدا غافلت کند، بت توست یا هرکس به سوی ناطقی روی بگرداند، او را پرستیده استهمه دالّ بر نیاز انسان به خدای واقعی است.
بیایید روی خود را به سوی آن کسی برگردانیم که رازق است، محیی است، رحیم است، کریم است، سمیع و بصیر است، موت و حیات ما به دست اوست. قیّوم ماست:«قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون»( منظور این است که: بگو خدا و جز او را رها کن).
ذکر«لااله الا الله» باید انسان را در وادی حیرت فرو ببرد. تا آنجا که به او خطاب شود که:«دَع نفسک و تَعال»(خویشتنِ خویش بینداز و بیا؛ خطاب خداوند به موسی). زیرا که مادر همۀ بتها بت نفس است. اولین و آخرین حرف پیامبر همین کلمۀ «لا اله الا الله» بود. همین برای فلاح و رستگاری کافی است. بحری است که ساحل ندارد. راه اصلی شکستن توهّم دنیا و نفیتعلّقات، پناه بردن به خداوند است. تا اهل ذکر کثیر نباشیم به جایی نمیرسیم.
«جز یکی نیست نقد این عالم باز بین و به عالمش مفروش»
درس پنجم
۱. همۀ ما خدایی را که وجدان میکنیم، یکی وجدان میکنیم. یعنی دو تا خدا وجدان نمیکنیم. از طرفی، او را بیمانند وجدان میکنیم، یعنی یکتا وجدان میکنیم. این است که «لا اله الا الله» عقلی و وجدانی است. باید متوجّه بود که توحید اسلام خیلی عمیقتر از این است که خدا یکی است و دو تا نیست (وحدت عددی). اصلاً فرض خدای دیگر در توحید اسلام ممکن نیست. چیزی نیست که بشود مثل و مانندی برایش باشد. به قول بعضی وحدتحقّۀحقیقی دارد، یعنی هرچه هست به او هست شده و پرتویی از وجود اوست. این است که رو به سوی غیر کردن و از جز او خواستن، توسّل به نمودهایی بیبود و گدایانی بیوجود است. ترس و امید به غیر، توهّمی باطل و بیثمر است که شرک نامش دادهاند.
۲. در ادعیه است که: «اللهم عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم اعرف رسولک»(خدایا خودت را به من بشناسان که اگر تو را نشناسم، رسولت را نیز نخواهم شناخت). معرفة الله نخستین معرفت بشر است. پس، از شناخت اوست که مییابیم این نبی، سفیر اوست، چون از او میگوید، از خداییکه ما او را از طریق وجدان خود، بلاشِبه میشناسیم.
تقریر دیگر این است که پس از شناخت خدا، مییابیم که کسی که ریشهاش ناسالم است و در کردارش ناشایستی وجود دارد، نمیتواند رسول و پیامآور خداوند پاک و منزّه باشد. از این رو، مدّعی راستین را از دروغین تشخیص میدهیم.
وجه دیگر این است که این نبی را آیۀ عظمای او مییابیم (که در بخش <معرفت الرسول> بیشتر اشاره خواهد شد).
۳. خشوع در برابر خداوند امری فطری است. یعنی پس از وجدان فقر خود و غنای مطلق او به خاک میافتیم و خشوع میکنیم و چیزی جز تسبیح نیز بر زبان ما جاری نمیشود. می گوییم «سبحان ربیالاعلی و بحمده»؛ یعنی تسبیح میکنیم او را در آینۀ فقر خود و سپس تحمید میکنیم او را به غنای محض. در واقع، این عبارت گدایی فقیر به درگاه غنی است. این حقیقت وجدانی و عقلی سجود است. خداوند در قرآن میفرماید: «مالکم لا ترجون لله وقاراً و قد خلقکم اطواراً»؛ یعنی شما را چه میشود که حقّ او را پاس نمیدارید و حیا نمیکنید در برابر او.
