دُرّ نجف

میل معشوقان

فصل اول · بخش سوم

شانزده روز مریض داری

طلبه‌ای هم حجره‌ای مرحوم بهاری مریض می‌شود و بهاری ۱۶ روز کلّاً از این طلبه پرستاری می‌کرد و غذایی به میل او درست می‌نمود ولیکن مریض ترش‌رویی و اوقات‌تلخی می‌کرد و ایشان خدمت می‌کرد و با روی خوش برخورد می‌کرد. مرحوم بهاری که شوخ‌طبع بود بعد از ۱۶ روز که مریض خوب شد و دید طلبه سالم شده و نشسته؛ پس با صدای بلند شروع کرد به خواندن مثنوی. بعضی اهل علم آن زمان نجف موافق مثنوی نبودند. از صدای آقای بهاری دم درب حجره جمع شدند. بهاری مثنوی را تا کرد و گذاشت جلوی آن طلبه مریض و فرمود: شانزده روز مریض بودی حالا هم که خوب شدی، مثنوی می‌خوانی؟!

خیلی چاقی!

مرحوم میرزا اسماعیل اربابی که در تهران بود نقل کرد آقا شیخ محمد بهاری یک مقدار چاق بود. یک کسی توی کوچه به طعنه به ایشان گفت: خیلی چاقی! شیخ بهاری فرمود: عشق به ما ساخته است.

نماز میّت

در شهر بهار جنازه‌ای را مردم غسل می‌دهند و کفن می‌کنند و به ایشان می‌گویند: حاج آقا شما لطف کنید یک نماز میت بخوانید! فرمود: من نماز میت الآن حفظ نیستم، نمی‌خوانم!

* این عمل ایشان یا فرار از شهرت بوده یا صاحبان مرده روحانی داشتند و به او مراجعه نکردند و عملاً آن‌ها را به روحانی محلشان ارجاع داده است.

اگر می‌خواست بخواند مثلاً می‌فرمود: رساله بیاورید از روی آن بخوانم. حالا مردم بگویند آقا مثلاً سی سال نجف بوده چطور نماز میت را نمی‌تواند بخواند. او حکیم بوده و کار حکیم بر مصلحت است چطور ایشان در ورود به بهار در نزد بزرگان حاضر نشد امام جماعت بشود و پشت سر حاج ملّا به نماز اقتدا می‌کند. پرهیز از شهرت، تواضع، ارشاد مردم به روحانیون محل هر چند آن زمان بعضی از ایشان کم‌سواد بودند و این کار حکیمانه است.

مثنوی

مرحوم حجةالاسلام ابراهیم اصغری از پدرش حجةالاسلام سید اسماعیل اصغری که مرحوم بهاری را درک کرده بود. نقل فرمود: وقتی آقای بهاری از نجف به همدان برمی‌گردند یک عده از ارادتمندان و بازاریان دورش جمع می‌شوند. در آن زمان متأسفانه زاهدان و مقدس‌نماها خواندن کتاب مثنوی را حرام و بعضی نجس می‌دانستند چون همه جمع شدند کسی در همدان بود که صدای بسیار دل‌نشینی داشت. آقای بهاری می‌فرمایند به او بگوئید بیاید. وقتی آمد می‌گوید: امری داشتید؟ می‌فرمایند برای من مثنوی بخوان. او هم در حضور حضّار با آواز دل‌نشینی می‌خواند:

(گویا حضرت بهاری اشاره دارد که جدا شدن من از نیستان نجف برای چیست)

حضّار بلند می‌شوند و می‌روند و می‌گویند این عالمی که ۲۶ سال نجف درس خوانده حالا می‌آید برای ما دستور خواندن مثنوی را می‌دهد پس می‌روند. وقتی اتاق خلوت می‌شود مرحوم بهاری پایش را دراز می‌کند و می‌گوید حالا راحت شدم.

* این قضیه را آقای سید اسماعیل اصغری به واسطه پدرش از پدربزرگش شفاهاً نقل کرده است، ولیکن فقیر که سال‌ها عارف بالله سید هاشم رضوی هندی متوفی ۱۳۷۱ شمسی که شاگرد آقا سید علی قاضی بوده را درک کردم، این قضیه را پیش از ۲۰ سال سابق از ایشان شنیده بودم. رحمة الله علیه

آی سبزی‌فروش

مرحوم بهاری اواخر عمرش در یکی از کوچه‌های بهار با اصحابش قدم می‌زده، می‌شنود که یک زنی با دختر کوچکش در خانه دعوا می‌گیرد و صدایش بلند است که بیچاره تو با این بداخلاقی و سهل‌انگاری و بی‌ادبی‌ات یک سبزی‌فروش هم خواستگاری تو نمی‌آید. ایشان این را می‌شنود و توی کوچه صدا می‌زد آی سبزی می‌فروشم من. مادر دختر در را باز می‌کند و سلام می‌کند. آقای بهاری به شوخی می‌فرمایند من سبزی فروشم به خواستگاری آمدم؛ و زن با دیدن ایشان از حرف زدنش به دخترش خجل می‌شود. (ظاهراً آن زمان شغل سبزی فروشی از پایین‌ترین شغل‌های آن زمان بوده است.) هنر آقای بهاری همان تربیت نفوس و تبدیل شخصیت از دانی به عالی بوده است.