خشوع و خضوع سبب قرب است. قرب یعنی برطرف شدن حُجُب و بالا رفتن معرفت. معرفتِ بالا، اُنس میآورد. انیس به مونس محبّت پیدا میکند. محبّت سالک را در جذبه میاندازد و از همه چیز جدایش میکند تا جایی که او دیگر غیر محبوب را نمیخواهد و حتی نمیبیند. از آثار و آیات گذر میکند و به خدای مؤثّر پشت آنها ملتفت و حواس او در آن غرق میشود. چنین کسی حتی خود را از یاد برده است و بهواسطۀ استمرار حضور و توجّه به خالق، وحدتی وراء مخلوقاتِ این عالم تجربه میکند که به آن وحدت شهود گویند. کسی که در حال شهود وحدت است، شعورش در خداوند فانی است، جز او نمیبیند و محو اوست.
غایت قصوای معرفت انسان این شهود است که برخی از آن به وحدت وجود تعبیر کردهاند و برخی از کسانی هم که این وحدت را شخصی و نه تشکیکی(=ذو درجات، اشتدادی) دانستهاند، به کجفهمی از آن نفی شرایع را فهمیدهاند و علی الله قصد السبیل و منها جائر.
۴. معرفت هر درجهاش آثاری مخصوص به خود دارد. مثل آتش که از دور، کورسویی دارد و از نزدیک، چون چراغی است و از نزدیکتر، حرارت دارد و از نزدیکتر، ذوب میکند و به آتش میکشاند و چون خود میکند؛ معرفتالله نیز اگر شدّت گیردکه راهش کثرت ذکر (وجدان) اوست – سالک را از تأثیرپذیری از نظامات پستاین جهانی مثل نحوست(شوم بودن بعضی ازمنه و امکنه و افعال به حیثی که مانع سلوک شوند) و ارتهان(در بند و درگرو بودن سالک نسبت به کارهایی که در گذشته انجام داده است) آزاد میکند؛ به او رنگ و بو و صبغۀ خدایی میدهد و او را به اخلاق الهی متخلّق میکند. و اندکاندک، بندِ طبع جسمانی سالک سست میشود، طینت روحانی او نیز به اصلاح میگراید تا انوار علم و قدرت خداوند، به حسب صلاحدید الهی، به او تملیک شود.
۵. ابتلائات(سختیها) برای بیرون کشیدن بندۀ غافل است از حجاب غفلتی که در ذهنش برای خود خلق کرده است. او را به مرض مبتلا میکند تا به وجدان بیاید و یاالله بگوید. اینها رحمت است.
کشتی او را غرق میکند تا به لافکری بیفتد، آینده، گذشته، حال و حتی اسمش را فراموش کند و خالص شود و «او» را بیابد و بخواند. خداوند میفرماید: «اذا مسّ الناس ضر دعوا ربهم منیبین الیه». «اخذناهم بالبأساء والضرّاء لعلّهم یتضرّعون»(چون مردمان را سختی در رسد خدای خود را میخوانند و به سوی او رو میکنند. ایشان را به سختی و ضرر میافکنیم، باشد که به درگاه ما تضرّع کنند).
۶. سه موطن معرفتالله میآورد:
۱ابتلائات اعم از مرض و فقر و تنهایی و مرگ، که خود از اعظم آیات قدرت خداست.
۲مراقبه، اعم از نماز و قرآن خواندن و ذکر گفتن و توجّه به نفس (نفی خواطر) و اعمال صالح.
۳تذکّر، اعم از اینکه استاد تذکّر دهد یا کتاب خوانده شود.
(عدّهای غیر از اینها، یک سیر نفسی هم دارند که اینجا جای پرداختن به آن نیست.)
شدت وجدان خدا در این سه موطن تجلّی نام دارد که لطفی است از جانب حق بر بنده. سالک هرچه بالا میرود و ولایت الهیّهاش بیشتر میشود، از هر سهموردی که گفتیم، بیشتر بهره میبرد. «البلاء للولاء»(بلا از آن اولیاء است)، «تحت کل بلاء ولاء»(زیر هر بلایی ولایتی نحفته است)، «البلاء موکل للأنبیاء ثم الأولیاء ثم الامثل فالامثل»(بلا به انبیا حواله داده شده است، سپس به اولیا، سپس به هر که مانند ایشان است). خداوند در بلا با جلالش بر عارف تجلّی میکند. از اینرو، بالاترین بلا که مرگ است، برای عارفالذّ لذّات(لذّتبخشترین لذّتها) است. همچنین در دل سالک، آتش عشق به عبادات میافتد و واله جمال خدا میشود. عبادتش افزونتر، ژرفتر و روحانیتر میشود و او را شکوفاتر میکند.
تذکّرعارف نیز بیش از عامی است؛ هر چه میبیند و هر چه میخواند او را به آنسرا متوجّهمیکند.
۷. کار آن کسی که سر و کارش با این مسائل افتاده و معارف الهی روزی او شده است، بسیار سخت و دشوار است. زیرا طرف حساب او خود ابلیس است. ابلیس به خدا گفته است که: «لاقعدنّ لهم صراطک المستقیم». یعنی سر راه مستقیم خدا مینشیند تا آن کسانی را گمراه کند که وارد این راه شدهاند. برای گول زدن سایر انسانها، یک بچهشیطان کافی است. بماند که بسیاری از انسانها اصلاً خودشان آماده هستند و نیازی به شیطان ندارند. در هر حال، خود ابلیس کاری به آنها ندارد. او میآید کنار راه سالکی که اهل معرفت است، او را سنگین میکند و از نماز شب میاندازد. او را باد میکند و به غرور و کبر میاندازد. او را رنگ میکند و بساط قطبی و استادی برایش به راه میاندازد و معطّلش میکند. مراقب باشیم.
۸. این طریق معرفتشناسی با طریق فلسفۀ بشری تفاوت بنیادین دارد. در آنجا خداوند را مشکوک میدانند، سپس به اثبات او میپردازند، آن هم چه اثباتی؟ همه سر و کار آنها با صُوَر ذهنیّه و خیالیّه است؛ با القاء الفاظ یک سری اصطلاحات و مفاهیم ذهنی را به عنوان وجه خدا معرفی میکنند؛ خدایی هم که عرضه میکنند خدایی متوهَّم و تشبیهشده است که به درد خودشان میخورد. آنها خدای ساختگی ذهنشان را با خدای واقعی اشتباه گرفتهاند. اما در طریق انبیا، که روشی است متفاوت با روش فلسفههای بشری، تذکّر مهم است. زیرا فرض بر این است که معارف همه در درون انسانها جریان دارد و فقط باید به آنها توجّه کرد. فرض بر این است که خداوند غائب نیست، بلکه حاضر است؛ این ما هستیم که غایب هستیم. بنابراین انبیا مشوّق و مذکّر هستند به حضور؛ مبادا که هدف فراموش شود و به لعب و بازی اوقات تلف شود. در این طریق، هدف به وجدان آوردن آدم است. نخست اینکه خودش را بیابد. «من» را که فراموش کرده است، باز کشف کند. نتیجه این است که در همان وجدان «من»، وجدان قیّوم هم حاصل میشود: «هو معکم أینما کنتم»(خدا با شماست هرجا که باشید). هرجا که خود به درستی شناخته شود، معیّت قیّومیّه نیز همراه آن شناخته میشود. لذا وقتی خود را وجدان میکنیم، او را هم وجدان میکنیم. حتی در وجدان خود، که عین وجدان اوست، وجدان او اوّل است. با یک وجدان است که خداوند و همۀ اوصافش را وجدان میکنیم. وحدت و بیهمتایی(احدیت) و یکتایی(واحدیّت) او را نیز با همان وجدان، وجدان میکنیم. این معنای بسیط بودن معرفت، و حرف واحد بودن آن است که امیرالمؤمنین(ع) فرمود: علم یک نقطه است، جاهلان آنرا زیاد کردهاند (العلم نقطة کثّره الجاهلون).
اگر کسی به همین یک نقطه، یعنی توجه به خدا، بپردازد از ماسوای خدا بینیاز گردد. احدیّت، صمدیّت را در پی دارد.
۹. گاهی اوقات هست که میخواهیم تنها باشیم، همهجا ساکت باشد، و کسی نباشد. این اوقات را باید دریافت. در خلوت دل است که میشود خود و خدا را یافت. سحرها بهترین هنگام برای این کار است.