عالم آن است که تبدیل کند جاهل را **** ورنه آموختن علم و هنر کاری نیست

شوخ‌طبعی در احتضار

همه ناقلان شرح احوال ایشان گفته‌اند که مرحوم بهاری شوخ‌طبع بود و رجاء و شوق و عشق در حالش غالب بود. در مرض احتضار مرگ، آیت‌الله شیخ محمدباقر بهاری با علماء به عیادتش رفته بود، گریه می‌کرد ولی ایشان سر حال و مسرور بود. شیخ محمدباقر می‌گوید: آدم عجیبی است او، در این لحظه هم دست از شوخی برنمی‌دارد.

مسلمان یا بهایی

در زمان آقای بهاری یک نفر مسلمان بود بعد بهایی شد. دوباره مسلمان شد و بعد بهایی شد (در آن زمان برای بهایی شدن، پول می‌دادند) بار سوم مسلمان شد نزد آیت‌الله شیخ محمدباقر بهاری رفت و داستان را گفت و نظر خواست. شیخ محمدباقر با تندی گفت: برو گم شو، مردک نجس العین، پدرسوخته. او با ناراحتی خارج می‌شود. دوستش می‌گوید: صبر کن یک آقای دیگری هم در این شهر هست که خیلی خوش اخلاقه. به منزل بهاری می‌روند و جریان مسلمان شدن و بهایی شدن را به ایشان می‌گویند. آقای بهاری می‌فرماید: خوش آمدید، خوش آمدید، بفرمائید، دستور می‌دهد چایی بیاورند و پذیرایی می‌کنند. سؤال می‌کند: شهادتین را می‌توانی بگویی؟ می‌گوید: بله و شهادتین را می‌گوید. می‌فرمایند: خوب، بارک‌الله، شما مسلمان شدی، چای بخور.

وقتی می‌خواستند بروند می‌فرماید بیا جلو چیزی بگویم؛ سپس با شوخ‌طبعی که بهاری داشتند با خنده می‌گوید: این را هم بگویم، زیاد زحمت نکش تو بهایی هم باشی در جهنّمی و مسلمان هم باشی در جهنّمی هیچ فرقی برایت نمی‌کند، خودت را درد سر نده!

کرامات

صدور کرامات برای اولیاء چیزی نیست. اگر مطلبی نقل و یا گفته می‌شود یکی از صدتاست، چه آن‌که اولیاء فروشنده کشف و کرامات نیستند و گاهی صدور کرامات از باب فروشندگی و از خود نشان دادن نبوده است.

به نذر عمل نشود؟!

آیت‌الله حاج شیخ محمدحسین بهاری گفت: آیت‌الله سید ابوالقاسم لواسانی فرمود: در نجف از وجود شیخ محمد بهاری بهره می‌بردیم. من نذر کرده بودم که کارهای مستحب را بدون اجازه پدرم انجام ندهم. یک شب در حرم حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام بودیم. یک ساعت گذشته بود، گفتم: اگر بروم از پدرم اجازه بگیرم دیر می‌شود. پس به مسجد کوفه رفتم و به شیخ محمد بهاری اقتداء کردم و نماز عشا را خواندم. بعد از پایان نمازم مرحوم بهاری بدون این‌که از نیت قبلی من اطّلاع داشته باشند به عقب برگشتند و فرمودند: چقدر قبیح است کسی نذر کند و به نذر خویش عمل نکند.

اطّلاع از مُردن حاج اسماعیل مقدّس

گروهی از اهالی بهار برای زیارت امامان به عراق می‌روند. در نجف اشرف یکی از اهالی بهار به نام حاج اسماعیل مقدّس که شخص متدّین و نیکوکاری بود در صحن امیرالمؤمنین به طور ناگهانی سکته می‌کند و سپس از دنیا می‌رود. همراهان نگران می‌شوند که در شهر غریب چطور او را غسل دهند و دفن نمایند. سرگردان در کنار جسد می‌ایستند دنبال چاره‌اندیشی بودند که، همان وقت مرحوم آقای بهاری کفن به دست گرفته تشریف می‌آورد و می‌فرماید: ناراحت نباشید، کمک کنید تا او را دفن کنیم. پس از غسل و کفن و نماز و تشییع در قبرستان نجف اشرف (وادی‌السلام) دفن می‌نمایند. حاضرین در حیرت ماندند که آقای بهاری چطور فهمید آن مرد خیر فوت کرده و همراه خود کفن آورده است.

اخبار از حال پدر شیخ لطیف

شیخ لطیف فرزند ملّا درویش بهاری در نجف اشرف شاگرد مرحوم بهاری بود و در درس ایشان شرکت می‌کرد. گوید: روزی به محضر آقای بهاری رفتم ایشان در من نگریست و فرمود: خوب است شما چند روزی به بهار بروید! عرض کردم: آقا من در نجف در کنار امیرالمؤمنین و از درس شما بهره‌مندم، بروم بهار چه کنم؟ فرمود: درست است، اما شب گذشته نه پدرت ملّا درویش در بهار خوابیده و نه من. [پدرت برایت دل‌تنگ می‌شود و گریه می‌کند صدای گریه‌اش خواب شب را از من گرفته، برو بهار به او سر بزن] گفتم: چطور ایشان در بهار هستند و شما در نجف. فرمود: آن بنده خدا، بسیار ناراحت بود و پیوسته شما را صدا می‌زد. پس از فرمایش استاد عازم ایران و شهر بهار شدم. از پدرم جریان را پرسیدم. گفت: من بسیار دل‌تنگ بودم، گفتم: شما در بهار و استاد در نجف، چگونه ایشان از حال شما خبر می‌داد؟ پاسخ داد: نه راه دور نیست!