۱۰. چون اساس این دروس معرفت نفس است، بیشترین توجه به آیات انفسی است تا آفاقی. باید دانست وجدان قیّوم از طریق آیات آفاقی سختتر است، بیداری روح میخواهد. روح به خود احاطه دارد، اما به بیرون خود محیط نیست. هر گاه روح آن قدر تعالی پیدا کند که خود را با عالم متّحد ببیند، قیّوم عالم را نیز وجدان خواهد کرد. البته این کمال وجدان است، اما درجات پایین آن برای همه در دسترس است. برای تقریب به ذهن، فرض کنید که از مکانی شاهق(بلند) به دشتی سرسبز مینگرید یا مشغول تماشای امواج کوبندۀ دریا هستید یا دارید آبشاری را تماشا میکنید. در تمام این حالات، به حیرتی فرو میروید که بدون فکر و حجاب است. و این حالت به وجدان خدا بسیار نزدیک است. توجّه کنید که این حالت حال طبیعی انسان است، مابقی حالات حالِ حجاب است. این نحوهای استفاده از طبیعت است که به ذات خدا دلالت میکند.
نحوۀ دیگر شهود اسماء حقّ است در موجودات. مثلاً گُل مظهر اسم لطیف است. باران مظهر رحمت، خورشید مظهر نور، نان مظهر رازق و همین طور موجودات هر یک میتوانند مظهر چندین اسم خدا باشند: «تجلی الله لخلقه بخلقه» (خداوند با خلقش برای خلقش تجلی کرده اس ت ). بعداً راجع به این مسئله بیشتر سخن خواهیم گفت.
۱۱. یکی از اساتید ما معتقد بود که معارف الهی از نوامیس الهی است، بنابراین بازگو کردن آن در برابر کسی که رزق او نیست یا ظرفیت آن را ندارد، در درجۀ اول موجب سلب توفیق از خود گوینده میشود. بماند که شنونده نیز به دلیل تکذیب معارف حقّه به نکبت مبتلا میگردد. بنابراین، این مسیر حلم و وقار و طمأنینه و سکینه و در یک کلام، تحمل میطلبد. نمیشود همه چیز را به همه کس گفت، باید صاحب سرّ بود.
۱۲. معرفت راهی است که هر کسی خودش باید برود. هرکس خودش در سویدای دل خود، باید با خدای زمین و آسمان ملاقات کند و به لقای او برسد. پیامبران و امامان راه را نشان میدهند و البته کمک میکنند، اما ما هم نباید تنبلی کنیم. کسی که نخواهد، هیچ کس نمیتواند او را به حرکت وادار کند. توجّه کنید که دین یک «راه» است؛ دانستن نیست، «دریافتن» است؛ یک فعل نیست، «شدن» است؛ نوعی بودن پیوسته است. دین فقط انجام دادن کاری و اجرای اعمالی نیست؛ یک هستی است. انسان باید تغییر ماهوی کند، نه اینکه همان انسان سابق باشد با یک سری افعال و نمایشهای جدید.
درس ششم
۱. توجّه کنید به جهل کودکی و قوّۀ تشخیص خوبی و بدی که هماکنون در نهاد ماست. آن حقیقت نوری که اندکاندک، با بلوغ واجد آن شدیم عقل است.
کودک، ظالم و خودخواه و موذی است. بیحیا و پرخاشجو و حریص و لجوج است.
توجّه کنید به سه نکته:
الف. عدم نیاز به تعریف عقل (زیرا تعریف کردن، نوعی ذهنیکردن معارف است). وجدان عقل مهم است، نه تعریف آن.
ب.همین عقل است که خاطیِمردمآزار را مستحقّ توبیخ میداند. قوّۀ قضائیه انسان از اوست. بنابراین، میزان تعلّق تکالیف عقل است.
ج.تا قبل از تذکّر به عقل نیز عقل کار میکرد. با تذکّر به عقل، در واقع، علمِ به علم حاصل شد، نه چیزی بیشتر.
د.نور عقل مشترکاً به همۀ انسانها، مؤمن و کافر، داده شده است. امّا مؤمنان، بر خلاف کافران، از آن استفاده میکنند و بر نورانیّت آن میافزایند.
۲.عقل یکی از ابواب علم است. یکی از طرقی است که به علم منجر میشود. علم(دانستن،آگاهی) مفهومی عام و وسیع است. علم گاهی با استفاده از عقل به دست میآید، در این حال، به آن وجدانیّات یا فطریّات گویند. گاهی علم وحیالهی است که به واسطۀ یکی از افراد بشر(پیامبر) به ما آموخته میشود. در اینصورت، به آن شریعت یا علمِدین گویند. و گاهی در اثر تجربه یا صفاینفس مستقیماً، در وجود انسان نقش میبندد که در اینصورت به آن حکمت یا معرفت گویند. حوزه امور فطری بیشتر شناخت طریق حق و باطل و حوزه امورشرعی، رضا و سخط خدا و امور حکمی، قوانین خلقت و سنن الهی است.
۳.حجب عقل عبارت است از:
الف. توجّه شدید نفس به چیزی؛ یعنی به شهوات، اعم از مسائل جنسی، مالی، حب فرزند، ریاست.
ب. غضب و خودخواهی. ج. توجّه به صور ذهنیه و غرق بودن در اصطلاحات و یافتهها و افکار و خیالات.
د. معصیت خدا، اعم از ترک واجبات و ارتکاب محرمات، زیرا عقل لحظه به لحظه و علیالدوام اعطا میشود. شریعت با تذکّر به نور عقل (که شعبهای از نور علم است) باب معرفت به حقایق علیماهیعلیها(آن گونه که واقعاً هست) را باز کرده است.
ه. استفاده نکردن از عقل که موجب تنبلی و خاموشی نور آن میگردد. در افرادی که عمل به عادت میکنند نیز آنانکه در همه امور حتی امور شخصی مقلّد کس دیگراند و تابع محض او. و نیز در کسانی که دائماً برای هرکار استخاره میکنند چنین اتفاقی میافتد. (استخاره اعجاز شیعه است اما فهم اینکه کجا و چگونه باید استخاره کرد، خیلی خطیر است و بصیرت میخواهد).
۴. به برکت شداید و گرفتاریهای خود، هنگامی که در لافکری(خالی از خیال) به خداوند توجّه میکنیم، او را پناهگاه مییابیم. این که کدام اسم را بیابیم، بستگی دارد به اینکه او با کدام اسم بر ما تجلّی کند: رفیق، شفیق، رحیم، قریب. در موطن توبه، غفور؛ در موطن دعا، مجیب؛ در موطن به خواب رفتن و مرگ، ممیت؛ در موطن حیرت، دلیل؛ در موطن گناه، منتقم و عادل اسمهایی است که بر ما تجلی میکند.
و گاهی ابتداءً از آن سو در پردۀ جمال تجلّی میکند؛ انسان رجاء پیدا میکند. پردهجلالش تجلّی میکند، انسان پر از خوف میشود. اینها را معرفت ترکیبی خدا گویند (در برابر معرفت بسیط که در آن، فقط ذات حق را مییافتیم). از وظایف پیامبران شرح و تفصیل این نوع از معرفت است.
در هر حال، توجّه داشته باشید که «تُوصَف الصفات به لابها یُوصف» (روایت از کتاب تحف العقول). او صفات را خلق یا ظاهر میکند و واسطۀ ما و خودش قرار میدهد و با آنها خودش بر ما تجلّی میکند. در هر حال، اوست لاغیر او. صفات جز تعبیر(گذرگاه) نیستند. چنانکه امام رضا(ع) میفرمایند:«اسمائه تعبیر». این است که در روایات آمده است: «خلق الاسماء»(اسماء را خلق کرد). اوست و بس. این است که اسماء خود حجابهستند، البته حُجُب نور. اولیای او نیز اسماء حسنای او هستند. از اینرو، پیغمبران را به خدا میشناسیم نه خدا را به آنان: «له دعوة الحقّ»، «اعرفوا الله بالله و الرسول بالرسالة» (دعوت انبیا از آن اوست، یا،خدا را به خودش و نبی را به پیامش یعنی به خدایش بشناسید).
۵. مطلب وجدانی بعدی: انسان اعمال خود را هر لحظه حاضر میبیند: «وجدوا ما عملوا حاضراً»(در قیامت، هر چه کردهاند، حاضر میبینند). این جمله مقدمۀ بحث معاد است که خواهد آمد.
۶. مخلوقاتی که در عالم ذهن خلق میکنیم، وجودشان عین احاطۀ علمی ماست به آنها. احاطۀ علمی، احاطۀ وجودی در پی دارد. و این آیهای است برای فهم احاطۀ خدا بر موجودات و اینکه موجودات همگی در محضر خدا حاضر هستند. «هو معکم اینما کنتم»(او با شماست هر جا که باشید).
۷. اساس در معرفت و شهود، حضور در برابر خداوند است و توجّه به او با تکبیر و تحمید و تقدیس و دعا و خضوع و خشوع و تذلّل. اگر همه اینها را با هم جمع کنیم، نامش نماز است. نماز باعث رفع حجب میان قلب و ربّ و از اینرو، معراج مؤمن است.
رؤیت او، وصال او، معرفت به او، معرفت به رحمت، عظمت، و به قهر و لطف او، و به افعال او، همه و همه به مشیّت و خواست خود اوست. در این بین، آنچه از ما برمیآید همین عرض نیاز است و بس.
«گرچه وصالش نه به کوشش دهند هر قَدَر ای دل که توانی بکوش»
۸. چون راجع به عقل تذکّر دادیم، خوب است در اینجا به یک کلید و یک رمز سلوک هم متذکّر شویم. اکثر عقلا معقولات را مییابند و به معقولات مشغول هستند، در حالی که از نور عقل غافلهستند و به آن جاهلو از آن غافلاند. کثرت توجّه به معقولات و معلومات، استضائه(طلب نور) از ظلمت و کاری لغو و عبث است. کلید اینجاست: اگر کسی از معقولات و معلومات غافل و به عقل و علم توجّه کند، از ظلمت و کثرت به نور و وحدت توجّه کرده است، که این کار باعث خرق حجاب غفلت میشود.
۹. هرچیزی که وجدان میشود، با نور علم وجدان میشود. نور علم روشنکنندۀ هستی و موجب آگاهی به اجزای آن است. این نور غیر از آنکه منوِّر ماسوی است، در این سو، از آن سو، از خداوند است. خداست که منوّر آسمانها و زمین است. بنابراین، هر چه وجدان میشود، به کمک «او» وجدان میشود. حتی ما در حالی که خودمان را وجدان میکنیم، به اذن او خودمان را وجدان میکنیم. از این رو، نزدیکترین وجدان به ما، خود اوست، منتها به دلیل ظهور، خود او را فراموش کردهایم و به ماسوی مشغول شدهایم. «الهی تردّدی فی الاثار یوجب بعد المزار»۰(بخشی از دعای عرفه، خدایا مشغولیت من به آثار تو، موجب دوری از خود تو شده است). این مطلب حقیقتی وجدانی و سلوکی است که هر وقت در همۀ صفحۀ وجود آدمی محقّق شد، آدمی چشم خدابین پیدا میکند.
۱۰. مراقب باشیم که این معارف بهانهای نباشد که در ضمن آن، افراد را به خود دعوت کنیم. اینها وسیلۀ دعوت به خداست، چون به خدا دعوت میکنیم، این کلمات قدرت نفوذ مییابند. چون پشت ما به خورشید است(پشتیبان ما خورشید است) راه باز و جلوی ما روشن است.
۱۱. «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»(کسی که خود را شناخت خدای خود را میشناسد). کلیدِ معرفتالله، معرفتالنفس است. معرفتالنفس رؤیت و عیان دیدن و وجدان کردن تذکّرات علمی شریعت راجع به خود است. معرفت نفس معرفت به این است که من هیچ نیستم، آنچه من را هست کرده و به آن وجود بخشیده، نور ولایت الهی است. پَرِ وجود به من گرفته و مرا از کتم عدم درآورده و این سایۀ محو را هستی بخشیده، سپس حیات و وجدان و شعور به من داده، عقل و علم داده، اراده داده است. همۀ این انوار که در من در گردش است، مِلک حضرت ربّالعزّة است. اوست که عطا میکند و اوست که اخذ میکند.
توجّه کنید که این نگرش اصالت بیشتری دارد تا نگرشی که میگوید به نفست بنگر و ببین واجد چه علم و قدرتی است. چه مخلوق عظیمی است. پس، بنگر خدایی که این علم و قدرت را به او داده است، دیگر کیست. چنین نگرشی از آیه، آن هم با تأنّی، به ذوآیه منتقل میکند. حرکت از معلول به علت و از پائین به بالاست. اما اساس مکتب معرفت نفس از ابتدا، سعی در ندیدن نفس و نفی علم و قدرت از آن است تا از نخست، خدا را بیابد و بدون گذر از آیه و از بالا، معرفت به صاحب این کمالات حاصل شود.
۱۲. حالت ما مانند حالت کسی است که در زمستان، در برف گیر کرده است و از سرما در حال به خواب رفتن است و اگر بخوابد، زود یخ میزند و خواهد مرد. همراهان دائم او را تکان میدهند، سیلی میزنند تا متنبّه شود و به خواب نرود و نمیرد. ما نیز باید مدام به خودمان وجدان قیّوم را متذکّر شویم و نگذاریم به خواب غفلت فرورویم. باید دائم در حال توجّه به حضرت حق باشیم. برخی اساتید ما میفرمودند، آنکه بیدار شود مییابد که دیگران در خواب هستند. مییابد که تنهاست: «من عرف الله استوحش الناس»(هرکه خدا را شناخت تنها میشود).
۱۳. معرفت نفس طریقۀ مشترک عرفای معاصر شیعه بوده است. از برخی ایشان نقل شده است که به شاگردان خود دستور میدادهاند لااقل ده دقیقه از روز، خودشان باشند و خودشان را بیابند. معتقد بودهاند که همۀ کمالات از همین وجدان خود حاصل میشود. مراد از سکوت هم در لسان ایشان، سکوت درون و قرار روح بوده است. به همین دلیل از بیهودهخواستن، کار بیهودهکردن، بیهودهگفتن و بیهودهنگریستن برحذر میداشتهاند تا نیروی سالک هدر نرود و صرف سلوک شود. هنگامی که معرفت به نفس حاصل شد، یعنی خود حقیقی کشف شد، یعنی فهمیده شد که هیچ نیست، بلکه یک ظرف خالی است و اگر چیزی در آن است، چیزی است که خدا در آن ریخته است و مال خودش نیست، علم و قدرتش، حالاتش و حتی وجودش تملیکی و عاریتی است، آنگاه میفهمد که «اوست» که هست. از خویشتن پا برون نهادن، مصادف است با به «او» دست یافتن که وجود حقیقی و حقیقت وجود است.
۱۴. از آنچه گذشت برمیآید که روش اسلام در آشنا کردن مردم با خدا، «تذکّر» است. در سراسر قرآن، چیزی به عنوان «استدلال برای اثبات خدای مشکوک» دیده نمیشود. خدای اسلام بیپرده نمایان است و هیچ تردیدی در آن نیست. نشانههای او آنچنان جهان را پر کرده است که اندکی توجّه کافی است تا انسان، خدای خود را بیابد. عرفا این مطلب را خوب فهمیدهاند و دچار وسوسۀ دلیل و برهان نشدهاند. حرکتی که بر مبنای حرکت بر محور ذهن شکّاک (بیمار) پیریزی شده است، فایدهای ندارد جز دامن زدن به این بیماری ذهنی. این است که روش دین کاملاً از این روش جداست. مسیر تعالیم حقیقی دینی از الهیات بشرساخت دینی جداست. اصلاً، جریان آموزش دینی چیزی دیگر است و نتیجۀ آن هم به جایی دیگر ختم میشود.
۱۵. یکی از وجدانیات برای فهم توحید، توجه به صورتهایی است که در خواب یا بیداری در نفس خویش خلق میکنیم. فرزانهایگفت شبی در خواب خود را به صورت پروانهای دیدم که با جفت خویش معاشقه میکردم و بر گلهای گوناگون مینشستم، وقتی از خواب برخواستم دیدم، نه تنها پروانه بلکه جفت پروانه و گلها و همه آنچه در خواب دیده بودم از من بودند. حتی کلاغی هم که در آن خوابآمد و جفت مراربود وخورد، فعلی از افعال من بود، همۀ زشتیها و زیباییهای آن صحنهها، تماماً از من بود و من بودم که در تمام صفات و افعال آن صحنهها حاضر بوده، آنها را برافراشته و قیّوم آنها بودم. بلکه ذات آنها جدای از من نبود و به من موجود گشته بود. تماماً من بودم که آن صورتکها و نقشها را ظاهر کرده و در آنها ظاهر گشته بودم.
این است که سیدالشهداء(ع) در شب عاشورا خطاب یارانش فرمود: «دنیا، با تمام تلخیها و شیرینیهایش، رؤیایی بیش نیست».